شاید از این پاییز
هنوز اونقدری بزرگ نشدم که اینجا رو یادم بره. هنوز هم وبلاگم بهترین جاییه که میتونم با خیال راحت توش صحبت کنم. هنوز رمز وبلاگم را خاطرم هست و این یعنی هنوز میتونم هروقت دلم خواست اینجا بنویسم.
هنوز اونقدری بزرگ نشدم که اینجا رو یادم بره. هنوز هم وبلاگم بهترین جاییه که میتونم با خیال راحت توش صحبت کنم. هنوز رمز وبلاگم را خاطرم هست و این یعنی هنوز میتونم هروقت دلم خواست اینجا بنویسم.
فکر کردم کجا بنویسم که خیالم راحت باشه، که مثل اینستاگرام کسی به خودش نگیره، که مثل توییتر مجبور به خودسانسوری جلوی دوست و همکارهام نباشم.
این شد که یادم افتاد اینجا، همون جاییه که هرچقد بخوام مینویسم، هرچقد بتونم غر میزنم، هر چیزی رو که بخوام آبوتاب میدم و نگران نیستم کسی بخونه که با خودش بگه: نکنه با من بود!
از عصر دنبال یه قالبساز آنلاین هم گشتم:)) همچنان همونقدر کودک و پر از ذوقم برا قالب عوض کردن! تا ببینیم در ادامه چه زاید!
پس، عجالتا، سلام:)
چطور است اگر از این وبلاگ سُر بخوریم سمت اینستاگرام و دیدن و عکس و چشم؟
به نظر من خندهداره!
از پست قبلی تا این پست؛ به اندازهی ۲ سال بزرگتر شدم.
امشب دوباره اومدم و پستها رو خوندم و خودِ ۱۹ سالهم رودیدم، خودِ ۲۰، ۲۱، و... .
شاید اتفافی که حالم رو بیشتر جا آورد دیدن ۱۰ تا نظری بود که توی کامنتها منتظر بودند.
امیدوارم مثل قبل که دلم میتپید برای نوشتن،هنوز هم بنویسم.
از خودم و روزهام، شاید :)
نه اصلا چرا توضیح! خودتون گوش بدید. به این آدرس برید، آخرین فایلی که میبینید رو دانلود کنید و برید از دقیقه ی 9:36 رو گوش بدید حتما ( و قاعدتا لطفا!):
t.me/dialoguebox
اسم فایل هم اینه:
a quiet romance
مطمئنا میمیرید از این همه عشق :)
بوی چسب موکت پیچیده توی کل سالن، کِرکِره های پنجره ی رو به رویی رو بالا کشیدند و پنجره روبه رو باز کردند. هوا یه جور خاصه که نمیدونم خوبه یا بد. احساس میکنم دارم نارنگی میخورم و پوست شفاف و سفیدش رو نمیتونم بجواَم. یه حس پاییز زمستونی داره همه چیز. و نمیدونم این یعنی خوب یا بد.
همیشه تووی سرم برای هر چیزی مثال داشتم، هر کدام از ادم هایی که شناخته بودم نماینده ی روشن و واضح مفهوم های ذهنی ام بودند. عاشق و معشوق واقعی یعنی آن دو دوستم. احساس یعنی آن یکی رفیقم، جسارت یعنی آن هم کلاسی ام، خنده ی واقعی یعنی آن هم اتاقی ام. ادم ها برایم فارق از دوست و اشنا بودن، نماینده ی کلمات تووی ذهنم بودند.
آن روز برای منِ نشسته روی نیمکت ِ دانشگاه، ارمغان از دور، تمامیت ِ کلمه ی «رفتن» بود، هیچ وقت فکر نمیکردم یک روز، تووی تابستان بیست و پنج سالگی ام «رفتن» با تمام هیبت نخراشیده و دل آزارش خودش را به یکی از ادم های دوست داشتنی که تا الان شناخته ام ، غالب کند. ارمغان ، با عظیم ترین لبخند ظهر تابستانی اش، با کوله ی دانشگاهی اش، با دسته گل تووی دستش، با تمامِ آرام راه رفتن هایش، معنای «رفتن» شد برایم. از دور نکاه کرده بودم که ارمغان بعد از زندگی هفت ساله تووی دانشگاه چقدر به در و دیوارها، به درخت ها، به ادم ها و میله های همیشه سبز دانشگاه نگاه میکند، ارمغانی که حتی قراربود فراتر از دوری از دانشگاه، تووی عظیم الجثه ترین پرنده ی اهنی بنشیند و از پشت پنجره های کوچک به ابر های پشمکی چشم بدوزد و در انتها مایل ها از هفت سال ِ دانشگاهی اش ، روی زمین بنشیند.
عکس گرفته بودم از رفتنش تا هر وقت معنیِ «رفتن» برایم سوال شد، به این عکس نگاه کنم و پیش خودم بگویم : «رفتن یعنی این».
تا نیمه های شب بیدار بودم و فکر میکردم، آدم ها در تاریکی شب انگار باهوش تر و خلاق تر و زبر و زرنگ تر میشوند، اصلا اگر تمام روز با امید زنده باشند، شب که میشود به مرحله ی " اطمینان " یافتن از رخدادن برنامه های ذهنی شان میرسند. "آدم ها با اطمینان زنده ترند تا امید" - ساراماگو دست تکان میدهد و اشاره می کند که ای شیطون رفرنس بده - خلاصه که یک عالم فکر کردم و در آن لحظه ی اساطیری ، من قوی ترین آدم دنیا بودم که یک پایش بیرون از پتو مانده.
صبح که از خواب بیدار شدم تصمیم هایم،شبیه به سربازهای مجروح ِ از جنگ برگشته بودند، بدون دست، بدون پا، بدون چشم. نمیشد به هیچ کدامشان تفنگ داد، نمیشد هیچ کدام را توی تانک گذاشت، نمیشد به هیچکدامشان اعتماد کرد. تصمیم های طفلی، به درد همان دیشبی میخوردند که یک پایم بیرون از پتو مونده بود.
پ.ن : چقد این اهنگه " همیشگی " شادمهر خوبه خب. چی ؟دیشب هم توو پست پاک شده گفتم؟ خب این هیچی از ازش هام کم نمیکنه :)
تکیه میدم به میله ی قرمز رنگ کنار راننده، یه آقای مسن ِ مو سفید کرده و مرتب و تمیز، با یه لباس اتوکشیده و خوشبو. وقتی توو اینه نگاه کنید راننده ی سفید پوش رو با یه لبخندِ مردونه میبینید، یه فلش آبی رنگ زده به سیستم صوتی و داره یکی یکی اهنگای شهرام شکوهی پلی میشه. یه نفس عمیق میکشم و احساس میکنم درختای نصفه و نیمه زرد شده ی ولیعصر، آسمون نیمه ابری، گوش دادن به اهنگ " تا نفس هست " ِ شکوهی بعد از چندسال، تند رفتن ِ بی آر تی،نسیم ملایمی که از پنجره میزنه داخل، اصلا همین مسافرهایی که از آقای راننده سوال میپرسن و جوابشون رو با خوشرویی میگیرن و از ته دل یه " متشکرم اقای راننده" میگند، چقدر دوس داشتنی اند.
پ.ن: من هنوز خوشحال میشم با تغییر قالب وبلاگم :) به همین سادگی
دخترک صبح پیام میدهد، پیام یعنی دقیقا اس ام اسی که میشود پاکت زرد رنگ بالای گوشی. آخ که چقدر دلم قنج میرود برای حرفی که الان با پیامک برایم آمده. نوتیفیکیشن نصفه و نیمه ی بالای گوشی را میخوانم. " یه خبر بد برات دارم". چهار بار رمز قسمت مسیج ها را اشتباه میزنم. پنجمین بار یادم می افتد رمز را برعکس زده ام. پاکت زرد رنگ باز میشود ، سوپرایز ِ تلخِ صبح سه شنبه. " یه خبر بد برات دارم:(، الی دکترا مریضی سارا رو اشتباه تشخیص دادن، دیروز عصر موقع عمل فوت شده . خیلی ناراحتم ، ببخشید بهت خبر بد دادم. داشتم میترکیدم از غم ". یک مفداری به دسته گل های سفیدرنگی که اسمشان را نفهمیدم و دیروز عصر خریدم و حتی یادم رفته بود که یخ تووی گلدانشان بریزم نگاه کردم. بلند شدم و از تووی قفسه، برنج برداشتم. رفتم روی صندلی پلاستیکی و پنجره ی اشپزخانه را باز کردم. این کفتر بیچاره عادت کرده به خوابیدن روی لبه ی سنگی پشت شیشه. یادم افتاد خواهرم گفته بود: "اینطوری براشون دونه و برنج نریزی ها،. همش میریزه توو حیاط طبقه ی پایینی ها"، مشت ِ پر از برنجم را باز کردم، برنج ها یکی یکی افتاد روی لبه ی سنگی پشت شیشه. پرنده همینطور نگاه کرد. بیچاره پرنده ی بیخبر از غم ِ هنوز ِ درک نشده . همینطور نگاهم کرد. یادم افتاد به سارا. اولین باری که دیدمش تووی ذهنم گفتم دختری به این نچسبی تووی دنیا نیست. باآن لباس های رنگ تیره و موهایی که به بدشکل ترین حالت تووی دنیا میشد بست. از صندلی پلاستیکی آمدم پایین. یک مقداری تووی اتاق راه رفتم. بی هدف. نشستم روی کاناپه ی مقابل تلویزیون. خودم را دیدم تووی اتوبوس سبز رنگ واحد. اتوبوس با بیشترین سرعت خودش، سربالایی، هفت سال دیده و دیده نشده ی امیر آباد را بالا میرفت. اتوبوس خالی بود. خالی به انضمام من ، راننده، یک کارگر افغان با لباس سبز رنگ شهرداری که روی صندلی ردیف اول چرت میزد و اخرین صندلی ردیف مردانه که سارا و نامزدش نشسته بودند. دومین هفته ای بود که فهمیده بودیم سارا چه بلایی سرش آمده. زنگ رده بود به نامزدش که بیاید، بیاید تا باهم و دور از چشم پدر و مادر ِ بیچاره و پیرش، بروند برای آزمایش و هزار کوفت و زهرِ مارِ بیمارستانی دیگر که خودش مریضی آدم را چندین برابر میکند. پسر اشفته و عصبی بود. سرش را به نشانه ی قهر، به سمت پنجره برده بود. سارا دستش را انداخته بود دور گردن پسر. رو به روی سازمان انرژی اتمی، باد از پنجره های باز اتوبوس دویده بود داخل. سارا با مانتوی مشکی، مقنعه ی مشکی، شلوار و کفش مشکی، هنوز دست انداخته بود دور گردن پسر. پشت مقنعه ی سارا رفت بالا. موهایی که همیشه ی خدا بلد بود به زشت ترین شکل ممکن تووی دنیا ببند، پخش شد روی شانه های مشکی اش. نرسیده به کردستان، سارا با دست صورت پسر را چرخانده بود سمت خودش. چندین و چند بار این کار را کرد و هربار پسر با عصبانیت دستش را پس زده بود و شبیه پسربچه ها بیرون را نگاه کرده بود. اتوبوس جلوتر از ایستگاه ِ رو به ذوب ِ زرد رنگ ِ خوابگاه ایستاد. پسر پیاده شد،ایستاد جلوی نقشه ی سبز رنگ مسیر اتوبوس های واحد. آشفته و پکر بود. پاکت ِ خاکستری رنگ آزمایش پاتولوژی بیمارستان سینا، تووی دست پسر بود. سارا امده بود پایین. دست انداخته بود دور گردن پسر و همانجا جلوی نگهبانی و راننده ی اتوبوس پسر را بوسیده بود. از پشت ِ شیشه، سارای بیست و چهارساله ی بیمار، با مانتوی مشکی، شلوار مشکی، کیف و کفش مشکی، با موهای ِ پخش شده روی شانه هایش، قشنگ ترین و دلچسب ترین معشوقه ی دنیا بود.
جواب دادم : " کاش بهم نمیگفتی"....دینگ، پیام دلیوری ِ پاکت ِ سیاه رنگ ِ پیامک ِ صبح سه شنبه.
2. می افتیم پی ِ جستن چند تا آدم حسابی. بچه ها با شنیدن جریان پسر ، کمک میکنند. هرکسی یه نوعی. یادِ روز ِ معاینه ی چشم می افتم. نشسته بودیم روی صندلی ِ چرمی و فرو رفته ی تووی مطب. صدای شمشیر زدن ِ جنگجویان کُره ای، رفته بود روی اعصابمان. تلویزیون انتهای سالن برای خودش روشن بود. هرکسی برای خودش آه و ناله ی خاص خودش را داشت. یکی میگفت چرا مریض قبلی انقدر داخل مانده. یکی میگفت الان است که از سردرد بمیرد، یکی میگفت پس تزریقاتی چرا نمیاد؟ از در ِ سبز رنگ ِ مطب، بین آه و ناله ها و شمشیر زدن ها، مادر ِ پسر آمده بود داخل. تا چشمش به مامان افتاد بود امد سمتان. با حال و روز نزار. رنگ و روی پریده، دست های لرزان. منتظر بود یک آشنا ببینند و بعد چشم هایش را پر از اشک کند و انقضای ِ درد و صبر زنانه اش را اعلام کند. مظمئنم حتی اگر دست خودش بود، دوباره و هزار باره از مادرم بابت اینکه چندین سال پیش معلم بچه هایش بوده تشکر میکرد. ایستاد و شروع کرد به گریه. مثل ابر بهار گریه کرد و از پسرش گفت، گفت که نذر کرده که خوب شود، که چقدر اوضاعشان بدتر میشود اگر همین پسرشان را هم از دست بدهند.گفت که هر روز میرود اصفهان و برمیگردد، گفت که پسر حال و روزش همانطوری که بود، مانده. دلم گرفت. زن بیچاره ی مظلوم.
چند روز بعد تر خبر دادند که پسر را مرخص کرده اند. اورده اند بیمارستان شهرستان. ریه ندارد. مادرش همان روز کل محل شان را اش نذری داده بود. دعا کرده بود که پسر خوب شود و برگردد تووی خانه. دعا برای بازگشت ِ یک جوان 32 ساله به خانه. تصمیم گرفته بودم کاری بکنم. فقط و فقط قیافه ی مادر پسر بود که تووی ذهنم بود. با چند تا رفیق رفته بودیم پی ِ آدمهای اشنایی که اینجور وقت ها کمک میکنند.برای مریض هایی که نیاز به پیوند دارند و از پس مخارجشان بر نمی آیند. احساس قدرت کردم. چندنفری که میشناختمشان کمک های خوبی میکردند. برنامه ریخته بودیم چطور پول را برسانیم دستشان.ابرومندتر از آنچیزی بودند که زنگ خانه شان را بزنیم و پول را داخل پاکت تحویلشان بدهیم و شبیه به تمام فیلم های ِ احساس برانگیز بگوییم وامی که اقساطش را خدا میدهد. فکر کرده بودیم. برنامه چیده بودیم. خوشحال بودیم و احساس قدرت میکردیم که حالا زور ما از مرگ بیشتر است . که حالا زورمان از خواست خدا هم بالاتر است. اما حقیقت این بود که گول ِ زور زدن های الکی مان را خوردیم. گول ِ دنیای ِ بچگانه ی خودمان را خوردیم،وقتی که بعد از چند روز تقلا، اعلامیه ی بدون عکس پسر را ، روی ستون چوبی رنگ بالای کوچه شان دیدیم.
3. به بچه ها میگفتم تووی خوابگاه میشود راحت و یک دل سیر گریه کرد، کسی هم نیست که بپرسد چرا و بس است و احمقی چقدر. تووی خانه؟ تووی خانه فقط باید حساسیت فصلی بگیرید تا بتوانید گریه کنید و چشم هایتان را قرمز کنید. آنوقت باید بدوید تووی حمام. و به قدر کفایت ، تا جایی که میتوانید گریه کنید و گریه کنید و همه ی تفصیرهای ِ قرمز شدن چشمتان را بیندازید گردن شامپوی ِ مزخرف ِ سیر! گریه کرده بودم، دلم به حال ِ زندگی نکردن و هیچ چیزی را ندیدن ِ آدم ها سوخته بود. فکر کرده بودم که برای یک هفته ، این مقدار غم زیاد بوده. خودم را دلسوز تر از خدا دیده بودم.گریه کرده بودم و یادم افتاده بود که باید هزار بار، تووی نگاه ها و تلاش هایم تکرار میکردم که "بارخدایا، بر من رحم کن ، بر من که میدانم ناتوانم رحم کن، باشد که خانه ای نداشته باشم، باشد که لباس فاخری بر تن نداشته باشم، باشد که حتی دست و پایی نداشته باشم، اما نباشد، هرگز نباشد که در قلبم ، عشق نباشد".
از تووی هواکش ِ حمام، صدای خنده ها و جیغ زدن های دخترهای دبستانِ پشت ِ کوچه آمده بود.
پ.ن: http://music.irib.ir/MusicArchive/6304
امروز هوای تهرون، ازون هواهای گشت زدن و راه رفتن و چرخیدن و لذت بردن بود. از سرکار که برگشتم پیچیدم سمت دانشگاه. منتظر ِ دیدن منظره ی دیوانه کننده ی آفتاب ِ افتاده رو چمن های جلوی دانشکده فنی بودم. دیدم چه خستم. پله های مسجد ِ دانشگاه رو دوتا یکی کردم و رفتم توو. زیر ِ اون سقف ِ نیمه تموم خوابیدم و پاهام رو تکیه دادم به دیوار، آهنگ گوش دادم و انگشتای پام رو تکون دادم و به آسمون نگاه کردم و دلم تموم ِ گنجشکای ِ نشسته رو میله های ِ روی سقف رو خواست. فکر کردم که وقتی بارون میاد چرا فرش ها خیس نمیشن؟! چرا دیگ برف نمیادف چرا یهو انگار افتادیم توو اسفند ماه؟!بعد به زور خودمو بلند کردم و رفتم بیرون. از تموم ِ درختا و چمنای ِ آغشته به نور عکس گرفتم و توو صدای ِ وحشتناک خوشحال کننده ی پرنده ها ، نفس کشیدم. رو صندلی ِ سنگی ِ محوطه ی دانشکده فنی نشستم. تکیه دادم به آفتاب و پاهام رو گذاشتم تووی چمنا . آفتاب گرفتم و توو تنهایی ِ قاطی شده با عبور و مرور ِ هر نیم ساعت یک بار یک آدم از توو دانشگاه ، از آسمون آبی لذت بردم، از صدای پرنده ها لذت بردم و آفتاب گرفتم. رو به دلگرفتگی که رفتم ، عزم ِ رفتن کردم. به ساعت که نگاه کردم دیدم چهل و پنج دقیقه ست که روی اون صندلی ِ سنگی نشستم و توو سکوت به صدای ِ زندگیم توو دی ِ بیست چارسالگیم گوش دادم.
دقیقا الان، همین ساعت از شب نیاز دارم که یه عالمه حرف بزنم با یکی. شایدساعت یک که بشه، دو که بشهف سه که بشه حرف توو دهنم یخ کنه،
من الان نیاز دارم که حرف بزنم. علیرضا قربانی هم نخونه دیگه. من همینجوری حرف بزنم و حرف بزنم و مطمئن باشم صبح که بیدار میشم ذهنم خالی شده از یه عالمه فکر.
باید برم بخوابم. فردا کار، پایان نامه. مترو. اتوبوس، غذا،...همون بهتر که چیزی نگم . همون بهتر که علیرضا قربانی برا خودش بخونه تا صبح.
پیشنهاد موسیقیایی: هفته دلتنگی/ رضا یزدانی.
امروزتمام آن ده دقیقه ی سوار ماشین بودن، فکر کردم که کجا پیاده شوم. انتخاب ِ سرما یا گرسنگی. انتخاب ِ آجیل ِ تووی کیف یا پیاده تا کافه نزدیک رفتن. انتخاب ِ گرم کردن ِ غذاهای فریز شده ی مامان یا گیلین بیلین ِ تست با سس ِ فیلین بیلین ! غذاهای ِ ناشناخته ی تا ابد مجهول الهویت برای معده.
آخر شد پیاده شدن مقابل ِ چگرکی ِ ولیعصر. ازاین ور خیابان هی نگاه کردم. هی سرم را بند کردم به پوشیدن دستکش ها و هی نگاه کردم .هی تووی ذهنم به کرم ها فکر کردم که تووی روده ام رشد میکنند. هی یاد این حرف افتادم که جگر منبع هزار نوع بیماریه زشت و بدهیبت است، هی خودم را تصور کردم که دندان هایم جگری رنگ شده. پا گذاشتم به فرار.
تا جلوی ِ ایستگاه بعدی تند تند راه رفتم، بعد احساس کردم چقدر باید الان خودم را بزنم زیر بغلم و به زور خودم را ببرم یک جایی خوشحال کنم. بروم بنشینم پشت ی شیشه ی کافه نزدیک هی نگاه کنم به حیاط ِ دانشکده ی هنر، هی نگاه کنم و بیشتر ایمان بیاورم به اینکه جای ِ من اینجا هم نبود . اینجا برای من هم کم بود.
تمام ِ میزهای ِ پشت ِ شیشه های سراسری برای من است. من مسئوله گاز زدن ساندویچ ها و قلپ قلپ خوردن ِ نوشابه ها و ایجاد هوس در ادم های ِ انطرف شیشه هستم. من در ابعاد ِ وسیعی ِ آورنده ی مشتری های دماغ یخ زده ی دست در دست ِهمدیگر ِ تند تند در حال عبوری بودم که مقصدشان رفتن بود و بعد چشمشان به من افتاد و دوباره برگشتند و در را باز کردند و نشستند روی صندلی ها.
من با آن غذای ِ مسخره که اسمش را چندبار تمرین کردم و بعد با دیدن قیافه اش توهماتم یک جا تووی هوا دود شد و در انتها مزه ی غذا خودم را هم دود کرد مسئول ِ گول زدن ِ آدم های قندیل بسته ی دونفره ای هستم که از بیرون نگاهشان به بشقاب ِ غذای من می افتد ، که پول تووی جیبشان زیادی میکند. اول عشقشان است و خرج میکنند. اواسط ِ عشقشان است و لذت میبرند با محبوبشان غذا بخورند. اخر عشقشان است و لعنتی ها امده اند تا حرف های ِ گفتنی شان را تووی جویدن ِ غذاها و خوردن نوشیدنی ها قایم کنند.
من مسئول ِ دیدن ِ دخترهای ِ لباس ِ فارغ التحصیلی پوشیده ای بودم که فکر میکردند همه ی دنیا دست زیر چانه دارند نگاهشان میکنند. من چندبار از پایین ی پله ها، از میز ِ چوبی ِ کنار پنجره نگاهشان کردم، موقع خوردن سفارش هایشان نگاهشان کردم، موقع بیرون رفتن نگاهشان کردم، از پشت ِ شیشه نگاهشان کردم و دلم برایشان سوخت. دلم برای شش سال زندگی خودم هم سوخت. درس. درس .درس. شوخی ِ احمقانه ی زندگی ذلیل کُن.
غذا بدمزه ترین غذای ِ پخته شده در آن ساعت از روز، در تمام ی دنیا بود. دلم به شاخه های ِ برهنه از برگ ِ بیرون خوش بود، به گرمای ِ تووی کافه. به زن و مرد مسنی که میز بالایی نشسته بودند. که یک جوری باهم حرف میزدند که انگار اول ِ به دنیا امدن یعنی همین لحظه از زندگیشان. که انگار اول ِ دنیا یعنی همین الانی که انها نشسته اند پشت ان میز و قاب های ِسیاه و سفیده نامرتب ِ بالای سرشان از همه ی تابلوهای رنگی ِ تووی دنیا قشنگ تر است.
غذا؟یک لقمه. بعد از یک لقمه احساس کردم چه چاشنی مسخره ای. چه سبزی ِ معطر بدمزه ای. چه پول ِ برباد رفته ای. قیافه ام شبیه بچه های یکی دو ساله ای بود که از سرشیطنت لیمو ترش میچکانند تووی دهانشان. صورتشان جمع میشود و جمع میشود .بعد یک آدم با چشم های ِ درشت شده ی لب و لوچه ِ اویزان جلوی چشمتان ظاهر میشود .
دختر ِ مو فرفری را صدا کردم، گفتم سوپ! سوپ تنها دستاویز ِ لحظه ای ِ فرار ازگرسنگی. تنها راه موثربرای فراموشی بد مزه ترین نوع سبزی که تا به حال قیافه اش را هم ندیده بودم. پسر ِ میز جلویی با لپتاپ ِ سفید رنگ . چندبار با کلافگی تووی فولدرهایش گشت زد. گوشیبه دست گرفت. تووی گوشی هی نوشت. چایی را با عصبانیت خورد. شروع کرد به تایپ کردن. پسر ِ میز ِ جلویی از گونه های مشابه هومن سیدی . از این قیافه های هومن سیدی طور که انگار به محض تولدشان، دوست دختر پیدا میکنند و همیشه متعهد و حلقه در دست باقی می مانند. گونه ای که هروقت ببینیدشان چه هفت ساله، چه هفده ساله، چه هفتاد ساله، یکی را دوست دارند و حلقه تووی دستشان است. آرمانی ترین مرد به زعم ِ من . مردِ همیشه حلقه در دست. مرد ی همیشه دوست دار ِ یک زن تووی زندگی اش.
من تمام ی این صحنه ها را در حین ِ قاشق قاشق سوپ خوردن دیدم، در شیشه ی رو به رویی. پسر ِمیز جلویی تووی شیشه معلوم بود. مخلوطی از عصبانیت بود و شاخه های ِ درخت و ماشین هایی که تووی خیابان میروند و برگ هایی که می افتند. من در ظاهر به بیرون نگاه میکردم و سوپ میخوردم و در عمل منتظر ِ انفجار ِ یک آدم بودم. پسر از کافه بیرون رفت. با یک بسته ی کوچک در دست. رفت انطرف خیابان. ایستاد. هی ایستاد و هی من قاشق قاشق سوپ خوردم و حواسم را جمع کردم که دانه های بزرگ فلفل سیاه را نجوم. که سربلند کردم و دیدم پسر آنطرف خیابان، پشت میله های ِ سبز رنگ ِ دانشگاه ایستاده. دختر ِ لباس فارغ التحصیلی پوشیده هم انطرف . با موهای ِ روشن ی بافته. حسادت برانگیز ترین رنگ ِ موی دنیا. به اندازه ی تمام ِ دقت من برای نخوردن جعفری های تازه ی تووی سوپ، نخوردن ِ فلفل های ِ سیاه و لذت بردن از جوهای ِ معلق تووی سوپ، انها با هم حرف زدند. حرف زدند. حرف زدند. یک عالم خنده و دست دادن و حرف بین خودشان رد و بدل کردند و من تمام ی آن مدت ِ مزه ی سوپ را تووی رگ و خونم جاری کردم و لذت بردم.
به اندازه ی تمام ِ دل کندم از ظرف ِ سوپ، آن دونفر از هم جدا شدند. به اندازه ی تمام ِ حساب کردن ِ سفارشم و تعریف و تمجیدم از سوپ و فراموشی ِ قوطی ِ نوشابه ی پر ِ روی میز و غذای ِ دست نخورده ی اولی، آن دو نفر در فاصله ی دو سه متری دوباره برگشتند و باهم حرف زدند. به اندازه ی دراوردن دستکش هایم از تووی کیف و تلاش برای اشتباه نرفتن ِ انگشت ها تووی دستکش آن دو نفر دوباره خندیدند.
به اندازه ی باز کردن در و گذاشتن پایم روی اولین و تنها ترین پله ، پسر از خیابان رد شد و موتور از بیخ گوشش گذشت. موتوری برگشت و فحش داد. دختر با ترس برگشت و اسم پسررا گفت. جفتشان خندیدند. پسر یک جوری خندید که انگاراصلا فحش ها را نشنیده. که انگار اصلا خنده ی دختر درمان ِ همه یدرد ها و چای های ِ تند تند خورده و نخوردده و تمام فولدرهای گشته و نگشته ی تووی دنیاست.
یک جوری خندید که انگار من حقم است ازاینجا تا ایستگاه بعدی را پیاده و تنها بروم. در حالی که دستگش هایم را تا به تا دست کرده ام. دماغم یخ زده و رگ هایم در جدال ِ با خوش مزه ترین و بدمزه ترین غذاهای ِ دنیا، باید خون را جریان بدهد. به قلبم، به چشم هایم. به گوش هایم. به دست هایم. به پاهایم.
پ.ن: پیشنهاد ِ موسیقیایی = آهنگ میان تاریکی ، علی زندوکیلی
یه جایی بین آهنگهای ِ خوشحال و ناخوشحال ِ گوشیم یه وویس ِ چند ثانیه ای هست که میگه : اگه ته دلت به کسی یا چیزی بسته است بدون کارت درست نمیشه. خودش میگه : به عظمت و جلالم قسم ، قطع میکنم امید بنده ای را که به غیر ِ من امید داره .
اگه امیدمون به کسی هست بذاریم کنار.
فقط خدا ، خدا ، خدا.
پ.ن : آیت الله بهجت ، خدایگان ِ تموم ِ احساسات ِ خوبی ِ که میتونی توو دنیا به خدا داشته باشی. اصلا تموم ِ رفاقت ِ آدم با خدا. تموم ِ " چجور با خدا تا کنم " هایی که بلد نیستیم. هروقت این وویس رو گوش میدم احساس میکنم چقدر خدا نزدیک تر از اون چیزی ِ که فکرش رو میکنم. چقدر خدا رفیق تر از اون چیزیه که توو ذهنم میگنجه.
پ.ن2: یکی پرسید تو دقیقا چی میگی به خدا؟گفتم :من میگم خدایا هرچی تو بخوای ، اما لطفا اون چیزی بشه که من دوس دارم !
پ.ن3: خدا اونقدری مهربون هست که باب دل بنده هاش راه بیاد. اینو خیلی جاها توو این دوستیه 24 سالمون ثابت کرده.
همین الان وارد وبلاگ شدم، اهنگ ی وبلاگ با اهنگی که داشتم گوش میدادم تداخل شد. با عجله دویدم پایین صفحه که اهنگ رو استاپ کنم. و با کمال ِ تعجب دیدم عه ! اخرین متن این صفحه مربوط به سال نود و دو هست .با خنده گفتم مگه توو هر صفحه چندتا متن میشه گذاشت؟ اصلا مگه من چقدر کم نوشتم به مرور ،که آخرین نوشته ام شده برای مهر ماه. دویدم تووی ارشیو و با کمال تعجب دیدم که تموم ِ نوشته های سال نود و سه از فروردین تا شهریور ماه حذف شده ! چقدر ذوق کرده بودم که علیرضا شیرازی ِ وبلاگستان کاری به آرشیو من نداشته. چقد غمین شدم که دیدم تموم ِ روزا و حالات و احولات ِ زندگیم و بیست و سه سالگیم رو که با جون و دل نوشته بودمشون پاک شده :/
کسی میدونه راه برگشتی برای نوشته های سابق هست یا نه؟ اصلا کسی هست که نوشته های مارو تووی فید گودرش داشته باشه؟
دونقطه پرانتز باز :(
ا1.امروز ظهر مرخصی گرفتم. فکر نمیکردم تا پام رو از محیط کاز میذارم بیرون همه چیزاونقدری که دوست دارم خوشحالم کنه. هیچ وقت فکر نمیکردم هوای ِ پر از سوز و در عین حال آفتابی ِ پاییز منو به وجد بیاره. برگای زرد ِ پاییزی خوشحالم کنه، آدمای ِ سواره و پیاده ی ساعت یک ظهر زنده تَرم کنند. بعد از یک ماه و خورده ای ، احتیاج داشتم به دیدن ِ آدمها و زندگی ِ ساعت یک ظهر از بیرون اتاق کاری. :) هوا از اون چیزی که فکر میکردم قشنگتر بود. تمیز تر از اون چیزی که میخواستم .انگار همه چیز میخواست استقبال کنه از الهام ِ فارق شده از کار ، الهام ِ آزاد ِ ساعت ِ یک ظهر . تموم ِ دنیای ِ قشنگ و کارت پستالی ِ امروز ، منو کم داشت. :) شما کجای ِ امروز ِ کارت پستالی بودید؟
2. سه شنبه ی هفته ی قبل بود، از در مترو که اومدم بیرون ، اون آقایه مسن کنار گاریش واستاده بود، با یه عالمه بسته های تر و تمیز و هوس انگیز ِ سبزی. اون چهارتا پله رو که پایین می اومدم فکر کردم سبزی بخرم یا نه :)) آخر هم کار خودم رو کردم ، چندتا بسته ی خندون رو که از دور برام دست تکون میدادند رو خریدم. هوا ، هوای ِ یه غذای ِ ابکی ِ گرم و خوشمزه بود. مطمئن نبودم که بعد از خستگی ِ چند ساعت حرف زدن و کار کردن ، حوصله ی آشپزی هم دارم یا نه. از تکنیک ِ به زور خودت رو مجبور کن به انجام کاری ، استفاده کردم و رفتم تووی سوپری و آخرین چیز ِ خوشمزه ی مورد نیاز رو خریدم. تووی کوچه که راه میرفتم بارون نمه نمه باریدن رو هم پشت سر گذاشته بود. کوچه خیس ِ خیس یود. حتی من ، با اون شال ِ آبی خیس و چادر ِ گُل گُلی شده از قطره های بارون. جلوی ِ آینه ی آسانسور که واستادم به خودم که نگاه کردم احساس کردم چقدر خودم رو بیشتر از قبل دوس دارم. چقدر الانم رو دوست دارم. مخصوصا همون لحظه که بوی ِ سبزی تازه و بارون و پاییز میدادم. شده بودم شبیه مامان ها. حتی در یک لحظه یاد ِ مامان افتادم و دیدم عه مامان وقتی همسن من بوده مامان شده :)) کلی جلوی ِ آینه خندیدم . بعد با اکراه از دل کندن برای ِ جدایی از اینه و دیدن ِ خودم تووش و فرصت ِ نایاب ِ قربون ِ خود رفتن دکمه ی 4 رو زدم. زنگ در رو که زدم با استقبال ِ با شکوه خواهر خانوم ازخرید ِ خفنم مواجه شدم:))چون میدونست این من ِ زیر ِ بارون خیس شده توانایی پخت یه اش رشته ی خفن توو اون تایم ِ عصرگاهی رو حتما داره. آش ِ عظیم و خوشمزه ی اون روز ، حاصل ِ یه خود دوست داشتن ِ چند دقیقه ای بود. ازون غذاهایی که به به چقد با عشق پختم :) ازون غذاهایی که موقع خوردنش به خودت میگی : نوش جان بفرمایید قربان.فدای ِ شکل و شمایل ِ بارون خورده ی پاییزیتون. تصدق ِ خنده تون. فدای ِ روزای ِ خوشحالیتون.
پ.ن:خدایا هزار بار شکرت که هنوز چیزای کوچیک و رنگی رنگی توانایی خوشحال کردنم رو دارن . یه نمه بارون، یه هوای ِ خوب، رپیاده روی ، خریدای ساده . تموم ِ چیزایی که خیلی وقتا برامون عادی به نظر میاد. همه شاد باشن خدا :) با هرچیزی که دوس دارن. لطفا.
پ.ن 2 : میگن فردا برف میاد. من یک عدد ِ دلتنگ ِ برف هستم به شدت. دلتنگ ِ عمیق فرو رفته در رویای ِ گوله برفی ساختن . خدا کنه شوخی نباشه. شوخی های ِ هواشناسانه ی آخر پاییزی.
میشینم رو صندلی ِ همیشگی. صندلی همیشگی یعنی صندلی رو به آدما. رو به بی ارتی. رو به کافه فرانسه. فیس توو فیس ِ خورشید. چشم توو چشم ِ افتاب. رو به ذوب شدگی ِ گرسنگی های ِ ساعت ِ دو و نیم ِ ظهر . که هیچ چیزی توو دنیا حریفش نمیشه. جامو عوض میکنم. یه گردش ِ نود درجه . در کثری از ثانیه میشم گرسنه ی پشت به آدما. پشت به بی آرتی. پشت به کافه فرانسه، حتی گرسنه ی قهر کرده با آفتاب. کج میشینم روی صندلی. تکیه میدم به دیوار، ظلم ِ به ستون فقرات. ظلم ِ به گودی ِ کمر. چه لزومی داره منو رو نگا کنم. وقتی از قبل هم میدونستم قرارِ چی سفارش بدم. سر میدوونم توو گوشی. توو صفحه های رنگی، توو صفحه های ِ دل غنج برنده ی غذا. که بیشتر گرسنه شم. که قول بدم غذام رو تا آخرش بخورم . که به پوکی ِ استخوان ِ 50 سالگی فکر نکنم و نوشابه رو تا ته بخورم. که اصلا شاید تا پنجاه سال زنده نموندم. که چرا باید کرم ها و مورچه ها از خوردن استخونای ِ پر از کلسیم و ویتامین دیِ من ذوق کنند و منفجر بشند از شادی؟
پنج دقیقه میشه ده دقیقه، ده دقیقه میشه یک ربع، یک ربع میشه بیست دقیقه. گارسن میره ، میاد، منو میذاره، منو برمیداره.ظرف کقیف برمیداره. سفارش میگیره. سفارش میاره. و سراغ من نمیاد. انگار که همه باشند و من نه ! انگار که من نشستن ِ تووی کافه رو قرض دارم به دنیا ! نگاش میکنم که نگام کنه! حتی صداش هم نمیکنم. شبیه بجه ها هی نگاهم میدوه پی ِ گارسون. از این میز به اون میز. از چپ به راست . که نگام کن توروخدا. که مردم از گشنگی. که پس من چی؟که چجوری صداش کنم. که بگم آقا لطفا تشریف بیارید؟یا بشکن بزنم؟ شبیه فیلمای ِ قرن نوزده میلادی؟ یا یه زنگ طلایی رو روی میز فشار بدم یا یه منگوله ی کج و معوج رو تووی هوا به صدا در بیارم؟!
نگاهم میخوره به میز جلوییم. یه پسر ِ 24-25 ساله. حتی شاید کمتر. کمتر یعنی یه سال. یعنی دو سال. چه فرقی میکنه به حال من ؟چه فرقی میکنه به حال شما. سر فرو کرده توو کاغذای ِ جلوش. تند تند مینویسه. هرازگاهی سر بلند میکنه. یه نگاه میندازه به بیرون و دوباره شروع میکنه به نوشتن. سر میکشه تووی گوشیش. یه چیز مینویسه و دوباره فرو میره تووی کاغذاش. یه شاخه گل رز سفید. سمت ِ راستِ میزش.
من تشخیص دادم. من از همون نگاه اول تشخیص دادم. من آدم ِ دیدن ِ مجازی هایی ام که هیچ وقت منو ندیدند. من آدم ِ دیدن ِ اونایی ام که تووی مترو میخوابند، تووی پارک راه میرند، تووی تاکسی صندلی ِ جلو میشینند، تووی کافه ها منتظر میشند. مجازی هایی که من میشناسمشون و اونا منو نمیشناسند. حس ِ عمیقِ آدم ها رو گذاشتن تووی کفه ی ترازو و توو کفه ی دیگه عکس های ِ رنگی ِ اینستاگرامیشون. عکسای مجازیشون. عکسای ِ یک ثانیه ای شون. خوشی های ِ فیک ِ شون .
اما اینبار همه چیز فرق میکنه. مطمئنم که فرق میکنه. ادمی که جلوم نشسته. چقدر نزدیکه به عکسی که یه بار به طور اتفاقی توو یکی از پیج های ِ باز دیدم. پسر دست انداخته رو شونه های ِ یه دختر. جلوتر که میری توو تموم ِ عکسای دسته جمعی هستند. کنار هم واستاده.کنار هم نشسته. در حال خنده. در حال شکلک در آوردن. اونقدر خواستنی و جذاب اند دو نفرشون که برم و نگاه بندازم به صفحه های شخصیشون. صفجه های ِ شخصی ِ پرایوتشون. حتی در حد دیدن یه عکس ِ دایره ای ِ الصاق شده به یه شعر ِ عاشقونه توو پروفایلشون. نگاه به یه صفجه ی بسته. من آدم ِ پشت ی در ِ بسته منتظر موندم.
من منتظرم، به اندازه گاز گرفتن های ِ کوچیک از همبرگر ، به اندازه ی یکی یکی برداشتن سیب زمینی ها. به اندازه ی یه چیکه نوشابه خوردن. من منتظرم که در کافه باز بشه که اونی که باید بیاد ، بشینه روی صندلی. پشت اون میز ِ آماده برای ِ قرار ِ دو نفره ی لابد از قبل با یه عالمه فکر تووی سر پسر، پیشبینی شده.
هیچی از سیب زمینی ها نمی مونه. همبرگر رو به زوال میره و نوشابه نفس های ی آخرش رو میکشه. دختر ِ 18-19 ساله ی میز ِ پشت سریم تووی آفتاب ِ ظهرگاهی ذوب میشه. توو دفترش نقاشی میکشه و دود سیگارش نفسم رو بند میاره. نفسمو تنگ میکنه. ریه هام رو زجر میده و احساس میکنم من نمیتونم شاهد ِ قصه ی عاشقانه ی امروز باشم. آویز ِ بالای در ورودی که صدا میده پسر سر بلند میکنه. من ذوق میکنم. سر برنمیگردونم و لقمه رو نمیجوام. دختر ِ بارونی ِ مشکی پوشیده از کنارم رد میشه. نگاهش میکنم. پسر با ذوق از روی صندلی بلند میشه و میاد سمت دختر. اونقدر لبخندم روی صورتم عمیق میشه که احساس میکنم الان ِ که از ذوق بخندم و صدای خنده م رو دختر ِ پشت سری هم بشنوه. چه خوش شانسی بزرگی میتونه داشته باشه اون دختر. وقتی که حتی فکرش رو هم نمیکنه که غیر از اون پسر، من هم این همه مدت منتظرش بودم. قلبم روشن شد. وقتی دیدم اونی که اومد دقیقا آدم ِ قشنگ ی تووی عکسها بود. اونقدری ذوق میکنم که دوست دارم از روی صندلی مبلند شم و برم جلو و از شادی تووی بغل بگیرمشون و بگم چقدر خوشحالم که شما عشق های ِ قلابی ِ چند روزی و چند ماهه نیستید. بگم که چقدر خوشحالم که شما عمیقا و دقیقا همون رنگ و لغاب ِ اصلی ِ عکس هاتونید. حتی بهتر از اون ها. اونقدر ذوق میکنم که همبرگر میمونه. نوشابه تووی قوطی بلاتکلیف میشه و من میگردم تووی کیفم دنبال خودکار. استیکرنوت های ِ سبز رنگم رو از تووی کیفم درمیارم. با انگشت اشاره به دختر ِ میز ِ پشتی میزنم. و ازش خودکار میخوام. بیکش رو میذارم تووی دستم. نگاه میکنم به میز جلویی. به دختر و پسر ِ میز جلویی که حالا گرم صحبتند. شروع میکنم به نوشتن. مینویسم و مینویسم و مینویسم. ده صفحه مینویسم . تموم حس خوبی که دارم .حسی شبیه حس ناظر بودن شبیه خدا. وقتی همه رو میبینه و خیلیا حواسشون بهش نیس. که اصلا دیده نمیشه و اما اون حواسش به همه چیز هست و همه چیز رو میبینه .
تموم چیزایی که باید بگم رو مینویسم. مردد میشم از کاری که میخوام انجام بدم. نمیدونم درسته یا نه. نمیدونم حتی بعدا چه فکری میکنند در موردم. کیف پول رو درمیارم. غذا رو حسابم یکنم و میچرخم سمت ِ آینه ی سمت راست. خودم رو تووی آینه نگاهم یکنم. بهتر ِ بگم که به اندازه ی ژست ِ خودساخته ی نگاهم تووی آینه، به کاری که میخوام فکر میکنم. با خودم میگم : یک دو سه. و بعد اونکار رو انجام میدی. کاغذ رو محکم تووی دستم میگیرم و میرم سمت میزشون. هول میشم. بلند سلام میدم و بدون اینکه اجازه بدم جواب سلامم رو بدند کاغذ ها رو میذارم روی میز. میگم اینو وقتی کارتون تموم شد بخونید. برای جفتتون. قلبم تالاپ و تولوپ میزنه. با نگاه متعجب نگاهم میکنن و میگند چشم. شبیه سربازهای ِ مجبوری که نمیدونند چه بلایی قراره سرشون بیاد با بله ای که گفتند.
با سرعت از کافه میرم بیرون. تموم ِ وصال تا دانشگاه رو تند تند قدم برمیدارم. تموم ِ راه رو بهشون نگاه میکنم و غبطه میخورم. تموم ِ راه رو بهشون فکر میکنم و بعد تووی ِ شونزده آذر. توو خلوتی ِ احمقانه ی ِ ظهر ِ پنجشنبه ، تسلیم احساساتم میشم و به اندازه ای که چشم هام قرمز نشه، به اندازه ای که احساساتم تووی قلبم ورم نکنه و هنوز نرسیده به اتوبس منفجرم نکنه نمه نمه اشک میریزم.
پ.ن: چند روز پیش به طور ناگهانی اسم دختر رو تووی اینستاگرام سرچ کردم. با کمال تعجب دیدم که صفحه رو از پرایوت دراورده. دوتا عکس اخرش رو نگاه کردم. ذوق کردم. مخصوصا با عکس ِ اخر. اون روز هزارمین روز ِ اشناییشون بود. یه کیک با شمع ِ هزار. من شریک ِ هزارمین روز ِ عاشقانه ی دو تا آدم دوست داشتنی بودم. در ادامه کپشن ِ عکس های دختر. شادی ِ بعد از دیدن عکس ها و نوشته ی زیر عکس و کامنت های دوستانش رو نمیتونم تعریف کنم
پ.ن 2: نامه ها رو دوست دارم. حس دریافت کردن یه نامه. حس خوندن یه نامه. اینبار به جای کامنت برام نامه بنویسید. نامه کوتاه. نامه ی بلند:)
پ.ن3: هرکاری کردم نشد لینکه عکس هارو تووی وبلاگ بذارم. قرار میدم تووی کامنت اول همین پست :) عکس ها و کپشنی که اون دختر نوشته بود :) خوشحال شدم وقتی فهمیدم حالش بیشتر از اون چیزی که فکر میکردم با اون نامه خوب شد. :)
کارمند شدم و احساس میکنم یه وجب به چیزایی که دوس داشتم نزدیک تر شدم:)
حس کار کردن، حس مسئولیت، حس برنامه ریزی برای کارایی که باید بکنی. خس آخ جون به اولین حقوق ِ زندگی.
پ.ن: دوس دارم وبلاگمو. چون خیلی از احساساتم رو ثبت کرده. امیدوارم که خوب باشه کار برام ، پر از اتفاق های ِ قشنگ که همیشه توو سرم داشتم . :) بوس به بیست و چهارسالگی ِ نازنین
دقیقا چهار قدم جلوتر از من، شمردم که با اطمینان میگویم چهار قدم. فاصله ی هر قدم تا من ، هشت موزاییک بیشتر بود. بچه سال بودند.بچه سال یعنی 22ساله ، یعنی 23 ساله. پسر کیف ِ خاکستری رنگ دختر را انداخته بود روی دوشش. شده بود یک پارچه خاکستری.با سویی شِرت خاکستری.با شلوار خاکستری.با کیف خاکستری، حتی با کفش های ِ خاکستری. دختر قشنگ بود. نمایی از نیم رخ های ِ دلربا، با موی رنگ کرده به انضمام پوست ِ جوان ِ شاداب که هنوز جرئت نکرده که خط خنده را نمایان کند و جوش بزند و دور چشم ها چروک های ِ ریزه پیری بیندازد. ازین نمکین هایی ، که هرلحظه تمایل داری لپشان را بکشی. تووی بغلت فشارشان بدهی و دستشان را محکم بگیری و اگر هوا آنقدری برای دو نفره شدن پا داد، دست هایشان را شریک ِ گرمی جیب هایت کنی. دختر با خنده میگفت : الان که نمیتونی بیای، همه چیز گرونه، ما حتی نمیتونیم پول قبض آب و برق و گاز بدیم! بعد خندیده بودند. بلند خندیده بودند. پسر رفته بود آن سمت خیابان که سپر ِ بلا باشد، که ماشین به دختر نزند. که خودش به مرگ احتمالی ِ تصادف های ناخوانده ی خیابانی نزدیک تر باشد. من پشت سرشان رفته بودم. با رعایت چهار قدم فاصله، با رعایت ِ هشت موزاییک عقب تر. با گوش های تیز که بشنود ادامه ی خنده ها چه میگویند. دختر گفته بود " تا میرداماد خیلی راهه، من چجوری برم؟تا خونمون یخ میزنم" فاصله افتاده بود بینمان. من جا ماندم. بند کیف درآمد و من تکیه دادم به دیوار مغازه ی بین راه. بند کیف گره خورد، یک گره، دو گره، سه گره. آن دونفر همینطور فاصله گرفتند. چهار قدم شد چهل قدم، هشت موزاییک شد هشتاد موزاییک. باد همینطور آمده بود؛از دور دو آدم چسبیده به هم ایستاده بودند روی خط عابر، منتظر قرمز شدن چراغ. هوا آنفدری سرد شده بود که دختر دست ِ چپ نداشت، دست ِ چپ ِ فرو رفته تووی سویی شِرت ِ خاکستری رنگ ِ پسر.
چسبیده بودم به میله ی زرد رنگ، در ازدحام ِ پاکت های ِ حاوی ِ ظرف های فلزی ِ خالی از غذا، در ازدحام ِ چشم های ِ رو به خواب رفتگی ِ های ِ کسل کننده ی ساعت 6 عصر. دز ازدحام ِ کارمندهای ِ پورسانتی و دولتی و حقوق بگیرِ سرِ ماهی.شمرده بودم، 36،35، 34. موتور ایستاده بود کنار اتوبوس واحد. مرد ِ کاپشن قهوه ای پوش با کلاه کاسکته ِ آبی رنگ، خیره به ثانیه ها. دختر ِ مانتو مشکی و مو مشکی و مقنعه مشکی محکم ، محکم تر از چیزی که فکرش را بکنید بغلش گرفته بود، سرش را گذاشته بود روی ِ شانه های مرد، چشم هایش بسته بود، با لب های ِ ماتیک ِ قرمز خورده. اوجِ شرقی بودن یک دختر، در عصر ِ یک روز پاییزی. یک جوری چشم هایش را بسته بود که انگار فقط همان خیابان بود و همان مرد ِ کاپشن فهوه ای رنگ و چراغی که قرار بود روی ثانیه ی 34 باقی بماند.
زن ها هل دادند، بر حسب ِ عادت لابد، زن ها حتی اگر شلوغ هم نباشد هل میدهند، آداب ِ جا شدن در واگن های ِ مترو. خانوم جلویی با تسبیح سبز رنگ ، دانه می انداخت، یکی ، دوتا ، سه تا، کیفم خورد به تسبیح ِ سبز رنگ خانم، دستم خورد به تسبیح ِ سبز ِ خانم، پایین چادر افتاد روی ِ تسبیحِ سبز خانم. خندید و گفت : من نذر دارم هرکی ناخودآگاه خورد به تسبیح، به نیتش 100 تا صلوات بفرستم. امروز برای امام سجاد صلوات میفرستم. شما رو خیلی دوست داره ها.سه بار با ممارست خوردی به تسبیحم. 100 صلوات به نیت شما میفرستم. خندیدم که : مرسی ولی خودم میتونم به جای خودم بفرستم! گفت نه! این نذره منه. شما دوس داشتی بفرست اما نذر امروز من خوشبختی ِ همه ی جووناست. خوشبختی و شادی شون. ایشالا خوشبخت شی. بشین اینجا. من میخوام پیاده شم. نشستم. دختر ی مو قرمز ِ کناری با لخندِ پهن شده روی صورت گفت : چقدر انرژی مثبت بود. اوهوم گفتم. اوهوم های ِ تایید ِ بی حوصلگی.
برگشته بودم. رو به روی دوتا صندلی خالی. خانوم ِ 50 ساله، حتی شاید کم سن و سال تر. با شال ِ سرخابیِ جلوکشیده و محفوظ. با پاتوِ سرخابی ِ بلند و گشاد نشسته بود مقابلم. کنارش یک دختر ِ 25 شاید هم 26 ساله. سرتا پا مشکی. با موهای ِ کم و بیش پیدا ، سرش را تکیه داده بود به دیوار سفید واگن. زن مستاصل بود، زن غم بود. زن ناراحتی بود. دختر بیشتر. دختر فشرده شده ی هر سه گزینه بود. هندزفری را گذاشته بودم تووی گوشم. گشته بودم بین آهنگ ها. بین آهنگ های ِ شاد. زن گفته بود چیکار کنیم؟ دختر همانطوری که به کفش من نگاه میکرد گفت : مامان تموم شد. درد ِ اون توو خونشه. اون دردش گفتنی نیست. تموم ِ جونش درد میکنه. تموم استخون هاش. کاری نمیشه کرد دیگه. هیچ کاری نمیشه کرد. دختر هندزفری را گذاشت تووی گوشش. زن نگاه کرد به من ، نگاه کرد به دختر. نگاه کرد به ادم های نشسته، آدم های ایستاده. ازین نگاه هایی که واقعا نگاه نیست. واقعا دیدن ِ چیزی نیست. فقط چرخیدن ِ مردک ِ چشم است. ازین نگاه هایی که در چنگ و دندان ِ فکرهای ِ خفه کننده است. سرم را تکیه دادم به دیوار واگن. مقابل سر ِ دختر ِ رو به رویی. جفتمان هندزفری سفید در گوش. بهم نگاه کردیم. به هم نگاه کردیم. زن به دختر نگاه کرد. به من نگاه کرد. دختر شال ِ مشکی را کشید جلوی صورتش. آن قدری که فقد چانه اش دیده میشد. زن نگاه کرد به من ، نگاه کرد به میله ها. با همان نگاهی که واقعا نگاه ِ دیدن نبود. فکر کردم دختر خوابیده. زن با دست آرام زد به دختر. خوبی؟خوبی؟ دختر گفت : مامان ولم کن. اشک میچکید. اشک غلت میخورد تا روی چانه اش. اشک می افتاد روی صفحه ی گوشی اش . روی مانتو مشکی اش. روی شلوار مشکی اش. من به دختر نگاه میکردم.با غم. زن به من نگاه میکردبا غم. از این نگاه هایی که نگاه نیست. از این نگاه هایی که واقعا هیچ چیز نیست.
پسرا هیچ وقت از همدیگه جا نمی مونند، پسرا هیچ وقت براشون مهم نیست وقتی دارن چارتایی از پیاده رو رد میشن یکی شون از اون سه تا عقب بیفته، پسرا اینجور وقتا فک نمیکنن یه وصله ی ناجوره چسبیده به اون سه نفرن، پسرا می تونن برگردن عقب و به اون وصله ی جا مونده اضافه بشن، اون وصله ی ناجور میتونه دست بندازه دور گردن دوتای ِ جلویی و باشون حرف بزنه بدون اینکه فک کنه اون سه نفر از روی عمد اون رو چند قدم جا گذاشتن، پسرا میتونن هرکودوم بدون دغدغه از خیابون رد شن بدون اینکه لازم باشه دست همدیگه رو بگیرن یا حتی ناراحت بشن ازین که یکی شون زودتر رفته اونورر خیابون و بقیه هنوز این سمت خیابون موندن و دارن به ماشینایی که با سرعت میرن میخندن، پسرا می تونن ساعت ها در مورد ترانزیستورها، یون ها، دربی ِ هفته ِ بعد، و کابل ِ یو اس بی باهمدیگه صحبت کنند، پسرا موقع حرف زدن توو خیابون میتونن صورتشون رو به سمت همدیگه کنند و بهم نگا کنند و حرف بزنند بدون اینکه ادای گوش دادن به حرف هاتون رو دربیارن و درعمل دنبال یه شیشه ی مات یا یه اینه وسط پیاده رو باشن تا خودشون رو تووش نگا کنند، پسرا...چرا بقیه اش یادم رفت؟حسادت برانگیزهای ِ آلزایمر آور.
با ذوق بود، با ذوق و دلتنگی. ذوق های حل شده در درست کردن قالب وبلاگ. در نوشتن یکباره ی کلمات و تند تند تایپ کردنشان. در آهنگ هایی که ناخوانده پلی میشوند و بعد ذهن آدم را میکشانند تووی غریب ترین چمنزارهای ِ تووی دنیا، که اسب ها بی امان میدوند و نسیم بی منت میوزد.
دستی به سر و صورت این وبلاگ کشیدم. دستی به سر و صورت آن یکی. آمیخته با صورتی ترین رنگ های شناخته شده در دنیا. دلم برای وبلاگ اولم تنگ شد. فکر کردم، بیشتر به ذهنم فشار آوردم. تمام رمزهایی که فکر میکردم باید گذاشته باشم را وارد کردم. هیچ کدامشان نبود. همینطور پشت ِ در بسته ی وبلاگ ماندم. یک مقداری نگاه کردم و هیچ چیز جدیدی یادم نیامد. فکر کردم که چرا باید یادم نیاید! فکر کردم به سلول های خاکستری رنگی که خسته نشسته اند و برای خودشان فلافل میخورند، خسته نشسته اند و برای خودشان مجلات را ورق میزنند. گذاشتم به حال خودشان بمانند.
بعدها، شاید یک روزی تووی خواب یادم افتاد. شاید هم نه ! امیدوارم آنقدری طول نکشد که دیگر صورتی برایم جذاب نباشد.
واقعیت ها از پنجره ها، از زیر درز درها، از تووی منافذ کولر، خودشون رو میرسونند تووی خونه. هیچ راه قانونی برای ورود بدون مجوزشون به خونه نیست. میشینند روی کاناپه ی رو به روی تلویزیون. منتظر میشند که از بیرون برگردید. چایی رو دم میکنند و پرده ها رو کنار میکشند، ساعت رو 3 ساعت به عقب میکشند و رادیو رو روشن میکنند. روی غریب ترین موجِ شناخته شده تووی دنیا. منتظرتون میشند و بعد از چشمیِ در، نگاه میکنند که اومدید یا نه. در رو براتون باز میکنند. بغلتون میکنند. راهنماییتون میکنند که روی کاناپه ی جلوی تلویزیون بشینید. براتون چای تازه دم میریزند. خودشون رو معرفی میکنند. تشکر میکنند بابت تموم این مدتی که سرپرستی ِ یه" فانتزیه ِ هیچ وقت محقق نشده ، یه خیال ِ وهم برانگیز ِ الکی "رو به عهده داشتید. بعد دست ِ خیال ِ وهم برانگیز رو میگیرند و دقیقا از همون راهی که اومدند میرند. از پنجره، از زیر درز در، و یا شاید از منافذ کولر.
گریه که کنید، بعد چندین بار پلک بزنید و بار اخر، چشم هاتون رو نیمه باز بذارید، جوری که مژه هاتون رو به پایین باشه اما بتونید یه چیزایی رو ببینید، یه عالمه چراغ رنگی میشینه روی مژه هاتون. بیشتر قرمز و زرد. دنیا رو چراغونی شده میبینید اونوقت. به امتحانش می ارزه. حتی اگه شده واسه یه بار.
پ.ن: حال و هوای ِ بارونی الان! من دنبال هر بهونه ایم برای دعا کردن. حتی زیر بارون اسیدی،زیر ابرهای باردار ، یا حتی زیر بارون های تصنعی ِ باریده به اجبار.
صبح را شبیه یک کارمند ِ میانسال ِ کارکشته ی خسته از محیط تکراری ِ کار، از خواب بیدار شدم. مقاومت احمقانه در برابر خواب، لجبازی با قرص های سرماخوردگی، قهر با نون و پنیر و چای.
ساعت ده صبح،خانم کارمندی بودم که تووی راه بچه هایش را تا مدرسه رسانده، از اتوبوس جا مانده و یک ربع در ایستگاه معطل مانده، ساعت عروسیش را تووی اتوبوس واحد گم کرده ، از اتوبوس پیاده شده، جوراب نازک ِ مشکی ِ زنانه اش را با پارگی ِ جزئی ولی نمایانی دیده، تا محل کار دویده، با منشی ِ زشت و زبان دراز ِ اداره بحث کرده، تووی اتاقش رفته و پشت میز چوبی ِ مشترک با همکارش نشسته، به کاکتوس ها آب داده، چندباری بی دلیل روی پانچ کوبیده، منگنه را پر از گیره کرده، به مستخدم گفته فلاسک ِ قلابی ِ که نیم ساعت هم چای را گرم نگه نمیدارد را پر از چای کرده و برایش بیاورد، منتظر اولین پرونده ی کاری مانده و با خودکار روی صفحه ی تقویم ِ روز گذشته، لیست خوراکی هایی که باید بخرد را نوشته. همینقدر تحلیل رفته در روزمرگی ها.
میانه های روز، جوانی بودم که در عادی ترین شکل ممکن ، شبیه به تمام روزهای دیگر زندگی اش، راهی را رفته، حرفی زده، گوش داده، نگاه کرده، چهارثانیه زودتر از سبز شدن چراغ، از خیابان گذشته، به کتابهای تووی ویترین مغازه ها نگاه نکرده، حواسش بوده که داربست های ساختمانی خطرناک است اما دقیقا از زیرشان رد شده، به جای پیاده رو، از گوشه ی خیابان راه رفته و با شاخ و برگ درخت ها جنگیده، تووی شیشه ی مغازه ها خودش را نگاه کرده، تفاوت قدم هایش را با عابر جلویی شمرده، تووی جوب آب دنبال چیزی گشته که نمیداند چه باید باشد، به برگ های ِ به غایت زشت شده ی درخت ها در مرداد، زبان در آورده، و در نهایت در خنک ترین جای ِ ممکن اطراق کرده و به دور از افتاب ِ خفه کننده ی وسط روز، چرت زده.
در امتداد رو به عصر، نوجوانی بودم که حوصله ی پیاده روی داشته، دلش سایه ی کنار دیوارها را خواسته، گوش کردن به اهنگ های ِ رخت بربسته ی رنگ باخته در حافظه ها را خواسته؛ به دوستانش زنگ زده و هر کدامشان را در گوشه ای از شهر یافته، تووی حالش خورده و مستقیم، دقیقا از قسمت ِ آفتاب گیره پیاده رو، تا خانه ، با بلند ترین قدم های ممکن رفته.
در امتداد ِ رو به زوال غروب ، با صدای شنیدن اذان، شبیه به بهانه گیر ترین بچه های توو دنیا، جلوی پنجره رفته، با دستگیره ی پنجره زور ازمایی کرده، از پشت شیشه به پنجره های ِ رو به تاریکی ِ خانه ی همسایه نگاه کرده، به اسمان نگاه کرده ، به دودکش نگاه کرده، به انتن، به کلاغ ها، به دیوار، به آجر ، و تا توانسته گریه کرده.
الان، در بچه گانه ترین حالت ممکن ، شبیه به تمام ِ بچه شدن های بعد از گریه ، نشسته و شبکه ی پویا نگاه میکند. و لابد برای آخر شبش، راس ساعت 00:00 برنامه ی مرگ تا روز بعد را چیده.
فرار از آتش ، فرار از زلزله، فرار از حمله.
حقیقت این است که این راه پله های ِ همیشه داغ ، هیچ وقت راه فراری برای اتفاقات پیش بینی شده از تلویزیون و رادیو و حادثه های ِ تلخ ِ خانه ویران کننده نبوده است.
این راه پله ها، مامنی ایستاده در اوج، برای آدم هایی بوده است که در عصرهای ِ بلند تابستان، در آفتاب ِ مُرده ی پاییز، و در کشاکش ِ روزهای ِ سرد و یخ زده ی زمستان ، به نرده هایش تکیه داده اند، از سَر ِ دلتنگی ، تا جایی که توانسته اند گریسته اند، سیگاری گیرانده اند و در نهایت از تمام ِ زندگی شان ، مضطر، بدون راه فرار، فرار کرده اند.
پ.ن: عاشق ِ همیشه ی راه پله های اضطراری آپارتمان ها، این من !
پ.ن: 2.از عواقب "دریتا کمو" خواندن در عصر ِ نیمه سوخته ی یکشنبه :)
http://s6.picofile.com/file/8203894626/3_5_2_.mp3.html
من آدم ِ طُعمه شده ی زوج های جوانم ، طعمه ی دوست دخترو پسرهای ِ نشسته روی نیمکت های ِ دو نفره ی تووی سایه ،نشسته در ردیف ِ سنگ های ِ در کنار گلهای ِ اردی بهشتی لانه کرده ، منتظرانِ عاشق ِ دست در دست ِ ایستاده در ایستگاه های ِ اتوبوس، عشاق ِ بستنی های ِ میوه ای به دست ِ پیاده روهای ِ انقلاب و ولی عصر! من همان کسی ام که انگار روی پیشانی اش نوشته اند : " دوربین هایتان را به من بدهید، من عکاس ِ شما میشوم". همان کسی که وقتی از یک جایی رد میشود و کوله اش روی دوشش سنگینی می کند، دست هایش پر از پاکت های ِ کوچک و بزرگ است ، یک نفر صدایش میکند و میگوید : " میشه از ما یه عکس بگیرید؟!"
و چه جوابی میدهد؟! خب معلوم است!! این من ِ کوله به دوش میگردد دنبال یک گوشه برای پاکت هایش ، با شوق ِ بچه گانه ای که دست هایش انتظار یک هدیه ی بزرگ ِ از قبل وعده داده شده را میکشیده، دوربین را میگیرد و جواب میدهد: من چهارتا ازتون میگیرم!
و بعد از زوایای مختلف ، با فرمان های ِ "یه کم بهم نزدیک بشید، ، آقا اخم نکنید، خانم بیشتر لبخند بزنید، و با صدای ِ بلند ِ شمارش معکوس از سه تا یک ، چِرِق عکس میگیرد !
اگر تووی پارک ها، گوشه ی ِ دیوارهای ِ پیاده روها؛ روی نیمکت های ِ حیاط موزه ها، در کنار ردیف ِ گلهای ِ به آفتاب سلام کرده ی بهاری، یک نفر را دیدید که چهارتا عکس میگیرید بدانید که منم !! همانی که عکس هایی که میگیرد تووی گوشی های ِ دختر و پسرهاییست که نمیشناسد! همانی که بعد از گرفتن عکس ها،هنوز چهار قدم دور نشده ، برای همیشه ؛ از سِمَت ِ عکاسی تمام عکس های ِ دو نفره ی زیبای دنیا ، خَلع میشود .
اینهایی که کتاب به دست ، در عمیق ترین خلسه ی شناخته شده در دنیا، مینشینند روی صندلی های ِ زیادی کوتاه ، زیادی بلند، زیادی سخت و زیادی راحت ِ کافه ها، پشت شیشه های سرتاسری ، رو به دنیای ِ آدمهایی که انگار جا مانده اند از تمام ِ رویدادهای ِ دنیا - آدم های ِ بچه در بغل ، آدمهایی با چشم های ِ پیگیر ِ کفش ها و شلوارهای تنگ و گشاد ِ دختران جوان، آدمهای ِ خسته از اضافه کاری ها -همین های ِ ناظر بر تمام اتفاقات، از پشت شیشه های سرتاسری ِ کافه ها، این هایی که انگار در آرامش محض ِ راهیافته از ابدیت به حالَند، اینهایی که به تفکیک ،گاهی یک کدامشان، سر تا ته زندگیشان را بتوان یک "خلاصه ی خبرهای " ساعت 9 شب کرد، همینها بگویند مگر میشود تووی کافه های خلوت، تووی کافه های شلوغ ، کتاب خواند؟! کتاب خواند و بعد بی خیال ِ نگاه کردن ِ پنهانی به کرشمه های هنوز ناپخته ی دختر ِ نشسته روی صندلی کناری بود؟! بی خیال ِ خنده های ِ هنوز قانونی نشده ی دختران و پسران ِ 16 شاید هم 17 ساله شد؟! بی خیال ِ شنیدن ِ داستان های درام ِ خانم و اقایی که چند میز آنطرف تر نشسته اند؟! و حتی ِ بی خیال ِ ضرب گرفتن ِ کفش های ِ مردانه روی کفپوش های ِ چوبی شد؟! این خیانت است، بزرگترین خیانت، نه به ادمهای اطراف ، و نه به قهوه های تلخ و چای های پر رنگ و بستنی های آب شده، که خیانت در حق ّ تمام سطرهایی که چندین و چند بار خوانده میشوند و هیچ چیزی ازشان ، عاید ِ این ذهن های ِ فرو رفته در ادمها و منظره ها و قهوه ها نخواهد شد.
پ.ن : در باب ادم هایی که تووی کافه ها کتاب میخوانند، می نویسند و همیشه ی خدا ، و شاید تا آخر این دنیا، برای من تعجب برانگیزند.
5سال تمام از این مسیر بگذری و چشم بدوزی به ساختمان های سمت چپی و با خودت بگویی چطور روی دیواربعضی از این خانه ها عکسی از یک شهید، یک در ِ قدیمی ِ این سمت و آن سمت گلدان گل نِشَسته، و یا یک جمله ی تاریخی نیست؟!
5سال تمام از این مسیر بگذری و چشم بدوزی به دیوارهای پادگان و گل های نقاشی شده بالای دیوار و با خودت بگویی روی دیوار کدام پادگانی تا به حال به جای سیم خاردار ، گل روییده است؟
5سال تمام زل بزنی به جلو و با خودت فکر کنی این کوه ها روز به روز انگار عقب تر میروند، برج میلاد روز به روز تووی چشم هایت کوتاه تر میشود!! ماشین ها تک سرنشین میشوند!! ماشین ها حتی آنطرف خیابان، با چرخ های پنچر ، بی سرنشین میشوند.
بعد یک روز، دقیقا 5 سال و11 ماه و 3 روز ازآن گذشته، نگاه کنی و ببینی دیگر نه ساختمان ها توجه ت را جلب میکنند، نه سفید کردن دیوارهای پادگان برایت سوال میشود، نه ماشین های تک سرنشین ِ پر از گرد و خاک اعصابت را بهم میریزند ،نه سربازهای ِ پیشانی به تفنگ چسبانده ی موقع دیده بانی دلت را میسوزاند !
چشمت میدود دنبال ابرها، که چه بی رحم ، بی باران آمده اند و رو سیاه میروند!! و بعد گوش کنی به صدای راننده، که طبق معمولِ این پنج سال و 11 ماه و 3 روز هیچ تغییری نکرده! هنوز فحش میدهد به برف ِ روی کوه ها! به انتن ِ برج میلاد، به دیوارهای بلند پادگان،به سربازهای تنهایی که چشمانشان را زیر نقاب کلاه قایم کرده اند، به معماری ساختمان ها ، و به ماشین های تک سرنشینی که بیخود و بی جهت فقط بلند بوق بزنند! بوق، بوق ، بوق