- تو چی می دونی از عشق و عاشقی ؟

- من تمام مدت کنارت بودم ، توی ذهنت بودم و می دیدم چی بلایی داره سرت میاره . همون کاری رو می کنه که یک ماده مخدر می کنه ، اثرش آروم آروم نمایان می شه و فرد رو از درون از بین می بره .

- تو شاید کنارم بوده باشی ، شاید اصلا ضمیر ناخودآکاهم باشی ولی خودآگاهم نیستی . من یعنی خودآگاه من . تو اگه هرچقدر با من زندگی کرده باشی من نیستی . تو مثل یه دوستی هستی که از بچگی باهم بزرگ شدیم ، همه جا باهم رفتیم ، همه کار ها رو باهم کردیم ، همه راز های منو می دونی ولی باز من نیستی . توی اون لحظات جای من نبودی و فقط می دیدی . اینکه من باشی غیر ممکنه . این اجازه رو به خودت نده که فقط با دیدن یک چیز اون رو قضاوت کنی . باطن با ظاهر فرق داره .

- تو یه معتاد رو می بینی ، عقل می گه انجامش نده ، انجامش می دی ؟

- بعضیا انجام می دن ؟

- چون نادانن .

- نه ، چون درد دارن . فکر می کنی مردم چرا عاشق می شن ؟ چرا با افراد دوست می شن ؟ چون می خوان فرار کنن . می خوان درد هاشون رو با یکیدیگه شریک بشن . تا وقتی که بتونی تنهایی از پس خودت بربیای که نمی ری دنبال بقیه . عشق راهیه برای تسکین درد .

- پس قبول داری این یک اعتیاد .

- صد در صد . بیشتر اعمال ما در روز اعتیادن . هرچیزی که عادت بیاره و ما رو راضی کنه یعنی اعتیاد . تمام عادت ها در دراز مدت تاثیراتمخربی دارن .

- می دونی ، تونستی تا حدودی من رو راضی کنی . عجیبه ، انسان ها از اون چیزی که فکر می کردم جالب ترن .

با خشم گفتم : اینقدر خودتو رو بالاتر از بقیه نبین . تو بخشسی از یه انسانی .

- من بخشی از یک انسانم .

ناگهان در اتاق باز شد و پرستازی سراسیمه داخل آمد . مرا برانداز کرد و سپس به سمتم آمد .

- دارو هات رو خوردی ؟

- آره ، خودتون که دیدین .

چیزی را در بی سیمش گفت و سپس مرا روی تخت خواباند . سرنگی را در آورد .  سعی کردم با جلویش را بگیرم . جلو مشت هایم را گرفت و گت : آروم باشید و گرنه مجبور می شم به تخت ببندمتون .

با فریادی بغض آلود گفتم ک ولم کنین ، مگه من حیوونم که من رو می بندین . هی دارو تزریق می کنید . من حالم خوبه .

مشتم را در هوا گرفت و دستم را با دستبند چرمی به تخت بست . پرستار قوی ای بود . دست دیگرم را بست و چند ثانیه بعد سوزشی را در بازویم حس کردم .

- نفس عمیق بکش ، الان تاثیر می ذاره .

- من حیوون شما ...

 

پارت چهارم اجتماع مردگان

- می دونی ، آدم های زیادی وارد زندگیت شدن ، سعی کردن این لجن کده ای که تو بهش می گی زندگی رو درست کنن اما هیچکدوم به اندازه دختر مو قهوه ای نیتشون خالص نبود .

- نمی خوام یک کلمه دیگه از حرفات رو بشنوم ، فقط خفه شو .

- می بینی ، آدما همچین موجوداتین . اینقد ترسو ان که ترجیح می دن بجای اینکه به مشکل فکر کنن و حلش کنن تمام مدت با خودشن حملش کنن . می ترسن از چیزی که ممکنه در حین فکر کردن به مشکل پیدا بشه . البته مورد تو یک کمی فرق داره ، تو دیوانه ای . نمی خوای مشکل را حل کنی چون می ترسی فراموشش کنی . دیگر به او فکر نکنی .

- داری مزخرف می گی ، وقتی هیچی نمی دونی حق نداری ابراز نظر کنی .

- من خودتو بهتر از خودت می شناسم ، یادت رفته ؟ من خودتم . من مشتقات ضمیر ناخودآگاهتم که خرابه . که با بقیه فرق داره . به هرحال ، من تا چند وقت دیگه از بین می رم ، دلم نمی خواد با این افکارت تنها بمونی . همیشه می خواستی باهات حرف بزنم ؟ حالا گوش کن !

- نمی خوام ، نمی خوام بهت گوش کنم . تو واقعی نیستی ، توی فکرمی . خفه شو ، فقط خفه شو .

جمله آخر را آنقدر بلند گفتم که صدایم پیچید . تاریکی صدایی از خودش در آورد که حدس می زنم خنده باشد . سپس بی توجه به خواهش های من برای صحبت نکردن گفت : نترس از حرفام ، گاهی حرفا درد دارن اما زخمی نمی کنن . نمکن که زخم رو می سوزنن ولی در عوض ضد عفونی اش می کنن . می دونم که ته دلت می خوای به زندگگیت برگردی ، بدون اینکه فکر او گریبان گیرت باشد . فقط هنوز قبول نکردی .

دهن باز کردم که اعتراض کنم اما صدایی در نیامد . راست می گفت ، از اعماق وجودم می خواستم از این درد راحت بشوم . وقتی سکوتم را دید گفت : می دانی ، عشق به نظرم وجود ندارد . عشق تمایلات جنسی انسان نسبت به یک فرد است ، فردی که برای رفع تمایلات جنسی به او عادت کرده ایم . انسان هایی که خیانت می کنن عاشق نیستند ، چون به یک نفر عادت نکرده اند . اصلا عشق یعنی عادت . چیز خاصی نیست که انسان ها آنقدر بزرگش می کنند ، یکسری به هم ریختگی هورمون ها . بهم ریختگی هورمون ها هم یعنی دیوانگی ، شرایط الان تو . فقط چون افراد زیادی به این جنون دچار می شوند عادی شده .

پارت سوم اجتماع مردگان

به سرعت دفترم را بیرون آوردم سر سری رویش آدرس پارک کنار خانه مان را نوشتم ، ذکر کردم فردا صبح ساعت شش و نیم منتظرش هستم . بی تفاوت انگار که کالایی را قاچاق می کردم به سمتش رفتم و کاغذ مچاله شده را در جیبش انداختم . استرس زیادی داشتم ، انگار در حال انجام جرم بودم . بعد هم جلوتر از مقصد از اتوبوس پیاده شدم . هیجان زده تر از این بودم که در اتوبوس سرپا بایستم . می خواستم کمی هوا بخورم و هیجانم را کاهش بدهم . تا حدودی نتیجه بخش بود اما نتوانست مرا از فکر کردن به آن دختر منع کند . تمام مدت به او فکر کردم ، هنگام غذا خوردن ، درس خواندن ، صحبت با خانواده ، صحبت با هم محلی ها . همیشه در گوشه ذهنم فکرم پیش او بود ؛ هنوز هم هست . نمی دانم چطور اما شب خوابیدم .

آن سن ها تاریکی را  زیاد نمی دیدم مگر در روز هایی که اوضاع روحیم بد بود . بهش بی توجهی می کردم ، ممخصوصا اینکه دایی من هم سابقه بیماری های روانی را داشت و سال ها در تیمارستان بستری بود . برای اجتناب از حبس شدن خودم به هیچکس راجع به تاریکی حرف نزدم ، بزرگترین اشتباه من !

از کودکی ما را جوری بزرگ کردند که یادبگیریم دردهایمان فقط و فقط مال خودمان باشد ، اینکه آدم های قوی درد هایشان پیش خودشان است . نگفتن مشکلاتم آنقدر ادامه یافت که دیگر یادم رفت مشکلی دارم ، اما آنها وجود داشتند ؛ فقط بدون اینکه من متوجه بشوم تاثیرات مخرب خود را می گذاشتند .

- باید می گفتی بهشون .

با شنیدن صدا از جا پریدم و قلم از دستم افتاد . دور و برم را برای یافتن دکتر جست و جو کردم اما کسی نبود ، به جز او که در کنج تاریک و نمور اتاق ایستاده کسی را ندیدم . در سکوت و تعجب بهش نگاه کردم .

- باید بهشون می گفتی من رو می بینی .

زبانم گرفته بود . تا حالا با او حرف نزده بودم . همیشه فقط نظاره گر بود . گفتم : تو الان با من حرف زدی ؟

- کس دیگه ای تو این اتاق هست که باهات حرف بزنه ؟

صدایش خش دار و ترسناک اما گیرا و قوی بود . با خودم فکر می کردم با شروع درمان دیگر از شر او راحت می شدم اما حالا آنجا بود و با من حرف می زد !

- برای خودمم تعجب آوره که هنوز منو می بینی . احتمالا دارو ها تا یه مدت تاثیر خودشون رو می ذارن و از شر من خلاص می شی .

- چرا ؟

- چی چرا ؟

- چرا من ؟ چرا من باید تو رو ببینم ؟ چرا من باید خاص و استثنا و متفاوت از بقیه باشم ؟

- واقعا می خوای باهم راجع به این بحث کنیم ؟

- آره .

- هنوز آمادگیشو نداری . به وقتش راجع به این هم صحبت می کنیم . بیا راجع به دختر مو قهوه ای صحبت کنیم .

- چیزی راجع به اون وجود نداره که بخوام باتو راجع بهش صحبت کنم . مثل بقیه ذهنم اون رو هم نجس نکن .

سایه به من نزدیک تر شد . گففت : دلم برایش تنگ شده . جالب ترین فردی بود که در زندگیت با او آشنا شدی . آنقدر خوب و کامل بود که نمی دانم چطور تو را دید .

پارت دوم اجتماع مردگان

اتاق سفید و روشن بیمارستان برایم غیر قابل تحمل شده بود . بیمارستان که نه ، تیمارستان . در یک اتاق سفید و نمور و به دور از اجتماع . هیچگاه با تنهایی مشکل نداشتم اما هرچیززی وقتی اجباری شود دیگر تفریح نیست ، عامل ناراحتیست ، حتی بهترین چیز ها . شاید برای همین است که خیلی از چیز های خوب برایمان جالب نیست ، چون به ما اجبار شده اند . شاید برای همین است که عشاقی که بیش از اندازه با هم هستن خسته می شوند ، شاید به همین دلیل ازدواج پایان تعداد بی شماری از عاشقانه ترین روابط است .

در کل ، فضای تیمارستان مرا در خود حل کرده . دفترچه ای خواستم تا بتوانم روزنگاری تهیه کنم . ته دلم ، به بعضی از افراد آنجا حسودی می کردم . متوجه نیستند در چه فضای مخربی قرار دارند . مثل من هشیار و آگاه از گذشت لحظه ها نیستند . حس می کنم زندگیم دارد به بطالت می گذرد .  هرچند که نباید از هدر رفتن عمر گله کنم . هرچه نباشد من داشتم جانم را می گرفتم . خیلی وقت است که نمی بینمش ، تاثیر دارو هاست . دکتر می گوید که افسردگی حاد و شیزوفرنی دارم ! اگر درست نوشته باشمش . نمی دانم چیست ولی از توضیحاتی که از دکتر خواستم تا بگوید گفت هنگامی که چیز هایی را ببینی یا صداهایی را بشنوی که در محیط نیستند به این بیماری دچار هستی . چه مزخرفی ! من از اول او را می دیدم ، محیط من از اول با او همراه بود . مقیاس غلطی برای این بیماری گذاشته اند . باید بگویند وقتی که منظره ات با دیگرانی که آن منظره را ممی بینند فرق دارد .

در هر حال خودم از مشکلاتی که دارم آگاه هستم . بگذارید کمی راجع به چیزی که می بینم حرف بزنم . نامش را گذاشته ام تاریکی ، چون تاریک است . سایه ای که هیبت انسانی بلند قامت را دارد . نه چهره ای دارد و نه صدایی ، فقط هست . این بودن اما بی تاثیری اش مرا مجنون جلوه داده . اگر حرکتی می کرد من دیوانه نبودم ، فردی بودم که توانایی و سودی داشت برتر از دیگران . مرا یاد عشق های مسموم می اندازد . تو می بینی که تو را دوست دارد اما بقیه نمی بینند . درواقع تو فکر می کنی دوستت دارد اما اینچنین نیست ، چون کاری نمی کند تا حسش کنی . اما اگر حرکتی بزند ، تبدیل می شود به یک نعمت . عامل حسادت بقیه . عشق درد بدی است ، دردی که دارو دارد ، اما چون دارویش تلخ و دردش شیرین هیچ گاه ترکش نمی کنیم . قشنگ ترین تعریف اعتیاد است . گمان می کنم که مشکلاتم از عشق غلط شدت گرفت .

با گفتن این جملات خودم را موظف می دانم که داستانم را تعریف کنم ، خیلی طولانی نیست . مانند رز در تایتانیک و عشق های حماسی لیلی و مجنون و شیرین فرهاد سوز و گداز ندارد . البته من می سوزم ، اما آتشی وجود ندارد .

اولین باری که عاشق شدم را به خوبی به یاد دارم . پانزده سالم بود . به دختر های زیادی علاقه مند شده بودم اما علاقه های یکشبه که فردا صبح فراموش می شوند . اما او فرق داشت ، هرچیزی که به او ربط پیدا می کرد فرق داشت . اولین بار او را در اتوبوس دیدم ، دخترک مو قهوه ای . با نگاه نافذ و شادابش کنجکاوانه به مردم نگاه می کرد و گهگاهی در گوش دوستش حرفی می زد . هنگامی که نگاهمان باهم برخورد کرد دلم لرزید . مانند برخورد دو بمب با زمین ، برخورد ماده و ضدماده ، دلم لرزید . چشم هایش ، آن چشم های زمردی اش مرا ربود . نه ، اشتباه ادبی نکردم ، مرا ربود . خودم را از خودم ربود . روحم را دزدید . نگاه چند ثانیه ای بیشتر طول نکشید اما تاثیر عجیبی گذاشت . حقیقتش ، هورمون های بهم ریخته نوجوانی را مقصر اصلی می دانم اما اتفاقی بود که افتاد .

دیدم که به دوستش چیزی گفت ، زیر چشمی مرا نگاه کردند ، دوباره پچ پچ کردند و سپس خندیدند . خنده اش ، زیباترین موسیقی ای بود که شنیده بودم .

رمان اجتماع مردگان

نفسم بالا نمی آمد ، انگار دست هایی نامرئی گلویم را می فشارند . ناامیدانه برای دریافت اکسیژن بیشتر تلاش می کنم اما نمی شود . می بینمش ، مانند همیشه آنجاست . در سکوت به من خیره شده و اوضاع نکبت بارم را برانداز می کند . در حالی که به سختی نفس می کشیدم ، بریده بریده گفتم :

- چرا ولم نمی کنی ؟ اینجا هم تنهام نمی ذاری ؟

سکوت ، مثل همیشه . آنجا ایستاده بود و تلاش های ناامیدانه اش را نگاه می کرد . پشیمان بودم ، با تمام وجودم پشیمان هستم اما دیگر کار از کار گذشته . پیش خودم چه فکری می کردم ؟ اینکه من آماده ام ؟ نه ! معلوم است که . من هنوز آماده نبودم . بریده ام ، از هم افراد خسته شده ام ، اما از زندگی نه . افتان خیزان کمی خودم را جابه جا کردم اما فایده ای نداشت ، نمی توانستم به در برسم . دیگر تلاش کردن فایده ای نداشت . به پشت دراز کشیدم و به سقف نگاه  کردم . این آخرین صحنه ای است که می بینم ؟ یک سقف ساده ؟ منظره ی جالبی برای مرگ نیست . افکار زیادی در سرم جریان دارد ، بسیار زیاد . لابد پیش خودشان می گویند در آخر کتاب ها کار دستش دادند ، او را به جنون کشیدند . خودش را مانند صادق هدایت می دید که همچین کاری کرد . هیچکس نخواهد فهمید علت این عمل احمقانه و گناه آلود من چیست مگر خدا . او همه چیز را دیده و می بیند . الان با ناامیدی دارد مرا نگاه می کند که چه آدم ضعیفی شده ام . لبخندیگوشه لبم نقش می بندد ، مانند فرزندی که وقتی والدینش را حرص می دهد لذت می برد . مطمئنم این کار من نیز از سر لجاجت بود ، لجاجت با خودم ، خدا و خیلی ها . چشم هایم کم کم تار می شدند . می دانستم دقایق آخر است . همیشه مرگم را در میان عزیزانم تصور می کردم ، در حالی که خوشحال و شادم .

در با صدای بلندی شکست . صدای قدم های سنگین چند نفر را می شنیدم که می دویدند . حرف هایی را فریاد می زدند اما متوجه نمی شدم چه می گویند ، انگار درون حبابی شیشه ای محفوظ بودم . سایه مردی را بالای سرم دیدم . صدایم می کرد : آقا ؟ آقا ؟ صدام رو می شنوین ؟

خم شد تا نبضم را بگیرد . فریاد زد : اینجا یه مصدوم داریم . ضربانش داره ضعیف می شه .

 در حالی که از قلبم داشت تسلیم می شد ، مغزم حریصانه داشت از آخرین لحظاتش استفاده می کرد . وقتی از در خارج بیرون رفتیم ناگهان هوا سبک شد . سبکی لدت بخش ، نفس عمیقی کشیدم . می خواستم تمام هوا را استفاده کنم . سرفه ای دردناک کردم . سرم گیج می رفت .

با دیدنش می خواستم فریاد بزنم ،  آرام آرام دنبالم می آید . آرام لب زدم : اینبار من بردم .

در سیاهی غرق شدم !