من اما هزار مرغ مهاجر در آستین دارم
و یک کلاه که دشت دشت خرگوش ِسفید می زاید
و یک جعبه که هر چه در آن خودم را ارّه می کنم باز هر نیمم نیم ِ گمشده اش را پیدا می کند
و من حسودی می کنم به نیم تنه ی بالایی
و حسودی می کنم به نیم تنه ی پایینی
و من یک شعبده باز ِ پاره وختم
و من وخت را پاره می کنم
و دفتر های نت را پاره می کنم
و خاطرات آن شمال را پاره می کنم
و نور سبز و قرمز باغ ِ مخفی را پاره می کنم
و غر می زنم به خاب که چشمانم را دزدید
و غر می زنم به رویا که مرا به آن باغ ِ مخفی برد
و غر می زنم به نور های سبز و قرمز
و غر می زنم به ان همه تاریکی که تو از پشت بوته های سیاه در آمدی
و غرق می شوم در تاریکی
و غرق می شوم در آغوشی از نا کجا آباد
و غرق می شوم در پیانو
و غرق می شوم در دست های پیانیست
و فحش می دهم به دست های پیانیست که می دوید روی کلاویه ها
و فحش می دهم به سرسره ای که تا بی نهایت کشیده شده بود
و فحش می دهم به ماهی قرمزی که دوباره زنده نشد
و فحش می دهم به نامه هایی که نمی رسند
و فحش می دهم به نامه هایی که بی موقع می رسند
و بو می کشم دست خطی را
و بو می کشم نامه بی موقعی را
و بو می کشم فضای خاب را
و می دانم که یک جای کار می لنگد
و می دانم که توی خاب ام بوی قدیم ها می آید
و می دانم که دیگر کسی نامه نمی نویسد برای کسی
حتا اگر شبی سر زده به باغ مخفی خاب اش آمده باشد و از پشت بوته های سیاه
آغوش طولانی اش را باز کرده باشد و او را غرق کرده باشد
و می دانم که دل ام می خاهد بروم توی جعبه و خودم را ارّه کنم
و می دانم که نمی خواهم دوباره نیم هایم همدیگر را پیدا کنند..