| |
| هه چیز باید زمانی اتفاق بیفته که دسترسی به ثبت نداری!
تقریبا یه ماهی میشه شروع به کار تدریس کردم و سرم و گرم می کنم تا کمتر به چیزای دیگه فکر کنم ... مستر بعد از یه دوره ی نسبتا طولانی از آزمون و مصاحبه و و... بالاخره خبر استخدامی بهم داد و ان شالله از فردا اولین روز کاری شروع میشه همچنین کار شهرداری دفتر ما تکمیل شد و اونم از فردا شروع میشه ... تقریبا میشه گفت شنبه ی شانس یا خوش یوم! این روزا مستر در حال جا به جایی هست و هر از گاهی با غر زدناو توجه های من یا خسنگی بیشتر یا رفع خستگی چاشنی کارش و زورمرگی میکنم و مثل همیشه با رفتارش دوباره شرمنده پیشم... +من و تو تک تک لحظه های امروزمونو فقط و فقط داریم واسه فردای زندگی مون می سازیم! +اتفاقای این روزا باید ثبت می شد تا قدم های زندگی مونو سال ها جلوی چشممون داشته باشیم. +دوست دارم دلیل همه ی حال خوشم ||
| جمعه ۹ مرداد ۱۳۹۴|21:32| پرنسس پــــــر...
نداشتنِ اشتهای این روزای من دلیل های زیادی میشه داشته باشه ولی کنارش من کسیُ دارم که وقتی از دل مشغولی ـیام بهش میگم میگه نگران نباش یکی از خوبی های مستر اینه که وقتی کاریُ نخواد انجام بده یا شک داشته باشه که می تونه از پَسِش برمیاد یا نه... قولِ اون کارُ نمیده و راحت میگه نه!ولی هروقت ازش چیزی بخوام بگه چشم...مطمئنم که اون خواسته انجام میشه و خیالم راحت میشه:)!!
+من تو تنهایی ـام زیادی به آینده فکر می کنم آینده ای که بیش از اندازه سختی هاشو برای خودم بزرگ کردم و با خودم کلنجار میرم برای مقابله! یه نفر تو زندگیمه که تموم زندگیشم عاشق این عاشقی شم منو می فهمه جای تموم دنیا غمی ندارم اینجا.. یه نفر به حس و حالم یه نگاه تازه داره مثل عطر موندگاره هرچی میخوام بدونم توی چشاشه میخوام همیشه باشه ||
| یکشنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۴|13:59| پرنسس پــــــر...
شاید اصن ننوشتنِ این همه مدت مهم نباشه...شایدم یه روزایی بوده که باید می نوشتم ولی نشده!
اتفاق ـآی مهم زندگیِ من خلاصه میشه تو انتظار کشیدن!لذت نبردن از این روزای خاص و ناب خلاصه میشه که دست رو دست بذارم و منتظرِ یه اتفاق باشم! من دلخوشم واسه همه روزایی که امید دارم میرسه من 6 ساله که امید دارم به روزای خوب...
||
| دوشنبه ۸ تیر ۱۳۹۴|14:42| پرنسس پــــــر...
||
| سه شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴|0:14| پرنسس پــــــر... _ _
آدم باید یکیُ داشته باشه که متوجه تمامِ حسُ حالت باشه که بدونه الان دقیقا چجوریه حالت...وقتی داریم یه time طولانی در موردِ یک مساله جدی صحبت می کنیم یهو جو رو عوض می کنی به این دلیل که میگی نمی خوام تو به این مسائل فکر کنی من همه چیُ درست میکنم...
+یکشنبه آزمون شهرداری داشتم ازونجایی که از اول می دونستم از بین 40 نفر 5 نفرم به زور قبول می شن با اعتماد به نفسِ صفر رفتم سر جلسه و فقط من قبول شدم:) +این روزا حالم خوبه +خدای من شکرت ||
| سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۹۴|11:16| پرنسس پــــــر... _ _
دلت که تنگ شد مهم نیست کجایی مهم نیست که هنوز فقط 1 هفته گذشته که دور شده مهم نیست که بقیه چی میگن مهم اینه که باید هوای دل ـتو داشته باشی باید بهش بگی رفته تا همه چیُ درست کنه واسه اومدنت رفته تا بهت یاد بده باید دوری از عزیزاتُ یاد بگیری ...
یه چند وقتیِ از خودم شروع کردم واسه بزرگ شدن ـَم دارم یاد می گیرم خودمُ قانع می کنم که می تونم تو یه شهرِ دیگه فقط خودم باشمُ تو!دارم امتحان می کنم واسه اینکه تو بشی تنها خونواده ی من در کنارم! سخته... ||
| سه شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۴|19:1| پرنسس پــــــر... _ _
تعریف کردنِ خانوادم از شمآ اینکه شدی جزیی از خونواده ی کوچیک ما! یعنی آرزوهای دورِ من داره نزدیک میشه
این یعنی خوشبختی:) ||
| پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۴|12:4| پرنسس پــــــر... _ _
مامان راست میگه این دلتنگی دیگه همیشه با من می مونه چه مستر پیشم باشه دلتنگ خانواده چه خانواده باشه دلتنگ مستر...
این راهیِ که من و تو انتخاب کردیم ... سخت ولی شیرین! ||
| پنجشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۴|11:59| پرنسس پــــــر... _ _
دیگه وقت ـِشه بنویسم:)
93 تموم شد دقیقا همونطوری که فکر می کردم یه سالِ روتین ولی پُر از تجربه و هدف! 94 وقتی شروع شد که مثل همیشه من و مامان فرداش رفتیم شمال و تا 16ام اونجا بودیم!!مستر 15ام اومد شهرِ من و من روز تولدش تو راه بودم و منتظر بودم تا برسم... ||
| جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۹۴|14:38| پرنسس پــــــر... _ _
ثبت کردنِ خبرهای خوش به آدم انرژی میده و گذشتن از 21 ماه از روز 92.4.1 نویدِ تموم شدنِ خدمت رو میده...
همین الان .... همین لحظه ... همین حالا... . . خداحافظ مهربون سربازِ من! خداحافظ سربازِ صبورِ من! سلام به شمآ آقای من:) یدونه مردِ همه ی روزای سخت و خوش زندگیم:) + و بالاخره ما با گذشتن این مرحله از زندگی باهم قدم به مرحله ی بعدی گذاشتیم ! +خدای لحظه ی های خوشی شکرت:) مرسی که فراموش ـمون نکردی ||
| چهارشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۳|12:31| پرنسس پــــــر... _ _
این جمله ی هرچیزی به وقت ـِش ! رو زیاد شنیدم ولی تازه دارم این جمله رو درک میکنم که وقتِ هرچیزی و زودتر از زمانش نخوام شاید لازم باشه 6 سال یا حتی بیشتر صبر کرد ولی آخرش با دستِ پُر گنج با ارزش ـِتُ به همه نشون میدی!!
5سالِ پیش که مستر با مامانم صحبت کرد طرفِ صحبت مامان ـَم یه جوونِ 21 ساله ی دانشجویی بود که هنوز هیچی ازش معلوم نبود ولی پای همه ی شرط و شروط های مامان واستاد گفت تا نرسم به این شرایط نمیآم جلو... مامان بابای من با تصورِ اینکه دخترِ 17 سال ـَشون عشق نوجوونی و تجربه میکنه و زودگذرِ موافقت کردن! ازون روز 5 سال میگذره حالا مامانم تنها کسیِ که سنگ صبور من و مستر شده!به قولِ مستر که میگه یه روز تنها ترس ـِمون مامانت بود الان تنها دلخوشی ـمون شده!! +خدای مهربون فقط 30 روز مونده تا گذشتن از 21 ماه خدمت! +از شنبه 25 بهمن تا 10 اسفند پایان دورت شروع شده +این روزا سرمُ با کلاس ـهآی شهرداری پُر میکنم ||
| چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۳|11:49| پرنسس پــــــر... _ _
مردهایی هستند +عجیب این 3 روز هوات... نبودنات... حس میشه! +تو این هوای بارونی دلم یک تو میخواد و دیگر هیچ! +حسرت خوردن و دلتنگی جزئی از من شده! ||
| پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۳۹۳|16:24| پرنسس پــــــر... _ _
||
| یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۳۹۳|14:51| پرنسس پــــــر... _ _
بهت میگم صبونه نخور باهم باشیم مثه یه پیک نیکِ دو نفره وسیله جمع میکنم تو یه پارک میشینیم و من واست لقمه میگیرم و شمآم می خوری...هی میگی پَر لقمه مردونه بزن:)))لقمه های من واسه تو اندازه گنجشک بود
دلم آرامش وارونه می خواهد... یعنی "شمآرآ" ||
| دوشنبه ۲۸ بهمن ۱۳۹۲|9:47| پرنسس پــــــر... _ _
ماشینُ تو پارکینگ پارک میکنی چادرمُ سرم میکنم دستِ همُ میگیریم و اولین حرمِ دو نفره رو باهم میریم...پُر از دعا بودم پر از حرف!
السلامُ علیک یا امامِ غریب...یا امام رضا خودت کمکمون کن... "92.11.24" ||
| شنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۲|13:16| پرنسس پــــــر...
|