حدوداً بعد از نه ماه ... بعد از نه ماه پایت را در مدرسه ای می گذاری که عکست را در آنجا زده اند!
مدرسه ای که چهار سال تمام در آن خوش گذرانده ای و فارق از ناراحتی ها و سیاسی بازی هایی که هنوز هم از مدیریت آنجا داری ، برایت تداعی کننده خاطرات شیرینت می باشد.
و چه خاطرات هیجان انگیزی!
چه کسی باورش می شد رتبه اول کنکور در مدرسه همانی باشد که بچه ها از 17 شدنش در انضباط تعجب می کردند؟!
همانی که چپ و راست از او موبایل می گرفتند!
همانی که بیش از بیست ، سی بار از کلاس درس اخراج شده بود.
به خیالت اینها که من گفتم اعداد کثرت بود؟! چه خیال خامی!!
و چه زمانهای شیرینی که از دست رفت!
من در آنجا دوست بودم با همانی که افکارش با افکارم هیچ تناسبی نداشت ولی دل هایمان چرا !
مرتضی را به جرم احمدی نژادی بودنش ، دست و پا بستیم و جلوی اتاق دبیران رهایش کردیم!
امّا مرتضی را دوست داشتیم!
محسن را به خاطر سبز بستنش با خاک یکسان کردیم به همت آقاکمال!
امّا محسن را دوست داشتیم!
حسام را به خاطر گرمکن به پا کردنش،حسین را به خاطر ابروهایش،رضا را به خاطر موهایش،سید را به خاطر سال پایینی های اطرافش،مجتبی را به خاطر خدماتش!،علیرضا را به خاطر روحیاتش و ... بماند که با که ها ، چه ها کردیم!
امّا به گمانم ما همیشه، هم را دوست داشتیم!
یادش بخیر، وسط آزمون از سر جلسه بلند شدیم و رفتیم توچال!من و محمود و رضا و دوتا علیرضا ها.
یادش بخیر، سر کلاس خشنود، مرام گذاشتیم و پشتِ حاجی قدیریان در آمدیم و ده،یازده نفری رفتیم بیرون از کلاس ... آخ که چه حالی داد جلوی چشم (آقا)مصطفوی گل کوچیک بازی کردن!
یادش بخیر، زنگ ورزش به جای نرم دویدن، چهارضرب کوبیدیم.سالن شده بود میدون جنگ! و البته اصلاً ادامه اش گوارا نیست.حنفیه(معلم ورزشمان)دمار از روزگارمان درآورد!
یادش بخیر،سر زنگ هندسه.رحیمی از عقب پرتقال داد و من هم سریع پنهانش کردم، البته در دهانم! وای که چقدر قیافه حاجی خیرآبادی ترسناک شده بود.اگر دیر جنبیده بودم دیگر نمی توانستم بجنبم!درِ چوبی پشتِ سرم با صدای مهیبی بسته شد! از قضا حاجی لگد زده بود به در،لگداً(به قول رائح)
یادش بخیر، سر زنگ حسابان به جز حسن(که اون موقعا حرص آدم را درمی آورد) هیچ کس جریمه ها را کامل ننوشته بود.میرزایی مانده بود که چه بکند!خوب نمی شد که به جز حسن بقیه را اخراج کند،ناگزیر خودش بیرون رفت!
یادش بخیر، دکتر رحمانی کم مانده بود قسممان بدهد که بچه ها به پیر،به پیغمبر این درس خیلی خیلی مهم است. ولی بچه ها عمراً حاضر نبودند درسی را مهم فرض کنند.خوب اگر چنین می کردند مردم چه می گفتند!!
یادش بخیر، روز تولدم...علیرضا برایم نارگیل کادو خرید و سرکلاس با بچه ها تناولش کردیم! و البته آن روز در حین فیلم برداری برای nاُمین بار گوشی من توسط (آقا)مصطفوی ضبط شد!
یادش بخیر، عقربه ثانیه شمار که رفت روی دوازده، همینجوری و کاملاً اتفاقی همه ی خودکارها افتاد زمین!!! بی معطلی، (آقا)طاهرنیا(معلم فیزیکمان) گفت:"محمدی بیرون!"
یادش بخیر، صرف کردن افعال بی حجب و حیای عربها سرِ کلاس استاد غلامی(که دلت برایش تنگ شده و او خبر ندارد از دل تو!) چقدر خنده دار بود.
یادش بخیر، سربالایی قلعه رودخان توی گیلان،عرق ریزان بحث بر سر جبر و اختیار با(آقا) مطوری(که آن موقع ها سمتش برایم پنهان بود!).
یادش بخیر، زیر باران، دست در دست هم مفاهیم عمیقی را زمزمه می کردیم که "عمو زنجیر باف...بله!" و اصلاً ایرادی نداشت که در آن بین صندلت پاره شود و یا جوراب هایت خیس!.مهم این بود که صدای(آقا)مصطفوی از بلندگو بلند نشود!
یادش بخیر،سال اول و به گمانم روز اول.پس از رأی گیری عیرضا و من به سمت مبصر و معاون کلاس درآمدیم. فکر می کنم زنگ بعد بود که هر دو از سمتمان عزل شدیم، آن هم فقط و فقط به خاطر هماهنگ و مرتب کردن بچه ها در کوبیدن به میز و نیمکت ها!
یادش بخیر ...
و هیچ عیبی ندارد اگر هنگام نوشتن کمی هم اشک بریزی.چه بسا که اگر چنین نکنی عیب داشته باشد!
دیروز پس از مدتها دوباره بچه ها را دیدم.بعضی به هم نگاه می کردند و بعضی با هم شوخی!
حسین از شریف می گفت.از اینکه تابستان هم کلاس دارند.
محمدرضا از رجایی می گفت،از اینکه 8 واحد افتاده است.
رضا با کمک گرفتن از خاطرات تئاتر سال دوم، مرا دست می انداخت.
احمد (که از شاهرود انتقالی گرفته بود) داشت از وحید آمار ...هایش را می گرفت و چه افتخاری می کرد به هرآنچه من بدان می گویم حماقت!
احسان چاق شده بود و محسن لاغر!
پیام شبیه بادیگاردها شده بود، با موهای کوتاه و ریش های بلند و هیکلی مثل همیشه تنومند!
حمید مثل همیشه مهربان بود و برای من دوست داشتنی!
پویا از انتقالی گرفتنش می گفت و پوریا شبیه "فارست گامپ" شده بود!
حسن با نمرات خوبش، برای جلوگیری از خرخون نام گرفتن، دست پیش می گرفت تا پس نیفتد!
علی از دانشگاهش می گفت و هومن از رشته اش!
...
کاش علیرضا،محمود،حاجی،متین،سعید،حسام،امیر،علی و ... همه شان دوباره دیروز خودی نشان می دادند!
تا آنجا که یادم می آید دیروز کسی ناراحت نبود امّا ... امّا به نظرم همه ناراحت بودند!
یا لا اقل شادی شان به اندازه روز معلم دو سال پیش نبود!!

پ ن:کتمان نمی کنم که احتمالاً توی عکس همه بچه ها دوست داشتند مثل من راحت بودند!ولی خب جا واسه بیشتر از یکی نبود!اون یکی هم فقط من می تونستم باشم!از همه بی تعارف تر(بخوانید گستاخ تر)
-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!
اماممان علی علیه السلام