سلامی دوباره


دلم می خواهد دوباره بنویسم

بعد از مدتها که نوشته هایم را می خواندم، برایم تازگی داشت.

این تازگی را بسیار می پسندم

شاید از آخرین باری که نوشته ام، خیلی تغییر کرده باشم اما...

اما باورم این است که خدا دعای اول سال هامان را شنیده است، هر چند که خودمان هم نفهمیده باشیم که چه می گوییم!


حول حالنا الی احسن الحال...

سیب دزدی و ...


هنوز که هنوزه مانده اند که بالأخره تقصیر که بود؟!

چشم چرانی آدم ، چرب زبانی ابلیس یا ... یا شاید هم دلربایی سیب؟!

اصلاً ما را چه به این حرف ها!

وقتی فرش زیر پا و سقف بالای سر ، دست بالا بردند و سر تکان دادند که: "نه ... نه ... ما کجا و این امانت کجا؟!"

من مانده ام که روی چه حسابی "بَلى" گفتیم و مبتلا شدیم؟!...حقّا که "إِنَّهُ كانَ ظَلُوما جَهُولا"


و حالا هر روز و هر روز ، دست دلم را می گیرم و دوتایی راه می افتیم در کوچه پس کوچه های شهر

دوره می افتیم در خیابان ها و به هر آدمی که رسیدیم، من خودش را برانداز می کنم و دلم و دلش را !

بعد دلم به دلش می گوید:

مگر این دو نبودند که وقتی پرسید: "أَلَسْتَ بِرَبِّكُمْ ؟ " گفتند "بَلى" ؟!

و هنوز صدای دلش در نیامده، من و او -مثل دو قرن 21 ای- چشم در چشم هم خیره می شویم که:

"تو چیزی یادت می آید؟"

بعد هر دو ابرو تکان می دهیم و قبل از آنکه چیزی یاد چشم ها بیاید، زود نگاه از هم می دزدیم و بی تفاوت به نگاه خیس دل هایمان به هم ، از کنار هم می گذریم و ... هر کس می رود سوی سیب خودش!



راستی که چقدر دل هایمان سرخوش اند و چه چیزها که از یادِ انسان توقع ندارند!



---------------------------------------------------------------------------------------------------

مانده ام که ابلیس را کجای روایتم قرار دهم؟!

طفلی دلش پوسید از بی دیالوگی...



  

هرچه که من بگویم!


روبروی هم می نشینیم...نه، جای برای نشستن نیست! رو به روی هم می ایستیم.

چشم در چشم هم خیره می شویم.

ابتدا تو هیچ نمی گویی، باشد؟

می گذاری من تمام حرف هایم را بزنم.

حتی اگر مثل همیشه گریه ام گرفت.

حتی اگر هول شدم و ربط و بی ریط همین جور گفتم و گفتم و خودم هم نفهمیدم که چه می گویم.

بگذار من هر چه می خواهم بگویم، اشک هایم را بریزم،بعد...بعد هر کاری که خواستی بکن.مثل همیشه...


مثل همیشه لبخند بزن و بگو:

ــ تمام شد؟...سبک شدی؟

و بعد لبخند دلبرانه ات را پر رنگ تر کن و بگو:

ــ این ها را نداشتی چه می گفتی؟

ــ بالأخره این ها هست دیگر

_ مگر نشنیده ای که  "...حتی تغربلوا ، ثم تغربلو ، ثم تغربلوا..."

بعد هم از من گلایه کن که:

ــ حالا برای من  از تنفس گاه ماه می گویی؟... از چشم های خیابان چرخِشان؟

ــ ماهت را به من می سپاری؟... ماهی که خود راهی اش کرده ام به دیارت را؟


و این همان لحظه ای است که من سَرم را پایین می اندازم.

همان لحظه کوتاهی که احساس می کنم، چقدر آفتاب به من تابیده بود و ...

و دیگر هق هق گریه ام بند نمی آید.

حالا زمان،زمان سوء استفاده کردن و شکوه بردن پیش اوست...

می خوانم که  "اللهم انّا نشکو الیک ... "

خوب که گونه هایم خیس شد، دوست دارم دوباره که سرم را بلند می کنم،فقط چشمانت را ببینم

ببینم که مرا می خوانند و دل می برند با خواندشان

ببینم که آغوشت را باز کرده ای و ... من دیگر زمین از زمان نمی شناسم.

دوست دارم به خود که می آیم، به تو چسبیده باشم و همه چیز را گفته باشم.

چیزی هم از قلم نیفتاده باشد.

و کاش گفته باشم که:


یاولیَّ اللهِ انَََّ بیَنی و بینَ اللهِ عزَّ و جلّ ذنوباً لا یأتی علیها اِلاّ رضاکُمْ.



----------------------------------------------------------

و این پلان از زندگی من هم با نمای بسته ای از دستان حلقه زده به شبکه های تو تمام می شود...




من الغریب الی الحبیب...


دو،سه روز پیش روی سنگ صبورهای سفید گوهرشادت و امشب رو قالی گل دار آشپزخانه مادرم!

همانجایی قلم می زنم که هرشب جانماز مادرم پهن می شود!

در همان چهار دیواری می نویسم که مادرم برایمان سحری آماده می کند!

همان جایی که مادرم نماز می خواند و دعا و هر از چند گاهی شعله های اجاق را بالا و پایین می کند!

می دانم که می دانی!

راحت تر بگویم.فرض را بر این بگذار که روی همان سنگ صبورهای سفید گوهرشادت نشسته ام!


دل آرام من!

می خواهم گزارشی کوتاه از بازگشتم به شما ارائه دهم.

اینجا تهران است.تنفس گاه ماه ! این عاشقانه ترین تعبیر دیار من است!

اینجا تهران است،با خیابان گردهایی که گرچه از خورشید بیزارند اما ...

اما زخم و زبانشان را به ماه می زنند!

اینجا تهران است.

انگار ماه ، هر شب نحیف تر می شود!

اما دل آرام من، نگران مباش.

مگر نه این است که ماه هر چه نحیف تر شود تیز تر می شود و برّنده تر!

اینجا تهران است با خیابان گردهایی از جنس حرمت شکنی!

خیابانگرد هایی که منتظرند ماه تمام شود!

ماهم را به تو می سپارم و ماهم را !

می شود در آمد و شد خیابانی ام، آن هنگام که کینه ماه را در چشمان خیابان چرخشان می بینم،

آهسته در گوشهایم بخوانی:


" کُـفّ عنِ الـنــاس.علیــکم انـفـسـکـم! "



-----------------------------------------------------------------------------------

و هنوز هم اینجا تهران است!

با خیابان هایی سیاه و سفید.تا چشم کار می کند،طلب کار...بی آنکه خبری از بدهکار باشد!



نمک ... نمکدان


مشهد بودم ، کنار حاجی طاهری و گرم گفت و گو!

فکر می کنم داشتیم نهار می خوردیم و ... به هر حال.

از قضا وسط بحث، موبایلم نالیدن گرفت. کسب اجازه ای و ...

-بله بفرمایید!

-سلام. آقای محمدی؟

-علیک سلام. بله خودم هستم.

- من فلانی هستم...

.

.

.

-باشه پس من می آم خدمتتون!

-یا علی

-خدانگهدار.



و نگذاشت جای پاهایم خشک شود ... دعوتم کرد . دوباره دعوتم کرد!

در خانه خودش قرار میهمانی بعدی را گذاشت!

و من هرچه نمکدان شکستم،به کار نیامد. از قضا نمک های او تمام شدنی نبود!




--------------------------------------------------------------------------------------------

اللهم اني اعتقد حرمة صاحب هذا المشهد الشريف في غيبته کما اعتقدها في حضرته ...

احساس دلتنگی پس از یک تجدید دیدار!


حدوداً بعد از نه ماه ... بعد از نه ماه پایت را در مدرسه ای می گذاری که عکست را در آنجا زده اند!

مدرسه ای که چهار سال تمام در آن خوش گذرانده ای و فارق از ناراحتی ها و سیاسی بازی هایی که هنوز هم از مدیریت آنجا داری ، برایت تداعی کننده خاطرات شیرینت می باشد.


و چه خاطرات هیجان انگیزی!

چه کسی باورش می شد رتبه اول کنکور در مدرسه همانی باشد که بچه ها از 17 شدنش در انضباط تعجب می کردند؟!

همانی که چپ و راست از او موبایل می گرفتند!

همانی که بیش از بیست ، سی بار از کلاس درس اخراج شده بود.

به خیالت اینها که من گفتم اعداد کثرت بود؟! چه خیال خامی!!


و چه زمانهای شیرینی که از دست رفت!

من در آنجا دوست بودم با همانی که افکارش با افکارم هیچ تناسبی نداشت ولی دل هایمان چرا !

مرتضی را به جرم احمدی نژادی بودنش ، دست و پا بستیم و جلوی اتاق دبیران رهایش کردیم!

امّا مرتضی را دوست داشتیم!

محسن را به خاطر سبز بستنش با خاک یکسان کردیم به همت آقاکمال!

امّا محسن را دوست داشتیم!

حسام را به خاطر گرمکن به پا کردنش،حسین را به خاطر ابروهایش،رضا را به خاطر موهایش،سید را به خاطر سال پایینی های اطرافش،مجتبی را به خاطر خدماتش!،علیرضا را به خاطر روحیاتش و ... بماند که با که ها ، چه ها کردیم!

امّا به گمانم ما همیشه، هم را دوست داشتیم!


یادش بخیر، وسط آزمون از سر جلسه بلند شدیم و رفتیم توچال!من و محمود و رضا و دوتا علیرضا ها.

یادش بخیر، سر کلاس خشنود، مرام گذاشتیم و پشتِ حاجی قدیریان در آمدیم و ده،یازده نفری رفتیم بیرون از کلاس ... آخ که چه حالی داد جلوی چشم (آقا)مصطفوی گل کوچیک بازی کردن!

یادش بخیر، زنگ ورزش به جای نرم دویدن، چهارضرب کوبیدیم.سالن شده بود میدون جنگ! و البته اصلاً ادامه اش گوارا نیست.حنفیه(معلم ورزشمان)دمار از روزگارمان درآورد!

یادش بخیر،سر زنگ هندسه.رحیمی از عقب پرتقال داد و من هم سریع پنهانش کردم، البته در دهانم! وای که چقدر قیافه حاجی خیرآبادی ترسناک شده بود.اگر دیر جنبیده بودم دیگر نمی توانستم بجنبم!درِ چوبی پشتِ سرم با صدای مهیبی بسته شد! از قضا حاجی لگد زده بود به در،لگداً(به قول رائح)

یادش بخیر، سر زنگ حسابان به جز حسن(که اون موقعا حرص آدم را درمی آورد) هیچ کس جریمه ها را کامل ننوشته بود.میرزایی مانده بود که چه بکند!خوب نمی شد که به جز حسن بقیه را اخراج کند،ناگزیر خودش بیرون رفت!

یادش بخیر، دکتر رحمانی کم مانده بود قسممان بدهد که بچه ها به پیر،به پیغمبر این درس خیلی خیلی مهم است. ولی بچه ها عمراً حاضر نبودند درسی را مهم فرض کنند.خوب اگر چنین می کردند مردم چه می گفتند!!

یادش بخیر، روز تولدم...علیرضا برایم نارگیل کادو خرید و سرکلاس با بچه ها تناولش کردیم! و البته آن روز در حین فیلم برداری برای nاُمین بار گوشی من توسط (آقا)مصطفوی ضبط شد!

یادش بخیر، عقربه ثانیه شمار که رفت روی دوازده، همینجوری و کاملاً اتفاقی همه ی خودکارها افتاد زمین!!! بی معطلی، (آقا)طاهرنیا(معلم فیزیکمان) گفت:"محمدی بیرون!"

یادش بخیر، صرف کردن افعال بی حجب و حیای عربها سرِ کلاس استاد غلامی(که دلت برایش تنگ شده و او خبر ندارد از دل تو!) چقدر خنده دار بود.

یادش بخیر، سربالایی قلعه رودخان توی گیلان،عرق ریزان بحث بر سر جبر و اختیار با(آقا) مطوری(که آن موقع ها سمتش برایم پنهان بود!).

یادش بخیر، زیر باران، دست در دست هم مفاهیم عمیقی را زمزمه می کردیم که "عمو زنجیر باف...بله!" و اصلاً ایرادی نداشت که در آن بین صندلت پاره شود و یا جوراب هایت خیس!.مهم این بود که صدای(آقا)مصطفوی از بلندگو بلند نشود!

یادش بخیر،سال اول و به گمانم روز اول.پس از رأی گیری عیرضا و من به سمت مبصر و معاون کلاس درآمدیم. فکر می کنم زنگ بعد بود که هر دو از سمتمان عزل شدیم، آن هم فقط و فقط به خاطر هماهنگ و مرتب کردن بچه ها در کوبیدن به میز و نیمکت ها!

یادش بخیر ...



و هیچ عیبی ندارد اگر هنگام نوشتن کمی هم اشک بریزی.چه بسا که اگر چنین نکنی عیب داشته باشد!


دیروز پس از مدتها دوباره بچه ها را دیدم.بعضی به هم نگاه می کردند و بعضی با هم شوخی!

حسین از شریف می گفت.از اینکه تابستان هم کلاس دارند.

محمدرضا از رجایی می گفت،از اینکه 8 واحد افتاده است.

رضا با کمک گرفتن از خاطرات تئاتر سال دوم، مرا دست می انداخت.

احمد (که از شاهرود انتقالی گرفته بود) داشت از وحید آمار ...هایش را می گرفت و چه افتخاری می کرد به هرآنچه من بدان می گویم حماقت!

احسان چاق شده بود و محسن لاغر!

پیام شبیه بادیگاردها شده بود، با موهای کوتاه و ریش های بلند و هیکلی مثل همیشه تنومند!

حمید مثل همیشه مهربان بود و برای من دوست داشتنی!

پویا از انتقالی گرفتنش می گفت و پوریا شبیه "فارست گامپ" شده بود!

حسن با نمرات خوبش، برای جلوگیری از خرخون نام گرفتن، دست پیش می گرفت تا پس نیفتد!

علی از دانشگاهش می گفت و هومن از رشته اش!

...

کاش علیرضا،محمود،حاجی،متین،سعید،حسام،امیر،علی و ... همه شان دوباره دیروز خودی نشان می دادند!

تا آنجا که یادم می آید دیروز کسی ناراحت نبود امّا ... امّا به نظرم همه ناراحت بودند!

یا لا اقل شادی شان به اندازه روز معلم دو سال پیش نبود!!



پ ن:کتمان نمی کنم که احتمالاً توی عکس همه بچه ها دوست داشتند مثل من راحت بودند!ولی خب جا واسه بیشتر از یکی نبود!اون یکی هم فقط من می تونستم باشم!از همه بی تعارف تر(بخوانید گستاخ تر)




-----------------------------------------------------------------------------------------------------------------

بگذارید و بگذرید،ببینید و دل نبندید،چشم بیاندازید و دل مبازید،که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت!

                                                                                                 اماممان علی علیه السلام




شب بود . ماه پشت ابر بود ...


شب بود . ماه پشت ابر بود .

شب بود . بی آنکه خبری از صبح باشد .

چشم ، چشم را نمی دید .

به خیالت که قرار است حالا حالا ها شب باشد و اصلاً درستش همین است!

شب می گذشت بی آنکه خبری از صبح و خورشید باشد.

سالها به تاریکی سپری می شد.

گذشت و گذشت تا اینکه دست ابر ، رو شد!

ناگهان صدایی بلند شد. ستاره ها خودنمایی کردند.سنّت شکسته شد.بادی وزید.ابر تکان خورد و ...

ماه نمایان شد...

و چه غنیمتی بهتر از ماه در دل شب؟!

ماه که بر آمد، شب زده ها به خیالشان زد که صبح شده!

تقصیرشان چه بود؟! خوب ماه ندیده بودند!

گفت و شنودها از همان ابتدا آغاز شد!

چندی که گذشت بازار شایعات در آسمان و زمین داغ شد.

پر شده بود که صبحی در کار نیست.

چو انداخته بودند که خسوف در راه است.

گفته ها بالا و پایین داشت اما سوخت و سوز نداشت.یعنی ندارد.

هنوز هم زمزمه هایش هست اما...

امّا خیالت راحت!

بالا بروند و پایین بیایند ، خسوفی در کار نیست!

مگر فراموش کرده ای ستارگان به گرد ماه را ؟!


گوشهایت را تیز کن!

می شنوی؟

هو هوی جغدها را می گویم.

می شنوی؟

به مرام و آیین خویش شب را غنیمت شمرده و لب به سرودن از سیاهی گشوده اند!

از جغدها می گویم...

از طعنه و قیل و قالشان.

از اینکه ماه نمی تواند شب را روز کند.

از اینکه در حکومت ماه ، آسمان شهر تیره است.

از اینکه به دور از چشم ماه نقشه کشیده اند.

و از اینکه خسوف در راه است!


و چه داستان غم انگیزی...

مثل همیشه ی تاریخ ، شهری خفته اند!

انگار نه انگار که صبح در راه است!


و حال تو از من بشنو

از دلی که ادعایش بی تابی خورشید است.

پندار من بر این است که...

که ماه را چه به روشن کردن آسمان؟!

ماه را چه به گرم کردن زمین؟!

ماه را چه به ...

و اگر بنا بود که آسمان شهری با ماه روشن شود ، فرق میان ماه و خوشید چه بود؟!

و اصلاً فلسفه ی وجود خورشید چه بود؟!

می دانی؟

ماه یعنی انعکاس نور خورشید بر زمین.

ماه یعنی نور هست!

بهتر بگویم...ماه یعنی اگر بخواهی ، نور می تواند باشد!

همین و بس!

وقتی ماه را می بینی،خیالت راحت است که صبحی و خورشیدی در راه است!

اگر هم خیلی دلت هوای خورشید کرده باشد،خواب به چشمانت نمی آید.

می دانم ... آری ، در شهری که همه خفته اند ، پلک تو هم سنگین شده و میل به خفتن داری،اما...

اما لحظه ای به خورشید بیاندیش.به بر آمدنش!

به زمان صف کشیدن، به ساعت صبحگاه فکر کن!

اگر شب را به خفتن بگذرانی...

اگر شب را با ماه نباشی ...

اگر...

اگرها را برای خودت نگاه دار. خورشید بزند و هنوز در خواب باشی نمازت قضاست!


----------------------------------------------

اللهم انصر من نصر قاعدنا و اخذل من خذل قاعدنا


دفتر مشق های سیاه نشده!

سلام

سلامی با چاشنی اندکی فراموشی

فراموشی از جنس دفتر مشق!

دفتر مشق های قدیمی و سیاه نشده

از همان دفتر مشق هایی که قرار بود آخر هفته تحویلشان دهیم

آخر هفته هایی که تازه یادمان می افتاد دفتر مشقی هم در کار است.

بگذریم ، صحبت از مشق و تکلیف و فراموشی خوب نیست!

از خودت بگو

چه می کنی با دفترهای ما؟

شکر خدا حالت بهتر است یا ...

یا هنوز هم مثل سابق هر صبح و شام می گریی؟

هنوز به آیین خویش مانده ای؟

از من می شنوی بیا و فراموش کن...بیا و بخند!

مگر نه این است که خنده بر هر درد بی درمان دواست؟!

هنوز هم طناب و خانه نشینی؟

هنوز هم در و آتش؟

هنوز هم تیر و تابوت؟

هنوز هم بیابان و تشنگی؟

هنوز هم ... هنوز هم همان داستان های قدیمی؟

از قضا قرار نیست به آیین ما در آیی...نه؟!

من که سر از کارت در نمی آورم!

نمی دانم چه بگویم اما ...

اما شنیده ام که روی دلت ناگفته ها سنگینی می کند!

بگذریم...

اگر از حال ما خواسته باشی باید بگویم ملالی نیست،جز هر از چند گاهی به خاطر آوردن دفتر مشق های قدیمی مان!همان هایی که قرار بود آخر هفته تحویلشان دهیم!

خدای ناکرده نگران ما نباشید که شکر خدا به لطف فشار آب شهری مان پوشال هایمان خیس است و تسمه کولرهایمان چرخان!

با زدن دکمه ای بادی می وزد خنک تر از نسیم صبحگاهی!

دلت برایمان نتپد که ما نیز دلمان برایت نمی تپد!

الحمدلله هنوز گاوهایمان شیر می دهند و سهم شیرهایمان را در یخچال نگاه می داریم

آن هم با 6 ماه ضمانت!

جانم برایتان بگوید از رفت و آمدهای صاعقه وارمان به معجزه هواپیما!

چشم به هم زدنی پایمان از شهری می رسد به شهر دیگر!

شترهایمان را پی کرده ایم و در باغات وحش عکس یادگاری با آنها می اندازیم

آن هم با چندین مگاپیکسل وضوح!

از خیابان هایمان برایتان نگفتم، پر از شور و هیاهو!

بوق و شیپور این ماشینها لحظه ای هم تنهایت نمی گذارد.

و این خیلی خوب است ، مگر نه؟

راستش را بخواهی در دیار ما مردم از تنهایی می ترسند.

البته این طبیعی است ، این طور نیست؟!

بالاخره انسان است و میل به اجتماعی زیستنش!

آخر ، تنهایی دل آدم می گیرد. دل آدم یاد می کند از دفتر مشق های سیاه نشده!

از همان هایی که قرار بود آخر هفته تحویلشان دهیم!

راستی یادم رفته بود که بگویم

امروز هر مشکلی که داشته باشی محال است به دکتر بروی و برای آن اسمی سراغ نداشته باشند!

مثلاً همین یاد کردن از دفتر مشق ها.دکتر ها به آن می گویند افسردگی!

می گویند طبیعی است.چاره هم دارد.چاره اش هم در جمع و شاد بودن است.

می دانی؟! برای کسی که به افسردگی گرفتار است گریه خوب نیست!

البته شکر خدا کمتر کسی در این حوالی به افسرگی دچار است!

بگذریم

سرت را درد نیاورم!

نمی دانم چگونه تمامش کنم!

می دانی؟!

به نظرم اینجا هم آبش خوب است و هم هوایش!

به ما گفته اند که بهتر از این نمی شود!

خلاصه بگویم برایت که ...

که حال همه ما خوب است...اما تو باور مکن!



--------------------------------------------------------------------------------------------

لأیّ الامور الیک اشکو و لما منها اضجّ و ابکی!



خیلی دور ... خیلی نزدیک


چشم می بندم و چشم می گشایم!

بارها و بارها ، خود آگاه و ناخود آگاه

پلک زدن هایم را می گویم

کار هر روزم را ، کار هر ساعتم را!

هر بار که چشم می گشایم ، در برابر دیدگانم ، تا چشم کار می کند، دنیاست.

چپ و راستم شده دنیا.

بالا و پایینم شده دنیا.

نه یک بار ، نه دو بار ... هربار و هربار

تا چشم کار می کند...دنیا!

می گذرانم

ثانیه ها را ، ساعت ها را ، روزها را ...

سالهاست که می گذرانم هر آنچه را که از جنس زمان است.

چه دل ها را که برده این دنیا و چه دل ها را که زده این دنیا!

دور می بینم چشم گشودن و دنیا ندیدنم را!

البته گویا شنیده ها حاکی از آن است:




اقْتَرَبَ لِلنَّاسِ حِسَابُهُمْ وَهُمْ فِي غَفْلَةٍ مَّعْرِضُونَ




---------------------------------

می رسد از دور صدای ساز مرد چوپان...


یا که این سرخی سیب یا که آن خنجر سرخ


آرام نشته بود و سخن می گفت

امّا لب به سخن نمی گشود.

به اشاره سخن می کرد و به نگاه خطاب!

می نگریست و دل می برد!

می شنیدم که می گوید:

حس خوبی نیست.

هر لحظه به مرامی و هر دم به آیینی بودن!

باور کن ،حس خوبی نیست.

خرما را خوردن و خدا را خواستن!

آدمی رنجور می شود از رقصیدن به هر سازی و بازی کردن به هر قاعده ای!

قدری که درنگ کنی و به اسلایدهای پشت سرگذاشته بنگری،خواهی دانست!

شاید اکنون کمی زود باشد اندیشیدن به چین و چروک، به صفحات ورق خورده!

شاید هم قدری دیر!

کافیست ثانیه ای دارایی ات را به نظاره بنشینی

به گمانم خواهی دانست که ...

که رب بهتر از ارباب است و ولی بهتر از اولیا!

لحظه ای سکوت و بعد تصمیم

کافیست که عزم استوار کنی و قدم به طرف دیگر جوی بگذاری

آن هنگام است که ...

دیگر دلت قرص می شود و خاطرت آرام

بگذار هرچه می خواهند بگویند

خیالت از بابت یکی راحت است!

حس خوبی است. باور کن!




اللّهُ وَلِيُّ الَّذِينَ آمَنُواْ يُخْرِجُهُم مِّنَ الظُّلُمَاتِ إِلَى النُّوُرِ وَالَّذِينَ كَفَرُواْ

أَوْلِيَآؤُهُمُ الطَّاغُوتُ يُخْرِجُونَهُم مِّنَ النُّورِ إِلَى الظُّلُمَاتِ



-----------------------------------------------

رندان تشنه لب را آبی نمی دهد کس

گویا ولی شناسان رفتند از این ولایت