خواستگاريش خلاصه كيانا از اين همه جواب دادن خسته شده بود امير به كيانا گفت خسته

شدي گفتي بگي نگي چون سوالاتت زياد بود گفت اين كه چيزي نيست هنوز سوالام مونده

كيانا گفت پس بهتره بريم قدم بزنيم امير گفت بريم همين جور كه داشتن قدم ميزدن امير روبه

كيانا كردو گفت كيانا از خودت بگو از خصوصيات اخلاقيت بگو گفت من دانشجوهم ترم يك

هستم و مهندسي كامپيوتر مي خونم خيلي رومانتيكم و خيلي حساسم و از آدم هاي دوروغ گو 

و دورو بدم مياد امير گفت من خودم اهل دوروغ و دغل نيستم كيانا گفت آفرين آدم بايد صداقت داشته باش 

 خلاصه از همديگه خوششون اومده بود ديگه عقربه هاي ساعت داشت

ساعت 9 شب و نشون ميداد كه كيانا روبه امير حسين كردو گفت بهتره ديگه بريم خونه

امير حسين گفت پس بزاريد برسونمتون بد من ميرم خونه گفت نه شما خيلي زحمت كشيديد

به خاطر من تا اينجا اومديد امير حسين نه چه زحمتي باش از اين زحمتا كيانا گفت من يه

چيزيرو به شما ببخشيد به تو نگفتم امير حسين يه دفعه دلش ريخت گفت چه چيزيرو براي

من پس فردا قراره خواستگار بياد اميرحسين اصلا خشكش زده بود ولي خودش و ريلكس

نشون ميداد گفت خوب كي هست گفت يكي از همكارايه پدرم هستش اگر جواب مثبت دادم

حلالم كن اگرم منفي بدم باتو مي مونم چون پسره خوب و با ادبي هستي امير گفت خوبي از

خودتونه كه همرو خوب مي بينيد صحبتاشون ديگه مثل 10 دقيقه پيش نبود چون يه مقداري

راسمي صحبت مي كردن خلاصه اميرحسين از كيانا خداحافظي كرد و راهي خونه شد همش

به خودش بدو بيرا مي گفت كه اي كاش نميرفت سرقرار اي كاش زود تر اين حرف و كيانا

بهش زده بود امير حسين عاشق نشده بود چون كسي يك روزه عاشق نميشه فقط از كيانا

خوشش اومده بود خلاصه وقتي رسيد به خونه باناراحتي رفت توي اتاقش و لباساشو

آويزون كرد و رفت يه دوش آب سرد گرفت وقتي اومد بيرون رفت توي اتاقش و كامپيوترش

 

 

ادامه داستان تلخ و شيرين

 

نيشخند زد گفت حالا اون كتاب مورده نظر چي بود حالا تونستي بخريش كيانا روبه امير

 

حسين كردو گفت: با هزار زحمت تونستم پيداش كنم آخ نميدوني چقدر اين كتاب براي من

 

مهمه دوباره اميرحسين نيشخندي زدو گفت باش آدم ارزش داره وقتي دنبال يه چيزي

 

يا آدمي كه ارزش داره زياد وقت بزاره و اون چيزي كه مي خواد به دست بياره كيانا روبه

 

امير حسين كرد و گفت شما چند سالتونه امير گفت من 21 سالمه و دوباره از امير پورسيد

 

چه ماهي هستي گفت آذر كيانا يه ذره خودشو هم كشيد و با اشوه گفت من اسفندم امیر

 

از دخترايي كه عنقدر عشوه اي هستن خوشش نميومد يعني هر كلمه اي كه از دهن كيانا

 

بيرون ميومد همش با عشوه بود امير گفت شما چي ميل داريد براتون بگيرم بستني آيس پك

 

گفت چشم الان برمي گردم امير پيش خودش هي فكر مي كرد اين توي سرش چي مي گذره

 

نكنه هميشه اين جوري بخواد با عشوه حرف بزنه امير حسين رفت دوتا بستني خريد اورد

 

وبه كيانا تاروف كرد و كينا گفت ممنون مرسي خيلي زحمت كشيديد آخه اين چه كاري بود

 

شما كرديد امير حسين گفت شما نه تو از اين به بد من و تو ديگه شما نداريم كيانا از حرف

 

امير خندش گرفت گفت كه ما هنوز همديگرو كامل نشناختيم كه من به شما بگم تو امير گفت

 

زياد نگران نباش همديگرو همين امشب مي شناسيم كيانا گفت يه شب  مگه مي شه خلاصه

 

بستني شونو خوردن يا بهتر بگم ميل كردن اميرحسين از صندلي بلند شد و گفت كيانا جان

 

بهتره كمي بريم قدم بزنيم بهتر نيست كيانا گفت يه كوچولو بيشتر بشينيم بد بريم قدم بزنم

 

آخه من امروز كلي پياده روي كردم وقتي امير نگاش افتاد به كفش هاي كيانا، به خودش

 

گفت منم اگر كفش پاشنه بلند مي پوشيدم پادرد كه هيچي كمر درد مي گرفتم اميرحسين زياد

 

از كيانا سوال پورسيد: شما چند تا خواهر برادريد من يه خواهر بيشتر ندارم و 15 سالش

 

پدرت چي كارس پدرم تو ايران خودرو كار مي كنه مهندس مادرت چي كارس دکتر

 

امير پيش خودش گفت عجب خانواده با كلاسي دختره هم كه خوشگل بد از يك ماه حتما ميرم

 

 

ادامه داستان تلخ و شيرين

 

از اون خوشش اومد باهم دوست بشن وقتي امير حسين از حمام مياد بيرون ميره لباس هاي

 

شيك شو از تو كمد ور ميداره و يه عطر خوب به خودش ميزنه و مشغول درست كردن موهاش

 

مي شه امير حسين خيلي خوشحال بود كه مي خواست بره سرقرار خيلي آروم جلوي

 

آينه وايساد به خودش گفت بچه آروم تر دنبالت كه نكردن ريلكس باش و يك آدامس از تو

 

جيبش در اورد و شروع كرد به آرامي آدامس جويدن وقتي از تو خونه زد بيرون سريع يه

 

تاكسي گرفت براي پارك دانشجو هوا گرم بود با اوني كه ساعت 00/7 عصر بود باز هواي

 

خرداد گرم بود و امير حسين با دستمال تو جيبيش عرقاش و خشك مي كرد راننده كه داشت

 

راديو گوش مي كرد امير گفت آقا مي شه يه آهنگ شاد بزاري راننده گفت راديو براي ما

 

سن بالاها مناسب تره تا آهنگ ولي اگر شما مي خواييد باش ميزارم چه اشكالي داره راننده

 

بنده خدا كه داشت راديو گوش مي كرد مي خواست ببينه اخبار چي مي گه اميرحسين با اين

 

كارش يه زره رانندرو ناراحت كرد ولي خوب راننده چيزي نگفت: آقاي راننده خيلي مونده تا

 

برسيم نه چيزي نمونده، وقتي كه راننده داشت به چهارراه وليعصر رسيد گفت آقا اينم پارك

 

دانشجو امير به راننده گفت چقدر تقديم كنم آقا قابلي نداره12 تومان اميرحسين 15 تومان

 

داد به راننده. راننده گفت آقا اين زياده امير روبه پير مرد كرد و گفت بقيش مال خودت پدر

 

جان امير حسين فهميده بود راننده به خاطر ظبط ناراحت شده خواست يه جوارايي جبران

 

كرده باش خلاصه امير رفت توي پارك و شروع كرد به قدم زدن تا يك نيمكت خالي پيدا كن

 

پيدا كن امير هرچي نشست از كيانا خبري نشده بود خلاصه نيم ساعتي كشيده شد تا اين

 

كه چشمش به كيانا افتاد چهره كيانا عنقدر جذاب بود كه امير حسين رفت و بود تو بهره

 

كيانا اصلا فكر شو نمي كرد كيانا عنقدر زيبا باش وقتي به امير حسين نزديك شد اميرحسين

 

دستش را دراز كرد گفت سلام كيانا خانم خوب هستيد چرا عنقدر دير كرديد كيانا خيلي با

 

خونسردي گفت رفته بودم از انقلاب كتاب بگيرم امير يه لحظه از اشوه دخترونه كيانا

 

 

                                                ادامه داستان تلخ و شیرین

 

به علي گفت دوست داري عكس هاي من و ببيني علي با عجله گفت آره ميتونم ببينم

 

اميرحسين از خدا خواسته براش عكس خودش و براش مي فرسته و علي رو هك مي كنه

 

و به علي مي گه شما با افتخار هك شديد وقتي علي متوجه مي شه چه رودستي خورده

 

كلافه مي شه و به اميرحسين مي گه تروخدا ايميلمو بده و اميرحسين سريع پسورده علي

 

رو پاك مي كنه و يك پسورد جديد ميزاره و متوجه مي شه اين آدم چقدر كثيف بوده وعلي از

 

دخترا عكس مي گرفته و اونارو تعديد مي كرده كه اگر شماره ندن عكساتونو توي سايت

 

ميزارم خلاصه امير حسين تمام عكساي دخترايي كه روي ايميل علي بوده رو پاك مي كنه

 

و ايميل اون دختري كه صبح باحاش چت مي كرده به نام سارا و از طريق يكي از دوستاي

 

سارا بهش بر مي گردونه و متوجه مي شه كه دوست سارا هم دانشگاهيش و از طريق اون

 

ايميل سارارو بهش پس ميده و از اون روز سارا با علي خوب مي شه و حتي سارا به

 

اميرحسين شمارش و ميده و باهم دوست مي شن خلاصه اميرحسين از اين كاري كه كرده

 

بود و علي رو هك كرده بود خوشحال بود و از يه طرفي ناراحت كه به خودش قول داده

 

بود كسي رو هك نكن خلاصه روز ها مي گذرن و سارا به اميرحسين مي گه امير من برام

 

داره خواستگار مياد مرسي بابت همه چيز و اميرحسين خيلي خوشحال بود از اين موضوع

 

كه دوستش داره ميره خونه بخت خلاصه به خوبي و خوشي از هم خداحافظي مي كنن امير

 

حسين مدتي دپ بود ديگه هم صحبت خوب نداشت دوباره رفت پاي كامپيوترش و پسرارو

 

ازيت مي كرد و از اين كار لذت كامل مي بورد خلاصه اين كه با يه دختر آشنا شد به نام

 

كيانا اون با امير حسين دوست شد و امير حسين بهش گفت من پسرم نه دختر كيانا

 

گفت پس چرا اسمت روياس گفت از اين اسم خوشم ميومد گذاشتم رويا كيانا پورسيد

 

اميرحسين چند سالته گفت 21 سالمه و از تهران كيانا گفت من 20 سالمه از تهران

 

خلاصه باهم دوست شدن و قرار گذاشتن يك روز همديگرو ببينن در پارك دانشجو

 

اميرحسين قبل از اين كه بره سرقرار رفت دوش گرفت و شكيو پيك كرد كه اگر كيانا

 

 

ادامه داستان تلخ و شيرين

 

ازصبح تاشب با دخترا صحبت كردن عنقدر دختر اد كرده بود كه حدو حساب نداشت

 

يك روز صبح امير حسين زود از خواب بيدار شد و سيستمش و روشن كرد وقتي وارد

 

ياهو مسنجرشد با يك دختر دوست شد خيلي باهم صحبت كردن اون دختره بنده خدا

 

فكر مي كرد طرف مقابلش دختره وبا اميرحسين از زندگيش گفت و با امير حسين دردودل

 

كرد امير حسين ديد اين دختر خيلي صادق داره حرف ميزنه و بهش گفت من پسرم نه دختر

 

و اسمم اميرحسين  دختره بنده خدا جا خورد وقتي اميرحسين خود ش و بهش معرفي كرد

 

دختر ديگه مسيج نداد و اميرحسين از پاي سيستمش بلند شد و اونو خاموش كرد ورفت

 

توي آشپز خونه چايي گذاشت و لباس پوشيد رفت بيرون و نون بگيره تا صبح حانه

 

بخوره هنگام برگشتن به خونه به خودش گفت چه اشتباهي كردم گفتم پسرم اي كاش نمي

 

گفتم وقتي به خونه رسيد صبح حانشو خورد و رفت سراغ موبايلش و با دوستش حرف زد

 

و حال و احوال همديگرو پورسيدن و داشت قرار ميزاشت كه پنج شنبه يا جمعه برن

 

كوهنوردي وقتي حرفاي امير حسين تموم شد رفت نشست پاي كامپيوترش و رفت دوباره

 

توي ياهو مسنجر وقتي وارد ياهو شد ديد ياهوش موشكل پيدا كرده خلاصه عصابش ريخته

 

بود بهم كلافه شده بود اميرحسين معتاد ياهو مسنجر شده بود عنقدر ناراحت بود و كلافه بود

 

كه نميدونست بايد چي كار كنه تا اين كه شب شد دوباره رفت پاي كامپيوترش و رفت توي

 

سايت ياهو خلاصه درستش كرد و رفت پاي چت كردن ديد براش چند تا پيغام جديد اومده

 

وقتي اونارو خوند ديد همون دختري كه صبح داشته باحاش چت مي كرده بوده بهش پي ام

 

ميده ولي جواب نميده خلاصه عنقدر پي ام ميده تا اين كه مي گه من اين ايمليو هك كردم و

 

اسمم علي هستش امير حسين وقتي مي فهمه خيلي ناراحت مي شه و به علي مي گه دوست

 

داري باهم دوست بشيم علي مي گه از كجا هستي اميرحسين مي گه اول تو بگو و چند سالته

 

علي زود مي گه من 28 سالمه و از تهران اميرحسين مي گه من رويا 21 سالمه از تهران

 

خلاصه با علي هرجوري بود دوست مي شه علي هم فكر مي كرد واقعا دختره اميرحسين

 

پدر و مادر

 

وقتی پشت سر پدرت از پله ها میای پایین و میبینی چقدر آهسته میره میفهمی پیر شده !

وقتی داره صورتش رو اصلاح میکنه و دستش میلرزه ، میفهمی پیر شده !

وقتی بعد غذا یه مشت دارو میخوره ، میفهمی چقدر درد داره اما هیچ چی نمیگه . . .

و وقتی میفهمی نصف موهای سفیدش به خاطر غصه های تو هستش دلت میخواد بمیری . . . . . . .

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ” تو ۱۵ سالگی : ” ولم کنین ”

تو ۲۰ سالگی : ” مامان و بابا همیشه میرن رو اعصابم ”

تو ۲۵ سالگی : ” باید از این خونه بزنم بیرون ”

تو ۳۰ سالگی : ” حق با شما بود ”

 تو ۴۰ سالگی : ” نمیخوام پدر و مادرم رو از دست بدم ! ”

تو هفتاد سالگی : ” من حاضرم همه زندگیم رو بدم تا پدر و مادرم الان اینجا باشن . . .

بیاید ازهمین حالا قدر پدرو مادرامونو بدونیم . . . از اعماق وجودم اعتقاد دارم که هر

هر روز، روز توست . . .

 

 

به سلامتي  مادري كه همه چيزش را داد تا فرزندانش را بزرگ كند وقتي فرزندان

 

بزرگ شدن مادر را به خوانه سالمندان بردند.

 

به سلامتي  مادري كه وقتي بهش گفتن ديگه اميدي به زنده بودن فرزنده شما

 

نيست و تمام عزاي فرزندش را بخشيد.

 

به سلامتي  مادري كه وقتي فرزندش دچار يك حادثه دلخراش شد مثل يك قتل عمد

 

از خون پسر خود گذشت.

 

به سلامتي پرستاري كه مادر نشد ولي مادرانه از بچه ها مراقبت كرد.

 

به سلامتي مادري كه از همه چيزش گذشت و جاي خالي پدر را براي بچه هاش پور كرد.

 

به سلامتي  همه مادرها و مادر بزرگا

 

(( روز مادر مبارك ))

 

 

 

تلخ  و شيرين

 

يك روز آفتابي امير حسين بادوستاش رفت كوهنوردي امير حسين علاقه زيادي به

 

كوهنوردي داشت و با دوستاش هفته اي يك بار به كوهنوردي مي رفت و خيلي خوش

 

مي گذروندن خلاصه بد از ناحار خوردن و چايي خوردن كم كم راه ميوفتادن به سمت

 

پائين كوه هنگام برگشت يكي از دوستاي اميرحسين رفت توي تكنولو‍‍‍‍‍‍ژي و كامپيوتر

 

و شروع كرد كل كل كردن با دوستاي ديگش وقتي از امير حسين پورسيد كامپيوتر بلدي؟

 

اميرحسين گفت: آره بلدم چه طور دوستش گفت امير حسين تو ايميل داري امير حسين گفت

 

نه آخه بكارم نمياد چرا درست كنم دوست امير حسين گفت نكنه بلد نيستي و همه دوستاش

 

خنديدن اميرحسين بلد بود ولي درست نكرده بود وقتي رسيدن پائين امير حسين از دوستاش

 

خداحافظي كرد در هنگام به خونه به خودش گفت برم خونه اولين كاري كه مي كنم سريع

 

يدونه ايميل براي خودم درست مي كنم خلاصه خيلي فكر كرد در راه خونه! وقتي رسيد خونه

 

رفت يه دوش گرفت بد كه اومد بيرون سريع رفت پاي كامپيوترش و يك ايميل براي خودش

 

درست كرد به نام رويا وقتي وارد چت روم شد شروع كرد با دخترا چت كردن دخترا فكر

 

مي كردن رويا دختر ولي رويا فقط يك اسم بود ولي اميرحسين دخترارو سر كار ميزاشت

 

و تند تند پسرا بهش مسيج ميدادن رويا خانم چند سالته امير حسين پيش خودش گفت بزار

 

پسرارو هم سر كار بزارم خلاصه امير حسين عنقدر پيش روي كرد كه حتي از پسراهم شارج

 

مي گرفت ولي دلش نميومد بگيره و اونارو پس ميداد و به طرف مقابلش مي گفت من پسرم

 

حالا هرچي اميرحسين مي گفت من پسرم طرف مقابل فكر مي كرد اون دختره خلاصه

 

امير حسين دستش توي مسيج دادن كند بود فقط يك ماه وقت گذاشت تا دستش تند بشه تا اين

 

كه برنامه هكر و روي سيستمش نصب كرد امير حسين وقتي اين كارو كرد به خودش

 

قول داد كه هيچوقت از اون استفاده نكنه و... چند روزي گذشت و كار اميرحسين شد ه بود

 

 و این داستان ادامه دارد

 

مدل زیبای سبزه 92

سال نو مبارک

سبزه عید 92

 

عکس از سبزه عید 92

عيد نوروز: عکس شماره 2 / 10

سال نو مبارک

 

آخرین  قسمت داستان عشق یا هوس

می گه من هم صاحبخونشونيم و هم دوستمه دكتور مي گه چه جور دوستي هستي كه مراغب

 

دوستت نبودي چي بگم دكتور حالا مي گيد چي شده پدرش كجاس همين جاس به پدرش بگيد

 

بياد داخل نه آقاي دكتور پدرش ناراحت قلبي داره اگر چيزي شده به خودم بگيد خيله خوب

 

بهاره شوهر داره نه آقاي دكتور براي چي اين سوال و پورسيديد من فقط اين و ميدونم كه

 

مجراع ادراريش موشكل پيدا كرده و بايد با دكتر زنان صحبت كنم تا فردا صبر كنيد ببينيم خدا

 

چي مي خواد نازنين كه مات و معبوت مونده بود نميدونست بايد چيكار كنه وقتي بالا سر

 

بهاره رفت ديد هنوز درد داره و به درد به خودش مي پيچه و پرستاران و دكتور بالا سرش

 

ميرفتن و ميومدن يه دونه صون بهش وصل كردن و خيلي براي نازنين اين صحنه دلخراش

 

بود و ناراحت دوستش بود نازنين يه چيزايي بو بورده بود اما نميدونست بايد چكار كنه تا فردا سبر كردن

 

پدر نازنين خيلي ناراحت بود تا خوده صبح اون روز نخوابيد نازنينم همين طور تا اين كه

 

صبح شد دكتور زنان خانم دربندي سريع وارد اتاق بهاره شد و شروع كرد به معاينه كردن

 

بهاره وقتي معاينش تموم شد به پرستاران گفت يك صون ديگر بهش وصل كنن و سرمشو

 

عوض كنن وقتي داشت ميرفت سمت اتاقش نازنين دكتورو صدا كرد خانم دكتور خانم دكتور

 

و خانم دربندي سرجاش وايساد و روبه نازنين كرد و گفت چيه دختر چي شده من دوست

 

بهاره هستم هموني كه توي اتاقش رفته بوديد خوب حالا چي مي خواي مي خوام بدونم

 

دوستم چش شده چرا اين الان اين جاست اين دوستت بزرگتر نداره نه چرا داره ولي پدرش

 

ناراحتي قلبي داره ميترسم بهش خبر بدي بديد كه ناراحتش كنه خيلي خوب بيا توي اتاقم و

 

راه ميوفتن به سمت اتاق خانم دربندي وقتي وارد اتاق مي شن دوكتور مي گه من خانم

 

دربندي هستم و شما نازنين هستم دوست و همسايه شون خوب خانم نازنين مي خوام يه

 

چيزي بگم كه زياد خوشايند نيست چي شده خانم دكتور متاسفانه دوست شما فشار هاي

 

زيادي رو روي خودش تحمل كرده و باعث پارگي شديد شده انگاري يكي هر روز و هرشب

 

اين كارو باحاش تكرار مي كرده عنقدر اين كارو تكرار كرده زخم هاي شديدي روي ديواره ها

 

ايجاد كرده خلاصه اين كه دوست شما يه هم خواب داشته كه هرشب باحاشون .... مي كرده

 

تا اونجايي كه من ميدونم دوست شما شوهر نداره من در عجبم كه چطور خودش متوجه

 

نشده اين همه خونريزي داشته چي بگم خانم دكتور اون الان چند وقت ميره خونه دوست

 

پسرش و اون جا ميمونده تو اگر دوست خوبي براش باشي ميتوني از اون پسر شكايت كنيد

 

مي شه خانم دكتور چرا كه نه آدرسشو ميدونيد كجاست نه نميدونم ولي، گوشيه بهاره ميتونم

 

پيداش كنم خوب با پدرش بريد كلانتري شكايت كنيد وقتي نازنين آروم آروم ماجراي بهاررو

 

به پدره بهاره مي گه ولي نه همه چيزو چون ميدونست پدر بهاره حال خوبي نداره و... ميرن

 

به كلانتري و اونجا شكايت نامه اي رو تنظيم مي كنند وقتي نازنين تمام اطلاعات و به پليس

 

ميده و بابك بد از چند روزي دستگير مي شه و به همه چيز اعتراف مي كنه و مي گه به غير

 

از بهاره با چند دختر ديگه اين كارو كرده و معلوم شد اين آقا باره اولش نبوده ومبتلا به ايدز

 

هم بوده و به گفته بابك در دادگستري دختر هاي رو گول ميزده يا فريب ميداده كه دوست

 

داشتن زندگي خوبي رو در خارج  داشته باشن و باعشق دروغين خود و هوس هاي خود

 

دختر هاي جوان و فريب ميداده و به خانه خود بورده و با داروي بي هوشي در شربت و يا

 

 غذاي آن ها ميريخته و بد از آن كارهايرو با آن ها مي كرده. اما بهاره كه مبتلا به ايدز شده

 

بود بد از مدتي خود كوشي مي كونه و پدره بهاره هم بد از مردن بهاره سكته قلبي مي كنه،

 

 و نازنين هم هرماه بهشت زهرا ميره و سر مزاره بهاره و پدرش شاخه گل ميزاره و زندگي

 

سالمتريرو ادامه ميده و تجربه بهش ثابت كرد كه به هركسي اعتماد نكنه.

 

 

امید وارم همه دوستان از نوشته های من لذت برده باشن

و  ببخشید اگر کمی یا کاستی داشت.

 سال نورو به همه دوستان خوبم و همه عزیزان تبریک می گم

امید وارم سال خوب و  خوشی رو در کنار خانواده محترمتان

داشته باشیدبرای همه شما عزیزان آرزوی موفقیعت می کنم.

 

((پایان))