آخرین قسمت داستان عشق یا هوس
می گه من هم صاحبخونشونيم و هم دوستمه دكتور مي گه چه جور دوستي هستي كه مراغب
دوستت نبودي چي بگم دكتور حالا مي گيد چي شده پدرش كجاس همين جاس به پدرش بگيد
بياد داخل نه آقاي دكتور پدرش ناراحت قلبي داره اگر چيزي شده به خودم بگيد خيله خوب
بهاره شوهر داره نه آقاي دكتور براي چي اين سوال و پورسيديد من فقط اين و ميدونم كه
مجراع ادراريش موشكل پيدا كرده و بايد با دكتر زنان صحبت كنم تا فردا صبر كنيد ببينيم خدا
چي مي خواد نازنين كه مات و معبوت مونده بود نميدونست بايد چيكار كنه وقتي بالا سر
بهاره رفت ديد هنوز درد داره و به درد به خودش مي پيچه و پرستاران و دكتور بالا سرش
ميرفتن و ميومدن يه دونه صون بهش وصل كردن و خيلي براي نازنين اين صحنه دلخراش
بود و ناراحت دوستش بود نازنين يه چيزايي بو بورده بود اما نميدونست بايد چكار كنه تا فردا سبر كردن
پدر نازنين خيلي ناراحت بود تا خوده صبح اون روز نخوابيد نازنينم همين طور تا اين كه
صبح شد دكتور زنان خانم دربندي سريع وارد اتاق بهاره شد و شروع كرد به معاينه كردن
بهاره وقتي معاينش تموم شد به پرستاران گفت يك صون ديگر بهش وصل كنن و سرمشو
عوض كنن وقتي داشت ميرفت سمت اتاقش نازنين دكتورو صدا كرد خانم دكتور خانم دكتور
و خانم دربندي سرجاش وايساد و روبه نازنين كرد و گفت چيه دختر چي شده من دوست
بهاره هستم هموني كه توي اتاقش رفته بوديد خوب حالا چي مي خواي مي خوام بدونم
دوستم چش شده چرا اين الان اين جاست اين دوستت بزرگتر نداره نه چرا داره ولي پدرش
ناراحتي قلبي داره ميترسم بهش خبر بدي بديد كه ناراحتش كنه خيلي خوب بيا توي اتاقم و
راه ميوفتن به سمت اتاق خانم دربندي وقتي وارد اتاق مي شن دوكتور مي گه من خانم
دربندي هستم و شما نازنين هستم دوست و همسايه شون خوب خانم نازنين مي خوام يه
چيزي بگم كه زياد خوشايند نيست چي شده خانم دكتور متاسفانه دوست شما فشار هاي
زيادي رو روي خودش تحمل كرده و باعث پارگي شديد شده انگاري يكي هر روز و هرشب
اين كارو باحاش تكرار مي كرده عنقدر اين كارو تكرار كرده زخم هاي شديدي روي ديواره ها
ايجاد كرده خلاصه اين كه دوست شما يه هم خواب داشته كه هرشب باحاشون .... مي كرده
تا اونجايي كه من ميدونم دوست شما شوهر نداره من در عجبم كه چطور خودش متوجه
نشده اين همه خونريزي داشته چي بگم خانم دكتور اون الان چند وقت ميره خونه دوست
پسرش و اون جا ميمونده تو اگر دوست خوبي براش باشي ميتوني از اون پسر شكايت كنيد
مي شه خانم دكتور چرا كه نه آدرسشو ميدونيد كجاست نه نميدونم ولي، گوشيه بهاره ميتونم
پيداش كنم خوب با پدرش بريد كلانتري شكايت كنيد وقتي نازنين آروم آروم ماجراي بهاررو
به پدره بهاره مي گه ولي نه همه چيزو چون ميدونست پدر بهاره حال خوبي نداره و... ميرن
به كلانتري و اونجا شكايت نامه اي رو تنظيم مي كنند وقتي نازنين تمام اطلاعات و به پليس
ميده و بابك بد از چند روزي دستگير مي شه و به همه چيز اعتراف مي كنه و مي گه به غير
از بهاره با چند دختر ديگه اين كارو كرده و معلوم شد اين آقا باره اولش نبوده ومبتلا به ايدز
هم بوده و به گفته بابك در دادگستري دختر هاي رو گول ميزده يا فريب ميداده كه دوست
داشتن زندگي خوبي رو در خارج داشته باشن و باعشق دروغين خود و هوس هاي خود
دختر هاي جوان و فريب ميداده و به خانه خود بورده و با داروي بي هوشي در شربت و يا
غذاي آن ها ميريخته و بد از آن كارهايرو با آن ها مي كرده. اما بهاره كه مبتلا به ايدز شده
بود بد از مدتي خود كوشي مي كونه و پدره بهاره هم بد از مردن بهاره سكته قلبي مي كنه،
و نازنين هم هرماه بهشت زهرا ميره و سر مزاره بهاره و پدرش شاخه گل ميزاره و زندگي
سالمتريرو ادامه ميده و تجربه بهش ثابت كرد كه به هركسي اعتماد نكنه.
امید وارم همه دوستان از نوشته های من لذت برده باشن
و ببخشید اگر کمی یا کاستی داشت.
سال نورو به همه دوستان خوبم و همه عزیزان تبریک می گم
امید وارم سال خوب و خوشی رو در کنار خانواده محترمتان
داشته باشیدبرای همه شما عزیزان آرزوی موفقیعت می کنم.
((پایان))