انتقال وبلاگ به آدرس جدید...
آدرس جدید "داســـــتــــــانــــــــــک" لطفاً باز هم به ما سری بزنید و مارا بانظرات و راهنمایی های خود یاری کنید.
آدرس جدید "داســـــتــــــانــــــــــک" لطفاً باز هم به ما سری بزنید و مارا بانظرات و راهنمایی های خود یاری کنید.

لطفا نظرات خود را
از ما دریغ نکنید...

بگذارید از اول سفر برایتان بگویم سفری که با خواهران دانشجو جهت زیارت مشهد مقدس برگزار شده بود از میان اتوبوسی که ما با آنها همسفر بودیم حداکثر چند نفر انگشت شمار با چادر الفت داشتند.
لذا وقتی وارد اتوبوس شدم کمی ترسیدم از اینکه عجب سفر سختی در پیش دارم. نمیدانستم با این همه بیحجاب و… چگونه باید برخورد کنم مخصوص چند نفر از آنها که خیلی شیطنت داشتند ناچار مثل همیشه به ناتوانی خود در محضر حضرت وجدان عزیز اعتراف کرده و دست به دامن صاحب کرامت امام ثامن حضرت رضا (ع) شدم.
یکی از اتفاقاتی که باعث شد خستگی سفر را به طور کلی فراموش کنم لطف خدا در اجرای امر به معروف و نهی از منکر بدون چماق بود.
داستان از اینجا شروع شد روز اول تصمیم گرفتم برای چادر سخت گیری شدید نکنم لذا چند نفر از دختران دانشجو که سوئیت آنها معروف به سوئیت اراذل و اوباش بود (اسمی که بچهها بخاطر شیطنت بیش از اندازه برایشان انتخاب کرده بودند و خودشان هم خوششان میآمد) و به قول همه همسفران دردسر سازهای سفر بودند تصمیم گرفتند به صورت دسته جمعی برای خرید به بازار بروند اما چون تا به حال به مشهدمقدس نیامده بودند و به قول یکی از آنها فقط به خاطر تفریح سفر مشهد آمده بودند؛ لذا از من خواستند که به عنوان راهنما با آنها بروم من هم با تردید قبول کردم وقتی که به راهروخروجی هتل آمدند متوجه وضعیت و پوشش بسیار نامناسب آنها شدم لذا سرم را پایین انداختم و کمی خودم را ناراحت و خجالت زده نشان دادم.

روزی مجنون از روی سجاده شخصی رد شد! مرد نماز را شکست و گفت: مردک درحال راز و نیاز با خدا بودم تو چگونه این رشته را بریدی…؟! مجنون لبخندی زد و گفت: من عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم تو چگونه عاشق خدایی و مرا دیدی….!؟!؟

ﺩﺧﺘﺮ : ﻋﺸﻘﻢ ﺷﺮﻁ ﺑﻨﺪﯼ ﮐﻨﯿﻢ ؟؟؟
ﭘﺴﺮ : ﺑﺎﺷﻪ ﺧﺎﻧﻮﻣﻢ …

یه روز که داشت سوار مترو میشد نزدیک در ورودی، یه تابلو توجهش رو جلب کرد: "این مغازه واگذار میشود" ... خودش بود! تمام چیزی که لازم داشت همین بود! ترکیب کار تو ذهنش، خیلی شفاف و روشن شکل گرفته بود.
مغازه کوچک دم در ورودی مترو

به اندازه یک روز برایش آب و غذا ریختند...
وقتی می خواستند بروند، از پنجره نورگیر یک پرنده پر زد و آمد توی اتاق، گرفتنش، یک قفس که بیشتر نداشتند، گذاشتنش پیش پرنده شان و حالا دیگه پرنده شان تنها نبود.
به تنهایی عادت کرده بود، چند ساعت طول کشید تا با تازه وارد جفت و جور شد. تاشب باهم بودند.
عاشقش شد، هوا سرد شد و از همان جایی که جفتش آمده بود باد سردی می ورزید.
خودشان را باد کردند تا سردشان نشود اما هرچه تاریک تر میشد، هوا هم سردتر میشد.
جفتش داشت می مرد، بالهایش را باز کرد و جفتش را بغل کرد، احساس آرامش کردند و جفتش آهسته آهسته خوابش برد.
صبح که شد اینبار جفتش تنها مانده بود. روی تخم کوچکش نشست و گفت:
«حیف که جوجه ام پدری بالای سرش نیست.»

مادر بزرگ در حالی که با دهان بی دندان ،

شخصی که سابقه دوستی با بهلول را داشت، روزی الاغش را به قرض خواست.
بهلول گفت الاغم در خانه نیست. در این هنگام صدای عرعر الاغ از طویله برخواست.

شخصی در نزد خلیفه هارون الرشید مدعی شد که علم نجوم می داند، بهلول حضور داشت. پرسید: آیا می دانی که در همسایگی ات که نشسته است؟
مدعی گفت: نمی دانم.
بهلول گفت: توکه همسایه ات را نمی شناسی، چگونه از ستاره های آسمان خبر میدهی.


داروغه ی بغداد در میان جمعی مدعی شد که تاکنون هیچکس نتوانسته اورا گول بزند.
بهلول هم که در آنجا حضور داشت به داروغه گفت: گول زدن تو بسیار آسان است ولی به زحمتش نمی ارزد...!

همیشه به خود می گوییم که زندگی حتماً در آینده بهتر می شود. شاید پس از ازدواج این اتفاق بیفتد، شاید هم پس از بچه دار شدن یا حتی کار پیدا کردن.
اصلاً ممکن هست شاید هم بعد از اینکه خانه و اتومبیل جدیدی خریدم زندگی ام بهتر شود.
اما حقیقت این است که هیچ زمانی برای خوشحال شدن بهتر از همین الآن نیست...
شادی یگانه راه برای غلبه بر چالش های زندگی است. همیشه به یاد داشته باش که زمان برای هیچ کس نمی ایستد.
پس، انتظار نکش تا قسط خانه ات تمام شود، شغل جدید و پردرآمدی داشته باشی، وزنت را کم کنی، مدرسه ات تمام شود، دانشگاه بروی، ازدواج کنی، طلاق بگیری، بچه دار شوی، منتظر ازدواج فرزندانت شوی، بازنشسته شوی تا تابستان، تا پاییز تا بهار تا زمستان تا مرگ!
پس دیدی که همین الآن بهترین زمان برای شاد بودن است؟

چمدانش را بسته بودیم
با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بودزیر لب میگفت:

یه روز مسوول فروش، منشی دفتر، و مدیر شرکت برای ناهار به سمت سلف قدم می زدند…
یهو یه چراغ جادو روی زمین پیدا می کنن و روی اون رو مالش میدن و جن چراغ ظاهر میشه…بعد جن به مدیر میگه: حالا نوبت توئه… مدیر میگه: «من می خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توی شرکت باشن»!

صیادى گنجشکى گرفت ، گنجشک گفت : مرا چکار خواهى کرد ؟ گفت بکشم و بخورم. گفت : از خوردن من چیزى حاصل تو نخواهد شد ولی اگر مرا رها کنى سه سخن به تو می آموزم که برای تو بهتر از خوردن من است. صیاد گفت : بگو. گنجشک گفت : یک سخن در دست تو بگویم و یکى آنوقت که مرا رها کنى و یکى آنوقت که بر کوه نشینم !!!

جهانگردی به دهکده ای رفت تا زاهد معروفی را زیارت کند ولی دید که زاهد در اتاقی ساده زندگی می کند. اتاق پر از کتاب بود و غیر از آن فقط میز و نیمکتی دیده میشد.
جهانگرد پرسید : لوازم منزلتان کجاست ؟
زاهد گفت : مال تو کجاست ؟
جهانگرد گفت : من اینجا مسافرم !
زاهد گفت : من هم …


دستاشو مشت کرده بود.
پرسیدم توی مشتت چیه ؟!

زن و دختر جوانی، پیرمردی خسته و افسرده را کشان کشان نزد شیوانا آوردند و درحالیکه با نفرت به پیرمرد خیره شده بودند از شیوانا خواستند تا سوالی را از جانب آنها از پیرمرد بپرسد.
شیوانا درحالیکه سعی می کرد خشم و ناراحتی خود را، از رفتار زشت دختر و زن با پیرمرد پنهان کند، از زن قضیه را پرسید.
زن گفت:
این مرد همسر من و پدر این دختر است. او بسیار زحمتکش است و برای تامین معاش ما به هر کاری دست میزند. از بس شب و روز کار می کند، دستانی پینه بسته سر و صورتی زخمی و پشتی خمیده و قیافه ای نچندان دلپسند پیدا کرده است. وقتی در بازار همراه ما راه میرود ما در هیکل و هیبت او هیچ چیزی برای افتخار کردن پیدا نمی کنیم و سعی می کنیم با فاصله از او حرکت کنیم.

روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به او درسی بیادماندنی بدهد.
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک را بیاورد، بعد یک مشت از آن نمک را داخل لیوان نیمه پُری ریخت و از او خواست آن آب را سر بکشد.
شاگرد فقط توانست یک جرعه کوچک از آب داخل لیوان را به زحمت بخورد.
استاد پرسید: مزه اش چطور بود؟
شاگرد پاسخ داد: شور است و اصلا نمی شود خورد.

ته پیاز و رنده رو پرت کردم توی سینک، اشک از چشم و چارم جاری بود. در یخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روی گوشت، روغن رو ریختم توی ماهیتابه و اولین کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کَفِش، برای خودش جلز جلز خفیفی کرد که زنگ در رو زدند. پدرم بود، بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه اصغر حس و حال صف نونوایی رو نداشتیم. بابام میگفت “نون خوب خیلی مهمه ! من که بازنشستهام، کاری هم ندارم، هروقت برای خودمون گرفتم برای شما هم میگیرم.” در میزد و نون رو همون دم در میداد و میرفت؛ هیچوقت هم بالا نمیومد، هیچ وقت … دستم چرب بود، اصغر در رو باز کرد و دوید توی راه پله. پدرم رو خیلی دوست داشت. کلا پدرم از اون جور آدمهایی بود که بیشتر آدمها دوستش دارن، این البته زیاد شامل مادرم نمیشد. صدای اصغر از توی راه پله میاومد که به اصرار تعارف میکرد و پدر و مادرم رو برای شام دعوت میکرد بالا؛ برای یه لحظه خشکم زد. ما خانوادهی سرد و نچسبی بودیم، روی هم رو نمیبوسیدیم، بغل نمیکردیم، قربون صدقه هم نمیرفتیم و از همه مهمتر سرزده و بدون دعوت جایی نمیرفتیم. ولی خانوادهی اصغر اینجوری نبود، در میزدن و میومدن تو، روزی هفده بار با هم تلفنی حرف میزدن؛ قربون صدقه هم میرفتن و قبیلهای بودن. برای همین هم اصغر نمیفهمید کاری که داشت میکرد مغایر اصول تربیتی من بود و هی اصرار میکرد و اصرار میکرد. آخر سر در باز شد و پدر و مادرم وارد شدند ولی من اصلا خوشحال نشدم. خونه نامرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توی یخچال میوه نداشتیم. چیزهایی که الان وقتی فکرش رو میکنم خندهدار به نظر میاد اما اون روز لعنتی خیلی مهم به نظر میرسید …

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی ؛ اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته و هر چند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و زیر لب میگه : لیلا … لیلا … لیلا …
مرد میپرسه : این آدم چشه ؟

وقتی که نوجوان بودم یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بود و به نظر می رسید وضع مالی خوبی نداشته باشند. شش بچه مودب که همگی زیر دوازده سال سن داشتند و لباس هایی کهنه و در عین حال تمیز پوشیده بودند دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان زیادی در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند صحبت می کردند ؛ مادر نیز بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد. وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند متصدی باجه از پدر خانواده پرسید : چند عدد بلیط می خواهید ؟ پدر خانواده جواب داد : لطفا شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان. متصدی باجه قیمت بلیط ها را اعلام کرد ؛ پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی از فروشنده بلیط پرسید : ببخشید ، گفتید چه قدر ؟! متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد. ناگهان رنگ صورت مرد تغییر کرد و نگاهی به همسرش انداخت ، بچه ها هنوز متوجه موضوع نشده بودند و همچنان سرگرم صحبت درباره برنامه های سیرک بودند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت و نمیدانست چه بکند و به بچه هایی که با آن علاقه پشت او ایستاده بودند چه بگوید.

مردی در سواحل مکزیک به هنگام غروب خورشید در حال قدم زدن بود و همانطوری که راه می رفت شخص دیگری را مشاهده کرد و درحالیکه که به او نزدیک میشد متوجه شد که او به طور مداوم خم شده و چیزی را از روی زمین برداشته و به میان اقیانوس پرتاب می کند. مرد با تعجب به او نزدیک شد و پرسید : عصر به خیر رفیق ، چکار می کنی ؟ شخص پاسخ داد : اکنون هنگام پایین رفتن آب دریا است و این ستارگان زیبای دریایی در ساحل به جا مانده اند ، اگر به داخل اقیانوس برنگردند از کمبود اکسیژن خواهند مرد ؛ من دارم آنها را به داخل آب می اندازم. مرد به او گفت : اما هزاران ستاره دریایی در ساحل افتاده اند ، تو نخواهی توانست به همه آنها برسی ، آنها بسیار زیادند ؛ این اتفاق همه روزه در صدها کیلومتر ساحل بالا و پایین این منطقه رخ می دهد ، امکان ندارد که بتوانی تغییری ایجاد کنی !!!
آن شخص لبخند زده ، خم شد و ستاره دیگری را برداشت و همانطوری که آن را به میان اقیانوس پرت می کرد پاسخ داد : برای این یکی تغییری ایجاد شد.

مرد فقیرى بود که همسرش کره میساخت و او آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت. آن زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آنهارا به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و در مقابل مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و تصمیم گرفت آنها را وزن کند. هنگامى که آنها را وزن کرد ، اندازه هر کره ۹۰۰گرم بود. او از مرد فقیر عصبانى شد و روز بعد به مرد فقیر گفت : دیگر از تو کره نمى خرم ، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آنها ۹۰۰گرم است.
مرد فقیر ناراحت شد و سرش را پایین انداخت و گفت : ما که ترازویی نداریم. ما یک کیلو شکر از شما می خریدیم و آن یک کیلو شکر را به عنوان وزنه قرار میدادیم. یقین داشته باش که به اندازه خودت برای تو اندازه مى گیریم!
«خودکرده را تدبیر نیست»

دختری در چین زندگی می کرد که با جدیت درس نمی خواند. وی اصلا نمی دانست که آینده اش چیست و به دنبال چه هدفی می باشد.
یک روز قبل از امتحانات مدرسه دوست او خبر داد که به سوالات امتحانی دست یافته است.
دختر همه پاسخ های ورقه ای را که از دوستش گرفته بود حفظ کرد.
باتوجه به ضعف درسی او گمان بر این بود او در امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره می گیرد اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگیرد. این مسئله باعث شد دانش آموزان دیگر دچار تردید شوند که مبادا دختر در امتحان تقلب کرده است. با وجود این اتفاق معلم دختر را تشویق و ابراز اطمینان کرد که وی از آن به بعد موفقیت های بیشتری بدست خواهد آورد.

روز قسمت بود. خداهستی را قسمت می کرد.
خدا گفت: چیزی از من بخواهید. هرچه که باشد، شما را خواهم داد. سهمتان را از هستی طلب کنید زیرا خدا بسیار بخشنده است.
و هرکه آمد چیزی خواست. یکی بالی برای پریدن و دیگری پایی برای دویدن. یکی جثه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز، یکی دریا را انتخاب کرد و یکی آسمان را.
در این میان کرمی کوچک جلو آمد و به خدا گفت: من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم! نه چشمانی تیز و نه جثه ای بزرگ، نه بالی و نه پایی، نه آسمان و نه دریا، تنها کمی از خودت را به من بده...!
و خدا کمی نور به او داد و نام او کرم شب تاب شد.
خدا گفت: آنکه نوری با خود دارد، بزرگ است، حتی اگر به قدر ذره ای باشد. تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی.
و رو به دیگران گفت: کاش می دانستید که این کرم کوچک، بهترین را خواست! زیرا که از خدا جز خدا نباید خواست.
هزاران سال که او می تابد، روی دامن هستی می تابد. وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرمی کوچک بخشیده است...
روزی هارون الرشید و جمعی از درباریان به شکار رفته بودند. بهلول نیز با آنها بود.
آهویی در شکارگاه ظاهر شد و خلیفه تیری به سوی آهو افکند ولی تیرش به خطا رفت و آهو گریخت.
بهلول فریاد زد: احسنت...!
خلیفه برآشفت گفت: مرا مسخره میکنی؟
بهلول گفت: احسنت من برای آهو بود نه خلیفه...!