فعلا تعطیل :(
برای یه مدت در اینجارو تخته میکنیم دوستای گلم خیلی دوستووون دارم خیلی
مراقب خودتون باشین تا برگردم خدافظ :(
برای یه مدت در اینجارو تخته میکنیم دوستای گلم خیلی دوستووون دارم خیلی
مراقب خودتون باشین تا برگردم خدافظ :(
باید مرد باشی تا بفهمی؛
«احساس» یک زن؛
«فروشی» نیست، «هدیه» است ...!

مگر آنکه گوینده کلمات برایتان " بسیار عزیز " باشد .

دیگر هیچ "تو" یی با من " ما " نمی شود
تو را من " تو " کردم !!!
در همین چند خط عاشقانه ...
و گرنه تو همان " او " ی دیروزی ...

کاش ادم های اطرافم میفهمیدن ک چرا انسان میشکند؟؟ ک چرا انسان متولد میشود؟؟
درک میکردند که من امده ام تابه زندگانی احترام بگذارم تا چیزی را که میتوانم تغییر بدهم تغییر دهم !
کاش میفهمیدن ک سن جز یک رقم چیزی نیست
و ای کاش به خاطر کم بودنش به من نمیخندیدند![]()

هدف های بزرگ چیزی را نمیشناسند حتی ارقام را فقط اراده و توانایی میطلبند
هدف ها میایند تا تغییر دهند و دگرگون کنند !
تا زندگی کودکی در اعماق تاریکی را شکسته و به اوج برسانند این حکایت زندگی و خواسته هاست
فقط یک واسطه لازم است !![]()
بچه ها بازم از متنای خودمه کپی برداری فقط با ذکر منبع
بچه ها نظر تروخدا بذارید نیاز دارم بدونم نوشته هام در چ سطحین ممنون از همتون :*![]()
![]()
خدا کوچکم ناتوانم چگونی بر ایم از پس مشکلات سر راهم؟
چگونه میتوانم دیگر نگریم چگونه پایداری کنم؟ دیگر نمیتوانم ،
دنیا چیزی ک انتظارش را داشته بودم نیست ساختن با او کار من نیست .
اینجا نمیتوان فقط با جمله به دنیا بخند تا بهت بخنده زندگی کرد اینجا پشت دیوار های دنیا کسی گوش شنوا ندارد وکسی به تو نمیخندد
هرقدر هم به او بخندی اینجا پشت دیوار های سرد زندگی این جمله مفهومی ندارد
راهی برای ساختن جلوی پایم بگذار!
دیگر صبر راه چاره نیست صبر کردن راه تباهی است ! ![]()
![]()
بچه ها متنش نوشته خودمه عزیزان در صورتی ک کپی میکنید لطفا با ذکر منبع باشه ممنون :)
نظر یادتون نره :*
ما شقايق هاي باران خورده ايم
سيلي نا حق فراوان خورده ايم
ساقه احساسمان خشكيده است
زخم ها از باد و طوفان خورده ايم !!!
تا چه بوده تاكنون تقصيرمان
تا چه باشد بعد از اين تقديرمان


سلام بچه ها به عنوان اولین اپم به نظرم بهترین چیز بود منتظر چیزای باحال باشین مرسی از همتون نظر یادتون نره!!!!
تعدادى از متخصصان این پرسش را از گروهى از بچه هاى ۴ تا ٨ ساله پرسیدند که:
«عشق یعنى چه؟»
جواب هایى که دریافت شد عمیق تر و جامع تر از حدّ تصوّر هر کس بود.اینجا بعضى از این جواب هارو براتون میذارم !!
• هنگامى که مادربزرگم آرتروز گرفت دیگر نمی توانست دولا شود و ناخنهاى پایش را لاک بزند. بنابراین، پدربزرگم همیشه این کار را براى او می کرد، حتى وقتى دستهاى خودش هم آرتروز گرفت. این یعنى عشق. (ربکا، ٨ ساله)
• وقتى یک نفر عاشق شما باشد، جورى که اسمتان را صدا می کند متفاوت است. شما میدانید که اسمتان در دهن او در جاى امنى قرار دارد. (بیلى، ۴ ساله)
• عشق هنگامى است که یک دختر به صورتش عطر می زند و یک پسر به صورتش ادوکلن می زند و با هم بیرون می روند و همدیگر را بو می کنند. (کارل، ۵ ساله)
• عشق هنگامى است که شما براى غذا خوردن به رستوران می روید و بیشتر سیب زمینى سرخ کرده هایتان را به یکنفر می دهید بدون آن که او را وادار کنید تا او هم مال خودش را به شما بدهد. (کریس، ۶ ساله)
• عشق هنگامى است که مامانم براى پدرم قهوه درست می کند و قبل از آن که جلوى او بگذارد آن را می چشد تا مطمئن شود که مزهاش خوب است. (دنى، ٧ ساله)
• عشق هنگامى است که دو نفر همیشه همدیگر را می بوسند و وقتى از بوسیدن خسته شدند هنوز می خواهند در کنار هم باشند و با هم بیشتر حرف بزنند. مامان و باباى من اینجورى هستند. (امیلى، ٨ ساله)
• اگر می خواهید یاد بگیرید که چه جورى عشق بورزید باید از دوستى که ازش بدتان می آید شروع کنید. (نیکا، ۶ ساله)
(ما به چند میلیون نیکاى دیگر در این سیاره نیاز داریم)
• عشق هنگامى است که به یکنفر بگوئید از پیراهنش خوشتان می آید و بعد از آن او هر روز آن پیراهن را بپوشد. (نوئل، ٧ ساله)
• عشق شبیه یک پیرزن کوچولو و یک پیرمرد کوچولو است که پس از سالهاى طولانى هنوز همدیگر را دوست دارند. (تامى، ۶ ساله)
• عشق هنگامى است که مامان بهترین تکه مرغ را به بابا میدهد. (الین، ۵ ساله)
• هنگامى که شما عاشق یک نفر باشید، مژه هایتان بالا و پائین میرود و ستاره هاى کوچک از بین آنها خارج می شود. (کارن، ٧ ساله)
• شما نباید به یکنفر بگوئید که عاشقش هستید مگر وقتى که واقعاً منظورتان همین باشد. اما اگر واقعاً منظورتان این است باید آن را زیاد بگوئید. مردم معمولاً فراموش میکنند. (جسیکا، ٨ ساله)
و سرانجام ...
برنده ما یک پسر چهارساله بود که پیرمرد همسایه شان به تازگى همسرش را از دست داده بود. پسرک وقتى گریه کردن پیرمرد را دید، به حیاط خانه آنها رفت و از زانوى او بالا رفت و همانجا نشست. وقتى مادرش پرسید به مرد همسایه چه گفتی؟ پسرک گفت: "هیچى، فقط کمکش کردم که گریه کند"
واقعا ما به چقدر دیگه از این کودکان تو کشورمون نیازمندیم؟؟؟؟؟؟؟؟