خوش آمدید
عجب دنیای عجیبی است
شعر ها را می سراییم غزل ها را می خوانیم
نگاه هایمان را به هم میدوزیم
تا شاید تلنگر نگاهمان تلنگری بر قلبمان باشد
تمام غزل هایمان پیشکش نگاهتان
خوش آمدید**
عجب دنیای عجیبی است
شعر ها را می سراییم غزل ها را می خوانیم
نگاه هایمان را به هم میدوزیم
تا شاید تلنگر نگاهمان تلنگری بر قلبمان باشد
تمام غزل هایمان پیشکش نگاهتان
خوش آمدید**
البته من این خبر را نه شنیده بودم و نه دیده ولی از روی نقدی که به آن روا رفته، میشود ماجرا و عمق آن را فهمید.
شاید در حد درک و فهم بنده نباشد ولی من به نوبه ی خودم چیزهای زیادی آموختم از آن.
برای مخاطبین وبلاگ هم میگذارم. باشد که رستگار شویم.
پ.ن1: نقد تو ادامه مطلبه، کجا میاین شماهاااا؟
پ.ن2: اصلا دلم میخواد به این سبک بنویسم، کتابی کتابی، 100 گز بدتر از کتابی، دلم میخواد!
پ.ن3: دلم برا این فریاد سکوت تنگ شده بود، چیه حتما میخواید بگید دلم باید برا شماها تنگ میشد؟!!!!
پ.ن4: اصلا روایت داریم پانوشت از اصول کار وبلاگ نویسیه!
پ.ن5: دیدار به قیامت! باز معلوم نیس فریاد سکوت(9) کِی باشه!
عموی مهربانم یادم نمی رود چگونه دستهای گرمت دستانم را میفشارید و ماورای محبت را به من القا می نمود.
عمو جان من اکنون محبتت لبخندت دستانت و سینه ی مملو از عشقت را ندارم اما میدانم که این محبت و عشق دفن شدنی نیست و تو از اعماق وجودت در حالی که تنها قلبت می تپید رضایت خود را جهت اهدا عضواعلام نمودی و دخترت همسرت و برادرانت عاشقانه آن را درک نموده و تو را جاودانه کردند تا درسه نقطه از ایران زیبا تو را داشته باشیم
عمو خوبم حال که تن پاک تو که سالها خدمت حسین و یارانش را می نمود در مقبره امامزادگان آرام گرفته است روح تو در میان ما و یادت فراموش ناشدنی است...
برای شادی روح آن مرحوم صلوات...
میرن قبرستون خودشون خودشونو میترسونن
فکککککک کنننننن خدا همرو شفا بده بگو آمیییییین
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
بله دوستان میگن عمر مثه برق و باد میگذره همینه..هنوز دیروز بود بعد امتحان نهایی رفتیم تو بستنی فروشی نشستیم همه ملتو مسخره کردیم..........یادش بخیر که مانشستیم و محبوبه میم با تمام اعتماد به نفس از مغازه ی کناری کیم گرفت اومد تو بستنی فروشی خورد..!!!!!!
تموم شدا ولی خیلی خوب بود دوخاطره ی خوب ازین روزا به لطف بنده تو ذهناتون به ثبت رسید ..باغ رفتنارو میگم.......واقعا که به من یکی خیلی خوش گذشت...............
راستی بهتر بود تولد محبوبه میم رو تو وب تبریک میگفتیم.....بهر حال تولدش مبارک......
وای باورم نمیشه فردا میخوایم بریم مدرسه هاااااااا نیلوفر طبق معمول تو راه مشهده هماهم کلا مشهده و تا اخر هفته نمیاد.....دمش گرم.....
دیروز رفتم مدرسه....نمیدونید قل قله بود همش بخاطر گل روی خانم بصیره که اونهمه ادم تو مدرسه بودن وگرنه مثه پارسال کی حوصله داشت بخاطر...بره مدرسه!!!!!!!!
خداکنه این سالم مثه سالای قبل اونقدر خوب باشه و بهمون خوش بگذره البته بعد درسا.
ایشالا سال دیگه هممون باهم یه جای خوب قبول شیمو همینجوری که مدرسرو ترکوندیم.دانشگاهم بترکونیم.....وای یه عالمه حرف براگفتن دارم که همشو نمیشه نوشت....فردا بیاین یه سخنرانی مفصل دارم
خب بستونه گیگه.....محبوبه خانم فقط بخاطر گل روی شما بودا........من اخر همه چی یاد میگیرم غیر دقار شدن و بد دون داشتن!!!!!!!!!!
موفق باشییییییییییین .......فیلا......
خاطره، خاطره ی روز معلم هستش که بچه های سوم (هر دو کلاس ماشاءالله) سنگ تموم گذاشتن و به بهترین نحو ممکن(که البته خودمونم فکر نمیکردیم اینقد خوب از آب دربیاد) اجرا شد و همه معلما و دانش آموزا خیلی راضی بودن خداروشکر.
ماجرا از آذرماه پارسال یعنی 91 شروع شد. وقتی که بحث رفتن خانم بندساری پیش اومد و ما هم که مونده بودیم واقعا سرنوشت این کلاسای زیستمون چی میشه و تهش که ما امتحان نهایی داریم چیکار مخوایم بکنیم؟ و کی حاضره وسط سالی بیاد معلممون بشه و تا ما بخوایم به خلق و خوش عادت کنیم سال تمومه و...
این شد که بچه ها شعر میم مثل معلمو که تو جشن فارغ التحصیلی راهنماییمون ما بچه های کلاس 304(من و زهرا رضائی و هما افسرپناه و مینا وحیدی و الهام دلجو-که الان دبیرستان نمونه درس میخونه-) اجرا کردیمو برا معلمای امسالمون شعرشو عوض کردن و از اونجایی که هر تلاشی میکردیم که خانم بندساری بمونن، اومدیم سر کلاس واسه شون اجرا کردیم و چقد به نظر من دیوانه بودیم. اوشونم چقد ذوق کردن، آخر شعر پرسیدن خب تموم شد؟ ماهم گفتیم بله و گفتن خب بشینین که درسمون عقبه. 
گذشته ها گذشته... بماند که بعدش چی شد و چقدر تلاش های ما جواب داد و چقدر همه به فکرمون بودند و چقدر برامون تلاش شد و چقدر هایی که من از گفتنشون خسته نمیشم ولی فقط حرص میخورم پشت این مانیتور و عصبانیتمو همین کلید اینتر می فهمه هی!!! 
ولی خب اینم بگم که بعدش که خانم سجادی اومدن واقعا فهمیدیم که زیست شناسی چیه و همه مون به زیست علاقه مند شدیم، این هم نتایجشه که الان کتاب زیست شناسی سال سوممون رو از همه کتابامون بیشتر دوست داریم.(یکی ریش سفیدی کنه، خاطره ی اون روز که درمورد زنبور عسل و زندگیش سرکلاس با خانم سجادی حرف زدیمو تو همین وب بنویسه، البته تو ادامه مطلب و بصورت کاملا رمز دار
)
بــــــــــــــعد از همه اون اتفاقا، بچه ها عزمشون جزم(جذم/جظم/جضم- نمیدونم خداییش) شد که جشن روز معلم مال سوما باشه و خانم ضامنم از خدا خواسته.
روز 12 اردیبهشت پنج شنبه بود و مدرسه ها تعطیل، و دقیقا روز قبلش ما المپیاد داشتیم و روز بعدش محدثه جووووون، بنابراین قرار شد که جشن روز یکشنبه هفته بعدش برگزار بشه.
تقریبا برنامه ها مشخص بود و مسئولیت ها مشخص تر... روز پنج شنبه رفتیم مدرسه که یه خورده کارهامونو رو هم بریزیم، ببینیم چی داریم، چی نداریم، چی لازم داریم، چی باید تهیه کنیم و... + اینکه یه کم تمرین کنیم.
همون روز وقتی تو نمازخونه داشتیم نمایش خنده بازارو تمرین میکردیم خانم صفائی و خانم تصویری اومدن پیشمون و پرسیدن چیکار میکنین و ما هم ازشون دعوت کردیم که برنامه هارو حتما بیان که براشون برنامه ویژه ای ترتیب دادیم!
البته ناگفته نماند که از یه هفته قبلش مریم جون و فائزه جون و محبوبه-م جون! کارت دعوتی درست کرده بودن بسی زیبا و ازش پرینت رنگی گرفتن واسه معلما و هرکلاسی جدا...
خلاصه که سنگ تموم...
روز شنبه هم که کلاسا یادم نیست برگزار شد یا نه، فقط یادمه که من رو به موت بودم و حالت تهوع شدیدی داشتم. فقط تو نمازخونه دراز کشیده بودم. فکر کنم همون روز بود که شماها امتحان ورزش دادین!!!!
ظهرش همه بچه ها به جز من(که حالم بد بود+مجری بودمو حضورم لازم نبود تو تمرینا) مدرسه موندن و تا بعدازظهری تمرین کردن.
صبح فرداش که دکتر به من مرخصی داده بود رو نرفتم مدرسه که هماجون زنگید و گفت که زنگ سوم الا و بلا باید بیای که میخوایم بریم موزه، تو تموم زحمتای هماهنگیشو کشیدی و از این حرفا... مام که سرحااال پا شدیم ساعت 10 و 45 دقیقه رفتیم مدرسه که دیدیم بچه ها تو اتاق خانم ضامن چلپن(طبق معمول!) 
بعد یه ربع بیست دقیقه رفتیم موزه و اونجا هم که حرف نداشت، عالی بود. ساعتای دوازده و نیم بود که برگشتیم مدرسه و هرکسی رفت خونه خودشون و قرار شد که ساعت 4 همه مدرسه باشن برای مراسم.
جاتون خالی من هنور مطلب در نیاورده بودم. یعنی داشتم یه مقدار متن ولی میخواستم که یه ذره آپدیت تر باشم و مجبور شدم بشینم پای نت و یه هو سر بلند کردم دیدم 3 و نیمه. هنوز حاضر نشدم. خلاصه تا اومدم حاضر بشم و وسایلو بردارم شد حول و حوش 4 و ربع.
اون موقع بچه ها اینجوری بودن: 
وقتی رفتم همه اومده بودن و داشتن مقدمات برنامه هاشونو فراهم(!) میکردن.
دیگه یادم نیس برنامه ها ساعت چند شروع شد، فکر کنم ساعت 5 تئاتر بچه های دوم بود و بعدش شروع رسمی برنامه ها.
خیلی خیلی خووب بود. تک تک معلما اومدن و همه شون راضی بودن الحمدلله. خداییش فکر میکردم نمایش خنده بازار یک چیز خنک لوسی باشه ولی بچه ها عااالی درش آوردن. ناگفته نماند که من و هما که پشت صحنه بودیم(من مجری هما هم دیجی بود!!! موزیک پلی میکرد) و خبر نداشتیم از ویرایش های اعمال شده و فقط یه بار نمایشنامه اولی رو برامون همون 5 شنبه اجرا کرده بودن، اون وسط دو بار فکر کردیم تموم شده و شروع کردیم به طرز خیلی ضایعی دست زدن!!!!!!!!!!! 
اون وسط من که داشتم می مردم از تشنگی به معصوم گفتم بره برام آب بیاره. اونم که بچه حرف گوش کن، تندی برام یه لیوان پر آب سرد آورد.
ناگفته نماند که خانم صفائی هم برا هرکدوممون یه دوبیتی در وصف شخصیتمون بطور کل و شخصیتمون تو کلاس گفته بودن که به نظر من بهترین برنامه بود. ما که خیلی ذوق کردیم. مررررررسی خانم جان.
خانم پیردنیا هم دوتا از شعراشونو برامون خوندن. که یکیش مربوط می شد به دورانی که همسن ما بودن و درمورد خستگی از امتحانات و... نوشته بودن که بسی سخن از زبان ما گفتن...
یکی از نمایش ها هم خیلی باز به دل من نشست. نمایشی که واسه خانم آزمایش و خانم ضامن و خانم ارغشی بود عااالی بود. میخوام بیام اردوگیری، نگو نه، نگو نمیشه.... 
امـــــــــــــا آخرشم خانم آزمایش اومدن واسه سخنرانی و گفتن بخاطر اینکه بچه های سوم زیاد زحمت کشیدن، ناهار اردوی سه شنبه شونو تقبل میکنم. هوراااااااااااااااااااااااا 
آخه قبلش اردو رو خودمون تلپی درستش کرده بودیم و ناهارشم قرار بود که المپیادیا بدن که دیگه جور شد الحمدلله!! 
بعد برنامه ها هم به همه کیک دادیم نوش جونشون...
از بعدش براتون بگم ای واااااااااااای. یه هو دیدم معصومه داره خودشو به آب و آتیش میرنه که گوشیم گم شده. گوشیم مااااااااااااادر!
خلاصه که 26 نفر بچه های سوم و بیشتر معلما بسیج شدیم گوشی خانومچه رو پیدا کنیم. سالن امیدهای انقلابو که گذاشتیم رو سرمون. این ور بگرد، اون ور بگرد. نخیر! مدرسه رو سه طبقه شو زیر و رو کردیم. نخیر...
دیگه تقریبا بی خیالش شده بودیم که خانوم جیحون رفته بودن سر یخچال کار داشتن که گوشی سرکار علیه رو رو یخچال پیدا کردن. یادتونه گفتم رفت واسم آب آورد؟!!! 
بعدش رفتیم تو کلاس زبان کلی عکس گرفتیم و بعدشم نخود نخود هرکه رود خانه ی خود... 
چه روز خوبی بود خدایی. جای بچه های پیشمون خالی بود.
* این داستان ادامه دارد...
پ.ن: محدثه جون اگه از دستم ناراحت شدی منو ببخش. باور کن چون جنبه ت بالا بود اونو نوشتم. وگرنه واسه هرکسی که نمیگم همچین حرفی. عزیزم برگرد. وب به تو نیاز داره.
بعدا نوشت: حال کنین اینجارو:
http://uploadtak.com/images/l8694_bubblewrapkharmagas.swf
بر در دیوار قلبمون نوشتیم ورود هر گونه موجود بی احساس ممنوع
کنکور اومد و گفت من بی سوادم...
ما هم تصمیم گرفتم اساسی حالشو بگیریم..
پس منتظر باشین...
توادامه مطلب روش زیست خوندنوازیه وب برداشتم گذاشتم
از وقتی که چیزی حالیم بود دنبال این بودم که حقیقت زندگی رو بفهمم حالام که پیر شدم فهمیدم همون موقع حقیقت زندگی رو داشتم از دست میدادم!
به بعضیا باید گفت : کم پیدایی الحمدالله !
* * * * *
این که بعضی وقتا با خودم تو خونه حرف میزنم خیلى عجیب نیست
ولى اینکه گاهى وسطاش میخندم زیاده رویه دیگه نه ؟
* * * * *
من اگه همین الانم زلزله بیاد
با باقیمونده غذایی که لای دکمه های کیبوردم هست میتونم یه ماه زیر
آوار زنده بمونم !
* * * * *
امروز صبح که از خواب بیدار شدم اولین سوالی که برام پیش اومد این بود
که من کجام !؟
یه کم که دقت کردم فهمیدم مامانم اتاقمو تمیز کرده :))
* * * * *
تنها فایده ای که زاویه پرتاب تو فیزیک داشت
این بود که تو
Angry birds
تبدیل ب ابر قدرت شدم
* * * * *
این همه پولی که دادم روزنامه خریدم تا کار پیدا کنم اگه جمع کرده
بودم الان برج العربی رو خریده بودم
!
* * * * *
فرق بین مردای قدیم و جدید:
قدیمترها لحن مردها:
گستاخی مکن زن!! طعام را بیاور
امــا اکنون :
عسلم امشب ظرفا نوبت منه یا تو :))
* * * * *
یارو ﻣﻲ ﺯﻧﻪ ﺗﻮ ﮔﻮﺵ داداشش
داداشش ﻣﻴﮕﻪ : ﺍﺯ ﻋﻤﺪ ﺯﺩﻱ؟
ﻣﻴﮕﻪ : ﺁﺭﻩ
داداشش ﻣﻴﮕﻪ : شانس آوردی ، ﭼﻮﻥ ﺍﺻﻼ ﺣﺎﻝ ﻭ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺷﻮﺧﻲ ﻧﺪﺍﺷﺘم
* * * * *
این روزا فقط میشه به عزرائیل اعتماد کرد
چون حداقلش اینکه قصد و نیتش مشخصه !
* * * * *
هیچوخ اونقدر شـــاخ نشو که فقط جنبهی تزئینی پیدا کنی…
اونوقته که میبُرنت، آویزونت میکنن بالا طاقچه
از ما گفتن بود
* * * * *
در یخچال رو باز کردم
یه پشه در حالی که داشت فحش میداد ازش خارج شد ! :|
* * * * *
ما زیاران چشم یاری داشتیم ، یاران هم متقابلا از ما چشم یاری داشتن
ما منتظر اونا ، اونا منتظر ما
* * * * *
ﻣﺎ ﺯ ﯾﺎﺭﺍﻥ ﭼﺸﻢِ ﯾﺎﺭﯼ ﺩﺍﺷﺘﯿﻢ
ﺭﻓﺘﯿﻢ ﺩﮐﺘﺮ ﭼﻨﺪﺗﺎ ﻗﺮص ضد ﺗﻮﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﻻﻥ ﺑﻬﺘﺮﯾﻢ
* * * * *
آیا میدانستید تعداد زوج یا فرد بودن آدم های کره ی زمین به من بستگی
داره ؟
* * * * *
یه ضرب المثل چینی هم داشم که افتاد شکست متاسفاته :|
* * * * *
انقدر تبلیغ کِــــرِم حلزون رو پخش کردن که آدم هر وقت حلزون می بینه
دوست داره بره یه امضا ازش بگیره
* * * * *
دختره متولد 82 نوشته
:
âاز تنها بودنم راضی نیستم اما خوشحالم که با خیلی ها نیستم
اونوقت ما تا 10سالگی برا هلیکوپتر بای بای میکردیم که چراغ بزنه
واسمون !
* * * * *
حساب کنید قیافه دخترای دوران حافظ و سعدی چه جوری بوده
که خال کنج لب یار آپشن محسوب می شده!
* * * * *
رسم رفاقـــــــــــت اینه که
با رفیـــــق پیرشــــــــــــى
نه اینکه وســـــــــــط راه از رفیـــــق سیرشـــــــــــــى
* * * * *
به یکی میگن برو خبر مرگ پدر همسایه رو بده
طرف میره در میزنه میگه بابات خونه است
پسر مرده میگه نه شب می یاد.
طرفم میگه حالا بشین تا بیاد!:)))
* * * * *
ظالم باشی بهت میگن حیوون! مظلوم باشی میگن حیوونی
* * * * *
داداش دوستم رفته مسافرت ماشینشو یه هفته داده دست دوستم باشه
اونوقت داداش من وقتی می ره بیرون شلوارکشو قایم می کنه که نکنه من
بپوشمش!
* * * * *
اعتراف میکنم زمان مدرسه دبیرم بهم گفت:
از کلاس برو بیرون، تو با کارات به ساحت مقدس کلاس توهین میکنی.
منم هرهرهر خندیدم و با اعتماد به نفس گفتم: شما انقدر بی سوادی به
ساعت میگی ساحت :دی
* * * * *
الان تو اخبار میگه 34000 نفر تو امریکا خودشون نمیدونن ایدز دارن :|
یارو خودش نمیدونه تو از کجا میدونی؟ :|
* * * * *
بابام : میخوام این ترم معدلت 18 بشه !
من : باشه ! من این ترم معدلم 20 میشه !
بابام : شوخی میکنی… !؟
من : خودت سر شوخی رو باز کردی
* * * * *
سعی کنین خودتون باشین و اگه اینی که الان هستین خودتونه ، سعی کنین
خودتون نباشین !
* * * * *
طرف می ره خواستگاری واسه پسرش. پدر عروس می گه:
آقازاده دانشگام میرن؟ طرف می گه: مسافر گیرش بیاد چرا که نه!
* * * * *
به هر حال بررسی که می کنم می بینم تنها کسی که به من نخ داد، قرقره
بود
* * * * *
یعنی با این شانسی که من دارم اگه دختر به دنیا میومدم
تو جهل عربستانی ها به دنیا میومدم زنده به گورم میکردن.. :|
* * * * *
من اگه دیرتر از اون ساعتى که میخوام بیدار بشم اعصابم خورد میشه
دوباره میگیرم میخوابم
* * * * *
یکی فانتزی های فرهنگیم اینه که دوست دارم یه فیلم بسازم
که توش کاپیتان با صدایى آروم و به غایت مودبانه به ملواناش میگه لطفا
لنگرها رو بکشید
* * * * *
رسیدم توی کوچه مون ، دیدم یه خانومی داره ماشینش رو بین دوتا ماشین
دیگه پارک می کنه….
جای پارک خیلی کم بود و بنده خدا حسابی کلافه شده بود….
وایستادم و فرمون دادم بهش ، « بیابیاااا،
خب!حالا فرمون رو کامل برگردون!خوبه خوبه، خاموش کن.»
بعدش هم بدون اینکه منتظر تشکر خانومه بشم راه افتادم برم
که دیدم خانومه صدا کرد و گفت دستت درد نکنه ، زحمت کشیدی!!!!
گفتم خواهش می کنم ، کاری نکردم…
گفت : دانشمند! من داشتم از پارک در می اومدم…