بالهای گمشده

آن روز که تجلی حضورت بر پهنای زمین نقش بست را یادت هست؟!قول داده بودی وجودت همواره تابنده باشد و حال و هوایت بهاری،پس چه شد همه ی آن قول و قرارها؟!چگونه شد که پاییز مهمان قلب آسمانیت شد وستاره هایش بی فروغ گشتند؟! یادت هست آن روز که فرود آمدی بالهایت را به امانت گرفتند تا آسمان را یادت نرود؟! یادت هست وسعت کدام آرزوهای کوچک بود که پهنای آسمان را از خاطرت برد ؟! وآنگاه بود که تنها آرزوی قلبت بالهای کوچک پرندگان مهاجر شد،یادت هست آن روز را که نشستی و گریستی خاک آلود و خسته؟همان روز بود که راه را گم کرده بودی،کجای راه را بی راهه رفتی، یادت هست؟!یادت هست که شب هنگام به سوسوی ستاره ها می نگریستی و بر تنهایی خود می گریستی؟!غافل از اینکه یک دم تنها نبوده ای ، غافل از اینکه با هر ناله ای که از فراق سر می دادی ملائک مضطرب و نگران به درگاهش دعا می کردند تا هر چه زودتر به خاطر بیاوری هر آنچه را که از یاد برده ای و اما تو، تن دادی به طغیان فراموشی ها و نه به زمزمه ی نزدیک دوستت دارم های عاشقانه اش... و من می خواهم آرزو کنم، تو هم با من آرزو کن تا به خاطر بیاوریم آسمانی را که از یاد برده ایم قبل از آنکه به خاطرمان  بیاورند هر آنچه را به سیلاب فراموشی ها سپرده ایم که آن موقع پرحسرت ترین لحظه در تمامی لحظه های عمرمان خواهد بود...


بخشی از وصیت نامه ی گابریل گارسیا مارکز

اگر برای لحظه ای خداوند فراموش می كرد كه من پیر شده ام و به من كمی دیگر زندگی ارزانی می داشت، شاید تمام آنچه را كه فكر می كنم بازگو نمی كردم ، بلكه تأمل می كردم بر تمام آنچه كه بازگو می كنم. چیزها را نه بر مبنای ارزش آنها كه بر مبنای معنای آنها ارزش گذاری می كردم. كم می خوابیدم. بیشتر رؤیاپردازی می كردم، در حالیكه می دانستم كه هر دقیقه ای كه چشمانمان را می بندیم، 60 ثانیه نور را از دست می دهیم.  به رفتن ادامه می دادم آن هنگام كه دیگران مانع می شوند. بیدار می ماندم آن هنگام كه دیگران می خوابند. گوش می دادم هنگامی كه دیگران سخن می گویند و با تمام وجود از بستنی شكلاتی لذت می بردم. اگر خداوند به من كمی زندگی می داد، به سادگی لباس می پوشیدم، صورتم را به سوی خورشید می كردم و روحم را  عریان می كردم. خدای من، اگر قلبی داشتم نفرتم را بر یخ می نوشتم و منتظر طلوع خورشید می شدم. با اشك هایم گل های رز را آب می دادم تا درد خارها و بوسه ی گلبرگهایشان را احساس كنم.  خدای من، اگر كمی دیگر زنده بودم نمی گذاشتم روزی بگذرد بی آنكه به مردم بگویم كه چقدرعاشق آنم كه عاشقشان باشم. هر مرد و زنی را متقاعد می كردم كه محبوبان منند و همواره عاشق عشق زندگی می كردم.  به كودكان بال می دادم امَا به آنها اجازه می دادم كه خودشان پرواز كنند. به سالخوردگان می آموختم كه مرگ نه در اثر پیری كه در اثر فراموشی فرا می رسد.  آه انسان ها، من این همه را از شما آموخته ام. من آموخته ام كه هر انسانی می خواهد بر قلَه كوه زندگی كند بی آنكه بداند كه شادی واقعی ، دركِ عظمت كوه است. من آموخته ام زمانی كه كودكی نوزاد برای اولین بار انگشت پدرش را در مشت ظریفش می گیرد، برای همیشه او را به دام می اندازد. من یاد گرفته ام كه انسان فقط زمانی حق دارد به همنوع خود از بالا نگاه كند كه باید به او كمك كند تا بر روی پاهایش بایستد. از شما من جیزهای بسیار آموخته ام كه شاید دیگر استفاده ی زیادی نداشته باشند چرا كه زمانی كه آنها را در این چمدان جای می دهم، باید با تلخ كامی بمیرم.

حاصلی از هنر عشق ِ تو جز حرمان نیست

آه از این درد که جز مرگ ِ من اش درمان نیست

این همه رنج کشیدیم و نمی دانستیم

که بلاهای وصال ِ تو کم از هجران نیست

آنچنان سوخته این خاک ِ بلا کش که دگر

انتظار ِ مددی از کرم ِ باران نیست

به وفای تو طمع بستم و عمر از کف رفت

آن خطا را به حقیقت کم از این تاوان نیست

این چه تیغ است که در هر رگ ِ من زخمی از اوست

گر بگویم که تو در خون ِ منی ، بهتان نیست

رنج ِ دیرینه ی انسان به مداوا نرسید

علت آن است که بیمار و طبیب انسان نیست

صبر بر داغ ِ دل ِ سوخته باید چون شمع

لایق ِ صحبت ِ بزم ِ تو شدن آسان نیست

تب و تاب ِ غم ِ عشق ات ، دل ِ دریا طلبد

هر تــُنـُـک حوصله را طاقت ِ این توفان نیست

سایه صد عمر در این قصه به سر رفت و هنوز

ماجرای من و معشوق مرا پایان نیست

هوشنگ ابتهاج                                                                            

 

همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی...

سعدی

 

 

 

یادت هست؟!

یادت هست؟! آن روز که حیران و سرگردان در کوچه های بی کسی راه می رفتم  ، تو گفتی: من در کنارت هستم ،نترس، اما من نمی شنیدم! یادت هست آن روز که خیره به نه نقطه ای می نگریستم ترسان ز تنهایی بی پایان خویش و خود را رها شده ای در این دنیای وحشی بی پایان حس میکردم و تو می گفتی:نترس، من سر پناه توام اما من نمی شنیدم! یادت هست؟ وقتی گریان و نالان همچون عزیز گم کرده ای در زیر آوار، حیران و پریشان به دنبال گم شده ام می گشتم تو می گفتی:من اینجا هستم پیداتر از هر پیدایی اما من نمی شنیدم! یادت هست؟آان روزهای سرگردانی... آن روزهای بی پایان تنهایی ، آن روزهایی بی نوایی ، بی صدایی ، آن روزهایی که بی صدا فریاد می زدم تو کجایی، تو کجایی؟ و تو بلندتر از هر صدایی و لطیف تر از هرنوایی جوابم دادی که من همینجا ایستاده ام و منتظرم که تو بیایی ! یادت هست که آن روز بر جاده ی تاریک قلبم بذر نور پاشیدی و گفتی: پاشیدم که تو ببینی و بیایی، آری تو در خاطر داری بیش از من از من خاطره داری  در واقع من نوشتم تا به خاطر آورم و از یاد نبرم تا همیشه به یادم بماند که تو خاطره ها را خوب به خاطر داری...

 

 

 

 

 


سلامی چو بوی خوش آشنایی :

پس از مدت ها سکوت  کلمات ،با یاری پروردگار مهربانم دوباره آمدم تا بنویسم،   این بار به گونه ای متفاوت برای تو دوست خوبم  تا بخوانی و بدانی که هر لحظه که از عمرم می گذرد و می خوانم و می دانم از یاری که  مقصد و مقصودم  اوست چه آتشی بر جانم می نشیند از آه و حسرت و دریغ که چه دیر شناختم  و چه لحظه هایی از دستانم گریختندو من نفهمیدم که به چه خواب گرانی می گذرانم این عمر گرانبها را ، خواستم با تو بگویم   نه تنها برای خود  بلکه با تو بگویم شاید  تو هم بخواهی مثل من  برای همیشه بیدار شوی و سعی کنی بیدار بمانی تا بچشی آن کمتر از ذره ای که من چشیدم که من هنوز هیچ نچشیدم که اینگونه در حسرتم و ای افسوس و صد افسوس که اگر به قدر ذره  می نوشیدم  از این عشق نمی دانم چه می شد ،  فقط می دانم که این عشق نیست این معجزه است ،این خواب نیست این بیداری است   و از سر دوست داشتنت می خواهم به تو بگویم شاید  تو هم بخواهی بیدار شوی و با  این غافله همراه که راه هم سخت است و هم شیرین   پس آغاز می کنم  آغازی  با نامش که چون   گره می خورد با هر کار آخرش خیر و رحمت و محبت است:

 

فاش گویم و از گفته ی خود دلشادم

بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم

طائر گلشن قدسم چه دهم شرح فراق

که در این دامگه حادثه چون افتادم

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم آورد در این دیر خراب آبادم

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض

به هوای سر کوی تو برفت از یادم

نیست در لوح دلم جز الف قامت دوست

چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم

 

آغاز می کنم به نام تو

 میخواهم آغاز کنم،  آغازی  چو  بوی خوش دسته های اقاقیا  که همچون چتری زینتگر دیوار  آجری  خانه ها می شود و زیباییش را بی دریغ نثار  زشتی دیواری می کند   که از شرم ترکهایش  سالهاست که نگاه های تحقیر آمیز عابران کور را تحمل می کند ،  می خواهم آغاز کنم فقط برای یک جمله  که آغاز یک  سرچشمه است   پس باید زیبا آغاز کرد  که هر چه زیباتر آغاز کنیم چشمه پر آب تر است و جوششش بیشتر،  آغازی به  لطافت قطره های باران  که سخاوتمندانه زلالی دانه هایشان را بر  سر روی زمین می  پاشند و  بی هیچ چشمداشتی زلالی خویش را زینتگر درختان و سبزه ها و گلها می کنند    ، می خواهم زیبا آغاز کنم  آغازی به  زیبایی استشمام بوی نم خاک  باران خورده  که عطرش یاد آور محبت است و عشق و دوستی  و آغازی به زیبایی پرنده ی تشنه ای که می نوشد از قطره شبنمی آویزان مانده از گلی  تا  گلویی تازه کند و دوباره بخواند از عشق   ،عشقی  به پاکی و وسعت قلب کوچکش تا  یاری کند معبود و معشوق را در بیان زیبایی  و لطافت عشق ،   می خواهم آغاز کنم آغازی به زیباییی چشم،چشمی بیننده   ی  این همه  لطافت برای آغاز ،چشمی که بینا بود و دید  زیبایی  های معشوق و معبود را و سر به سر به سجده نهاد بر همان خاک نم خورده از باران عشق  و بویید  عطر اقاقیای عاشق را و دید سخاوت قطره های باران را و شنید زمزمه های پرنده کوچک عاشق را  که  این همه   دید ن ها و شنیدن ها فقط یک علت داشت و آن هم عشق بود  عشق به معبودی که هم  اول عاشق بود و هم اول معشوق  هم در زلال باران بود و هم در نغمه پرنده عاشق  هم در عطر نم باران بود  و هم در سخاوت اقاقیا     که او هیچ جا نبود اما همه جا بود   و هر طرف که رفتم نقشش بود و خود پیدای پنهان بود و من سرگشته و نالان  به هر سو که گذر کردم تنها رد پایی بود از نقش رخ جانان و یا عطر دل انگیزی  که فضا را پر کرده بود  و نشان از گذر یار و معبود من داشت  و من  لحظه به لحظه دیوانه تر  به هر سو می دویدم  به دنبال یارم تا که آرامش بگیرم در آغوشش که ناگهان همان پرنده و همان دیوار و همان اقاقی و همان قطره باران   بودند که فریاد برآوردنند که مجو که این بار جوینده یابنده نیست که  ما بی خبر نیستیم از حال پروانه ها که سوختند  از غم عشقش و  غرق شدگان دریای وصالش و دیوانگان راهش تو نیز به ما بسنده کن که ما هر کدام جلوه های جمال یاریم و هر کدام  ره نشانه ایم  از آن یار،  آن معبود، آن معشوق،  تو در ما نظر کن تا جمال یاربینی که آن بزرگ مهربان ذره از خود را در ما نهاده و آنگاه بود که ندایی آمد که  تو در خود نظر کن  و آیینه جان را که غبار فراق گرفته صیقل ده تا  عکس رخ مهربانش را   در آیینه ی مصفا شده جانت ببینی   که  آب در کوزه و  تو تشنه به وصال همان یاری هستی که دور نیست و نزدیک تر از او به  تو اوست  و اوست که خود زخم  فراق است و خود التیام زخم بر جان زده توست  تا با سوزشش  هر لحظه دوریش را حس کنی ،بجویی و برسی به وصالش   و همه اینها برای آغاز بود و من  حال که به پایان رسیدم فهمیدم که آغاز همان پایان استو  پایان همان آغاز  و از هر طرف که بروی یک آغاز است و یک پایان  و هر دو یکیست  که آغاز از آن لحظه ای آغاز می شود که درد فراق را حس می کنی  و پایان  آن لحظه ایست که به وصالش می رسی و در آغوشش آرام می گیری  و می شنوی یا ایتها النفس المطمئنه ارجعی الی ربک راضیِت   مرضیه    و اینجاست که دیگر هیچ نمی بینی و هیچ نمی شنوی و هیچ نمی خواهی و هیچ نمی گویی تا بشنوی و جان دوباره بگیری از این رسیدن  و برای همیشه آغاز شوی آغازی که پایانی ندارد و آرام بگیری در وجود  معشوق که لذتی بهتر از آن نخواهی یافت و  و آنگاه است که تو  خود تفسیر می شوی  به واقع به معنای انا لله  و تو خود انا للهی و معشوق انا الیه راجعون .


 

به نام دوست که هر چه دارم از اوست


سلام به همه ی خوانندگان خوب وبلاگ دل نامه ها , سال نو همگی مبارک , امیدوارم سالی سرشار از شادی وموفقیت داشته باشید.



و چون بندگان من از دوری و نزدیکی من از تو پرسند , بدانند که من به آنها نزدیک خواهم بود هر که مرا خواند , دعای او اجابت کنم , پس بایست دعوت مرا بپذیرند و به من بگروند باشد که به سعادت راه یابند.  

      بقره  186                   



         


   ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد وقت است که باز آیی

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پایان شکیبایی

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس در گوشه ی تنهایی

در دایره ی قسمت ما نقطه ی تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی حکم آنچه تو بنمایی



حرفهای دلتنگی

می خوام امروز براتون بگم از اون لحظات سرگشتگی و سر درگمی اون لحظه هایی که همه چیز داشتم اما انگار هیچی نداشتم ,  اون لحظاتی که دیگه هیچی توی زندگی شادو خوشحالم نمی کرد ,  انگار تو وادی زندگی گم شده بودم لحظه هایی که می نشستم و فکر می کردم که خدایا من چی کم دارم چرا با اینکه همه چیز دارم اما این خلا درونی من هیچ جوری رهام نمی کنه ?اون لحظه ها خدا جوابمو می داد اما من نمی تونستم بشنوم خدا می گفت :بنده ی من تو منو کم داری اما من نمی شنیدم , گاهی وقتا می اومدم تو این فضای مجازی می خوندم نوشته های بعضارو که نوشته بودن خدایا عاشقانه دوستت دارم من به این جمله فکر می کردم اما نمی تونستم درکش کنم , وقتی خوندم توی دلم گفتم چه جوری می شه عاشق خدا شد? چه جوری می شه خدا رو دوست داشت ?و من نمی تونستم این جمله رو بگم چون احساسم این نبود .

تا اینکه خدا منو به شناخت خودش دعوت کرد و شرایطی رو برای من بوجود آورد تا این حس دوست داشتنو درک کنم , نمی دونید هر باری که بیشتر از خدا می شنیدم چه قدر شرمنده می شدم از روی خدایی با اون همه محبت نسبت به بنده هاش,  هر چی بیشتر خدارو می شناختم از بنده ها بیشتر کنده می شدم واز روی خدا شرمنده تر.

آیه ای رو که بالا نوشتم امروز صبح خوندم وقتی خوندم گریه کردم و پیش خودم گفتم کدوم دوستی رو سراغ داری که وقتی بهش بگی نسبت بهت احساسی ندارم بازم کنارت بمونه ?!

اما خدا منو تنها نذاشت و مثل همیشه منو شرمنده ی خودش کرد گذاشت که من بشناسمش و دوستش داشته باشم , گذاشت که من به جایی برسم که ته امیدم فقط خدا باشه و من الان می تونم بگم خدای خوب من دوستت دارم , ته امید من تویی نه هیچ کدوم از بنده هات , من می خوام فقطو فقط بنده ی تو باشم و می خوام فقط تو خدای من باشی با همه ی بدیهام همیشه این تو بودی که منو دوباره به آغوش خودت راه دادی و منو شرمنده کردی.




دل نامه

امروز می خوام چیزاییو بنویسم که شاید بعضی ماها تو روزمرگی زندگی گمشون کردیم چیزایی که وقتی در موردشون صحبت کنم همه می دونیم , اما یادمون رفته

دوستان خوب من آیا باور داریم که خدایی وجود داره که برترینه و بهتر و بالاتر از اون وجود نداره ? خدایی که در تمام لحظات زندگی مارو می بینه و لحظه ای از ما غافل نیست حتی در لحظه های تنهایی که با خودمون خلوت کردیم ?

خدایی که صدای مارو می شنوه حتی اگه این صدا یه نجوای درونی باشه که از قلب یا ذهنمون گذشته و با خودمون داشتیم و هیچ کس نفهمیده ?

آیا باور داریم این خدا خدای همه ی لحظات زندگی ماست ? لحظات شادی و  لحظات عشقو دوست داشتن و لحظات سختی?!

بیایید از خودمان بپرسیم چرا اگر باور داریم که این خدا , خدای همه ی لحظات زندگی ماست پس چرا فقط در لحظات سخت زندگی او را به یاد می اوریم و در باقی لحظات فراموشش می کنیم؟!

بیایید باور کنیم که این خدا خدای همه ی لحظات زندگی ماست حتی آن لحظه هایی که ما به یاد نمی اوریم اما او به خاطر دارد...

همان خدایی که ذره ای در دل آسمانها و زمین نیست که او از آنها بی خبر باشد همان خدایی که ذره ای از کار خیرمان را هزاران پاداش می دهد , اما کیفر گناهانمان فقط به اندازه ی همان گناه است نه بیشتر.

آن خدایی که ذره ای به کسی ظلم نمی کند

بیایید باور کنیم که تمامی گرفتاریها , ناامیدی ها , سرگشتگی ها یمان از سر فراموشی ماست که این بزرگترین بی همتا را از یاد برده ایم.

از یادمان رفته است که از کجا آمده ایم و آمدنمان از بهر چه بود !!

از یاد برده ایم که ما مسافران این دنیای ناپایدار اما افسون کننده ایم و روزی باز می گردیم به سوی خالق و آفریدگارمان

بیایید باور کنیم که اگر به یاد داشتیم که , که هستیم و اگر خدا را فراموش نکرده بودیم الان جور دیگری زندگی می کردیم

امیدوارانه تر , انسان دوستانه تر و مهربانتر

آیا باور داریم که  روزی می آید که همه در پیشگاهش حاضر می شویم؟!

بیایید با هم بیاندیشیم که چقدر نزدیک به جواب خود زندگی می کنیم؟آیا هر روز صبح که از خواب بر می خیزیم تا شب که سر بر بالین می گذاریم در هر لحظه از زندگیمان وجودش را حس کرده ایم ?! و آیا این احساس سبب شده است که کاری را که باعث ناراحتی انسانها و ناخشنودی خداوند می شود انجام ندهیم حتی در خفا؟

وآیا داشتن احساس دیده شدن سبب شده که در اوج خستگی از کنار نیازمندی بی تفاوت نگذریم و دست افتاده ای را بگیریم فقط برای رضای آن مهربان بی همتا?

آیا شده آنقدرکه برای رضای انسانهای اطرافمان تلاش می کنیم انسانهایی که معمولا فراموشکار و ناراضیند در طول روز سعی کنیم فقط برای خشنودی خدای بزرگوار و مهربانی تلاش کنیم که هیچ وقت تلاشهایمان را فراموش نمی کند حتی اگر خودمان آنها را از یاد ببریم و یک را ده ها پاداش می دهد و از خطاهای ریزو درشتمان می گذرد ?! در حالیکه دوستان و اطرافیانی که آنقدر رضایتشان برای ما مهم است هرگز نمی توانند بزرگواری آن بزرگوارترین را داشته باشند.

باور کنید که شناخت من حتی به اندازه ی ذره ای هم نیست , اما به مهربانیش قسم همین مقدار ناچیز چنان آرامش و تغییراتی را در من ایجاد کرده که حیفم آمد از آنها با شما نگویم و تنها نیت من از گفتن احساس درونیم زدن تلنگری برای یاد آوری بود نه نصیحت و نه بیشتر .

من فکر می کنم که وقتی فراموش کردم , گم شدم و همچون گوهر گم کرده ای به هر در و دیواری کوبیدم ودر اوج تنهایی و سرگشتگی تنها او بود که به فریادم رسید و دستم را گرفت و دوباره من را در آغوش پر مهر خود جای داد , پناهم داد سیرابم کرد و آرامش از دست رفته ام را به من بازگرداند.




خدایا شکرت که من تو را دارم , با وجودت به کسی نیاز ندارم , تو تنها امیدو پناهگاه منی دیگر هیچ وقت نمی خواهم از تو دور شوم ای مهربانترین مهربانان برای من و برای هر کسی که به تو روی می آورد.


پیش بیا پیش بیا پیشتر

تا که بگویم غم دل بیشتر

دوست ترت دارم از هر چه دوست

ای تو به به من از خود من خویش تر

دوست تر از انکه بگویم چقدر

بیشتر از بیشتر از بیشتر

داغ تو را از همه دارا ترم

درد تو را از همه درویش تر

هیچ نریزد به جز از نام تو

گر بزنی بر رگ من نیشتر

فو و فن عشق به شعرم ببخش

تا نشود قافیه اندیش

                                                 قیصر امین پور




 

می نوشمت که تشنگی ام بیشتر شود

اب از تماس با عطشم شعله ور شود

ان گاه بی مضایقه تر نعره می کشم

تا آسمان کر شده هم با خبر شود

آن قدرها سکوت ترا گوش می دهم

تا گوشم از شنیدن بسیار کر شود

تو در منی و شعرم اگر حافظانه نیست

(عشقت نه سرسریست که از سر به در شود)

آرامشم همیشه مرا رنج داده است

شور خطر کجاست که رنجم به سر شود

مرهم به زخم بسته که راهی نمی برد

کاشا که عشق مختصری نیشتر شود


محمدعلی بهمنی                      



حرفهای دلتنگی

داشتم به این موضوع فکر می کردم که هر وقت شرایط برای من سخت شده , هر وقت رفتارهای باعث ازارم شده , هر وقت رنجیده خاطر شدم ,  برای تغییر این شرایط و برای اینکه دوباره بتونم زندگی رو با همه ی سختی هاش ادامه بدم  این خودم بودم که قهرمانانه خودم رو تغییر دادم تا بتونم دوباره زندگی کنم , تو زندگی گاهی شرایطی برای من پیش اومده که دوست نداشتم اشکال هم از  طرف من نبوده  اما چون نتونستم شرایط و ادمهایی رو که رفتاراشون آزار دهنده بوده تغییر بدم به ناچار خودم تغییر کردم , یعنی این من بودم که برای گذشتن از اون لحظه های سخت تغییر کردم وخلاصه اینکه توی زندگی برای فرار از چیزهایی که دوستشون نداشتم خیلی تغییر  کردم و پوست انداختم , گاهی فکر می کنم این حق من نبوده که همیشه تغییر کنم,   حق من این بوده که دیده بشم , همونطور که من همیشه سعی می کنم غم و ناراحتی ادمای اطرافمو ببینم اونها هم مشکلات منو ببینن اما کمتر این اتفاق افتاده و من مدتهاست که دلم پر می زنه برای دو تا گوش شنوا که بشینیم و من بی خیال همه چیز از خودم و احساسم براش حرف بزنم اما حیف که هیچ وقت این اتفاق نیافتاد...



من پنجره ای باز شده رو به شمایم

دیوار نمی خواست خودم را بسرایم

ماندم که در آن اجر و این شیشه چه فرف است

وقتی که کسی هوش ندارد به صدایم

                                                            محمدعلی بهمنی




حرف های دلتنگی


صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

زان پیشتر که عالم فانی شود خراب

ما را ز جام باده ی گلگون خراب کن

خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد

گر برگ عیش می طلبی ترک خواب کن

روزی که چرخ از گل ما کوزه ها کند

زنهار کاسه ی سر ما پر شراب کن

ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم

با ما به جام پر دل صافی خطاب کن

کار صواب باده پرستی ست حافظا

برخیزو روی عزم به کار صواب کن





دعای مادر ترزا


ای کاش امروزمان پر از صلح و ارامش باشد

ای کاش به خدا انچنان باور داشته باشید که چرایی برای انچه هستید به میان نیاورید

ای کاش پیامدهای بیکرانی را که زاییده ی دعا کردن است را از یاد نمی بردید

ای کاش از نعماتی که دریافت می دارید  استفاده کنید و عشقی که نصیبتان می شود را به دیگران منتقل کنید

(ای کاش گنجایش این مطلب که روح خدایی در وجودتان جاریست را داشته باشید)

بگذارید این حضور در وجودتان جاری شود, به روحتان اجازه دهید اواز بخواند, پایکوبی کند ستایش کند و عشق بورزد.




معرفی یک کتاب


کتاب ملکه

نویسنده:مهران هاشمی

بخشی از پیشگفتار کتاب:ملکه به سادگی قصد دارد بگوید به خویشتن خود توجه کنیدو گوهری که نزد شما به امانت است را بشناسید,شاید انسان برای گذشتن از همین جاده به دنیا می اید و برای ارزیابی مقداری از مسیر که قادر به طی ان شده از دنیا می رود...

این کتاب که بخشهایی از اونو براتون نوشتم یک داستان کوتاهه که به نظر من ارزش وقت گذاشتن و خوندن رو داره چون این تواناییو داره که انسان رو به تفکر واداره, تفکر در مورد خودمون ,زندگی ,رویاها و خواسته هامون و...  



دلم گرفته عزیزم کمی سه تار بزن

تمام غربت ایینه را هوار بزن

و حرف های دلت را که مثل من تنهاست

بخوانو در غزلت عاشقانه جار بزن

دوباره چتر خودش را خزان گشوده به باغ

سری به وسعت تنهایی بهار بزن

اگر که لهجه ی باران هنوز یادت هست

به روی پنجره طرحی به یادگار بزن

پر از ترنم باران شده نگاهت پس

به همنوایی شعرم بیا سه تار بزن

                                                               نویسنده:یک دوست



داشتم این شعره بالارو می نوشتم وقتی خواستم براش رنگ انتخاب کنم یه لحظه با خودم فکر کردم دلتنگی چه رنگی؟و بعد این رنگو براش انتخاب کردم چون فکر کردم دلتنگی مال قلبای لطیفه, ادمی که قلب نداره که دلتنگ نمی شه و رنگ قلبای لطیف به نظر من صورتی البته شاید بتونه سفید هم باشه و یا هر رنگی که با نوع دلتنگی شما همخونی داشته باشه, و من فکر می کنم دنیای رنگها و واژه ها دنیایی که مرزی نداره به اندازه ی تمام ادمای روی زمین واژه ها یی برای بیان کردن احساس وجود داره و به اندازه ی تمام واژه ها و یا شاید بیشتر رنگهایی وجود دارن که می تونن بیان کننده ی رنگ احساسات متفاوت انسانها باشن.



ناامیدانه می نگری به دری که بسته است ,خسته و نفس بریده می نگری,زبانت را یارای شکوه گویی نیست ,هیچ چونو چرایی نیست و تقدیر رقم خورده را توان برگشتی نیست...












حرفهای دلتنگی


بالاخره بعد از مدتها دوباره تونستم بیامو بنویسم از خودم و احساسم امیدوارم خدا این حسو حالو هیچ وقت ازم نگیره چون من اینطور حس نوشتنو دوست دارم .

حس عجیبی دارم, وقتی راه می رم فکر می کنم خودم نیستم ,حس می کنم نامرئی شدم حس می کنم کسی منو نمی بینه ,حس می کنم مثل یک مدادم که وسط یه مقوا پیچیده باشنش هیچ صدایی رو نمی شنوم ,کر نیستم ,اما نمی دونم چه جوری این حسو بیان کنم, حس عجیبیه اما حقیقتش یه کم این حسو دوست دارم دوست دارم تو این حالت بمونم یه حسی مثل اینکه هیچ تعلق خاطری ندارم نسبت به هیچ کسو هیچ چیز به هیچ کس وابسته نیستم انگار رها شدم ,توی فضا معلقم ,اینقدر عجیبم که می خواهم از هر کلمه ای استفاده کنم تا بتونم حالمو بیان کنم انگار می خوام بدونم کس دیگه ای هم هست که مثل من شده باشه و بتونه حال منو بفهمه؟و بگه اره اره می فهمم منم اینجوری شدم و بعد کلی با هم در این مورد حرف بزنیم .حقیقتش یکم می ترسم از این حس جدید و عجیب حالا که فکرشو می کنم ته دلم نمی خوام باشه می خوام ازش فرار کنم اما نمی دونم چه جوری خدا به فریادم برسه...



پله پله تا ملاقات خدا

تازگیا گاهی دستمو می ذارم زیر چونم و خیره می شم به یه نقطه و غرق می شم تو افکارو رویاهای عجیب غریبم اونقدر راحت که گذر زمانو حس نمی کنم  تازگیا یه راه جدیدو تو زندگیم دارم می رم یه راهی که ازش می ترسم, می ترسم کم بیارم و نتونم ,اما می دونم باید برم تا تهش نه تنها برای بهتر شدن دنیام بلکه برای بهتر شدن اخرتم و رسیدن به ارامش روح به این راهی که می رم با هر سختی که شده باید ادامه بدم چند سال بود که از خدا می خواستم کمکم کنه وارد راهی بشم که منو بهش نزدیکتر کنه الان یه مدت کوتاهیه که دعام مستجاب شده هم خوشحالم هم نگران ,چون راه سختیه و من اینو خوب می دونم  اما می خوام ادامه بدم می دونم قدم اول همیشه سخت ترین قدم و مهم ترین قدمه  و من قدم اولو برداشتم ,توکلم به خداست می دونم تنهام نمی ذاره اخه هیچ وقت نذاشته.