اتفاقات تابستون امسال
ظهر جمعه و در واقع روز آخر بود.
قرار بود بعد از نهار برگردیم تهران.
من و سارا برای آخرین بار رفتیم لب دریا.
پسر عمم و شوهر عمم توی آب بودنند.
طبق معمول پا هامون رو زدیم به آب. بر عکس روزهای گذشته آب زیاد سرد نبود.
سارا گفت:"میای بریم تو آب؟"
منم که انگار خیلی منتظر این جمله بودم گفتم آره آره بریم. بیا بریم لباسامونو بیاریم.
با شوق زیادی لباسامونو جمع کردیم.
برگشتیم توی ساحل و این دفعه مادر و پدرم به همراه عمم و اون یکی پسر عمم حمید و خانومش لب دریا بودن و ما با فاصله از پسر عمم اینا رفتیم توی آب(واقعا موج داشت!)کم کم همه اومدن توی آب و ما برای هر کی می اومد تو آب دست می زدیم و شعر می خوندیم و روش آب می ریختیم.
زیاد کنترل خودمونو نداشتیم هر چی می خواستیم بیایم جلو به سختی می اومدیم و تازه زیر پاهامون پر از سنگ ریزه بود و کلی پاهامون درد می گرفت.
من برگشتم رو به دریا و حس کردمک پدرم خیلی دور شده به مامانم گفتم:باز بابا رفت ببینه ته دریا چه خبره و مامانم داد زد:"عقب تر نرو برگرد."و همه دوباره شروع کردن به خندیدن نمی دو نم به چی گوش نمی دادمفقط پدرم رو نگاه می کردمهمیشه هر وقت می اومدیم در یا میگفتم دور نره ولی این دفعه یادم رفته بود.اصلا بابا کی رفت تو آب.
بی اختیار ۷-۸ بار صداش زدم.خنه ها محو شد و همه صداش می زدیم.دستش رو بلند کرد و من با نگاهی پر از ترس به مامانم گفتم:"داره بای بای می کنه یا... کمک می خواد؟"
همه به من ذل زده بودند گفتم کسی موبایل داره داد زدم کسی موبایل داره
هیچ کس حرفی نمی زد.انگار همه به خواب رفته بودند.
مامانم یه دفعه از آب بیرون اومد و داد زد کمک کمک یا حضرت زهرا...