وقتی یه نفر نیست

یعنی همه چیزش نیست....

‏‎انسان های افسرده، موجودات باهوشی اند. آنها می خندند، شوخی می کنند، گشاده رو هستند و عمرن سراغ حرف های جدی نمی روند. در جمع های دوستانه مست نمی کنند، مست که بکنند از غم هایشان نمی گویند، از غم هایشان که بگویند گریه نمی کنند، و همینطور بگیر تا آخر. خلوت های طولانی دارند، ممکن است به نظر برسد که خودشان را چـــس کرده اند، اس ام اس نمی دهند، تلفن هایشان را یکی در میان جواب می دهند، اشتها ندارند، خوابشان نمی آید، اشتها دارند، میخوابند حسابی. آرایش می کنند، آرایش نمی کنند، سر کلاس می آیند، سر کلاس نمی آیند و انقدر باهوش اند که نمی فهمی، نمی فهمی نمی فهمی اینها، همانها هستند. گاهی تندتر از معمول می آیند خانه تا گریه کنند، چایی می خورند، سیگار می کشند. چایی می خورند، سیگار می کشند. چایی می خورند، سیگار می کشند. کتابهایی که هزار بار خوانده اند را دوباره می خوانند. هر بار که ازشان بپرسی، یک فیلم خنده دار دیده اند. هر بار که ازشان بپرسی، یک فیلم خنده دار ندیده اند. و چطور می توانی پیدایشان کنی؟ آنها توی جیب های مخفی دنیا نفس می کشند . . .

مرحوم ژوزف پسر

غریبه ها موجودات ترسناکی هستند . همان قدر که آدم های مناسبی هستند تا اگر روزی دلت گرفت و در خیابان راه می رفتی و پیاده روی حالت را خوب نکرد ، دست یکی از آن ها را بگیری و با او حرف بزنی . از چیزهایی برایش بگویی که سختت باشد یک آشنا آن ها را بشنود و بعد با او خداحافظی کنی و دیگر می دانی شاید تا آخر عمر او را نبینی . اما واقعیت این است که من برای تو غریبه ام اما تو برای من از هر کس آشناتری . . . همین باعث شد که دیگر ننویسم . سعی کردم فراموشت کنم . چرا ؟ باور کن در زندگی لحظاتی وجود دارند که دلیلی ندارد دلیل هر چیزی را بدانی . می دانی بین عشق و حماقت ، بین شرافت و حماقت ، بین پیشرفت و حماقت ، بین شجاعت و حماقت ، بین کمک کردن و حماقت ، بین بد بودن و احمق بودن ، بین خوب بودن و احمق بودن ، بین نمونه بودن و احمق بودن ، بین هنرمند بودن و احمق بودن ، حتي بین بیزاری از هنرمندها و حماقت مرز باریکیه، خیلی زیادند و نمی شود همه را بگویم.

روح سرگردان خیابان بهبودی | محمّدامین چیت گران

به همین سادگی
آدم اسیر می شود و هیچ کاری هم نمی‌شود کرد...
نباید هرگز به زنان و مردان عاشق خندید.
همین‌جوری دو تا نگاه در هم گره می‌خورد و آدم دیگر نمی‌تواند در بدنِ خودش زندگی کند؛
می‌خواهد پر بکشد!

#سال_بلوا ، #عباس_معروفی

سيگارش را آتش زد: "سال هاست كه دارم تكه تكه ي اين ماشين را از هم باز ميكنم و از نو جور بهتري مي بندم. نه مردم پيش از ما فهمشان بيشتر از ما بوده، و نه بزرگترهامان. تمام اين داوري ها هم براي آدمِ متوسط است. من خودم را كشته ام تا بفهمم چه چيز خوب است و چه چيزي بد، و چرا. پس هر چه را خود درست بدانم بدان عمل ميكنم؛ حتا اگر همه ي شش ميليارد مردم اين سياره بگويند غلط است. راحتت كنم، برا من ديگر هيچ چيزي تابو نيست."

#رضا_قاسمي ، #چاه_بابل

عصبانیم و ناراحت

دیروزم و همسر خراب کرد

امروزم و کولر و این دختره....

هيچ چيز غير واقعي تر و گمراه كننده تر از احساسات آدمي نيست. ميتوان به پايان راه رسيد و دلزده شد از كسي كه تا ديروز عاشقش بودي. اما كافي است همين كسي كه خدا خدا مي كردي راهش را بكشد و برود ناگهان يكي ديگر را بر تو برتري دهد تا از دوري اش چنان ماهي افتاده بر شن داغ شوي كه انگار نه همين ديروز بود كه ملال حضورش تو را مي كشت.

روزگار همیشه بر یک قرار نمي ماند.

روز و شب دارد. روشني دارد، تاریکي دارد. کم دارد، بیش دارد.
دیگر چیزي از زمستان باقي نمانده، تمام می شود، بهار مي آید!


#جاي_خالي_سلوچ ، #محمود_دولت_آبادي

دلم سيگار خواست. ابلهانه بود. سال ها بود كه سيگار نمي كشيدم. اما زندگي همين است ديگر... با اراده اي آهنين سيگار را كنار مي گذاري و بعد، در يك صبح زمستاني، حاضري چهار كيلومتر را توي سرما زير پا بگذاري تا يك پاكت سيگار بخري.

گفت : خيلي ميترسم.
گفتم : چرا؟
گفت چون از ته دل خوشحالم و اينجور خوشحالي ترسناك است!
پرسيدم آخه چرا ؟
جواب داد: وقتي آدم اينجور خوشحال باشد سرنوشت آماده است چيزي را از آدم بگيرد!

#بادبادك_باز ، #خالد_حسيني