...
قدری درنگ میکنم...
همه چیز را متوقف میکنم حتی زمان را...!
می ایستم و از دور به همه چیز نگاه میکنم!به جهان متوقف شده...
به قناری درون قفس که در حال خواندن خشک شده...
به هوای ساکن...به تصویر خودم که در آینه حبس شده...!!
از چهار چوب خانه بیرون میزنم...وه که چه لذت شگرفی.
آدم ها ماتشان برده!چرخ ماشین ها نمی چرخد...!کلاغ ها در هوای گرم تابستان منجمد شده اند.و گربه ای که زل زده به من...درست به من!!انگار فهمیده من مسبب این انجمادم!
جلوتر میروم.جلو و جلوتر..از شهرها میگذرم.از مغازه ها میگذرم!
بوی پیراشکی داغ و سبزی تازه دیوانه ام میکند!مغازه دارها ثابت اند و ذهن من جاری ...هی وسوسه می شوم یکی از پیراشکی ها را بردارم.
هی جلو و عقب میروم.داخل میشوم...یک پیراشکی داغ و چرب به من چشمک میزند.مغازه دار ثابت است اما من...نه!!پس دستم رابه سمت جیبم میبرم و پول پیراشکی را روی پیشخوان میگذارم.حالا دنیای جدید من آغاز میشود.از کنار دوستان و آشنایان میگذرم....اما مجبور نیستم از سر عادت برایشان دستی تکان دهم...و علی رغم تمام گرفتاری هایم وقتی با خونسردی میپرسند همه چیز رو به راه است؟با خونسردی بگویم رو به راهم...اما رو به راهی که تو رفته ای...
مسیرهای ده دقیقه ای بیش از چهار دقیقه طول نمیکشد.روز بیست و چهار ساعته انگار سی ساعت کامل است وبه همه ی کارهایم میرسم.دوباره میروم توی هال.مادر روبه روی گاز سکوت کرده.دستش را میبوسم.اینبار پسم نمیزند و نمیگوید برو کنار غذا میسوزد.میروم توی اتاق هدی.میتوانم دفتر خاطراتش را بخوانم.اما این کار را نمیکنم.عوضش زل میزنم توی چشم مشکی اش و می آیم بیرون.
خانه ی منجمد زود تکراری می شود.دوباره میزنم توی خیابان ها.شب فرا میرسد و من در خیابانم بی ترس از پلیس گشتی که به جرم پیاده روی بازخواستم کند...بی ترس از آدم هایی که قلبشان منجمد است...بی ترس از قهقهه زدن توی این شهر ناآرام...بی ترس از لیسیدن بستنی...و لی لی کردن تا مقصد..
نگاه های سرد...نگاه های سخت...
همین طور بی هدف پرسه میزنم و فکر میکنم.به جاهایی که دوست دارم میروم...به کسانی که دوست دارم سر میزنم...
انگار این سکون مغز مرا هم تعطیل کرده..فقط به سکون فکر میکنم...بعضی از جاهای شهر را مثل پازل درست میکنم.
گربه را از زیر چنگال سگ بیرون می آورم...آدمی را از زیر ماشین در می آورم...دزدی را کشان کشان میبرم پشت میله های زندان...بی گناهی را از دار می آورم پایین...گناه کاری را به دار میاویزم!همین که میخواهم همه چیز برگردد به قبل.یاد تو میفتم.تو هم الان منجمدی...تو هم الان بی حرکتی...شاید پشت پنجره ی اتاقت ایستاده ای و به دیوار حیاط زل زده ای...
آهنگ سفر میکنم به نگاهت...به مغزت...یا به قلبت که شاید میتپد و شاید نه...
هر طور شده خودم را میرسانم به نفست..میتوانم بنشینم و یک دل سیر نگاهت کنم.آنقدر که خوابم ببرد از سنگینی نگاهت روی نگاهم...
میتوانم در اتاقت را باز کنم و بیایم تو...
اما دیر شده...
میتوانم تا همیشه همینطور منجمد نگاهت دارم...
اما شاید بتوانم قلبت را برایم به حرکت در بیاورم...
حالا انگار دست های من روی دستگیره ی در اتاقت خشک شده...
برمیگردم...
چند قدم عقب تر...
دیر شده...
غول چراغ جادو گفت فقط تا نیمه شب...
میروم...!!