...

 

قدری درنگ میکنم...

همه چیز را متوقف میکنم حتی زمان را...!

می ایستم و از دور به همه چیز نگاه میکنم!به جهان متوقف شده...

به قناری درون قفس که در حال خواندن خشک شده...

به هوای ساکن...به تصویر خودم که در آینه حبس شده...!!

از چهار چوب خانه بیرون میزنم...وه که چه لذت شگرفی.

آدم ها ماتشان برده!چرخ ماشین ها نمی چرخد...!کلاغ ها در هوای گرم تابستان منجمد شده اند.و گربه ای که زل زده به من...درست به من!!انگار فهمیده من مسبب این انجمادم!

جلوتر میروم.جلو و جلوتر..از شهرها میگذرم.از مغازه ها میگذرم!

 

بوی پیراشکی داغ و سبزی تازه دیوانه ام میکند!مغازه دارها ثابت اند و ذهن من جاری ...هی وسوسه می شوم یکی از پیراشکی ها را بردارم.

هی جلو و عقب میروم.داخل میشوم...یک پیراشکی داغ و چرب به من چشمک میزند.مغازه دار ثابت است اما من...نه!!پس دستم رابه سمت جیبم میبرم و پول پیراشکی را روی پیشخوان میگذارم.حالا دنیای جدید من آغاز میشود.از کنار دوستان و آشنایان میگذرم....اما مجبور نیستم از سر عادت برایشان دستی تکان دهم...و علی رغم تمام گرفتاری هایم وقتی با خونسردی میپرسند همه چیز رو به راه است؟با خونسردی بگویم رو به راهم...اما رو به راهی که تو رفته ای...

مسیرهای ده دقیقه ای بیش از چهار دقیقه طول نمیکشد.روز بیست و چهار ساعته انگار سی ساعت کامل است وبه همه ی کارهایم میرسم.دوباره میروم توی هال.مادر روبه روی گاز سکوت کرده.دستش را میبوسم.اینبار پسم نمیزند و نمیگوید برو کنار غذا میسوزد.میروم توی اتاق هدی.میتوانم دفتر خاطراتش را بخوانم.اما این کار را نمیکنم.عوضش زل میزنم توی چشم مشکی اش و می آیم بیرون.

خانه ی منجمد زود تکراری می شود.دوباره میزنم توی خیابان ها.شب فرا میرسد و من در خیابانم بی ترس از پلیس گشتی که به جرم پیاده روی بازخواستم کند...بی ترس از آدم هایی که قلبشان منجمد است...بی ترس از قهقهه زدن توی این شهر ناآرام...بی ترس از لیسیدن بستنی...و لی لی کردن تا مقصد..

نگاه های سرد...نگاه های سخت...

همین طور بی هدف پرسه میزنم و فکر میکنم.به جاهایی که دوست دارم میروم...به کسانی که دوست دارم سر میزنم...

انگار این سکون مغز مرا هم تعطیل کرده..فقط به سکون فکر میکنم...بعضی از جاهای شهر را مثل پازل درست میکنم.

گربه را از زیر چنگال سگ بیرون می آورم...آدمی را از زیر ماشین در می آورم...دزدی را کشان کشان میبرم پشت میله های زندان...بی گناهی را از دار می آورم پایین...گناه کاری را به دار میاویزم!همین که میخواهم همه چیز برگردد به قبل.یاد تو میفتم.تو هم الان منجمدی...تو هم الان بی حرکتی...شاید پشت پنجره ی اتاقت ایستاده ای و به دیوار حیاط  زل زده ای...

آهنگ سفر میکنم به نگاهت...به مغزت...یا به قلبت که شاید میتپد و شاید نه...

 

هر طور شده خودم را میرسانم به نفست..میتوانم بنشینم و یک دل سیر نگاهت کنم.آنقدر که خوابم ببرد از سنگینی نگاهت روی نگاهم...

میتوانم در اتاقت را باز کنم و بیایم تو...

اما دیر شده...

میتوانم تا همیشه همینطور منجمد نگاهت دارم...

اما شاید بتوانم قلبت را  برایم به حرکت در بیاورم...

حالا انگار دست های من روی دستگیره ی در اتاقت خشک شده...

برمیگردم...

چند قدم عقب تر...

دیر شده...

غول چراغ جادو گفت فقط تا نیمه شب...

میروم...!!

خدایا تمام خنده های تلخ امروزم را میدهم.یکی از خنده های شیرین کودکیم را پس بده!

خیلی گذشته از خیلی چیزا!تا حالا شده هیچ کدوم از اتفاقایی که توی زندگیت میفته دست خودت نباشه؟تا حالا شده فکر کنی هیچ نشونی از اختیارت نیست؟

خیلی وقت ها خیلی چیزا تحت تاثیر جبر اتفاق میفته!توی زندگی من.

نمیخوام سیاه نویسی کنم!امیل زولا طرفدار سبک واقع گرایی(ناتورالیسم)!!!

حق داره.واقعیت از همه چی بهتره.حقیقت قشنگ تره!چند روزه اینو با تمم وجودم درک میکنم!

چند روزه یه بار بزرگ از روی دوشم برداشته شده!چیزی عوض نشده.همه چی همونه که قبلا بود!ناراحتیم هنوز همون قدر بزرگه ولی من و دلم با هم بی حساب شدیم.من و وجدانم.من و ...!!

دنیا بازم قشنگ تر شده.خنده هام بازم ته دلی شده!هنوزم آدما رو دوست دارم حتی اگه اذیتم کنن!و من هنوز ناراحتم.

یه غمی که دوست ندارم فراموش بشه!

غم را بجو که غنا میدهد به دل

اما چه غم...غمی که خدا میدهد به دل

میدونم که غمم خدایی نیست اما  داره خدایی میشه!دارم تنها میشم!تنها که نه...

خودم موندمو خودش!من و اون...

خیلی گذشته از وقتی تازه دانشجو شدم.واسه من خیلی.واقعا خیلی!

روزایی که اندازه ی سال بودن برام.

به پش سرم که نگاه میکنم دست و دلم میلرزه!گذشته ای که هم میخوام داشته باشمش هم نه!

یه گذشته ی پر رفت و آمد!

خاطره هام درد میکنن!قلبمم درد میکنه چند وقته!دارم بی سر و ته مینویسم!به پایان فکر نمیکنم!به آغازم فکر نکردم!بی قراری هام بیشتر شده...زودتر عصبانی میشم و دیرتر آروم میگیرم...اعتماد کم تر شده و تو خود بودنام بیشتر...

اما حالم بهتره...

هنوز از جایی که هشتاد درصد آدماش خودشون نیستن میترسم...هم خاطره های خوب دارم و هم...!!

نمیدونم دنیام کوچیه یا بزرگ!خیلی به هم ریختس!

از دور نگاهش میکنم!یه کمد واسه خاطره های بد!یه کمد واسه خاطره های خوب!

اون دایره ها هنوزم هستن!اولی و دومی و سومی!آدما هنوز سر جاشون تو همون دایره هان!

چیزای به درد نخور رو جارو میکنم!

دنیام تمیز نمی شه!

                                                                    ساغر سپهری

من آن نیم که حلال از حرام نشناسم ،شراب با تو حلال است و آب بی تو حرام

سکانس اول:قبل ترها عادت داشتم یک روز قبل از عید بنویسم.راجع به سالی که گذشت!موقع تحویل سال انقدر استرس داشتم که یادم می رفت باید چه چیزهایی از خدا بخواهم،به همین خاطر تمام چیزهایی را که می خواستم همان روز قبل می نوشتم و اطمینان داشتم برای خدا فرقی نمی کند یک روز قبل تحویل دعا کنی یا چند دقیقه!!!

امسال چیزی ننوشتم،احساس کردم شرطی شده ام.عادت کرده ام طول سال هی غرغر کنم و آخر سال بیایم وداعیه بنویسم!

 همیشه گفتم و باز هم می گویم چند روز مانده به عید را بیشتر از چند روز گذشته از عید دوست دارم!!چند روزی که مردم یادشان می افتد زنده اند و باید زندگی کنند.این تذهبون؟انگار یک نیروی محرک به جان همه شان دویده و وادارشان می کند به تکاپو.

اگر روزهای عادی حوصله ی خیلی از آدم ها را ندارم،این روزها احساس می کنم همه شان را دوست دارم!!یکسان و همسان!!

حتی اگر دلیلی برای بیرون رفتن نداشته باشم ایستادن و تماشا کردنشان هم لذت بخش است!

از این جمله ی کلیشه ای هم اصلا خوشم نمی آید که امسال هم گذشت با همه ی خوبی ها و بدی هایش!

تکرار مکررات هست!معلوم است که همه ی سالها میگذرند با خوبی ها و بدی هایشان!حتی با آدم های خوب و بدشان!!

و این تویی که تصمیم میگیری با خودت بیاوریشان به سال جدید یا نه!

سال 1391 چه قدر خالی است!آخیش...

نمی دانم چرا هیچ وقت دغدغه ی نوشتن را از دست نمی دهم.از هیاهوی مهمانها،از بگو بخندشان،خودم را به هر زحمتی شده می کشم کنار و می نویسم!پرواز میکنم و قد علم می کنم.می نویسم و می بالم.می نویسم و فراموش می کنم!سطر روی سطر می چینم و بنایی از کلمات می سازم!بنایی که دوست دارم بخزم تویش  تنها باشم با خودم!حالا اگر این سازه به شکوه بنای بیهقی هم نشد اصلا اشکالی ندارد!

اگر باد و باران گزندش رساندند،دوباره می سازمش!ذهنم قفل می کند،کلمات هی خودشان را می کوبند به دیواره ی قلبم که جاری شوند!اما نمی شوند!انقدر پرم از کلمه که خالی از توان نوشتن!!

القصه که سال 91 شروع شد و تمام خواهد شد!


سکانس آخر:سال 90 با تمام سالهای زندگیم متفاوت بود،متفاوت به معنای واقعی!

سال آزمون و خطاهای بسیار!سال تجربه کردن!

آخرین باری که نوشتم سال تجربه،سال 1386 بود!!!

همین که اسفند 1389 شد فروردین 1390 سال جدید من شروع شد!سال تجربه های فراوان!

نه یکی،نه دو تا،نه...!

خلاصه که بی تعارف سال مزخرفی بود!یک سال خاکستری متمایل به...!همان خاکستری!

سال اشک های زیاد،اشک در آوردن های زیاد،بد دیدن ها و بد فهمیدن ها!

.........

بگذریم!

سال آدم های وصل به صفت سال 1390 !!

یادم می آید سال 1389 ،فرزاد حسنی سوال برنامه ی اینجا شب نیست را در ساعت 12 نیمه شب اینطور اعلام کرد:

امسال سال شما بود یا نه؟

22050952 را گرفتم،رادیوی دوست داشتنی ام و گفتم:

هنوز نمی تونم بگم امسال سال من بود یا نه،فکر می کنم زمانی بتونم این جمله رو ادا کنم که وقتی به گذشته نگاه کردم،ای کاش بر زبانم رانده نشه!

و سال 1390 پر بود از ای کاش!

باز هم بگذریم و بگذاریم بگذرد هر آنچه که گذر کرد از خاطرمان و گذارش رنجاند خاطرمان را!!

یادم افتاد قرار بود تا زمانی بنویسم که حرفی برای گفتن داشته باشم!

ششم فروردین 1391

هیچ کس شبیه تو نیست...

نمی دانم چرا هر وقت می آیم بنویسم, تمام احساسات خوبم ناپدید میشوند و یاد تمام اتفاقات بدی می افتم که بی رحمانه مرا می آزارند.بین یک پست تا پست دیگر!!

از چارلی چاپلین پرسیدند:خوشبختی چیست؟گفت:فاصله یک بدبختی تا بدبختی دیگر!

من هم بین پست های اضافه شده به دنیای این روزهایم خوشبختم!شاید!

آه ازاین روزها...آه

این روزها من دارم می جنگم.با خودم, با اطرافیانم, با قلبم, با تو...

من فرق کرده ام!!دیروز خودم را نشناختم!

چه بلایی سرم آمده که هر شب نا خود آگاه به سمت دفتر کوچکم کشیده می شوم!

درد مینویسم...درد گریه می کنم...درد می خوابم!!!

چه بلایی سرم آمده که صبح ها هشدار تنها همراهم را بار ها و بارها برای پنج دقیقه به تعویق می اندازم تا لختی هم که شده غافل باشم.خواب باشم.نفهمم!!

چه شده که از کنار آدمها بی تفاوت میگذرم!چشمانم را از چشم همه میدزدم از چشم هایی که

می فهمند.

چرا این روزها همه فکر میکنند می توانند سخنران خوبی باشند!چرا حرف هیچ کس را باور نمیکنم؟؟

آه خواهرم آن روز که از جماعت آهنی عقل و منطق و شعور حرف زدی تو را نمی فهمیدم و امروز...

امروز دنیای من پر شده از این جماعت!و حق داشت پدر که می دانست بین این جماعت دوام نمیاورم!

انگار فقط او مرا فهمیده بود!!

شماره های اصافه شده در لیست مخاطبان گوشی ام تصاعدی بالا رفته اند و دوستانم به همین سرعت دارند کم می شوند!انصراف می دهند!!

من خسته ام!!خیلی!

از حرف زدن راجع به خستگی هایم بیشتر!!

آّه ای جماعت شما را به خدا خودتان باشید!

لعنت به من که می فهمم پشت لبخندهایی که تحویلم میدهید چه چیز پنهان است!

لعنت به من که حستان را می فهمم!!

آّه ای آدم های دنیای من!

آه ای تو...

آه ای من این روزها...!!!

ترا ببینم و خواهم که خاک پای تو باشم...مرا ببینی و چون باد بگذری که ندیدم!!

تو عاشقی من اینو فهمیدم......     

 من عاشقم هرگز نفهمیدی

من حستو از تو چشات خوندم    

 تو اشکامو حتی نمیدیدی

این ساعتا بی تو نفس گیرن      

 این روزها هر لحظه میمیرم

هر ثانیه توی نگاه تو....        

چشمای معشقتو می بینم...

میشه بگم عشقم تویی اما       

 احساس تو عشق تو چی میشه؟

حتی اگه گفتم مگه با زور     

 قلب کسی مال کسی میشه؟

حالا خودت بیا قضاوت کن  

 تکلیف من چیه تو این بازی؟

وقتی که هم تو عاشقی هم من   

کی این وسط باید بشه راضی؟

راه گریزی نیست باور کن    

 هر چی که بودو امتحا کردم

دنیای تو خیلی وسیعه عشق  

باید همیشه به تو برگردم

به اینکه از دنیای تو کم شم 

 فکر میکنم هر روز هر لحظه

قلبم ولی  یادم  میاره  که ...  

کارت جنون خودخواهی محضه

راه فراری از تو و چشمات  

 واسه دل من نیست درکم کن

بشنو منو عشق منو حس کن   

 باور نکردی اگه! ترکم کن

حالا خودت بیا قضاوت کن  

  تکلیف من چیه تو این بازی؟

وقتی که هم تو عاشقی هم من   

کی این وسط باید بشه راضی؟

س.س

مثل تو گنده و قلدر نیست!مثل تو خوشگل هم نیست!!

ریز و ترد و کم بنیه است.تنها زیباییش هوشش است که توی صورتش میدرخشد!

تنها  زورش بزرگی روحش است.وحشی نیست!متمدن است!

هزار سال تمدن پشت سر دارد!

من هم دوستش دارم.از ته دل دوستش دارم.با تمام وجودم!

 

دنبال کلماتی گشتم که این همه احساس بد رو بروز ندن یا حتی تلطیفش کنن!

پیدا نکردم.ترجیح میدم سکوت کنم!

خانه ای میسازم از "تو".بی دیوار...بی سقف...و بی هر آنچه که بودنت را محدود کند...

نه اینکه دیگه از خنده های ته دلیم خبری نباشه ، نه اینکه دیگه بازیگوشی نمیکنم !!

نه اینکه سر کار گذاشتن دوستام باشماره ی ناشناس ،شعر نوشتن سر کلاس و با بچه ها متحد شدن واسه پیچوندن کلاس و لغو امتحانا سر ذوقم نمیاره.نه...

.

.

نه اینکه دیگه شاد نیستم  ،دیگه چشمم دنبال عروسک پشت ویترین مغازه های بچگی نیست.

نه اینکه دیگه خواب بچگی هامو نمیبینم!!

ولی انگار یه چیز سر جاش نیست...

تمام حواسمو جمع همین لحظه میکنم.هنوز پر حرفم.هنوز اگه از کسی خوشم نیاد بلد نیستم تظاهر کنم حتی چند دقیقه ی  کوتاه برا حفظ چیزی که بهش میگن ظاهر!!!هنوز عاشق بچه های کوچکم.هنوز دلم میخواد کادو بگیرم.بوی کاغذ تازه دیوونم میکنه.هنوز دوست دارم مثل قدیما بچه خوبی باشم و بهم جایزه بدن ،حتی بهم بگن آفرین!!!!!دلم لک میزنه واسه حرفایی که نزدم ،اشکایی که نریختم!

واسه عروسکام که دارن کنج کمد خاک میخورن و بی تفاوت از کنارشون رد میشم تا هیچ کس نفهمه هنوز دلم میخواد یه شب تا صبح بالا سرشون بیدار بمونم و فکر کنم خوشبخت ترین مامان دنیام...

پس چرا فکر میکنم یه چیزی کمه؟؟؟

همه چی همونه که قبلا بود.هنوز همون قدر پر توقعم.هنوز توقع دارم مثل بچگی ها وقتی گریه میکنم همه بیان طرفم ،ببینن چی میخوام!

هنوز فکر میکنم همه باید برام وقت داشته باشن همونطور که من برا همه وقت دارم!هنوز دلم میخواد یه روز انقدر بیکار بشم که راهمو کج کنم و بزنم تو دنیای جمله های هزار بار خونده شده...نامه های هزار بار نوشته شده...نقاشی های هزار بار کشیده شده...هنوز فراموش میشم!!فراموش میکنم.

هنوزمثل قدیما بعضی وقتا خیالاتی میشم.

همه چی سر جاشه!

شایدم...

دور باش اما نزدیک من,از نزدیک بودن های دور میترسم...

این روزها من از تو دلگیرم,شاید فراموشت کنم اما...

من عاشقم باید بسازم با سردی تو,درد خیانت ها...

این روزها گرم خودت هستی چشمان تو من را نمی بینند

این عاشقانه های هر روزه در قلب تو دیگر نمی شینند..

دیگر من و تو در کنار هم , ما نیستیم دیروز فهمیدم.......

وقتی که توی نامه ات صد بار جای من و تو من فقط دیدم

زل میزنم به عمق چشمانت سرما مرا آغوش می گیرد

توی نگاه مرد آن روزم چیزی شبیه عشق می میرد

حالا فقط من ماندم و یک راه جز سازش و ماندن ملالی نیست

عاقل شدن سخت است و میدانم جز عاشقت ماندن مجالی نیست...

از نقد و نظرات دلسوزانه استفاده میکنم

 

اگر حوصله دارید بخوانید

افلاطون گفته:روح دایره است,من دایره های روحم را کشف کردم!!

پنج دایره دور روحم کشیدم و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم..

در دایره ی اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من میدهند.

و در دایره ی پنجم که دورترین دایره به مرکز بود...نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم.

نمیتوانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب سبب می شود حتی در مقایسه با تنهایی ات بیشتر احساس تنهایی کنی!!در چنین وضعیتی تلاش برای تغییر و تحول ممکن است باعث شود راهت را گم کنی یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو"میکند از دست بدهی!!به همین دلیل بسیار مهم است افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند حتی گاهی بیشتر از آنچه خودت میتوانی خودت را دوست داشته باشی..

در دایره ی اول نام کسانی را بگذار که از صمیم جانت به آنها اعتماد داری حتی اگر هر روز آنها را

نمی بینی!!!

دایره ی دوم:کسانی که به رشد معنوی تو کمک میکنند,شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند.بیرون رفتن و خندیدن!!چیزی به تو اضافه نمی کنند و در عین حال حس بدی در تو نسبت به خودت ایجاد نمی کنند..

دایره ی سوم:همکاران و اقوام.یا شاید آدم های خنثی.تاثیری محدود به چند ساعت حضورشان.هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمیکنی و به راحتی با فرد دیگری جایگزین میشوند..

دایره ی چهارم:سر آغاز عزم راسخ توست...آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد میکنند.در کنار آنها نمی توانی راحت باشی.وقتی آنها را می بینی شاید آشفته و پریشان شوی.آدم هایی که به تو لطمه زدند و تحقیرت کرده اند.کسانی که همیشه به تو احساسات منفی می دهند.

اکنون جای هر کس را تعیین کردی...اجازه نده کسانی که در دایره ی اخر قرار دارند مستقیما روح و روان تو را هدف قرار دهند..نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی.شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد و کسی که از تو بدش بیاید.......

وقتی مدام بگویی وقت ندارم...هیچ وقت زمان پیدا نمی کنی!!

وقتی مدام بگویی فردا انجامش میدهم...آن فردا هیچ وقت نمی آید!!!

وقتی مدام بگویی گرفتارم...هیچ وقت آزاد نخواهی شد!!!!

صبح که بیدار میشویم دو راه داریم:

۱.برگردیم...بخوابیم و رویا ببینیم!

۲.بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم!!!

ما کسانی را که به فکرمان هستند میرنجانیم و حتی به گریه می اندازیم.

و گریه میکنیم برای کسانی که به فکرمان نیستند....

این یکی از حقایق عجیب زندگیست و اگر این را بفهمیم

هیچ وقت برای تغییر دیر نیست....

حرف خاصی نیست.مواظب خوبیهایتان باشید!!

.....

 

 

این روزها بیشتر میدانیم اما تشخیص و تمیزمان کمتر شده ،مصرفانه خرج میکنیم کم میخندیم ،تا دیر وقت نمیخوابیم خسته از خواب بیدار میشویم ،زیاد حرف میزنیم کم محبت میکنیم ،به عمرمان سال اضافه کردیم نه روح زندگی، بر جهان بیرونمان غلبه کردیم اما بر درونمان نه ،اتم را شکافته ایم اما تعصب هایمان را نشکسته ایم، بیشتر مینویسیم اما کمتر یاد میگیریم اکنون زمان تند خوری و کند هضمی شده ،زمان مردمانی با قامت های رفیع و شخصیت های پست(و عجیب نیست اگر بگویم من هم به اینها مبتلایم)....

میخواهم همین الان به خانواده و دوستانم بگویم چه قدر دوستشان دارم شاید دیگر روز مبادایی در کار نباشد...

این روزها دنیای من عوض شده و  آدمهای دنیای من نیز...

این روزها یک ساغر است و هزاران تفکر...هزاران توقع...هزاران....

این روزها آدم های دنیای من یا

۱.مهم اند یا فکر میکنند این گونه اند!

۲.یا بزرگ اند یا بیهوده بزرگ کردنشان..!

۳.یا خوب اند یا....نمیدانم هنوز خوب و بد را سخت میفهمم!

۴.یا ارزش محبت را میدانند یا نه..!

۵.یا از اینکه به دنیاشان اضافه شدم خوشحالند یا.....!

من هنوز هم نباید قضاوت کنم.من هنوز هم باید پا به پای تفکراتشان در دنیای آنها قدم بزنم.من هنوز هم باید درکشان کنم.من هنوز هم.....

این روزها دنیای من عوض شده آدم های دنیای من نیز اما..

من هنوز هم بلد نیستم حر فهایم را برای خودم نگه دارم!من هنوز هم برای درک بعضی آدمها

بعضی دید گاه ها ،بعضی حرفها کوچکم ...من هنوز هم نمیتوانم ادا در بیاورم...

 

اين روز ها

سلااام

امروز يه سر به دانشكده زدم خلوت بود و دلچسب..

چند تا تصميم گرفتم كه حتي اگه  يكيشون عملي بشه اتفاقاي خوبي مي افته:

1.ياد گيري زبان تركي

2.تبريز شناسي و تبريز گردي(هم اكنون نيازمند كمك شما دوستان تبريزي هستم)

3.مطالعه ي بيشتر(البته از نوع غير درسي)

به خاطر امتحانا شايد يه مدت خيلي كوتاه وقت نكنم به روز بشم..البته شايد.

بنابر اين يه مدت فاصله ها را تاب بياوريد.

معلم ميدانست فاصله ها چه بر سرمان مي آورند كه به خط فاصله ميگفت خط تيره...


در ميان هر سيب دانه ها محدود است...در دل هر دانه سيب ها نا محدود!!

چيستانيست عجيب..دانه باشيم نه سيب.

چه جوري ميشه دانه بود؟؟؟

من تمام نخواهد شد فعلا بدرود!


من و خدا هر روز صبح فراموش میکنیم...او بدی های من را و من خوبی هایش را

سلام

هنوز خیلی به بودن این وبلاگ عادت نکردم اما احساس  مسئولیت میکنم  و دوست دارم بهش سر بزنم قراره مونسم باشه دیگه....

ترم تموم شد و  باید اماده بشیم واسه امتحانا امیدوارم از بین این همه روز مره گی بتونم یه کاری واسه خودم جور کنم قبل از اینکه به یکنواختی کامل برسم...حضور خدا رو احساس میکنم هرچند این روزها فراموش کار شدم

کاش نامت را با "خط بریل"مینوشتند!صدا کردنت کافی نیست...شکوه اسم تو را باید لمس کرد!!!!

و اما یه چیزی...اینو برای دوستانی مینویسم که این روزها بد خلقی هامو تحمل میکنن و نگرانن..

"به ویژه خواهر خوبم"

این روزها تلخ شده ام..تلخ تر از سم مار!به یاد روز های خوبم مدارا کن..به رویم نیار!!!!

ببخشید به خاطر طولانی شدن سعی میکنم از دفعات بعد بیشتر سکوت کنم

برمیگردم....خوب درس بخونید