پست ثابت

    هنگامی که ناقوس مرگ برای من به صدا در آمد

و جسد سرد من زیر درخت سبز آرمید

هنگامی که چمن های نا آشنا ، کپه کپه دستانم را پوشاندند

خیره و گریان به سراغ من میا /که من آسوده ام

روزهای عمر من ، سرد و اندوهگین

دیوانه وار و پریشان با یاد تو سپری شده است

من از مردن خشنودم

مدت ها از دل شکستگی من گذشته است و رنج را فراموش کرده ام

زمان با رنج کشیدن من تنظیم شده بود

آرامش در آخر فرا رسید

من مردم

 

 

این دل

این جا زمین است 

ساعت به وقت انسانیت خواب است

عجب موجود سخت جانیست این دل

هزار بار تنگ میشود میشکند می سوزد میمیرد باز هم می تپد


من ساعت ها ميخکوب دختري ميشوم که گريه هايش را در محکمترين پُک سيگارش آميخته با روح خودش به آسمان ميفرستد ، و من ميخکوب چشماني ميشوم که بعد از آخرين پُک سيگارش تنگ ميشود ، اين را ميدانم که يک عمر هم سيگار بکشد فايده ندارد

تا خودش نسوزد دلش آرام نمي گيرد...


....

میگن فردا اخر الزمانه

من که باور ندارم

ولی چقدر خوب میشه اگه حقیقت داشته باشه

حداقل دیگه عذاب کشیدن تموم میشه

و مرگ فرا میرسه...

شب یلداتون مبارک

چی بگم

چی میشه نوشت زیر خروار ها خروار خاک سرد ؟!

چی میشه گفت ؟ از چی گفت؟

سر فصل های تکراری

بازی های سرنوشت ...

داستان های سر کاری

عشق های نافرجام(گلابی بازی های نا فرجام)

ای بابا ... 

یاد شعر از چی بگم یاس افتادم

از چی بگم...

وای!!

 

بد جوری داره چشمک میزنه...!

!!

این چند روز عجب بارونییی اومد

من که ذوق مرگ شدممممممممم

خدا جون فلکتو نبند .ببار .ببار...!!!

دکتر شریعتی

کجا آرامشی از مرگ خوش تر کس تواند دید؟

خوش آن مستی که هوشیاری نمیبیند!

خوش آن خوابی که که بیداری نمیبیند!

چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟

چرا از مرگ میترسید؟؟؟!!!

                                           دکتر شریعتی

 

میخوام یه خبر خوب بگم که فقط برا خودم خوب و شیرینه:

کتابی که در حال نوشتنش بودم تموم شد و حدود ۲ هفته دست یه ناشر بود

کلی اضطراب داشتم که خوبه یا بد یا اصلا خوشش میاد؟؟؟

بعد از کلی خون دل خوردن بالاخره تماس گرفت و در حالی دهنش پر بود گفت: عالی

بود بی نظیر بود ( اینجا لقمشو قورت داد ) داستانت خیلی شبیه داستانای صادق

هدایت بود . فقط فعلا بده یه جا تایپش کنن که بدیم واسه جشنواره ...!!

وایی امروز بارونم اومد مبدونستم روز خوبیه دیگه از زور خوشحالی نمیتونم ادامه

بدم .روز همگی به خیر...

تصادف

من داشتم به این جا می آمدم که تصادف کردم

ناگهان یک ماشین آمد و مرا زیر گرفت.وقتی

میخواستم از عرض خیابان رد شوم این اتفاق

افتاد .جنازه ام را گوشه ی خیابان در برف رها

 کردم و آمدم اما ای کاش نمی آمدم نه مرا میبینی

نه صدایم را میشنوی .کاش نمی آمدم من داشتم به

دیدن تو می آمدم که مردم عشق من...

 

مینی مال های

سلام

سلام دوباره وبلاگ خودمو دوستای با وفام

یه مدت نبودم ولی دیگه قول میدم این بار بی خبر مدت طولانی نرم

معذرت از همه همه همه

 

دارن شان

او ... بذر اندوه می پاشد           نهال مصیبت می کارد

قلب تار عنکبوت...او...نشسته در انتظار             سر فرود آورده

دست هایش خونین٬چشم هایش عریان٬مار هایش رقصان

بافه ای تنیده از گناه٬در هم پیچان

پوست نه٬ لایه ای از خون٬بسته بر پیکر دوزخیان

قلب تار عنکبوت...او...باز مشغول کار...مردگان رنج داده!!!

رو تارهای خون پیش میخزد٬بیزار از هر چیز ٬ درد می افشاند

رمنده هر چه دوست ٬دشمن را می چشاند

بر امید٬ترانه انتقام میخواند٬با پلید جشن شادی میراند!!!

ماه را می سوزد٬ مهر را با ماه ها

منتظر پیک مرگ٬میچشد اندوه را

قلب تار عنکبوت...او...سر مست از اندوه٬ تنها بازمانده او...

 

قهرمانان دوزخ

واییی

وایی دوباره داره بارون میاد

زیر سقفی از ابر و باروون

من دارم دیوونه میشمم

چی میشد روز و شب بارون میومد

اصلا خورشیدی وجود نداشت

اه از گرما متنفرم

رویا های دود گرفته و کهنه

رویا های دود گرفته و کهنه

دیوارای سیاه اتاق

دود سیگار

قلب مریض و ریه های کثیف

صدای خنده شهوانی دختر همسایه و دوس پسرش

نبودن کسایی که فکر میکردی تا ابد هستن

چشمک زدن طناب داری که گوشه اتاق افتاده و میخواد خودمو باهاش دار بزنم

چاقوی زنگ زده ای که میخواد هر چه زودتر به خونم آغشته و  رنگین شه

ولی افسوس ...

حتی ناقوس مرگ به صدا دراومد ...

با همه اینا...

بازم زنده ام...

سیاهی...

سياهي محض ...

همه جا سياهه ..دنيا ..آدم ها .. زندگي .. چشمام ..!

حتي ديوار اتاقمم سياهه...!

با اين حال دوست دارم..ببينم؟از تاريكي ميترسي؟

تاريكي واسه من شيرينه ...

از تاريكي اومدم و در تاريكي ميرم ..

بارون ن ن ن ن

زیبا ترین صدایی که تو دنیا وجود داره صدای چک چک بارونه ...

قطره های بارون همه چیز منن .

حیف کسایی که الان خوابیدن و این جلوه هستی رو نمیبینن

ساعت ۳:۳۶ صبحه

نمیدونی وقتی بوی بارون و خاک خیس به مشامت میخوره چه حسی داری

یه لحظه تصور کن...

احساس میکنی همه دنیا مال خودته .......

ای کاش هیچ وقت تموم نشه ولی این فکر خیلی فانتزیه

من میرم بقیه لذتمو ببرم

شب خوش