آخرین آپم

قصه از حنجره ایست که گره خورده به بغض

صحبت از حادثه ایست که نشسته لب حوض

یک طرف خاطره ها....

یک طرف پنجره ها....

در همه اواز ها حرف آخر زیباست!!!!

آخرین حرف تو چیست که به ان تکیه کنم؟!

حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...

 

تنهای تنها بودم اما دیگه نیستم الان منم و یه احساس پاک...

پس حالا که تنها نیستم باید برم....مرسی که همراهم بودین و حرفامو

خوندین.امیدوارم به تموم آرزوهای قشنگتون برسید....

دوستون دارم...خدانگهدار برای همیشه

                                                                   پایان

خــــــــــودت تمام کردی

بــــــــــبخش

امــــّــــــا

این دل‌ ........ دیگر برایِ تــــــو تــــَنگ نمی‌شود

دیگر ......به بودنت ....نیازی ... نیست

دیگر ..اینجا

......در این خــــــــانه

هیــــــــــچ آغوشی...به اشتیاقِ آمدنت ..گـــــــُشوده نیست

بــــــــــبخش

امـــــــّا همه چیز را ....خــــــــــودت .... تمام کردی

  من از تو لبریزم

                                                     

7.jpg

من از تو لبریز بودم

                                                   من از تو لبریز بودم

                                          وقتی توی خسـتگـیهـایم گـمـت کردم

                                        وقتی توی کوچه بی بازگشت شیدایی

عاشق کُشی ، شهـامـت شد

و تو قدّاره کِش کوچه شدی

حالا از من لاشه ای مانده

نــه دلی که بیـقـراری کند

نــه چــشــمی که چــشــم انتظــاری

و تو تیـغــت را زمین بگذار

عاشـقی نمانده است

که قدّاره کِشی!

راستش را بخواهی

هنوز هم دلم زیر اینهمه خاک

برای تو تنگ می شود

هنوز هم . .

خاطرات

دکترها می گویند آلزایمر گرفته ام

یعنی روزی می رسد

که تو را به جا نیاورم

از کنارم رد شوی و

صدای گامهایت را فراموش کرده باشم

و بوی عطرت رانشناسم

دکترها غلط کرده اند

تو غده ای سرطانی هستی

که در خاطرات من

جا خوش کرده ای

وهرروز بزرگتر می شوی

حالا صفحه ی مانیتور پر است از تصویر تو

که برای دکترها شکلک در می آورد

بگذار

هرقدر دوست دارند

عکس بگیرند و مدرک جمع کنند

*

این غده هیچ چیز که نباشد

سردرد مهربانیست

که تورا

به خاطرات فراموش شده ام

پیوند می زند

چشمات


چقدر چشماتو دوست دارم، به من حس نفس میده
نمیدونی چه احساسی به این دیوونه دست میده
چقدر چشماتو دوست دارم، چقدر بی تو نمیتونم
خیالم با تو درگیره، به رویای تو مدیونم...
تموم گرد این راهو بگیر از وحشت شونم
منو راهیه چشمات کن، منم مثل تو داغونم
یه حس مبهمی دارم، نه خوابیدم نه بیدارم
تو هستی و نمیدونی چقدر چشماتو دوست دارم
جهانم بی تو بی تابه، پر از تکرار تشویشه
توی چشمای آرومت یه اقیانوس جا میشه
کسی غیر از تو اینجا نیست، من اینجا آخر دنیام
حساب دل سپردن نیست ... من از چشمات کمک میخوام

گاهی دلم تنگ می شود

گاهـی دلم برای خودم تنگ میشود


گاهـی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ میشود


گاهـی دلم برای پاكیهای كودكانه ی قلبم میگیرد


گاهی دلم از رهگذرانی كه در این مسیـر بی انتها آمدند و رفتند، خسته میشود


گاهـی دلم از راهزنانی كه ناغافل دلم را میشكنند، میگیرد


گاهـی آرزو میكنم ای كاش


دلــــــی نبود تا تنگ شود


تا خسته شود


تا بشكند


.

.

.

.

.

وقتی دلت خسته شــد،


دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن

تقدیم به تو آسمان هفتم

چقدر ساده آشنایت شدم

چقدر ساده همراهت شدم

همیشه میشد با تو تمام شد

با تو شروع کرد

همیشه مشد در هر عامیانه ی عاشقانه ای پیدایت کرد

مثل وقتی که دلتنگ میشدم

وتودرآینه بودی همراه من

تا با هم به تماشا بپیوندیم

مثل وقتی که برف می آمد

ودر انتهای رد پای تو

افق آغاز می شد...

                

متــــــــاسفم

متــــــــاسفم


نه براـے تو که دروغ برایــــت خـــود زندگیست


نه براـے خودم که دروغ تنهـــا خط قرمز زندگیـــستــــ بـــرایم


متاسفم که چرا مزه ے عشـــــــق را


از دستـــــــــ تــــــو چشیــــدم


تا همیشه در شکـــــــــــ دروغ بودنش بمـــانم

ای عشق

آب بقا کجا و لب نوش او کجا ؟

آتش کجا و گرمی آغوش او کجا ؟

سیمین و تابناک بود روی مه ولی

سیمینه مه کجا و بناگوش او کجا ؟

داد لبی که مستی جاوید می دهد

مینای می کجا و لب نوش او کجا ؟

خفتم بیاد یار در آغوش گل، ولی

آغوش گل کجا و بر و دوش او کجا ؟

بی سوز عشق، ساز سخن چون کند رهی ؟

بانگ طرب کجا لب خاموش او کجا ؟

 

شاید بیشتر از گاهی

اگر از من خبر بگیری، خوب است

نگیری اما، دلگیر نمی شوم...!

بیایی ببینمت حرف ندارد

نیایی ببینمت اما می گذرد...!

بپرسی . . بخواهی. . بنویسی . . ببینی . . بمانی. . بشنوی . .

باشی . . همیشه باشی . . نزدیک باشی . . برای من باشی،

خوب می شود، بهشت می شود

نباشی اما . . نخواهی اما . . جهنم نمی شود!

فقط ساعت ها گاهی دیوانه ام می کنند...

شاید بیشتر از گاهی....

خداحافظ

درون کوچهً قلبم، چه غمگینانه می پیچد
صدای تو که می گفتی ، به جز تودل نمی بندم

فریبِ وعده هایت را، ندانستم ولی اکنون
به یاد وعده های تو، میان ِ گریه می خندم

برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

تو بودی آ سمان من، غمت همسایه قلبم
ولی خورشید چشم تو، به بام دیگری سرزد

قسم برسوز پنهانم، تو را دیگرنمی خواهم
که از باغ دو چشم تو ، پرستوی دلــــم پر زد

برو دیگر که دل از غم رها کــردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

درآن غمگین غروب سرد،تو ازشهرم سفرکردی
نگاهم درافق ها مرد، و من افسوس می خوردم

شیار گونه هایم را، گل اشکم نوازش کرد
و من از تو جدا ماندم ، ولی ای کاش می مردم

برو دیگر که دل از غم رهــا کردم
خدا حافظ که دیگر بر نمی گردم

 

برو رفیق جاده های تنهاییم...

برو نامرد روزگار و زمان...

برو که دیگر نمی خواهمت...

برو که دیگر تو برایم مردی....

من امروز همه چیز را دور ریختم...

خاطرات...بارون...دوست داشتن های عذاب دهنده ات را...همه و همه را دور ریختم...

برو که دیگر مرا با تو کاری نیست...

حساب ما به قیامت...

گمشده

من به مردي وفا نمودم و او

پشت پا زد به عشق و اميدم

هر چه دادم به او حلالش باد

غير از آن دل كه مفت بخشيدم



دل من كودكي سبكسر بود

خود ندانم چگونه رامش كرد

او كه مي گفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم بجامش كرد



اگر از شهد آتشين لب من

جرعه اي نوش كرد و شد سرمست

حسرتم نيست زآنكه اين لب را

بوسه هاي نداده بسيار است



باز هم در نگاه خاموشم

قصه هاي نگفته اي دارم

باز هم چون به تن كنم جامه

فتنه هاي نهفته اي دارم



باز هم مي توان به گيسويم

چنگي از روي عشق ومستي زد

باز هم مي توان در آغوشم

پشت پا بر جهان هستي زد



باز هم مي دود به دنبالم

ديدگاني پر از اميد و نياز

باز هم با هزار خواهش گنگ

مي دهندم بسوي خويش آواز



باز هم دارم آنچه را كه شبي

ريختم چون شراب در كامش

دارم آن سينه را كه او مي گفت

تكيه گاهيست بهر آلامش



زانچه دادم به او مرا غم نيست

حسرت و اضطراب و ماتم نيست

غير از آن دل كه پر نشد جايش

بخدا چيز ديگرم كم نيست



كو دلم كو دلي كه برد و نداد

غارتم كرده، داد مي خواهم

دل خونين مرا چكار آيد

دلي آزاد و شاد مي خواهم



دگرم آرزوي عشقي نيست

بي دلان را چه آرزو باشد

دل اگر بود باز مي ناليد

كه هنوزم نظر باو باشد



او كه از من بريد و تركم كرد

پس چرا پس نداد آن دل را

واي بر من كه مفت بخشيدم

دل آشفته حال غافل را

چقدر سخت است

چقدر سخت است که در میانه دریای حرفهای ناگفته ات برای گفتن حرف
هایت دنبال کلمه می گردی و " سکوت " را می یابی،

 

می خواهی فریاد بزنی، اما سکوت می کنی. باز هم مثل همیشه "
سکوت " بالاترین " فریاد"ت هست.

 

می خواهی " گریه " کنی، دنبال بهانه می گردی و چه خوب بهانه ای است
" دلتنگی " برای کسی که شاید حتی " دلتنگی "ت را هم باور
ندارد.

 

این بار هم بغض می کنی اما نمی‌خواهی بغضت بترکد و باران اشک‌هایت
روی گونه‌هایت بلغزد.

 نمی خواهی سبک شوی، حتی نمی خواهی از " دلتنگی "ت
برایش کم شود.

 

چقدر سخت است
" بی‌قراری " برای کسی که مطمئنی حتی به یادت هم
نیست و تو چقدر آسان، این سختی را قبول می‌کنی...

فقط فقط برای خودت

توی این شبوسیاهی یه نفرچشم انتظاره

یکی داره لحظه هاشوقطره قطره میشماره

پای هرقطره ی اشکی منتظرباقی میمونه

واسه اون کسی که قلبش وسعت دریاروداره

کاش بدونی تاخودصبح یه نفربیدارمیشینه

تابتونه که طلوع چشم نازتوببینه

نزارامشب روی ماهو ابرای تیره بگیرن

کاری کن ستاره هامون پای انتظارنمیرن

توبیا بمون کنارم به همه بگو نمردیم

بگوکه دروغ دل رو دست فاصله سپردیم

بگو بگو آسمون امشب پره از نورستاره

توشب منو تو دیگه تاریکی معنا نداره

توی این شبوسیاهی یه نفرچشم انتظاره

یکی داره لحظه هاشوقطره قطره میشماره

پای هرقطره ی اشکی منتظرباقی میمونه

واسه اون کسی که قلبش وسعت دریا رو داره

کاش بدونی تاخود صبح یه نفربیدارمیشینه

تا بتونه که طلوع چشم نازتو ببینه

نزارامشب روی ماهو ابرای تیره بگیرن

کاری کن ستاره هامون پای انتظارنمیرن

توبیابمون کنارم به همه بگونمردیم

بگوکه دروغ دلرودست فاصله سپردیم

بگوبگوآسمون امشب پره ازنورستاره

توشب منوتودیگه تاریکی معنانداره

حرومت باشه

حرومت باشه این دنیا تو که از درد من شادی

تو که روز جداییمون تموم شهرو گل دادی

تو که از شوق مرگ من لباس سرخ پوشیدی

کنارم سالها بودی منو هرگز نفهمیدی

حرومت باشه این دنیا تو که خون منو خوردی

تو که اشک منو هدیه واسه یار خودت بردی

 یکی با گریه و هق هق چشاشو خیس و تر می کرد

یکی شبهاشو با یاد تو و عشق تو سر می کرد

یکی بی همدم و تنها شبها تا صبح می بارید

یکی هم مثل تو هر شب بدون غصه می خوابید

حرومت باشه اون شبها که پای تو سحر می شد

تو غرق خنده اما من وجودم در به در می شد

بسوزه دفتره شعری که صفحه صفحه می دیدت

حرومت باشه اون شعرا که خط به خط پرستیدت


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟


تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا


شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم


تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا


پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني


كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا


شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم


تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا


نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري


تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا


ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من


به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا


براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري


براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا


شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد


تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا


صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من


براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا


پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را


به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا


تو شيرينتر از آن هستي كه شادابيت كم گر


و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا

.............

رد شد شبیه‌ رهگذری‌ باد، از درخت‌

آرام‌ سیبِ کوچکی‌ افتاد از درخت‌

افتاد پیشِ پای‌ تو، با اشتیاق‌ گفت:

ای‌ روستای‌ شعر تو آباد از درخت،

امسال‌ عشق‌ سهم‌ مرا داد از بهار

آیا بهار سهم‌ ترا داد، از درخت؟

امشب‌ دلم‌ شبیه‌ همان‌ سیب‌ تازه‌ است‌

سیبی‌ که‌ چید حضرت‌ فرهاد از درخت‌

کی‌ می‌شود که‌ سیب‌ غریبِ نگاه‌ من‌

با دستِ گرم‌ تو شود آزاد از درخت‌

چشمان‌ مهربان‌ تو پرباد از بهار

همواره‌ رهگذار تو پرباد از درخت‌

امروز آمدی‌ که‌ خداحافظی‌ کنی‌

آرام‌ سیب‌ کوچکی‌ افتاد از درخت!

اینجا

اینجا در قلب من حد و مرزی

برای حضور تو نیست

به من نگو که چگونه بی تو

زیستن را تمرین کنم

مگر ماهی بیرون از آب

می تواند نفس بکشد؟؟؟

مگر می شود هوا را از

زندگیم برداری و من

زنده بمانم؟؟؟

بگو معنی تمرین چیست؟؟؟

بریدن از چه چیز را تمرین کنم؟؟؟

بریدن از خودم را؟؟؟

ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﻛﻨﯽ

ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﻛﻨﯽ ﻛﻪ ﺍﯾﻦ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﭼﻘﺪﺭ ﺩﻟﻢ

ﮔﺮﻓﺘﻪ

ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽ ﻛﻨﯽ ﻛﻪ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﭼﻪ ﺑﻐﺾ

ﻫﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﺩﺍﺭﺩ

ﺁﺭﯼ ...

ﻣﻦ ...

ﺑﺎ ﺩﻗﺎﯾﻘﻢ ... ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﻟﺠﺒﺎﺯﯼ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ !

ﻏﺮﻭﺏ ﺑﺎﺭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻣﺮﺍ ﻫﺮ ﺷﺐ

ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﻣﯽ ﻛﺸﺪ

ﺳﻨﮕﯿﻨﯽ ﭘﻠﻜﻬﺎﯾﻢ ﻭ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﻛﻪ ﺩﯾﺪﻥ ﺭﺍ ﺍﺯ

ﯾﺎﺩ ﺑﺮﺩﻩ........

ﻛﻮﺭﻛﻮﺭﺍﻧﻪ ﺯﯾﺴﺘﻦ ﺭﺍ ﺧﻮﺏ ﺁﻣﻮﺧﺘﻢ !

ﺗﻮﺍﻥ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﻡ...

ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎﯾﻢ ﮔﺮﺩ ﻭ ﻏﺒﺎﺭ ﮔﺮﻓﺘﻪ

ﻣﻦ !

ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﺎﻭﺭﺕ ﻛﺮﺩﻡ ...

ﺑﺎﻭﺭ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﯽ ﺗﻮ ﺑﯽ ﺑﺎﻭﺭ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ !

ﻣﻦ !

ﺯﻧﺪﮔﯿﻢ ﺭﺍ ﺗﻤﺎﻡ ﻛﺮﺩﻡ

ﺣﺎﻻ ﻧﻔﺲ ﻛﺸﯿﺪﻥ ﻣﻨﺖ ﺳﺮﻡ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ !

ﺣﺲ ﻣﯽ ﻛﻨﻢ ...

ﻫﻮﺍﯼ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺳﺮﺩ ﻭ ﺳﻨﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ

ﺩﯾﮕﺮ ﻧﮕﻮ ﺧﺪﺍﺣﺎﻓﻆ !

ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺭﻭﯼ ﺑﺪﻭﻥ ﻭﺩﺍﻉ ﺑﺮﻭ ...

ﮔﻠﻪ ﺍﯼ ﻧﯿﺴﺖ !

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﻮﺩ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﯽ ، ﺍﮐﻨﻮﻥ ﮐﻪ

ﻧﯿﺴﺘﯽ......ﮐﺲ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻫﻢ ﻧﺨﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ....

ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺑﻮﺩﯼ ﻭ ﻣﯿﺪﯾﺪﯼ....

بی بهونه.........

                            

                           چیزی نمیگم فقط سکوتی میکنم

                                             بالاتر از فریاد