دلها با یاد خدا آرام میگیرد
داستان جالب و آموزنده زوجی که عاشق یکدیگر بودند پس از ۱۱ سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو
عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک
دارو را در وسط
آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را
ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع
را به
کل فراموش کرد.
پسر
بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. او دچار مسمومیت شدید شد و به زمین افتاد.
مادرش........................................................
















دوست من! من از نزدیکی دشت محبت نردبانی کرده ام پیداکه تا قصر خدا هم پلکان دارد در آنجا دستهایم را بسویش با تمنا باز کردم.برایت بهترین ها را دعا کردم.