:)
گیر کرده ام در باتلاق کثیف ماندن...
گیر کرده ام در باتلاق کثیف ماندن...
صدا میاد
صدای پا
یه صدای پا مثل بقیه
_حقته
به جبران اون همه اشکی که در اوردی،اینهمه اشکی که میریزی حیقته
به جبران وقتایی که تنها میذاشتی،اینهمه تنهایی حقته
_اما من فقط...
_حرف نزن
فقط هق هق کن
ناله کن
زجه بزن
تو به اندازه ی کافی حرف زدی
_اما من فقط یه دختر کوچولو بودم،
همه اینو میدونستن
هیچی نگفت
رفت
بازم صدای پا
دور دور شد
صدا میپیچید
صدای قدیما
صدای پای یه نفر
با یه پتوی گرم و نرم
_سرده
دو تایی میریم زیر پتو،
گرم بشیم!
طعم شیرین تنها نبودن
صدای خاطره ها
صدای 4 نفر
با یه لبخند
یه پیرمرد خسته
قد بلند
چهارشونه
با یه چهره ی جدی
اما یه قلب مهربون
یه دختر کوچولو تو بغلش
قاصدک
_منو بیارین بیرون
همه جا خیس
دریا،شن
بازم صدای پا
دیگه از خاطره ها خبری نیس
_چرا بال و پرت ریخته؟
_بال و پرم؟
_مگه تو نبودی که میگفتی:در نگاه کسی که پرواز را نمیفهمد هرچه اوج بگیری کوچکتر میشوی؟
_ولی من که پرنده نیستم!فوقش یه ملخ کوچولو که بعضی وقتا بپر بپر میکنه!
_ملخ کوچولو!چرا دیگه از بپر بپرات خبری نیس؟پرا دیگه از خوشحالی جیغ نمیکشی،دست نمیزنی؟
_غمگین بودنو دوس دارم!وقتی غمگین باشی همه ی کسایی که دوستت دارن میان که محبتشونو نشون بدن!توی وقت خوشی که کسی به کسی ابراز محبت نمیکنه!
_خب!اومدن؟
_وقتی نباشی فراموش میشی!من تکراری بودم!اونقدر تکراری که حتی دلشون برای من تنگ نشد!اونقدر مث من دور و برشون بود که حس نکنن من نیستم!
تقصیر خودمه!من ترسو ام!میترسم به کسایی که دوسشون دارم محبتمو نشون بدم!وقتیم که خیلی جسارت به خرج میدم و محبتمو نشون میدم اونقدر سرد برخورد میکنن که نا امید بشم!
_ملخ کوچولو!بعضی وقتا لازمه محبتو توی قلب خودت نگه داری !بهش آب بدی و ازش مراقبت کنی!اگه اونو بچینی پژمرده میشه!
_منم همین کارو کردم!ولی محبتم مثل هر گل دیگه ای اگه زیادی آبش بدی میگنده!بوی گندش همه رو خفه میکنه!هیچ کس یه محبت گندیده نمیخواد!وقتی یه گل میگنده باید از ریشه درش بیاری!منم همین کارو کردم!همه رو از ریشه در اوردم و سوزوندم!ولی هیچ کس آتیش گرفتن قلبمو ندید!
عجب دنیایی داره دنیای فراموشی....
فرشته ی من بال و پرش زخمی شده!
فرشته ی من چراغ قلبش رو به خاموشی میره!
عشق توی وجودش داره خفه میشه!
فرشته ی من اونقدر تنهاس که یواشکی اشک میریزه!
نمیخواد با کسی غصه هاشو تقسیم کنه....
بازم یه شب طولانی دیگه
یه ذوق
یه ذوقی که دلت نمیاد کورش کنی
بوش داره حالتو بهم میزنه ولی لبخند میزنی
یه زمزمه و پچ پچ دیگه
بازم گریه های یواشکی پشت در بسته ی اتاق
بازم صدای ترک برداشتن شیشه ی دل
صدای پیانو
صدایی که تو و اون باهم سختی های زندگی رو متحمل میشین
بوی دود
بوی تنهایی
صدای غرغر بچه ای که کسی نیست باهاش بازی کنه
صدای یه زندگی که داره کم کم سرد میشه
صدای درد
صداش میاد
گوش بکنی خوب میشنوی
صدای پای تنهایی
میاد تا رد پای عشقو محو کنه
میاد تا کم کم زندگیو به تلخی و سیاهی اسپرسو نزدیک کنه
میاد تا ورد فراموشیو تو گوش همه بخونه
میاد تا بچه کوچولو ها رو توی یک ساعت 10 سال بزرگ کنه
طوفان نزدیکه
یه طوفان به آرامی صدای نسیم
آروم میاد
ولی وقتی بیاد
همه چیزو نابود میکنه....
بعضی وقتا هس که همه چیو میدی تا نذاری کسی بهت زور بگه
نذاری کسی بهت ظلم کنه
اونوقت تموم دنیا جمع میشن تا ازون ظلم حمایت کنن
اونوقته که هرچی دفاع کنی بی فایده س
این جور موقع ها باید سرت بکوبی به دیوار
اونقدر بکوبی بکوبی تا سرت متلاشی شه
خون ازش جاری بشه
مغزت بلغزه بیرون
تموم وجودت نابود شه
اونقدر بکوبی بکوبی تا فراموش کنی
خسته بشی
از شدت درد غم و غصه های خودت یادت بره.....
بعضی شبا هستن
اصلا کلا با بقیه ی شبا فرق میکنن
یه حال و هوای عجیبی دارن
دلت میخواد بری بشینی زیر آسمون خدا
که نور ماه و ستاره ها روشنش میکنه
یه سیگار بذاری گوشه ی لبت
بعد شروع کنی به زدن
بزنی و بخونی
از ته ته دل
بعد که خسته شدی سازو پرت کنی اونور
دراز بکشی
دستتو بذاری زیر سرت
به آسمون خیره شی
ستاره ها رو بشمری
فکرتو به روی همه عالم و آدم ببندی
غرق شی تو ستاره ها
توی آسمون
با بادی که میاد رها شی
پرواز کنی
سبک شی....
اصولا اینجور شبا
تا خود صب بیدار میمونی
میری پشت پنجره
گاهی هم پنجره رو باز میکنی
نفس میکشی
بعد با حسرت پنجره رو میبندی
شایدم فکر سقوط به سرت زد
ولی بالاخره باید یه جوری سبک شی....
تو که رفتی
همه آرام بودند
تو رفتی
چه بی صدا
اما قلب من بود
فقط قلب من بود
که در نبودنت ناله و فریاد میکرد
او هم نمیدانست
آرام باید بود
آرامِ آرام
او هم خاموش شد و از آن پس
صدای ممتد سوت پایان آخرین فریاد بود
و بعد
سکوت،آرامش
قلبها شکایت کردند
دلشان برای تپشهای کوبنده تنگ شده بود
اما همه میدانستیم:
طوفان که بیاید
حسرت آرامش امروزمان را میخوریم...
آواز رفتن را زمزمه
کن بخوان مثل همیشه که میرفتی همه را پشت سرت رها
میکردی برو من زندگی را به تو
یاد خواهم داد راه رفتن را نشانت
خواهم داد مثل یک کرم شب تاب اندکی روشنایی اندکی امید برو مردم این شهر همه
آرامند بی صدا ساکت و صامت آرامش مردم این شهر
مرا میترساند تو فقط برو من میدانم تو میدانی همه اینرا میدانند: طوفانی در راه است...
تو آرامی
مثل همیشه
مثل بیکران دریای آبی چشمانت
مثل لبخند زیبای دوخته بر چهره ات
تو آرامی
مثل نسیمی که برگ گلها را نوازش میکند
مثل سرود آب در دل جنگل
مثل چشمه مثل رود
تو آرامی
تو مثل تبسم خورشید به روی گلهایی
مثل آب مثل آفتاب
اما...
تو که آرام باشی
من ناآرامم
بیتابم
خوب میدانم
تو که آرام باشی،
طوفانی در راه است...
آدم که باشی گاهی نمیفهمی
صدای شبنمی که در گوش گل زمزمه میکند را نمیشنوی
لبخند گل را به روی خورشید نمیبینی
صدای آواز جاری شدن آب را نمیشنوی
معنای آواز بلبل به عشق گل سرخ را نمیفهمی
سبکی پرواز،رهایی را نمیفهمی
راز زندگی کوتاه پروانه ها را نمیدانی
بدون چشمهایت زندگی تیره و تار است
بدون گوشهایت آواز چلچله ها را نمیشنوی
بدون دستهایت لطافت گلبرگ گل را لمس نمیکنی
بدون تپش کوبنده ی قلبت زندگی ممکن نیست
و هیچگاه هم نمیفهمی که برای فهم زندگی
گاهی آدم بودن کافی نیست!
گاهی باید عاشق باشی...
وقتی که عصبانیم
یا بهتر بگم
وقتی عصبانیم میکنه
بهم توهین میکنه
تحقیرم میکنه
با اون چشمای مسخره ش بهم زل میزنه هرچی دلش میخواد بارم میکنه
انگار که داره با یه تیکه آشغال حرف میزنه باهام حرف میزنه
اون وقتا نمیتونم داد نزنم
نمیتونم آروم حرف بزنم
نمیتونم چیزیو پرت نکنم
نمیتونم چیزیو نشکنم
اون وقتاس که میفهمم یه دیوونه م
یه دیوونه که نمیتونه خودشو کنترل کنه
یه دیوونه که اومده توی این دنیا واسه تنبیه کردن بقیه
اومده واسه امتحان صبر بقیه
اومده که بقیه قدرت دستشونو امتحان کنن
یه دیوونه که هیچی واسه گفتن نداره
فقط شیشه هارو میشکنه
میخواد همه ی شیشه ها هم مث قلب شیشه ای خودش که هر روز سخت تر از دیروز له میشه بشکنن
من شکستم
خیلی وقته که شکستم
هر تیکه م یه جاست
حتی تیکه هامم آزار دهنده ن
میرن تو دست و پای بقیه
دوباره سرزنشم میکنن
و من دوباره میشکنم
تیکه تیکه تر میشم
و بد تر از همه
هیچ کس این تیکه تیکه شدنا رو نمیبینه
و من میفهمم که این دیوونه
چقدر تنهاست...