دختر کوچولو

آپلود عکس">




دختر کوچک به مهمان گفت : ميخواي عروسکامو ببيني ؟

مهمان با مهرباني جواب داد : بله ، حتما !

دخترک دويد و همه ي عروسکهارو آورد ، بعضي از اونا خيلي بانمک بودن ولي دربين اونا يک

عروسک خيلي قشنگ ديگه هم بود …

مهمان از دخترک پرسيد : کدومشونو بيشتر از همه دوست داري ؟

و پيش خودش فکر کرد :

حتما اونيکه از همه قشنگتره …

اما خيلي تعجب کرد وقتي که ديد دخترک به عروسک تکه پاره اي

که يک دست هم نداشت اشاره کرد و گفت : اينو بيشتر از همه دوست دارم !

مهمان با کنجکاوي پرسيد : اين که زياد خوشگل نيست ؟!؟!

دخترک جواب داد : آخه اگه منم دوستش نداشته باشم ديگه هيشکي نيست که باهاش

بازي کنه و دوستش داشته باشه اونوقت دلش ميشکنه...


كمي دروغ بگو پينوكيو ....

آپلود عکس

كمي دروغ بگو پينوكيو ....

دروغ هاي تو قابل تحمل تر بود !

به خاطر کودکي بود و شيطنت ...

به خاطر اين بود که دنياي آدمها را تجربه نکرده بودي

که ببيني يک دروغ ، چه ها ميکند !!

اين جا آدمها دروغشان به بهاي يک زندگي تمام ميشود !

به بهاي يک دل شکستن ...

اينجا دروغ ها باعث مرگ عشق و اعتماد ميشود 

اين جا آدم ها دروغ هاي شاخ دار مي گويند

بعد دماغ دراز خود را جراحي پلاستيك مي كنند !!!

اينجا آدمها عشق را با دست پس مي زنند 

و با پا پيش مي کشند !

حيف از عشق که زير دست و پاست ….

كمي دروغ بگو پينوكيو ....

 

ارزش انسانها


                                                                                          
آپلود عکس


ارزش انسانها به دین و مذهب و ازین چیزهانیست

بلکه به اخلاق و کردار نیکشان است...



...

آپلود عکس


صبح زود همین که از خانه بیرون زد گفت :

مسابقه می دیم از الان تا شب

در همین وقت ، چشمش به دختری که از سر کوچه می آمد افتاد

نگاهش را کج کرد و به شیطان گفت :

فعلا یک هیچ - به نفع من


مادر

آپلود عکس

در هـــر جغــرافــیایی کـه باشــم جهـتـــــــــ هـا تفـاوتی ندارند

تمــام دامــنه های دلــــ ــــم، رو بـه سمـت “ خــنـده هـای ” تـــ ــو ست!


محبت

                                 آپلود عکس


تمام محبت خود را به یکباره برای دوستت ظاهر مکن...

زیرا هر وقت اندک تغییری در تو مشاهده نماید تو را دشمن میپندارد...


ماجرای جزوه و ماشین کوپه

آپلود عکس 




بعد از کلاس به دختره گفتم جزوه تون رو بدید کپی کنمکپیبسته بود بهش گفتم من

وسیله دارم تو شهر میرمشمام بیاید که جزوه رو کپی کنم، اونم گفت میشهدوستام

هم بیان ؟منگفتم شرمنده ماشین من کوپه هستش فقط واسه2 نفر هستش!یهو

یه نیش خند زدبعد رفت پیش دوستاشو پچ پچ کرداومد کهبریم تو راه هی سوال

میپرسید که اسمتون چیه و .... دوستاشبه فاصله چند قدم قبل از ما میومدنتا

رسیدیم درب دانشگاه ورفتیم نزدیک ماشینوقتی در وانتو باز کردم قیافه این بشر

دیدنیبود یهودوستاش شروع کردن به خندیدنمنم یهو زدم زیر خندهدختره هم 2-3

تا فحش دادجزوشم نداد رفت پیشدوستاش منمکف زمینُ گاز میزدم..... 



گل فروش

آپلود عکس



رفتم نشستم کنارش گفتم:برای چی نمیری گلات رو بفروشی؟گفت:بفروشم که چی؟

تا دیروز میفروختم که با پولش ابجیمو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد با گریه گفت:

تو میخواستیگل بخری؟گفتم:بخرم که چی؟ تا دیروز میخریدم برای عشقم امروز فهمیدم

باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد,یه گل بهم دادبا مردونگی گفت:بگیر باید از نو

شروع کرد تو بدون عشقت,من بدون خواهرم...


نکته های کوچک زندگی

آپلود عکس 

آدمها وقتی پیر میشن اخلاقشون هم شبیه بچه هامیشه بهانه گیر ترمیشن و کمی
هم بد اخلاق تر ...ایناقتضای سن اونهاستلطفاً از اونهافاصله نگیریدتنهاشوننگذارید
یه همچین روزای سراغ ما هم میانروزهایتنهایی ...روزهای نا امیدی ...روزهای غم
انگیز و پاییزی...اونها احتیاج بهکمک دارن تا به سلامت بتونن از اینمسیر و مرحله عبور
کننددوست من... کمی باهات حرفدارم ...اگه یه روزی یه جایی با یه کسایی تصمیم
گرفتی عزیز سالخورده ای رو ببری خانه سالمندان...و بهونه تون هم اینهکه اینجوری
برای خودش بهتره ...چند روزی یک چمدون کوچیک ببند و باوسایل ضروریزندگی برو
تو همون خانه سالمندان ...تک و تنها بدون هیچوسیله ی ارتباطی ...وقتی تو نمی
تونی از اون چهانتظاری داری ...برایما هم روزی میاد که پیر وسالخورده میشیم و
خیلی از کارهامون رو نمی تونیمانجام بدیم و حتی ممکنه دچار بی اختیاری بشیم
وخودمونوکثیف کنیم ...این دست ما نیست همونطور کهنوزادی که خودشو کثیف
میکنه دست خودش نیست دوست من با سالخوردگان مهربون باش تابعدها باتو
مهربون باشندوست من تو معلم بچه هات هستی و ازتو یادخواهند گرفت لطفن
معلم خوبی باشلطفن آماده روزهایی باش کهدلنشین بودنش به توبستگی داره ...
روزهایی که به چشم برهم زدنی فرامیرسند ...از توجهت ممنونم 


دعا برای کودکان سرطانی

          

آپلود عکس         


دخترک 6 ساله که سرطان داشت قبل از ورود به اتاق عمل

با چشمای لرزون روبه پرستارگفت: مامان بابام پول ندارن،

میشه قبل از عمل بمیرم....بیاید برای همه کودکان سرطانی

دعا کنیم...با قرار دادن این مطلب توی وبلاگتون تعداد بیشتری

برای کودکان سرطانی دعامی کنند ، لطفا دریغ نکنید...