دلتنگی!

ستاره‌های عزیز

ستاره‌های مقوایی عزیز...

وقتی در آسمان دروغ وزیدن می‌گیرد

دیگر چگونه می‌توان به سوره‌های رسولان سرشکسته پناه آورد؟

ما مثل مرده‌های هزاران هزار ساله به هم می‌رسیم و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد...

فروغ فرخزاد

.

.

.

.

باورم نمیشه اینقدر بزرگ شدم! و هنوز زنده‌ام...

چرخ دوران

زندگی خیلی عجیبه....

هنوز بعد سالها هروقت به اینجا سر می‌زنم تمام حس های کهنه تازه میشه....

اگر از مخاطبان قدیمی هستید و این پیام رو دیدید، حتی اتفاقی 

برام بنویسید 

دلم برای منتظر موندن خوندن نظرات تنگ شده...

هیچ مخاطب جدیدی ...

لذت دوستان قبلیِ مجازی رو برام نگرفت 🌹

سرزده.....!!!

 

پس از مدت ها....

 

ماه ها....

سالهاااا....

دلم هواي اين فضاي تميزو كرد... گرم...خلوت... خاموش...زود گذشت ـسخت گذشت....

پس از ٤سال...

دلم خواست بنويسم... 

چي بنويسم....؟؟ 

چه اوقات تلخي كه برمن گذشت ،

گواه دل ريش من ماه بود ،

دمي شك نكرديم به بيراهه ها...

دريغا كه بي راهه ها ، راه بود... 

شاعر : بخاطر ندارمش!؟

 

پ ن : پست ثابتو برداشتم ، نميدونم چرا ، يهو دلم خواست.... مربوط به ماه مرداد ٩٢ بود.... فكركنم روز پنجم...

تو برچسباش ذكركرده بودم مطالب اين وب از خودمه....

حالا ديگه چه اهميتي داره بنويسم از خودمه يا نه....

مگه اينجا ديگه مخاطبي هم داره.....

هــِـي........

زبان تند...کمی تلخ و دلنشین اما...

 

 

تو خدایی؟کیستی!؟درظاهرت پنهان شدی اما 

آدمی؟گرگی؟چه هستی؟چیستی؟حیوان شدی اما

تلخ تلخی از شراب تلخ هم آزرده تر گاهی

شوق شیرین ها به سر داری چرا؟ خواهان شدی اما

هر دم از هرکس شکایت میکنی اینان چرا مست اند!

لیک در تنهایی ات غرق هوس پنهان شدی اما

در مسیرت میروی سمت خیابان های بن بست و

اعتراض از فهم مردم میکنی!لقمان شدی اما

دور از انسان شدند این مردمان هردم ولی انگار

گشته ای دنبال انسانیت و شیطان شدی اما

با ملک هم میکنی مقیاس خویشتن را لیک

در شگفتم با چنین فضلی! چرا انسان شدی اما ...!

تولدم مبارک

من دلم تنگ خویش میگردد!

من دلم تنگ میشود اما...

نه گذر میکنم ز تو! نه نظر

به تو آن من که در درون منی

به تو ای جاودان من با من

من دلم تنگ خویش میگردد

لحظه هایی که بی خودم از خود

لحظه هایی که عاشق اویم

آن زمان دورم از الهه ی خود

من دلم تنگ روزگاره قدیم

تنگ دوران کودکی هایم !

لحظه های فرامشی از غم

لحظه های خیال و رویایم...

من دلم..!؟...آه...من نمیدانم!

شاکی ام از تمام خاطره ها

از زمان...از گذر...ز فاصله ها

از خدای تمام ثانیه ها...

و سراب و نگاه و آینه ها...

من دلم تنگ خویش میگردد...!

.

.

....پس کجایی تمام من از من...؟!

...!!؟

شرح حالش را نمی پرسند میدانم من اما کیست او!

چون من حیران هنوزم عابری زخمیست او

با تو میگرد و میخندد ...نمی پرسی ز خویش...

این تویی کز جان تو در توست آخر چیست او!

تویی که...

سقوط رنج عجیبی است از نگاه تویی که...

تمام هستی من بوده چشم های تویی که...

نمیکند نگهی بر من و دلم اما...

منم که باده نشین توام...خرابه تویی که...

....

پ.ن :چقدر سخته گذر این روزا.......

دروغ مقدس!!!

"شعری عاشقانه"

آخر اسیر فلسفه ی واهی ات شدم
اینگونه من غلام شکیبایی ات شدم


شعرم سراب بود و نمیدانی از ازل
آشفته ی نگاه اهورایی ات شدم


من ناگزیر درد و تو اما اسیر عقل
هرگز ندیده ای که چنین فانی ات شدم


عاشق نبوده ای که بدانی برای تو
از مرز ها گذشتم و زندانی ات شدم


اما چه کرده عشق تو برمن که اینچنین
عقلم خطاب داد که قربانی ات شدم

 


واین دروغ مقدس...فریب های همیشه
من و تو وگله ای از بهانه های همیشه
تمام سهم من از روزهای عمرم بود
سراب و رنج و توهم...کنایه های همیشه

غزلی نو...

بیاکنارمن ای دوست لحظه مال شما

سکوت میکنی و قهوه هست فال شما

چه بخت نیک و چه اقبال پرهیاهویی

دو روح چون پرسیمرغ کرده بال شما

به اوج میروی ولابه لای ابرها محوی

وهست اینهمه خوبی ..از کمال شما

به شوق دیدن  آن ماورای عقل زمین

صعود کرده به هفت آسمان وصال شما

وناگهان ز پس ابرهای سرگردان

شکسته بال فرود آمدی..!محال شما

و ریخت قطره ی اشکی و غم هویدا شد

نشست پرده ی تاریک بر قبال شما

وسوخت روح دو بال و سقوط مثل فرشته

چه تلخ بر سرتان رفت  شرح حال شما...

کمی غمین شده چشمانتان نمیدانم

برای خاطر فال است یا خیال شما

به زندگی نظری کن سراسرش بغض است

ونیست ارزش یک لحظه غم به سال شما

نمیتوان گذری کرد لحظه ای بر خویش

که گم شدیم همه در خود واین مثال شما  ......

.....؟


تلـ ــخ است ندانـی و بخوانند همــ ــه

عشقی که گناهش بشمارندهمــ ــه

پس جـ ــرم بزرگیست نمیدانـ ــستیم

انگار کــه چون آب زلالـ ـنـ ــد همــ ــه

(برای سرمای زمستان)

یخ زد همه ی دار و ندارم بی تو
قطب است تمام ماه و سالم بی تو
سرمای عجیبی است که هنگام فـراق
پــــر میکنــــدم ز روزگــــارم بــــی تــــــــو

فقر...!

 

سلام.عاشق سرکرده در خیابان ها
سلام.خاطره ی تلخ این بیابان ها
به عشق های زمینی بها نباید داد
که دردمانده ز عشقیم و زخم انسانها
شبیه نیست به انسان همان که میبافد
طناب کشتن همنوع خود چو حیوان ها
به حس پاک خدایی قسم که خسته شدیم
ز شهر بی درو پیکر.ز نقض پیمان ها
به یاد نیست خدارا...مگر زمان شکست
چقدر صبر خدایا..؟زخشم و عصیان ها
تمام میشود اکنون غزل اگرچه هنوز
شروع قصه ی تلخی است فقر ایمان ها

اندوه پاییزی...

تنهای ســ ـــــرگردان...بر بام شهری از قفس لبریز...پاییز را دیدم که در بی برگی انبوهتمام جسم بی جان درختان تنومندشاز ریشه خشــــکیدند...پاییز را دیدم که عشاق جوان را در فراسوی زمان
پژمــــرده تر کرده...
و در اندوهی از جنس غمی بی رحم
رها گشته است یک لیلای بی مجنون و
یک فرهاد بی شیرین...
چه فصل ناجوانــــمردی!
به شوق یک خیال ناب درون جاده های خیس بارانی
قدم میزد خیال من برای حفظ تنها خاطرات تو
ولی افــــسوس...
تمام خش خش برگان پاییزی
سکوت و رقص افکار مرا آشفت
ومن ماندم کنار وحشی چشمان
آهویــــی...
که از ترس من و شوقی که در چشمش تلالو داشتگذر کرد از من و من ماندم وتنهایی بی شرم دوران ها...



بخاطر پاییز...

"پاييـ ــز عـ ــزيز" خوش بحـــال تــــــو و عشـــــــق
پيدا شده در تومشق و در ما همه عشــــــق
ســـــبزینه درختان همه افتــــند به خاک
چون عاشق سرفتاده برخاطرعشق


(اندکی دل نوشته)

دلگير نيستم "شايد"...اما گير است دلم...

گرم نيستم اما در آغوش تو...داغ ترينم
شيرين نيستم اما باتو...قندترين ميشوم
 اما...
تند نيستم اما نامهربانيت تند ميکند خلقياتم را
تلخ نيستم اما تلخم ميکند بي خيالي هايت
سرد نيستم اما بي توجهي هايت سردم ميکند ازعشق


شورنيستم اما تمام اينها گاهي آب شور چشمانم راجاري ميکند...و تو نميداني

تلفیقی از"عشق دیروز و امروز"

این عشق دگر چیست؟شمامیدانید؟
جادوی قشنگی است؟شما میدانید؟
چون باب شده بین همـــــه میپرسم
دنیاش چه رنگی است؟شمامیدانید؟

من دختری معــــصـــوم به آغـــــوش پسر
می ب
یـــنم و از چیست...؟ شما میدانید؟
یک بوســـــه میـان این دو میپیـــــچد بـــاز
این بوسه چه طعمی است شمامیدانید؟

آرام سپـــــرده سر به بالیــــن پســــــر
آرامــــشی از چیست ؟ شما میدانید؟
انـــــدوه غریبــــی که به قلبــش تابیــد
ازدرد جدایی است...!؟ شما میدانید؟

من نیز شنـیده ام که در قصه ی عشق:
معشوق همیشگی است،شمامیدانید؟
گر نـــــاز کند دلبـــــر او هر شب و روز....
عاشق همه بندگی است شمامیدانید؟

لیک اینهمه در کوچه و بازار شنیــدیم:
این عشق فرنگی است!شمامیدانید؟
یک یار کم است وهمه یارند برایش!!!
دیوار کلنـــگی است...! شما میدانید؟

پس چیست اگرنیست به زیبایی رویا؟؟؟
اصلا به چه فنی است؟! شما میـــدانید؟
هر روز به رنگی و لـــــعابی شود امـــا...:
اصلش همه سمی است!شما میدانید؟

با اینهمه تنهایی و تزویر... نتیـــــجـــــه :
عاشق همه زخمی است!شمامیدانید؟
تفـــریح شده دور زدن بر هم و بر عشق
دنیای زرنگـــــی است...! شما میدانید؟

لحظاتی که مراعاشق کرد!

و چشم های تورا ناگهان نشانه گرفت
خیــــــال ناب دلم بود آشــــــیانه گرفت
چه ناشــــــیانه کمانش خـطارود آنکس
که رنگ عشق ندید و دلش بهانه گرفت

لحظاتی که مرا عاشـــــــق کرد...
بی صدا دید شکــــست دل بی تابم را
لحظاتی که تورا در بر تنهایی خویش جستجومیکردم
که تودیگر دیده ام را چون ابر غرق باران کردی
لحظاتی که مرا عاشق کرد
من دگر آن خودی خویش نبودم دیگر
من تو بودم و تو را..."شاید من"
تو و من در دل تو جز غریبانگی ام "هیچ" نبود
آری آن لحظه دگر هیچ نبود!
من دراندیشه ی یک عشق حقیقی بودم
وتو اندیشه ی یک جسم زمینی...ای داد!
لحظه ها را باید کشت درقبر فراموشی محض

من تو را در افق دیده ی حیرانم باز
مینگارم:آرام،بی صدا،بی پرواز
آه این لحظه که دیگر ساز از عشق ندارم در بر
مینشینم حیران زیر این سقف خیالی پر ابر
باز می اندیشــــــم...
کوچــــه باران مهیبی بارید
و در آن لحظه و آن روز مرا برد فرو...
شست روحی که مرا عاشق کرد
شست آن عشق فرو رفته به اعماق درون
و دگر هیچ ندارم ازعــــشق!
جز همان لحظه...همان وهم و خیال...
لحظاتی که مرا عاشــــــق کرد...

به ابتدا برسان عشق را...

ســـیاه چـــــادر شــبــــــ سرکن و غروبـــــم باشــــــــــــــ

طلــــــوع کار دلم نیستـــــ غـــــرق نورم باشـــــــــــــ

نمی تـــوان زتو بگذشتـــــ آســـــمان منــــــــــــ

شهاب من شو وهرلحظه درعبورم باشــــــ

منم به وسعتـــــ دریا،زمان دلتنگیـــــــــ

تو نیز،قایق شهر خیال دورم باشــ
عبورکن زغم ولحظه های تنهاییـــــــــ
مجال نیست بیا وتوشعر وشورم باشـــــ
منی که آتـــــش غـــــم دردلم زبانه زدهـــــ
نیـــــاز باش و مرا سنگی از صبورم باشــــــــــ
شکست تجربه ی تلخ لحظه هایم شـــــد ـــــــــ
بخـــــواه تکـــــیه گــهت باشم و غـــــرورم باشـــــــــ
مـــــرا کـــــه رنـــــج زمانه به انتـــهای تو افـــــزود ــــــــــ
به ابتـــــدا برســـــان عشـــــق را ، ســـــرورم باشـــــــــــــ

درخصوص عنوانـــ ــ ـ(پست ثابت)

من قحطی زده دنیایی هستم که درآن صحبت از:
مـــــال است و فــــــــال
بخـــــل است و جهــــل
ریــــــــا است و ربــــــــا
ثــروت است و شــهرت
دروغ است و دروغــــ ـ ـ

 

دنیایی است که ساخته ایمــــــ.... :
"قحـــــطی از آدم است و آدمیــــــت در قحـــطی"

 

من قحطی زده ی سرزمینی هستم که در آن:
عشــــــــق در افسانه هاست
انســـانیت در اسطوره هاست
عـــــاطــــــفه در رویـــــاهاست

ایـــــمـــان در حدیـــــث هاست

سرزمینی است که ساخته ایمــــــ.... :
"قحـــــطی از عشق است و عشــــــق در قحــطی"

شب و تنهایی

بـــــاد مي رقصاند
پرده را دربرهوت شب تاريک زمين...
شيشه ها ميلرزند!
آسمان يکسره مشکي پوش است
من به تنهايي خود ميگريم...
و نگاهم همه حيران و معلق درخويش
ماه در تيرگي ابر مکدر شده است
بـــــاد مي رقصاند
گيس يک دخترماتم زده را
چه شب غمگيني!
من به تنهايي خودميگريم...

عطش...

لحظه ايــــ زيــبـــ ـــ ــا بود...

آنـــ زمانيکــ دوچشمتــــ غزليــ ـــ بود شگرفــــ
غرقــــ  در بهتــــ فراموشيــــ محضــــ
ديده يـــــ حيرانتـــ ـــ ـ
برد روحــــ خسته ام را تا اوجــــ 
اوج يکــــ لحظه ي نابــــ
بانگاهي کــ مرا خواند زشوقــــ
شوقيــ ـــ از روي نياز

لحظه ايــــ زيــبـــ ـــ ــا بود...

نـــ بــــ زيباييــ ــ چشمان اهوراييــ ـــ تو
نـــ بــــ اندازه ي بيــــ تابي منــ ــ
نـــ بــــ زيباييــ ــ عشقــــ همه عشاقــــ جهان
آن زماني کـــ تو را حســ ــ کردم
عشقـــ ـ از زمزمه اتـــــ ميجوشيد
محو گشتمــــ زهمه بود و نبود
شعله شد تابــــ ــ ـ و تبم
سوختم از عطشـــ ـ آتشــــ تو
آهـ ـ ـ جادوگر قهاريــــ بود
رمــ ـــ ــز و راز نگهتــــ
 
لحظه ايــــ زيــبـــ ـــ ــا بود...

لحـــظهــ ـــ ـ

لحظه اي که تـــــو را گـــــم کردم در خودم
عطش احساسم را درتپش هاي قلبم حس کردم
از آن لحظه تـــــو ديگر منـــــي بودي در پوســـــتي ديگر
ديگر تـــــو را نفـــــس ميـــــکشـــــيدم چون تــــــو
و انگار عشقم را تـو ميسرودي چون مــــن

بشکن آیینه ی اندوهت را...

چــه بگـــــــــويم؟تو بگــو؟
ازدلــــــــــم يـــــــــا دل تــــــــــو؟
ازتو و آن دل سنگ؟
يامنو اين دل تنـــــــــگ؟
چه بگويم که زغـم رنگ نگيرد هرگــز؟
مـن ندانــــــــــــم تــــو بگـــــو؟
تو که درآينه همتاي مني!
تــو که آن خويشـتن ديــــــروزي...
ومن آن نيمه ي ياري که مــــــرا آتش زد
اوکه انــــــدوه مــــــــــــرا ديــــــد و نمــــــانــــــد
او که فهمــــــيد نگاهــــــم و نخــــــواند
غصــــــه ي او تــــــا چنــــــد؟
اگر آن يار تو را لايـق بود:
تو نه اينجا بودي!نه دراندوه غمـــش
پس بزن شــــــيشه ي غــــــم را بشــــــکن
وبساز ازنو جام،جامي ازشيشه ي يک عمرنفيس
شيــــــشه را رنـــــــــــگ بزن از هســــــتي
نــــــ ـــ ـــه! تــــو آن را مشــــــکــــــن
شيشه ي عمرشکستن تاکي؟
غصــــــه خوردن تا چــــند؟
بس کن این غصه ی دنیایی را
بس کن این نالــــــه ی تنهـــــایی را
وبـــــخــــــند....بر همــــــه درد جــــــهان...
و بــــــخــــــند بر همــــــه زخــــــم زمیــــــن...
و بــــــمــــــان...تا ابــــــدبا دل و جان...

خاکــ ـــستر عشـــق

همچوچشمان غزالي که دل و دين بکشــد
من به ســـــوداي نگاه تو چه ويرانـــه شدم
در ســــــــراپرده ي مژگــان بلنـد نگــــــــهت
عشــــق را من نظري کردم و ديوانه شــدم
بنشين تا که نگاهي کنم ات با دل و جـــان
تاکه عاشق بشوي زلف تو را شانه شــدم
مستي ازچشم توآموخته ام بي مي وجام
وگر ازمـــــن گذري راهي ميخــــــــانه شدم
شــــــکوه کم کن زجنون دل پرمحنــت مــن
گر بخواهی تو مرا عاقــــــــل و فرزانه شــدم
با چه عشــــــــقی پر پــــرواز تو آموخت دلم
که پــــروبـال دلم سوخــــت وپروانـــــه شدم
شـــــــمع گشتی بر آغـــــوش من بی اقبال
عاقبـــــت مردم و خاکســـــتراین خانه شدم


 

مخاطب!

مخاطب من...با توام

باعشـــ ــــقی که هست و جســــ ـــمی که نیست...

مــــــ ــ ــــرا اگر نوشتی! پاکم کن!

از نو بنویس بی تابی ام را...آخـــــــــــــر

دلتنگی ام تازه تراز دیروز اســتــــــ ـــ ــ

بی قراریه دیروز کهـــنـــ ـــ ـــه شد...

دوباره هجی کن: "عشقی را که در دل پــــــــرورانــــــده ام"

 

اینچین درک کرده ای تومرا؟!؟


من تو رادرک ميکـنم امــــــــا...

تو هم ازمن نرنجی ای زیبا:
اگراز غصه های این دنیا مــــهر من کم شدو تو را ننوشــت روی گلبرگ دفتر رویا

من تو رادرک میکـنم امــــــــا...

اگر ازتو بریــــــد چشمانم تو مرا بی چرا ببخش و بـــــرو
مگو او یار بی وفای من است مگو از قلب
من تو بی پروا

من تو رادرک ميکـنم امــــــــا...

شايد اينجا کنار شيرين ها يکي از تلخي زمانه گريست 
ميروم تکيه گاه او باشم بــــی تـــــو، اما کنار او تنـــــها

من تورا درک میکـنم امــــــــا...

اگر از تو ندید چشمم مهر میروم سوی شهر رقیــب شما...

تو مرا درک کن که منتظرم
منتظر تا ببینم ازتو جفا...!چون که یاری بدون شوق مرا میکشد س
مت دختری زیبا!

مخاطب: وای برتو ای خیال لطیف...اینچنین درک کرده ای تومرا؟!!!؟؟

چندیست مرده ام!

چنديســـــت منتــــــظــــــرم...

منتظر خيالي که پرو بالش دهي بامن!

با عشــــــق...با خاطــــــره هايم...

چنديست بي تابم بي تاب تويي که نيستي!

درحالي که هستي...درخيال من درآغوش او

چنديســـــت نمــــي دانم...

چنديست ديگرهيچ چيز نمي دانم جز نبودنت را!

آن را خوب ميدانم...ميفـهــــــمـم!

اين نبودن هاي مـــ ـــمتــــ ــد...

اين نيستن هاي هــــــمراه...

اين عطش هاي بيگــــــانه...

چنديــســــت آرزويي دارم...

نه آرزوي محــــــال بودنت را

نه آرزوي محال خواستنت را

نه آرزوي.....

تنها آرزوي مردنم را...

و یک عاشقانه...

توعاشقانه ي اين لحظه هاي ناب مني
وصادقانه بگويم توآفتاب مني
ميان ظلمت شبهاي عاشقي اما
توشعله ي عشقي وليک آفتاب مني
بدون مستي وبيگانگي زهرچه غرور
درون جام،لبالب تويي،شراب مني
بدون عطر،توخوشبوترين لباس مني
دروغ نيست بگويم:که چون گلاب مني
درون آينه هستي تو،جاي پيکرمن
هميشه هستي وهرلحظه برنقاب مني

بی تو......؟؟؟

تا نوشتم "بی تو....؟!"

قلم ام میلرزید...

سخنم آخراین لحظه سکوتی میکرد...

ولبانم خشکید

من نگاهی به"تو" و "ما"کردم...

من و تو"ما"بودیم...

لیک درخاطره ها...

نقطه هاآخر مرد ونفهمید دلم

آخرجمله چه میباید بود.....

تنهایی...

رفته بودم لب جوي...
تانگاهي کنم ازشوق به زيبايي ماه
ماه زنداني ابري نگران بود هنوز...!
دلم ازشوق فرو ريخت! شکست...
چهره ي ماه بهم ريخت در آب
جوي جوشيد وخروشان شد و رفت
ومن وماه وزمين هرسه معلق بوديم...

سالها از غم عشق تو گذشت
ســــــالــها پيــــرترم ميبيني؟
بازهم محو شدم درغم خويش
سـالــــــها در به درم ميبيـني؟
خيـره در چــهره ي آيينه ي زار
ســــــالها مينــــگـرم ميبيني؟
چشمهايي که هنوزم تنهاست
سالـــــــــها منتظـرم ميبيني؟

 

نامه ای به عشق خیالی...

يک نخ ديگرکافيست براي به آتش کشيدنم
تاتوبيايي با همين سيگار به خاکستر نشسته ام...

خوشي هايت که تمام شد...
بيا...
کمي بنشين مقابلم،
بگو از نبودنت؟
بگوازنبودنم!؟
بگوازرنج هاي نداشته ات؟!
ازغصه هاي نخورده ات...
ميخواهم بدانم چقدرخوشبختي
بدون منو خاطري که ميخواستي اش
ميخواستمش...
اماتمامش کردي...
تمام شدم بي آنکه بفهمي...!
تورفتي...
تنهابهانه ات همين بود
همين که بگويي:خسته اي!!!
اماباهمه ي تلخي ات ميخواهدت...
من نه!دلم راميگويم
اين دل تنگ بي قرارم ميخواهدت...
وگرنه من خوب ميدانم که رفته اي
ميداني که...
دل است ومنطق نداشته اش...!!!