"چشمانِ راز آلودت برملا شدند"

 

پُشتِ خاک ریز تنهایی ام

آرام گرفته بودم

و خشابِ بی کسی ام را

نوازش میکردم

تا دلتنگی هایم کهنه نشود

تا گلوله هایِ سُربیِ تنم

هوای هیچ آغوشِ گرمی را نکند!
.
بی خبر از شبیخونِ سیاه چشمی بلند مو

بی خبر از نگاهی که

مین های عمل نکرده ای

به مژه های خواب آلودش بافته است

و هنگامی که پلکهایش را

با تأخیر بازوبسته میکند

دنیای مَسکوتم دچار انفجار میشود

.

حالا بر حالِ بی تابم خرده نگیر

موج این انفجارِ عظیم

عقل و هوشم را به یغما برد

که اینگونه مجنون و شوریده حال

به اسارت در آمدم!

و به عنوان متهمِ ردیف اول

پس از اعترافِ دوست داشتن ات

دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم!

.

اندکی صبر کن ماه بانو

ارتش شعرهایم

کمی خسته اند

کمی درمانده

جان که بگیرند

برای تصاحبِ آن دو چشمِ دلبر

به خط مقدم لب هایت

یورش می آورم.

.

"چشمانِ راز آلودت برملا شدند" /#علی_سلطانی

 

شبت بخیر

برایم آرزوی خواب های رنگی نکن

سیاه سفید هم باشد

به دیده منت

فقط تو را ببینم

تو را ببوسم

تو را نفس بکشم

اصلا سیاه سفید باشد

مثل فیلم های کلاسیک فرانسوی!

#علی_سلطانی

حالم دلم را چه میکنی؟

ببین عزیزم

نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند

نه هیچ چیز دیگر ،

شلوغ ترین ساعتِ روز است و مردم....! مردم را بیخیال

همچنان در پی لقمه ای نان و بوقلمون به روز مرگی گرفتارند!

البته که من هم دچارِ روزمرگی ام جانم.

کمی فرق دارد اما... بگویم برایت؟!

نگو نمیخندی که میخندی...

من در شلوغ ترین ساعتِ روز به راننده تاکسی گفتم دربست منزلِ امنِ آغوش یار...!

از شال فروش درخواستِ قرمز شالی مملو از عطر شیرین گیسویت را داشتم!

کتاب های شعر آن مردِ عینکی و کراواتی که گوشه ی پیاده رو بساط کرده بود را به تمسخر گرفتم

که کجایِ کاری!؟

من چشمانی میشناسم که شاعر تربیت میکنند!

برای کیوسکِ مطبوعاتی صدایم را بالا بردم که از کیهان تا همشهری همه را توقیف کنند

وقتی از تو برایم خبری ندارند همان بهتر که فعالیتشان متوقف شود!

در سینما قصدِ اکرانِ نگاهت را داشتم و به کافه، قهوه ای هم رنگِ گیسویت را سفارش دادم.

لحظه ای دلم خواست سر به رویِ شانه ات خستگی دَر کُنَم....

دلم خواست و فکرم رفت و از این احوال خمار شدم و تِلو خوردم

که جملگی کُنجِ پارک، ساقی را نشانم دادند...

هوا را از دماغ بیرون پرت کردم که "هه" این ساقی و بند و بساط اش به درد خودتان میخورد

ساقیِ من با بوسه ای درمان میکند حالِ دلم را...!

در نهایت روانه ی تیمارستان شدم و آنجا فهمیدند عاقل ترین دیوانه ی شهرم و رهایم کردند.

خلاصه که... .

نه جمعه است نه باران میبارد نه آسمان ابری ست نه هوا خیلی دلبری می کند نه هیچ چیزِ دیگر

شلوغ ترین ساعت روز است و من منِ حال خراب دلم تو را میخواهد...

ساقیِ من ، با بوسه ای درمان میکنی حالِ دلم را...؟ .

#علی_سلطانی

 

به نام خدا

 

قلمت را بردار و  بنویس
کمی بالاتر
بالاتر از آن خط کشی های سیاه
بالاتر از آن خط های ممتد
کمی بالاتر
آن گوشه سمت" راست"
بنویس:


به نام خدا
#علی_سلطاني

در پس کوچه های این شهر که قدم میزنم ...
خانه هایی هستند که با دیدنشان پر از قصه میشوم ...پر از داستان...
شیرینی تولد تا تلخی مرگ..
لحظات به دل نشین آمدن تا لحظات غم انگیز رفتن...
و هنگامی که بی تفاوت در حال عبور کردنی گویی صدایت میزنند.....
که هههااای رهگذر ...به کجا چنین شتابان؟؟؟
صبر کن....پایان این همه سرعت و عجله تو برای رسیدن این جاست ....
در دل من...خاطره ای خواهی شد در پس کوچه های این شهر شلوغ.....
که از کنارت میگذرند....فقط خاطره ای خواهی شد و بس.... #علي_سلطاني

قهوه ات را تنها بنوش،#قدمهایت را تنها بزن،#تاتر و #سینما را تنها برو
خلاصه که درپوش بگذار بر روی احساساتت
وقتی هنوز مطمئن نیستی چقدر اهل خطر کردنی!!
عشق خطر میخواهد!!
#علی_سلطاني

صبح شده  تو خوابيدي ، كنار من ، روي دست من و من نفسهايت را مي شمارم.
تو را بو مي كنم ، من تو را نفس مي كشم .
هيچ دليلي براي امروز نيست، ب جز تو.
به امید این چنین روزی

...

...

...

آدمها!!!

ساعت شنی نیستند که سر وتهشان  کنیم دوباره از اول شروع شوند

آدمها!!!!

گاهے تمام می شوند... مواظب دل آدمها باشیم...

شهریار

 

 

بی‌ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی
چون بهاران میرسد با من خزانی میکند

طفل بودم دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند

می‌رسد قرنی به پایان و سپهر بایگان
دفتر دوران ما هم بایگانی می‌کند

شهریارا گو دل از ما مهربانان مشکنید
ور نه قاضی در قضا نامهربانی میکند