"چشمانِ راز آلودت برملا شدند"
پُشتِ خاک ریز تنهایی ام
آرام گرفته بودم
و خشابِ بی کسی ام را
نوازش میکردم
تا دلتنگی هایم کهنه نشود
تا گلوله هایِ سُربیِ تنم
هوای هیچ آغوشِ گرمی را نکند!
.
بی خبر از شبیخونِ سیاه چشمی بلند مو
بی خبر از نگاهی که
مین های عمل نکرده ای
به مژه های خواب آلودش بافته است
و هنگامی که پلکهایش را
با تأخیر بازوبسته میکند
دنیای مَسکوتم دچار انفجار میشود
.
حالا بر حالِ بی تابم خرده نگیر
موج این انفجارِ عظیم
عقل و هوشم را به یغما برد
که اینگونه مجنون و شوریده حال
به اسارت در آمدم!
و به عنوان متهمِ ردیف اول
پس از اعترافِ دوست داشتن ات
دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم!
.
اندکی صبر کن ماه بانو
ارتش شعرهایم
کمی خسته اند
کمی درمانده
جان که بگیرند
برای تصاحبِ آن دو چشمِ دلبر
به خط مقدم لب هایت
یورش می آورم.
.
"چشمانِ راز آلودت برملا شدند" /#علی_سلطانی