با تو از ناب ترین لحظه سخن خواهم گفت
دوستت خواهم داشت ، هیچ میدانی چیست ؟
لحظه ای نیست که در خاطر من یاد تو نیست
. . .
دل تنگم و جز روی خوشت در نظرم نیست
در گیتی و افلاک به جز تو قمرم نیست
با عشق تو شب را به سحر گاه رسانم
بی لذت دیدار تو شب را سحرم نیست

دستـــــــانت را در برابرم مـــــشت میکنی
و مــــــیپرسی:
گــــل یا پـــــوچ؟
و من در دل میـــــــگویم:
فــــقط دســـــتانـــت

از خدا دیگر هیچ نمیخواهم ، دیگر هیچ آرزویی ندارم ،
رویایم را میخواستم که به آن رسیدم ، دنیا را میخواستم که آن را به دست آوردم ،
رویایی که همان دنیای من است،
و تویی که همان دنیای من


توضیح نمی خواهد
تمام خواهش
من یک جمله کوتاه است:
دلی که به تو سپرده ام ، به غم مسپار . . .
من عاشق آن دیده چشمان سیاهمبیهوده چه گویم که پریشان نگاهمگر مستی
چشمان سیاه تو گناه استمن طالب آن مستی و خواهان گناهموقـتـی حـس میکـنم
جآیــی در ایــن کرِه ی خآڪـی
تــو نفس میکــشــی و مـن
! از هــمآטּ نفـس هآیتـــ ،،، نفس میکشم
!!! تـو بــآش
... هـوآیتـــ ! بـویـتـ ! برآی زِنده ماندنم ڪـآفـــی است
