پاساژ
دلش يك مغازه ي عطاري مي خواست گرچه هيچكس در خانواده ي بزرگ آن ها عطار نبود . پدربزرگ مادري اش انبارداربود و گاراژ بزرگ حاج حسين توكلي معروف را يكه مي گرداند و پدر پدرش عتيقه فروش وسرش با كاسه و كوزه هاي رنگي نگين كوب شده ي عهدعتيق ، گرم . چلچراغ مسجدها را سوارمي كرد و جام ها و گلاب پاش هاي دربار قاجار و آينه شمعدان هاي حرمسراي شاه عباش را مي فروخت به نو كيسه هاي خل مشنگ خيابان هاي بالاي شهر و يك بار هم عكس پدرش را با آن سبيل هاي ازبنا گوش در رفته و چشم هاي درخشان درشت و شمشيري كه پر شالش بسته بود ، قالب كرده بود به يكي از همين تازه به دوران رسيده هاي تهراني ، جاي عكس امير كبير. بعدها هم هرچه مردنگي و شمعدان هاي پايه تراش و جام هاي كوتاه و بلند زرنشان بود را به ارث گذاشته بود براي پسرش .
پدر هم دو مغازه داشت ته يكي از پاساژهاي دوطبقه رو باز خيابان مركزي شهر كه مي گفتند ارث عمويش بوده از خوش شانسي پدر كه عمو، اجاق كور بوده و او هم يكي از همين مغازه ها را كرده بودعتيقه فروشي ازآنچه پدرش برايش گذاشته بود و يكي هم پاتوق هم پياله اي ها و بعدها هم همين پاتوق شده بود بنگاه معاملاتي رضا . عكس سیاه و سفید رضا شاه و پسرش را هم چسبانده بود بالای کاسه و کوزه ها كه انگار رسم آن روزها بود .
دورتا دور پاساژ مغازه بود به قواره ی مغازه هاي پدر . سلماني احمد رشتي . پارچه فروشي آور، ساعت سازي حسيني ، برنج فروشي مظفري ، شلوار دوزي شريفي ، قاب سازي جلوه ، توليدي پوشاك يوسف ، اغذيه داريوش و طبقه دوم كه بورس خياط ها بود وسه كنج پاساژ يك مغازه ي كوچك عطاري كه سر درش نوشته بود عطاري شگفت انگيز.
تابستان ها ، مغازه دارها پسرهايشان را مي آوردند وردستشان . او هم تابستان ها مي شد پسر پدرش ! موهايش را همين احمد رشتي كوتاه كوتاه مي كرد و شلوارجين پاچه گشاد و بلوز آستين كوتاه و كتاني سفيد مي پوشيد وچه پسري مي شد ،هم اوكه پدرآرزويش را داشت و هر سه بار، بچه ها دختر شده بودند به فاصله ي سه سال و دوازده سال بعد او و بعدها هم كه پدر،هشتاد سالگي آلزايمر گرفته بود ، هر روز گله مي كرد و مي گفت : " خانوم اين پسره چرا سري به ما نمي زنه ؟"
همان تابستان ها ، يك پاساژ بود و هفت هشت تا پسر ده دوازده ساله و فقط او كه دختر بود . بيژن و كامران و حسين و يونس و محمد و مابقي و يكي هم سعيد كه پسر حاج حسن عطار بود و از همه ي پسرها سر .
از بس كه پدرش هي مي گفت به آن كاسه نخوري و حواست به آن كوزه ها باشد و آن حباب ها نازك اند و دستت را جمع كن و پايت را پس بكش ، مچاله مي شد ميان شكستني ها و يك روز كه حاج حسن ديده بودش ، دلش سوخته بود و به پدرش گفته بود : " دخترك را بفرست پيش من ، ادويه ها را بشناسد بهتر به كارش مي آيد تا سوروسات اشراف زاده ها را ! " پدر هم از خدا خواسته .
حاج حسن مهربان بود لنگه ي پدرش . او را روي صندلي چوبي لهستاني پشت پيشخوان مي گذاشت تمام قد . مشتري ها بيشتر زن هاي بزك كرده بودند و گاهي همراهشان دختر بچه هاي نق نقو با كفش هاي تق تقي و دامن هاي قري و موهاي بافته كه او بدش مي آمد و دلش مي خواست مثل پسرها باشد كه بود . عطر دارچين و زردچوبه و فلفل سياه و هل كوبيده و زعفران ساييده غوغا مي كرد . جدا كردن پاكت ها ي كوچك كاهي چسبيده به هم ، كار سعيد بود و گاهي كه حاج حسن رفته بود رفع حاجت، او و سعيد دو تا را مي تركاندند و پاكت هاي ته در رفته را مي گذاشتند لاي پاكت هاي ديگر تا مگر يك روز حاج حسن نفهمد و هر چه تويش مي ريزد از زير بريزد كه يك روز نفهميده بود و خاكشيرها ريخته بود كف مغازه و آن ها ريز ريزخنديده بودند . سعيد هم مهربان بود عينهو پدرش . مي خواست اداي مردها را در آورد ، كم حرف بزند كه نمي توانست و كم بخندد كه نمي توانست ، اما خوب پشت او در مي آمد جلوي پسرهاي ديگر و خوب هم مي توانست .
الله اكبرموذن مسجد حاج عباس كه بلند مي شد ، پدرش و هم پاساژي ها دست نمازشان را گرفته بودند و درك ها را كشيده بودند و پدرش او را با سعيد روانه مي كرد خانه كه آن سمت خيابان بود ، پيچ دوم كوچه ي شيباني .
صبح تا ظهر تابستان ها ي هفت تا ده سالگي اش اين بود و همه شد خاطره و چسبيد به سلول هاي مياني مغزش تا آخرعمر، از شكستن ظرف زردچوبه و دزديدن قند و چايي براي علي فلجه ي كوچه ي شيباني و دست رشته كردن برس هاي بساط واكس پسر احمد رشتي و دست انداختن بيژن ،پسرخله ي مظفري برنج فروش و قفل كردن دردستشويي روي شريفي عنق و خوردن چاي دارچين هاي شيرين با نون قندي هاي حاج شكوفه ، كنج مغازه ي عطاري حسن آقا ودوست داشتن سعيد و هر چه بوي خوش ادويه .
وصبح تا ظهر دو سه تابستان بعدتر از آن سال ها كه هيكلش ديگر مثل پسرها نبود و به قول بي بي نرگس خاتون ، خانمي شده بود براي خودش ، بُق مي كرد كنج اطاق وهي غرمي زد و هي دلش مي خواست خانوم نباشد كه نمي شد .
******************************
همسرش آخرين ميخ را هم كوبيد. چهل و چهار قفسه ي چوبي يك اندازه . شيشه ي ادويه ها را به ترتيبي كه خودش دوست داشت توي قفسه ها چيد ، اول دارچين و بعد هل ، سومين قفسه شيشه ي بهار نارنج و چهارمي فلفل سياه وبعدي آويشن و يكي هم گل ختمي و الي آخر . پيش خوان را با دستمال پاك كرد . روپوش سفيدي پوشيد . ترازو را امتحان كرد ، دقيق بود . همسرش كه خداحافظي كرد و رفت ، نشست روي صندلي ارج قديمي ، منتظر مشتري .
نگاهي به اطراف انداخت . همه چيز همان طور بود كه آرزويش را داشت . يك مغازه ي كوچك با ديواركوب هاي چوبي و چند چراغ نه چندان پر نور و ميز گرد كارهندوستان با پايه هاي تراش خورده سه گوش مغازه و رويش ترمه ي يزد و سيني و شش استكان با گالش هاي نقره و قوري و قندان قديمي نقش شاه عباسي ، باب تزيين ، به ياد پدر .
چند صندلي لهستاني كه همسرش از جمعه بازارپاساژهاي خيابان منوچهري تهران خريده بود به سفارش او و به رديف چيده براي مشتريان و به ديوار روبرو ، تابلويي بزرگ با قاب طلايي آويزان كه رويش خواص چند ادويه را نوشته بود با خط خوش .
چقدر دلش مي خواست آباژور زرد قديمي و كاناپه ي سياه چرمي اش را هم جايي از مغازه جا مي داد كه نمي شد . چشم گرداند روي قفسه ها ، رنگ ها و عطرها را چند باره بلعيد ، توي همان صندلي ارج قديمي فرورفت و چشم دوخت به حباب زرد رنگ بالاي سرش ، همه چيز را مرور كرد . فلفل ، محرك گردش خون ، خواب آرام و خوب با جوز هندي ،رفع افسردگي با زعفران ، زنجبيل ، ضد سرفه و الاآخر .سال ها خوانده بود و درس گرفته بود و امتحان پس داده بود و توي عطاري هاي شهر سرك كشيده بود و گاهي شاگردي هم كرده بود دور از چشم پدر .
چشم هايش را به هم فشرد و بازكرد و شروع كرد پي در پي پلك زدن ، دوباره آن ها را بست ، بازي اش گرفته بود ، دلش مي خواست ميان نور آبي روشني كه ته چشم هاي بسته اش مي چرخيد، آن سال ها را ببيند . سال هاي پسربچه گي اش .
پدر كه حالا خانه نشين شده بود و درد زانو از پايش انداخته بود و هرچه عتيقه مانده بود برايش ، چپانده بود توي يكي از اطاق هاي خانه و هر دو مغازه را به اجاره داده بود .
دور و نزديك ، خبر اهالي پاساژ را داشت تا همين چند سال پيش و شنيده بود كه احمد رشتي ، عقلش را از دست داده و توي كوچه پس كوچه هاي پشت شاه چراغ گدايي مي كند و از آن طرف محمد ، پسر بزرگش ، خط توليد معروف ترين كفش طبي ايراني را از آن خود كرده ، شريفي عنق را سكته مغزي سال ها توي بستر انداخته بود و بيژن ، پسر خله ي مظفري كه پانسيونش كرده بودند توي يكي از مدارس شبانه روزي انگليس ، همان سال اول مننژيت از پا درآورده بود و برادران طاووس فر قاب سازي جلوه ،كوچ كرده بودند پايتخت و آور پارچه فروش جهود هم رفته بود خيابان هاي بالاي شهر و كارو بارش سكه شده بود .
چشم هايش را باز كرد ، انگار همه را به خواب ديده بود . چقدر خسته بود ، دوندگي هاي چند ماهه براي خريد و اخذ جواز و راه اندازي مغازه و تلاش براي تهيه انواع ادويه از بنك دارهاي معتبر و شهرهاي دورو نزديك و هزارببرو بيار و بردار و بگذار ديگر نفسش را بريده بود .
دوباره چشم هايش را بست . پيش بيني هاي بدبينانه آزارش مي داد . اگرهيچ مشتري نداشت ، اگر كارو بارش نمي گرفت ، اگر همه چيز روي دستش مي ماند . چقدر با همه كل كل كرده بود سر همين مغازه ي عطاري .
دلش چاي دارچين مي خواست ، هنوز بساط چايي نداشت . آب دهانش را قورت داد و چاي دارچين و نون قندي آن سال ها را مزه كرد . كاش حاج حسن بودش و دلگرمي اش مي شد. مثل همان سال ها كه ديگر او خانمي شده بود براي خودش ، همان سال هاي اول دانشگاه كه بعد از كلاس هاي خسته كننده ، خودش را مي رساند به پاساژ و سايه مي شد و از مقابل همه ي آن آدم هاي سال هاي پسر بچه گي اش مي گذشت و آرام مي خزيد توي مغازه ي حاج حسن به عشق عطر و بوي ادويه ها و شايد اقبال ديدن هم بازي سال هاي بچگي اش . پيرمرد با صبوري تركيب و خواص ادويه ها را برايش مي گفت و حتي سفارش او را كرده بود انگار به هر چه عطار بود توي شهر . پيرمرد حال ناخوش بود به واسطه ي درد كليه و البته مي گفت كه همه چيزروبراه است الا دلتنگي اش براي سعيد كه رفته بود به قول خودش فرنگ تا پزشك شود و بعدها كه حاج حسن ، خانه و مغازه و همه هستي و هرچه ادويه خوش رنگ و بو داشت را پول كرده بود و ريخته بود توي جيب بدهكارهاي داماد و پسر بزرگش كه ورشكست كرده بودند پاي يك مشت دم و دستگاه هاي پزشكي وارداتي و پيرمرد را خانه نشين كرده بودند ، با چندر غاز پول سود بانكي از ته مانده ي زندگي اش كه چپانده بود توي يكي از بانك هاي خصوصي ، ديگر او را نديده بود و چقدر دلش برايش تنگ مي شد ، به اندازه ي دلتنگي اش براي سال هاي پسربچه گي و سرخوشي هاي بي حدش .
چشم هايش را باز كرد و تا خواست سعيد را ميان نورهاي آبي آن سال ها پيدا كند ، صداي زنجيرهاي آويزان درب ورودي ا زجا پراندش ، اولين مشتري و كمي بعد دومين و چيزي طول نكشيد كه يكي با صداي بلند گفت : " خانوم شاگرد بگير، اين طور كارت نمي شه ها ! " روي برگرداند و همسرش را ديد با جعبه ي بزرگ شيريني .
*****************************************
- احتياط كنيد .
همانطور كه روي چارپايه بود سرش را برگرداند و يك لحظه صاحب صدا را ديد ، مردي ميان سال و قد بلند با پيراهن و شلوار يك دست سياه و ريش چند روز نتراشيده .
از روي چهار پايه پايين آمد و خودش را پشت پيش خوان رساند و گفت : " در خدمتم "
مرد روزنامه و دسته اي كاغذ گلاسه كه گرد پيچيده شده بود ، را روي پيش خوان گذاشت و نگاهش چرخيد روي قفسه ها و گفت :
- همين ؟
همانطور كه سعي مي كرد خستگي و درد دندان چند روزه را فراموش كند ، لب هايش را روي هم فشرد و چشم هايش را ريز كرد و گفت :
- منظورتون چيه از همين ؟
مرد دوباره نگاهي به قفسه ها كرد و گفت :
روي شيشه ي مغازه نوشته ايد ، عطاري شگفت انگيز . منظورتون از شگفت انگيز اين چند قلم ادويه ي معمولي ست ؟
از گستاخي مرد عصباني شده بود ، همانطور كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند ، گفت :
- خير . منظورم از شگفت انگيز عطر و رنگ و خواص ادويه هاست كه اگر كمي شناخت از آن ها داشتيد علت انتخاب نام مغازه را درك مي كرديد . در هر صورت اگر بازرس صنف عطاران هستيد بگويم كه نام مغازه و مديريتش ، هر دو مجوز رسمي دارند و اگر هم خريدار هستيد ، بفرماييد وگرنه من بسيار گرفتارم .
مرد لحن تمسخر آميز او را نديده گرفت و با لبخند نيمه اي ، آرام گفت :
جسارت مرا ببخشيد . بازرس نيستم . خريدارم و فقط كمي هل مي خواستم و گل بهار نارنج و يك كيلو چاي اعلاي بي عطر . البته كمي هم چوب دارچين .
از رفتار خودش پشيمان شده بود . در طول ۱۸ ماهي كه مغازه دار بود ، پيش نيامده بود كه با تندي و تمسخر مشتري اش را برنجاند . ادويه ها را با دقت توي پاكت هاي كاهي ريخت و سرشان را با منگنه دوخت و همه را توي كيسه ي پلاستيكي بزرگي كه رويش نام و آدرس عطاري نوشته شده بود ، جاي داد . تمام مدت حواسش پيش مرد بود كه اول خواص ادويه ها را توي قاب طلايي خواند و بعد كنار ميز كار هندوستان ايستاده و با دقت به ظرف هاي عتيقه نگاه مي كرد .
- بفرماييد . هرچه خواسته بوديد . و البته به علاوه ي يك عذر خواهي بابت رفتارم . راستش چند روزي است دندان درد امانم را بريده .
- مهم نيست . من هم كم فضول نيستم .
و منتظر جوابي نشد و همين كه خواست از در مغازه بيرون برود برگشت و گفت :
- راستي ! خواص شش ادويه را نوشته ايد ، روي همان قاب طلايي آويزان . يادتان باشد ما هفت ادويه ي شگفت انگيز داريم ، شما شاخه ي ميخك را فراموش كرده ايد، براي رفع درد دندان معجزه مي كند و با همان لبخند نيمه ، بي درنگ خداحافظي كرد و رفت .
مرد كه رفت نگاهش چرخيد روي تابلو و زمزمه كرد : زردچوبه. فلفل سياه ،. فلفل قرمز ، زنجبيل ، دارچين ، و زعفران . توي دفترچه ي قرمز رنگ روي پيش خوان يادداشت كرد: شاخه ي ميخك .
دستي روي گوشه ي راست دهانش كشيد و چند بار دوراني چرخاند براي تسكين درد دندان . نگاهي به ساعت انداخت . با عجله روپوشش را درآورد . ترازو را خاموش كرد و همان طور كه داشت پيشخوان را مرتب مي كرد آه از نهادش بلند شد . مرد روزنامه و كاغذ گلاسه ها را جا گذاشته بود . لب پايينش را خورد و آهي كشيد . كيف دستي اش را روي كولش انداخت و با عجله روزنامه و كاغذها را برداشت تا زير پيش خوان جا دهد . صداي زنجيرها ي در ورودي حواسش را از كاغذها گرفت و هر آنچه دستش بود پخش شد روي زمين .
باورش نمي شد . روي زمين دورتا دورش حاج حسن عطار بود چسبيده سمت چپ كاغذهاي سياه . يكي از كاغذها را برداشت . از پشت پيش خوان بيرون آمد ، نشست روي صندلي لهستاني .چشم هايش را بست :
احمد رشتي موهايش را تيغ انداخته بود ، پدرش لاله هاي قرمز را روي پايه شمعدان ها جفت مي كرد ، آور پارچه فروش نشسته بود روي چارپايه بساط واكس پسر احمد رشتي و پسرك شكار بود كه كارش را كساد كرده مرديكه ي جهود . بيژن ، پسر خله ي مظفري برنج فروش ، سرآستينش را مي جويد . سعيد با جارو، زردچوبه ها و خرده شيشه ها را مي چپاند زيرپايه هاي پيشخوان ، او تند تند قندهاي اضافه را توي جييب هایش مي ريخت براي علي فلجه ي كوچه ي شيباني . درك ها آوارمي شدند با صداي موذن مسجد حاج عباس . باد تند پاييز برگ هاي تك درخت چنار را كپه می کرد سه گوش پاساژ ، تنگ عطاري .
چشم هايش را باز كرد ، زنجيرهاي درورودي هنوز تكان مي خوردند .
سفر به خيرE.T