پاساژ

 

           دلش يك مغازه ي عطاري مي خواست گرچه هيچكس در خانواده ي بزرگ آن ها عطار نبود . پدربزرگ مادري اش انبارداربود و گاراژ بزرگ حاج حسين توكلي معروف را يكه مي گرداند و پدر پدرش عتيقه فروش وسرش با كاسه و كوزه هاي رنگي نگين كوب شده ي عهدعتيق ، گرم . چلچراغ مسجدها را سوارمي كرد و جام ها و گلاب پاش هاي دربار قاجار و آينه شمعدان هاي حرمسراي شاه عباش را مي فروخت به نو كيسه هاي خل مشنگ خيابان هاي بالاي شهر و يك بار هم عكس پدرش را با آن سبيل هاي ازبنا گوش در رفته و چشم هاي درخشان درشت و شمشيري كه پر شالش  بسته بود ، قالب كرده بود به يكي از همين تازه به دوران رسيده هاي  تهراني ،  جاي عكس امير كبير. بعدها هم هرچه مردنگي و شمعدان هاي پايه تراش  و جام هاي كوتاه و بلند زرنشان بود را به ارث گذاشته بود براي پسرش  .

           پدر هم دو مغازه  داشت ته يكي از پاساژهاي دوطبقه رو باز خيابان مركزي شهر كه مي گفتند ارث عمويش بوده از خوش شانسي پدر كه عمو، اجاق كور بوده و او هم  يكي از همين مغازه ها  را كرده بودعتيقه فروشي ازآنچه پدرش برايش گذاشته بود  و يكي هم  پاتوق هم پياله اي ها و بعدها هم همين پاتوق شده بود بنگاه معاملاتي رضا . عكس سیاه و سفید رضا شاه و پسرش را هم چسبانده بود بالای کاسه و کوزه ها كه انگار رسم آن روزها بود . 

          دورتا دور پاساژ  مغازه بود به  قواره ی  مغازه هاي پدر . سلماني احمد رشتي . پارچه فروشي آور، ساعت سازي حسيني ، برنج فروشي مظفري ، شلوار دوزي شريفي ، قاب سازي جلوه ، توليدي پوشاك يوسف ، اغذيه داريوش و طبقه دوم كه بورس خياط ها بود وسه كنج پاساژ يك مغازه ي كوچك عطاري كه سر درش نوشته بود عطاري شگفت انگيز.

         تابستان ها ، مغازه دارها پسرهايشان را مي آوردند وردستشان . او هم تابستان ها مي شد پسر پدرش ! موهايش را همين احمد رشتي كوتاه كوتاه مي كرد و شلوارجين پاچه گشاد و بلوز آستين كوتاه و كتاني سفيد مي پوشيد وچه پسري مي شد ،هم اوكه پدرآرزويش را داشت و هر سه بار، بچه ها دختر شده بودند به فاصله ي سه سال و دوازده سال بعد او و بعدها هم كه پدر،هشتاد سالگي آلزايمر گرفته بود ، هر روز گله مي كرد و مي گفت : " خانوم اين پسره چرا سري به ما نمي زنه ؟"

         همان تابستان ها ،  يك پاساژ بود و هفت هشت تا پسر ده دوازده ساله و فقط او كه دختر بود . بيژن و كامران و حسين و يونس و محمد و مابقي و يكي هم  سعيد كه پسر حاج حسن عطار  بود و از همه ي پسرها سر .

         از بس كه پدرش هي مي گفت  به آن كاسه نخوري و حواست به آن كوزه ها باشد و آن حباب ها نازك اند  و دستت را جمع كن و پايت را پس بكش  ، مچاله مي شد ميان شكستني ها و يك روز كه حاج حسن ديده بودش ، دلش سوخته بود و به پدرش گفته بود : " دخترك را بفرست پيش من ، ادويه ها را بشناسد بهتر به كارش مي آيد تا سوروسات اشراف زاده ها را ! "  پدر هم از خدا خواسته . 

             حاج حسن مهربان بود لنگه ي پدرش . او را روي صندلي چوبي لهستاني پشت پيشخوان مي گذاشت تمام قد . مشتري ها بيشتر زن هاي بزك كرده بودند و گاهي  همراهشان دختر بچه هاي نق نقو با كفش هاي تق تقي و دامن هاي قري و موهاي بافته كه او بدش مي آمد و دلش مي خواست مثل  پسرها باشد كه بود . عطر دارچين و زردچوبه و فلفل سياه و هل كوبيده و زعفران ساييده غوغا مي كرد . جدا كردن پاكت ها ي كوچك كاهي چسبيده به هم ، كار سعيد بود  و گاهي كه حاج حسن رفته بود رفع حاجت، او و سعيد دو تا را مي تركاندند و پاكت هاي ته در رفته را مي گذاشتند لاي پاكت هاي ديگر تا مگر يك روز حاج حسن نفهمد و هر چه تويش مي ريزد از زير بريزد كه يك روز نفهميده بود و خاكشيرها ريخته بود كف مغازه و آن ها ريز ريزخنديده بودند . سعيد هم مهربان بود عينهو پدرش . مي خواست اداي مردها را در آورد ، كم حرف بزند كه نمي توانست و كم بخندد كه نمي توانست ، اما خوب پشت او در مي آمد جلوي پسرهاي ديگر و خوب هم مي توانست .

          الله اكبرموذن مسجد حاج عباس  كه بلند مي شد  ، پدرش و هم پاساژي ها دست نمازشان را گرفته بودند و درك ها را كشيده بودند  و پدرش او را با سعيد روانه مي كرد خانه كه آن سمت خيابان بود ، پيچ دوم كوچه ي شيباني .

        صبح تا ظهر تابستان ها ي هفت تا ده سالگي اش اين بود و  همه شد خاطره و چسبيد به سلول هاي مياني مغزش تا آخرعمر، از شكستن ظرف زردچوبه و دزديدن قند و چايي براي علي فلجه ي كوچه ي  شيباني و دست رشته كردن برس هاي بساط واكس پسر احمد رشتي و دست انداختن بيژن ،پسرخله ي  مظفري برنج فروش و قفل كردن دردستشويي روي شريفي عنق  و خوردن چاي دارچين هاي شيرين با نون قندي هاي حاج شكوفه ، كنج مغازه ي عطاري حسن آقا ودوست  داشتن سعيد و هر چه بوي خوش ادويه .

          وصبح تا ظهر دو سه تابستان بعدتر از آن سال ها كه هيكلش ديگر مثل پسرها نبود و به قول بي بي نرگس خاتون ،  خانمي شده بود براي خودش ، بُق مي كرد كنج اطاق وهي غرمي زد و هي دلش مي خواست خانوم نباشد كه نمي شد .

******************************

        

          همسرش آخرين ميخ را هم كوبيد. چهل و چهار قفسه ي چوبي يك اندازه . شيشه ي ادويه ها را به ترتيبي كه خودش دوست داشت توي قفسه ها چيد  ، اول دارچين و بعد هل ، سومين قفسه شيشه ي بهار نارنج و چهارمي فلفل سياه وبعدي آويشن و يكي هم گل ختمي و الي آخر . پيش خوان را با دستمال پاك كرد . روپوش سفيدي پوشيد . ترازو را امتحان كرد ، دقيق بود . همسرش كه خداحافظي كرد و رفت ، نشست روي صندلي ارج قديمي ، منتظر مشتري .

          نگاهي به اطراف انداخت . همه چيز همان طور بود كه آرزويش را داشت . يك مغازه ي كوچك با ديواركوب هاي چوبي و چند چراغ نه چندان پر نور و ميز گرد كارهندوستان با پايه هاي تراش خورده سه گوش مغازه  و رويش ترمه ي يزد و سيني و شش استكان با گالش هاي نقره و قوري و قندان قديمي  نقش شاه عباسي ، باب تزيين ، به ياد پدر .

          چند صندلي لهستاني كه همسرش از جمعه بازارپاساژهاي خيابان منوچهري تهران خريده بود به سفارش او و به رديف چيده  براي مشتريان و به ديوار روبرو ، تابلويي بزرگ با  قاب طلايي آويزان كه رويش خواص چند ادويه را نوشته بود با خط خوش  .

          چقدر دلش مي خواست آباژور زرد قديمي و كاناپه ي سياه چرمي اش  را هم جايي از مغازه جا مي داد كه نمي شد . چشم گرداند روي قفسه ها ، رنگ ها و عطرها را چند باره بلعيد ، توي همان صندلي ارج قديمي فرورفت و چشم دوخت به حباب زرد رنگ بالاي سرش ، همه چيز را مرور كرد . فلفل ،  محرك گردش خون ، خواب آرام و خوب با جوز هندي ،رفع افسردگي با زعفران ، زنجبيل ، ضد سرفه و الاآخر .سال ها خوانده بود و درس گرفته بود و امتحان پس داده بود و توي عطاري هاي شهر سرك كشيده بود و گاهي شاگردي هم كرده بود دور از چشم پدر .

          چشم هايش را به هم فشرد و بازكرد و شروع كرد پي در پي پلك زدن ، دوباره آن ها را بست ، بازي اش گرفته بود ، دلش مي خواست ميان نور آبي روشني كه ته چشم هاي بسته اش مي چرخيد، آن سال ها را ببيند . سال هاي  پسربچه گي اش .

          پدر كه حالا خانه نشين شده بود و درد زانو از پايش انداخته بود و هرچه عتيقه مانده بود برايش ، چپانده بود توي يكي از اطاق هاي خانه و هر دو مغازه را به اجاره داده بود .

           دور و نزديك ، خبر اهالي پاساژ را داشت تا همين چند سال پيش و شنيده بود كه احمد رشتي ، عقلش را از دست داده و توي كوچه پس كوچه هاي پشت شاه چراغ گدايي مي كند و از آن طرف محمد ، پسر بزرگش ، خط توليد معروف ترين كفش طبي ايراني را از آن خود كرده ،  شريفي عنق را سكته مغزي سال ها توي بستر انداخته بود و بيژن ، پسر خله ي مظفري كه پانسيونش كرده بودند توي يكي از مدارس شبانه روزي انگليس  ، همان سال اول مننژيت از پا درآورده بود و برادران طاووس فر قاب سازي جلوه ،كوچ كرده بودند پايتخت و آور پارچه فروش جهود هم رفته بود خيابان هاي بالاي شهر و كارو بارش سكه شده بود .

           چشم هايش را باز كرد ، انگار همه را به خواب ديده بود . چقدر خسته بود ، دوندگي هاي چند ماهه  براي خريد و اخذ جواز و راه اندازي مغازه و تلاش براي تهيه انواع ادويه از بنك دارهاي معتبر و شهرهاي دورو نزديك  و هزارببرو بيار و بردار و بگذار ديگر نفسش را بريده بود .

          دوباره چشم هايش را بست . پيش بيني هاي بدبينانه آزارش مي داد . اگرهيچ مشتري نداشت ، اگر كارو بارش نمي گرفت ، اگر همه چيز روي دستش مي ماند . چقدر با همه كل كل كرده بود سر همين مغازه ي عطاري .  

          دلش چاي دارچين مي خواست ، هنوز بساط چايي نداشت . آب دهانش را قورت داد و چاي دارچين و نون قندي آن سال ها را مزه كرد . كاش حاج حسن بودش و دلگرمي اش مي شد. مثل همان سال ها كه ديگر او خانمي شده بود براي خودش ، همان سال هاي اول دانشگاه كه بعد از كلاس هاي خسته كننده ، خودش را مي رساند به پاساژ و سايه مي شد و از مقابل همه ي آن آدم هاي سال هاي پسر بچه گي اش مي گذشت و آرام مي خزيد توي مغازه ي حاج حسن به عشق عطر و بوي ادويه ها و شايد اقبال  ديدن هم بازي سال هاي بچگي اش . پيرمرد با صبوري  تركيب و خواص ادويه ها را برايش مي گفت و حتي سفارش او را كرده بود انگار به هر چه عطار بود توي شهر . پيرمرد حال ناخوش بود به واسطه ي درد كليه و  البته مي گفت كه همه چيزروبراه است الا دلتنگي اش براي سعيد كه رفته بود به قول خودش فرنگ تا پزشك شود و بعدها كه حاج حسن  ، خانه و مغازه و همه هستي و هرچه ادويه خوش رنگ و بو داشت را پول كرده بود و ريخته بود توي جيب بدهكارهاي داماد و پسر بزرگش كه ورشكست كرده بودند پاي يك مشت دم و دستگاه هاي پزشكي وارداتي و پيرمرد را خانه نشين كرده بودند ، با چندر غاز پول سود بانكي از ته مانده ي زندگي اش كه چپانده بود توي يكي از بانك هاي خصوصي ، ديگر او را نديده بود و چقدر دلش برايش تنگ مي شد ،  به اندازه ي دلتنگي اش براي سال هاي پسربچه گي و سرخوشي هاي بي حدش .  

          چشم هايش را باز كرد و تا خواست سعيد را ميان نورهاي آبي آن سال ها پيدا كند ،  صداي زنجيرهاي آويزان درب ورودي ا زجا پراندش ، اولين مشتري و كمي بعد دومين و چيزي طول نكشيد كه يكي با صداي بلند گفت : " خانوم شاگرد بگير، اين طور كارت نمي شه ها ! " روي برگرداند و همسرش را ديد با جعبه ي بزرگ شيريني .

             *****************************************

        - احتياط كنيد .

          همانطور كه روي چارپايه بود سرش را برگرداند و يك لحظه صاحب صدا را ديد ، مردي ميان سال و قد بلند با پيراهن و شلوار يك دست سياه و ريش چند روز نتراشيده .

        از روي چهار پايه پايين آمد و خودش را پشت پيش خوان رساند و گفت : " در خدمتم "

        مرد روزنامه و  دسته اي كاغذ گلاسه  كه گرد پيچيده شده بود ، را روي پيش خوان گذاشت و  نگاهش چرخيد روي قفسه ها و گفت :

          - همين ؟

           همانطور كه سعي مي كرد خستگي و درد دندان چند روزه را فراموش كند  ، لب هايش را روي هم فشرد  و چشم هايش را ريز كرد و گفت :

         -  منظورتون چيه از همين  ؟

           مرد دوباره نگاهي به قفسه ها كرد و گفت :

           روي شيشه ي مغازه نوشته ايد ، عطاري شگفت انگيز . منظورتون از شگفت انگيز اين چند قلم ادويه ي معمولي ست ؟

           از گستاخي مرد عصباني شده بود ، همانطور كه سعي مي كرد خونسردي اش را حفظ كند ، گفت :

          -  خير . منظورم از شگفت انگيز عطر و رنگ و خواص ادويه هاست كه اگر كمي شناخت از آن ها داشتيد علت انتخاب نام مغازه را درك مي كرديد . در هر صورت اگر بازرس صنف عطاران هستيد بگويم كه نام مغازه و مديريتش ، هر دو مجوز رسمي دارند  و اگر هم خريدار هستيد ، بفرماييد وگرنه من بسيار گرفتارم .

            مرد لحن تمسخر آميز او را نديده گرفت و با لبخند نيمه اي ، آرام گفت :

           جسارت مرا ببخشيد . بازرس نيستم . خريدارم و فقط كمي هل مي خواستم و گل بهار نارنج  و يك كيلو چاي اعلاي بي عطر . البته كمي هم چوب دارچين .

           از رفتار خودش پشيمان شده بود . در طول ۱۸ ماهي كه مغازه دار بود ، پيش نيامده بود كه با تندي و تمسخر مشتري اش را برنجاند . ادويه ها را با دقت توي پاكت هاي كاهي ريخت و سرشان را با منگنه دوخت  و همه را توي كيسه ي پلاستيكي بزرگي كه رويش نام و آدرس عطاري نوشته شده بود ، جاي داد . تمام مدت حواسش پيش مرد بود كه اول خواص ادويه ها را توي قاب طلايي خواند و بعد كنار ميز كار هندوستان ايستاده و با دقت به ظرف هاي عتيقه نگاه مي كرد .

        -  بفرماييد  . هرچه خواسته بوديد . و البته به علاوه ي يك عذر خواهي بابت رفتارم . راستش چند روزي است دندان درد امانم را بريده .

       -  مهم نيست . من هم كم فضول نيستم .

       و منتظر جوابي نشد و همين كه خواست از در مغازه بيرون برود برگشت و گفت :

          -    راستي !  خواص شش ادويه را نوشته ايد ، روي همان قاب طلايي آويزان .  يادتان باشد ما هفت ادويه ي شگفت انگيز داريم ، شما شاخه ي ميخك را فراموش كرده ايد،  براي رفع درد دندان معجزه مي كند  و با همان لبخند نيمه ، بي درنگ خداحافظي كرد و رفت .

          مرد كه رفت نگاهش چرخيد روي تابلو و زمزمه كرد : زردچوبه. فلفل سياه ،. فلفل قرمز ،  زنجبيل ، دارچين ، و زعفران  . توي دفترچه ي قرمز رنگ روي پيش خوان يادداشت كرد: شاخه ي ميخك .

          دستي روي گوشه ي راست دهانش كشيد و چند بار دوراني چرخاند براي تسكين درد دندان . نگاهي به ساعت انداخت . با عجله روپوشش را درآورد . ترازو را خاموش كرد و همان طور كه داشت پيشخوان را مرتب مي كرد آه از نهادش بلند شد . مرد روزنامه و كاغذ گلاسه ها را جا گذاشته بود . لب پايينش را خورد و آهي كشيد . كيف دستي اش را روي كولش انداخت و با عجله روزنامه و كاغذها را برداشت تا زير پيش خوان جا دهد . صداي زنجيرها ي در ورودي  حواسش را از كاغذها گرفت و هر آنچه دستش بود پخش شد روي زمين .

         باورش نمي شد . روي زمين دورتا دورش حاج حسن عطار بود چسبيده  سمت چپ كاغذهاي سياه . يكي از كاغذها را برداشت . از پشت پيش خوان بيرون آمد ، نشست روي صندلي لهستاني  .چشم هايش را بست :

     احمد رشتي موهايش را تيغ انداخته بود ، پدرش لاله هاي قرمز را روي پايه شمعدان ها جفت مي كرد ، آور پارچه فروش نشسته بود روي چارپايه بساط واكس پسر احمد رشتي  و پسرك شكار بود كه كارش را كساد كرده مرديكه ي جهود .  بيژن ، پسر خله ي مظفري برنج فروش ، سرآستينش را مي جويد . سعيد با جارو، زردچوبه ها و خرده شيشه ها را مي چپاند زيرپايه هاي پيشخوان ، او تند تند قندهاي اضافه را   توي جييب هایش مي ريخت براي علي فلجه ي كوچه ي شيباني . درك ها آوارمي شدند با صداي موذن مسجد حاج عباس . باد تند پاييز برگ هاي تك درخت چنار را كپه می کرد سه گوش پاساژ ، تنگ عطاري .

          چشم هايش را باز كرد ، زنجيرهاي درورودي هنوز تكان مي خوردند .

        

روز چهل و سوم

          هر روز با نگراني سوارماشين مرد مي شد . از طرفي دلش مي خواست به اين وضع خاتمه دهد وازطرفي ديگراحساس مي كرد به ديدن هرروزه ي او عادت كرده  . امروز هم همان مكالمه ي هميشگي اتفاق افتاده بود و او به اين فكر مي كرد كه اين ماجرا تا كي ادامه خواهد يافت .

           -    مزاحم نمي شم .

           -    مزاحم نيستيد ، مسير من هم با شما يكي ست .

           -     ممنونم

             مرد خوش قيافه بود . موهاي پرپشت جو گندمي داشت . پوستي سفيد و چشماني قهوه اي . آرام رانندگي مي كرد . چهل و پنج ساله مي زد . در طول مسير ، گاهي از آينه نيم نگاهي به او مي انداخت . اين چهل و دومين روزي بود كه مرد سر ساعت هفت صبح او را سر ميدان سوار كرده و تا محل كارش رسانده بود و هر چهل و دو بارهيچ حرفي بين آن ها رد و بدل نشده بود .

              بارها خودش را سرزنش كرده بود كه چرا اولين بار سوار ماشين مرد شده  . حدود دو ماه  پيش كه مثل هميشه سر ميدان منتظر تاكسي بود ، مرد با پرايد سفيد رنگش كمي جلوترازاو ترمزكرده وبا تك بوق كوتاهي به او فهمانده بود كه براي او ايستاده و او هم به خيال اين كه مرد يك مسافركش معمولي است ، مسيرش را گفته بود ومرد بدون اين كه نگاهي به او بياندازد سرش را تكان داده و او صندلي عقب نشسته  و مثل هميشه به محض سوار شدن رمان " بار هستي " ميلان كوندرا را باز كرده  و شروع كرده بود به خواندن ، تنها فرصت آزاد او براي خواندن كتاب هاي مورد علاقه اش و تا زماني كه مرد به او گفته بود : " بفرماييد خانوم "   سرش را از توي كتاب بيرون نياورده  و وقتي  با عجله از ماشين پياده  شده بود  تا كرايه را پرداخت كند ، مرد گفته بود " عجله نكنيد . مسافر كش نيستم . مسيرم با شما يكي است . " و وقتي همان اولين روز متوجه شد كه مرد خيابان فرعي را گذرانده و او را درست جلوي درب ورودي محل كارش پياده كرده است ، كمي متعجب شده  و سعي كرده بود  به ياد بياورد كه آيا نام دقيق محل كارش را به مرد گفته و يا فقط نام خيابان را، كه  بي فايده بود ومثل هميشه از حواس پرتي خودش كلافه .

**********

                پنجره ي اتاق كارش مشرف به خيابان بود آن روزهم به عادت هميشه وقتي به اتاق كارش رسيد ، پرده ها را عقب زد و خيره شد به خيابان وتماشاي رفت و آمد آدم ها و ماشين ها ، كه با كمال تعجب ماشين مرد را ديد كه زير درخت چنار روبروي اتاقش پارك شده و مرد در حالي كه به ماشين تكيه داده ، چشم دوخته به پنجره ي اتاق او . دست پاچه شد و با سرعت پرده ها را كشيد و روي صندلي كارش پشت به پنجره نشست . فاصله ي بين پنجره تا خيابان يك حياط بزرگ بود و نرده هاي زرد رنگي  كه مانع ديدن كامل چهره ي مرد مي شد . كلافه بود ونگران . براي اولين بار بود كه مرد را تمام قد مي ديد ، نتوانست بي تفاوت باشد ، دوباره پرده ها راعقب زد ، اما مرد رفته بود.

        با حالتي عصبي روي صندلي نشست و به طرف پنجره چرخيد . تصميم خودش را گرفت . بايد فردا از مرد مي پرسيد ، كيست او؟ چرا هرروزاو را مي رساند ؟ چرا هيچوقت حرفي نمي زند؟ اصلا او را مي شناسد يا نه ؟  بين آن همه اتاق چه طورفهميده بود كه اتاق كار او كدام است ؟ تمام اين ماجرا برايش يك معما شده بود . از خودش متعجب بود كه مثل يك روبات عمل كرده و هر روز بدون يك ذره ترديد سوار ماشين مرد شده وبدون توجه به همه چيز كتاب رمانش را خوانده واين موضوع يكي از برنامه هاي عادي زندگي اش شده .

        آن روز كتاب  را با خودش نياورده بود . مي خواست تمركز كافي داشته باشد . ناخواسته كمي آرايش كرده بود و دلش مي خواست مرتب باشد . درست مثل اين كه براي اولين باربا مردي  قرار ملاقات دارد .

           همان مكالمه هميشگي و بعد سوار ماشين شد و تا درماشين را بست و مرد حركت كرد بدون مقدمه و با صدايي آهسته  پرسيد : "شما كي هستيد ؟ " لرزش صدايش را به وضوح حس كرده  و از اين بابت عصباني بود كه نتوانسته كاملا عادي رفتار كند .  

         مرد كمي مكث كرده و با آرامش گفت : " خسرو دانش " . چند بار اسم خسرو دانش  بين سلول هاي مغزش رفت و آمد . چيزي به خاطرش نمي آمد . يك اسم و فاميل معمولي بود كه براي اولين بار مي شنيد . آب دهانش را قورت داد و پرسيد : " چرا هر روز مرا  سوار مي كنيد ؟ " مرد با همان آرامش جواب داد :

          -   چون مسير من با شما يكي است . 

          احساس مي كرد كمي راحت تر شده است و ديگر صدايش نمي لرزد و بدون وقفه گفت :  

          -  خيلي ها مسيرشان با شما يكي است!

          -  نه اشتباه مي كنيد ، اين طور نيست . فقط مسير شما با من يكي است . من مي خواستم فقط كمكي كرده باشم . اگر باعث ناراحتي شما شده ام عذر مي خواهم و از فردا ديگر مزاحم نمي شوم و مطمئن باشيد جلوي پاي شما نخواهم ايستاد .

           بدون اراده  گفت :

         -      نه نه . شما مزاحم نيستيد .

           يك آن از رفتار خودش متعجب شد . انگار ترسيده بود مرد را از دست بدهد .رفتار مرد بسيار سنجيده و مودبانه بود . صداي خش داراما مهربان  مرد حس خاصي در او بوجود آورده بود .  مي خواست از او بپرسد از كجا محل كار او را مي دانسته و اين كه چه طورفهميده اتاق كار او از ميان آن همه اتاق كدام يكي است ،  اما نپرسيد .

          مرد ماشين را جلوي در ورودي محل كار او پارك كرد . از ماشين كه پياده شد قبل از آن كه خداحافظي كند و در ماشين را ببندد نگاهي به مرد انداخت و پرسيد :

          -   فردا مي آييد ؟

           -  من هر روز مي آيم .

                                                     ***

          هميشه عاشق صداي كشيده شدن قلم روي كاغذ  بود .  تمام حركات مرد را زير نظر داشت . آرام و موقر و بيش از آنچه بايد صبور . وقتي سرمشق آخرين هنرجو را نوشت ، قلم ها را با وسواس در جا قلمي جا داد و سرشيشه هاي دوات را محكم بست و  ميز را مرتب كرد و با آرامشي خاص از كشوي ميزش كتابي را كه با روزنامه جلد شده بود درآورد و شروع به خواندن كرد . مرد حتي متوجه او نشده بود كه بيش از يك ربع گوشه ي سالن كتاب فروشي ايستاده و به او نگاه مي كند  . جلو رفت و سلام كرد . مرد به طرف او برگشت و لبخندي زد و چشمهايش را آرام بست و باز كرد و كتاب را روي ميز گذاشت و تمام قد ايستاد و با اشاره به صندلي روبرويش گفت :

           - بفرماييد.

 او بدون توجه به اشاره ي مرد،  پشت ميز رفت و كنار مرد ، روي صندلي  هنر جويان نشست . مرد با لبخند پرسيد :

          - مرا تعقيب كرديد ؟

          -  نه .فقط كمي ديرتر به اتاق كارم رفتم .

          -  و مرا ديديد كه ماشين را در پاركينگ خيابان  پارك كردم و به كتابفروشي روبروي محل كار شما آمدم .درسته ؟

          -   فكر مي كردم اين جا فقط كتاب فروشي است و نه آموزشگاه خط .

        -   مدتي بود كه مسئول كتاب فروشي كه از دوستان قديم من است سفارشات خطاطي برايم مي گرفت و كمك خرج بود و حالا شش ماهي است كه با پيشنهاد خود او يك گوشه ي كتاب فروشي را آموزشگاه كرده ام و تدريس هم مي كنم .

         نگاهي به ديوار پشت مرد انداخت . ديوار پر از قاب هاي شعر با دست خط زيباي او بود . با خودش فكر كرد بارها به اين كتاب فروشي آمده ولي چرا مرد را نديده .

     -  هر كدام را مي پسنديد ، مال شما .

     -  ممنونم . من عاشق خط شكسته هستم .

           مرد از سر جايش بلند شد و قاب كوچكي را كه گوشه ي ديوار بود ، برداشت و به زن داد .

           -  اين را همين هفته پيش نوشته ام . خط نقاشي است . مي پسنديد ؟

           -  عالي است . همين را بر مي دارم . با شما حساب كنم يا صاحب كتاب فروشي ؟

           مرد خنده اي كرد و گفت :

          -  با من حساب كنيد .

          - چه قدر ؟

          - به قدر .....

 

          مرد آه بلندي كشيد و بدون آن كه جمله اش را تمام كند با دست پاچگي پرسيد :        

               - راستي ! چايي مي خوريد ؟

               - بله . البته .

 

          مرد كه براي آوردن چاي رفت ، كتاب با جلد روزنامه را از روي ميز برداشت ، آن را باز كرد  .  " بار هستي " ميلان كوندرا . 

دستكش ها

 

           لجش گرفت ، وقتي ديد روي نيمكت چوبي روبروي درخت هاي صنوبر پارك شهر يك نفر ديگر نشسته است . اين گوشه ي دنج مال او بود . انگار هيچ كس نمي دانست كه اينجا هم نيمكتي هست . پرت بود و دورافتاده و بزرگترين صنوبرهاي پارك ، همين گوشه بودند . بعد از ظهرهايي كه دلش نمي خواست مستقيم از اداره به خانه برود ، خودش را به اين جا مي رساند و ساعتي روي اين نيمكت چوبي مي نشست.

          خواست برگردد ، اما مثل هميشه به خودش نهيب زد كه " چيه ؟ دوباره جا زدي ؟ خب ! يك نفر ديگر نشسته كه نشسته . تو هم برو بشين اون سر نيمكت . تازه از كجا معلوم وقتي تو نشستي اون بلند نشه  بره پي كارش  ؟"

          نفس عميقي كشيد و از روبروي مرد گذشت و آن سوي  نيمكت نشست و كوله پشتي اش را كنار دست راستش ، بين خودش و مرد گذاشت . به عادت هميشه با چشم هايش شروع به شمردن درخت هاي صنوبر روبرويش كرد . اين عادت از بچگي برايش مانده بود . فكر مي كرد با شمردن هر باره ي درخت ها ، تعدادشان بيشتر مي شود و هميشه از اين تصور ، خوشحال مي شد و لبخندي مي زد.

          دست كش هايش را درآورد و دست هايش را توي جيب نيم پالتوي  سياهش كرد و آرام به پشتي  نيمكت ، تكيه داد . غرق در افكار خودش بود . به ماجراي ديشب فكر مي كرد و به غرغرهاي مودبانه ي همسرش . چقدر دلش مي خواست پاهايش را روي نيمكت مي گذاشت و زانوهايش را بغل مي كرد .  براي يك آن ، وجود مردِ روي نيمكت را فراموش كرده بود .

           مرد تكاني خورد و زانوي پاي راستش را رها كرد و پاي چپش را روي پاي راستش انداخت و دست هايش را روي زانوهايش گره زد و دوباره آرام نشست . حركت مرد را حس كرد و به يادش آمد كه تنها نيست .  جرات نكرده بود حتا نيم نگاهي به مرد بياندازد . دلش مي خواست بداند مرد چه شكلي است ؟ بي اختيار سعي كرد مرد را براي خودش مجسم كند . سبزه رو با موهاي جوگندمي و قدي متوسط ، حداقل 55 ساله ، عينكي وبا ته ريش دوروزه ي سياه و سفيد . تنها چيزي كه توانسته بود همان اول ببيند ، كاپشن كبريتي مشكي رنگ مرد بود .

             دوباره ذهنش مسير هميشگي را از نيمكت چوبي پارك تا مبل سياه چرمي خانه با خستگي طي كرد . " حواس پرتي هاي تو مرا رنج مي دهد . " اين جمله را در روز بارها مي شنيد و همين ديروز كه همسرش با صدايي بلند تر از هميشه آن را ادا كرده بود ، خودش را چسبانده بود  به سه كنج مبل سياه چرمي  و براي اولين بار احساس خطر كرده بود . از اين فكر لرزيد .

           " ببخشيد ! صداي موبايل شماست ؟ خانوم ؟! خانوم ؟!" صداي خش دارمرد او را از جا پراند . " ببخشيد ! ترسيديد ؟ موبايلتون داشت زنگ مي خورد ،  متوجه نبوديد."  چشم هاي مرد شفاف بود .  سبز بود و نبود  . مثل آينه . خودش را توي چشم هاي مرد ديد . چقدر رنگ پريده بود . چرا آرايش نداشت ؟ انگار سرخي لبها و سياهي چشم هايش را جايي ،جا گذاشته بود ! نمي دانست چقدر اين حالت طول كشيده بود ، چند ثانيه ، چند دقيقه و يا چند ساعت ؟ دلش نمي خواست از چشم هاي مرد بيرون بيايد . دلش مي خواست مي خوابيد .

          " همه ي چراغ ها روشن مونده . حواست كجاست ؟ " دلش نمي خواست چراغ ها را خاموش كند .

          " ببخشيد ! خانوم !خانوم !  حواستون كجاست ؟ " زن دست پاچه گفت : " حواسم هست . حواسم هست . فقط خسته ام . فراموش كردم . صبر كن . صبر كن . "

 

         مرد كمي خودش را عقب كشيد و با تعجب به زن نگاه كرد . خواست برود ، نيم خيز شد كه ناگهان ، تند باد پاييزي ، برگ هاي سرگردان را دور پاهايش جمع كرد و انگار خطايي كرده باشد خودش  را ميا ن صنوبرها پنهان كرد ، باد چموش پاييز.

          مرد ، دوباره سرجايش نشست ،  صنوبرها مثل او كلافه بودند . آن ها را باد بي قرار كرده بود و او را زني كه اصلا نمي شناخت . نمي دانست بايد چه كار كند ؟ دلش مي خواست به زني كه انگار از همه چيز مي ترسد و نمي ترسد كمك كند . مرد ، دستي روي موهاي كم پشتش كشيد و عينكش را سر جايش ميزان كرد و دوباره پاهايش را روي هم انداخت و به پشتي نيمكت تكيه داد . زن كوله پشتي اش را توي بغل گرفته بود و چشم دوخته بود به صنوبرها .

         " پيش مي آد كه خانوم شما هم حواس پرتي كنه ؟ " مرد برگشت و نگاهي به زن انداخت . زن خيره به روبرو ، انگار جواب سوالش را " بله " گرفته باشد ، دوباره خطاب به مرد گفت : " شما چكار مي كنيد ؟ عصباني مي شيد ؟ زير لب هي غر مي زنيد ؟ رنج مي بريد ؟  " مرد آب دهانش را درست مثل كسي كه دارد تلخ ترين طعم دنيا را مزه مي كند قورت داد و گفت : " حواس پرتي ها گاهي وقت ها خطرناكه خانوم ! همه ي ما بايد سعي كنيم هميشه حواسمون به همه چيز باشه " زن ، كوله پشتي اش را دوباره روي نيمكت بين خودش و مرد گذاشت . بدون توجه به جواب مرد دوباره گفت : " من هميشه حواسم به چيزاي مهم  هست و همين باعث مي شه گاهي وقتا چيزايي رو كه مهم نيستن فراموش كنم . شما چي ؟ " مرد ، دست راستش را روي پشتي نيمكت گذاشت و نگاهش را از درخت هاي صنوبر گرفت و خيره شد به زن . خواست بگويد : " من هم همين طور . من هم بيشتر وقت ها چيزهايي رو كه مهم نيستن فراموش مي كنم . من هم مثل شما حواس پرتم . من هم مثل شما از خونه فرار كردم . من هم خيلي وقت ها خسته هستم . من هم مثل شما صنوبرها را دوست دارم . " جملات توي دهانش مانده بودند و احساس كرد هي  جابه جا مي شوند ودهانش به خارش افتاده و كلمات مي خواهند از آن دخمه ي سياه بيرون بيايند و نمي توانند ، كه زن برگشت و به او خيره شد و خودش را در چشم هاي زن ديد ، چرا زير چشم هايش پف كرده بود ؟ چرا لبهايش سياه بود ؟ چرا اين قدر خسته به نظر مي رسيد ؟

          مرد چشم از چشم زن گرفت و به روبرو خيره شد و گفت :

     -   هر روز مي آين اينجا ؟

     -  نه . نه .گاهي وقتها . وقتي حواسم خيلي پرت شده باشه و همسرم رو ذله كرده باشم.

 مرد خنده اي كرد و براي اين كه حال و هواي زن رو عوض كند رو به زن كرد با خوشرويي گفت :

     -  پس بايد هر روز بياييد !

          مرد خنديد . زن هم خنديد .

           زن آه بلندي كشيد و گفت :

      -  نه من فقط هفته اي يكي دوروز مي آم اين جا . اين جا به من آرامش مي ده .

      -  من هم هفته اي يكي دوروز مي آم . و معلومه به طور اتفاقي روزايي مي آم كه شما نمي آيد و امروز هم به طور اتفاقي همان روزي اومدم كه شمااومديد  ! من فكر مي كردم اين نيمكت رو فقط من كشف كردم . مثل اين كه شما قبل از من اينجا رو فتح كرديد!

         زن هيجان زده  كوله پشتي رو از روي نيمكت برداشت و توي بغلش گرفت و كمي خودش را به مرد نزديك تر كرد و گفت :

     -  چه جالب من هم مثل شما فكر مي كردم . فكر مي كردم اين نيمكت اختصاصي منه !

     -   حالا مهم نيست . مي تونيم اين غنيمت جنگي رو نصف كنيم . نصفش مال من . نصفش مال شما .

          هر دو خنديدند . زن دوباره كوله پشتي را بين خودش و مرد گذاشت . 

         صداي موبايل زن هر دو را از آن حالت بيرون آورد . مدتي طول كشيد تا زن بتواند موبايل را از ميان خرت و پرت هاي كوله پشتي بيرون بكشد . مرد ، رفت و آمد انبوه كلاغ ها را در آسمان نگاه مي كرد . دلش نمي خواست مكالمه ي زن را بشنود . دلش مي خواست مي توانست حواسش را از روي نيكمت چوبي تا بالاي سر كلاغ ها پرت كند ، اما نمي شد و مي شنيد كه زن چه مي گويد:

 

- ببخشيد . ببخشيد . يادم رفت بگم بايد چند ساعت اضافه كاري مي موندم . نگران نباش مي آم . مي آم . الان مي آم .

      زن با حالتي عصبي گوشي را پرت كرد توي كوله پشتي  و با ترسي كه سعي در پنهان كردنش داشت ، بي مقدمه گفت :

 

 -  فراموش كرده بودم بگم امروز ديرتر مي آم . همسرم نگران شده بود .

 - آدم وقتي كسي رو خيلي دوست داشته باشه ، نگرانش مي شه .

      زن همانطور كه با عجله كوله پشتي اش را  روي دوشش مي انداخت نگاهي به مرد كرد و گفت :

 - شايد . شايد .ولي من ديگه بايد برم .

      مرد آرام از جايش بلند شد ، يقه ي كاپشن نخ كبريتي مشكي اش را صاف كرد وگفت :

      - مواظب خودتون باشيد . خيابونا اين موقع خيلي شلوغه . حواستون جمع باشه !

      زن دست هايش را دوباره توي جيب هاي نيم پالتويش كرد  و كمي شانه هايش را جمع كرد و گفت :

 - نگران نباشيد ، مواظبم . ممنونم . شما هم  مواظب خودتون باشيد . خداحافظ .

       زن با قدم هاي تند از مرد دور شد و نگاه مرد تا زماني كه زن از كنار آخرين صنوبر به سمت چپ پيچيد و ناپديد شد دنبالش رفت و دوباره روي نيمكت نشست . نگاهي به جاي خالي زن انداخت . دلش گرفت . از اين حال خودش تعجب كرد . دست كش هاي زن را برداشت . روي هر كدام چند نگين نقره اي دوخته شده بود و برش هاي كنگره اي اريب به  دست كش ها جلوه ي خاصي داده بود . معلوم بود دست كش گران قيمتي است . خودش را به وسط نيمكت كشاند و دست هايش را از دو سوي نيمكت آويزان كرد و پاهايش را روي هم انداخت . دوباره موج كلاغ ها در آسمان پيدا شدند . باد چموش پاييز همچنان ميان صنوبرها مي چرخيد . برگ ها خواب و بيدار بودند . مرد از جايش بلند شد . فكر كرد با دست كش ها چه كار كند ؟ دست كشها را بوكرد . آن ها را به آرامي روي صورتش كشيد . لمس شان كرد و آن ها را روي نيمكت ، درست همان جايي كه زن نشسته بود گذاشت . دست هايش را كنج جيب هايش جا داد و رفت .

سيني گرد استيل

        

          با خودش فكر مي كرد ، سيني گرد براي پاك  كردن دانه هاي لوبيا عالي است . اصلا سيني گرد براي پاك كردن همه نوع  حبوبات بهتر از سيني مربع و يا مستطيل است . زن همانطور كه در فكر سيني هاي گرد و مربع و مستطيل بود ، سيني گرد استيل را يك ور كرد و همه ي لوبيا ها را سراند طرف روبرو و مثل مادرش كه يك مشت لوبيا را با دستش مي گرفت و مي كشيد طرف خودش و ماهرانه دستش را برمي داشت و مشت لوبيا پخش مي شد روي سيني ، همين كار را كرد و بعد صورتش را نزديك سيني برد و با وسواس سنگ ريزه ها  را از ميان لوبيا ها  پيدا مي كرد و برمي داشت و بر خلاف مادرش كه سنگ ها را گوشه ي  سيني مي گذاشت ، آن ها  را با دقت پرت مي كرد طرف گلدان پتوس  توي بالكن روبرو و هرسنگي كه توي گلدان مي افتاد ، دست هايش را هوا مي كرد و با هيجان داد مي زد  : گل ، گل .

 

         لوبيا ها را كه پاك كرد ،  به صندلي تكيه داد و چشم دوخت به ميز ناهار خوري شش نفره با روميزي سفيد ساده اي  كه رويش انداخته بود . چشمانش از سپيدي روميزي برقي زد و بي اراده  لوبياها را خالي كرد روي ميز و سيني گرد را پرت كرد روي قالي دو سر ناظم زمينه قرمز  و شروع كرد با لوبياها طرح يك گل با دو گلبرك را روي ميز ناهارخوري شش نفره ، چيدن .

 

         لوبيا ها كه چيده شد ، چند قدم به عقب رفت و گل را نگاه كرد و از كج و معوجي گل خنده اش گرفت  و دوباره چند دانه ي لوبيا را جا به جا كرد و وقتي لوبياها كاملن طرح يك گل كامل را به خود گرفتند  ، براي خودش دست زد و نشست روي صندلي و چشم دوخت به گل دست سازش و در همان حال  آهي كشيد و به طرف اطاق خواب رفت و  روبروي آينه ايستاد و انگشت اشاره دست راستش را رو به خودش  تكان داد و با صداي بلند گفت : " كي مي خواهي بزرگ شوي زن ! بلند شو يه چيزي براي شام درست كن ! اين كه نشد زندگي ! اين از اوضاع ريخت و پاش خانه ! آن هم از آشپزخانه ي بي دود و دم ! "  و بعد سرش را انداخت زيرو يك ور كرد  و شانه هايش را جمع كرد و با صداي آرامي گفت : " چشم . غلط كردم . ديگر بزرگ مي شوم ! " و چرخي زد و با ژست سربازي كه رژه مي رود از اطاق خواب آمد بيرون و همانطور كه در مسير آشپز خانه جلو مي رفت ،  چشمش افتاد به سيني گرد استيل و به يك باره ، پاي راستش را  توي سيني گذاشت و با پاي ديگرش روي زمين فشار آورد و در مسير خواب كرك هاي قالي ، يك گام برداشت وسُر خورد به جلو و  مثل كسي كه اسكيت بازي مي كند ، شروع كرد به بازي و چندين بار دور تا دور سالن را دور زد و به نفس نفس افتاد و خودش را انداخت روي قالي و دست ها و پاهايش را از هم باز كرد و چشم هايش را بست .

 

          فرياد سك سك پسر بچه اي از محوطه بيرون  ، پيچيد در فضاي سالن كوچك خانه و زن  چشم هايش  باز شد و خنده ي شيطنت آميزي كرد و مثل فشفشه خودش را انداخت توي بالكن و از پنجره  پسركي را ديد كه سرگردان اين ور و آن ور را نگاه مي كند و گاهي خودش را به ديوار خانه روبرو مي رساند و داد مي زند : "سك ، سك  ." آهي كشيد و دستهايش را گذاشت روي لبه ي پنجره و ايستاد تا پسرك همه را پيدا كرد و بعد دوانگشت شصت و نشانه اش را توي دهانش گذاشت و سوت كشيد و همه بچه ها سرهايشان چرخيد طرف پنجره خانه ي زن   .

 

         زن  برگشت  و دوباره چشمش افتاد به سيني گرد استيل . نگاهي به ساعت انداخت ، هنوز وقت داشت ، نشست روي قالي گلدار و سيني استيل را برداشت و در دست هايش گرفت و انگار برنامه اي با اجراي دف تك نفره داشته باشد . كمرش را راست كرد و چشم هايش را بست و با انگشت هاي بلندش روي سيني ضرب گرفت  و خودش را به چپ و راست مي رقصاند و با صداي بلند مي خواند : اي دل بلايي دلبر ، بالا بلايي دلبر ، درانتظارم كي از در ، درآيي دلبر . تو از برم دوري دل در برم نيست دلبر ، هواي ديگري اندر سرم نيست دلبر ، خدا مي دونه كه از هر دو عالم دلبر ، تمناي ديگر جز دلبرم نيست دلبر ...و بعد از جايش بلند شد و با يك دست ، سيني استيل را  كنار پاي راستش نگه داشت و دست ديگرش را روي سينه گذاشت و چند بار تعظيم كرد و اين كار را در همه ي جهات انجام داد و از كار خودش خنده اش گرفت و سيني را انداخت روي مبل سياه چرمي و خودش هم كنارش نشست .                                           

 

          گاه گاه صداي سك سك پسر بچه ها را مي شنيد . خودش را عقب كشيد و فرو رفت توي مبل چرمي سياه ، در فكر يك درخت گردو بود . هميشه دلش مي خواست شاخ و برگ هاي يك درخت بزرگ گردو پنجره خانه اش را مي پوشاند و مي توانست دستش را كه بيرون مي برد ،  برگ هاي پهن درخت را لمس كند و گاهي حتا بين شاخ و برگ هايش پنهان شود .

 

          دوباره آهي كشيد و باز چشمش افتاد به سيني گرد استيل ، آن را برداشت و  به ناگهان ، با يك خيز بلند ، روي مبل چرمي سياه پريد و پاهايش را ضربدر زد و چند گام برداشت و با يك حركت نه چندان ماهرانه روي لبه ي  پشتي مبل رفت و  مثل بند بازي كه روي بند سيرك راه مي رود ، دست هايش را از هم باز كرد تا تعادلش را حفظ كند و ناشيانه شروع كرد به راه رفتن و به لبه ي تكيه گاه مبل كه رسيد چرخي آرام زد و  سيني را بالاي سرش نگه داشت و سعي كرد آن را روي يك انگشت بچرخاند به سبك هنرمندان سيرك ، كه سيني از روي انگشتش پرت شد و افتاد  روي آينه شمعدان عروسي اش كه سال ها چسبيده بود به صندوق چوبي قديمي كنار مبل سياه چرمي و خرده ريزه حباب عتيقه ي يكي از شمعدان ها با جيغ وحشتناكي ماند زير سيني گرد استيل .

 

         ماتش برده بود . آب دهانش را قورت داد . از بالاي تكيه گاه مبل پريد روي قالي و سوزش عجيبي از كف پا تا دندان هايش كشيده شد . پايش را بلند كرد و خرده شيشه را سريع از پايش بيرون آورد ، صداي سك سك پسر بچه ها دوباره بلند شد  . چهار دست و پا تا زير ميز ناهار خوري رفت و همان جا نشست . از زير ميز شمعدان عتيقه ي بلور تنها را كنار آينه ي نقره به خوبي مي ديد .

 

          با صداي چرخش كليد توي در ، دلش هري ريخت .

 

          " سلام . كجايي خانومم ؟ "

 

          مرد ، دمپايي هاي راحتي اش را پوشيد و  كتاب ها يش را روي پيشخوان آشپزخانه گذاشت . نگاهي به اطراف انداخت ، " اينجا چه خبره ؟"   صداي بلند و نگران مرد ، زن را به ياد فرياد پدرش انداخت همان سال هاي دور وروزهاي   خانه تكاني عيد ، همان سالي كه روي چهارپايه ،  حباب گرد عتيقه ي لوستر سالن پذيرايي را درآورده بود تا پاك كند  و بعد  حباب ، توپ شده بود  و با خواهرش دست رشته كرده بودند و يك باره حباب افتاده بود و ريز شده بود .

 

          مرد سيني استيل را كنار زد و چند تكه خرده شيشه ي حباب شمعدان را برداشت و گفت : " خداي من ! يعني چه اتفاقي افتاده ؟‌" و دوباره بي اختياربا صدايي شبيه فريا د گفت : كجايي خانوم ؟ " زن، زير ميز ،  كمي عقب تر رفت و پاهايش را بغل كرد وسرش روي پاهاي جمع شده اش گذاشت و آه كوتاهي كشيد .

 

       مرد، خرده هاي حباب را توي سطل آشغال خالي كرد وبعد نگاهي به گل لوبيايي روي ميز ناهار خوري انداخت و لب هايش را به هم فشرد .

 

          باد پاييزاز پنجره ي نيمه باز هجوم آورد و پرده هاي عمودي سبز رنگ را با خود بلند كرد و دوباره كوبيد به پنجره . مرد  خودش را به پنجره رساند و با يك حركت سريع  پنجره را بست و  خودش را روي مبل چرمي سياه انداخت و سرش را بين دست هايش گرفت و با فرياد گفت : " كي مي خواهي بزرگ شوي زن ؟ كي مي خواهي ؟ " و بعد از جايش بلند شد نفس عميقي كشيد ودست هايش را چنگ كرد ميان موهايش و مثل اين كه ياد چيزي افتاده باشد ، خودش را به اطاق خواب رساند و در اطاق را با يك حركت ناگهاني باز كرد ، هيچ كس در اطاق نبود و پتوي سبز گلدار مچاله روي تخت افتاده بود . سراسيمه و با چهره اي برافروخته ،  دستشويي ، حمام ، آشپزخانه و اطاق مهمان هم را وارسي كرد . با اندوهي آشكار وصدايي آهسته و بغض آلود گفت : پس كجايي زن ؟ كجايي ؟

         

          

          " دستگاه مشترك مورد نظر خاموش مي باشد . " با گفتن كلمه ي "لعنتي " ، گوشي موبايلش را با شدت پرت كرد روي مبل چرمي سياه و با چند گام بلند خودش را به در خانه رساند .     

 

      " سك سك ! " اين صداي لرزان زن بود كه پشت به مرد ايستاده  و كف دست راستش را روي ديوار باريك زرد رنگ كنار بالكن  گذاشته بود.  مرد  با شنيدن صداي زن  به سرعت برگشت و با ديدن زن نفس عميقي كشيد وچشم هايش را بست و تكيه به چارچوب در زد و آرام روي زمين سُرخورد .  

 

     مرد انگشت هاي هر دو دستش را در هم قفل كرده  بود و از اضطراب به هم مي ساييد و حركت عضلات دو طرف صورتش نشان مي داد كه دندانهايش را روي مي فشارد . زن همانطور كه پشت به مرد ، دست راستش روي ديوار بود ، منتطر بود تا مرد چيزي بگويد و يا فريادي بكشد ،  اما هر دو ساكت بودند و فقط گاهي صداي سك سك بلند پسربچه اي از بيرون به گوش مي رسيد .

 

    مرد دستي به چانه اش كشيد و از جايش بلند شد و دست هايش را روي سينه قفل كرد و تكيه داد به چهار چوب در و گفت :  "قبوله ! توبردي ! من نتونستم پيدات كنم . " زن آرام برگشت و به ديوار زرد رنگ كنار بالكن تكيه داد و دست هايش را از پشت قفل كرد و گفت : " بچه گي ها ، هميشه دور اول بازي ، جاهاي خوب را بچه هاي ديگر زودتر پيدا مي كردند و قايم مي شدند ، من جاي خوب پيدا نمي كردم  و هيچوقت دستم به ديوار سك سك نمي خورد و تا آخر بازي  بايد چشم مي گذاشتم ." مرد خنده تلخ  كوتاهي كرد و گفت : " بچه گي ها و بازي هايش براي من و تو تمام شده خانوم ! حالا تو سال هاست مثلا خانومي شده اي براي خودت. " زن برگشت رو به پنجره و همانطور كه محوطه ي بيرون را نگاه مي كرد ، گفت : " ولي من هنوز دلم مي خواهد بچه باشم ، قايم موشك و هفت سنگ بازي كنم ، از درخت گردو بالا بروم ، چوب توي خانه ي زنبورها كنم ، هميشه توي لپم يك كشك گنده باشد و بمكم ، دلم مي خواهد  روي تخت خواب فنري  هي بپرم ، بلند بلند بخندم . من  دوست ندارم خانوم باشم ."   

 

          مرد در خانه را به هم كوبيد . خانه لرزيد . زن وحشت زده برگشت ، مرد بي درنگ گفت : باد پشت دربود ! مرد نگاهي به آينه و شمعدان تنها انداخت و سرش را با اندوه تكان داد و آهي كشيد و گفت : " خيلي حيف شد ، محال است ديگر اين لنگه ي اين شمعدان را پيدا كنيم ." و همانطور كه بند كفش هايش را مي بست گفت : " من مي روم قدم بزنم ، دير برمي گردم . "

 

         زن پرده ها را كشيد .  لوبيا ها را خالي كرد  توي قابلمه  . نگاهي به آينه و شمعدان تنها انداخت ! جاي شمعدان شكسته روي صندوق چوبي قديمي نشست و كمرش را صاف كرد . از بيرون هيچ صدايي نمي آمد .

 

پنجره  


                مي دانست كسي خانه نيست ، ولي باز نگاهي به اطراف كرد و خيالش كه راحت شد ، آب دهانش را انداخت روي آخرين لكه و با پارچه اي قرمز رنگ حسابي پاكش كرد . با وسواس همه جاي پنجره را وارسي كرد ، ديگر لكه اي نبود . نگاهي به ساعت انداخت ، چيزي به ساعت ده صبح نمانده بود ، كنار پنجره ايستاد. آفتاب تا سومين چنار محوطه ي بيرون خانه كشيده شده بود .
 
****************
         -  زياد سر پا مي ايستيد ؟
         -  بله .
         -  پرستاريد؟
         -  نه .
         -  آرايشگريد؟
         -  نه .
         -  پليس راهنمايي هم كه نمي توانيد باشيد ، پس دليل اين همه ايستادن شما چيست ؟
         -  من از ساعت ده صبح مي ايستم و با دوستم يك رمان زيبا را مي خوانيم تا ساعت دوازده . او كه مي رود دوباره مي ايستم و گنجشك ها ي درخت چنار را مي شمارم .
          دكتر نفس عميقي كشيد و عينك اش را از روي صورت اش برداشت و آن را روي ميز گذاشت و با صندلي چرخدارش تا ديوار سفيد پشت سرش عقب رفت ودست هايش را درهم قفل كرد و با تعجب به زن نگاه كرد. زن با خودش فكر كرد كه دكتر ارتوپد انگار به يك خرچنگ هفتاد كيلويي نگاه مي كند كه يك لاك پشت هم وزن خودش را با چنگال هايش گرفته و بعد ازتصوير خرچنگي خودش با لاك پشت ، خنده اش گرفت .
         - بايد هم بخنديد!  اين جمله را پزشك با لحن عصبي و تمسخرآميزي گفت . زن با بي تفاوتي نگاهي به دكتر انداخت و گفت :
         - ببخشيد اگرناراحت شديد ولي ديدن يك خرچنگ هفتاد كيلويي كه شكل من است و يك لاك پشت هم وزن اش را با چنگال هايش گرفته ، كمي خنده دار است ، به نظر شما اين طور نيست ؟
          دكتردندان هايش را به هم فشرد و آب دهان اش را  آن چنان قورت داد كه زن احساس كرد، يك بچه وزغ را درسته مي بلعد و اين بار اشك در چشم هايش جمع شد و بي درنگ به دكتر گفت : 
          - چطور دلتان مي آيد يك بچه وزغ زنده را بي رحمانه قورت دهيد ؟ چطور؟ 
          دكتربا چشم هاي ترس زده اش  به زن خيره شده بود و زن دراين خيال بود كه  حتما بچه وزغ بي گناه هنوز توي شكم گنده ي دكترزنده است و ازاين كه شكم او گنده بود خوشحال شد و لبخندي زد و گفت :
          - چقدر خوشحالم كه شكم شما گنده است .
          چشم هاي پزشك آن چنان گرد شد و پره هاي دماغش به قدري ازهم باز كه انگارچيزي نمانده بود  همه ي اجزاي صورت اش از زورعصبانيت كنده شوند وبعد با شدت خودش را با صندلي چرخدارش به ميزبزرگش رساند و روي برگ نسخه اش شروع به نوشتن كرد ودرهمان حال با صدايي كه شبيه فرياد بود ، گفت :
          - درد پاهاي شما به علت ايستادن زياد است و در واقع شما واريس داريد، آخرچه كسي دوساعت سرپا مي ايستد وكتاب مي خواند و گنجشك ها را مي شمارد؟ برايتان دارو مي نويسم ، از ايستادن زياد هم خودداري كنيد، درعين حال شما را به يك دكتر اعصاب و روان معرفي مي كنم ، شايد مورد شما عصبي هم باشد . كجاييد خانوم ؟ 
          با صداي دكتر، زن چشمش را ازروي شكم گنده ي دكتر برداشت و با تعجب به اوچشم دوخت وگفت :
          -  من توي شكم شما بودم ، داشتم فكر مي كردم بچه وزع بيچاره در چه حالي ست ؟                            
          دكترهمان طوركه ايستاده بود ، با تشنجي آشكار، نامه ي مشاوره ي  دكتر روانشناس را به طرف زن دراز كرد و گفت : 
         - بفرماييد خانوم بفرماييد!
         زن ايستاد و به آرامي نامه را گرفت و گفت :
         - ولي دكتر من هنوز پاهايم درد مي كند ، لازم است كه بازهم پيش شما  بيايم ؟                              

         دكتربي آن كه به زن نگاه كند ، سريع روي صندلي اش نشست  و گفت  :   

        -  نخير خانوم نخير. همان دكتر روانشناس درد پاهاي شما  مداوا مي كند                .

 
****************
 

         زن نگاهي به اطراف انداخت و مثل هر روز آب دهان اش را روي يك لكه ي كوچك انداخت و با دستمال ساده ي قرمز رنگ لكه را پاك كرد و بعد كنار پنجره ايستاد و منتظر ماند تا مرد بيايد و زير سايه ي چنار پير محوطه روي نيمكت چوبي بنشيند و كتاب رمانش را باز كند تا با هم شروع به خواندن كتاب كنند.

****************

         دكتر روانشناس نامه را خواند و به آرامي روي ميز گذاشت و به زن گفت :
         - مشكلتان را بگوييد .
         زن همان طور كه چشم دوخته بود به پروانه هاي روي پرده ي  كرم رنگ پشت سر دكتر ، گفت:
         - پاهايم درد مي كند. به دكتر ارتوپد هم گفتم ولي او گفت كه شما بايد مرا ببينيد !
         -  بله ! ايشان  برايم نوشته اند كه علت اصلي درد پاهاي شما سر پا ايستادن زياد است ! درسته؟       
         -  بله درسته. من مي ايستم و با دوستم كه يك آقاي محترم است ، كتاب مي خوانيم و بعد كه او مي رود ، گنجشك هاي درخت چنار را مي شمارم .
        - خب ! كتاب را معمولا نشسته مي خوانند . شما هم بهتر است بنشينيد كنار دوستتان و با هم كتاب بخوانيد ، ولي گنجشك ها را چرا مي شماريد ؟ علت خاصي دارد ؟
         زن با هيجان گفت:
         - اگر بنشينم ، ديگركتاب را نمي بينم . آخر دوستم پايين  پنجره ي خانه ي من روي يك نيمكت چوبي زير سايه ي يك درخت چنار مي نشيند و من هم از قاب پنجره مي ايستم و با هم كتاب را مي خوانيم !
        دكتر روانشناس با تعجب نگاهي به زن انداخت و گفت : 
         - از آن فاصله شما چيزي مي بينيد ؟                                                                                   
         زن خودش را جلو كشيد و انگار كه بخواهد يك رازبزرگ را با كسي درميان بگذارد، آهسته گفت :
         -  چشم هاي من بسيار تيز بين است دكتر!
         دكتر نفس عميقي كشيد و گفت :
         - و گنجشك ها ؟ آن هارا چرا مي شماريد ؟
         زن آهي كشيد و  گفت : 
         - خدا گنجشك ها را خيلي دوست دارد، مگر شما اين را نمي دانيد ؟ من هرروز گنجشك ها را مي شمارم وتعدادشان را توي يك دفترچه يادداشت مي كنم ، به دوستم قول داده ام حساب آن ها را داشته باشم . بچه كه بودم پدربزرگم برايم اسمارتيز مي خريد و مي گفت اگر قوطي اسمارتيزها را خالي كنم وآن ها بشمارم و دوباره سر جايش بريزم ، زيادتر مي شوند. او راست مي گفت و من هر وقت اين كار را مي كردم  آنقدر تعدادشان زياد مي شد كه ديگر توي قوطي جا نمي گرفتند . حالا هم من هر روز گنجشك ها را مي شمارم تا تعدادشان بيشتر شود.
         وانگار كه فلسفه ي مهمي را بيان كرده باشد ، دست به سينه و با لبخند پيروزمندانه اي  به پشتي صندلي تكيه داد و خيره به چشمان دكتر روانشناس منتظر ماند تا او حرف هايش را تاييد كند .                                                                                                                                                                          
          - اين عالي است ، من نمي دانستم وممنونم كه مطلب به اين مهمي را به من گفتيد واما ممكن است بگوييد  موضوع كتابي كه با دوستتان مي خوانيد چيست ؟
          زن با خوشحالي گفت :
         - معلوم است ،  يك داستان عاشقانه .
         دكتر بلافاصله گفت :
         - چه خوب! مي توانيد تا اين جاي داستان را كه با دوستتان خوانده ايد برايم تعريف كنيد ؟
          زن صندلي اش را جلو كشيد و خودش را به ميز نزديك كرد و با نگراني گفت :
         - نه، نمي توانم .
         - چرا؟
         - چون تمام داستان را فراموش كرده ام .
          دكترنگاهي به زن انداخت و در صندلي راحتي فرو رفت و با مهرباني گفت :
         - از آن مرد برايم بگوييد ، از دوستتان .
          زن نگاهي به پروانه هاي زرد روي پرده ي كرم رنگ پشت سر دكتر انداخت و گفت :
         -  از كدام مرد ؟
         -  همان مردي كه پايين پنجره ي خانه ي شما روي يك نيمكت چوبي مي نشيند و با هم رمان مي خوانيد!
          زن همان طوركه به پروانه ها چشم دوخته بود بدون توجه به سوال دكتر، پرسيد :
          - شما مي دانيد چند  پروانه روي پرده ي اتاقتان هست ؟
          دكتر برگشت و نگاهي به پرده انداخت و گفت :
          - نه ! من تا به حال آن ها را نشمرده ام .
         - ولي من همه ي آن ها را شمردم و چند تايي راهم كه لاي چين پرده ديده نمي شدند ، به تعداد شان اضافه كردم ، شما شصت و هفت پروانه داريد آقاي دكتر.
          دكتر دوباره در صندلي چرمي اش فرو رفت و دستي به چانه اش كشيد و گفت :
         - ممنونم كه آن ها را شمرديد ، حالا از  دوستتان بگوييد. از آن مرد كه با هم رمان مي خوانيد .
         زن با هر دودست شروع كرد به مالش دادن پاهايش و درهمان حال و بدون اين كه نگاهي به دكتر بياندازد گفت :
         -  شما كدام مرد را مي گوييد؟ من فقط گنجشك ها را دوست دارم و پروانه ها را . گنجشك هاي درخت چنارزيرپنجره ي خانه ام وپروانه هايي كه رنگشان زرد است وروي پرده هاي كرم رنگ مي نشينند  و از آن دوست شما هم متنفرم كه بچه قورباغه ها را قورت مي دهد ولي خوشحالم كه شكم گنده اي دارد. من فقط پاهايم درد مي كند و دلم مي خواهد پنجره هاي خانه ام هيچ لكي نداشته باشند ، شما به من بگوييد چكار كنم تا درد پاهايم خوب شود ؟ خواهش مي كنم .
         دكتر چشم دوخته بود به زن كه معصومانه پاهايش را مالش مي داد و بعد روي برگ نسخه چيزهايي نوشت و به زن گفت :
        - اين داروها را طبق دستور مصرف كنيد و اما مي خواستم بدانم طرح پرده ي خانه ي شما چيست     خانوم  ؟                                                                                                                                                                                                      
         زن از مالش پاهايش  دست كشيد و با تعجب نگاهي به دكتر كرد و مثل كسي كه متهم به انجام كار ناشايستي شده و بايد پاسخگو باشد ، گفت   :                                                                                                                                                                            
         - دكتر! پنجره هاي خانه ي من پرده ندارد ولي باوركنيد من هر روز لكه ها را پاك مي كنم.                  
         دكتر كه اضطراب و نگراني زن را ديد ، با آرامش به او گفت :                                                  
         - نه! نه! مهم نيست و چرا شما اينقدرنگران لكه ها هستيد ؟                                                         
         زن با تعجب معصومانه اي رو به دكتر كرد و پرسيد    :                                                               
         -  يعني شما نمي دانيد كه چقدر لكه ها بي رحم  هستند ؟ شما حتما مي دانيد ، مي دانيد كه لكه ها مي خواهند مرا از دوستم دور كنند ، وقتي لكه ها پاك مي شوند من به دوستم نزديك ترمي شوم ، چطورشما كه يك   دكترهستيد اين موضوع مهم را نمي دانيد ؟                                                                                   
          جمله ي آخر را زن با بغضي آشكاربيان كرد و دكتر كه اضطراب و هراس او را ديد، بلافاصله گفت :              
 
                 
 
         -  معلوم است ،معلوم است كه من مي دانم چرا لكه ها بايد هرروزپاك شوند، فقط فراموش كرده بودم. به طور قطع لكه ها كه پاك مي شوند شما دوستتان را بهتر مي بينيد   .                                                   
         
         زن خودش را به جلو كشيد و مثل اين كه بخواهد جمله ي  ناتمام دكتر را كامل كند ، گفت :                       
      - و به او نزديك ترمي شوم .                                                                                                     
         دكتر كه احساس كرد موفق بوده و توانسته آرامش زن را به اوبرگرداند با خوشحالي جمله ي او را تكراركرد و گفت :                                                                                   
                         
         - بله و به او نزديكتر مي شويد  .                                                                                              
         دكتر از روي صندلي چرمي بلند شد و روبروي پنجره ايستاد و خيره ماند به پروانه هاي زرد روي پرده . با خود فكر كرد دراولين فرصت پروانه ها را خواهد شمرد . درهمان حال دكترارتوپد را مجسم كرد با قورباغه اي كه توي شكمش شنا مي كند ، از تجسم آن صحنه خنده اش گرفت وپيش از اين كه رويش را برگرداند لب هايش را جمع كرد و نگاهي به زن انداخت كه چشم دوخته بود به پروانه ها. زن زيبا بود ، بلند قد با چهره اي گندمي ، چشماني به رنگ عسل و يك بيني خوش تراش و گونه هايي برجسته .  مانتوي قهوه اي ساده اي پوشيده بود و روسري اش كه هم رنگ چشمان اش بود و آرايش ملايم اش ، چهره اش را معصوم ترنشان مي داد.مي دانست كه بيشتر ازاين نبايد از زن بپرسد و ادامه ي گفت و گو بيهوده است ، فقط دنبال راهي بود تا بتواند زن را به آرامش برساند و او را از توهمات پيچيده اش نجات دهد . دوباره برگشت و نگاهي به پرده ها انداخت . پرده هايي كه همين اواخر همسرش آن ها راانتخاب كرده بود . ناگهان فكري به خاطرش رسيد و رو به زن كرد و  گفت :

         - مي خواهم به شما بگويم كه پروانه هاي زرد رنگي كه روي پرده هاي كرم رنگ هستند مي توانند كاري كنند كه پاهاي شما هرچه زودتر خوب شود و بعد به پرده اشاره كرد و گفت :  از اين طرح پارچه در راسته ي پرده فروش ها بسيار است و البته من مي توانم آدرس دقيق مغازه اي كه اين طرح پارچه را دارد ، از همسرم سوال كنم و به شما بگويم ، همين امروز براي خريدن و دوختن پرده اقدام كنيد و آن را به پنجره هاي خانه اتان آويزان كنيد ، مطمئن باشيد  با اين كار درد پاهايتان به مرور بهترخواهد شد.  

                                      

****************


         زن روي مبل چرمي سياه ،روبروي پرده ي كرم رنك نشسته بود و فكر مي كرد چقدر پروانه هاي زرد براي بهبود بيماري واريس مفيداند و با خودش فكر مي كرد ، اي كاش همه ي مردها شكم هاي گنده داشته باشند و چقدر خوب است كه آدم هر روز لازم نباشد لكه ها را با آب دهانش پاك كند .
        آخرين جرعه چاي را سركشيد و نگاهي به ساعت انداخت . ساعت  ۱۰صبح بو د، ناگهان با هراس از جايش بلند شد و خودش را به پنجره رساند ، بيرون پنجره را نگاه كرد و وحشت زده به عقب برگشت . چنگ زد ميان موهايش و با عجله  پارچه قرمزرنگ را خيس كرد و پرده را كنار زد و با شدت شروع كرد به پاك كردن شيشه ها ومرتب با نگراني زيردرخت چناررا نگاه مي كرد و گاهي نااميدانه خيره مي ماند به نيمكت چوبي . مستاصل شده بود اما به يك باره مانند دانشمندي كه كشف تازه اي كرده باشد ، شروع كرد به كندن پرده ها و دوباره پشت شيشه پنجره ايستاد و نفس عميقي كشيد و با لبخند دست راستش  را آرام  روي شيشه ي پنجره گذاشت  .
        آباژور زرد قديمي را روشن كرد . روي كاناپه ي چرمي سياه دراز كشيد و پرده كرم رنگ را روي خودش انداخت و پاهايش را جمع كرد ومچاله شد زير پروانه هاي زرد  و با خودش فكر كرد ، حالا پروانه ها به او نزديك ترند و درد پاهايش زودتر خوب مي شود .
          چشم هايش را بست و آرام خوابيد .       
 
            
           
         
 
 
       
         
         

يك صبح  جمعه ي غير عادي

  

          همانطور كه دراز به دراز روبروي پنجره به پشت خوابيده بودم ، چشم هايم ريز ريز باز شد  ازصداي موذن مسجد حاج عباس و من مثل هميشه ، تند و تند ، گم و گورش كردم لاي هياهوي  گنجشك ها  و آنقدر اين ور و آن ور شدم تا صداي گنجشك ها پيچيد لاي چرخ هاي گاري دينكاني رفتگر.

          دست هايم را از هم باز كردم و كوفتم  يك در ميان تخت سينه ام ، باد صبح پاييز كه خورد از درز پنجره به پهناي صورت شبيه پدرم .  خودم را انداختم به پهلوي چپ تا طبق عادت هر صبح ، دست هايم را حلقه كنم دورتا دورش و او را بچسبانم اش به خودم ، كه نبود . تيز بلند شدم ، لحاف و تشك و متكا را مچاله  انداختم روي كولم و پرت  كردم وسط اطاق عقبي  . دست هاي بزرگم را كاسه كردم و پرآب  كوبيدم به صورتم و گردنم را كمي به راست چرخاندم و دوباره برگرداندم سرجايش و آب ها را هوف كردم جلو، مثل عموقاسم وقتي از گرد راه مي رسيد و با آب حوض شش گوش وسط حياط صورتش را مي شست  . دلم نخواست ته ريشم را بزنم . بوي نان تازه و شير گرم و عطر آشنا مرا كشاند كنار سفره ي چهارخانه ي قهوه اي و سفيد .

        چهره ي ساده ي بي آرايش صبح هاي زودش را دوست داشتم . خود خودش بود . پنجره را باز بود و باد پاييزمي پيچيد گرد  لباس خواب نيمدار صورتي رنگ با گل هاي ياس سفيداش ومن با ولع  ته مانده ي عطر شب زده اش را هي نفس مي كشيدم .

- چاي ات سرد شد، كجايي ؟     

     كجا بودم ؟  با يك دست دامنم را گرفته بودم و با دست ديگرم ياس هاي درخت خانه ي عمه قمرم را مي ريختم توي دامن پرچين قرمزم تا با عزت ، دختر همسايه سراصبري گردنبند كنيم و تاج و خودمان را عروس كنيم .

-          خجالت بكش  دختر ، دامنت را ول كن . اين پسر كفتربازهاي هيز روي پشت بام همه جايت را ديدند .

  دامنم را ول كردم .

          يك باره باد بي امان ياس هاي پيراهن اش را ميان چين ها پنهان كرد و با خود به هوا برد . چشم هايم مانده بود روي برف  پاهاش كه  صداي هوره ي كبوترها افتاد پشت پنجره كه دورمي گرفتند وبرمي گشتند روي بام همسايه ي روبرو .

         -  لعنت بي اين بي پدرو مادرها ، به هواي كفترها ، زن مردم را ديد مي زنند . صد بارگفتم صبح ها اين پرده ها را بكش خانوم و اين لباس خواب را عوض كن . گفتم ! نگفتم ؟

        مي رود و هرچه گوش تيزمي كنم نمي شنوم زيرلب چيزي بگويد ، مثل هميشه . به خودم فحش مي دهم ، توي دلم . اين جمعه دلم مي خواست ، مرد كه مي شوم ، مثل پدر نباشم و باز بودم . چايي سرد را لاجرعه سر مي كشم . دست هايم را شانه مي كنم وازدوطرف، موهايم را چنگ مي زنم چند بار، مثل دايي رضا وقتي جوان بود و كله اش پر مو . از اطاق خواب كه سرك مي كشد و نگاهم مي كند ، مي بينمش .

    -  آينه سوراخ شد . به چي زل زدي ؟

          به چي زل زده بودم ؟ به چشم هاي قهوه اي روشنم و لب هاي برجسته و پوست صورت صورتي رنگم . لب هايم را كمي قرمز كرده بودم  و چشم هايم را كمي سياه . شده بودم  مثل ماه و موهايم را با برس چوبي قهوه اي رنگ هي شانه  زدم و سرم را باعشوه تكان دادم تا موهايم كمي برقصند و بريزند روي شانه هايم و  زل زدم به خودم توي آينه . بعد موهايم را به ناچارو بی رحمانه پيچاندم پشت سرم و پنهانش كردم زير شال سورمه اي ام . دو طرف شال را خفت كردم دور گردنم . 

         -  دختر ! آن لب ها و چشم هايت را پاك كن . خودت را رنگ كرده اي كه اين حرامزاده هاي بي ناموس ببينند و كيف كنند ؟ خجالت بكش ما آبرو داريم توي اين خراب شده .

         لب هايم را پاك مي كنم .

 با بلوز آستين دارسبزرنگ و شلوار مشكي ساده اش ، از اتاق كه آمد بيرون، دلم ريخت . لب هايش را قرمزكرده بود و پشت چشم هاي سرمه كشيده اش ، خط باريك سبزرنگي همرنگ بلوزا ش نشسته بود .

       - خوشكل شدي .

         او را كشيدم طرف خودم و آهسته كنار گوشش گفتم :

       - بغلم كن  !

           دست هايش كه انداخت گرداگرد كمرم ، با انگشتم كه كشيده بودم روي لبهاي سرخش ، گونه هايش را رنگ زدم و صورتي اش را ليسيدم وچندشش شد و  خودش را كه بيرون مي كشيد از بغل ام گفت :

          - بيرون كه مي روم اين ها را پاك مي كنم . خودت گفتي خانه كه هستي هركاري مي خواهي بكن .

          چرا نمي توانم مرد كه مي شوم مثل پدرم نباشم . چرا او را لاي يك زرورق بي رنگ مي پيچم و از دو طرف گره اش مي زنم ؟ چرا رنجش مي دهم ؟ چرا ؟ چرا وقتي زن هستم قول هايم را پيش از اين كه مرد شوم فراموش مي كنم ؟ هر جمه اين داستان تكرار مي شود و من همه چيز را فراموش مي كنم .

          گرم كن آبي ام را مي پوشم وبا وسواس صافش مي كنم و بند كفش هاي كهنه ي خاكستري ام  را كه بستم ، دستي به ريش هايم مي كشم و فكرمي كنم كاش آن ها را تراشيده بودم و بازنگاهي به آينه مي اندازم و دست هاي شانه شده ام را توي موهايم مي كشم .  همان طور كه تكه ي نم دارقرمزرنگ را روي پيشخوان آشپزخانه مي كشد ، با لبخند نيمه اي نگاهم مي كند و مي گويد : 

          - دختر كشي برو ! چي مي خواي ديگه ؟     

          چي مي خواستم ؟ رنگ سياه آزارم مي داد ، مانتوي مشكي درازم را مچاله پرت كردم توي كمد و تونيك آبي ام را كشيدم برم و شلواراسترچ  چسبانم را كه پوشيدم ، جلوي آينه ايستادم و  سينه هايم را دادم جلو و پيچي انداختم توي كمرم و خنديدم .روسري كوچكي انداختم روي موهايم و از پشت گره زدم و دستي به گردن بلندم كشيدم . زه راكت بدمينتون ام را چك كردم و آن را توي كاور مشكي اش گذاشتم و انداختم روي كولم . كاپشن ورزشي ام را گره زدم دور كمرم و بند كفش هاي كتاني ام  را محكم بستم . خودم را انداختم از خانه بيرون ودويدم تا حاشيه ي  رودخانه ي وسط شهر . دست هايم را از هم باز كرده بودم ، تا  روي لبه ي ديوار كوتاه رودخانه  تعادلم به هم نخورد  .

          -  خانوم شما خجالت نمي كشيد ؟

          خجالت كشيدم .          

         دوباره دستم را كشيدم روي صورتم . برگشتم جلوي آينه . با احتياط تيغ را مي كشيدم روي صورت پرازكف صابونم . دست خودم نبود ، هنوز به كفتربازهاي هيزفكرمي كردم . 

-          يه دستمال به من بده خانوم !

-           اين خون ها چيه ؟

          اين خون ها چي بود  ؟ مچاله كزمي كنم گوشه ي اطاق . حتما روده هايم سوراخ شده بس كه قره قوروت خورده بودم  . 

-          اين جا چه كار مي كني ؟ چي شده ؟ 

-           من ديگه دارم مي ميرم مامان ، دست شويي پر از خون شده !

-          نه دخترم . اين حرفا چيه ؟ شما ديگه خانوم شدي ، خانوم !                        

         مي ايستم بين درختان چناروصنوبرو كاج هاي بيرون خانه . همهمه ي گنجشك ها بيشتر مي شود مرا كه مي بينند  . انگشتم را توي دهنم مي كنم و بيرون مي آورم  و روبروي صورتم نگه مي دارم ، مسيرباد ازغرب است به شرق . مثل هرصبح پشت پنجره مي ايستد و ازدرزپرده كركره عمودي كرم رنگ نگاهم مي كند . برايش دست تكان مي دهم و به طرف غرب ، مي روم  توي دل باد پاييز. باد دور گردنم مي پيچيد و لاي موهاي سياه وسفيدم مي گردد  . شروع مي كنم به دويدن ، انگارهمه ي شهررا دورزده بودم وقتي ازخستگيمي افتم  روي چمن هاي خيس حاشيه رودخانه و خوابم مي برد زيرسايه ي سپيدارها .

**********

          چشم هايم را كه باز كردم ، بي اختياردستم را روي صورتم كشيدم ، نرم نرم بود .  باد پاييز كه از درز پنجره افتاد روي همه ي بدنم ، آرام از رخت خواب بيرون آمدم . با آب نيم گرم صورتم را شستم . لباس خوابم را عوض كردم و بلوز سبز و دامن گلدارم را پوشيدم . كمي آرايش كردم ، آب كتري را كه ريختم توي قوري ، كمي گندم پاشيدم روي هره ي آشپزخانه براي كبوترها كه نيم روز پيدايشان مي شد . پرده را كشيدم ونشستم كنار سفره ي چهار خانه ي قهوه اي و سفيد .

 

سه شنبه  شب ها

       

        

          مثل همه ي سه شنبه شب ها ، كارهايم را زودتر سرو سامان دادم و پيش بند زردم را باز كردم . نگاهي به اطرافم انداختم ، همه چيز مرتب بود . بیرون از خانه هم ، درخت ها ، ماه و كوه دراك سر جايشان بودند! شب از نيمه گذشته بود، شعله ي شومينه را پايين كشيدم و بازمثل همه ي سه شنبه ها با نگاه كوتاهي به اتاق خواب و گوش دادن به صداي نفس هاي منظم همسرم احساس آرامش و اطمينان كردم . حين مسواك زدن ميخ شدم در آينه . دستي به موهايم كشيدم . بايد براي قرارملاقات آخر شب آماده مي شدم . امشب دلم مي خواست لباس رسمي تري بپوشم . علتش را مي دانستم ! پيراهن ساده ي سبزم و كمي آرايش ، راضي ام كرد . چراغ ها را خاموش كردم ، روي مبل چرمي سياه نشستم واو آمد تا آباژور زرد قديمي را روشن كردم! چقدر حرف براي گفتن داشتم و او مثل همه ي سه شنبه شب هاي ديگر، با همان لباس سياه سياه خيره به من ، منتظر بود تا حرف هايم را بشنود . عاشقش هستم ! اوشنونده ي خوبی ست . دست هايم را درهم قفل كردم و نفس بلندي كشيدم وگفتم :

           چهارشنبه  هوا باراني بود . غروب ، طبق قول و قرارهاي مان براي روزهاي باراني ، روبروي پمپ بنزين دروازه قرآن ، زير باران ، بدون چتر ، منتظرش بودم . دلم مي خواست موقعي از راه برسد كه  حسابي خيس خيس شده باشم . من خيس خيس شدم ، ولي نيامد !  به خانه كه رسيدم ، همسرم ، تا مرا ديد وحشت زده پرسيد : " اين چه وضعيه ؟ اتفاقي افتاده ؟ كجا بودي "؟ گفتم : " نه ! اتفاقي نيفتاده . فقط قرار داشتم . زير بارون موندم ." مي دانم باور نمي كني اگر بگويم با لحن سرزنش آميزي به من گفت : " مگر كسي هم زير بارون قرار مي زاره ؟ حالا كجا قرار داشتي ؟ " خوشحال شدم كه پرسيد ، با هيجان گفتم : "دروازه قرآن ، روبروي پمپ بنزين ". خنديد،و همان طور كه كانال تلويزيون را عوض مي كرد ، گفت : " آخه جا قحطي بود عزيزم كه اون جا رو انتخاب كردي "؟ مات و مبهوت ماندم . همسرم را كه مي شناسي ، مطمئن بودم از من نمي پرسد با چه كسي قرار داشتي ، اما ، آن روز دلم مي خواست مي پرسيد!

          غروب چهار شنبه از كنار ديوار باغ جهان نما تا چهارراه حافظيه ، درخت ها را شمردم ،  به همان تعداد بيست و سه سال پيش بود انگار! باور مي كني ؟      

       چیزی نمي گويد و من مي دانم كه باور كرده است .

          اين هفته ، هفته ي باران بود و قرارهاي بي ساعت و سيب سرخ و باقالي گرمك و باباكوهي و كوه بمو، و رانندگي هاي طولاني ! اين هفته ، من هر روز يك سيب سرخ  توي يك بشقاب سفيد سراميك روي ميز گذاشتم و با دست راستم سيب را برداشتم و گاز زدم و كمي با خودم خنديدم و بعد با دست چپم آن را گرفتم و  گاز ديگري به سيب زدم و دوباره با خودم خنديدم، و چشم هايم را بستم و چشم هايم پر شد ازآن سيب هاي سرخ خورشيدي كه بين دست هاي من و او مي رفت و مي آمد و محو مي شد، درشب هاي پاييزي و سرد خلوت ترين خيابان شهر! اين هفته من هر روز باقالي گرمك درست كردم و براي خوردنش با خودم مسابقه گذاشتم و چند دانه آخر سهم من نشد ، مثل هميشه ، مثل آن سال هاي دور در تاريكي هاي گمنام ترين خيابان شهر ، كنار بساط باقالي فروش محله !  بارها به تو گفته بودم كه اين سيب ، اين سيب سرخ خورشيد ، معجزه مي كند ! گفته بودم ! نگفته بودم ؟ ! بارها به تو گفته بودم طعم باقالي گرمك هاي شب هاي پاييز خيابان هاي تاريك شهر، آغشته به  آويشن هاي كوه بمو ، طعم تلخ روشنفكري دارد ، گفته بودم ! نگفته بودم ؟!

      چيزي نمي گويد و من مي دانم كه او فلسفه ي سيب سرخ  و طعم تلخ روشنفكرانه ي آويشن را  خوب مي داند و مي شناسد !

      اين هفته ، من ساعت ها ، رانندگي كردم ، بي آن كه بخواهم به جايي برسم ! تو خوب ميداني كه هميشه دلم مي خواهد هي بروم و به جايي نرسم!  اما ، صبح دوشنبه  ، كوله پشتي ام را بستم و خودم را رساندم به كاج هاي باباكوهي . به راحتي آن  سنگ سفيد بزرگ ـ آن صخره ي كوچك ـ را بين آن همه كاج پيدا كردم ، كاج هايي كه بيست و سه سال پيش نبودند ، نشستم و به سنگ  تكيه دادم . چشم هايم را بستم . مي داني كه با چشم هاي بسته  صداها را بهتر مي شنوم .  " واي ! اين همه غذا ؟ چه خبره "؟ سفره را انداختم . هيچ چيزي را فراموش نكرده بودم . پنيرو گردو و گوجه و خيار ، كره و مرباي آلبالو ، كالباس و خيار شور و كاهو ، شير كاكائو و شير ساده ، چايي با طعم دارچين، شكر و قند و خرما ." خب ! من كه نمي دونستم شما چي دوست داريد ،چي دوست نداريد . همه چي رو آوردم "! صبحانه را كه خوردم ، روي آن سنگ بزرگ ايستادم ،آن سوي "گهواره ي ديد " ، كوه بمو بود ،  در دامنه ي كوه يك نفر را  ديدم كه آهسته آهسته به سمت آويشن ها  مي رفت ،  او را شناختم . ايستادم و آنقدر نگاهش كردم تا "بمو " او را بلعيد .تو هم او را مي شناسي ؟!

        چيزي نمي گويد و من مي دانم كه او هم آن مرد را خوب مي شناسد ! 

        چند ساعتي به صبح مانده بود ، حرف هايم تمامي نداشت ، اما خسته بودم ، خيلي خسته بودم  ولي او هنوز مشتاقانه ،‌ آماده شنيدن بود. نفس عميقي كشيدم . سيب سرخ را از توي بشقاب سفيد سراميك برداشتم و آن را روي پيراهن سبز رنگم كشيدم و برق انداختم، گازي به سيب زدم و آن را دوباره توي بشقاب سفيد سراميك گذاشتم . تكه سيب كه پايين رفت ، طعمش را مزه مزه كردم و صدايي كه از سقف دهانم  جدا مي شد هر دومان را به خنده انداخت ، نگاهي به هم كرديم  و دستي براي هم تكان داديم و مثل همه ي سه شنبه شب هاي ديگر تا آباژور زرد قديمي راخاموش كردم ، او رفت .

      بيرون پنجره  ، ماه تمام بود ، صورتم را چسباندم به پنجره ، سرد بود و خيس . خيره شدم به آباژور زرد قديمي . شعله ي شومينه را بالا كشيدم .دست هايم كه گرم شد ، انگار خوابم برد ، با پيرهن سبزساده ام ، روي كاناپه چرمي سياه .

          چشم هايم را كه باز كردم ، هنوزهوا تاريك بود . آباژور زرد قديمي روشن بود و همسرم زير نورآباژور نشسته بود و به من نگاه مي كرد.  سلامم را جواب داد و گفت : " چقدرقشنگ شدي ! الان يك ساعته اين جا نشستم ونگات مي كنم ". وبا شيطنت چشمهايش را ريزكرد و گفت : " نكنه ديشب مهمون داشتي خانومم" ؟ گفتم : " آره " .خنده اي کرد و بي مقدمه ، گفت : " راستي يه شعر تازه گفتم ، حوصله داري برات بخونم"؟ نشستم و دستي به موهايم كشيدم و گفتم : "  معلومه ، بخون لطفا ".

" هر چه دور

 تنها ستاره اي هستي

پنهان در مشت من " **

         مثل هميشه ، شعر را با خودم زمزمه كردم .  پشت پنجره ايستادم . آسمان صاف بود و پر از ستاره . " پنجره را باز كن خانومم ، باد پاييز ، حال آدمو جا مي آره ". پنجره را باز كردم ، بوي كاج همه ي خانه را پر كرد . " راستي ! اگر موافق باشي جمعه بريم باباكوهي . مطمئن هستم آن سنگ سفيد بزرگ هنوز سرجاشه.  موافقي ؟‌ " . با تعجب سرم را تكان دادم و  زير لب گفتم : " موافقم ". و فورا برگشتم طرف آباژور زرد قديمي تابگويم : " شنيدي؟ " كه يادم آمد ، او رفته است ! نگاهي به سيب سرخ توي بشقاب سفيد سراميك انداختم ، يك تكه ي ديگر از سيب محو شده بود . سيب را برداشتم و گاز زدم ، دست هاش بوي تند آويشن مي داد وقتي سيب را از من گرفت !

 

** از شعرهاي چاپ نشده " سيروس نوذري"

 

 

چشم ها

         

        

          بهترين جاي ممكن بود ، بر همه چيز مسلط بودم . كاكتوس ها را به خوبي مي ديدم وگلدان زيباي بن ساي را دربالكن مستطیل شکل سمت چپم .

          مبل هاي راحتي قرمزرنگ روبرويم بودند ، كتاب ها دورتا دورم، وتا چشم كارمي كرد به ديوارها ي آن خانه ي كوچك  تابلوهاي نقاشي وعكس هاي آدم هاي مهم توي قاب هاي چوبي آويزان بودند . چشم هاي سياه كافكا درقاب سفيد ، چشم هاي مرا نشانه رفته بود و من چشم هاي آبي موتزارت رادرقاب سياه . نقش توتم های تنهایی با خطوط درهم شان مرا تا عمق يك پرتگاه خاكستري می بلعیدند . مجسمه هاي سنگي ، گوشه وكنارنشسته بودند و هركدام انگارامانت داررازي بودند ومن هرروزتنها نبودم با مجسمه هاي سنگي ، كافكا ، موتزارت و گلدان هاي پرازخارهاي كاكتوس !

       اولين صدا را شنيدم ،چرخش كليد توي در،وبعد اورا ديدم ،مردي با چشماني سبزو  نگاهي نافذ . سبيل خاکستري اش ، لب هايش را خورده بود وشيارهاي روي گونه هايش مثل جاي انگشت پسربچه تخس دو ساله اي بود روي  خامه هاي يك كيك خوشمزه ! خط هاي پيشاني اش ، هاشورهاي وسواس گونه ي يك نقاش را مي ماند ودماغ بزرگش هيچ قوسي نداشت ناهمگون با صورتش .دست هايش بزرگ بودوانگارمي توانست هرچيزي را  با همان يك دست اززمين بكند !

          خدا خدا مي كردم درست روبرويم بنشيند ، روبروي چشم هايم و نشست .انگار مي دانست من آن جا هستم . همه ي حركا تش سنجيده بود و حساب شده ،آرام آرام . نشست و خيره شد به روبه رو. رد چشم هايش انگار مرا نشانه رفته بود ! زيرلب گاهي چيزي زمزمه مي كرد وزمزمه هايش را مي نوشت روي يك كاغذ سفيد .گاهي بلند مي شد و با كاكتوس ها حرف مي زد وگاه كتابي ورق مي زدومي خواند و كتابي ديگررا جابه جا مي كرد ومجسمه اي را جاي مجسمه اي ديگرمي گذاشت ودوباره زمزمه هايش را مي نوشت و به يك باره بلند بلند مي خواندشان. 

         گاهي ازبرابرچشم هايم دقايقي دورمي شد،ازصداي جيرجيرتختي كهنه دراطاق پشتي ، مي فهميدم كه خوابيده و گاهي غلتي مي زند و من درخيال خودم خواب هايش را مي ديدم ، و گاهي ازصداي به هم خوردن ظرف ها درآشپزخانه، مي فهميدم كه چيزي مي خورد و من بازدر خيالم ، طعم دهانش را مي چشيدم .

         اوهرروزمي آمد . به گلدان ها آب مي داد ، چيزهايي مي نوشت ، مجسمه هاي سنگي اش را مي ساخت . شعرهايش را مي خواند . با كافكا اندوهگين مي شد وبا موتزارت اشك مي ريخت، وگاهي هم شايد ازسردلتنگي ويا سرخوشي ، آوازهاي قديمي را بلند بلند مي خواند . صدايش عبورآب ازسايه ي يك درخت چنارافتاده روي يك درياچه ي كوچك را مي ماند، صداي نسيمي پيچيده درانبوه سپيدارها . 

         روزها تنها بود وهنگام غروب،دوستانش روي همان مبل هاي راحتي قرمزرنگ مي نشستند وشعرهايشان رامي خواندند .مرد شب ها مي ماند تا آن زمان كه ماه پشت پنجره بود و بعد چراغ ها را  خاموش مي كرد و مي رفت و مرا با  آن خانه ي كوچكش تنها مي گذاشت .  

          گاه همراه او زني مي آمد ميان سال ، با قامتي بلند وخوشرو، وانگار مهربان . آن ها روبرويم مي نشستند و با هم چاي مي خوردند با طعم دارچين، ومي گفتند ومي خنديدند و گاهي هم حرف هايشان جدي مي شد. چقدردلم مي خواست ، مي توانستم آن زمان چشم هايم را ببندم ،كه نمي توانستم .حسودي ام مي شد انگار به آن زن خوشروي ميان سال ! وبدترين شب هاي من زماني بود كه زن مي آمد و ساعت ها روي يكي ازآن مبل هاي راحتي قرمز رنگ مي نشست و كتاب مي خواند، ويا موسيقي دلخواهش را گوش مي داد، وگاهي هم روي همان مبل هاي راحتي لم مي داد وچشم هايش را مي بست وساعتي مي خوابيد،درست روبروي چشم هاي من !  

           ديگرعادت كرده بودم به همه چيزآن خانه ،وبيشتربه ديدن هرروزه ي آن مرد وبا وجود آن همه غبار، بازاو را به وضوح مي ديدم.

          يك شب ، يكي ازهمان شب هايي كه آن زن ميانسال همراه اوبود ، مرد شاعرمقابلم ايستاد وچند لحظه خيره شد به چشم هايم ،ومن هم خودم را ديدم درحلقه ي چشم ها يش كه انگارلم داده بودم روي چمن هاي خيس يك باغچه ي كوچك .اومرا برداشت وازميان قاب فلزي بيرون آورد و دريك قاب چوبي قهوه اي زيبا جاي داد وبا دست بزرگش غبارازرويم گرفت،ودوباره ازهمان ميخ قديمي آويزانم كرد وخيره شد به چشمهايم كه حالا روشن تر شده بود ومن به وضوح درچشم ها يش تصويردختري بيست ساله را مي ديدم كه لبخند جادويي چشم ها ولب ها يش هرمردي را عاشق مي كرد .

          هنوزخونكرده بودم به قاب جديد، كه زن مقابلم ايستاد ودستي روي من كشيد ورو به مرد ، با لبخندي سرشاررضايت گفت :

          "چه خوب ! حالا رنگ اين قاب چوبي همرنگ چشم هايم شده. راستي ! انگاردر جواني ، رنگ چشم هايم روشن تربود "!

               

 

شيرين

         

          ازمادرجعفر، همسايه ي محله ي قديمي ، شنيده بود كه آب روي حنا معجزه مي كند ، زعفران دم كرده هم بي تاثير نيست وهم نشستن توي لگن آب داغ ...

         پانزده باررفته بود روي صندوق ميخي قديمي كه تكه اي ازجهازش بود،هي پريده بود ، اما مثل سنگ چسبيده بود لامصب .

         همان مادرجعفرگفته بود دختركه باشد سفت است، سخت مي افتد ولي پسر، آني ول مي شود .

          خيره شد به ليوان روي ميز، چشم هايش را بست ولاجرعه سركشيد آب روي حناي لاري را .

      مچاله شد روي كاناپه سياه چرمي . چه آشوبي بود توي شكمش . انگارجشن حنابندانش بود. همان محله ي قديمي . بيست و دوسالگي اش كه مادرش دلش مي خواست و خاله شمسي اش تا او زن پسر خاله شمسي شود .  همه مي رقصيدند و كل مي زدند و كف دست راستش را يكي گرفته بود كه نمي دانست كيست و هي نقش مي كشيد روي دستش، با حنايي كه آب رويش را خورده بود ! تا يكي ديگر آمد كه دست پسرخاله شمسي را بمالد به دست حنايي اش ، خودش را پرت كرد توي دست شويي و همه ي حنابندانش را بالا آورد ، اما هيچ چيزي كنده نشد از شكمش !

      اگر همان بيست سال پيش زن پسر خاله شمسي شده بود ، همه چيز فرق مي كرد . حتما حالا چهارتا قد و نيم قد دورش را گرفته بودند . اگر همان سال ها بود ،  اين يكي  را هم مي خواست و اسمش را هم شيرين مي گذاشت . حالا ديگر در سن و سال چل چلي  دير شده بود براي شيرين داشتن ! همه ي زعفراني كه داشت يك مثقال بود كه همسرش ازسفرمشهد آورده بود ، ريخت توي قوري كوچكي كه مادرش داده بود و گفته بود اين را وقتي به دنيا آمده ،  نرگس خاتون - مادربزرگش - روي رختك اش گذاشته ، با سه تا استكان و نعلبكي و سه تا بشقاب وسه تا ديس ، هم نقش همان قوري . آب جوش را بست روي زعفران و رفت و بازهي پريد از روي صندوق قديمي ، تا وقتي زعفران دم بيايد . هيچ اتفاقي نيفتاد . بيرون ، باد مي پيچيد گرد بيدهاي مجنون و صداي ووره اش ازدرز پنجره ، خفت مي شد  دورگردنش واو هي سرفه مي كرد .

           زعفران دم كرده را خورد ، براي محكم كاري با چاي هل ودارچين . انگار جنگلي را توي شكمش  به آتش كشيده باشند . دهان كه باز مي كرد صورتش گرمي گرفت از حرارت جنگل . محال بود نيفتد ،هرچقدرهم دخترباشد تاب اين آتش را ندارد ، كه داشت لامصب !

          ته دلش مي خواستش، يك دختر خوشكل موبور با چشم هاي خاكستري ، كه سه سال بعد موهايش را ببافد ودامن چين داركوتاه تنش كند ودخترك با هرنوايي قربريزد ودل ببرد .

         داشت با دخترك مي رقصيد ، با شيرين . با خواهر كوچولوي پسر ده ساله اش ! چه خوب كه پسرك با پدرش رفته بود آن عصر . رقصيدن زياد نمي دانست . گاهي پيچشي ناشيانه مي انداخت توي كمرش و به چپ مي رفت و تا برگشت به  جاي اولش ، به چشم هاي دخترك خيره مي شد و مي دانست اين دخترك ، سهم او تنها نيست ، سهم همسرش هم بود و  همانطور كه دست دخترك را گرفته بود و مي چرخيد ، مي دانست كه همسرش هم محال است دخترك را بخواهد كه ديگر پنجاه و اندي سن ، وقت اذان و اقامه خواندن به  گوش نوه بود نه فرزند .

           زنگ در ميخكوبش كرد . چرا زنگ مي زند ؟ چرا كليد نمي اندازد مثل هميشه ؟ چرا اعلام ورود مي كند ؟ چرا آن شب دلش نمي خواست ببيندش ،  پدر دخترك را ؟ دخترك را ول كرد و دررا بازكرد وافتاد وسط كشتزارزعفران ودورتا دورش دختران با موهاي بافته و دامن هاي چين دار، قدح هاي حنا را مي گرداندند و بوي بيدهاي سوخته همه ي كلاغ ها را كشانده بود بالاي سرش ، دم غروبي !

**********

          " قلب بچه از بین رفته  ! "

          صداي دكتررا چه خوب شنيده بود . هركاري مي كرد آب دهانش پايين نمي رفت . كدام قلب ؟ هنوزيك ماه نبود كه توي شكمش خوابيده بود. قلبش كجا بود؟ رويش را برگرداند تا داد بزند، قلبش افتاده وسط آب روي حناي لاري و زعفران دم كرده ي مشهد ، كه چشمش افتاد روي ديوارروبرو به عكس زني كه انگشت اشاره اش را روي دماغش گذاشته بود .

       چشم هايش را بست و به خواب رفت  .

 

         

 

زن

      

          به شدت پشيمان شده بودم . كي مي خواستم دست از اين كارهاي احمقانه ام بردارم .اين بار ديگر حسابي گند زده بودم . همانطور كه داشتم استكان ها را ازكابينت بيرون مي آوردم زير چشمي زن را مي پاييدم .

          " اين شوهرته "؟

          قاب عكس را توي دستانش گرفته بود و خيره شده بود به عكس . گفتم " آره " ! مثل كسي كه داره با خودش حرف مي زنه گفت : " خوش قيافه اس "!

          " چايي ساده مي خوريد ؟ يا با دارچين . بهار نارنج و هل هم دارم ".

          " فرقي نمي كنه . اگر داري يه زير سيگاري هم به من بده ." با اين لحن صحبت كردن اصلا آشنايي نداشتم . كلمات مثل  ميوه هاي پلاسيده از دهانش بيرون مي آمد . زير سيگاري را روي ميز گذاشتم و پنجره ها راتا نيمه باز كردم " .

          مانتواش را انداخت روي دسته ي كاناپه ي چرمي سياه . بلوز قرمز بي آستيني پوشيده بود و قسمتي از سينه ي سفيدش چشم را مي گرفت. شلوار استرش ، هيكل قشنگش را بيشتر نمايان مي كرد .

          " خونه ي قشنگي داري . اين تابلوها را خودت كشيدي " ؟

          " نه ! نه ! كار همسرمه ."

          چايي را كه ريختم . بوي هل پخش شد توي خانه . دود سيگارش را توي صورتم خالي كرد و گفت . " بچه مچه هم داري " ؟ با دستم دودهاي سيگار را رد كردم و گفتم : " نه " !

          " شما چي "؟ بدون اين كه نگاهم كنه در كيفش را باز كرد و رژ لب قرمزي را بيرون آورد و ماهرانه وبدون استفاده از آينه چند بار روي لب هاي برجسته اش كشيد و بعد كه رژ لب را پرت كرد توي كيفش گفت : " نه  جونم ، بچه كدومه ،وقتي اصل كاريش نيست  " !

          " اين كيك رو خودم درست كردم با چايي اتان  بخوريد " !

          نگاهي به ساعت انداختم . اگرهمسرم سرمي رسيد به او چه مي گفتم؟

          " تا ساعت چند مي تونيد بمونيد "؟

          " ساعت ده بايد جايي باشم ".

          " موافقيد با هم يه فيلم ببينيم "؟

          " اگه داستانش عشقي باشه آره ".

          " پس فيلمو مي زارم شما نيگاه كنيد، تا من هم يه چيزي براي شام درست كنم ".

          منتظر بودم تا بگويد زحمت نكش ، شام نمي خورم . اما چيزي نشنيدم .

          از بين آن همه فيلمي كه داشتم . " سينما پاراديزو " را انتخاب كردم . هم دوبله بود . هم عشقي و مهمتراين كه من عاشق اين فيلم بودم .

          همان طور كه پيازها را توي تابه هم مي زدم ، نگاهم به زن بود . آن چنان به صفحه ي تلويزيون چشم دوخته بود كه انگاراولين بار است چنين دستگاهي مي بيند . پياز داغ را رها كردم و چند  ميوه ي فصلي را كه داشتم ، برايش بردم . اصلن متوجه آمد و رفت من نشد .

          گوشت ها را روي پيازها ريختم و شروع كردم به هم زدن . احساس مي كردم دل و روده ام  همزمان با گوشت ها به هم مي خورد . شايد اشتباه مي كردم . شايد او هم يك زن معمولي بود ! چرا آرايش تند و رنگ زرد موهايش آزارم مي داد؟ چرا لحن شلخته  و حركت هاي سروگردنش سردرگمم كرده بود ؟ چرا ساعت 10شب  قرار داشت ؟ اصلن چرا خانه ي من بود ؟

          دوباره نگاهش كردم . پاهايش را روي كاناپه گذاشته بود وبا هردودست آن ها را بغل كرده بود .  مثل دختر بچه ي معصومي مي ماند كه با حسرت به عروسك دلخواهش، پشت يك ويترين كوچك نگاه مي كند .

          " يه چايي ديگه براتون بيارم ؟ ميوه هاتونم كه مونده ."

          جوابي نشنيدم . فلفل دلمه اي وقارچ ها را اضافه كردم . براي اولين بار بود كه از حضور و سرزنش همسرم مي ترسيدم ؛ اصلن مي گويم كه اويكي از دوستان هم دوره ي  دانشگاهي است . مي گويم تهراني است . مي گويم از همان زمان تيپ خاصي داشت و مد روز مي گشت و آرايش تند را دوست داشت !

          رب گوجه و كمي آب را اضافه كردم و تا دلم خواست فلفل ريختم و سر تابه را گذاشتم . دوباره نگاهش كردم . اشك هايش را پاك مي كرد، بي اين كه به ريختن ريمل ها و سياه شدن گونه هايش اهميت بدهد . پس اشتباه كرده بودم ، او يك زن معمولي بود ! اوهم داشت مثل من گريه مي كرد . اوهم سينما پاراديزو را دوست داشت . اوهم حتماعاشق بود !  

          ماكاروني ها را توي آب جوش ريختم . نگاهي به ساعت انداختم . هنوز تا ساعت 10 يك ساعت و نيم مانده بود . ماست و سبزي را روي ميز گذاشتم و بشقاب ها را چيدم . قاشق و چنگال ها را كنار بشقاب ها روي دستمال سفره هاي سفيد گذاشتم . نگاهي به ميز انداختم ، سعي كردم همه چيز مرتب باشد .

          دستمال كاغذي را جلويش گرفتم. بدون اين كه نگاهم كند و تشكري ، يكي برداشت .

          ماكاروني ها را آبكش كردم . سيب زميني ها را ته قابلمه چيدم و مخلوط ماكاروني و گوشت را ريختم توي قابلمه ، سر قابلمه را كه گذاشتم ، كنار زن نشستم. حالا ديگر زياد برايم غريبه نبود . حالا من واو هردو داشتيم به  سالواتوره ي ميانسال عاشق نگاه مي كرديم ،درست همان زمان كه بازيگر محبوب  من، دست هايش را پشت سرش گره زده بود و تنهاي تنها ، لم داده بود روي يكي از  صندلي هاي چرمي  سينما و با لبخند حسرت آلود، صحنه هاي سانسور شده ي فيلم هاي سال هاي دور رانگاه مي كرد.

          فيلم كه تمام شد بي آن كه چشمانش را از صفحه ي سياه تلويزيون بردارد، با لحن شلخته اما صميمانه اش گفت : اين فيلمو مي دي واسه من " ؟  دستم را روي بازويش گذاشتم و گفتم : "حتما " .

          " بيا . شام آماده است  ".

          " منتظر شوهرت نمي موني "؟

          " نه . معلوم نيست كي بياد" .

          ديس ماكاروني را روي ميز گذاشتم . سيب زميني هاي طلايي را با سليقه دور آن چيده بودم . زن نگاهي به ميز انداخت و گفت : " اين سفره رو براي من انداختي " ؟ گفتم " معلومه . براي تو و خودم "

          خنديد .  چشم به سفره دوخته بود . صداي چرخش كليد توي در مرا به خودم آورد ؛ همسرم بود كه با ديدن زن ، با دست پاچگي گفت : ببخشيد . ببخشيد ... عزيزم تو نگفته بودي امشب مهمون داري " .

          دست و پايم را گم كرده بودم و دلم مي خواست ، مانتواش را مي پوشيد، ولي اين كار را نكرد . از جايش بلند شد و سلام كرد وبا خونسردي گفت: " پري هستم "  و دستش را به سمت همسرم دراز كرد و با او دست داد .

          شام در سكوت صرف شد . زن نگاهي به ساعت انداخت و گفت :" خيلي خوشمزه بود. دستت درد نكنه ،اما من ديگه بايد برم ،گفتم كه ساعت 10 بايد جايي باشم " .

          نگاهي به همسرم انداختم كه  ليوان آب را روي ميز مي گذاشت . منتظر بود من چيزي بگويم .انگار نگاهش مي گفت زود باش كاري كن تا اين زن زودتراز اين جا برود ! حالا ديگر دلم نمي خواست زن برود . همسرم كه بلند شد فوري رو به زن كردم و گفتم :

          " الان برات يه تاكسي تلفني مي گيرم."

          اوهما ن طور كه مانتواش را مي پوشيد . گفت : " نه نه لازم نيست . خودم مي رم . من پول مفت به اين تاكسي ها ي نامرد نمي دم . بيرون هزارتا ماشين هست ".

          همسرم چيزي نگفت . زن حاضر شد و با كيفش رفت توي دست شويي و بيرون كه آمد آرايش صورتش حكايت او را كامل كرد .

          همسرم دستي روي صورتش كشيد و گفت : " من شما رو مي رسونم ".

          ساكت بودم. انگار زن منتظر بود تا من اعتراض كنم . با همان كلمات شلخته اش گفت : " زحمت نيست "؟

          " نه ! نه ! مطمئن باشيد " .

          زن صميمانه مرا بوسيد و خداحافظي كرد . بوي تند كرم اش مرا پس زد . بيرون رفت و پشت سر او همسرم .

          همسرم نگاه تيزي به من انداخت و گفت :" زود برمي گردم  ".

          " وايسا " . از صداي بلند خودم تعجب كردم . به اتاق رفتم واز كشوي ميز دو تا تراول پنجاه هزارتوماني درآوردم وآن ها را توي جيب همسرم چپاندم و آهسته و با ترديد گفتم : " شايد  پول لازمت بشه ."

          بي آن كه حرفي بزند، رفت . آسانسورهردو را بلعيد . برگشتم ، همه ي چراغ ها را خاموش كردم و روي كاناپه ي چرمي سياه نشستم وپاهايم را روي كاناپه گذاشتم و با هردو دست زانوهايم را بغل كردم. چقدر دلم مي خواست بخوابم  .

           آباژور زرد قديمي را روشن كرد و كنارم نشست .

          "چرا گريه مي كني " ؟

          " نمي دونم ".

          "چرا، مي دوني ،چي شد آورديش خونه " ؟

          "  نمي دونم" .

          " چرا. مي دوني " .

          دلم نمي خواست اين گفت و گو ادامه پيدا كند، اما نتوانستم جلوي كنجكاويم را بگيرم وبا ترديد پرسيدم :

          " كجا برديش " ؟

          "يه خونه ي مجلل، توخيابون باغ ناري ".

          همان موقع چشمم افتاد به سي دي فيلم  سينماپاراديزو، آه از نهادم بلند شد .

          " راستش توي اتوبوس ديدمش . شارژ موبايلش تموم شده بود . منم موبايلم همرام نبود . مي گفت بايد يه تلفن فوري بزنه . گفتم بيا خونه ما . آخه با هم تويه ايستگاه پياده شده بوديم ،همين ."

          همسرم ، پنجره را باز كرد . هرچه نسيم بود ، خورد توي صورتم .   رفتم و ايستادم كنارش وكنار پنجره ي باز شب چارده . طبق عادت ، شروع كردم با صداي بلند ، به شمردن درخت ها .

          " نگران نباش . تراول ها رو بهش دادم ."

          او هميشه مي دانست من دنبال چه هستم  و فكر مرا مي خواند . نگاهي به ساعت انداختم ، نزديك نيمه شب بود . چرا به همسرم دروغ گفته بودم . چرا به او نگفته بودم كه آن زن كنار خيابان ايستاده بود و منتظر هر ماشيني ؟ چرا نگفته بودم ،خودم او را دعوت كردم به خانه بيايد ؟ چرا نگفته بودم هميشه دلم مي خواست يكي از اين زن هايي  كه جور ديگري هستند را از نزديك ببينم و با آن ها حرف بزنم ؟

          هنوز بوي هل درخانه بود. فقط يك ته سيگار توي زير سيگاري مانده بود و استكان چاي دست نخورده اش . كنار سيني چاي گيره ي موي اش جا مانده بود ،آن را برداشتم و به موهايم زدم !

 

   

 

 

 

           

         

چتر


          "سلام خانم ... من عموي محمد كشاورز داليني هستم ، همكلاس شما در دوران دانشگاه . بايد حتما شما را ببينم . محل كار شما را مي دانم . فردا ساعت نه صبح آن جا هستم . اگر تشريف نداريد به من اطلاع بدهيد و در غير اين صورت فردا شما را خواهم ديد . "

          اين صداي ضبط شده اي بود كه از پيام گير تلفن مي آمد . خريدهايم را توي يخچال جاي دادم و دوباره دكمه ي پيام گير تلفن را زدم . نوار به عقب برگشت و باز تكرارشد و همان طور كه سيب سبز را گاز مي زدم شماره ي تماس را از روي صفحه ي تلفن يادداشت كردم .

           صداي چرخيدن  كليد توي در، حواسم را از تلفن گرفت . به همسرم كه با پاكتي سيب سبز از راه رسيد ه بود سلام كردم . پيام گيررا از اول روشن كرده و به او گفتم : گوش كن !  صداكه قطع شد ، همانطور كه سيب ها را روي پيش خوان آشپز خانه مي چيدم ،چشم هايم را ريز كردم و  گفتم : " يعني چيكارم داره" ؟ و بدون اين كه منتظر جواب باشم ، خودم را انداختم روي كاناپه ي چرمي سياه و گفتم :" عزيزم غذات روي گازه . من گرسنه نيستم ، خسته ام و مي خوام بخوابم ".        

          ساعت هفت صبح فردا كه داشتم خودم را پرت مي كردم توي آسانسور،همسرم فرياد زد : " خانومم ! سيبت يادت رفت . " و با عجله برگشتم و سيب را قاپيدم و بي خيال آسانسور، كه رفته بود ، پله ها را دو تا يكي كردم تا سرويس اداره را از دست ندهم .

                                                 **********

           - سلام عليكم .

          همانطور كه سرم توي مونيتور كامپيوتر بود ، گفتم : سلام .

           - من حسن كشاورز داليني هستم .

          سرم را برگرداندم و با بی تفاوتی گفتم : " بفرماييد".

         مردي حدودا شصت ساله ، قد بلند و هيكل دار و آفتا ب سوخته . لباسي مرتب به تن داشت و معلوم بود كه تمام سعي خود را براي پوشيدن يك لباس مناسب و آبرومند كرده است . یک باره يادم افتاد به پيام تلفني شب گذشته . به سرعت از جايم بلند شدم و با عذر خواهي ، ازاو دعوت كردم تا روي صندلي بنشيند و خودم هم روبرويش نشستم و گفتم : " بفرماييد لطفا " . دستش را توي جيب كتش كرد و نامه اي را بيرون آورد و گفت : " اين امانتي محمد است كه بايد به شما مي رساندم . لطفا نامه را بخوانيد تا من به عرض برسانم كه با شما چه كار دارم ".

         نامه را گرفتم و پيش از خواندن آن ، براي مرد شصت ساله چايي ريختم و شروع كردم به خواندن نامه :

       " پيدا شدن لكه ها ازپاهايم شروع شدند . دو لكه بزرگ روي ساق پاهايم و بعد دست ها ، سينه ، پشتم ودر نهايت  صورتم . ابتدا روند پيدايش لكه ها كند بود ولي بعد از چند سال شدت يافت . اين لكه ها مرا به سايه تبديل كرده بودند. ازكنار ديوارهاي دانشگاه آهسته مي آمدم و مي رفتم . از همان سال اول دانشگاه  فقط يك دختر را مي ديدم و آن هم شما بوديد . هميشه كلاس هايم را با شما هماهنگ مي كردم . منشي بخش همه چيز را مي دانست و همه ي كلاس هايي را كه مي گرفتيد به اطلاع من مي رساند و مشتلق خوبي هم داشت.من عاشق روزهاي باراني بودم و هميشه منتظر، تا چترتان را جا بگذاريد و من صدايتان بزنم و بگويم: چترتان ! و وقتي شما مي گفتيد : واي ببخشيد . ممنونم . من تا شب صداي ضبط شده ي شما را در مغزم هزار بار گوش مي دادم.

       لكه ها هرروز بيشتر مي شد و بعد شروع ريزش موهاي سروابروهايم . ترم آخر دانشگاه بود . دكترها اميدوارم كرده بودند كه خوب مي شوم ولي چه طور مي توانستم با آن قيافه از شما خواستگاري كنم . مي دانستم شما بهترين پسرهاي دانشگاه را رد كرده ايد . دختر عمويم را واسطه كردم تا حرف دلم را به شما بگويد . اوازاين كاراكراه داشت . مي دانستم چرا، اما به زبان نمي آورد . نشاني شما را خواست . گفتم:  " صورت گردي دارد و رنگ چهره اش سفيداست و قدش بلند، و وقتي راه مي رود كلاسورش را بغل مي كند و هميشه بلند بلند مي خندد وادا و اصول ندارد . اهل آرايش نيست و با همه ي ساده گي اش زيباترين دختر دانشكده است ، بس كه چهره اش مهربان است تو فوري اورا خواهي شناخت " .

          و دختر عمويم وارد بخش اقتصاد كه شده بود شما را فوري شناخته بود . او پيام مرا كه به شما رسانده بود ، گفته بوديد : " ايشون خيلي شايسته هستن  و من ممنونم كه منو انتخاب كردن ولي باور كنيد من نامزد دارم ".

          وامروز ديگر تمام موهايم ريخته و لكه هاي سفيد پيس همه ي جاي بدنم را فراگرفته است . كبدم ازكار افتاده و فرصتي برايم نمانده است . شما يك روز حس بسيار خوشايندي به من داديد اين كه با مهرباني مرا شايسته ي زندگي با خود دانستيد وگفته بوديد كه ديررسيده ام ! زيباترين دروغي كه درعمرم شنيده بودم .

         تمام اين سال ها من با شما بودم . براي چند لحظه ديدنتان ساعت ها وقت مي گذاشتم . باور كنيد نسبت به همسرتان هم حس بسيارخوبي دارم .  

          اصل مطلب . عموي من دردالين سپيدان باغي دارد بزرگ كه پراز درخت هاي سيب و گردو وگلابي است . چند سال پيش من بواسطه ي عشق شما به سيب سبز ، چهل اصله از درخت هاي سيب باغ او را خريدم . محصول اين چهل درخت مال من است كه همه از بهترين نوع سيب سبز سپيدان است ، خوشمزه و آبدار. ازهمان سيب هايي كه فاصله ي بين كلاس هاي درس  بي پروا در راهرو دانشكده گاز مي زديد و با دوستانتان مي گفتيد و مي خنديد . همه مي دانستند كه شما عاشق سيب سبز هستيد . ازعمويم خواسته ام اين سيب ها را هر ساله به شما برساند . اين درخت هاي سيب حالا مال شماهستند ، هر كارشان مي خواهيد بكنيد . سند چهل اصله درخت سيب كه به نام شما شده است در محضر شماره ۲۷ شيراز، دفتر خانه مهدي عظمت ، فقط منتظر امضاي شماست . اين تنها كاري بود كه من مي توانستم برايتان انجام دهم . مواظب خودتان و همسرخوشبخت تان باشيد ". 

                                                                                          محمد كشاورزداليني

 

          نامه را كه خواندم نگاهي به مرد شصت ساله انداختم كه پايش را روي پايش انداخته بود و به دست هايش که روی زانوهایش گره خورده بود ،نگاه مي كرد . نامه را روي ميز گذاشتم و گفتم : مي خواهيد برايتان يك چايي ديگر بريزم ؟ تشكر كرد و گفت : ممنونم . بايد برگردم سپيدان . فقط هر وقت صلاح مي دانيد، برويم محضر و سند را تحويل بگيريم . راستي !  آدرس منزل را بدهيد ،  من هر مقدار از سيب ها رابخواهيد برايتان مي فرستم و مابقي را برايتان مي فروشم ..                                                    

          از جايم بلند شدم و پنجره را باز كردم . عطر بهار نارنج هجوم آورد توي اتاق و به دنبالش نسيمي كه از روي خيسي صورتم گذشت و به عموي محمد كشاورز داليني رسيد . كنار پنجره ايستادم ، به بيست  سال پيش رفته بودم و راهروهاي نيمه تاريك دانشكده را جست و جو مي كردم كه صداي مرد شصت ساله مرا به خودم آورد . "من بايد بروم . شماره مرا كه داريد هر وقت توانستيد تماس بگيريد . اگر اين هفته باشد بهتر است . من از هفته ي ديگر بسيار گرفتارم ".   

          برايم سخت بود كه اين سوال را از او بپرسم . كمي اين دست و آن دست  كردم و گفتم :" امكان دارد ايشان را ببينم؟ " مرد كمي مكث كرد و گفت : " فكر نمي كنم . خودتان مي دانيد چرا !"

**********


           آباژور زرد قديمي را خاموش كردم و از همسرم پرسيدم :" فكر مي كني چهل اصله درخت سيب ، چند تا سيب در سال بار مي ده "؟  خميازه اي كشيد و گفت: " بايد نزديك دوازده هزارتا " . آهسته گفتم :" يعني تقريبا ماه ي هزار تا  كه به  عبارتي مي كنه روزي سي و سه تا سيب "

          بغض گلويم را گرفته بود . پتو را روي سرم كشيدم . هر چقدر تلاش مي كردم محمد كشاورز داليني را به خاطر بياورم ، بيهوده بود . چرا هيج وقت به پسري كه روزهاي باراني چترم را به دستم مي داد ، نگاه نكرده بودم . چرا ؟

 

 


         

 

كتاب شعر

          از سرماي ناگهاني اتاق ، سرم را از روي كتاب شعر برداشتم ، سقف اطاق پر از قنديل هاي يخ شده بود و من كه تنها و با يك لباس خواب  معمولي روي تخت دراز كشيده بودم خودم را لاي لحاف كهنه ي چهل تكه پيچيدم . هر لحظه به تعداد قنديل ها اضافه مي شد و اتاق سردتر و سردتر . وحشت كرده بودم ، نگاهي به كتاب شعر انداختم . صفحه 59 ،عنوان شعر: قنديل . به سرعت كتاب را بستم و سرم را زير لحاف پنهان كردم .  ناگهان صداي ريزش آب به گوشم رسيد و احساس كردم ، خيس شده ام . لحاف را به اندازه ي طول پيشاني ام كنار زدم ، قنديل ها در حال آب شدن بودند  و من و لحاف چهل تكه و كتاب شعر زير باران قنديل ها ،خودمان را به شومينه رسانديم ، و تا صبح مچاله شديم كنار شومينه .چشم كه باز كردم آفتاب صبح جمعه چسبيده بود به ديوار روبرو.

          روي آخرين نيمكت چوبي بزرگترين پارك جنگلي شهر با كتاب شعرم نشسته بودم . فقط من بودم و نم نم باران و گنجشك ها و آدم هايي كه دلشان مي خواست كمي خيس شوند و بچه هايي كه دلشان مي خواست توپ شان ازمن نگذرد ومن آرام توپ را برايشان شوت كنم . شعررنگين كمان را مي خواندم ، صفحه 105، يك باره از سرما مورمورم شد .چند برگ خشك روي صفحه 105 انداختم  و كتاب را باز، روي نيمكت گذاشتم دست هایم را توي جيب پالتوام چپاندم . احساس كردم دست راستم خيس شد و سوزش دلنشيني در دست چپم حس كردم . هردو دستم را يك باره از جيبهايم بيرون كشيدم . ازيك جيبم  دو گنجشك  تا بالاترين شاخه چنار روبرويم پر كشيدند و ازجيب ديگرم جويباري سرازير شد . ازجايم بلند شدم و يقه ي پالتوام را بالا آوردم . درآن حال گيج و مبهوت به درخت ها چشم دوخته بودم كه گنجشك ها را به هر سو پرت مي كردند ! هيچ كس در پارك نبود و من تنهاي تنها بودم . شروع كردم به دويدن و برگ ها و گنجشك ها به دنبالم . ازهرطرف مي رفتم هجوم بي امان برگ ها بود و گنجشك ها . كلافه شده بودم . پارك را دور زدم  و دوباره  خودم را جلوي آخرين نيمكت چوبي ميان رنگين كماني كه تا اولين نيمكت پارک كشيده شده بود ، ديدم. چشمم به كتاب افتاد . سريع آن را برداشتم و برگ هاي خشك بين كتاب را تكاندم وآن را بستم وپرت كردم روي چمن هاي خيس پشت نيمكت و بي وقفه تا درب خروجي پارك دويدم . حالا ديگر همه چيز عادي به نظر مي رسيد . آدم هايي كه دلشان مي خواست كمي خيس شوند و بچه هايي كه دلشان مي خواست توپشان از من نگذرد . آن ها مات و مبهوت به چهره وحشت زده ي من نگاه مي كردند . صداي نازك پسر بچه اي مرا به خودم آورد : "هي خانوم ! خانوم ! اين كتاب شماست ؟ روي چمن ها افتاده بود وكمي خيسه. " به سرعت گفتم . نه نه ! نمي خوامش ! براي خودت كوچولو " . پسرك دوباره كتاب را به سمت من دراز كرد و گفت : " من اين كتابو نمي خوام. عكس نداره " عصبي شدم و كتاب را به شدت ازپسرك گرفتم و با اولين تاكسي خودم را به خانه رساندم .

          كتاب را پرت كردم روي مبل سياه چرمي و لباس هايم را عوض كردم , كنار شومينه چمباتمه زدم و خيره شدم به كتاب شعر. وسوسه خواندن شعرهاي كتاب رهايم نمي كرد . اما ترس مانع مي شد كتاب را بردارم و صفحه اي را باز كنم . هر بار شعري ازاين كتاب خوانده بودم  فاجعه اي اتفاق افتاده بود!

          با خودم عهد كردم كه فقط يك شعرديگرازكتاب را بخوانم و آن رابراي هميشه رهاكنم . كتاب را برداشتم . براي اين كه احساس كنم كتاب را به پايان رسانده ام ، آخرين شعررا انتخاب كردم . با احتياط كتاب را بازكردم .عنوان  شعر آخر، نام شاعربود ! همان طور كه داشتم شعررا مي خواندم نيم نگاهي هم به اطرافم مي انداختم و انگار منتظرحادثه اي  بودم . نيمه هاي شعر، زنگ در به صدا درآمد . هنوز بسيار زود بود تا آمدن همسرم. كتاب بازرا روي لبه ي پيش خوان آشپزخانه برگرداندم . پشت در ايستادم . احساس كردم پاهايم خيس مي شود . نگاهي به در انداختم ، از شكاف پايين در، آب جاري بود . چند بار پرسيدم : "كيه ؟" ولي فقط صداي جيك جيك گنجشك ها مي آمد ! با يك حركت ناگهاني در را باز كردم . پشت در مردي را ديدم  كه صورتش راگنجشك ها پوشانده بودند و از پالتوي بلندش  باران چكه مي كرد. او با حركت دست، گنجشك ها را از صورتش به آرامي دور كرد وبا لبخند به من سلام كرد. به سرعت او را شناختم . او شاعرآن  كتاب شعربود ! با خوشحالي جواب سلامش را دادم وبا هيجان او را براي خوردن يك چاي دعوت كردم  . گفت : " كفش ها و لباس هام خيسه ."  گفتم : " مانعي نداره ، بياييد كنار شومينه خودتونو خشك كنين ."  گفت : " فرصت زيادي ندارم ." گفتم : " فقط به اندازه ي خوردن يه استكان چاي . "

          خودم را به آشپز خانه رساندم تا چاي را آماده كنم . مثل هميشه كه فكر مي كردم اين خانه هيچ ديواري ندارد ، محكم به لبه ي پيش خوان آشپزخانه خوردم و كتاب شعر از روي پيش خوان افتاد و بسته شد ! فورا برگشتم وخيره ماندم به در ورودي . آه از نهادم بلند شد . هيچكس آن جا نبود و انگار سال هاست كه كسي در آستانه ي اين در نايستاده است ! روي زمين نشستم و سرم را بين دستهايم  گرفتم . دلم مي خواست گريه كنم . خودم را به تخت خواب رساندم وزيرلحاف چهل تكه مچاله شدم .

          "اين جا چه خبر است ؟"  اين سئوال همسرم بود كه نگران و مضطرب با چند كتاب بالاي سرم ايستاده بود . لحاف را از روي صورتم كنار زدم . با تعجب گفت : " درخانه چار طاق باز بود واين چند كتاب خيس هم كناردرافتاده بود. " و بازباهمان نگراني پرسيد : " اين همان كتاب هايي نبود كه در به در دنبالشان بودي ؟ " به سرعت از جايم پريدم و كتاب ها را ازدست همسرم قاپيدم. نگاهي به آن ها انداختم و خودم را به در ورودي خانه رساندم . ازراه پله به محوطه نگاهي كردم و شاعر را ديدم كه با پالتوي خيس وبلندش آهسته به سمت در خروجي محوطه مي رود . از پله ها پايين دويدم و خودم را به او رساندم . صدايش زدم ، برگشت . گفتم : "چرا رفتيد ؟ مي خواستم براتون  چايي بيارم  . بايد مي مانديد و با همسرم آشنا مي شديد . اوهم مثل شما شاعره . راستي ! اين كتاب هاي شعر مال شماست . آن ها را كنار درجا گذاشته بوديد ! "  نگاهي به كتاب ها انداخت و گفت : " نه ! . حالا ديگه اين كتاب ها مال شماست ." با نگراني به كتاب ها خيره شدم . خنديد و گفت :"  نگران نباشيد ! آن كتاب دردسرساز را دوران عاشقي سروده بودم ، كتاب هاي ديگرم را با خيال راحت  بخوانيد ، دردسري ندارند . زماني كه آنها را مي سرودم ، عاشق نبودم ! " و رفت ،بعدازآن كه باهم دست داديم.

           برگشتم ، همسرم را روبرويم ديدم ، ژاكت سبزش را روي دوشم انداخت و گفت : " تو حالت خوب نيست ." برگشتيم وباهم كنار شومينه نشستيم و همان طور كه سرم روي بازوي او بود ازاو پرسيدم : " هنوز دوستم داري؟ " لبخندي زد، ومرا به سمت خودش كشيد وگفت : " من عاشقتم زن !"    

          نگاهي به آينه انداختم . درآينه من بودم وزني ديگر!

       

          

 

 

هفت سنگ!

          دررا باز كردم و قبل از اين كه وارد خانه شوم ، مقنعه ي سياهم را درآوردم و مچاله  شوت كردم توي سطل گوشه ي سالن ، يك پرتاب سه امتيازي .كفش هايم را همان ورودي در، يكي به چپ و يكي به راست رها كردم ومانتوام را انداختم روي مبل چرمي سياه ، و جوراب هايم را از پشت سر پرت كردم هر جا كه بيفتد و بي دغدغه ي شستن دست هايم ، قابلمه ي برنج را برداشتم و مابقي خورشت را توي آن خالي كردم و سرد سرد جلوي تلويزيون چهار زانو روي زمين نشستم و قابلمه را بدون سيني روي قالي گذاشتم و هنوز قاشق دوم را طرف دهانم نبرده بودم كه زنگ در به صدا درآمد . از جايم پريدم . خداي من ! قرار بود تا غروب تنها باشم .وحشت زده خودم را به آيفون رساندم ومرد ناآشنايي را پشت درديدم . گوشي را برداشتم و مردد گفتم بله ؟ صدايي بي تفاوت گفت : نامه داريد . چند ثانيه هاج و واج ماندم . خانوم ! در را باز كنيد ،  نامه را مي اندازم داخل صندوق پستي اتان . داد زدم : نه نه لطفا بياريد بالا و پستچي نامه را آورد و من هم با يك اسكناس دوهزارتوماني از خجالتش درآمدم !

           نگاهي به نامه انداختم . آدرس پستي واسم من ، سمت راست پايين پاكت نامه دقيق و واضح خوانده مي شد  و در قسمت آدرس فرستنده فقط  كلمه ي تهران بود و يك شماره ي صندوق پستي .  بدون اسم . نامه را باز كردم . روي يك كاغذ كاهي روغني با خودكار سبز نوشته شده بود :

 سلام

        من هنوز چشم هايم سبز است و رنگ پوستم تيره  ولي موهايم كمي سفيد شده . قدم يك متر و هشتاد و وزنم متناسب با قدم است . هنوز عاشق بابونه پلو با ماهي جنوب هستم و هنوز همان قيافه ي به ظاهر خشن را دارم . هنوز مي توانم سه سوته پنچري دوچرخه ات را بگيرم و هنوز دوست دارم بعد از ظهرها به تير چراغ برق سر كوچه تكيه بدهم و پاي راستم را خم روي تيربرق بگذارم و دست هايم را توي جيبم بكنم و سوت بزنم . ولي حالا ديگر نمي توانم سه نفر را يك تنه بزنم و از درخت نخل شش متري مثل يك ميمون بالا بروم . براي ماموريتي چند روزه به شيراز آمده ام . امروز ساعت چهارونيم بعد از ظهر همان محله ي قديمي روي دومين پله ي خانه ي حسين بهزاد نشسته ام . به مشخصات تو نيازي ندارم . تو را ببينم خواهم شناخت . مي دانم هنوز چشم هايت قهوه اي و رنگ پوستت روشن است . حالا بايد حدود يك مترو هفتادسانت باشي و وزنت متناسب با قدت . مي دانم هنوز عاشق كتاني سفيد هستي ولي ديگر نمي تواني با دوچرخه ي آبي دسته بلندت تا سر بالايي دروازه قرآن يك تنه ركاب بزني و برگشتن از سرازيري تا فلكه ي اطلسي را تك چرخ پايين بيايي . منتظر تم  .                                                                                              

                                                                                                            مهران بهارلو

 

          دوباره نامه را خواندم . سه باره . چهار باره . مات و مبهوت بودم . دست هايم مي لرزيد و قلبم . بيشتر به يك شوخي شباهت داشت ولي من همه چيز را جدي گرفتم . نامه را توي پاكت برگرداندم و سر پاكت را با نوارچسب چسباندم و روي پيشخوان آشپز خانه انداختم . به ساعت نگاه كردم . براي رسيدن به محله ي قديمي راس ساعت چهارونيم فقط يك ساعت وقت داشتم . سريع قابلمه برنج را به آشپزخانه برگرداندم . كفش مشكي ام را درجا كفشي گذاشتم و مقنعه ام را از توي سطل بيرون آوردم و همراه با مانتوي اداره سر چوب لباسي زدم و توي كمد گذاشتم و جوراب هايم را پيدا كردم و پوشيدم . كمد لباسي را باز كردم و يكي يكي مانتوها را كنار زدم . نهايتا تصميم گرفتم مانتوي جلو بسته ي مشكي نيمدارم را بپوشم و كتاني سفيد و شال مشكي . دلم مي خواست كمي آرايش كنم ، ولي نكردم . نگاهي به آينه انداختم . بدك نبودم . كوله پشتي ام را برداشتم و روي يك تكه كاغد نوشتم :" تا غروب برمي گردم .  "

         چهل وپنج دقيقه بعد روبروي خانه ي حسين بهزاد بودم . خانه اي با معماري قديمي در مسير خيابان جديد قرآن . مثل هميشه كه سرهمه ي قرارها زود مي رسيدم . اين بار هم زود رسيدم . اما مهران بهارلو زودتر آمده بود و روي دومين پله ي ورودي خانه ي حسين بهزاد نشسته بود . از جايش بلند شد . نگاهي به هم كرديم و بي اراده خنديديم . با هم دست داديم واوگفت :  يادت مي آيد سي و جهار سال پيش درورودي  اين خانه چه رنگي بود ؟ گفتم : بله . خوب يادمه . قهوه اي تيره با نرده ها ی كرم رنگ .  باغچه ي كنار در ورودي هميشه پر از گل بود و حالا پر از شن . نماي خانه آن موقع آجر قرمز رنگ داشت و حالا با سنگ هاي قهوه اي باز سازي شده . خنده اي كرد و گفت : مگر مي شود خانه اي را كه خودت اسم "حسين بهزاد" را رويش گذاشته اي و هر روز بعداز ظهر روي پله هايش " دل كور " اسماعيل فصيح را مي خواندي فراموش كني ؟  هر دو روي پله ها ، روبروي خيابان نشستيم و به رفت و آمد ماشين ها نگاه مي كرديم . مهران بهارلو بدون مقدمه گفت : ساعت هشت شب پرواز دارم . فرصت زيادي نداريم . نمي خواهم از زندگي هم  سوال كنيم . واين كه اين سي و چهار سال چه كار كرديم و اين كه همسرمان  كيست و چند تا بچه داريم و چه كار مي كنيم ! آمده ام تو را ببينم و روزهاي سيزده سالگي ام را. دستم را گرفت و گفت بلند شو . به طرف ميدان اطلسي راه افتاديم و وارد دومين كوچه ي مانده به ميدان شديم وسمت راست وارد سومين كوچه ي بن بست . او  هفت سنگ صاف از كيفش بيرون آورد و يك توپ ما هوتي زرد رنگ نو . هفت سنگ را روي هم جلوي خانه ي بازسازي شده ي آقاي هنر چيد و توپ را دست من داد و خودش پشت سنگ ها گارد گرفت و گفت بزن . كوله پشتي ام را زمين گذاشتم و با فاصله ي مناسب روبروي سنگ ها ايستادم و توپ را نشانه گرفتم و زدم و مثل هميشه توپ مستقيم به سنگ ها خورد و هر شش سنگ افتاد . مهران سريع توپ را گرفت و به سمت من نشانه رفت . خودم را از مسير توپ عقب كشيدم  ، توپ دور شد و  دويد تا توپ را بگيرد و من در اين فاصله سه سنگ را چيدم  و دوباره بلند شدم  و از اين ور به آن ور مي رفتم وتوپ كه دوباره به سمت من آمد جاخالي دادم و دو سنگ ديگر را چيدم و سنگ آخررا كه مي خواستم روي سنگ هاي ديگر بگذارم  يك دستم را روي سرم گذاشته بودم و منتظر بودم توپ محكم به من بخورد و اين اتفاق نيفتاد و من سنگ را گذاشتم و با خوشحالي بلند شدم وداد زدم:  هفت سنگ ! و برگشتم و مهران را ايستاده و توپ به دست روبرويم ديدم ، با فاصله اي به اندازه ي عبور يك زنبور عسل ! هر دو نفس نفس مي زديم كه ديگر نه من يازده ساله بودم و نه او سيزده ساله !  اين اولين باري بود كه وقت گذاشتن هفتمين سنگ ، توپ مهران بهارلو به من نخورده  بود و من و تيمم برنده شده بوديم ! به چشم هايش نگاه كردم ، گرچه كوچكتر شده بود ولي هنوز سبز بود .

          با صداي دست چند بچه ي قد و نيم قد كه به ما مثل قهرمانان فيلم هاي دلخواهشان نگاه مي كردند ، به خودمان آمديم .  مهران بهارلو سنگ ها را جمع كرد و توي كوله پشتي من گذاشت و توپ ماهوتي را روي آن ها انداخت و گفت پيش از آمدن تو اين سنگ ها را همين جا جمع كردم . هفت تا براي تو و هفت تا براي خودم .  كوله پشتي ام را بلند كرد و روي كولم انداخت و كيفش را برداشت و راه افتاديم تا ميدان اطلسي و كافه ي  حسن آقا كه حالا به جاي او يك جوان سي ساله نشسته بود . دو تا فالوده با آبليموي زياد سفارش داد. روي صندلي هاي ارج كج و معوج حسن آقا نشستيم وفالوده ها را خورديم  و مهران نگاهي به ساعتش انداخت . بايد مي رفت هتل وچمدان هايش را برمي داشت  . با هم دست داديم . وقت رفتن گفت : مواظب سنگ ها باشم !  نگاهم تا آن طرف خيابان و پيچيدن  به سمت چهارراه حا فظيه با او بود . به خانه برگشتم . غروب بود . زنگ زدم . همسرم  در را باز كرد و  مثل هميشه با من دست داد و مرا بوسيد . كوله پشتي را از من گرفت و با تعجب گفت : واي چقدر اين كيف سنگين شده ، مگه توش  سنگ ريخته اي ؟  گفتم : بله . هفت تا سنگ صاف . خنده اش گرفت . معلوم بود حرفم را باور نكرده .  فوري گفت :  راستي ! برايت يك نامه آمده ، روي پيشخوان آشپز خانه است . نامه را برداشتم وخواندم . اين اولين باري بود كه خودم براي خودم نامه مي نوشتم !

 

 

 

 

پرده

         

          هر روزبعد از ظهر به هم خيره مي شويم . گاهي چند دقيقه ويا چند ساعت ، تا زماني كه خوابم ببرد . من روي كاناپه ي سياه چسبيده به ديوار آجري ، دراز مي كشم و او ايستاده ، با همان سكوت هميشگي ، فقط گاهي تكاني مي خورد و من هم دستي برايش تكان مي دهم . هميشه مي دانستم كه  " پرده ي كرم رنگ با گل هاي زرد ش " رازي دارد كه از من پنهانش مي كند . بالاخره امروز اين راز از پرده برون افتاد ! برخلاف همه ي روزهاي پيش كه فقط به اندازه يك بند انگشت پنجره باز بود ، امروز پنجره را كامل باز كردم و مثل هميشه روي كاناپه ي چرمي دراز كشيدم وخيره ماندم به پرده . كم كم چشم هايم داشت روي هم مي افتاد كه تند باد سردي در پرده پيچيد و پرده رابي مهابا به هر سوكشاند ،اما در همين آشفتگي ، ناگهان خودم را پيچيده در پرده ي زرد رنگ ديدم ! پرده اي كه راز قاليچه ي سليمان را مي دانست !

           پنجره و باد و پرده دست به دست هم دادند و دقايقي بعد  من و پرده ي زرد رنگ  خانه ام ، بر فراز شهر پرواز مي كرديم . محله ي قديمي را پشت سر گذاشتيم و رودخانه ي خشك را رد كرديم و از دروازه ي بزرگ شهر گذرکردیم و چند دقیقه بعد به درخت هاي بادام كناردرياچه رسيديم . پرده ايستاد و من هم كه تمام اين مدت به آن چسبيده بودم ، تمام قد ايستادم . تا چشم كار مي كرد درخت بادام بود و درياچه اي كه فقط تصوير من در آن بود و گل هاي زرد پرده !

           پرده شروع كرد به چرخيدن دور تا دور درياچه و من دلم مي خواست درخت هاي بادام را مي شمردم كه عاشق شمردن درخت ها هستم و توانستم صد و پنجاه و هفت هزار و سيصد و بيست و سه درخت راشماره كنم! پرده اماهم چنان مي گشت وگاهي به درختان بادام نزديك مي شد وگاهي به آب درياچه و انگار مي خواست من مقصد بعدي را فرياد بزنم كه زدم : كوير...

          هميشه آرزويم اين بود كه كوير را ببينم . و چيزي طول نكشيد كه بلندترین تپه های شنی ، کلوت ها ، مارها ، عقرب ها ، مورچه هاي قرمزوهرچه شن بود و ماسه زير پايم بود ...هنوز هوا روشن بود . پرده از اين سو به آن سو مي رفت و تا چشم كار مي كرد بيابان بود و تنهايي ...

          چرا كوير خواستم ؟ بی تاب بودم . نگران و پراز دلهره . پرده هم انگار سرگردان بود ... هوا كه تاريك شد ، آسمان با ستاره هايش پايين آمد . اولين بار بود خودم را ميان اين همه ستاره مي ديدم . پرده و گل هايش بي قرارترازمن بودند، اما انگار تباني كرده باشند وآسمان و پرده ، گل ها و ستاره هايشان را داد و ستد مي كردند .و من مات ، چشم دوخته بودم به رفت و آمد گل ها  و ستاره ها ...

        آسمان به پرده نزديك مي شد و پرده به زمين و من به شن ها و ماسه ها . آنقدر به زمين نزديك شديم كه به راحتي  خودم را پرت كردم روي بلندترين تپه شني ... از تپه سرخورم پايين . سردم بود . شروع كردم به راه رفتن . انگار كوير راه مي رفت و من ايستاده بودم و پرده با ستاره هايش با من مي آمد . گم شده بودم . ديگرترسي نداشتم . انگار آمده بودم تا گم شوم ! يادم آمد ، براي گم شده آمده بودم !

          به تپه شني ديگري رسيدم . كنار تپه نشستم  پرده خودش را روي من انداخت . در پرده پيچيدم و خوابم برد . چشم هايم را كه باز كردم ، خودم را روي پرده بر آسمان درخت هاي بادام كناردرياچه ديدم، در حالي كه يك مارسبزرنگ زيبا دورگردنم وده ها مورچه ي قرمزروي پاهاي شني ام وكنارم چندعقرب سياه چمباتمه زده بودند .

         اين بار پرده با ستاره هايش گشتی روي درياچه زد و كنارش  آمد . مار، گردنم را رها كرد و عقرب هاآهسته به سمت درخت هاي بادام خزيدند و رديف مورچه ها هم مرا ترك كردند . من پاهايم را درون آب درياچه فروبردم و شن ها را به آب سپردم و تا غروب زيرکوتاه ترین درخت بادام روي پرده و ستاره هايش نشستم و خيره ماندم به درياچه و خوشحال بودم كه بخشي از كوير را به شهرخودآورده ام ...

          غروب ، پرده تکانی خورد و به پروازدرآمد و ما دروازه شهر را رد كرديم و از رودخانه خشك گذشتيم و به محله قديمي كه رسيديم ، شب هنگام بود . پنجره بازبود ، پرده مرا آهسته روي كاناپه ي چرمي سياه هل داد و مثل هميشه برابرم صاف و تمام قد ايستاد . روي ميز جلوي كاناپه ي چرمي دواستكان خالي چاي بود با عطر دارچين و  چند ته سيگار توي زير سيگاري ، يك شعر نيمه كاره روی کاغذ کاهی و يك عكس سياه و سفيد از يك زن با سگ سفيدش . نگاهي به پرده انداختم .  به نظرم آمد چقدر پرده چرك است  . بازش كردم و انداختم توي ماشين لباس شويي . پنجره را بستم ، عكس را برداشتم و نگاهي به آن انداختم .چند مورچه ي  قرمزآهسته ازآستينم بيرون آمدند و ازروي انگشتانم تا روي چشم هاي زن رفتند و بي حركت ماندند . بي اختيار عكس را پرت كردم توي شومينه . عطر دارچین ، بوی سیگاروكاغذ سوخته و صداي ماشين لباس شويي همه ي خانه را پر كرده بود ...

 اين اولين بار بود كه پرده را مي شستم . كاش رازش را حفظ كند و بتواند روزي  مرا تا اعماق اقيانوس اطلس ببرد ...

ماهي قرمز

           بالاخره ديشب او را راضي كردم تا ماهي قرمز را با خود به سفر ببرد و آن را به دريا بسپارد . صبح زود كه بيدار شدم تا مقدمات سفرش را آماده كنم ، چشمم به ماهي قرمزافتاد كه بيرون تنگ روي موكت خاكستري مرده بود . ماهي را برداشتم و توي گلدان بنجامين 20 ساله خاك كردم و بعد ساك سفرش را پيچيدم و يادداشتي روي آن گذاشتم : " سفر بخير . من بايد جايي بروم . اميدوارم به زودي يكديگر را ببينيم "

          نبايد مي پريدم  . بايد سعي مي كردم به آرامي وارد آب شوم . به همين خاطر اول پاي راستم را گذاشتم و از اين كه آب سرد نبود، خوشحال شدم و بعد پاي چپ و آخر سر هم خودم را به آرامي سر دادم توي تنگ ماهي !

          اولين بار بود كه قرمز مي پوشيدم . دلم  مي خواست كمي بازي كنم . گاهي از راست به چپ مي چرخيدم و گاهي از چپ به راست، تنگ را دور مي زدم .

          او كه بيدار شد ساكت و آرام نگاهش مي كردم . يادداشت را كه خواند بي تفاوت آن را روي ميز انداخت و ساكش را برداشت و داشت كفشش را مي پوشيد كه متوجه شدم فراموشم كرده است .براي اين كه توجه اورا جلب كنم  خودم را به بالا و پايين پرت كردم وبه همين دليل كمي آب از تنگ بيرون ريخت و تازه با صداي شلپ و شلوپ آب بودكه متوجه من شد و باشتاب برگشت و من و آب تنگ را داخل يك كيسه پلاستيكي خالي كرد و بعد روي يك تكه كاغذ يادداشت كرد : "به قولم عمل كردم وماهي گلي را با خود بردم ، مواظب خودت باش ، به زودي يكديگر را مي بينيم. " و يادداشت را روي ميز گذاشت ، ساك سفررا روي شانه ي چپ انداخت و مراكه توي كيسه ي پلاستيك بودم با دست راستش برداشت .  

          چند ساعت بعد كه به دريا رسيد، كيسه را باز كرد و مرا به دريا سپرد . حال عجيبي داشتم . تصميمم  جدي بود و بايد خودم را به ماه مي رساندم . فقط ماه مي توانست مرا تا پنجره ي خانه ي او ببرد .اما هنوز نيمروز بود وخورشيددر ميانه ي آسمان.فرصت خوبي بودومن مركز تابش شعله آفتاب راميان موج ها پيدا كردم . خودم را به آنجا رساندم و بي حركت ماندم .

          كم كم حس كردم كه دارم بخار مي شوم . حس خوبي بود و چند ساعت بعد من تكه اي از يك ابر بودم . كمي به دنبال ماه گشتم و به زودي او راميان ابرها پيدا كردم وخودم را پرت كردم وسط  ماه تمام، و مسيرش همان مسيري بود كه من مي خواستم . انگار ماه مي دانست پشت كدام پنجره بايد بايستد، و ايستاد و من براي اولين باراو را ديدم !  براي اولين بار. او پشت ميزي بزرگ نشسته بود ، با كتاب هاي شعر و مدادهاي تراشيده، و دفترهاي سفيدي كه داشت آن ها را پرازستاره وگنجشك و پروانه وسنجاقك مي كرد وگاهي چاي دارچين مي خورد با تكه اي شكلات تلخ، و گاهي با سنگ هاي رنگيش بازي مي كرد و گاهي هم خيره مي ماند به ماه تمام پشت پنجره! انگار مي دانست يك آشنا براي اولين باراو را مي بيند.  

     بالاخره شاعر،چراغ اتاق را خاموش كرد . ماه به راه خودش ادامه داد و به اولين ابر سياه كه رسيد مرا پرت كرد ميان سياهي ها يش . من هم با باران نهمين روز سال ، به خانه ام برگشتم وچيزي طول نكشيد كه خودم را دراز به دراز روي موكت خاكستري رنگ ديدم . نگاهي به تنگ ماهي انداختم كه  خالي بود .از جايم بلند شدم ، يادداشت را خواندم . كاغذ كوچكي برداشتم و روي آن نوشتم : " من بسيار خسته ام و مي خوابم . لطفا وقتي برگشتي مرااز خواب بيدار نكن . "

          قبل از خواب با خودم فكر كردم اگرماهي قرمز نمرده بود هيچ وقت شاعررا نمي ديدم،اما اگر هر سال ماهي قرمز بميرد ...

        يك صد وشصت وهفت گنجشك را شمردم تا خوابم برد ...

درخت توت

          مسيرهر روز او طولاني ترين و زيباترين خيابان شهر بود .اوهرصبح با عينك دوديش ازكناردرخت هاي توت مي گذشت و بي تفاوت به آن ها، مستقيم به جلو نگاه مي كرد و انگارگردن بلندش امكان گردش به چپ و راست را نداشت . براي ديدن هر روزه او اين بهترين فكربود ، درواقع بهترين فكراين بود كه من  درخت توت باشم ...وبالاخره يك روزاين اتفاق افتاد ومن تمام درخت هاي توت را شمردم و خودم را درست بعد ازهشتاد و نهمين آن ها، كاشتم ، درحالي كه بعد ازمن هشتاد وهشت درخت توت ديگربود !

          او هرروزمثل همه روزهاي ديگرازكنارم مي گذشت ، وباد مثل همه ي روزهاي ديگر،به سفارش من لحظه اي كه او مي رسيد ، تكانم مي داد ومن چند دانه توت جلوي پاهايش مي انداختم ، واو بازهم بي توجه از كنارم مي گذشت !

          درخت هاي توت ديگر چشم ديدن مرا نداشتند . من هرروز توت داشتم و آن ها فقط فصل بهار . من هميشه سبز بودم ، باتوت هاي قرمزم وآن ها فقط دربهار ، من درخت توتي عاشق بودم و آن ها فقط درخت توت .

      يك روزاو آمد با همان عينك دودي ، ولي ديگرتنها نبود، به من كه رسيد براي اولين بار ايستاد ، عينكش را ازچشم برداشت و نگاهم كردومن خودم را درچشم هاي او ديدم – يك درخت كوتاه توت با صدها توت قرمز – او توت هايم را چيد و دردستان سفيد آن يك نفرريخت! وبعد دوباره عينكش را زد و با دست هاي قرمزش و دست هاي سفيد همراه تازه اش كه حالاپرازتوت بود ، از كنارم گذشت .

         بعد ازآن روز او هرباربا همان عينك دودي وآن يك نفر ديگر، ازخيابان طولاني و زيباي شهرمي گذشت  و من هرروزقسمتي از خودم را درچشمان او مي ديدم و اوهربارتوت هاي مرا دردستان سفيد آن يك نفرديگرخالي مي كرد وبا دست هاي قرمزش ازكنارم مي گذشت .

      .... و من هي بلندترمي شدم و بلندتر، تا امروزكه همراه آن يك نفر ديگر به من رسيد ، من ديگر خودم را در چشمان او نديدم و اوباز مثل روزهاي سال هاي پيش ، بي تفاوت ازكنارم گذشت و از كنار درختان توت ديگر...

           و من هنوزيك درخت توت هستم ! يك درخت توت قرمز، بعد از هشتاد و نهمين درخت توت در طولاني ترين و زيباترين خيابان شهر... 

       

        

 

    

                                       

انگشت اشاره دست راستم !

       مي دانستم . مي دانستم كه بالاخره يك روز اين اتفاق مي افتد . امروز صبح مثل همه ي روزهاي ديگر كه دكمه دوم مانتوام را جاي دكمه اول بسته بودم و هر چهار زيپ كيف دستي ام، باز مانده بود و خط دوخت مقنعه ام به جاي زير چانه ، پشت گوشم بود ! داشتم باز مثل همه روزهاي ديگر دنبال پاشنه كش لعنتي مي گشتم . فكر مي كنم اين دويست و هفتاد و ششمين پاشنه كشي بود كه امسال خريده بودم و بازيادم رفته بود آن را كجا گذاشته ام و باز امروز صبح درست سه روز مانده به پايان سال  در حالي كه منتظر آمدن آسانسور بودم ، بازمثل هر روز مجبور شدم ، از انگشت اشاره ي دست راستم به جاي پاشنه كش استفاده كنم ، پاي چپم به راحتي با پاشنه كش انگشتي ! توي كفش جا افتاد وبراي پوشيدن كفش پاي راستم وقتي انگشتم را توي كفش انداختم و كمي آن را به سمت چپ و راست چرخاندم ، احساس كردم انگشتم به كفش چرمي چسبيده است ، همانطور كه سعي مي كردم با همان وضع خودم را پرت كنم توي آسانسور ، در آسانسور بسته شد و اين چهارمين بار بود كه آسانسور باز مي شد و من در حال تعظيم به آدم هاي درون آسانسور سلام مي كردم و آن ها بدون من مي رفتند. ولي بالاخره پاي ام دركفش جا افتاد و من توانستم دستم  را رها كنم  و براي بار پنجم كه درب آسانسور درآستانه ي بسته شدن بود خودم را انداختم توي آسانسور و وقتي خواستم دكمه آسانسور را بزنم ، متوجه شدم كه انگشت اشاره دست راستم سر جايش نيست !

          نگاهي به دوروبرم انداختم اما خبري نبود . سعي كردم بر خودم مسلط باشم ودر عين حال به پسربچه ي  ده ساله ساكن طبقه هفتم كه تخم چشم هايش شبيه يك وزغ 22 كيلويي از حدقه بيرون زده بود و نزديك نوك دماغ من مانده بود ، سلام  كردم و وقتي پسرك خيره به من جوابي نداد ، به اين فكر مي كردم كه چرا من تا به حال نفهميده بودم پسرك بيچاره لال است ! و بازاهميتي ندادم و در همين حين احساس كردم چيزي كف پايم ، آزارم مي دهد  و مثل يك ميله اين ور و آن ور مي رود . انگشتم را فراموش كردم و با دست چپم ، كف كفش راستم را گرفتم و كفش را از پايم بيرون كشيدم ودر حالي كه خودم ، گوشه آسانسور پرت شدم ، آن شي مزاحم ! هم سوي ديگر پرت شد و تخم چشم هاي پسرك لال ! هنوز نوك دماغ من بود ! نگاهي به گوشه آسانسور انداختم و انگشت اشاره دست راستم را ديدم و متوجه شدم كه آن شي مزاحم ، انگشت اشاره دست راستم بوده كه كنده شده و توي كفش جا مانده بود. به سرعت خودم را جمع و جور كردم وانگشتم را برداشتم و نگاهي به ساعت انداختم وآهي كشيدم و باز مثل هر روز سرويس اداره رفته بود و مرا جا گذاشته بود . به سرعت ، پلاستيكي از كيفم بيرون آوردم و انگشتم را توي پلاستيك انداختم و كفش پاي راستم را هم برداشتم و دوباره از آسانسور بيرون آمدم و براي پسرك دست تكان دادم و به راحتي  با دست راست بي انگشت اشاره ام  ، در خانه را باز كردم و پلاستيك محتوي انگشت اشاره ي دست راستم را انداختم گوشه فريزر. پشت ميز تحرير نشستم  و به راحتي و بدون كمك انگشت اشاره دست راستم براي همسرم يادداشتي نوشتم با اين مضمون : "امروزچند ساعتي دير به خانه خواهم رسيد ، ناهار را بدون من بخوريد " و يادداشت را روي درب يخچال چسباندم .  نگاهي به دكمه هاي مانتوام انداختم ، آن ها را به راحتي وبدون انگشت اشاره دست راستم مرتب كردم . جوراب هايم را عوض كردم و يك جوراب نايلوني نازك پوشيدم و با كمك انگشت وسط دست راستم ، كفش پاي راستم را پوشيدم  و به اداره كوفتي رفتم . بعدازظهردرمسيربرگشت به اين فكرمي كردم كه چه كاري را نمي توانم بدون انگشت اشاره دست راستم انجام دهم ؟ به خانه رسيدم . ميز ناهار آماده بود و همسرم منتظر من مانده بود تا ناهاررابا هم بخوريم . ازاو تشكركردم . دستم را كه ديد ، پرسيد : انگشتم كجاست ؟ ماجرا را برايش تعريف كردم  ـ همانطور كه از صبح تا آن زمان براي هفتصد و نود و دو نفر ديگر هم تعريف كرده بودم!ـ همسرم سري تكان داد و گفت : بهتر است بي جهت فضاي فريزر را اشغال نكنم ! من هم با او موافق بودم . پلاستيك حاوي انگشت اشاره ي دست راستم را از فريزر بيرون آوردم و از بالكن به بيرون پرت كردم . به جز دارچين ـ گربه تنبل محله ـ كسي در محوطه نبود . دارچين كمي با انگشت من ور رفت و بو كشيد و بي تفاوت از كنارش گذشت !    

ميهمان

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

       

         غروب نيمه ي اسفند ماه از او به سبك خودمان پذيرايي كردم . با چاي و كيك خانگي و ميوه هاي فصل . خوشحال بودم كه ميز گرد و صندلي هاي لهستاني  را از خانه ي پدرم آورده بودم ، گر چه چاق و چله بود ولي روي صندلي لهستاني احساس راحتي مي كرد. كيك را دوست داشت و طعم چاي براي او دلچسب بود . چندان هيجان نداشتم ، انگار سال ها  بود كه او را مي شناختم و بارها ديده بودمش . هوا كمي سرد بود اما دلم خواست پنجره را باز كنم كه به يك باره هفت كلاغي كه آن دورها  در آسمان چرخ مي زدند ، مسيرشان را كج كردند و از كنار پنجره ي خانه ام به سرعت گذشتند . بي اراده خودم را عقب كشيدم و مسيرشان را كه به سوي ديگر مي رفتند، دنبال كردم .آن ها دوباره با همان سرعت وحشتناك  به سمت من آمدند  ، گذشتند و رفتند . با هراس برگشتم و روي صندلي ظريف لهستاني نشستم ، كمرم را صاف كردم كه ناگهان احساس كردم دوباره موجي سياه از كنار پنجره گذشت . سرم را برگرداندم و چند لحظه بعد خودم را در محاصرهفت كلاغ نيمه ي اسفند ماه ديدم . كلاغ ها چند بار دور سرمن و ميهمانم  پرواز كردند ويكي از آنها روي شانه ي چپ ميهمانم با آرامش نشست و مابقي  به طرف تابلوي جنگل سبز كه سال ها روي ديوار آجري بالاي شومينه آويزان بود ، حمله بردند و چيزي طول نكشيد كه تابلو هفت تكه شد و تكه هاي سبز آن مبل چرمي سياه را به رنگ خود درآوردند. من متعجب و وحشت زده به آلفرد هيچكاك نگاه كردم كه با خونسردي در حال خوردن يك پرتقال بود وهمان طور كه رگه هاي سفيد پرتقال را با وسواس جدا مي كرد، گفت : نگران نباشيد ! اين ها كلاغ هاي باقيمانده از فيلم " پرندگان "من هستند كه همه جا با من مي آيند . كلاغ ها بعد از اين كه نتوانستند درون تابلوي سبز فرو بروند و آن را تكه تكه كردند ، دوباره من و ميهمانم را دور زدند و از پنجره بيرون رفتند . به سرعت از جاي ام بلند شدم و پنجره را بستم و سراغ تابلو رفتم . همان طور  كه تكه هاي تابلو را با بغض نگاه مي كردم چشمم به پاكت كرم رنگي افتاد كه پايين مبل چرمي افتاده بود . پاكت ، خاك آلود بود و معلوم بود كه سال ها پشت تابلو باقي مانده .چند بار تكاندمش و بازش كردم . درون پاكت كاغذ كرم رنگ روغني چروكي بود كه روي آن نوشته شده بود : " اين مرد  ، شما را ، خيلي دوست دارد ... "

           نگاهي به كاغذ انداختم وبعد به آلفرد هيچكاك كه بدون توجه به من مشغول خوردن پرتقال ا ش بود . دوباره پشت ميز برگشتم . يك استكان چاي با طعم دارچين براي خودم و يكي براي او ريختم . كاغذ را روي ميز گذاشتم . نوشته ي روي آن كم رنگ شده بود .با ترديد آن را به هيچكاك نشان دادم . او دستهايش را با دستمال پاك كرد و عينك اش را از جيب كت اش بيرون آورد و به چشمان اش زد و سپس كاغذ را از دست من گرفت و گفت من نمي توانم اين جمله را بخوانم . كاغذ را گرفتم و با كمال تعجب ديدم كه روي كاغذ فقط چند كلمه نا مفهوم ، با حروفي ناخوانا نوشته شده است . چشم هايم را ماليدم و دوباره به صفحه كاغذ نگاه كردم . خودم را به دستشويي رساندم و كمي آب به صورتم زدم ، برگشتم ، آلفرد هيچكاك روي صندلي لهستاني  نبود ! تابلوي جنگل سبز روي ديوار آويزان بود  ، روي كاغذ روغني به وضوح جمله "اين مرد  ، شما را خيلي دوست دارد " را خواندم . نگاهي به پنجره انداختم ، باز بود . به آن سو رفتم ، ديگركلاغي در آسمان نبود . برگشتم به طرف ميز ، ظرف ها را جمع كردم . باقيمانده كيك و ميوه ها را به يخچال برگرداندم . كاغذ روغني كرم رنگ را  دوباره توي پاكت گذاشتم و پشت تابلو پنهان كردم .نگاهي به سررسيد جيبي ام انداختم : " بيست و پنج  اسفند ملاقات با چارلز اسپنسر چاپلين ." 

 

 

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin:0cm; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;}

 

 

        

شهاب سنگ

           امروز بعد از ظهر ، ساعت 3.55 دقيقه يك شهاب سنگ 10 تن متريك وسط آشپزخانه ي خانه ي من فرود آمد ! من در آن لحظه چاي مي خوردم ! چاي با طعم ليمو عماني ! و روزنامه ي صبح را مي خواندم . اول فكر كردم حتما زودپز پر از كله پاچه ي گاوم منفجر شده است ! به طرف آشپزخانه رفتم و ديدم فقط يك شهاب سنگ است كه كل آشپزخانه را در خود بلعيده است ! برگشتم و خودم را پرت كردم روي مبل چرمي سياه . چاي ام را خوردم و جدول روزنامه را تا بيخ حل كردم و بعد، مبل چرمي سياه مرا تا ته بلعيد و من با خيال راحت خوابيدم و ديگر لازم نبود فكركنم كه براي شام امشب و ناهارفردا ظهر و شام فردا شب و ناهار پس فردا ظهر و شام پس فردا شب و ... چي درست كنم و مطمئنا براي ناهار و شام درست نكردن باز خواست نخواهم شد ... من عاشق شهاب سنگ ها هستم !