جمعه نوشت...
اگه بگم دلم برا اینجا تنگ شده بود دروغ گفتم...خیلی وقته به مرز بی تفاوتی رسیدم...
اینجا به گذشته هام تعلق داره گذشته های خاکستری مایل به سفید...
الان هم یهویی هوس کردم یه سر بزنم و بنویسم.
امروز یه روز متفاوت بود... یه روز خاص در عین حال معمولی...
با اینکه دیشب خوب نخوابیدم و هر یک ساعت یه بار بیدار می شدم و قبلش هم اون خواب
که کلی انرژیمو گرفت و ترس و دلهره و ... اما صبح که پاشدم سر حال بودم و کلی انرژی
داشتم... طبق معمول روزای تعطیل صبحونه نخوردم و یه راست رفتم سر وقت کار نصف و نیمه
دیشبم... یه سرگرمی فوق العاده که از بچگی عاشقش بودم خفن:))))))
چسپوندن کاغذ تو دفتر و چسب بازی و ....
کسی خونه نبود و سکوت خونه بهم آرامش میداد...
بابا و داداش بزرگه رفته بودن دریا که لانسر جدیشو امتحان کنه ...
داداش کوچیکه هم با رفیق رفقا تشریف برده بودن هلیله (ساحل شنی)
مادر جان هم طبق معمول این 2 ماه مجالس روضه رو منور کرده بودن
تنها عضو منفعل خونواده منم ...
از روزای نادری بود که هوس کمک به سرم زد و سالنو جارو زدم
و گردگیری کردم و کلی کوزت بازیم گل کرد... :)))
بعد هم یه دوش گرفتم و سالاد درست کردم و مثه یه کدبانوی خوب میزو چیدم...
تپش قلبم برگشته و این اصلا نشونه خوبی نیست... دوست ندارم باز اون روزای لعنتی
دوباره تکرار شه ...
موهام فر نرمه و هر دفعه بعد از حموم کلی با سشوار ور میرم تا صافشون کنم و اما این
دفعه بی خیال شدم و در یک حرکت کاملا غافلگیرانه با موس همین جوری فر نگهشون
داشتم ... (البت که مدیونید فکر کنید ذاتا تنبلم و حوصله سشوار کشیدن نداشتم :دی)
دیروزم مثه پارسال غذا پختیم و نذرمو ادا کردم ... نذر من سلامتیه خونوادمه....
با خدا معامله کردم و قرارداد یکساله بستم و هر سال هم تمدیدش می کنم...
البته می دونم که هر وقت صلاح بودنه و بدون اراده من قرارداد فسخ می کنه و ...
.
.
.
* مهمونی پریشب و جمع دوستانه همکارا بیشتر از اونی که فکر می کردم خوش
گذشت... کلی خندیدیم و خوردیم و عکس گرفتیم...کلی سوتی دادیم و ضایع شدیم...
کلی هم نتیجه مثبت داشت که اگه عملی بشه بهتر از این نمیشه... :))


کاش می شد،همچوآوازخوش یک "دوره گرد"،زندگی راباردیگر،دوره کرد...