خسته ام....

این روزها خیلی خسته ام،خسته تر از همیشه

خسته از روزهای تکراری و پی در پی ،خسته از دیدن آدمهای تکراری

وقتی که نیستی دلتنگت میشوم نازنینم،مهربانم

انسان موجود عجیبیست و عجیب تر از آن فلسفه وجودی اوست

قدر تو را نمیدانم و میدانم روزی پشیمان میشوم

خسته از همه چیز و همه کس جز تو

کاش با تو مهربان تر بودم

کاش تکراری و بیهودگی دیگران را با تو تقسیم نمیکردم

 

 

هم نشینی با خدا

دلم که میگیرد هوایت را میکنم

هوای قدم زدن در خیابانی خلوت و بی انتها

در هوایی ابری با نم نم باران که گاهی خنکای قطره اش با گرمی اشکهایت هم آغوش میشود

در هرقدمی که بر میدارم هزاران فکر و خیال همراه دود سیگارم در آسمان بلند میشود

دلم همراهی میخواهد 

 جلوتر مردی را میبینم هیزم در سطل آهنیش که آتشی کرده میگزارد

و مرا با سرش  به کنار اتشی که سرمای هوا را  در خودش ذوب میکرد دعوت میکند

ساعاتی با سکوت گذشت وقتی سرم را بالا کردم تا سر صحبت را باز کنم انگار همه چیز خواب بود

من بودم و خانه ای غرق در سکوت و ساعتی که ثانیه هایش توان حرکت نداشت...

تولد عشق

قدم هایت را بلند تر بردار گل من

نمیدانم آمدنت را چگونه خوشحالی کنم

میدانم که دعوتت کردم به یک میهمانی شلوغ و خسته کننده

اما سعیم را میکنم که خستگی هایش سهم من باشد و خنده ها و خوشی هایش مال تو

فقط گام هایت را بلند تر بردار ما بقیش با من....

باغ رویا

خسته شدم کاش میشد به یه دشت سرسبز میرسیدم که پر باشه از درخت و گل،دراز بکشم رو چمن ها و چشمامو ببندم،خنکیه هوا رو رو صورتم حس کنم...

اخ که چقد خستم...از هرچی فکر و خیال خستم

شاید امروز قشنگتر از فردا باشه

اما دلم میسوزه برای اونی که همه باورش رو گذاشت به پای کسی که یک علامت سوال بود.

 

کی گفته سخت ترین کار بودن تو معدنه سخت ترین کار زندگی کردنه...

غروب

دلم گرفته

کاش تو بودی و به پیشوازم می آمدی...

چند وقتیست که دل شوره عجیبی دارم

لعنت به این ساعت

که تمرکز را از من گرفته

کاش هیچ ساعتی نبود

متنفرم از کاش ها

خیلی خسته ام

اما بدون نوازش دستانش که نمیشود

یکی باید باشد

کاش امروز به پیشوازم می آمدی...

امید

خدایا چه زیبا فریب میدهی مارا

هزاران درد و غصه و فکرو خیال  امروز را به یک

قرار ملاقات

یا با قدم زدن در فلان جا با فلان کس

یا دیدن فوتبال مورد علاقه در آخر شب

ویا حتی دیدن بچه ای در خواب

و...

اینگونه روزها را به شب وشب ها را به صبح رسانیدیم

وتنها دلیلش امید بود و بس

خدایا همین امیدها را هرچند واهی از ما مگیر.

سلام

دلم عجیب هوای کودکی از دست رفته را کرده

میترسم به کودکیم برگردم و هوای الان را بکنم

ترجیح میدهم همینجا کنار تو بنشینم و چایی سردم را بخورم...

دلتنگی...

باید رفت برای مدت زمانی...

نه کم نه زیاد...

میدانم که دلم شدید میگیرد

میدانم که بغض راه گویم را میبندد

میدانم دستانم تاب تحمل وزن خودش را هم ندارد

میدانم کم می آورم...اما...

اما باید ایستاد و لبخند زد

و مدام یاداوری کنی که تو آمده ای

تا سختی ها را بردوش بکشی...

پس خم مشو که خم شدنت یعنی

شکستنت وشکستن تو یعنی زیر پا گزاشتن هدفت

به سختی ها فکر نکن

تنها لبخند بزن

مگزار دیگران سختی کشیدن هایت

و فریادهای دلت که آشوبی برپاست را بشنوند

آنها درمان نمیکنند

پس بخند و قهقه سر ده

حتی اگر چشمانت ساز مخالف زد و

چشمه هایش جوشید

بگویند

از شدت خنده هایش بود

23سال گذشت...

۲۳ سال گذشت.....

نفهمیدم چی شد و گذشت...

خدایا نمیگویم چرا مرا آوردی

میگویم حالا که مرا آوردی خودت هم

دست گیرم باش....

من نفهمیدم که چگونه آمدم

و چگونه به این جا رسیده ام

روزها را یکی بدتر از دیگری طی کردم

و گفتم فردا هست...

وحالا که خوب فکر میکنم و فکر میکنم

میبینم ۲۳ سال گذشت...

فرداها یک روز تمام میشود و من میمانم و دیروزهایم

خدایا ۲۳ سال پیش مرا خلق کردی

آفریدی و فرشتگانت را به خط کردی برای سجده بر من

خدایا حال که به من مینگری لیاقت سجده داشتم؟؟

فرشتگانت هم با دیدن من به تو گله میکنند که سجده بر که کردیم؟؟؟

خدایا پاکم گردان همانگونه که آفریدیم

ارزویم در روز تولدم همین است

خدایا هوای منو داشته باش مثل همیشه.....

نفس...

دلم پر است از همه کس

درونم اتش فشانی از نعره هاست اما

لب هایم یکدیگر را در آغوش گرفته اند بی تفاوت

نفس کم است هرچقدر هم که عمیق باشد

نفس کم است کاری کن...

لحظه ای زمینم بگزارید شاید هنوز کسی باشد

که بخواهد ببیند تن یخ کرده ام را

اگر آمدی بدان

که نفس کم است کاری کن...