نظر فراموش نشه

 

سلام دوستان

ممنون که بهم سر زدید

سردرگمي

تا حالا فكر كرديد چقدر نياز داشتن چيز خاصيه

ما همه كار رو بخاطر نياز هامون مَي كنيم

من نياز دارم كه ديده بشم پس چيزي براي جلب نگاه به وجود ميارم

اون نياز داره كه ديده بشه بخاطر همين منو بد جلوه مَي ده

و....

همه ما بخاطر نيازامون كار مَي كنيم

به نظر من خَيلي مسخرس كه به كسي كه دين داري مَي كنه احترام بزاريم و به كسي كه گناه مَي كنه بي احترامي كنيم 

هر دو اون ها به دنبال نياز هاشون رفتن اوني كه گناه مَي كنه به نياز هاي لحظه ايش جواب مثبت داده و اوني كه راه پاك رو انتخاب مَي كنه فقط دنبال پاسخ مثبت به نياز بقاشه

زندگي خَيلي مسخره اي داريم 

 

فرار

خب دیگه خسته شدم از همه چیز 

اشکال نداره آخر هفتس 

به خودم حق می دم که 

حس تنهایی می کنم 

سینگل نیستم اما تنهام

تنهایی جزيي از وجود من شده 

بلد نیستم شاد باشم 

ینی بلدم اما نیستم 

دلم می خواد تغییری به وجود بياد

منننننننن

داستانک:

من همیشه سکوت کردم و بال و پر روياهایم را چیدم 
با هر سکوتم انها رو به بقیه دادم.
من روی اون قله با دم نزدن با توجه نکردن به نظر خودم بی بال شدم و اون با پرهاي من قدرت پرواز بیشتری گرفت اون پرید و اوج گرفت خواستم همراهیش کنم. اون می خواست که همراهش باشم منم می خواستم که همیشه باشم.
اما من همه پرهامو به اون داده بودم....
من پریدم کشش زمین منو کشید به سمت خودش ارتفاع قله بلند بود...
سقوط...
چرا من در حال تلاش نيستم؟
اگر دست و پا بزنم نجات پیدا می کنم؟
دلم می خواست موقع سقوط هم اوج گرفتن اونو که بی تفاوت به سقوط من اوج می گرفت رو تماشا کنم اما چشمام فاصله تا برخورد رو می کاویدن
مغزم چندین برابر همیشه جریان داشت
همه خاطره ها همه خوبی ها بدی ها،چقدر حسرت داشتم برای لحظه هام
دوباره فاصله ...
چرا برخورد اتفاق نمی افته؟
بعد از برخورد زنده خواهم ماند؟
اگر زنده ماندم این بار خوب زندگی می کنم،این بار عشق پروانگي نخواهم داشت،این بار بخاطر اون بخاطر خودم....

بووووووم

 

 

بامداد 6 بهمن 95
شیراز
....

نتیجه گیری من 2

من نتیجه گرفتم که حسودم 

وقتی الی و لیلا هستن حالم بده حسودم فکر می کنم با اونا بهتره فکر می کنم الی از نظر ذهنی بهش نزديکتره حالم بد میشه از یه سری چیزا چون اصلا درک شون نمی کنم من اعتماد به نفس خوب دونستن خودم رو ندارم.

حس می کنم همه آدما دارند رشد می کنند دارند بزرگ می شن اما من نه من هنوز دوست ندارم کتاب که می خونم ازش چیز یاد بگیرم دوست ندارم به مفهوم فيلما فکر کنم دلم می خواد بخندم یا گریه کنم و تموم اما دنیا اینطوری نمی خواد 

همه چیز یه جورایی بهم ریخته 

😩

😱

نتیجه گیری من

یه روزی بود که من عاشق حرف زدن راجب اتفاق بعد از اون اتفاق بودم دوست داشتم نظرم رو بگم بگم که کجا رو بیشتر دوست داشتم بگم چی رو دوست نداشتم آنقدر همه چیز توی ذهنم بود و لحظه لحظه ازش لذت می بردم که واقعا برام سخت بود طرفم توی این ذوق همراهيم نکنه 

الان دیگه حرفی ندارم بعد یه اتفاق الان نمی دوم چرا به این روز افتادم نمی دونم اون موقع لذت که از زندگی می بردم بیشتر بود؟؟؟ 

نمی دونم اون موقع من شاد تر بودم؟

دلم می خواد یه سری چیزا تو ذهنم پاک بشه 

نمی دونم اصلا 

اما دلم می خواد ذوقم برگرده دلم می خواد بهترین حس ها رو بهش بدم دلم می خواد به خوبی جواب زحمت ها و عشقش رو بدم اینجوری همش حس می کنم دارم کم می ذارم 

من واقعا دوستش دارم کاش بتونم براش بهتر باشم 

احمقانه

من نمی دونم آدما چطور می تونند به راحتی طلاق بگيرند من یه گل داشتم مرد بعد یه گل دیگه جايگزينش کردم مدام گل جدیدم رو با گل قديميم مقایسه می کردم که اون چقدر بهتر یا بدتر بود حالا فکرش که می کنم یه گل فقط چند جزع محدود داره احساساتش هم محدوده و همین هم از نظر من زیاده 

حالا یه آدم همه چیزش با یه آدم دیگه فرق داره چجورررررييييي 

دوباره دنیا توی جلو رفتن سرعتش رو بالا برده

دوباره من احساس می کنم که دارم جا می مونم 

کاش این بار واقعا جا بمونم 

زندگی داره با شیب بالایی به سمت تلخی ها و تیرگی ها حرکت می کنه

اما من می خوام همین جا بمونم و حتی سعی کنم به عقب هم بر گردم 

اما می دونم غیر ممکنه

خب نمیشه حداقل گوش های من رو می گرفتن تا فقط خود زندگی بهم نشون می داد و دیگه کسی مدام تیرگی ها رو بهم نمی گفت؟؟؟

دارم از اون فريباي خیلی خیلی حسود فاصله می گیرم دارم متفاوت می شم نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت باشم 

خوشحالم چون اینجوری بهترم و کمتر اذیت می کنم 

اما مگه حسودی یه حس نیست پس احساسات من داره ضعیف می شه ؟ 

دلم کشیده سقوط از ارتفاع 

دلم کشیده آویز بودن 

برای چند ثانیه وارونه بودن 

دلم کشیده لب ساختمون چشمای بسته لی لي کردن 

😊😊😊😊

سر درد

این روزها روز های خوب تقویم زندگی من نیستن من مدام می بینم همه چیز را و حسرت بیشتری در دلم باقی می ماند حسرت از دست دادن هایم را حسرت راحت گذشتنم رو از خیلی موارد

دلم می خواد باز دقت نکنم

دلم می خواد باز بیخیال باشم اما بیخیالی فقط یه بی حسیه و چه بسا این مسکن ممکنه زخم را تا استخوان پیش ببرد

تعداد مواردی که باید جبرانشون کنم زیاد و در بسیاری موارد غیر ممکن است.

زندگی من

چند روز دیگه 20 سالم میشه ینی وارد ده سوم زندگیم می شم

احساس شادی نمی کنم در این باره حس می کنم از زندگی عقبم.

رابطه ای که الان توشم زود تر از اینکه من 20 سالم بشه بزرگونه شده سخته مراقبت کردن از رابطم سخته برای انجام هر عملی اول فکر کردن خب اون حق داره از من انتظار داشته باشه خانومانه رفتار کنم و وقتی می خوام کاری رو انجام بدم عواقب کارای خودم رو بپذیرم اما من هنوز آمادگیشو نداشتم سختمه فکر کنم که ممکنه بخاطر این رفتار بچگانم از دستش بدم.

مهران میگه مهم نتیجه هر کاریه

مهران میگه اگر ما یه مسیر خیلی خیلی خیلی طولانی رو هم بریم اما به مقصد نرسیم انگار هیچ حرکتی نکردیم

مهران میگه چیزای کوچیک ریز ریز زندگی ما رو می سازند

مهران میگه .....

گاهی خیلی بدم، لجبازم بچه و زبون نفهمم 

اما خودم می دونم توی همه اون زمان هایی که لج کردم هم دوستش دارم

اون حق داره فکر کنه من سرد شدم چون تعداد ساعت هایی که لج کردم و بد اخلاقم بیشتر از ساعت هاییه که مهربونم و آرومم

باید تغییر کنم بخاطر مهران که همه چیزمه نه بخاطر خودم که دیگه وقتشه بزرگشم

شاید بازگشت

سلام 

فکر کنم دو سالی می شه که رفتم،نمی دونم چقدر وقت بود که اصلا فراموش کرده بودم وبلاگی هم دارم راستش اينستا و.... دیگه زمانی برام باقی نمی ذارند اون موقع ها دبیرستانی بودم الان دانشجو شدم الان مثلا بزرگ شدم (این مورد رو هیچ کس قبول نداره ) می خوام از این به بعد خاطراتم رو کار هامو خلاصه هر چیزی که دلم خواست رو بنویسم دیگه بدون مخاطب خاص فقط بخاطر خود نوشتن.