جدایی

من در خانه ی استوخدوس فهمیدم مغز استخوانم کجاست. فهمیدم خودم کجا هستم و که هستم. حالا خودم را با نام خودم می شناسم. به خودم می گویم تو سارایی.

شاید اگر سوپ مرغ را توی مخلوط کنی که تو برایم خریده بودی صاف نکرده بودم حالا خورده بودمش و اینجوری شکل کینه ای به دل یخچال را به خودش نمی گرفت.

چقدر شکست را بلدم بپذیرم. سی ساله هستم با مغزی سر ریز از تصورات. تصوراتی از خانواده، هنر، جهان بهتر، مفاهیمی فلسفی و چه و چه و چه. سی ساله هستم و مرا کسی ترک گفته. می تونی تصور کنی در شهری باشی غریب. یک تازه وارد تازه های جدیدی به زندگیت اضافه کند.

فردا آخرین روز تدریس طراحی من در دانشگاهی در ایالت کنتیکت است. و آغاز کلاس های جدیدم به اسم: تئوری رنگ.

زیر آسمان دور دست
به فراموشی‌ات سپردم
آنجا كه زنبق‌ها
بیهوده می‌رویند
آنجا كه تفنگ‌ها
خالی از خشمند
آنجا كه شعرها
بی‌شاعرند
و آسمان دوردست
به قامت بام خانه‌ها و
كلاه پاسبان‌هاست
و پیشانی مرا
به فراموشی سپرده است..

محمود درویش

امروز صبح بعد از کار تو استودیوی دامنیک رسیدم خونه. انقدر بدن درد از کار داشتم دلم می خواست یکی برام مرغ زرشک پلویی که دو روز پیش درست کرده بودم گرم کنه برام بیاره تو تخت. ولی عوضش اپ دوست یابی رو دوباره نصب کردم تا هیپوسپادیاس پسر ایرانیه از یادم بره. به صورت تند تند ورق می زدم بشه با یکی حرف زد. دلم عجیب سکس می خواست. وقتی با یه پسر هندی مچ‌ شدم و شروع کردیم حرف زدن آروم آروم پا شدم رفتم سمت آشپزخونه و غذا رو گرم کردم و غذا رو خوردم.

شب دیگه خواب به چشمم نیمد. تمام نمایشگاها و فرصت های طلایی ای که داشتم باشکست مواجه شد. دانشگاه به کووید خورد. نمایشگاه به او میکرون. دوری از خانواده. رابطه ی اشتباه و تلف شدن و وقت و سرمایه. نمایشگاه آخر سوییس بود دریغ از یک ذره فروش. هم گروهیم یه موزه از چین تمام کاراشو خرید. من؟ یه طراحی هزار دلاری.

یه سری از دوستام و همکلاسیام دارن همینطوری می‌رن جلو. موزه ها و گالری ها و فروش ها و گالری ها خوب.

راستشو بگم؟ کم آوردم. دیگه نمی کشم. مگه از یه آدم چقدر بر میاد. چی شد این مدلی زندگی کردن مال من شد. من آدم لونم. صبح ها جیک جیک و ظهر ها چرت و چایی.

چی‌شده من کجام؟

وسط اینهمه کلافگی فکر می کردم عاشقی چه چیز خوبیه.‌چقدر عاشقی لازمه. اگر عاشق نباشه آدم که کوتاه نمیاد. همینجوری که فکر می کردم و داشتم به این نتیجه میرسیدم من باید سریعا یه زیاد اختیار کنم که کارا راحت تر پیش بره یار قدیمی و صمیمی زنگ زد. گفت حلالم کن دارم ازدواج می کنم. این یادم نبود.این نمیدونستم آپشن ناراحتی از ازدواج یار قدیمی وجود داره. واقعا چقدر مسخره برای انسان یک سری واکنش ها هجی‌شده. خیلی الکی ذهنم دو‌روزه درگیره با موزیک های دوزاری. دروغ چرا کسی رو انقدر دوستش نداشتم. از ۲۳ تا ۲۶ سالگی کم چیزی نیست.

کمتر از دو ماه دیگه سی سالم میشه. حرفه ی هنریم در وحشتناک ترین حالت ممکن. کویر انرژی و خلاقیتم. کارهای کمدرآمد و طاقت فرسا. شش روز در هفته.

اما اینجا که مثل خونمه می نویسم. یعنی می شه یا گالری خیلی خوب به این زودی بیاد سراغم کارهامو بفروشه. یه پولی دستم بیاد کارهای بیشتر بکشم؟

چقدر زندگی و پول و دارم بیشتر میدونم. در نا امید ترین و ناباورترین حالت خودمم و بلند می گم درست میشه و به آرزوهام می رسم.

ولی شکر. کار پیدا کردم هرچند بی خود تا سه هفته پیش همین نبود. خودمو د

من میترسم، نمیترسم.

بعد فسنجون و کشک بادمجون و باقالی پلو با ماهیچه با همراهی ابهی و پرشانت در رستوران رواق برای گرفتن قطار چهار به سمتبروکلین از منتهن ساعت هشت شب با داشتن ۱۵ درصد شارژ موبایل، در ایستگاه خیابان لکسینگتون منتظر قطار شدم.

ده متر اونطرف تر در آخر تونل یک پسر بیست و چند ساله ای داشت بالا میاورد. بعد یک پیر مرد بیخانمانی جلویم ظاهر شد و چون یکیاز دوستانم برام تعریف کرده بود تو صورتش تف کردن سرم رو توی یقه ام کرده بودم و می گفتم کاش شال گل گلیم دور گردنم نبسته بودمکه جلب توجه نکنم. مرد بیخانمان جلوی پایم ایستاد و صداش با صدای رسیدن قطار گم شد. توی نیوحیون شهری که زندگی می کنممعمولا با بیخانمان ها حرف میزنیم و لبخند می زنیم چون تقریبا همو میشناسیم اما اینجا بر حسب چند بار تجربه های عجیب و غریب وترسناک نمیدونم باید چه کنم. مرد از جایش تکان نمی خورد و کسی اطرافم نبود. تا اینکه در قطار باز شد و مرد رفت.

یک زن کنارم نشست و بعد یک مرد لاتین کنار زن نشست. پسر جوان که استفراغاشو کرده بود نزدیک ما شد و همینطور که آش و لاشراه میرفت با صدای بلند و مسخره آوری شروع کرد به تکرار جمله ی “ my pussy is wet, my pussy is wet” هیهیهیهی مثل کفتارخندیدن. رفت جلوتر و مردی بیخانمان که روی نیمکت خوابش برده بود رو شروع کرد به سیخونک زدن و یه چیزایی گفتن. راسیتش جلویآقا لاتینه کلی خجالت کشیدم بعد فکر کردم اینجا آمریکاست و کس و کیر که خجالت نداره. خانوم کنارم هم اصلا انگار یه دنیای دیگهبود. به خودم گفتم یادبگیر. اما پسره دوباره برگشت و خودشو به سکوی قطار نزدیک کرد و بعد پاش رو جوری گذاشت که نوک کفشش ازسکوی قطار بیرون زد. قلبم تقریبا توی خود ممه ی چپم بود و نمیدونستم کجا رو نگاه کنم چون زمین هم معمولا جای شاش و تف و عنسگه. فهمیدم اصلا جاهایی که ترسیدی، توی چشم آدم پر زور تر از خودتو عصبانی و خل وضع نگاه نکنی چون اصلا معلوم نیست یکدقیقه ی بعدش چی میشه. که خب من کنجکاو اصلا بلد نیستم مثل اسب فقط جلومو نگاه کنم. داشتم فکر می کردم اگر خودشو اتفاقی ازمستی یا مخصوصا بندازه رو ریل‌، جیغ میزنم و بعد بیهوش می شم یا میرم بالا فدای سرم پنجاه دلار میدم اوبر برسم بروکلین البته اگرشارژ موبایلم قد بده. پسره برگشت فکر کنم مارو نگاه کرد بعد شروع کرد صدای سکس در آوردن: آه آه آه. بعد سرشو، خودشو جا کردتوی تیر آهن با دستاش دیواره هاشو گرفت و شروع کرد تو سوتون ایستگاه قطار خیابون لیسینگتون تلمبه زدن. من امشب تجربه ی خندهو شاشیدن از ترس رو با هم تجربه کردم. راستیتش تجربه ی تهوع آور ترین بوی ممکن رو هم اولین بار در متروی نیویورک تجربه کردمهمزمان که باد میپیچید لای موهامو و پوست بازوم نفس می کشید دو هفته بعد از رسیدن به آمریکا. پسره تلمبه زدنش تموم شد و خطاببه زن مسنی همون چیزایی که به ما گفت و مستقیم تر گفت. بقیه انگار عادت داشتن. بعد که تعداد آدما بیشتر شد رفت آخر تونل همونجای قبلیش وایساد. قطار اومد.

دم صبح دوشنبه ای خواب دیدم رسیدم سوییس صبح افتتاحیه. صاحب گالری که کارام با اینکه فروش نمیره ولی بهم ایمان داره و حمایتممی کنه یه صبحونه ی مفصل چیده. از لای چوبا درختای پای کوهای آلپ معلومه و کلی آدم اومده بعد صبحونه در یک صبح قشنگ بریمبرای برگزاری نمایش.

به پنج روز نرسید که جور شد برسم نیویورک و مریت اوپنهایم سوییسی ببینم.

قرار منو ابهی و پرشانت دم موزه ی موما ساعت سه بود. تا برسم به موزه به حسام وویس دادم از نیویورک خوشم اومده باید جمع کنمبیام اینجا دلم اجتماع می خواد. سال پیش هم با رامونا و راس و تیم رفتیم نمایشگاه سورئالیستای جهان رو در متروپولیتن ببینیم. ازسمت ایران کاوه گلستان بود و هنرمندای تبعیدی عراقی و مصری و زنای لهستانی دوران نازی. یادمه تا چند وقت با خودم می گفتم ببیناینها یک نفر و دو نفر نبودن که کشف شن جز چند نفرشون بقیه رو جا گذاشتن. همون اول نمایش اوپنهایم روی دیوار سمت راست اولینطراحی، زنی یک چشم به بیرون از تراس خونه داره نگاه می کنه. فکر کردم ببین هر وقت بذارن از چشم ما مثل این نوشته هنرشون بدونپاچه خاری کردن نقد شه براشون خیلی سخت تموم میشه. رفته رفته ما سه تا کیف کردیم و همو پای هر اثری صدا کردیم اینو ببین اونوببین. وایسا یه عکس بگیرم. هاها و هوهو تا برای رسیدن به سالن بعد با صدای بلند یه پسر سفید پوست آمریکایی از جامون همه پریدیم. ولی خب چیزی که اینجا باید یاد بگیری اینکه کلا ری اکشن ندی انقدر که یه فاجعه ای بشه پلیس بیاد. به خودم اومدم دیدم کنار صورتمصورت یکی دیگست. دیدم همون پسره داره ازم میپرسه این کاره قشنگه؟ صداش بلند و بوی الکل. گفتم آره قشنگه. دوست دخترش گفتببخشید یه ذره دیوونست. بعد پسره شروع کرد باحال بازی در آوردن و اذیت کردن که اون مثلث گوشه چرا به نظرت آبیه؟ گفتم موفقباشی. دوست دخترش رفت و غیبش زد و دو تا زن سن و سال دار با ماسک جای منو گرفتن و هر چی اون می گفت این مامانا جوابشومیدادن. دیگه نمی فهمیدم چی میبینم چی می خونم ابهی و پرشانت هم پیدا نمی کردم. گوشه ی سالن چند تا مراقب وایساده بودن. رفتمبه یکیشون که زن سیاه پوستی بود گفتم ببین اون پسره مسته داره آزار میده ‌و از کارهای مریت اوپنهایم جک میسازه زن گفت آره و پسحالش خوب نیست نه؟ گفتم نه اول اینکه داره آزار میده و بعد تمام حال نمایشو داره بهم میزنه. گفت اوکی بسپرش به خودم و همه یمراقبین و جمع کرد و توی چند دقیقه مزاحم هنر رو وقتی داشت بقیه رو آزار میداد و به کارها می خندید پرت کردن جوری که آرامش بقیهبهم نخوره از سالن بیرون. ما هم با چند تا لایک و لبخند از هم تشکر کردیم. توی دلم گفتم نمیدونم شاید کشورت شده؟

تنهایی مسرت بخش ، جماعت مسرور

یک زمین یک سقف چند دیوار و چند پنجره. چنان فیگور های نقاشی های بیکن من در وسط ولی نه عاصی و پریشان. همین است دیگر گویان . یک نا امید شکر گو. سالاد تن ماهی به دست بلند می گویم شکر برای داشته ها و نداشته ها ، برای هرآنچیزی که قرار است برود و هرآنچیزی که قرار است بیاید.

فقط خسته ام. این جنگ یک تنه ای که از بدو تول با من بوده امانم را بریده . کمک می خواهم . شارژ می خواهم. نقاشی هایم یک اسپانسر به تمام معنا. خودم رو خیلی دوست دارم کاش فقط بیشتر درک کنم خستگیمو که ببین کوچولوی نزدیک به سی حق داری.

بعد کوچولوی نزدیک به سی می پرسه : پس کی قراره شو های شلوغ سفرهای چند تا دوست و صبحونه های پر خنده سر برسه. پول های روان و برو و بیا.

خب ببین کوچولوی نزدیک به سی همه ی اینها در خیالاتت بوده. آرزوشون بکن شاید شد.

باشه.

شب بخیر سارا

شب بخیر سارا

این خنده ی هیستریکه

از تو یک پیغام صوتی باز نشده به یادگار مانده بود.رفته بودم اپل استور آیفونم را سروسامون بدم. مرد گفت باید تمام پیغام ها را پاک کنیم . گفتم باشه ولی میشه یک چیزی رو چک کنم. بعد رفتم سراغ پیغام صوتی تو بازش کردم همان موقع بچه ها ریختن تو و چند مرد با بلندگو شروع کردند به آموزش نقاشی با تبلت. میدانستم آنصدا را برای چه فرستاده بودی . انقدر از مادرم پرسیده بودی که یکبار بغضم گرفت و کل روز بعد از ترس اینکه دوباره از سوال های تو مور مورم نشود سراغت را نگرفتم. بعد برایم صدا و عکس فرستادی که دلم را به دست بیاوری . چون کم طاقتم کم پیش میاید کسی منت مرا بکشد برای همین دلیل این صدا ها که با روش شاعرانه ی سیاه آمریکایی ات قوربان صدقه ام رفته بودی یادم ماند . و یک عکس که با نگاهی پشیمان به دوربین زل زدی که سارا ببخشید .

تمام عکس هات رفت. شماره ی خواهرت هم که ماه پیش در سالگردت با هم حرف زدیم نیست و نابود شد . تشیع جنازه ات آنلاین بود. من بعد از سه سال رفتم با یک پسر ناز هندی دوجنسگرا روی چمن خانه ی یکی از استاد های معماری رو به آسمان خوابیدم. هنوزگه گداری پسر را میبینم. 

وقتی برگشتم به خانه تشیع جنازه ات تمام شده بود . و داشتند در گزارش زنده در یوتیوب هل لویا پخش می کردند. تصویر آهسته ی تو بود . من از توی گوشیم تماشا می کردم. عکس شاگردانت کنار تابوت بازت را دیدم . عکس گل های بسیار کنار تابوتت قبل از رفتن در زیرخاک را دیدم . ما شیعه ها زمین چمن نداریم . تا دلت بخواهد برای خاکسپاری خاک و سنگ داریم . اینجوری انقدر واقعی است که  ذیدن توی لایو یوتیوب هم برایت حزن انگیز است و سریع تر میتوانی با زاری دورانی که باید را طی کنی . اما مراسم بعد از خاکسپاریت رادر تگزاس برای من همین عکس های یواش تو بوده. دیدم تمام آدم های زندگیت را به صورت آنلاین. اولین آخرین بار که تنت را در بغلم فشردم ، موزه ی بروکلین بود وقتی میز شام در دست مرمت بود و ما اتفاقی هم را در مکان انتظار دیدیم. بعد کرونا شد و بعد سرطانی شدی . تعریف مرگ تو راحت تر از تعریف چیزی که میانمان بود که من هنوز نفهمیدم نامش را باید چه بگذارم هست. هربار یک ساعت طول می کشداز لحظه ای که دیدمت تا تک تک تماس ها یا بعد از نیمه شب با نارنگی و ویدیو کال برگشت به خانه را تا مرور کنم، بعد یکهو میرسم به اینکه بلیط به شهر من را کنسل کردی چون تو سرطان گرفتی و مردی . ولی خواهرت آنقدر من را می شناخت که جزو اولین افراد به من خبر مرگ تورا داد. بعد همه به شدت ناراحت می شوند نگاه عاقل اندر صفیحی به من می اندازند . بعد من می گویم این لبخند هیستریک است.

شعر بگم 

امروز مادرم زنگ زد 

و من برای او از هم خانه ی جدیدم گفتم 

که صبح ها چراغ روشن می کند و توی اتاقش چند چراغ دیگر دارد 

گفتم وارد سومین سال می شوم 

که برای خودم هستم 

و برای خودم نیستم 

از خودم خانه دارم 

از خودم خانه ندارم 

تنها هستم 

تنهای نیستم 

گفتم بیمه ندارم

گفتم من نمی خواهم دویست دلار پول چراغونی هم خانه ی اسرائیلی را بدهم که به زور و اجبار صاحب خانه اجازه دادم وارد زندگی من شود 

گفت حرص نخور و مراقب خود باش و بگردم برایت 

سه ساعت بعد زنگ زد 

گفت گریه کردم 

آن بطری توی دست تو چی بود ؟ 

نتونستم از فکر اینکه چه چیزی توی دستته بخوابم 

حالا فقط بگو چی بود می نوشیدی ؟

 

 

میگذره

افراط ، هم خونم قبل از اينكه بار و بنديل و ببندم و براي تعطيلات بين دو ترم برم نيويورك گفت چاه وان حموم گرفته ، تو ميتوني پيشو بگيري؟ گفتم باشه فقط وقتي برگشتم . مي خواستم از اضطراب و بدو بدو وب ال بال زدن براي هنرمند خوب و موفق مورد تاييد برنامه ريزي غربي بگريزم . اواخر هفته ي دوم قاسم سليماني كشته شد . اولش خوشحالي خيليا برام سوال بود ميدونستم شروع اتفاقات وحشتناكيه . خونه ي حميد رو تخت سوفي دختر هشت سالش مي خوابيدم و همينجوري با خوندن خبر و شنيدن سكوت نيويورك به تهران فكر مي كردم كه صبحش چه شكليه و مردمش و دوستم و مادرم پدرم و برادرم در چه حالتي و با چه لباسي قرار دارن . بي شك اين افكار مسخره بود چون من اگر انقدر برام مهم بود به درو تخته نميزدم كه فرار كنم. اخبار همينجوري وضعش بدتر ميشد . مثل سرطان سايه ي يه ابر سياه افتاد رو كل جهان . از خواب بلند مي شدم و ميديدم كوالا ها باند پيچي شده در استراليا مثل كسي كه يهو دم غروب از خواب بيدارش كرده باشن كلافه برگ مي جون . بغضم گرفت . من مطمئن بودم جنگ نميشه . تماشاي دعواي توييتري كه توييت مي كنيو تا موشك پرت كني برام احمقانه بود . فكر مي كردم ما به چي فكر مي كنيم اين مردا به چي . صبح يه روز قبل از همه ي اين اتفاقات دعوت شده بوديم خونه ي يك زن و مرد جامع شناس ايراني و روزنامه نگار . حميد با صداي بلند مي گفت اگر من زن بودم توجه بيشتري به من مي شد . من مي خواستم حرف بزنم نمي ذاشت و مي گفت بعدا مي فهمي ، تو الان نمي فهمي . فردا شبش خبر داد مردا قاسم سليماي رو كشتن . روزهاي بعد تشيع جنازه شروع شد و آتش در استراليا شعله ور تر . قرار بود جنازه و هم زمان با تهديد هاي ايران عليه آمريكا در چند شهر صلوات بدن و بگردونن. عميقا به يك بغل احتياج داشتم  نه يك بغل همينجوري . چيزي كه از صميميت باشه و اعتماد. ناخودآگام به رابطه ي قبلم فكر مي كرد . گاهي مدت بيشتري در تخت ميمونم و چشمامو ميبستم و تصور مي كردم در جايي مشغول قدم زدن و صحبتيم . اصرار داشتم صداشو بشنوم . بعد ديگر اين افكار تمامي نداشت تمام روز كه موزه ميديدم او با من بود .  قهوه ميخوردم با من بود . در تماشا منظره همراهم بود . و در خواب . خوابيدن امانم را بريده بود . خواب ميديم يك خانه ي خميري سبز را با دست هايش مچاله مي كند ، بعد خواب ديدم سر نماز نشسته و سلام نميدهد . خواب ديدم من را رسانده خانيمان و ميبوسد كه برو به سلامت . شب تر ايران صبح تر شده و اخبار بد تر . استراليا وخيم تر . به چند نفر زنگ ميزنم . خيلي خوبه همه وحشت زده هستيم و درد مشترك داريم . من مي گويم جنگ نميشه ولي اينا احمقن . اواسط اخبار بر مي گردم نيو هيون خسته . فكر مي كنم ميبينم زندگي خوبي را در عمل داشتم . موزه گردي در نيويورك .، هنر و بي دغدغه از نداشتن پول ، خانه ي عمو شام و ناهار و بريزو بپاش پس چرا خستم و غمگين . عادت به خوشي مال من نيست . تصميم مي گيرم خودم را عادت بدهم و شكر بگويم بيشتر لبخند بزنم و كمتر غر ! بله سفر خيلي خوبي بود.

بله سفر خيلي خوبي بود . با اسكرول كردن موبايل ياد تاثيرات و هنرمندان موثر جهان مي افتم . كيف مي كنم . اتود ميزنم . كم كم شروع مي كنم به جمع آوري . ميروم استوديو . اد پسر انگليسي از جنگ و استراليا ترسيده . مادرش از انگليس برايش قهوه ساز فرستاده . برايم قهوه هم مياورد و وسط قهوه خوردن مي فهمم دارد بخاطر كشورش از من عذر خواهي مي كند . من ميزنم به در نمايشگاها و موزه ها . اد ميرود سارا بر مي گرد . سارا كلافه . بهش گفتم برو نيويورك كوكونات سگتو بسپر به من . من خيلي خوب و قويم و ميتونم كنترل كنم. وقتي كاري ازمون بر نمياد بهتره كار كنيم.

یکسال بعد:

انقدر کار کردم تا تاندون پام آسیب دید . موهام سفید شدن . شد که از گشنگی گریه کنم . دوست شدم ، قهر کردم . مردم زنده شدم .اما دیگه نخواستم خودم خودمو بکشم . اینجا بود که فهمیدم بلاخره بزرگ شدم !

یک سال گذشته و کسی از من کار نخرید. افراد زیادی مراجعه کردن . کلکتور ها و گالری دار ها . هر طوری شده باید از پسش بربیام که میام . اما چند تا اما پیش میاد :

مثلا هر بار و هر روز و شب که این راه و میرم و میام می گم کاش بشه یه ماشینی وایسه ...یه آدمی بیاد از کمر بیرون به مغزم شلیک کنه و بره . درست مثل همین چند هفته پیش که یک دانشجوی ام آیی تی یکی از دانشجو های ما رو کشت . یا نه همین صبحا که میرم قهوه بگیرم که دیگه شروع کردم به پس اندازو نمی گیرم یه خاوری بیاد از روم رد شه و بمیرم. مردنش مهمه . 

راه میرم با صدای نینا سمونه وقتی می گه :

But I always feel so funny when my body tries to soar 
And I seem to always worry about missing the next chord 
I guess there isn't anything to put up on display 
Except the tunes, and whatever else I say 
But anyway, that isn't really what I meant to say 
I meant to tell a story, I live from day to day

این سکوت عجیب داره می کشتم . برای اشعات کرونا بر لایه لایه ی زندگیمون هنوز کلمه ای پیدا نشده ؟ انگار یه ساختمون پر از موش پشت صورتمه که داره هلم میده به جلو که بترکه ولی صدای بوق ممتد نمیذاره. اصلا من چجوری زندم. نه پدری نه مادری نه سلامتی . خودممو خودم بدون اون افسردگی های مهیب و کشنده ؟ این شدم که درونم همون موش هایی که چند ماه پیش دور تشکم میدویدن و یک ماه کامل نخوابیدم که بیام خونه ی جدید و توی یه کمد کوچولو با سه همخونه زندگی کنم . سارایی شدم که در دیدنش ترمز می کنم. اما جا داره . بهتره بهتر شه . می خوام بهتر کنم اما مایع دستشویی تموم شده. هرچی میزنم نمیاد. اینجا خارجه . شهری دور افتاده. فکر می کنم تو یادگیری زبان ضعیف عمل کردم . به هرکی می گم (من) تنهام می گه (مام) همینطور .

راستی هدی مرد. کیوا برای دلجویی نزدیک شد . کیوا سرطان گرفت . فرانک هم پیغوم فرستاد سینشو در آورده. 

منم بد نیستم . نفسی میاد و میره . امیدی نیست . جز گفتن اینکه می گذره ! 

یعنی میشه نمایشگاه انفرادی بذارم ؟ به این زودیا ؟؟

OH, Thats interesting !

الان نود و سه درجه ی فارنهایته و نمیشه خوابید. تمام دورمون رو نمیتونستیم ببینیم. شب شده بودیم لای درختا احتمالا چند تا حیوون هم داشتن نگاهمون می کردن. ازش پرسیده بودم اون تیکه از ابرا رو چه رنگی میبینی و برخلاف بقیه ی آدما نگفت سفید یا نگفت خاکستری . گفت بنفش. به غده ی تیرویدش که با گفتن پرپل بالا پایین رفت نگاه کردم . صبح شد و صالح نشسته بود رو مبلای قهوه ای خونه ی عباس آباد . همونجایی که تو خواب از نور پنجرش دکتر رو سیلووت دیدم . که به جا شلوار تیشرت پاش بود. روی پای صالح نشسته بودم . یه صداهایی خاطرمه که می گفتن انگار صالحو بیشتر از حسام دوست داشتم. ولی چون حسام بچه ی اول بود بهتر منو میتونست بغل کنه  و سرم تو بغل صالح همیشه تو سینش بود تا کنار گردنش. ولی خوب اونروز رو مبل دهنشو بسته بود و از تو دهنش صدای پرنده میومد. می گفت این برجستگی تو گلوم یه پرندست که وقتی تاریک میشه میاد بیرون برای تو می خونه. بعد که دهنشو باز می کرد نور می خورد تو پرنده قایم می شد. حسام هم از اون سوت ها میذاشت رو زبونش و گاهی دوتایی سرگرم من می شدن. صورت صالح نارنجی سفید بود . کلی استخون داشت درست مثل جو. الان صالح انقدر قرص خورده تپله و چند تا از دندوناش ریخته و نمیدونم الان زیر آفتاب کدوم بیمارستان روانی چه رنگیه. اصن به بابا گفتم غصه نخور الان همه جا تیمارستانه .رو صندلی زیر آفتاب که شکم نداشت. احتمالا پرنده ی گلوشم در اثر هورت کشیدن های زیاد تو لوله ی فاضلابه. منو که اون نگاه نمی کرد. حتی نگفت چه گوشواره های گیلاسی قشنگی. این دومین باریه که باهم رفتیم بیرون اصلا جالب و هیجانی نبود مثل دفعه ی قبل. براش لوبیا پلو بردم و امروز صبح ازم اسم غذا رو خواست و بعد دیگه جوابمو نداد. رفته با خواهر و برادرش تعطیلات و می خواد به برادرزاده هاش شطرنج یاد بده . من توی بدنم یه عالمه چیز وول می خورد ولی نمی تونستم به انگلیسی بگم اون هم واضحا چیز بیشتری می خواست از من بشنوه چیزی بیشتر از اوههه دتس اینترستیگ اور حوا چطور یا اوه دد پلیز دونت تاک تو می ابات دیس سابجکت. ترجمه ی فارسی ری اکشن انگلیسی اینشکلیه : اوه فردریک هوا امروز فوق العاده است نه؟ دفعه ی پیش هی برنامه ی بیرون ریخت بریم راه بریم بریم ساحل ... وقتی می گفت من شبیه سگ نگاش می کردم : یعنی اگر ماسکشو برداره چه شکلی هستش آیا شبیه عکسش فوق العاده ناز و دوست داشتنیه یا شبیه مرد های بچه باز و قاتل های سریالی که همه می گن همسایه ی مهربونی بود و برای ما همیشه کوکی میاورد. ولی بعدا معلوم میشه چند نفرو خارج از شهر چال کرده. چقدرم که ماشینش بو میداد. وقتی بار اول ماسکمو برداشتم احساس کردم دارم شورتمو جلوش می کشم پایین. یک ساعت قبلش کل راه رو پیاده رفتیم و بعد وقتی رسیدیم به پارک و تو دلم به یاد شمال نشستیم ماسکو برداشتیم و انگار سریال شبکه دو باشه رومون نمیشد همو نگاه کنیم. بعد هی می گفتیم آره منم همین موزیک و فیلمو کتاب و شاعر رو می پسندم. ایندفعه برد منو یه باغ گل . باورم نمی شد. انگار خودم مخ خودمو زده بودم! روبروی هم که نشسته بودیم بینمون یه کیف گذاشت و من نمی تونستم ببینمش درست. برش نمیداشت و هی خم میشدیم و می گفتیم اوههه ددتس اینترستیگ . یهههه یهههه یو آر راییتت آیی نوووو . پشتش یه حیوونی پرید بیرون بعد با نیش باز گفت اوه آی هو نور سین دت بیفور! بعد کیفو تکون دادم گفت اکسکیوز میو جاشو عوض کرد من داروی ضد عفونی رو تعرف کردم و پاشیدم کف دستش . هربار که اینکارو می کردم جفتمون سریع بعد از اولین فشار دستمون رو می کشیدیم.پرسید حیوانات وحشی ایران چیه ؟ گفتم شیر داشتیم. گفت واقعا ایران شیر داره؟ می خواستم بگم نه فقط تو داری. بعد اومدم بگم منقرض شدن. اومدم بگم پلنگ ما زندران دیدم تقریبا همه منقرض شدن کلمه ی منقرض یادم نمیومد می خواستم ازش بپرسم حوا چطور؟؟ بیخیال شدم فقط گفتم آره اینارو داریم . پرتقالم داریم چون ما چهار فصلو داریم. گفت ددتس اینترستینگ . اتفاقا فردا قراره بریم لب آب می خوام پرتقال ببرم بخورم. منم گفتم اوو واوو دتس اینترستینگ . وقتیم از ایست راک پایین اومدیم من دیگه هیچی نداشتم بگم. تمام حرفایی که بلد بودم و تمام کلمه ها رو استفاده کرده بودم . گفت میرسونتم گفتم اوهه تنکیو وری ماچ و تا دم در چیزی نگفتیم جز اینکه گفتم تا حالا این قسمتای شهر رو ندیده و بودم و نظرتو راجع به لوبیا پلو بگو. قول لوبیا پلو رو وقتی گرفته بود که سه روز نه غذا خورده بودم نه خوابیده بودم به خاطر قانون ترامپ . شبیه جنازه رفتم سر قرار و توی دلم می گفتم نکنه از دور که میاد تیپش بد باشه و بد راه بره چون دیگه تا آخر بد میشم. اومد و گفت چه خبر و هرچی فکر می کردم جز آوارگی وانرژی های منفی چیزی یادم نیمد جز اینکه بهش بگم ساچ گریت ودر و حالا بعدا بهت می گم چه خبر. دستمو گذاشتم سر شونش و گفتم تنکس فور تو نایت. وقتی پیاده شدم احساس کردم یکی منو صدا کرد وایسادم برگشتم دورمو نگاه کردم اونم داشت منو نگاه می کرد .یه بار که صالح داشت درو می بست گفت : وقتی که تو به دنیا اومدی خیلی خوب شد . کار بابا رونق گرفت . ماهم خیلی خوشحال شدیم . فقط کاش از اینکه زیاد ماچت می کردیم بدت نمیومد .

نامه به هیچ فرزندی که متولدش نخواهم کرد.

سلام نهال عزیزم یا هامون یا از همین اسم هایی که چند بار توی ذهنم گشته مثل بقیه ی انسان های دیگر ... تو هیچ وقت به دنیا نخواهی آمد. میدونی چرا چون فارغ از اینکه جهان جای به درد نخوریه تو هم کلی ژن بد داری . ژن هایی که حامل بیماری های روانین و شاید مجبور باشی عمرت رو در بیمارستان روانی بگذرونی . عزیزکم مادرت به تنهایی طوری تن داده که دیگه کلی خوشحاله . گاهی دستشو میذاره رو شکمش و با تو حرف میزنه مثل از کودکیش تا به حالا . اما انقدر دوستت داره که هیچ وقت نمیذاره به دنیا بیایی تا مثل دایی یا مادربزرگت اذیت بشی و عذاب بکشی از بیماری روانیت ... 

مادرت سارا

یک ماه بیشتره که اینجام

 اینجا کی برداش فارسی نداره و دارم جون می کنم و می نویسم!