بازم روزای اخر سال که من خیلی دوسش دارم

سال 89 زودتر از همه سالا تموم شد با اتفاقات خوب وبد. انگار همین چن روز پیش بود که سال تحویل 89 بود و همون لحظات اخرسال88 من سر گم شدن لاکم چه الم شنگه ای به چا کرده بودم خونه خاله اینا!!!

شروع سال واسه ما از قشم شروع شد که در حد تهوع اونجا بودیم!

طوری که روزا آخر دعا میکردیم تموم شه و برگردیم خونه! منکه انقد پا به پای خاله جان این پاساژ اون پاساژ رفته بودم کاملا شده بودم مرده متحرک!(میگم منو خاله چون بقیه کم اورده بودن از خریدو این پاساژ اون پاساژ گشتن!

) اما خوش گذشت.برگشتنی تو فرودگاه هم این شاه قهوه تلخ(محمدرضا هدایتی) با خانواده شو تو فرودگاه دیدیم که اونام داشتن از قشم برمیگشتن تهران.جالبه که کسی بهش محل نیمذاش!!!
درکل از عید و عید دیدنی چیز زیادی نفهمیدیم چون 8روزو اونجا بودیم و تا برگشتیم عیدم تموم شده بود
ترم بهار ترم خوبی نبود واسم.نه از لحاظ درسی و نه روحی روانی و مودی!
تابستون که یه کار مفید کردم و ترم تابستون برداشتم واونم به نوبه خودش حال داد.اما ساعت 6 پاشدنای یه روز هفته واقعا درد داشت! همیشه هم همین که میخواستم پاشم به خودم میگفتم اصصصصصصصلا امکان نداره امروز ماشین ببرم اصصصصصلا.با سواری میرم که تا اونجا بخوابم.
اما همینکه میرفتم دست و صورتمو بشورم یاد گرمای هوا وشرجی بودن

و تا اونجا رفتنو دو سری تاکسی سوار شدن تا دانشگاه که میافتادم......ماشینو میبردم.
عروسی دختر عمومم بود که اونم بسیار حال داد و بهمان خوش گذشت و البته کمی احساس ترشیدگی نمودیم!

(چون عروس که 3سالی از بنده کوچیکتر بود!!!) ولی شوخی میکنم.اصلا ازدواج تو سن پایینو قبول ندارم.آدم پیر میشه!!!
آخر تابستونم باز با خاله اینا رفتیم همدان که بسیار بسیار خوش گذشت به هممون

اما شروع پاییز و ترم مهر...خوب بود،ترمی بسیار وحشتناک و پراسترس.اما پاییزو بسیار دوس میداشتم
آخرشم رفتیم تهران خونه جدید خاله اینا و البته خرید!

زمستون
امتحانا...استرس
انقدر استرس سر میکروب داشتم که اشتهام به طور کامل کور بود! استادمون با کلاس لج بود و سوالایی داده بود که هیچکی جوابشو نمیدونس! سر جلسه هم میگف سخته؟نه؟؟ حالتون گرفته شد؟(ادم انقد.....

)
پیش بینی میشد بیشتر از نصف کلاس بیفتن و تا نمره ها بیاد جونمون به لبمون رسید ،منکه از ترس نرفتم ببینم چن شدم،تا اینکه بالاخره خیل عظیمی از کلاس من جمله بنده با 10 پاس شدیم.والبته یه7-8-10 نفری از کرامات استاد محترم بی بهره نموندن و افتادن.
بعد امتحانا و شروع ترم بعدم مساوی بود با مصیبت برای من!

توضیح نمیدم اما اینو بگم که مردم و زنده شدم تا اینکه خدارو شکر کارم جور شد و به خیر گذشت... واقعا خدا دوسم داشت

بعد اونم که همش با بروبچ بیرون بودیمو مشغول خرید.آخ جون که چه لذتی داره.انقد حال میکنم دم عید خیابونا یه شلوغی خاص دارم وهمه بیرونن و انقد درد داره وقتی تو همین سلوغیا گداها و اینایی که اوضاع خوبی ندارنو میبینم....

.
.
.
الان که برگشتم ومتنمو خوندم دیدم اتفاق مفیدی تو این یه ساله نیفتاد! اصلا به چه اتفاقی میشه گف مفید؟!

به هرحال امیدوارم سال 90 سال خوبی واسه همه باشه

.امیدوارم درسمو نذارم شب امتحان

امیدوارن دختر خوبی باشم

امیدوارم .....

