این روز ها مد شده:درد و نفریت,درد و نفرین,درد و نفرین

اکثر میم ها با این اهنگ شده

واقعا درد و نفرین باد بر شیب های بی خوابی که تمام دغدغه ها مثل پیدا نکردن دکمه های کیبورد لپ تاپم یا از کار افتادن دکمه های کیبورد این لپ تاپ قدیمی یا خالی شدن شارژ مبایلم وقتی ممتد 2 ساعت دستم بوده و اگر زبان داشت میگفت تروخدا بزار ی چیکه آب بخورم یا صدای ضبط ماشین هایی که از خیابون عبور میکنن با اهنگ هایی که هیچ ربطی به هم ندارن:لیلا لیلاااااا......شب؟شب که میشه......هوار هوارم شدی دار و.....

کاش من جای تو بودم

خالی از حس بودن یا نبودن

اینکه طوری میشه که میشه بدون ربط دادن متن ها بتونی ی متن رو به هم متصل کنی و خواننده جذب کنی به متنی که توی ذهنت داری ولی مثل خواب قشنگی که شب داری میبینی و تو خواب التماس میکنی کاش وقتی بیدار شدم هنوز یادم باشه ولی یادت رفته و حسش هنوز در قلبت داره جوانه میزنه و قلقلکت میده اما نمیدونی این حس برای چی بوده,به قلم نمیاد.شاید نوشتن تسکینی باشه برای ذهن به هم ریخته که اگرها و کاشکشی ها رو کنار به واسطش کنار بزاری و کاری که لازمه رو واقعا انجام بدی.

کارهای لازمت چیا هستن؟لیست میکنی؟یا تو ذهنت لیست میکنی؟من هربار توی این دفترهای خوشکل موشکل اسمشون یادم رفته اومدم تیک بزنم کارهایی که انجام باید بدم ساده ترین کار مثلا مسواک دن رو هم انجام ندادم دیگه ترسیدم استفاده کنم چون یکی از گزینه ها که گزینه اول هم همیشه بود 1-بیدار شدن

به اندازه ای کارهام عقب میفتاد که ترسیدم مبادا یوقت همون گزینه یک هم تیک نخوره.

آشفتگی و پیچیدگی ظاهری ذهنم مانع از بیرون اومدن و بیان کلمات واقعی ذهنم میشه و احساسم مثل کودک ترد شده ای هست که گم شده با اینکه ترسیده و اشفتست,گرسنه و تشنه و دلتنگ اما کسی منتظرش نیست.حسی که وقتی از باران شدید تنها زیر پل پناه برده و از لرزش سرما و ترس زبان به حرف باز نمیکنه اما لرزش لب ها ذهنش رو گمراه میکنه که این قلب مچاله شده از ترسه یا ترد.قطره اشک از چشم های بسته اروم اروم ریخته میشه من چیم؟کیم؟کجام؟چرا اینجام؟این خوابیه که فراموشش کردم؟حسش در من باقی مانده

در ذهنم میگذرد چیزهایی که خودم هم نمیدونم حتی صداش رو هم نمیشنوم که چرا من اینجا هستم؟