کنـارم هستـی  و امـا  دلــم  تنــگ  میشـه  هــر لحظـه

         خودت می دونی عادت نیست فقـط دوسـت داشتن محضه

کنـارم  هستــی  و  بــازم  بهــونــه هـامــو  مـی گیــرم

         میگـم  وای  چقـدر  سـرده  میـام  دستـاتــو  می گیــرم

یه  وقت  تنها  نری  جایی  که  از  تنهـایـی  می میرم

         از  اینجــا  تا  دم  در هــم  بـری  دلشـوره  مـی گیــرم

فقط  تـو فکـر ایـن  عشقـم  تـو  فکـر  بـودن  با  هــم

         محالـه  پیـش  مــن  باشی  بـرم  سرگــرم  کاری  شم

میـدونــم  کـه  یـه  وقتـایـی  دلـت  میگیــره  از  کـارم

         روزایی  که  حواسم  نیست  بگم  خیلی  دوست  دارم

تـو  هــم  مثـل  منـی  انگـار  از  ایــن  دلتنگیـا  داری

         تو هم از  بس  منو  میخوای  یه  جـورایی  خودآزاری

یــه  جـورایـــی  خــود آزاری

 حدس مي زنم شبي مرا جواب ميكني

و قصر كوچك دل مرا خراب ميكني

سر قرار عاشقي هميشه دير كرده اي

ولي براي رفتنت عجب شتاب ميكني

من از كنار پنجره تو را نگاه ميكنم

و تو به نامديگري مرا خطاب مي كني

چه ساده در ازاي يك نگاه پك و ماندني

هزار مرتبه مرا ز خجلت آب ميكني

به خاطر تو من هميشه با همه غريبه ام

تو كمتر از غريبه اي مرا حساب ميكني

و كاش گفته بودي از همان نگاه اولت

كه بعد من دوباره دوست انتخاب مي كني

مردان درصیدعشق به وسعت نامنتهایی نامردند گدایی عشق میکنند

تاوقتی مطمئن به تسخیرقلب زن نشدند

اماهمین که مطمئن شدندمردانگی درکمال نامردی بجامی آورند

رهایم کن برو عشق ازجانم چه میخواهی/به سوهان غمت روح مراپیوسته میکاهی

مگرجزمهربانی از دوچشمت چه میخواهم/توخودازهرکه بهترازاحساس من آگاهی

نیازی نیست تا پنهان کنی از من نگاهت را/گواهی میدهدقلبم مرادیگرنمیخواهی

غزل هایم زمانی روی لبهای توجاری بود/ولی امروز درچشمت نمی ارزم پرکاهی

دلم خوش بودگهگاهی برایت شعرمیخواندم/توهم سرمیزدی آن روزها ازکوچه ها گاهی

بروهرجا که میخواهی برواسون باش اما/مواظب باش مثل من نیفتی درچنین چاهی

 وقتي که دل تنگ ميشمو .. همراه تنهايي ميرم... داغ دلم تازه ميشه... زمزمه هاي خوندنم.. وسوسه هاي موندنم.. با تو هم اندازه ميشه *** پس اي دل آرام گير بياد خداي

همیشه وقتی گریه میکنی اونیکه ارومت میکنه دوستت داره و اونیکه با تو گریه میکنه عاشقته.

چقدر دیر متوجه میشویم که زندگی یعنی همان روزهایی که زود گذشتنشان را ارزو میکنیم

 خسته شدم مي خواهم در آغوش گرمت آرام گيرم.خسته شدم بس كه از سرما لرزيدم... بس كه اين كوره راه ترس آور زندگي را هراسان پيمودم زخم پاهايم به من ميخندد... خسته شدم بس كه تنها دويدم... اشك گونه هايم را پاك كن و بر پيشانيم بوسه بزن... مي خواهم با تو گريه كنم ... خسته شدم بس كه... تنها گريه كردم... مي خواهم دستهايم را به گردنت بياويزم و شانه هايت را ببوسم...خسته شدم بس كه تنها ايستادم

آيينه پرسيد که چرا دير کرده است نکند دل ديگري او را سير کرده است خنديدم و گفتم او فقط اسير من است تنها دقايقي چند تأخير کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شايد موعد قرار تغيير کرده است خنديد به سادگيم آيينه و گفت احساس پاک ، تو را زنجير کرده است گفتم از عشق من چنين سخن مگوي گفت خوابي سال‌ها دير کرده است در آيينه به خود نگاه مي‌کنم ـ آه! عشق تو عجيب مرا پير کرده است راست گفت آيينه که منتظر نباش او براي هميشه دير کرده است

 

 

اونی که گفته بود پیشم می مونه
کسی که من دلم می خواد همونه
اونی که تو پاییز واسم قسم خورد
فقط با من همیشه مهربونه
اون کسی که با ذوق و شوق به من گفت
باید که وایساد جلوی زمونه
اونی که گفت قسمت همش دروغه
یه چیزیه درست مث بهونه
اونی که ماجرای عاشقیشو
گلدون اطلسی مونم می دونه
اون کسی که می گفت ستاره هامون
تو بهترین نقطه ی کهکشونه
اون که می گفت توکل دو تامون
به لطفای خدای آسمونه
اون که می گفت دق می کنه اگر که
پای کس دیگری در میونه
اون که می گفت چاره فقط سکوته
واسه جواب حرف عاشقونه
نمی دونم چی شد که رفت و آخر
پیغام فرستاد من میرم دیوونه.....

 

ای دل دل دیونه کی قدر تورو میدونه

عشق نیست حالتوویرونه

اونکه تودلم جاشه باعشقی که تو

چشماشه ای کاش مال من باشه

این دل مال تو بوده اما از تو چه سوده

وای از رفتن تو از ذنیای حسود

از دنیای حسود

عاشقم تماشاکن مراگاهی

تادلت شاید سوی من آید اگر خواهی

تا عشق آید به همراهی ای دل دل دیونه

کی قدر تورو میدونه...........

 از کوچه ای تا به امروز گذشتم دیدم که همه عاشق و معشوق پرستند

یه لحظه به یاد تو درین کوچه نشستم دیدم ز سر تا به قدم شوق امیداست

هرچند که گل از خرمن عشق تو نچیدم آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد

ای راحت جان ودل من خانه ات آباد.با یاد رخت این دل افسرده شودشاد

دل میتپد که امروز کجای؟شاید که دگر بار ازین کوچه بیای......؟

هروز به خاطروعده ات آمدم ای جان .هرچند که فهمیده بودم

بی وفای. من آمدم بازهم آمدم وباز هم آمدم ..............وبازهم نیامدی

دیگر نه دل طاقت انتظار داشت نه پا قوای گام برداشتن.دیگر نمی آیم

منتظر نمی مانم .گریه نمیکنم به این رسیده ام که عشق یعنی مرگ تدریجی