|
ـــ3ـنــقطه های بی پایانــــ من... دیگر دستم به سه نقطه ها نمیرود وقتی،معنایش را "هیچکس" نمیفهمد... |
تا اینکه معجزه ای به نام تو، به وقوع پیوست...
بزار یکم برات حرف بزنم..بزار یکم تصورت کنم
بزار بهت بگم که چقد دلم برات تنگ شده
که چقد دلم برای اون ترسای جم شده ی توی چشات ،
تنگ شده
بزار دوباره برات تکرار کنم که هرروز بیشتر از قبل ،
دوست دارم
زمان داره ازمون جلو میزنه..روزایی ک پیش رومه
قراره ازون روزایی ک باتو بودم ، بیشتر بشه
زمان داره منو گول میزنه..
و هر چقدم که بگذره من تورو کمتر بیاد میارم
کاش دستام این قدرتو داشت که برت گردونه ،
که تورو کمی بیاد بیاره.....
هیچکس به دادت نمیرسد...
باور کن ..
____
#دیگه_نمیتونم .......
بیشتر از روز قبل ، دلم نشتی میدهد..
بیشتر از روز قبل ، دلم تنگ میشود...
هرروز بیشتر از روز های قبل ، احساس خستگی میکنم..
و هرروز بیشتر ، دل مرده میشوم..
_ آرزوی مردن میکردم ، اگر . . .
رفلاکس معده ات ول کن نیست...
و یکجایی میان سمت راست قفسه سینه ات تیر میکشد...
یک نفر می اید و حالت را ' وخیم تر ' میکند..
بعد دستت را میگذاری وسط پیشانی..فشار میدهی..
پشت هم نفس میکشی...
و به خودت میگویی :
حالم بهتر میشود..چیزی نیست.."
.
.
.
درد اما هر لحظه عمیق تر ،
بیشتر و غیر قابل تحمل تر ، میشود...
+ من پس از تو....
+ تولدم 🎂 ...
تو ندارم...شاید از روی عادت ، مجبور باشم که داشته باشم..
من، فقط خود تو رو دوست داشتم و حالا که
نیستی ، دلتنگم...
"من فقط دلتنگم "
دلتنگ کسی که مرده...کسی که نیست
من دلتنگ توام و این دلتنگی هیچوقت خوب نمیشه...
دیگه هیشکی مث تو ، نمیاد...
تو مفقود شدی و من نمیتونم پیدات کنم!
من اعلامیه دادم و هنوز هیشکی نتونسته پیدات کنه..
تو به من نگاه میکنی و..هنوز نتونستی خودتو پیدا کنی...
شایدم "علاقه" تورو اون شکلی کرده بود و الان ،
علاقه ای نیست که بخاد تورو برگردونه...
به هر حال...
من دلتنگم
دلتنگم
و دلتنگم
و حالم هیچوقت خوب نمیشه...
و دستام همیشه تنها میمونن...یخ میکنن..میلرزن...تیک دارن!
اما هیچکس نمیبینه...
چون تو نیستی...
تو نیستی و من هر روز بیشتر میشکنم ،
تو نیستی و من....هرروز بیشتر ناامید میشم...
تو نیستی و من....
▪▪▪▪▪▪▪
میخام بخابم...
یه چیزی کمه انگاری...
یکی باید به من شب بخیر بگه...
من باید به یکی شب بخیر بگم...
یکی که نیست...
شب بخیر....
الکی مثلا با شب بخیرت راحت میخوابم تا
زودتر صبح بشه...
الکی مثلا تو حال خواب و بیداری بازم
بغلم میکنی...
الکی مثلا تو سرما بازم باهم بستنی میخوریم...
الکی مثلا بازم دستاتو میگیرم...
الکی مثلا صدای سلام گفتنتو میشنوم...
الکی مثلا الان که اینارو مینویسم گریم نگرفته...
:'(
هر کار هم که میکردم این ناراحتی تمام نمیشد و ادامه
داشت و ادامه داشت...
این درخت از قبل تر ها ریشه دوانده بود و تلاش های
من برای قطع کردنش بی فایده بود!
بخاطر چیز هایی که شاید خودت هم مقصرشان
نبودی...و این دلخوری دست من هم نبود...
من همینطور دردناکانه تو را دوست داشتم و
دوست داشتم...شاید همان دردی را حس میکردم
که دل کندن از تو داشت...
من به نبودنت راضی نبودم و نیستم...
من با تو زندگی کرده بودم و این زندگی بیشتر از
آن چیزی که فکرش را میکردم با جزئیات کامل بود...
من با اس ام اس ها ، دیدن های مکررت ، آپ کردن های
وبلاگت ، دست خطت و هزاران چیز دیگرت...
زندگی کرده بودم
دل کندن از آن ها همان قدری تلخ بود که از تو...
من برای داشتنت جنگیده بودم و هیچ وقت
شکست نخورده بودم...با همه چیز و همه کس..
تا به اندازه ی پنج ماه اشک نریختم ارام نشدم
صورتم داغ شده بود و چشمانم از ان موقع
خسته تر بنظر میرسیدند...
مدام روی هم فشار میدادمشان تا بهتر ببینم
تقریبا همان موقه ها بود که تصمیم گرفتم....
💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
_شب بدیه....
_im gonna tell U something U
dont want to hear....🙀