با هر که بودی، باش! من با درد، خوشبختم!

هنوزم فراموشم نشده اینجا

اشک ها و بغض ها

شکست ها و بلند شدن ها

هنوزم وقتی دلم تنگه میام اینجا

یادم بیاد از کجا شروع کردم

چی بودم

چی شدم

هنوز هم تکه ای از من همون فاطمه 17 سالس

نمیدونم کی میخواد بالغ بشه

 

+ تاریخ شنبه هفتم اردیبهشت ۱۳۹۸ ساعت 0:12 نویسنده فاطمه |

برنگشتم اگرچه برگشتم

مثل از حرفات بعد سفر

یا دو حرف بریده از دل هم

توی لبخند ساده ای به تبر

گریه کردی به خاطر چه کسی؟

نامه دادی

برای چند نفر؟

تکیه دادم به خاطراتی که

شاد آن چشمهای غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

در جهانی که پمپ بنزین بود

سوز یک آه بین مرگ و مرگ

همه زندگی من این بود

 

+ تاریخ دوشنبه هفدهم اردیبهشت ۱۳۹۷ ساعت 22:7 نویسنده فاطمه |

برای فراموشی تو هیچ راحی وجود ندارد

خودم را به هر راهی که میزنم

روزی با تو رفته ام///

+ تاریخ جمعه بیستم مرداد ۱۳۹۶ ساعت 14:35 نویسنده فاطمه |

اول سراغِ چشم‌هایت رفتم،
چشم‌هایِ تو!
گفتم مبادا بسوزد 
وَ ناز خوابِ تو کابوس شود

بعد سراغِ موهایت رفتم
موهایِ تو ناز بود وُ
باز بود
آن‌قدر که گفتم،
مبادا که سفت بگیرد این دست‌هایِ چِغِرَم
بعد تو دردت بیاید وُ
خواب ازسرت بپرد

بعد
سراغِ لب‌هایت
لب‌های تو داغ بود
خیلی داغ‌!

آن‌قدر که نمی‌شد، نبویید، 
نبوسید

گفتم مبادا که سردیِ تنم
لبانِ گرمِ تو را یخ کند
مبادا که بوسه‌ام
لبِ لطیفِ تو را زخم کند
مبادا که وقتِ بوسه خیالِ خوشِ تو را
خَش کند
مبادا، مبادا که
اصلن خودَت بگو

می‌خواهی کجایِ خیالِ تو بمیرم؟!

 

+ تاریخ سه شنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 21:11 نویسنده فاطمه |

ترسم این است که

یک شب بخواهی به خوابم بیایی 

و من همچنان به یادت

بیدار نشسته باشم

+ تاریخ شنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 15:36 نویسنده فاطمه |

آرامم!
دارم به‌خیالِ تو راه می‌روم
به‌حالِ تو قدم می‌زنم

آرامم!
دارم برایِ تو چای می‌ریزم
کم رنگ وُ
استکان باریک
پر رنگ وُ
شکسته قلم

دارم برایِ تو قشنگ چای می‌ریزم

آرامم!
دارم برایِ تو خواب می‌بینم
خوابی خوب
خوابی خوش

خوابی پر از چشم‌هایِ قشنگِ تو!

صدایِ جانَ‌م گفتنِ تووُ
برایِ تو مُردنِ،
من!

آرامم،
به‌خوابی پراز خیلی دوستت دارم!

پر از کجا بودی
پر از سلام دلم برایِ تو تنگ شده است

دارم برایِ تو خواب می‌بینم
آرامم!
کنارِ تو حرف می‌زنم
چای می‌ریزم
تنَ‌ت را بو می‌کنم وُ
لبت را می‌بوسم
دستت را می‌گیرم و به‌سمتِ پاییز قدم می‌زنم وُ
دل، به‌دریا می‌زنم

وَ به تو سلام می‌کنم

سلام علاقه‌یِ خوبم
علاقه‌ جانِ من
من به خیالِ تو
آرامم.

افشین صالحی

+ تاریخ دوشنبه نهم آذر ۱۳۹۴ ساعت 14:59 نویسنده فاطمه |

پس مطالبم کو

پست های دو سال نیست

+ تاریخ یکشنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۴ ساعت 1:0 نویسنده فاطمه |

عید بود

شایدم هم اسفند

اره آخره اسفند

و ...................................

من از عید متنفرم

+ تاریخ چهارشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۲ ساعت 21:2 نویسنده فاطمه
حال مرا کسی درک می کند
که در سراشیبی ترین نقطه ی این شهر
به یاد کسی افتاده باشد
کسی شبیه تو
که تا دست هایت را باز می کردی
خطوط این جاده مرا به آغوشت می رساند


این سال ها اما
از تمام خیابان ها
جواب سربالا شنیده ام

می ترسم
از مسیرهایی که منحرفت کرده اند
و دوراهی هایی
که در یکی بود و یکی نبود
مرا به پایان هیچ قصه ای نمی رسانند
می ترسم و
حال مرا

تنها کلاغی درک می کند


که هیچ وقت به خانه اش نخواهد رسید .


+ تاریخ سه شنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 0:32 نویسنده فاطمه |

من انکار زنی عاشقم
که به هر دری از خاطراتش می زد
درهای بعدی بسته می شدند

می خواهم با همین قلب ناقص

دوست بدارم
زندگی کنم
و این بارمراقبم 

از هر اتفاق عاشقانه ای که بیفتد


عکس بردارم


ن هیچ وقت شبیه هیچکس...
حتی شبیه خودم زندگی نکرده ام



+ تاریخ شنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:5 نویسنده فاطمه |