اشکال فنی CNN یا سانسور خبری؟ + فیلم 

 در اين مطلب از سايت  مشرق نيوز فيلم اين مطلب را ببينيد.

از هنگام آشکار شدن مواضع ضداسرائیلی کاندیدای ریاست‌جمهوری آمریکا، ران پائل، وی با هجمه‌های انتقادی زیادی مواجه شده است. در این میان، حتی صحبت‌های حامیان وی نیز در شبکه‌های خبری آمریکا با سانسور مواجه می‌شود. در یکی از این موارد که در طی یک مصاحبه زنده تلویزیونی در چهارشنبه شب در آیوا رخ داد، سی‌ان‌ان در حال گفتگو با یکی از سربازان ارتش آمریکا بود که وی در این هنگام دست به تعریف از ایده‌های غیرمداخله‌گرایانه پائل زد و عامل تمایز وی با دیگر کاندیداها را در همین نکته دانست.

درست در هنگامی که سرجوخه جسی تورسن شروع به ارائه صحبت‌هایی در حمایت از ران پائل کرد، سی‌ان‌ان ارتباط تلویزیونی را قطع کرد. قبل از قطع کردن ارتباط توسط سی‌ان‌ان، سرجوخه تورسن اظهار کرد: «من واقعاً نسبت به بسیاری از ایده‌های وی هیجان‌زده شده‌ام؛ به ویژه در مورد بازگرداندن سربازان به خانه. حدود ده سال است که در ارتش خدمت می‌کنم و تمامی این ده سال در دوره جنگ بوده است. لذا مایلم تا دوران صلح ارتش را ببینم و به نظر من وی درست می‌گوید.»

پس از این اظهارت، گزارشگر سی‌ان‌ان بلافاصله دست به سرزنش این سرجوخه زد و حمایت وی از ران پائل را بدین گونه به زیر سوال برد که پائل شدیداً خواهان قطع حضور نظامی آمریکا در خارج از کشور است. این گزارشگر خال‌کوبی بزرگی را که این سرجوخه بر روی گردن خود و برای یادبود حادثه 11 سپتامبر انجام داده بود را به دوربین نشان می‌دهد و از وی می‌پرسد در حالی که دیگر جمهوری‌خواهان پائل را تهدیدی امنیتی برای کشور دانسته و از حمایت وی کناره‌گیری کرده‌اند چطور وی از پائل دست به حمایت می‌زند.

گزارشگر سی‌ان‌ان می‌گوید: «برخی از جمهوری‌خواهان می‌گویند که ران پائل برای کشور بسیار خطرناک است زیرا وی خواهان بازگرداندن نیروهایی چون تو از سر پست‌های خود از تمامی نقاط جهان به کشور است.» سرباز نیز در پاسخ می‌گوید: «به نظر من، شروع جنگ با کشورهای دیگری چون ایران بسیار خطرناک‌تر است که اسرائیل ....» درست در زمانی که وی کلماتی چون «ایران» و «اسرائیل»‌ را به زبان می‌آورد، این مصاحبه زنده با اختلال مواجه شد و مجری شبکه سی‌ان‌ان مدعی می‌شود که قطع ارتباط به دلیل برخی مسائل فنی است. به رغم کمپین‌ها و تلاش‌های مختلف رسانه‌های اصلی آمریکا برای مقابله با ران پائل، وی توانست چهارشنبه شب با کسب 21.4 درصد از آراء رأی‌دهندگان، پس از میت رامنی و ریک سانتوریوم جایگاه سوم را به خود اختصاص دهد.

کتاب غرب و بقيه

 منبع: غرب و بقیه، نویسنده استوارت هال،ترجمه محمود متحد،تهران:آگه،1386

1-  درامد

غرب کجاست و چیست؟ عده ای نگاه جغرافیایی دارند که شامل اروپای غربی می شود ولی این اشتباه است زیرا غرب مدت هاست که فقط در اروپا نیست و تمام اروپا هم در غرب نیست.پیش فرض اصلی در این فصل این است که "غرب" برساخته ای تاریخی است نه جغرافیایی. منظور از «غربی»  جامعه ای توسعه افته، صنعتی، شهری، سرمایه دار،سکولار و مدرن. چنین جوامعی در دوره تاریخی خاصی-تقریبا طی قرن شانزدهم، پس از قرون وسطا و شکست فئودالیسم-سر برآورند.امروزه هر جامعه ای، در هرکجای نقشه های جغرافیا، که از این ویژگی ها برخوردار باشد، می توان گفت به غرب تعلق دارد.از این رو معنای این واژه تقریبا معادل معنای واژه «مدرن» است. بنابراین غرب یک ایده است.

 

ادامه نوشته

میخ واروونه غرب! یک و بام و دو هوای غرب در حقوق جنسی و بشر

یک نویسنده آلمانی بررسی کرد: آزار جنسی شهروندان در غرب یا در ایران؟

یک نویسنده آلمانی طی مقاله‌ای با اشاره به ادعاهای دروغین رسانه‌های غربی مبنی بر آزار و اذیت شهروندان ایرانی توسط دولت، به بررسی آزارهای جنسی شهروندان غربی توسط دولت‌هایشان پرداخت.

  به گزارش مشرق، "هرمن فوگل" نویسنده آلمانی پایگاه اینترنتی ایرانی "BarackObama.ir" طی گزارشی با انتقاد شدید از جنجال‌های تبلیغاتی و دروغینی که رسانه‌های غربی در مورد حقوق بشر و حقوق زنان در ایران به راه انداخته‌اند به مسئله اسکن عریان بدن مسافران فرودگاه‌های آمریکا اشاره کرد و نوشت: نارضایتی و خشم مردم آمریکا از دستگاه‌های اسکن عریان بدن و همچنین لمس اندام مسافرین توسط مامورین امنیتی فرودگاه‌ها نشان‌دهنده فقدان حقوق اولیه بشر در غرب است... بقیه متن در ادامه مطلب
ادامه نوشته

چرایی جدایی حوزه و رسانه  

 در آيين گشایش نخستين جشنواره ملي فيلم قرآن و عترت (تسنيم) مطرح شد؛

شمقدری: توطئه‌اي شكل گرفته كه دست حوزه علميه را از سينما كوتاه كند

جواد شمقدری در آيين گشایش نخستين جشنواره ملي فيلم قرآن و عترت (تسنيم) گفت: به نظرم توطئه‌اي شكل گرفته كه دست حوزه علميه و ساير موسسات فرهنگي را از سينما كوتاه كند و خوشحالم كه چنين اتفاقي امروز دارد رخ مي‌دهد و ما شاهد برگزاري جشنواره قرآني هستيم. به گزارش هنرنیوز ... در ادامه مطلب بقیه را ببینید...

ادامه نوشته

داستان عزل امیرالشعرای آمریکا از این مقام به دلیل نقد دولت مستکبرآمریکا

شعر «چه کسی آمریکا را ترکاند» جزو اولین حرکت‌های اعتراض آمیز بود که «باراکا» با زبان شعر می‌پرسد چرا باید بپذیریم مسلمان‌ها باعث این حرکت‌های تروریستی شدند؟ و به همین دلیل او را از امیرالشعرایی عزل و طردش کردند.  ... داستان غمبار دروغ بزرگ آزادی در این کشور مدعی غربی را در ادامه مطلب بخوانید

ادامه نوشته

معرفی کتاب مخفی یهود، نبوئت هیلد(وحی کودک یهود)

این کتاب شرح وحی کودک آسمانی یهودی است
که قرنها در کتابخانه های علمای یهود بنام کتاب مرموز و متروک مخفی بوده است. 
نویسنده:علی موسوی مطلق / ناشر: انتشارات هنارس /چاپ اول ـ بهار 1385  منبع 
 
هفتاد سال پیش از بعثت پیامبر اسلام (ص) کودکی مرموز بنام لحمان حطوفاه فرزند یکی از علمای پرهیزگار بنی اسرائیل بنام ربی پنحاس و زنی پاکدامن بنام راحیل متولد گردید و بلافاصله پس از تولد به سجده افتاد و لحظاتی بعد برخاسته و رو به مادرش کلماتی مبهم و بیمناک به زبان آورد.
پس از این ماجرا و با واکنش مادر کودک وی تا 12 سالگی لب به سخن نگشود. جملات این کودک موسوم به کتاب نبوئت هیلد به اندازه ای سربسته و نامفهوم بود که حتی علماء و مفسرین یهود و اهل لغت عبری را دچار حیرت کرد.
البته این ابهام هفتاد سال پس از آن معنا پیدا کرد و نشان دادکه جملات لحمان بشارت ظهور پیامبر آخر الزمان و وقایع معاصر و بعدش بوده است، لکن علمای یهود بعضی مبهمات را بهانه قرار داده و علامات و بشارات روشنی که راجع به پیامبر بزرگ اسلام بود را مربوط به شخصی نا معلوم دانسته و این کتاب را متروک و در دسترس طالبین و حتی عوام یهود قرار نمی دهند.
اما در اثر عنایت خدای متعال یکی از علمای بزرگ یهود پس از تامل در آئین اسلام، مشرف به دین مقدس اسلام گردید و بر اثر یک اتفاق کتابی از کتب بنی اسرائیل بنام تبعید و میصوا، برای چاپ آماده می شد و از حسن تصادف نسخه صحیحی از کتاب نبوئت که به نظر علمای یهود آن زمان هم رسیده و بر صحت آن گواهی داده و مقدمه ای بر آن نوشته بودند، در آن موجود بوده این عنایت خدای متعال منجر به این گردید که سخنان ااهی آن کودک از پرده های ضخیم مرض ها و غرض ها بیرون آید. ولی باز علمای یهود از نشر آن جلوگیری نموده و فعلا در کتابخانه ها و نزد علمای یهود به نام کتاب متروکه و غیر معتمده نگهداری می گردد. در این کتاب بخشی از بشارات کتب یهود در خصوص پیامبر آورده شده و سپس شرح مختصری از آیات کتاب نبوئت ذکر می گردد.

پیشگویی امام علی(ع)درموردنابودی اسرائیل

در روایات متعددی، موضوع تسلط یهود بر سرزمین‌های اسلامی و حوادث پس از آن پیشگویی شده است که در اینجا به مناسبت حوادث جاری در منطقه به دو مورد از آنها اشاره می‌کنیم:

در روایتی كه از امیرمؤمنان(ع) نقل شده است در این زمینه چنین آمده است: یهود برای تشكیل دولت خود در فلسطین، از غرب [ به منطقه عربی خاور میانه] خواهند آمد.عرضه داشتند: یا اباالحسن! پس عرب‌ها در آن موقع كجا خواهند بود؟فرمود: در آن زمان عرب‌ها نیروهایشان از هم پاشیده و ارتباط آنها از هم گسیخته، و متّحد و هماهنگ نیستند.

 از آن حضرت سؤال شد: آیا این بلا و گرفتاری طولانی خواهد بود؟ فرمود: نه، تا زمانی كه عرب‌ها زمام امور خودشان را از نفوذ دیگران رها ساخته و تصمیم‌های جدّی آنان دوباره تجدید شود آنگاه سرزمین فلسطین به دست آنها فتح خواهد شد، و عرب‌ها پیروز و متّحد خواهند گردید، ونیروهای كمكی از [طریق] سرزمین عراق به آنان خواهد رسید كه بر روی پرچم‌هایشان نوشته شده است: «القوّة»1. عرب‌ها و سایر مسلمانان همگی مشتركاً برای نجات فلسطین قیام خواهند كرد [و با یهودیان خواهند جنگید] و چه جنگ بسیار سختی كه در وقت مقابله با یكدیگر در بخش عظیمی از دریا روی خواهد داد كه در اثر آن مردمان در خون شناور شده و افراد مجروح بر روی اجساد كشته‌ها عبور كنند.

آنگاه فرمود: و عرب‌ها سه بار با یهود می‌جنگند، و در مرحلة چهارم كه خداوند ثبات قدم و ایمان و صداقت آنها را دانست همای پیروزی بر سرشان سایه می‌افكند.

بعد از آن فرمود: به خدای بزرگ سوگند كه یهودیان مانند گوسفند كشته می‌شوند تا جایی كه حتّی یك نفر یهودی هم در فلسطین باقی نخواهد ماند.2

* * * آن حضرت در روایتی دیگر كه «عباید اسدی» آن را نقل كرده است، می‌فرماید: من در آینده در مصر منبری روشنی‌بخش بنیان خواهم نمود ...، و یهود و نصاری را از سرزمین های عرب بیرون خواهم راند، و عرب را با این عصای خود [به طرف حق] سوق خواهم داد. عبایه می‌گوید: من عرض كردم: یا امیر المؤمنین! گویی شما خبر می‌دهید كه بعد از مردن بار دیگر زنده می‌شوید و این كارها را انجام می‌دهید!فرمود: هیهات ای عبایه ! مقصود من از این سخنان آن گونه كه تو خیال كردی نیست؛ مردی از دودمان من اینها را انجام خواهد داد.3

با امید به آنكه به زودی با ظهور امام مهدی(ع) شاهد نابودی صهیونیسم متجاوز و آزادی كامل سرزمین فلسطین و قدس شریف باشیم.

پی‌نوشت‌ها:1 .ظاهرا اشاره به آیه «و أعدّوا لهم ما استطعتم من قوّه» (سورة انفال(8)، آیة 60) باشد.

2. عقائدالامامیه،ج1،ص270؛به نقل ازهاشمی شهیدی،سیداسداله،ظهور حضرت مهدی(ع) ازدیدگاه اسلام ومذاهب وملل جهان

3. بحارالانوار، ج53، ص59؛ معانی الاخبار، ص407؛ به نقل از همان.

معرفی کتاب "اسطوره های صهیونیستی در سینما"

اسطوره هاي صهيونيستي در سينما (اسطوره هاي صهيونيستي سينما) منتشر شد.

برخی مقالات این کتاب را در این ادرس ها ببینید: بخشي از كتاب اسطوره هاي صهيونيستي در سينما /  بخشي از كتاب اسطوره هاي صهيونيستي درسينما 2  / معرفي و بخشي از كتاب اسطوره هاي صهيونيستي درسينما دركيهان

قبل از اين، شاهد انتشار مجموعه مقالات «اسطوره هاي صهيونيستي» در نشريه «رواق هنر و انديشه» وابسته به «خانه هنر و انديشه مرکز پژوهش هاي اسلامي صدا و سيما» در شماره هاي تابستان 1386 تا بهار1387 بوديم. آن مقالات به همراه تحليل هاي زيادتري از نويسنده کتاب، اکنون به صورت کتاب «اسطوره هاي صهيونيستي در سينما» چاپ و منتشر شده است. اولين چاپ اين کتاب را انتشارات هلال (وابسته به موسسه موعود عصر) در بهار 1388 در تيراژ پنج هزار جلد منتشر کرده است.

در اين کتاب کوشيده شده برخي از اساسي ترين اسطوره ها وافسانه هايي که سينماي صهيونيستي سعي در ترويج ان را دارد، آورده شود. اين کتاب در نوع خود نظيري حداقل در زبان فارسي ندارد. به نظر مي رسد که مطالب ديگري هم درباره اسطوره هاي صهيونيستي سينما وجود دارد که اميدواريم همان گونه که  نويسنده در پيشگفتار بيان داشته است، ان شاء الله در آينده آنها را نيز قلمي کند. البته مشخص است که برخي قسمت هايي که در مقالات چاپ شده در نشريه رواق هنر وانديشه، در کتاب نيامده اند. اميدواريم که در ويرايش بعدي آن قسمت ها نيز به کتاب افزوده شوند، چرا که به نظر مي رسد توضيحات مفصلي که نويسنده درباره نقد هولوکاست و پيوريتنيسم و پروتستانتيسم در مقالات اورده بود، اگر در کتاب هم آورده شوند، باعث غناي بيشتر کتاب خواهند شد. منابع و فيلم هاي مرور شده در کتاب نيز قابل توجه هستند.

با خواندن اين کتاب رمزگشايي قابل توجه و نسبتا جديد و کاملي از آثار شاخصي چون ماتريکس و هري پاتر و ارباب حلقه ها و پسر جهنمي و مصائب مسيح و طالع نحس و جن گير و کنستانتين و ژاندارک خواهد شد و همچنين، سينماي بوديستي هاليوود و برخي انواع ورزش هاي رزمي و معناگرايي هاي شرقي و غربي و هولوکاست و شيطان گرايي در سينماي غرب و نفوذ انديشه ها و اسطوره هاي قديمي و جديد صهيونيسم يهودي ومسيحي بر سينماي غرب خصوصا هاليوود با تعمق بيشتري فهم خواهد شد. همچنين اين کتاب تلاش کرده که تعريف جديدي از روند تاريخ جهان و تاريخ اساطير در طول تاريخ بدهد که اين تلاش قابل توجه است، حتي اگر نقدهايي از منظر برخي داشته باشد، چرا که قدمي است در توليد علم بومي بر مبناي فرهنگ اسلامي براي نظريه پردازي در علوم انساني که به شدت غربگرا و غربي هستند.خواندن اين کتاب که رتبه اول جشنواره دوسالانه مرکز پژوهش هاي اسلامي صدا وسيمارا آورده است را به شما توصيه مي کنيم.

 آدرس تصويربزرگ جلد: http://mouood.org/images/Mouoodbooks/ostoreha.jpg

قبلا در خبرگزاري هنرنيوز و خبرگزاري فارس برخي قسمت هاي مقالاتي که در نشريه رواق هنر وانديشه از اين کتاب به چاپ رسيده بود را شاهد بوديم: مقاله «اسطوره مادر،قبيله گرايي متعصبانه» و «اسطوره قوم برگزيده، نژاد برتر» و «اسطوره ملت واحد يهود» و «اسطوره دولت الهي اسرائيل» و «اسطوره عزيمت داوطلبانه فلسطيني ها از سرزمينشان» در آدرس:  http://honarnews.net/index.aspx?siteid=1&pageid=141&newsview=2611    و مقاله «حمله هاليوود به عصمت پيامبران و حجيت وحي» از «اسطوره پيامبران قومي، پادشاهان نژادپرست، رهبران قدرت طلب، پيشگويان قبيلگي» در ادرس:   http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8707020263    و همچنين:  http://www.military.ir/modules.php?name=News&file=article&sid=218   و همچنين اين وبلاگ(http://hajala.blogfa.com) نيز مقاله اخير  را در سه قسمت اورده است:   http://hajala.blogfa.com/post-6.aspx و  http://hajala.blogfa.com/post-7.aspx و http://hajala.blogfa.com/post-10.aspx همچنين ببينيد: مصاحبه مسئول غرفه موعود در نمايشگاه کتاب با خبرگزاري جمهوري اسلامي را:  http://www.irna.ir/View/FullStory/?NewsId=474949

سايت مستور در معرفي اين کتاب، مقدمه نشر هلال را آورده است:

بي شک يکي از تفريح ها وسرگرمي هاي همه ي ما تماشاي سريال، کارتون،فيلم هاي تلويزيوني وسينمايي است و ساعات زيدي از شبانه روزمان را صرف ديدن اين برنامه ها کرده و ازديدن آن ها لذت ي بريم. اما شايد هيچ گاه به اين موضوع فکر نکرده ايم برنامه اي که ما با کمال ميل تماشا مي کنيم و ازآن لذت مي بريم هدف و رسالتي صهيونيستي را با خود دارد! و دشمن از ساخت اين برنامه ها اهداف شومي را دنبال مي کند.

براي روشن شدن اين موضوع بايد بدانيم که فيلم ها و کارتون هايي مثل يانگوم، ارميا، ماتريکس و... از برنامه هاي ساخته شده توسط کمپاني يهودي هاليوود است که با برنامه و هدف خاص خود به خوصوص مبارزه با اسلام و مقابله با آخرالزمان، برتري يهود و ساخت سرزمين موعود ساخته شده اند. براي آگاهي از اين اهداف مطالعه کتاب اسطوره هاي صهيونيستي سينما را به شما پيشنهاد مي کنيم. کتابي که با نگاهي موشکافانه تمامي اهداف اين کمپاني ها را براي شما بررسي کرده است.

اسطوره هاي صهيونيستي در سينما نلم اثري است سعي در شناسايي همه ي نشانه ها و نمادهايي دارد که سينماي غرب با وام گرفتن از معتقدات، باورها، تعصب ها، اهداف و خط مشي يهود و صهيونيسم آن ها را در آثار سينمايي و تلويزيوني به تصوير کشيده است.

بي گمان فيلم هاي ياد شده در اين کتاب در برگيرنده ي تمامي آثار ارائه شده در يکصد سال فعاليت سينمايي نيست، بلکه بيان مصاديق و نمونه هايي است که امکان بررسي و تحليل دقيق تر و دگرگون را براي علاقه مندان به مطالعات فرهنگي فراهم مي کند. اين کتاب توسط آقاي محمدحسين فرج نژاد نوشته شده و انتشارات هلال آن را منتشر کرده است. قيمت اين کتاب 3500تومان است.  ادرس مطلب در سايت مستور: http://mastoor.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=1064&Itemid=7

اعتراف حاخام ها:هری پاتر،صهیونیستی- یهودی- کابالیستی است.

اکنون که تب هری پاتر خوابیده است، فرصت مغتنمی است که بار دیگر به اندیشه در این باره بپردازیم: کتاب "هری پاتر و تورات" چند ماهی است از زیر چاپ بیرون اومده. پیشترها مقالاتی درباره اینکه هری یهودی است و یا اینکه هری کابالیست هست، به چاپ رسیده بود، مانند این مقاله: is Harry PotterJewish  ازحاخام جک آبراموویچ وهمینطورمتن فیلم مستند نسبتا خوب (و نه کامل و جامع) شبکه دو در همین زمینه:www.tv2.irib.ir/haripater/haripater.htm  و همچنین نقد استاد سعید مستغاثی(رئیس انجمن منتقدان) بر این فیلم: smostaghaci.persianblog.ir/1386_5_27_smostaghaci_archive.html#7205239  و همچنین در این آدرس: http://naghdefilm.parsiblog.com/-279881.htm  و همچنین مقاله: "هری پاتر و مرگ خدا" از ميشل دي. اوبرين، ماهنامه موعود شماره93 منبع اصلي: www.lifesitenews.com. به نقل از سياحت غرب، ش16. http://mouood.org/content/view/7881/3/ و در این آدرس: http://naghdefilm.parsiblog.com/878202.htm 
 
ولی این بار یک روحانی یهودی در اسرائیل این کتاب را منتشر کرده است.

سرفصل های کتاب و متن کتاب به صورت آنلاین: 

 Front Cover -  Table of Contents  Copyright  Excerpt  Index  Back Cover  Surprise

تصویر نویسنده کتاب در اسرائیل: سمت راست، اولین نفر

اینم کتاب دیگر همین نویسنده:

Did Jewish mystical books inspire the Sorcerer's Stone legend  by Dov Krulwich

***در بين يهوديان اگر مادر يهودي باشديهوديت فرد بيش از آن است که پدر يهودي باشدو مادر دانيل(دانيال) جاکوب(يعقوب) رادکليف يهودي است و پدرش هم پروتستان (فرقه اي از مسيحيان که از کاتوليکها يهوديزه ترهستند) مي باشد. اين متن زندگي نامه اوست که از دايره المعارف اينترنتي انسرز دات کام برداشته ام: اين ادرس:http://www.answers.com/daniel+jacob+radcliffe?cat=entertainment

Daniel Jacob Radcliffe was born in Fulham, London, the only child of Alan Radcliffe, a literary agent, and Marcia Gresham  

(born "Marcia Gresham Jacobson")[3][4], a casting agent who was involved in several films for the BBC. Radcliffe"s mother is Jewish and grew up in Westcliff-on-Sea, Essex;[4] his father is a Protestant who grew up in Northern Ireland.[5] He has two dogs, Binka and Nugget. Radcliffe first expressed a desire to act at the age of five. In December 1999, he made his acting debut in the BBC"s televised version of the Dickens novel David Copperfield, portraying the title character as a young boy.

 *به علاوه در اين ادرس مي توانيد فيلم مصاحبه با دانبل جاکوب رادکليف را در اين آدرس http://www.jewtastic.com/posts/4449 : ببينيد که خودش در آن مي گويد: ::مامان من از خون(نژاد) يهودي است و بابام پروتستان:: “My mum was of Jewish blood and my dad was protestant” 

 *جالب است که وبلاگ Harry Potter and Torah blog دراينترنت دراين زمينه مطالبي مينويسد.در اين آدرس نمونه نوشته هاي انراببينيد: http://harrypottertorah.blogspot.com/2007/01/moses-egyptian-and-killing-curse.html

درباره يهودي-صهيونيستي بودن داستان و عناصر فيلم هري پاتر ادله زيادي دارم  که انشاء الله در اينده خواهم آورد اما بد نيست نظر حاخام جک آبرامويچ در اين زمينه را ببينيد: *مقاله هري پاتر يهودي است!  از حاخام جک ابراموويچ!؟ جالب است! http://naghdefilm.parsiblog.com/-212915.htm *منبع اصلي مقاله:http://www.ou.org/ncsy/projects/5764/oct31-64/harry_potter_is_jewish.htm    

*به انگليسي مطالبي دراين باره يافته ام که می توانیدبه اين آدرس هم مراجعه بفرماييد:فروش اينترنتي کتاب هري پاتر و تورات! http://www.amazon.com/Harry-Potter-Torah-Dov-Krulwich/dp/1847532373

ارتباط عیدپوريم یهود، ایرانی کشی و13به دروفراموشی حافظه تاریخی ایرانیان!

 پوريم يا جشن ايراني کشي جشني است که 26 قرن است يهوديان  هرسال در روزهاي 13 و 14 و 15 ماه "ادار" به مناسبت قتل عام 70 هزار ايراني در 3 روز در زمان خشايارشاه برگزار مي کنند. اين جشن  مصادف است با 13 اسفند يا 13 فروردين بسته به اينکه سال عبري 12 ماهه باشد يا 13 ماهه ! به همين علت است که 13 فروردين براي ايرانيان به عنوان  روزي نحس شناخته مي شود  ( اين در حالي است که همگان نحسي 13 را خرافه اي مي دانند که از اروپا وارد ايران شده !) و ايرانيان در اين روز مجبور به ترک خانه ها و منازل و فرار به صحرا و بيابان شدند (شايد به همين علت باشد که آيين بيرون رفتن از منزل در ميان ايرانيان تا کنون باقي مانده است. ای کاش تسلسل حافظه تاریخی خود را از دست نمی دادیم.)

ماجراي پوريم: پوريم واقعه ای است  که در تورات از آن به  سفر استر ياد شده است، بر اساس تورات،خشايارشاه در روز سومين سالگرد تاجگذاري خود در حالت مستي از همسرش،ملکه وشتي، مي خواهد که زيبايي هايش را به نمايش میهمانان بگذارد اما مکله وشتي که زن عفيف و با حيايي بوده از  اين کار سر باز ميزند( این از خصايص زن اصيل ايرانيست که  عفيف و با حيا بوده و خود را در معرض ديد همگان قرار نمي دهد) و به همين دليل پادشاه خشمگين با صحبت کردن با مشاورانش به اين نتيجه ميرسد که ملکه وشتي را برکنار کرده و زن ديگري را جانشينش کند و  به همين علت  در ميان زنان زيبا روي ايراني و از میا اسرای يهودی دختري به نام " استر".  جانشين وشتي مي شود. (استر تا قبل از آمدن به قصر نزد پسرعمويش مردخاي زندگي مي کرد ). در همين بين استر و مردخاي با کمک هم هامان وزير پادشاه رو برکنار کرده  و دستور قتل وي را خشايارشاه صادر مي کند و مردخاي جاي وي را مي گيرد. استر و مردخاي هم پادشاه دستور قتل دشمناي يهود رو در 3 روز مي گيرند و در اين سه روز 70 هزار ايراني قتل عام مي شوند!اين واقعه که در کتاب مقدس يهود نيز آمده  جنايت هولناکي است که  يهود هر سال آن را جشن ميگيرد  و با پوشيدن لباسهاي شخصيت هاي اين داستان اين جنايت را طي نسل ها زنده نگه مي دارد.حال شما قضاوت کنيد ، هولوکاست چسيت و کجاست؟

 (جهت کسب اطلاعات بيشتر مي توانيد به کتاب فرزندان استر مراجعه کنيد)

http://mouood.org/content/view/877/43/

http://amesteris1980.blogfa.com/post-20.aspx

http://atm.parsiblog.com/Archive4118.htm

http://sad-sal-tanhaei.blogfa.com/

http://lalehashck.blogfa.com/post-15.aspx

http://robot.freeforums.org/topic-t309.html

http://www.iranclubs.org/forums/showthread.php?t=3705&page=4

http://www.golshan.com/ketabkhaneh/baygani/baygani.html

http://www.ibs.org/bibles/farsi/OT/17_esther.pdf

http://www.anobanini.ir/index/fa/1386/03/post_66.php

http://sarmastaaneh.persianblog.ir/

http://realterrorist.blogfa.com/post-558.aspx

دوازده دلیل اصلی کاهش قیمت مسکن در سال87و88، مرحجحات دولت نهم

 
۱. کار کارشناسی دقیق و زمان شناسانه اقتصاددانان دولت نهم در طرح زمین های ۹۹ ساله؛
۲. دادن وام تولید مسکن که باعث رونق ساخت مسکن می شود؛
۳. جلوگیری از وام خرید مسکن که که باعث رواج دلالی می شد؛
۴. کد رهگیری مسکن که باعث جلوگیری از دلالی وتقلب شد؛
۵. مالیات بر معامله بیش از دو بار توسط یک نفر در سال؛
۶. حمایت بیشتر از انبوه سازان و اختصاص زمین های مسکن مهر به اینان؛
۷. الزام به فروش زمین واملاک زاید توسط بانک ها و دوایر دولتی؛
۸. اختصاص برخی زمین های اوقافی با اجازه ولی برای احداث مسکن برای افراد مشمول قانونی؛
۹. اصلاح قیمت مصالح به دلیل احداث زیاد کارخانه های سیمان و مصالح وبنگاه های زودبازده
۱۰. کاهش  قیمت جهانی مصالح
۱۱. تبلیغات خوب دولت در مقابل مخالفان بی انصاف وشارلاتان و ثروت اندوز دولت
۱۲. ایستادگی خوب در مقابله با مافیای زمین خوار و پاکی و عدالت طلب واقعی دولتمردان

پرسش وپاسخ منطقی درباره دولت نهم

این پرسش وپاسخ را درباره شبهاتی که اطراف دولت نهم است به شما تقدیم می کنم. از تمام دوستان انتظار دارم در صورت توان بحث را جدی تر و علمی تر ادامه دهند. امیدم این است که تمام موافقان و مخالفان خاتمی وهاشمی واحمدی نژاد و... به صورت منطقی و عاقلانه وبه دور از احساسات غیرمنطقی مباحث خود را به پیش برند تا بتوانیم اینده بهتری داشته باشیم...

1) اوضاع اقتصادی ومعیشتی مردم دردوران اصلاحات بهتر بود یادر دوران دولت نهم بافروش نفت بشكه ای147 دلار؟ 

جواب:1) اوضاع اقتصادی مردم را باید درست تحلیل کرد: ازنظر دادن حق وحقوق بازنشستگان و پرستاران و معلمان وزیاد کردن حقوق بازنشستگان تامین اجتماعی قطعا دولت نهم بهتر بود. بله برخی اجناس به دلایلی گران تر شد که عبارتند از: خشکسالی بی سابقه در پنجاه سال اخیر، گرانی عجیب جهانی، بحران بزرگ اقتصاد جهانی که با بحران بزرگ سال 1930 مقایسه می شود، بالا رفتن دستمزدها، گرانی مواد خام وارداتی که در اثر بحران جهانی گران تر شده بود، سیاست وام دهی دولت نهم که زیاد بود ولی دولت در یکسال اخیر جلویش را گرفته است، همکاری مافیای قدرتمند اقتصادی احزاب کارگزاران و مشارکت و کرباسچی و هاشمی و بهزاد نبوی و...
البته می دانیم که با رفع برخی از این موانع و سیاست های حساب شده دولت نهم ارزانی چند ماهه اخیر هم امد. خصوصا در مسکن که در برخی جاها تا یک سوم زمین ارزان تر شده است واین اولین بار است که در چند دهه اخیر در این دولت به سه دلیل علمی و فنی زمین اینقدر ارزان شده است: زمین های 99ساله، حمایت از انبوه سازان، تعطیل وام خرید مسکن و شروع جدی وام تولید مسکن و مشوق های دولت برای انبوه سازان.
این دلایل نشان از هوشمندی فوق العاده تیم اقتصادی دولت نهم دارد. نرخ تورم هم در حال کم شدن هست.

2) تورم 14% در دوران اصلاحات بهتر بود یا تورم 35% دوران دولت نهم؟

جواب2) تورم دولت هشتم حدود18% بود ودولت نهم حدود 24% لطفا دروغ ننویسید. این را هم در بند قبلی توضیح دادم.

3) درآمد دولت بابت نفت 9 دلاری دوران اصلاحات و نبود منابع باد آورده صندوق ذخیره ارزی بیشتر بود یا بابت فروش نفت 147 دلاری دوران دولت نهم به اضافه مبلغ هنگفت 160000 میلیارد تومانی صندوق ذخیره ارزی ایجاد شده در دولت اصلاحات؟

جواب3) در دولت هشتم نفت بالا و پایین شد در دولت نهم هم همینطور. فقط چند روز نفت 148 دلار بود و متوسطش نصف این هم نبود. می دانید که این روزها حدود 40 دلار است. در دولت هشتم هم همینطور است. نفت بالا و پایین می شد. بین 10 تا 50-60 دلار بود. بودجه نفت هم دست دولت نیست ومجلس هفتم وهشتم هم موانع زیادی برای دولت درست کردند که از صندوق ذخیره ارزی استفاده کند و مجمع تشخیص هم بار اضافی به بودجه سال 1387 بست ولی دولت با مدیریت بودجه امسال را کنترل کرد و تورم را نگه داشت وحتی در ماه اخیر تورم را کم کرد که دستاورد مثبتی است. ضمن اینکه فروش نفت و اقتصاد نفتی کلا چیز خوبی نیست. فقط شایان ذکر است که دولت نهم وابستگی بودجه به نفت را کمتر کرد وبا سیاست های مناسب صادرات غیر نفتی را امسال در مرزبیست میلیلارد دلار بالا برد که دستاورد بزرگی است.

4)وجهه وآبروی بین المللی ایران دردوران اصلاحات بهتربودیادر دوران دولت نهم؟

جواب4) قطعا وجهه بین المللی ایران خصوصا بین مردم ازاده جهان در دولت نهم بهتر شد. عزت و مصلحت وبحث هسته ای و موشکی و جنگ 33 روزه وجنگ 22 روزه غزه نیز از موفقیت های ممتاز دیپلماسی دولت نهم بود که قطعا دولت خاتمی نمی توانست اینقدر موفق عمل کند. تعلیق هستهای دولت خاتمی شرم ایرانیان بود وهیچگاه از کارنامه خاتمی و حسن روحانی و هاشمی رفسنجانی پاک نخواهد شد. چرا اگر منظورتان زورگویان جهان است، قطعا خاتمی رابیشتر می پسندیدند. الان هم همینطور است.

5) میزان صداقت مسئولین و شخص رئیس جمهور در ارائه آمار و ارقام و گزارش عملكرد دولت به مردم در دولت اصلاحات بیشتر بود یا در دولت نهم؟

جواب5) صداقت احمدی نژاد را در کار وتلاش و نجابت او وآزادی خبرنگاران و دانشگاه امیرکبیر دیدیم که حتی وقتی عکس او را اتش زدند، کاری به ان احمق های اصلاح طلب نداشت، ولی خاتمی در همان دانشگاه برخورد بدی با افراطی های تحکیم که مخالفش بودن داشت. عدم صداقت خاتمی را در داستان گریه اش برای رای گیری و نفی ولایت حضرت امیر در حدیث ولایت برای گرفتن رای سنی ها و دروغگویی اش در جریان دست دادن گنه کارانه با زنان ودختران ایتالیایی را یادمان نمیرود.

6)میزان آزادی مردم و دانشجویان و رسانه ها و مطبوعات در انتقاد به دولت و شخص رئیس جمهور و همچنین دیگر آزادیهای مدنی در دوران اصلاحات بشتر بود یا در دولت نهم (كه تعداد زیادی از دانشجویان ستاره دار و دستگیر شدند و بسیاری از اساتید منتقد از دانشگاهها اخراج گردیدند و...)؟

جواب6) مطمئنا آزادی که دکتر احمدی نژاد به مخالفانش داده بسیار زیاد است و می بینید که هر روز حجم دروغ ها علیه احمدی نژاد اینقدر زیاد است که مردم دیگر به این مطبوعات و سایه نامه های کارگزارانی و مشارکتی و دوم خردادی کاملا بی اعتنا شدها ند و در یزد دیدیم که صدها هزار نفر به استقبال دکتر رفتند و یک صدا مخالفتشان را با دروغ گویی اصلاح طلبان و برخی اصولگرایان مدعی اعلام کردند. همین حزبی نبودن دکتر احمدی نژاد باعث شده که مدافع چندانی نداشته باشد ولی مردم مسائل را خوب می فهمند و دستان پشت صحنه را خوب می بینند.

7) بستر و زمینه سرمایه گذاری. كار و فعالیت در شروع دولت اصلاحات با اون مشكلات كشور در سال 76 مناسبتر بود یا در شروع دولت نهم كه در بسیاری از بخشها كشور به توسعه كامل یا نسبی رسیده بود و یا مگر دولت اصلاحات كمبودها و تهدیدهای سال 76 را به فرصت و در مقابل آن دولت نهم فرصت ها را به تهدید و بحران تبدیل و یا به عبارتی فرصت سوزی نكرد؟

جواب7) مشکلات کار وتولید وتحریم ها در دولت نهم کمتر از دولت هشتم نبود، شرایط واقعی را بحث کنید نه شرایط ذهنی خودتان را. خصوصا که برادران مافیای وابسته به احزاب و قلدرهای رئیس مجمع... و بنیاد بارن و ... را هم در نظر بگیرید . حقیقتا صبر و کار وتلاش دولت احمدی نژاد جلوی مخالفینش برای من هم تعجب برانگیز بود و می دانید که رشد اقتصاد ما حدود 7درصد است که در دولت خاتمی حدود5درصد بود.

8) تحریمها و قطعنامه های بین المللی در شورای امنیت علیه ایران در دولت اصلاحات بیشتر بود یا در دولت نهم كه در طول3سال 4قطعنامه سنكین كه منجربه قطع ارتباط اكثركشورهای درجه1 و2 و پیشرفته جهان باما شد؟

جواب8) تحریم قلدران اتفاقا نشانه حقانیت وظلم ستیزی و استکبارستیزی دولت نهم بود و ملاک قضاوت نیست، البته اگر احساسی حرف نزنید و از ساختار شورای امنیت و مجامع جهانی صهیونیتسی خبر داشته باشید که در جنگ غزه همه رسوا شدند ودیگر حتی اطفال هم می دانند که اینها طرفدار زورگویان هستند نه راستگویان و مستقل هایی چون دکتر احمدی نژاد.

9) بیشترین آبروریزی در سطح مدیران ارشد دولت از فساد اخلاقی تا فساد مالی و غیره در دولت اصلاحات بیشتر بود یا دولت مدعی انقلابی گری و مكتب گرایی نهم كه چند وزیر آن جاعل و دارای مدارك تقلبی (پروفسور كردان. دكتر متكی و دكتر رحیمی) . رئیس سازمان میراث فرهنگی آن مدعی ارتباط با اسرائیل و صهیونیست (جناب مشایی). وزیر میلیاردی كشور آن دارای شائبه فساد مالی (سردار محصولی). معاون یك دانشگاه آن و مسئول حراست دیگر دانشگاه ان تجاوز كننده به دختران دانشجو و فرمانده نیروی انتظامی آن هم...

جواب9) فساد جنسی مدعیان اصلاخات را هیچ گاه یادم نمی رود. یادت هست مهاجرانی و دختران گفتگوی تمدن ها را! فراموش نمی کنی که مهاجرانی با شکایت زن ششمش به انگلیس فرار کرد تا به زندان نیفتد؟ فراموش نمی کنی که خاتمی با دخترای ایتالیایی چه کرد؟ بعد تکذیب کرد ودید رسوا شده تایید و توجیه کرد؟ یادت نمی رود که برخی اصلاح طلب ها که مخالف فیلتر سایت های سکسی بودند را و می گفتند که ما خودمان هر روز به این سایت ها سر می زنیم. من که کاملا یادم هست! فراموش نمی کنی ماشین های سیصدمیلیونی بیت المال را که احمدی نژاد به زور از زیر پای خاتمی و کروبی بعد از چند ماه توانست بیرون بکشد؟ فراموش نمی کنی که موبایل های دولتی که دست اطرافیان خاتمی بود و دکتر احمدی نژاد چند ماه تلاش کرد که چهارصد موبایل دولتنی را به خزانه بیت المال برگرداند؟ بگذریم...
کردان هم تحمیلی مجلسی ها به دکتر احمدی نژاد بود که کاندیدای دکتر، آقای مهدی هاشمی بود که مجلسی های طرفدار هاشمی و خاتمی گفتند الا ولله که کردان باید وزیر شود والا به او رای نمی دهیم و مثل وزارت نفت که به چهار وزیرش رای ندادیم... درباره محصولی هم صرف اتهام هیچ چیز را ثابت نمی کند منطق داشته باشید. درباره مشایی هم دکتر احمدی نژاد مقابلش موض گیری کرد ولی رسانه های برادران مافیا که اکثریت را در رسانه هادر دست دارند، انتقاد دکتر را پوشش نداند و فقط حرف های مشایی را منعکس کردند و با دخالت مستقیم آقا بود که به اینان اخطار دادند که این بازی های رسانه ای را تمام کنند. هنوز هم شماها... درباره تجاوز به ان دخترک هم چه ربطی دارد استاد یک دانشگاه با رئیس دولت؟؟!! ضمن اینکه دولت برخورد لازم را کرد و شخص خاطی دستگیر شد. پیشنهاد می کنم در مسائل سیاسی اسیر بازی های رسانه ای نشوید.

مرجحات دولت دکتر احمدی نژاد

کارشناسانه بودن فعالیتهای دولت نهم از نگاه رهبرحکیم انقلاب (۱۱ مورد)

1. كارى كه در كشور در اين زمينه - چه در چالش بين‏المللىِ مربوط به كار هسته‏يى، چه در خود كار هسته‏يى - دارد انجام مى‏گيرد، كارى است كه با حكمت و مشورت دارد انجام مى‏گيرد؛ اين را ملت ايران بدانند. گاهى اظهار نگرانى مى‏شود كه نبادا كارِ غيرمدبرانه‏يى انجام بگيرد؛ نبادا تصميمات فردى گرفته بشود؛ نه، قضيه اين‏جور نيست. خوشبختانه مسؤولان كشور در اين مسأله هم‏رأى و هم‏فكرند؛ كار با مشورت، با تدبير - از اول و در اين دو سال و اندى هم همين‏جور بوده است - و با فكر جمعى انجام گرفته است و پيشرفت كرده‏ايم. بعد از اين هم همين‏جور خواهد بود. افرادى مردم را نترسانند كه ممكن است كار بى‏مشورت باشد، عجولانه باشد؛ نه، نخير؛ كار دارد درست با حكمت و همه جانبه، با توجه به جوانب گوناگون، پيش مى‏رود.
بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در خطبه‏هاى نماز جمعه‏ى تهران‏‏ ۱۳۸۴/۰۷/۲۹

2. خوشبختانه آنچه كه مسؤولان در طول اين مدت و امروز تصميم گرفته‏اند، متكى به كارِ كارشناسى و متكى به عقبه‏ى دورانديش و خبره و وارد در مسائل سياسىِ بين‏المللى و مسائل فنى است؛ مى‏فهمند چه كار مى‏كنند و درست عمل كرده‏اند.
18/11/1384 در ديدار پرسنل نيروى هوايى

3. در مجموعه‏ى كسانى هم كه امروز در دولت و قوه‏ى مجريه مشغول فعاليت هستند، انسان مشاهده ميكند كه ذهنهاى باز، فعال و نگاههاى عالمانه در بين آنها زياد است.
9/6/1385 ‏ در ديدار خبرگان منتخب ملت
4. علاوه بر آنچه كه انسان در نشانه‏هاى كارى آنها ميتواند ببيند، در گزارشهاى رسمى و اطلاعاتى و ديدارهايى كه ما با بعضى از وزراى محترم داريم، انسان دارد مشاهده ميكند و مى‏بيند ذهنيت منطقى، متكى به نگاه علمى و دور از مسامحه‏كارى در محاسبه وجود دارد.
9/6/1385 ‏ در ديدار خبرگان منتخب ملت

5. الان، برنامه‏ها اين‏طور است. دارند فكر ميكنند، كار ميكنند، بررسى ميكنند و بى‏وقفه اقدام ميكنند و حركت ميكنند؛ اين خيلى مغتنم است.
9/6/1385 ‏ در ديدار خبرگان منتخب ملت

6. حالا گيرم كه در فلان مسئله‏ى اقتصادى ممكن است نظرى داشته باشد كه با نظر فلان كارشناس يكسان نباشد؛ خوب نباشد؛ اين، از اهميت و ارزش كار دولت نميكاهد.
18/7/1385  ‏ در ديدار مسئولان و كارگزاران نظام جمهورى اسلامى

7. يك نكته‏ى ديگرى كه من در خلال اظهارات شما دوستان ديدم، اين است كه گويا اين‏گونه تصور ميشود كه عقبه‏ى كارشناسى دولت نهم، عقبه‏ى ضعيفى است يا اصلاً چنين عقبه‏اى وجود ندارد! من كه هر روز حدود شايد شانزده، هفده تا روزنامه را با گرايشهاى مختلف از جريانهاى مختلف كشور مرور ميكنم و مى‏بينم، اين، عيناً يكى از همان نقاطى است كه جريانهاى مخالف با اين دولت مورد تأكيدشان است. ما تصور ميكرديم كه اين‏گونه اظهارات و شايعه‏پراكنيها خيلى تأثير ندارد، اما حالا مى‏بينيم نه، بى‏تأثير هم نبوده است! يعنى شما كه دانشجو و جزو قشر زبده و نخبه هستيد، واقعاً تصور ميكنيد كه دولت، عقبه‏ى كارشناسى ندارد! نميشود چنين قضاوتى بكنيد، اين‏طور نيست.
 بيانات رهبر معظم انقلاب اسلامى‏ در ديدار دانشجويان نمونه‏ و نمايندگان تشكلها 27/7/1385


8. امروز برنامه‏هاى مسئولان كشور براى ساختن و بِناى آينده در بخشهاى مختلف، برنامه‏هاى حساب‏شده و روشنى است.
4/6/1386در ديدار رئيس جمهور و اعضاى هيأت دولت

9. من حرفهايى را كه مخالفان شما و منتقدان باانصاف و بى‏انصاف شما در زمينه‏ى كارشناسى نشده بودنِ كارهاى دولت ذكر مى‏كنند، هيچ جدى نمى‏گيرم و آنها ملاك قضاوت من نيست؛ چون مى‏بينم كه يك جاهائى كارهاى كارشناسى بسيار خوبى هم انجام مى‏گيرد.
4/6/1386 در ديدار رئيس جمهور و اعضاى هيأت دولت

10. رفتن به شهرها، رفتن به شهرهاى كوچك، همه‏ى نقاط كشور را زير پا گذاشتن و هيچ نقطه‏اى از كشور را از منظر خبرگى و كارشناسى دور قرار ندادن، اينها چيزهاى باارزشى است.
4/6/1386 در ديدار رئيس جمهور و اعضاى هيأت دولت

11. مطرح كردن نظريه‏هاى اجرائى دولت، قبل از ورود در مرحله‏ى آزمون و خطا، در دانشگاه‏ها و مراكز تحقيقاتى؛ اين خيلى خوب است. البته من به شما عرض بكنم؛ مسئولين دولت و رئيس جمهور محترم غالباً مدعايشان اين است كه اين كار را انجام ميدهند؛ نميشود گفت كه مطلقاً نميكنند. بنده بارها همين موضوع را به مسئولين، از جمله رئيس جمهورِ بسيار پر كار و زحمتكش و صميمى‏مان گفته‏ام؛ ايشان هم ميگويد ما مطرح ميكنيم، در دانشگاه مطرح كرديم، يا فلان گروه تحقيقاتى اقدام كردند.
14/2/1387در ديدار اساتيد و دانشجويان دانشگاههاى شيراز          منبع:به سوی دولت اسلامی

دانلو محصولاتی درباره انتخابات دهم ریاست جمهوری ودکتر احمدی نژاد

محصولات تولیدی وبلاگ به سوی دولت اسلامی 

این بخش همچنان ادامه دارد و حتما به این وبلاگ ومحصولاتش سربزنید، باز هم بچه های طلبه قم که اخرین نظرسنجی دوستانم در مدارس مختلف حوزه علمیه قم حکایت از آن دارد که طلاب که قبلا حدود هشتاد درصد حامی دکتر احمدی نزاد بوده اند با دیدن کارهای سرسختانه و مسلمانانه دولت نهم به حدود ۸۶ درصد رسیده اند. مطوئنم سایر اقشار منصف جامعه هم که خدمت گزاری این دولت را دیده اند،هم چنین هستند.

*معرفی نرم افزارجامع سفرهای استانی"نگاه از نزدیک"،به زودی برای دسترسی عموم با تیراژ بالا منتشر خواهد شد. 

*بازگشت به روح انقلاب ،مقایسه انتقادی دولتهای قبل بادولت نهم دربیانات رهبری(30مورد)جزوه،دانلود

*روایت 4سال تنهایی؛خلاصه بیانات رهبری درحمایت ازدولت مکتبی(223 مورد)جزوه،دانلود

*منشور روحانیت/رسالت حوزه هاي علميه جزوه،دانلود

*جام زهر/ پیامی برای همیشه تاریخ جزوه،دانلود

 بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی:

*نقشه راه؛ نمودار بیانات مقام معظم رهبری درباره دولت  / دانلود

*خلاصه ی بیانات رهبری در حمایت از دولت نهم، سال 87 (51 مورد تاکنون) - / مطلب تولیدی

*خلاصه ی بیانات رهبری در حمایت از دولت نهم، سال 86 (65 مورد) / مطلب تولیدی
*خلاصه ی بیانات رهبری در حمایت از دولت نهم، سال 85 (64 مورد) / مطلب تولیدی
*خلاصه ی بیانات رهبری در حمایت از دولت نهم، سال 84 (43 مورد) / مطلب تولیدی
*بیانات رهبر معظم انقلاب اسلامی درباره سفرهای استانی(14 مورد) /مطلب تولیدی

*تعاریف رهبری از دولت نهم به صورت موضوعی و تعداد تاکید بر آن /جدول تولیدی

 *چرا احمدي نژاد؟ / عناوین یک وبلاگ مفید

 *برنامه دولت نهم / دانلود

 *گذار از دولت مدرن 2 -/مقاله

*گذار از دولت مدرن 1 - /مقاله

 *«گفتار در روش ايرانيان» - / کتاب/دانلود

*تجلي هويت ايراني در نيويورك؛ نبرد متافيزيكي در كلمبيا - کتاب/دانلود

 *52 شماره از گزارش جمهور برای دانلود -/دانلود

* نامه دولت اسلامي 2 – /فصلنامه/ دانلود

* نامه دولت اسلامي 1 - /فصلنامه/ دانلود

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت هفتم-بخش پایانی

● پيش داورى‏ هاى نظرى در تاريخ نگارى جديد ايران

سؤالى داشتم درباره تاريخنگارى ايران. فكر مى‏ كنيد در تاريخنگارى‏  ايران تا چه حد تمايل به بازنگرى و تحقيقات جديد وجود دارد و تا چه حد اين تاريخنگارى در قالب هاى كهنه گذشته در جا مى‏ زند؟ مجموعه كتب و تحقيقاتى كه در دوران اخير در زمينه تاريخ ايران فراهم شده، چه از نظر كمى و چه از نظر كيفى، در سطحى نيست كه شايسته تاريخ ايران باشد. كافى است مقايسه اى‏  بكنيم ميان تاريخنگارى هند يا تاريخنگارى عثمانى و جمهورى تركيه تا متوجه شويم كه تاريخنگارى ايران تا چه حد عقب است. ما تحقيقات پايه اى نداريم نه تنها در زمينه تاريخ باستان يا تاريخ قرون اوليه اسلام يا تاريخ دوره هاى بعد، بلكه حتى در زمينه 300 سال اخير هم، يعنى‏  تاريخ ايران از قرن هيجدهم ميلادى كه در مواجهه جدى با كانون هاى استعمارى غرب قرار داشتيم، فقر عجيبى بر تاريخنگارى ما حاكم است. به گمان من، يكى از عوامل اساسى كه بر رشد جامعه ما تأثير منفى مى‏ گذارد اين عدم غنا يا بهتر بگوييم فقر تاريخنگارى است. فقر تاريخنگارى در همه ابعاد حيات سياسى ما بازتاب پيدا مى‏ كند. چرا؟ براى اين كه شناخت تاريخى پايه شناخت سياسى و اجتماعى انسان را مى‏ سازد. اهميت تاريخ فقط به خاطر شناخت گذشته نيست بلكه از نظر ايجاد زيرساخت هاى فكرى براى حال و آينده نيز هست. تاريخ پرونده يك ملت است. همانطور كه براى شناخت يك فرد بايد پرونده او را مطالعه كرد، براى شناخت يك‏ جامعه هم بايد اين پرونده وجود داشته باشد تا با مطالعه آن بتوان براى حال و آينده او برنامه ريزى نمود. اگر ما در اجراى يك الگوى توسعه شكست مى‏ خوريم ولى از شكست خود درس نمى‏ گيريم و همان الگو را دو دهه بعد تكرار مى‏ كنيم و باز هم شكست مى‏ خوريم. به دليل همين فقر آگاهى و دانش تاريخى است.

معضل ديگر، حاكميت الگوهاى نظرى خاص بر تاريخنگارى ماست. تاريخنگارى باستان ما به طور عمده در زير سلطه دو مكتب آريايى گرايى و استبداد شرقى است و به كلى از تحقيقات جديد به دور است. اين دو مكتب روح يك جريان فكرى و سياسى به نام باستان گرايى (آركائيسم) را مى‏ ساخت كه به خصوص پس از مشروطه بر تاريخنگارى رسمى و دولتى ما حاكم شد.

 

● مكتب آريايى و تئورى چراگاه

مكتب آريايى گرايى در قرن نوزدهم و با مقاصد استعمارى و به وسيله كسانى چون فريدريش ماكس مولر شكل گرفت. ماكس مولر تحقيقات خود را براى كمپانى هند شرقى انگليس شروع كرد و بعدها عضو شوراى مشاورين ملكه ويكتوريا شد. به رغم اين كه ايرانيان تنها ملتى هستند كه به تأثير از اين مكتب به طور رسمى هنوز خود را بقاياى قومى به نام«آريايى»مى‏ دانند، مباحث تحقيقاتى و نظرى جديد كه در اين زمينه مطرح است در ايران هيچ بازتابى نمى‏ يابد. اين مكتب با نوعى ناسيوناليسم افراطى عجين شده به نحوى كه بحث انتقادى درباره آن با«تابوها»و «مقدسات»شووينيستى اصطكاك پيدا مى‏ كند. هواداران اين مكتب وانمود مى‏ كنند كه گويا اين افتخارى براى ايرانيان است كه خود را از قومى به نام«آريايى»بدانند در حالى كه اولا داده هاى‏  باستان شناسى وجود اين قوم و مهاجرت آن به فلات ايران و شبه قاره هند را ابدا تأييد نمى‏ كند.

ثانيا، اين مكتب در واقع پيشينه تاريخى سرزمين و مردم ايران را تحقير مى‏ كند و سابقه مدنيت در اين سرزمين را به مهاجرت آريايى‏ ها محدود مى‏ كند. به عبارت ديگر، مكتب آريايى گرايى‏  بخش مهمى از تاريخ تمدن ايرانى، مثلا تمدن بزرگ عيلام، را به دوران پيش تاريخ تبديل مى‏ كند. يعنى تاريخ واقعى تمدن در فلات ايران با مهاجرت آريايى‏ ها يعنى از اواخر هزاره دوّم پيش از ميلاد شروع مى‏ شود. اين يعنى تحقير و تخفيف تاريخ تمدن در ايران. توجه كنيم كه دو تمدن همسايه، آشورى و بابلى، به ترتيب از هزاره پنجم پيش از ميلاد و هزاره دوّم پيش از ميلاد آغاز مى‏ شوند. طبق مكتب آريايى‏ گرايى، در آن دوران ايران برهوتى بيش نبوده است.

اصولا روح نظريه مهاجرت آريايى‏ ها همان روح مهاجرتى است كه در اسطوره هاى يهودى‏  وجود دارد و آن را به همه دنيا و به همه اقوام و ملل تسرى داده اند. مثلا قبايل وحشى توتونى را، كه نياى آلمانى‏ ها و انگليسى‏ ها هستند، چون سابقه اى از آن ها در قبل از قرن چهارم ميلادى‏  شناخته نيست، از مهاجرين آريايى به اروپا خوانده اند. ماكس مولر حتى سلتى‏ ها را (كه نياى‏  اسكاتلندى‏ ها و ايرلندى‏ ها هستند) آريايى مى‏ دانست. اسطوره قوم آريايى، كه مكتب ماكس مولر ايجاد كرد، بر«تئورى چراگاه»مبتنى است كه يك يهودى به نام مايرز در كتابى به نام طلوع تاريخ مطرح كرد. او مى‏ گفت آريايى‏ ها قومى كوچ نشين بودند در جلگه هاى آسياى ميانه (شمال) كه در جستجوى«چراگاه»به«سرزمين هاى خالى از سكنه»، توجه بفرماييد: «سرزمين هاى خالى‏  از سكنه»، يعنى جلگه هاى شبه قاره هند و فلات ايران (جنوب) ، سرازير شدند. امروزه«تئورى‏  چراگاه»مورد نقد جدّى قرار گرفته است. به عنوان نمونه ناگندرانات گوس، كه مردم شناس بزرگى‏  است و استاد دانشگاه هاى كلكته و داكا، و هندو است نه مسلمان، كتابى دارد به نام پيشينه آريايى‏  در ايران و هند. خلاصه انتقادات او به«تئورى چراگاه»اين است: اول، حاصلخيزى استپ هاى پهناور آسياى ميانه، كه تا به امروز نيز مهد جوامع شكوفاى‏  كوچ نشين بوده و هست، محل ترديد نيست. چرا بايد اين قوم به اصطلاح آريايى سرزمين آباء و اجدادى را رها كند و چنين به سوى«جنوب»يورش ببرد؟ تنها عوامل جغرافيايى مى‏ تواند اين مهاجرت را توجيه كند مانند وقوع سوانح طبيعى مهمى چون يخ بندان، خشك‏سالى و غيره. اگر چنين سانحه عظيمى رخ داده است در دوران هاى پسين بايد براى مدتى آسياى ميانه را برهوت و خالى از سكنه مى‏ يافتيم كه چنين نيست.

دوم، اگر«تئورى چراگاه»را به عنوان پايه مادى مهاجرت آريايى‏ ها بپذيريم، بايد اين را نيز بپذيريم كه آن ها قومى گرسنه و در جستجوى معاش بودند. اين با مبانى ايدئولوژى آريايى گرايى‏  كه مهاجرت آرياييان را در پى«رسالت تاريخى»و«امپراتورى سازى»و«آفرينش افتخارات» مى‏ داند در تعارض است.

سوم، بر خلاف«تئورى چراگاه»، اين سرزمين ها، نه شبه قاره هند نه فلات ايران، خالى از سكنه نبودند و هم در هند و هم در ايران جماعات انسانى انبوهى از ديرباز زندگى پررونق و شكوفاى شهرى و كشاورزى و كوچ نشينى داشتند.

چهارم، با توجه به حضور جماعات انسانى انبوه در اين سرزمين ها«مهاجرين»طبعا با جماعات انبوه بومى آميزش يافتند و چون در اقليت بودند در آن ها مستحيل شدند و بنابراين پديده اى به نام«نژاد آريايى»نمى‏ تواند وجود داشته باشد.

بسيارى از محققين جدّى غرب هر يك بخشى از مكتب آريايى گرايى را به نحوى رد كرده اند و وقتى اين رديه ها را كنار هم بچينيم از آن بناى عظيم و باشكوه هيچ چيز باقى نمى‏ ماند. مثلا، اگر كتاب نيبرگ سوئدى را بخوانيد سراسر نقد مجموعه تئورى‏ هايى است كه اساس مكتب آريايى گرايى را شكل مى‏ دهد. يا اشميت در دانشنامه ايرانيكا مى‏ نويسد هيچ دليل تاريخى و باستان شناختى وجود ندارد كه گذر قومى به نام آريايى را از جبال هندوكش و ورود آنان را به جلگه هند و فلات ايران به اثبات رساند.

 

● استبداد شرقى‏ 

در زمينه نظرى تاريخنگارى ما متأثر از مكتب استبداد شرقى است. مكتب استبداد شرقى‏  در قرن هيجدهم به وسيله متفكرينى چون منتسكيو شكل گرفت و در قرن هاى بعد كسانى مانند ماركس و ويتفوگل آن را بسط دادند. اين نوع نگاه به تاريخ بر اين پيشداورى مبتنى است كه گويا در شرق هميشه حكومت ها استبدادى و متمركز بوده است. اين نگاه امروزه مورد قبول محققين جدّى نيست. در اين زمينه در كتاب زرسالاران بحث كرده ام و مقايسه اى ميان ساختارهاى‏  سياسى شرق و غرب به دست داده ام.

حتى تا به امروز، تاريخنگارى و انديشه سياسى در ايران به شدت تحت تأثير اين مكتب است كه ساختار سياسى كشور ما را يكسره در تحت اقتدار تام و تمام دولت مركزى و پادشاه مى‏ بيند.

اين تصوير از تاريخ هخامنشى شروع مى‏ شود و به تاريخ بعد از اسلام تسرى مى‏ يابد. اين در حالى‏  است كه، به گفته واندنبرگ، اگر بخواهيم بر اساس داده هاى باستان شناسى درباره تاريخ هخامنشى سخن بگوييم مثل اين است كه فقط بر اساس بقاياى كاخ ورساى درباره تاريخ فرانسه قرن هيجدهم نظر بدهيم. نگاه ما به تاريخ دوره هخامنشى بيشتر متأثر از كتاب تربيت كورش كزنفون است كه مورخين بعد از مشروطه آن را در آثار خود، مثل تاريخ ايران باستان پيرنيا، به طور مشروح نقل كرده اند. كتاب كزنفون سنديت تاريخى ندارد و در واقع الگوسازى او از نظام سياسى‏  اسپارت در يونان باستان است كه به نام كورش انجام شده.

در جامعه كهن ايرانى، پيش و پس از اسلام، از پادشاه و حكمران«بزه گر» (چون يزدگرد) ، «ظالم»يا«خودكامه»فراوان سخن مى‏ رود و اين تعبير دقيق و درست است. اين با مفاهيم «استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»تفاوت دارد كه منظور از آن جامعه اى است كه بسيط و فاقد قوانين سامان دهنده نظم اجتماعى و نهادها و ساختارهاى سياسى ميانين كه كاركرد تحديد قدرت مركزى را به دست دارند. جامعه ايرانى-اسلامى، تا پيش از استقرار ديكتاتورى پهلوى در دوران جديد كه راه حذف خشن تمامى ساختارهاى مدنى را در پيش گرفت، هيچگاه چنين نبوده است. پادشاه«خودكامه»، «مستبد»، «ظالم»، «فاجر»و غيره بر جامعه بى‏ قانون و فاقد ساختارها و نهادهاى سياسى حكومت نمى‏ كرد، او پايمال كننده اين قوانين و معارض با اين ساختارها و نهادها بود و دقيقا به اين دليل عناوين فوق بر وى اطلاق مى‏ شد. اصولا دانش جديد كمتر جامعه كهنى را چنين«بى‏ قانون»و«بى‏ نظم»و مقهور اراده تام و تمام يك فرد يا يك گروه حاكم مى‏ شناسد كه نظريه پردازان سياسى مكتب«استبداد شرقى»و«توتاليتاريانيسم»جلوه داده اند

 

● همپيوندى تاريخى ايرانيان و اعراب پيش از اسلام

 پيشداورى نظرى ديگر كه بر تاريخنگارى جديد ايران حاكم شد، تصور وجود يك شكاف و دره عميق فرهنگى و نژادى و تمدنى ميان ايران پيش و پس از اسلام است. مكتب آريايى گرايى‏  صفحه شماره 485   در شكل دادن اين قالب نظرى سهم اصلى را داشت. گويا در پيش از اسلام دو حوزه فرهنگى كاملا متمايز آريايى (در ايران) و سامى (در عربستان) وجود داشت و با حمله اعراب حوزه فرهنگى‏  سامى، كه عقب مانده و بدوى بود، بر حوزه فرهنگى پيشرفته آريايى غلبه پيدا كرد و بخش مهمى‏  از ميراث تمدن ايرانى را از بين برد. اين ديدگاه طيف وسيعى را در بر مى‏ گيرد و هوادران افراطى‏  آن تمامى مصايب كنونى جامعه ايران را ناشى از اين غلبه قهرآميز اسلام و اعراب و غلبه تمدن سامى بر تمدن آريايى مى‏ دانند.

در نقد اين الگوى نظرى حرف هاى فراوانى را مى‏ توان مطرح كرد: در دوران باستان ما تنها يك حوزه تمدنى در منطقه مى‏ شناسيم و آن تمدن خاورميانه است كه از مديترانه شروع مى‏ شد و در فلات ايران ختم مى‏ شد. در اين حوزه تمدنى اقوام مختلفى‏  زندگى مى‏ كردند كه با هم پيوند نزديك و داد و ستد فرهنگى و سياسى و تجارى داشتند. اصولا تصورى از وجود دو تمدن متفاوت آريايى و سامى وجود نداشت. و چنين تفاوت تمدنى هم در كار نبود. اگر به نقش هاى آشور باستان مراجعه كنيم مى‏ بينيم كه بسيار شبيه به نقش هاى‏  تخت جمشيد است. وفور درخت سرو، آرايش لباس و مو و غيره. مرحوم مهرداد بهار مقاله اى دارد كه در كتاب«از اسطوره تا تاريخ»او تجديد چاپ شده و در آن خويشاوندى و تشابه اسطوره هاى‏  دينى اقوام منطقه خاورميانه را به خوبى نشان داده است. حتى مفهوم اهورامزدا را ايرانى‏ ها از آشورى‏ ها گرفتند. خداى بزرگ آشورى‏ ها«آسورا مزاس»نام داشت و نقش آن مشابه با نقش اهورامزدا بود. دكتر ناگندرانات گوس هم معتقد است كه مفاهيم«اسورا»و«اهورا»و«يهودا» (يهوه) يكى هستند. در كتيبه آشور بانيپال خدايان آشورى و ايرانى بسيار شبيه اند در حدى كه نمى‏ توان اين همسانى را تصادفى دانست. به نوشته فريتز هامل، اين كتيبه تاريخى ثابت مى‏ كند كه«اهورامزدا» همان«اسورا مزاس»آشوريان است و اين دو خدا مشابه يهوه، خداى بنى اسرائيل، هستند؛ خدايى‏  كه دوست مردم خود بود و شاهان قدرت خود را از او مى‏ گرفتند. دكتر گوس هندى معتقد است كه واژه«اهورا»در دوران هاى بعد، با واسطه آئين مغى ايران، به هند وارد شده نه برعكس. دكتر كريشنا بانرجى، كه از خاندان هاى سرشناس برهمن كلكته بود و زبان شناس برجسته اى به شمار مى‏ رفت و در اواخر قرن نوزدهم زندگى مى‏ كرد، اولين كسى است كه اعلام كرد مفهوم اهورا در ريگ ودا از مفهوم«اسورا»آشوريان گرفته شده است. حتى اونوالا، محقق زرتشتى هند، مى‏ نويسد كه نقش دايره بالدار و انسان بالدار، كه در نقوش ايران باستان فراوان ديده مى‏ شود و معروف ترين آن نقش اهورامزدا در كتيبه هاى دوران هخامنشى است، و نيز نقش عقاب و انسان عقاب گونه يك سنت معمارى دينى خاورميانه اى است. اين نقش نمادين دينى نخستين بار در هزاره هاى سوم و دوم پيش از ميلاد در مصر پديد شد و سپس با واسطه تجار فنيقى (كنعانى) به آشور راه يافت. تصوير«اسور»، خداى آشوريان، نيز چون اهورامزدا انسانى بالدار است شبيه به اهورامزداى هخامنشيان. هخامنشيان اين نماد را از آشوريان اقتباس كردند؛ همان گونه كه آشوريان نماد خداى«آشور»را از«هوروس» (هور) ، خداى خورشيد مصريان، اقتباس نمودند.

اين درست است كه در دوران هخامنشى ايران مهد شكوفاترين تمدن زمان خود بود، ولى‏  اين تمدن به محدوده جغرافيايى كنونى ايران و مردم آن اختصاص نداشت. در نواحى سوريه و بين النهرين آرامى‏ ها زندگى مى‏ كردند كه سابقه طولانى مدنيت داشتند و به دليل ابداع خط آرامى سهم آن ها در تمدن بشرى بسيار زياد است. آرامى‏ ها مردمى تاجر پيشه و با فرهنگ بودند و به همين دليل خط آن ها به خط بين المللى تبديل شد. حتى زمانى كه سرزمين آرامى‏ ها به اشغال آشور در آمد، خط آرامى نه تنها از بين نرفت بلكه به وسيله دولت آشور دامنه كاربرد آن گسترش يافت. و بعدها همين خط به خط رسمى دولت هخامنشى تبديل شد. معمولا اين تصور وجود دارد كه خط هخامنشيان ميخى بود. در حالى كه چنين نيست. كتيبه هاى ميخى بسيار اندك و معدود است و خط ميخى تنها براى نگارش كتيبه هاى پادشاهان هخامنشى كاربرد داشت و استفاده از آن در زمان اشكانيان كاملا متروك شد. خط رسمى در سراسر ايران هخامنشى آرامى بود. حتى زمانى كه هخامنشيان مصر را فتح كردند خط آرامى را در اين سرزمين هم رواج دادند. بنابراين براى ايران هخامنشى، آرامى به عنوان يك خط كاملا بومى‏  شناخته مى‏ شد نه بيگانه. اين خط در دوران سلوكى و اشكانى هم در ايران ادامه داشت و خط پهلوى كه در اين دوران ايجاد شد شكلى از خط آرامى است. شاخه ديگرى از خط آرامى در ميان نبطيان به خط نبطى تبديل شد و از اين شاخه خط عربى به وجود آمد. تا زمان ساسانيان دبيران آرامى در ايران حضور داشتند و مثلا در يادگار زريران رئيس ديوان ايران (ديوان مهست) فردى‏  به نام ابراهيم است. خط اوستائى (دين دبيره) در قرون چهارم و ششم ميلادى ايجاد شد و تنها براى نوشتن متون دينى كاربرد داشت و خط عمومى و رسمى نبود. ما از خط اوستائى نمونه كهنى در دست نداريم. هيچ كتيبه اى متعلق به قبل از اسلام به خط اوستايى موجود نيست و جالب است بدانيم كه تمامى دست نوشته هاى اوستائى به هزاره اخير ميلادى تعلق دارد و قدمت كهن ترين آن ها به سال 1288 ميلادى (687 هجرى قمرى) مى‏ رسيد كه مقارن است با دوران ارغون خان مغول.

اين تصويرى است از يك تمدن پهناور كه از يك سمت به مديترانه محدود بود و از سمت ديگر به آسياى ميانه و يكى از مبانى مشترك آن خط آرامى بود. كتمان و انكار اين پيوند و تسلسل نوعى تحقير شديد تاريخى در روانشناسى نسل هاى معاصر ايرانى آفريد كه گويا اعراب (يعنى مسلمانان) «خط»و«زبان»آباء و اجدادى‏ شان را به زور شمشير از بين بردند و خط و زبان خود را تحميل كردند. اين دروغ بزرگ تاريخى را، با همه پيامدهاى عظيم فرهنگى و سياسى آن، مكتب آريايى گرايى سده نوزدهم جعل كرد و شبكه معينى از وابستگان اليگارشى پارسى و يهودى در ايران معاصر رواج دادند. با توضيحاتى كه عرض شد، روشن مى‏ شود كه با گروش مردم ايران به اسلام هيچ نوع تغيير خطى رخ نداد بلكه همان فرايند گذشته ادامه يافت. يعنى خط امروز ايرانيان، كه بعضى‏ ها ادعا مى‏ كنند خط عربى است و به زور بر ايران تحميل شده، در واقع خط فارسى است. مادر آن همان خط آرامى عصر هخامنشى و خط آرامى-پهلوى عصر اشكانى و ساسانى است و اين خط در دوران اوليه اسلامى در يك بستر فرهنگى ايرانى يعنى در منطقه بين النهرين نوسازى شد. به عبارت ديگر خط كوفى به عنوان كهن ترين نمونه خط عربى-فارسى‏  در كوفه به وجود آمد كه در قرون اوليه اسلامى مهد فرهنگ ايرانى بود.

توجه كنيم كه اعراب را، برخلاف تبليغات شووينيست هاى مكتب آريايى، نمى‏ توان در عصر ساسانى قومى عقب مانده و«سوسمار خوار»دانست. در دوران پيش از اسلام اعراب از متمدن ترين اقوام زمان خود بودند و دو كانون نبطى در غرب و يمن در جنوب كانون هاى‏  شكوفايى فرهنگى و تجارى بودند و شاهراه بزرگ تجارى شرق و غرب، كه اهميت آن كمتر از جاده ابريشم نبود، از اين مسير مى‏ گذشت. شهر مكه در ميانه اين حوزه تجارى-فرهنگى قرار داشت. شهر پترا، پايتخت نبطيان، موجود است و ميزان غناى فرهنگى اقوام عرب را نشان مى‏ دهد. توجه كنيم كه امرؤالقيس نبطى در كتيبه معروف خود، كه به«كتيبه ام الجمال»معروف است و در سال 267 ميلادى نگاشته شده، خود را پادشاه تمامى اعراب (ملك العرب كله) خوانده است. يعنى در قرن سوم ميلادى نبطى‏ ها خود را«عرب»مى‏ دانستند و اطلاق«عرب»بر تمامى اقوام و دولت هاى شبه جزيره عربستان رواج داشت. جالب است بدانيم كه قديمى‏ ترين سنگ نبشته اى كه نام«اللّه»بر آن حل شده، به اعراب نبطى تعلق دارد و در قرن سوم ميلادى‏  نوشته شده. اين كتيبه به«ام الجلال»معروف است، به خط نبى نوشته شده و در نخستين سطر آن ذكر تهليل (لا اله الا اللّه) آمده است.

توضيحاتى كه عرض كردم روشن مى‏ كند كه ايرانيان و اعراب در پيش از اسلام كاملا مرتبط با هم و از نظر فرهنگى خويشاوند بودند. نه ايرانيان در ميان اعراب بيگانه محسوب مى‏ شدند و نه اعراب در ميان ايرانيان. قبلا درباره پيوند نزديك دولت هاى ماد و بابل در ماجراى لشكركشى‏  بخت النصر به مصر و اورشليم صحبت كردم و گفتم كه در عهد عتيق اين لشگركشى كار سواران پارسى و سرداران كلدانى دانسته شده است. و گفتم كه بخت النصر دوست و داماد ايرانيان بود و ناجى مردم اورشليم و مورد احترام و تكريم ارمياء نبى. ولى متأسفانه به دليل رواج«اسرائيليات» نام بخت النصر در فرهنگ عامه ما به نامى منفور بدل شده است. در دوران ساسانى رابطه اعراب و ايرانيان تا بدان حد نزديك بود كه اعراب حتى در عزل و نصب پادشاهان ساسانى دخالت مى‏ كردند. يك نمونه معروف ماجراى صعود بهرام گور به سلطنت است. بهرام گور، پسر جوان يزدگرد، مدعى تاج و تخت پدر است. او كه از كودكى در ميان اعراب يمن پرورش يافته، به همراه مربى و حامى‏ اش، منذر تازى، و لشگرى انبوه از اعراب به فارس مى‏ شتابد و در حوالى جهرم مذاكره ميان«بزرگان تازى»و«بزرگان ايرانى»آغاز مى‏ شود. البته اين سپاه 30 هزار نفره اعراب و زور بهرام گور است كه«انجمن»را به مذاكره وادار مى‏ كند؛ ولى بهرام معترض قادر به تصرف تاج و تخت از طريق قهر و غلبه نيست و به رغم فرادستى نظامى سرانجام در برابر خواست منطقى‏  «انجمن»تمكين مى‏ كند. منذر از خاندان نصر بن ربيعه است كه آنان را«بنى لخم»و«مناذره»نيز خوانده اند. خاندان فوق، كه ابن خردادبه ايشان را«تازيان شاه»خوانده است، حكمرانان يمن بودند و بعدها به روايت طبرى، انوشيروان آنان را شاه تمامى اعراب كرد. خسروپرويز، آخرين شاه اين خاندان به نام نعمان بن منذر را به قتل رسانيد و حكومت ايشان را منقرض نمود. برخى‏  مورخين علت اين اقدام را گروش نعمان به مسيحيت ذكر كرده اند.

خوشبختانه اخيرا كتاب ارزشمند دكتر محمد محمدى ملايرى در سه جلد منتشر شده ولى‏  جاى تأسف است كه اين كتاب بازتاب شايسته نيافته و مؤلف دانشمند و محترم آن، كه از اساتيد سالخورده دانشگاه تهران است، چنان كه بايسته است مورد تجليل قرار نگرفته. دكتر محمدى‏  ملايرى در اين كتاب نمونه هاى فراوانى از پيوند تاريخى اعراب و ايرانيان را ذكر مى‏ كند كه از نظر تبيين چگونگى اسلام آوردن ايرانيان و ظهور تمدن اسلامى به عنوان تمدنى كه دو عنصر قومى‏  ايرانى و عربى در آن سهم بزرگى داشتند بسيار با اهميت است. اين گونه تحقيقات جدى‏  افسانه هايى را كه درباره گروش اجبارى ايرانيان به اسلام رواج يافته به كلى نفى مى‏ كند. در واقع، مسلمان شدن ايرانيان ارتباط جدى با لشگركشى اعراب به ايران در زمان خليفه عمر نداشت و اين دو حادثه، همان طور كه دكتر ملايرى توجه كرده اند، هم از نظر علل و هم از نظر زمانى دو حادثه جداگانه است كه متأسفانه در تاريخنگارى ما به هم آميخته شده و يك حادثه جلوه داده شده است.

بررسى متون تاريخى نشان مى‏ دهد كه حتى تا قرن ششم هجرى، كه كتاب الملل و النحل شهرستانى تدوين شد، پيروان مذاهب ماقبل اسلام و از جمله فرقه هاى متنوع«مجوس»در ايران آزادى عمل كامل داشتند و هيچ سخنى از غلبه و آزار دينى در ميان نيست. هم گشتاسب شاه نريمان، محقق ارجمند پارسى هند، و هم بر تولد اشپولر، محقق سرشناس آلمانى، و هم بسيارى‏  از محققين و ايران شناسان ديگر بر اين نظر تأكيدات فراوان كرده اند. مثلا اشپولر مى‏ نويسد: هيچ موردى را نمى‏ شناسيم كه زردشتيان به طور منظم و با طرح قبلى مورد تعقيب واقع گشته باشند. . . از ويرانى آتشكده ها به فرمان دولت و يا اقدامات ديگر بر ضد مقدسات زردشتى و يا كتب دينى آنان خيلى به ندرت شنيده مى‏ شود. . . بنابراين، گرويدن دسته جمعى زردشتيان به اسلام معلول جبر و فشار مسلمانان نبوده، بايد علت ديگرى داشته باشد.

 

كانون هاى استعمارى و تهاجم فرهنگى در قرن نوزدهم

 آيا مى‏ توان گفت كه اين گونه پيش فرض‏ها را كانون هاى استعمارى از طريق نهادهايى مانند فراماسونرى در تاريخنگارى ايران رواج دادند؟ بله. اين ادعا را به طور جدى و مستند مى‏ توان مطرح كرد و ميان رواج اين گونه پيشداورى‏ ها در تاريخ نگارى ايران و فعاليت هاى فكرى و فرهنگى محافل و انجمن ها و سازمان هاى مخفى و علنى وابسته به كانون هاى استعمارى و از جمله فراماسونرى پيوندهاى بسيار عميق قائل شد و به اين دليل ترويج اين گونه بحث هاى فرهنگى را داراى مقاصد كاملا سياسى و استعمارى دانست.

از اوايل قرن نوزدهم ميلادى، يك حركت فرهنگى بسيار قوى و سازمان يافته در ايران آغاز شد كه از حكومت هند بريتانيا سرچشمه مى‏ گرفت. شالوده اين حركت در زمان حكومت ريچارد ولزلى بر هند گذاشته شد. خاندان ولزلى نقش مهمى در تاريخ استعمار بريتانيا دارد و از اين طريق بر تاريخ ايران تأثير فراوان گذاشته است. هيئت جان ملكم را همين ريچارد ولزلى به ايران اعزام كرد. در كتاب زرسالاران درباره خاندان ولزلى و پيوندهاى عميق آن با زرسالاران يهودى و خانواده روچيلد بحث مفصلى كرده ام. ريچارد ولزلى، فرمانرواى هند بريتانيا، در سال 1800 ميلادى يك كالج در كلكته تأسيس كرد كه يكى از اهداف آن مقابله فرهنگى با اسلام بود. در اين كالج مسلمانانى كه به خدمت انگليسى‏ ها در آمده بودند نقش داشتند مانند ميرزا فترت و آقا ثبات. در سال 1811 ميلادى اين كالج يك ميسيونر به نام هنرى مارتين را به ايران اعزام كرد. هنرى مارتين كارمند كمپانى هند شرقى بود و سر جان ملكم او را به بعضى از رجال سياسى مهم ايران معرفى كرد. هنرى مارتين در شيراز در خانه جعفر على خان، نياى خانواده نواب شيرازى، اقامت گزيد و با حمايت خانواده قوام شيرازى فعاليت خود را شروع كرد و به مناظره هاى جنجالى‏  دينى با علماى شيراز پرداخت. دو خانواده نواب و قوام شيرازى نقش مهمى در تاريخ فعاليت هاى استعمارى در ايران دارند.

جعفر على خان نواب قبلا افسر عالى رتبه ارتش هند بود و در سركوب خونين يكى از شورش هاى‏  مردم هند سمت فرماندهى داشت. او بعدا با دختر ميرزا حسنعلى طبيب شيرازى ازدواج كرد و در محله ميدان شاه شيراز ساكن شد. اين ميرزا حسنعلى طبيب پسر حاجى آقاسى بيگ افشار دوست و مشاور كريم خان زند است و خانواده نواب از اين طريق با تعدادى از خانواده هاى‏  سرشناس شيراز خويشاوند شد. نسل هاى بعدى خانواده نواب نيز نقش مهمى در تاريخ ايران داشتند. يكى از آن ها غلامعلى خان نواب است كه گزارش هاى او به عنوان مأمور سفارت انگليس با عنوان وقايع اتفاقيه چاپ شده و ديگرى حسينقلى خان نواب است كه مدتى وزير خارجه ايران و رئيس حزب دمكرات بود. خانواده قوام شيرازى يهودى الاصل هستند و در آن زمان به خانواده هاشميه شهرت داشتند زيرا جد آن ها يك يهودى جديد الاسلام به نام آشر بود كه نام خود را به هاشم تبديل كرد و پسرش، ابراهيم خان، همان كسى است كه كلانتر شيراز و وزير لطفعلى خان زند شد و به خلع زنديه و صعود آقا محمد خان قاجار كمك نمود و در مقام صدراعظم آقا محمد خان و فتحعلى شاه قاجار جاى گرفت. در همان سالى كه هنرى مارتين وارد ايران شد ميرزا على اكبر خان (قوام الملك اوّل) ، پسر حاجى ابراهيم خان كلانتر، بيگلربيگى فارس شده بود.

از اين زمان نگارش و چاپ رديه هايى عليه اسلام و قرآن شروع شد كه معروف ترين آن كتاب ميزان الحق است. به نظر من اين كتاب مهم ترين رديه اى است كه از آن زمان تا به حال عليه قرآن كريم نوشته شده است. ظاهرا اين كتاب را يك ميسيونر آلمانى وابسته به دستگاه حكومت هند بريتانيا به نام دكتر كارل پفاندر نوشته ولى بررسى متن آن نشان مى‏ دهد كه نمى‏ تواند كار پفاندر به تنهايى باشد بلكه او قطعا از كمك مسلمانانى كه با متون اسلامى كاملا آشنا بوده اند برخوردار بوده است. پفاندر دو كتاب ديگر هم دارد: مفتاح الاسرار و طريق الحيات. اين موج سازمان يافته تهاجم ميسيونرها بازتاب وسيعى در ميان علماى ايران داشت و يك جنبش رديه نويسى را ايجاد كرد كه اولين مقابله فكرى علماى شيعه با تهاجم فرهنگى غرب جديد محسوب مى‏ شود. علماى‏  دوره فتحعلى شاه مانند ميرزاى قمى، ملامحمدرضا همدانى، ملا على نورى، سيد محمد حسين خاتون آبادى و ملا احمد نراقى رساله هايى عليه ميسيونرها يا به قول آن ها«پادرى»نوشتند. «پادرى»از واژه father (پدر) اخذ شده و منظور كشيشان مسيحى است.

كمى بعد از سفر جنجالى هنرى مارتين به ايران، در سال 1818 كتاب در بمبئى چاپ شد كه بر انديشه سياسى بعدى ايران تأثير بزرگى نهاد. اين كتاب دساتير آسمانى نام دارد. نويسنده يا در واقع جاعل آن يك پارسى به نام ملافيروز است كه كارگزار كمپانى هند شرقى بريتانيا و منشى‏  و دستيار سر جان ملكم بود. ملا فيروز دساتير را به عنوان يك كتاب آسمانى معرفى مى‏ كند كه به پيامبران ايران باستان تعلق دارد. جالب اينجاست كه بسيارى از ايران شناسان اروپايى و كارگزاران برجسته كمپانى هند شرقى از اين جعل ملا فيروز حمايت كردند و دساتير را به عنوان متنى اصيل جلوه دادند. سر ويليام جونز و سر جان ملكم و لرد هستينگز و سر جرج اوزلى و مونت استوارت الفينستون از اين گروه اند.

دساتير به تدريج در ايران شناخته شد و از طريق بعضى از رجال و معاريف دولتى و فرهنگى‏  عصر قاجار تأثير بزرگى هم بر انديشه و هم بر زبان و ادبيات فارسى گذاشت. زرتشتيان هند هم دساتير را به عنوان يك متن دينى به رسميت شناختند و مروج آن شدند. حتى تا زمان انقلاب مشروطه، زرتشتيان هند و ايران و بسيارى از معاريف فرهنگى مسلمان هندى و ايرانى دساتير را معتبر و كتاب آسمانى مى‏ دانستند. شعرا و نويسندگان سرشناسى مانند رضاقلى خان هدايت و فرصت شيرازى و اديب الممالك فراهانى از مروجين دساتير بودند.

دساتير هم يك متن دينى جعلى بود كه به پيامبران باستانى ايران نسبت داده مى‏ شد و هم يك دوره تاريخ على براى ايران بود با هدف ترويج باستان گرايى و هم به منبعى تبديل شد براى‏  ساختن واژه هاى به اصطلاح سره فارسى. سرتاسر اين كتاب پر از مهملاتى است كه به نام فارسى‏  سره و فارسى اصيل ارائه شده بود. مثلا: «دركاچه و هركاچه و پركاچه و در كارچه مارند». يعنى: «باليدن و پژمردن و كام و خشم ندارد. »يا: «هرشنده هر ششگر زمرپان»يعنى: «بخشنده بخششگر مهربان». يا: «هامستنى رامستنى شامستنى زامستنى، شالشتنى شالشتنى شالشتنى‏  شالشتنى، مزدستنى سزدستنى و زدستنى ازدستنى»الى آخر.

بعدها، به تدريج محققين اروپايى و هندى به دساتير مشكوك شدند و اصالت آن را رد كردند.

اين موج به ايران هم وارد شد و مطالبى عليه دساتير انتشار يافت كه مهم ترين آن مقاله ابراهيم پور داوود است كه به عنوان مقدمه لغت نامه دهخدا چاپ شده. بايد اضافه كنم كه پورداوود اين مقاله را بر اساس كتاب يك موبد و محقق سرشناس پارسى هند به نام شهريار جى بهروچا نوشته است. يعنى همان مطالب بهروچا را به همراه اضافاتى آورده است. بهروچا اين رساله را قبل از سال 1894 نوشت و دساتير را به عنوان يك متن كاملا جعلى معرفى نمود. كتاب بهروچا مقارن با انقلاب مشروطه در سال 1907 ميلادى در بمبئى چاپ شد. البته هم بهروچا و هم پورداوود تلاش مى‏ كنند كه ملافيروز را از اتهام جعل دساتير تبريه كنند. به نظر من، هم دساتير و هم متون مشابهى چون دبستان المذاهب و هم دستكارى‏ هايى كه در فرهنگ معروف به برهان قاطع صورت گرفته همه متعلق به اوايل قرن نوزدهم است و ادعاى انتساب اين متون به قرن هفدهم صحت ندارد.

اين موج تهاجم عليه فرهنگ ايرانى و اسلامى از دهه 1850 ميلادى در ايران اوج گرفت و اين زمانى است كه در كوران جنگ كريمه يك مأمور اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا به نام مانكجى‏  ليمجى‏ هاتريا در ايران مستقر شد. مانكجى از پارسيان هند بود و به عنوان رئيس شبكه اطلاعاتى‏  حكومت هند بريتانيا در ايران كار مى‏ كرد و روابط نزديكى با ديپلمات هاى سرشناس دولت انگليس در ايران، يعنى سر رونالد تامسون و ادوارد ايستويك و سر هنرى راولينسون، داشت. اين سرآغاز يك دوران نفوذ بسيار جدّى استعمار انگليس در ايران است و در پيامد فعاليت هاى‏  مانكجى و شبكه او بود كه سرانجام ميرزا حسين خان مشيرالدوله (سپهسالار) به عنوان صدراعظم ايران منصوب شد. دوران صدارت سپهسالار اوج فعاليت هاى فرهنگى و سياسى اين كانون در ايران است.

فعاليت فرهنگى مانكجى در چهار شاخه صورت گرفت: اوّل، حمايت و تقويت بابى‏ گرى و كمك به گسترش آن؛ دوّم تأسيس و گسترش فراماسونرى در ايران؛ سوم، اشاعه باستان گرايى در فرهنگ ايرانى؛ چهارم، تقويت برخى از فرقه هاى اهل تصوف در ايران.

حدود سه سال قبل از استقرار مانكجى در ايران على محمد باب اعدام شده بود. حركت باب از همين كانون استعمارى سرچشمه مى‏ گرفت. به نظر من، ادعاى محققينى كه بابى‏ گرى را به عنوان يك جنبش دينى خود انگيخته و طبيعى و يك شورش مردمى مطرح مى‏ كنند و سر آغاز پيوند اين جنبش با استعمار انگليس را از زمان تبديل آن به دو فرقه ازلى و بهايى مى‏ دانند مبنائى‏  ندارد. دلايل متعددى در دست است كه بابى‏ گرى را از آغاز به عنوان يك حركت مشكوك و مرتبط با كانون هاى استعمارى جلوه مى‏ دهد. در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث كرده و مستندات و دلايل خود را عرضه خواهم كرد. در اينجا فقط اشاره مى‏ كنم به اهميت دوره اقامت على محمد شيرازى (باب) در بندر بوشهر. باب از 18 تا 21 سالگى در بوشهر به تجارت مشغول بود و سپس به كربلا رفت و شاگرد سيد كاظم رشتى، از سران شيخيه، شد و بعد از مرگ سيد كاظم رشتى ادعاهاى خود را شروع كرد. در سال هاى اقامت باب در بوشهر، اين بندر مركز مهم فعاليت كمپانى‏ هاى انگليسى و اروپايى و يهودى و پارسى بود. در آن زمان، مهم ترين كمپانى مستقر در اين بندر به خانواده يهودى ساسون تعلق داشت كه رهبر يهوديان بغدادى‏  بودند. بعدها، نقش يهوديان را در گسترش بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى بسيار مهم مى‏ يابيم تا حدى كه مى‏ توانيم ادعا كنيم كه گسترش بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى تنها با حمايت يك شبكه فعال يهودى‏  وابسته به خانواده ساسون امكان پذير بود. بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى به بسيارى از نقاط ايران به وسيله يهوديان و جديد الاسلام هاى يهودى وارد شد و رشد كرد. شهر همدان، به عنوان يك‏ كانون مهم يهودى نشين، نمونه گويايى است. عجيب است كه محققين نسبت به دوره اقامت باب در بوشهر كاملا بى‏ اعتنا بوده اند. مثلا، ادوارد براون توجه فراوانى نسبت به دوران هاى مختلف زندگى باب مى‏ كند ولى درباره دوران اقامت او در بوشهر ساكت مى‏ ماند. در حالى كه قاعدتا براون بايد به اين دوره بيشتر توجه مى‏ كرد زيرا بندر بوشهر به عنوان محل تلاقى تجار اروپايى و ايرانى‏  مى‏ بايست به عنوان مهم ترين كانون آشنايى باب با غرب شناخته شود. ولى چون براون و ديگران قصد نداشتند بابى‏ گرى را متأثر از غرب جديد بدانند و تمايل داشتند سرچشمه هاى بومى و اسلامى آن را برجسته كنند، تأثير اين كانون را كاملا مسكوت گذاشتند.

به هر حال، مانكجى پس از استقرار در ايران نقش مهمى در تقويت بقاياى بابى‏ ها و گسترش بابى‏ گرى ايفا كرد و در دبيرخانه مفصل و فعال او كتب اعتقادى متعددى در ترويج بابى‏ گرى‏  تأليف شد. فهرست«گنجينه مانكجى»در كتابخانه موسسه كاما (بمبئى) نشان مى‏ دهد كه مانكجى در اين زمينه تا چه اندازه فعال بوده است. در دوران فعاليت مانكجى ميان او و فعالين يهودى و بابى ارتباطات گسترده برقرار بود و اينان با بمبئى، كه مركز نشر آثارشان محسوب مى‏ شد، روابط منظم داشتند. ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، يكى از سران بابى‏ گرى و بهايى‏ گرى، در آن زمان منشى مانكجى بود. آقا عزيزاللّه، از يهوديان بهايى شده مشهد، هم با مانكجى و گلپايگانى ارتباط داشت. آقا عزيزاللّه همان كسى است كه بعدها ادوارد براون را با گلپايگانى آشنا كرد. پيوند مانكجى با بابى‏ ها و بهايى‏ ها در حدى است كه منابع بهايى از مانكجى به عنوان بهايى‏  ياد مى‏ كنند و مى‏ نويسند كه وى بعد از ملاقات با ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) در بغداد به اين مذهب گرويده بود. بهاء هم در الواح خود به اين ملاقات با مانكجى اشاراتى دارد. اسنادى وجود دارد كه نشان مى‏ دهد دستگاه اطلاعاتى ناصرى از روابط پنهان مانكجى با بابى‏ ها تا حدودى‏  مطلع بوده و در مقاطعى، مانند توطئه ترور ناصرالدين شاه در سال 1300 ق. /1822 م، نسبت به آن حساس بوده است.

بخش مهمى از كارنامه مانكجى در ايران به تأسيس فراماسونرى اختصاص دارد. نقش مانكجى در اين ماجرا تاكنون مورد غفلت كامل بوده است و تمامى محققين اولين نهاد فراماسونرى ايران را، كه به«فراموشخانه»معروف است، با نام ميرزا ملكم خان مى‏ شناسند. نقش ملكم در فعاليت فراموشخانه مورد ترديد نيست ولى مسئله پيچيده تر است. طبق تحقيق اينجانب، در واقع، مانكجى نقش اصلى را در تأسيس فراموشخانه داشت و ملكم دستيار او بود.

به عبارت ديگر، همانطور كه در زمان انقلاب مشروطه سازمان فراماسونرى بيدارى ايران در پيرامون اردشير ريپورتر شكل گرفت، فراموشخانه هم در پيرامون مانكجى تكوين يافت. در اين باره در جلد هفتم كتاب زرسالاران به طور مفصل بحث خواهم كرد. توجه كنيم كه به طور رسمى‏  رئيس فراموشخانه، يا استاد اعظم، يكى از پسران فتحعلى شاه به نام جلال الدين ميرزا بود. ملكم در كنار برخى از رجال عصر ناصرى در اين انجمن مخفى عضويت داشت. ميرزا محمد تقى سپهر كاشى (لسان الملك) و رضا قلى خان هدايت هم عضو اين نهاد بودند.

محفل يا شبكه مانكجى اولين كانون جدى و متشكلى محسوب مى‏ شود كه ترويج باستان گرايى را در ايران آغاز كرد. يكى از اقدامات مانكجى تجديد چاپ و پخش كتاب دساتير در ايران در يك هزار نسخه بود. تا اين زمان دساتير در ايران چندان شناخته شده نبود و در واقع تأثير جدى آن از زمان مانكجى آغاز شد. جلال الدين ميرزا، استاد اعظم فراموشخانه، هم به عنوان يك‏ شاهزاده فرنگى مآب شناخته مى‏ شد و هم مروج سره نويسى و ناسيوناليسم ضد عربى بود. او كتابى نوشت به نام نامه خسروان كه شامل يك دوره تاريخ ايران باستان است. البته اين كتاب به نام او منتشر و معروف شد ولى نويسنده واقعى آن فردى است به نام شيخ على يزدى كه در سفارت انگليس سمت منشى‏ گرى داشت و در دستگاه انگليسى‏ ها در ايران فرد متنفذى بود.

رضاقلى خان هدايت، نياى خاندان هدايت و عضو ديگر فراموشخانه، هم تأليفات متعددى با روح باستان گرائى منتشر كرد. از مهمترين آثار او فرهنگ انجمن آراى ناصرى است. هدايت اين كتاب را به سفارش مانكجى نوشت و نام آن فرهنگ انجمن آراى هوشنگ بود. هوشنگ نامى است كه مانكجى بر خود نهاده و خويشتن را در ايران با اسامى چون«هوشنگ هاترياى كيانى»و«درويش فانى»معرفى مى‏ كرد. ولى بعدا ترجيح دادند كه اين فرهنگ را به ناصرالدين شاه منتسب كنند و لذا آن را فرهنگ انجمن آراى ناصر ناميدند. اين فرهنگ در سال 1288 ق. /1871 م. يعنى در اولين سال صدارت ميرزا حسين خان سپهسالار و اندكى بعد از فوت رضاقلى خان هدايت، با پول مانكجى چاپ شد. خود مانكجى نيز مقدمه اى بر اين كتاب نوشته است. اين فرهنگ سرشار از جعليات دساتيرى است و در كنار فرهنگ هاى دستكارى شده اى مانند برهان قاطع سهم بزرگى‏  در اشاعه باستان گرائى در ايران داشت. مثلا، با اقتباس از دساتير، فهرست مفصلى از پيامبران عجم ارائه كرده است. اين كتاب سرشار است از ارجاع به پارسيان و زرتشتيان و دساتير و دبستان المذاهب و غيره و در مقابل در آن مدخل هايى چون«اسلام»و«قرآن»وجود ندارد و آيات و شواهد قرآنى و احاديث به ندرت ديده مى‏ شود. روح اين فرهنگ كاملا غير اسلامى است به نحوى‏  كه آن را در كنار نامه خسروان بايد مهم ترين تلاش مانكجى براى ترويج باستان گرائى در ايران دانست. براى مثال، خانه كعبه را مقر يك پيامبر باستانى ايرانى به نام مه آباد معرفى مى‏ كند. نام آدم ابوالبشر را فارسى مى‏ داند و مدعى است كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران به دستور عمر بن خطاب، خليفه مسلمانان، تمامى كتاب هاى باستانى ايران سوزانيده شدند.

منشيان و كارگزاران مانكجى نيز در زمينه اشاعه باستان گرائى بسيار فعال بودند. ميرزا ابوالفضل گلپايگانى، منشى مانكجى و از سران فرقه بهائى، از مروجين سره نويسى و باستان گرائى‏  بود و براى مثال در رساله اى تبار ميرزا حسينعلى نورى (بهاء) را به يزدگرد ساسانى رسانيده است. ميرزا محمد حسين خان ثريا و حاجى ميرزا حسن خوشنويس اصفهانى و ميرزا لطفعلى دانش و محمد اسماعيل خان زند هم در پيرامون اين محفل به سره نويسى اشتغال داشتند. محمد اسماعيل خان زند نويسنده كتابى است با همين مضمون به نام فرازستان. گلپايگانى مى‏ نويسد كه او نام خود را به هر مزديار تغيير داد و نژاد خويش را به«خسروان كيان رساند و در زنده كردن آيين آباديان و تازه نمودن روش نياكان كوشش بى‏ اندازه دارد. »البته بايد اين را هم عرض كنم كه بعدها گلپايگانى از مخالفان مانكجى شد و در نامه هاى خود مطالبى عليه او و باستان گرايان و سره نويسان بيان كرد.

محفل فرهنگى مانكجى با ميرزا فتحعلى آخوندزاده در تفليس نيز رابطه نزديك داشت در حدى كه آخوندزاده در مكاتباتش از رضاقلى خان هدايت با عناوينى چون«پدر بزگوار»و«پدر مغفور»ياد مى‏ كند. در اين زمان آخوندزاده سرهنگ ارتش روسيه و كارمند عالى رتبه دفتر نايب السلطنه تزار روسيه در قفقاز بود و به نظر من همان جايگاه مانكجى در حكومت هند بريتانيا را در دستگاه اطلاعاتى نايب السلطنه قفقاز داشت يعنى مسئول امور ايران بود.

چنان كه مى‏ دانيم، آخوندزاده از مروجين باستان گرايى، اسلام ستيزى و عرب ستيزى و تئورى استبداد شرقى در تاريخنگارى ايران بود و در اين زمينه تأثير بزرگى بر جاى نهاد. مثلا در نامه اى به جلال الدين ميرزا مى‏ نويسد: به اصطلاح اهل يوروپا اسم حقيقى پادشاه به كسى اطلاق مى‏ شود كه تابع قانون بوده، در فكر آبادى و آسايش وطن و در فكر تربيت و ترقى ملت باشد. در مملكت ايران، بعد از غلبه تازيان و زوال دولت پارسيان و فانى شدن پيمان فرهنگ و قوانين مهباديان سلطنت حقيقى نبوده است. در مدت تاريخ هجرى فرمانروايان اين مملكت كلا ديسپوت و شبيه حرامى باشيان بوده اند.

آخوندزاده بنيانگذار جريانى است كه تغيير الفبا را به عنوان راه توسعه و پيشرفت ممالك‏ اسلامى معرفى مى‏ كرد. او اين نظر را در عثمانى از طريق منيف پاشا و در ايران از طريق محفل مانكجى پيش مى‏ برد. منيف پاشا در زمان حكومت سپهسالار به مدت چهار سال سفير عثمانى‏  در ايران بود و در دوره مظفر الدين شاه نيز دو سال در اين سمت بود. او با مانكجى و آخوندزاده و ميرزا يوسف خان مستشار الدوله و ميرزا ملكم خان رابطه نزديك داشت.

چهارمين شاخه فعاليت مانكجى در ايران به اهل تصوف معطوف بود و لذا اعضاى محفل يا شبكه مانكجى با بعضى از سران اهل تصوف رابطه نزديك داشتند. مانكجى خود را درويش معرفى مى‏ كرد، «درويش فانى»لقب داشت و با سران برخى از طريقت هاى اهل تصوف از جمله رحمت عليشاه (حاج ميرزا كوچك شيرازى) معاشرت داشت. رضاقلى خان هدايت عضو طريقت نعمت اللهى بود و جالب است بدانيم كه وى در فرهنگ انجمن آراى ناصر نام«داريوش»را به معنى«درويش»دانسته است.

رابطه كانون هاى استعمارى با فرقه هاى دراويش سابقه تاريخى مفصل دارد. از دوران ايلخانان مغول، دسيسه گران يهودى كوشيدند تا از طريقت هاى اهل تصوف براى مقاصد خود استفاده كنند و تصوف يهودى معروف به كابالا (قباله) با همين هدف تدوين شد و بعدها شهرهاى‏  بيت المقدس (اورشليم) و دمشق به مراكز فعال استقرار يهوديان صوفى نما بدل گرديد. درباره طريقت كابالا و جايگاه بزرگ آن در پيدايش فرقه هاى دسيسه گر و رازآميز در كتاب زرسالاران بحث مفصل و مستندى عرضه كرده ام.

در قرون بعدى فعاليت جاسوسان غربى در لباس اهل تصوف ادامه داشت و اين روش فعاليت در قرن نوزدهم در سراسر سرزمين هاى اسلامى اوج گرفت. از جمله بايد به فرقه اى از اهل تصوف اشاره كنم كه در سال 1821 ميلادى در مشهد به وسيله يك يهودى به نام ملا محمد على‏  اشكپوتى تأسيس شد. اين گروه با صوفيان كرمان و مشهد و شيراز رابطه نزديك داشتند و مرشد آن ها ميرزا ابوالقاسم شيرازى معروف به ميرزاى سكوت بود. در قصص العلما آمده است كه زمانى‏  آخوند ملاعلى نورى، كه از فقها و حكما و عرفاى بزرگ عصر خود بود، به شيراز رفته بود و مردم به ديدن او مى‏ رفتند. ميرزا ابوالقاسم سكوت هم به محل اقامت آخوند رفت و خواست با ايشان ملاقات كند. آخوند ملاعلى نورى گفت اين مرد نجس و كافر است و از مجلس من بيرون رود. سكوت هم از خانه خارج شد. بعدها، وصال شيرازى و وقار شيرازى (پسر وصال) رابطه نزديكى با محفل مانكجى و خاندان نواب هندى داشتند. با تشكر فراوان از فرصتى كه در اختيار پژوهه قرار داديد و با اميد به اين كه بتوان موارد بسيار ديگرى را كه قابل طرح است در آينده در اختيار خوانندگان گرامى قرار داد.

 

● پي نوشت

 1 . مشخصات كامل كتاب اين است: ظهور و سقوط سلطنت پهلوى، در دو جلد؛ جلد اول خاطرات ارتشبد سابق حسين فردوست؛ در 708 صفحه؛ و جلد دوم: توضيحات و تعليقات با نام جستارهايى‏  از تاريخ معاصر ايران؛ در 730 صفحه؛ چاپ اول هر دو جلد در سال 1369؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى.

2 . زرسالاران يهودى و پارسى، استعمار بريتانيا در ايران؛ جلد اول: يهوديان و اليگارشى يهودى؛ جلد دوم؛ اليگارشى يهودى و پيدايش زرسالاران جهانى؛ اين دو جلد چاپ 1377؛ جلد سوم؛ آريستو كراسى و غرب جديد؛ جلد چهارم؛ نخستين تكاپوهاى فراماسونرى؛ دو جلد سه و چهار چاپ سال 1379؛ از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش هاى سياسى. 

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت ششم

● لاويان و فرقه هاى شيطانى‏

اين خصوصيات اخلاقى همان است كه ما در فرهنگ اسلامى‏  به عنوان مختصات شيطانى مى‏ شناسيم. عملكرد شيطانى همين است.

نقش اسطوره هاى دينى و تاريخى در زر سالاران يهودى بسيار مؤثر است و فرهنگ جديد آن ها را شكل مى‏ دهد. يك نمونه همان اسطوره استر و مردخاى است كه عرض كردم. تقريبا مى‏ توان گفت تمام عملكردهايى را كه شيطانى مى‏ ناميم بر يك اسطوره مبتنى است و به وسيله آن توجيه مى‏ شود. در زمينه ترويج هرج و مرج جنسى، كه نمونه هايى را بيان كردم، در عهد عتيق موارد فراوان و عجيبى مى‏ توانيم پيدا كنيم و با توجه به اين كه اين متون به عنوان«كتاب مقدس» شناخته مى‏ شود طبعا اين موارد سرمشق قرار مى‏ گيرد. اين اسطوره هاى شيطانى از مهاجرت حضرت ابراهيم عليه السلام از وطن ايشان، شهر اور (واقع در جنوب بين النهرين) ، به مصر شروع مى‏ شود.

طبق مندرجات اين«كتاب مقدس»، زمانى كه ابراهيم و همسرش، سارا، به مصر مى‏ رسند براى‏  فرعون خبر مى‏ برند كه يك زن بسيار زيبا همراه ابراهيم است. و ابراهيم هم براى اين كه زيبايى‏  سارا برايش«خيريت شود»او را به عنوان خواهر خود معرفى مى‏ كند و از اين طريق صاحب ثروت فراوانى مى‏ شود كه منبع اوليه ثروت بنى‏ اسرائيل است. مطالبى كه عرض كردم عين فقرات«سفر پيدايش»است. از اين موارد بسيار زياد است. تعمق در اين موارد ثابت مى‏ كند كه افرادى نسبت به يكتا پرستى و دين حضرت موسى عليه السلام عناد عجيبى داشته اند و به دستكارى در اين متون پرداخته اند و اسطوره هاى شيطانى را وارد آن كرده اند. مى‏ دانيم كه طبق تعاليم عهد عتيق قبيله لاوى (لوى) در ميان بنى اسرائيل سمت كاهنى دارد و اصولا يك كتاب مخصوص آن ها نوشته شده به نام«سفر لاويان». امروزه برخى از محققين تاريخ اديان معتقدند كه اين طبقه لاويان در اصل مصرى بودند كه در ميان بنى اسرائيل نفوذ كردند و خاندان هاى كاهنان (لاويان) را ايجاد نمودند. يكى از دلايلى كه براى اثبات اين نظر اقامه مى‏ شود رواج نام هاى مصرى در ميان لاويان است.

اگر در تاريخ يهوديت تعمق كنيم، متوجه مى‏ شويم كه خاندان هاى لاوى (لوى) تا امروز نقش عجيبى داشته اند. شاخه اى از اين خاندان ها نام لوى يا لاوى را بر خود دارند و بعضى با نام كوهن يا كاهن و اسامى شبيه به اين شناخته مى‏ شوند. من در جريان تحقيقم به يك تاريخچه 800 ساله مدون براى خاندان لاوى رسيدم كه از قرن سيزدهم ميلادى در اسپانيا شروع مى‏ شود و تا امروز ادامه مى‏ يابد. اولين فرد سرشناس در اين تاريخچه تودروس ابولافى است كه رئيس و حاخام يهوديان كاستيل و ليون بود و يهوديان او را از خاندان سلطنتى يهود مى‏ دانستند. اين خانواده در طول قرون بعد نقش بسيار مهمى در جنگ هاى صليبى اسپانيا به سود حكمرانان شمال اسپانيا و عليه مسلمانان ايفا كرد و از همان قرن سيزدهم با فرقه شهسواران معبد رابطه نزديك داشت. و همين خاندان لاوى بود كه طريقت رازآميز تصوف يهودى به نام كابالا را ايجاد كرد. در كتاب زر سالاران به طور مشروح درباره طريقت كابالا و كاركردهاى سياسى و تأثيرات بزرگ آن بحث كرده ام و نشان داده ام كه از اين سرچشمه كاباليستى در طول قرون بعد فرقه هاى رازآميز و پنهان فراوانى بيرون آمده كه فراماسونرى يكى از آن هاست. در طى اين قرون اعضاى خاندان لاوى‏  (لوى) هميشه فرقه سازان بزرگى بوده اند. يك نمونه ناتان غزه اى است كه در قرن هفدهم ادعاى‏  پيامبرى مى‏ كرد و در ايجاد موج جديد الاسلامى شابتاى زوى و تأسيس فرقه دونمه بسيار مؤثر بود. ناتان از خانواده لوى بود و نظريه پرداز شابتاى زوى محسوب مى‏ شد. دونمه ها يهوديان جديد الاسلام بودند كه يك فرقه مخفى ايجاد كردند و نقش مهمى در فروپاشى دولت عثمانى و تأسيس جمهورى تركيه ايفا نمودند. ناتان غزه اى به پيروانش مى‏ گفت كه مسلمان شدن شابتاى‏  زوى يك مأموريت مسيحايى است مشابه با مأموريت جاسوسى كه به درون سپاه دشمن اعزام شده براى تسخير آن از درون. به اين دليل است كه منابع يهودى مكتب جديد الاسلامى شابتاى‏  زوى و ناتان غزه اى را«ارتداد رازگونه»مى‏ خوانند يعنى آنگونه ارتداد از دين يهود كه راز و رمزى‏  در آن نهفته است. كمال آتاتورك به يكى از خاندان هاى دونمه تعلق داشت. اين نقش فرقه سازى‏  امروز هم ادامه دارد. در سال هاى اخير فرقه اى به نام ساتانيست ها (شيطان پرستان) در غرب ايجاد شده و رشد كرده است و معبدى تأسيس كرده اند به نام«كليساى شيطان». بنيانگذار و رهبر اين فرقه يك يهودى از خاندان لوى به نام آنتون لاوى است.

در اين گونه فرقه ها مناسك جنسى جايگاه خاصى دارد. اين تهمت نيست، عين واقعيت است. منابع معتبر از رواج هرج و مرج جنسى و مناسك جنسى در فرقه دونمه سخن مى‏ گويند.

فرانكيست ها هم كاملا بى‏ پروا مناسك جنسى خود را اجرا مى‏ كردند. اين فرقه را يعقوب فرانك‏ تأسيس كرد و نقشى مشابه با فرقه دونمه در اروپاى شرقى و مركزى داشت. در كليساى شيطان آنتون لاوى نيز مناسك جنسى جايگاه خاصى دارد. اگر توجه كنيم مى‏ بينم همان مناسكى كه زمانى به طور مخفى به وسيله دونمه ها و فرانكيست ها و فرقه هاى مشابه انجام مى‏ شد، همان رقص‏ها و همان كارها، امروزه به وسيله كمپانى‏ هايى كه به وسيله زر سالاران يهودى ايجاد شده، از طريق گروه هايى مثل«متاليكا»در سطح عموم رواج داده مى‏ شود و توده وسيعى از جوانان را به خود جلب مى‏ كند. مى‏ دانيم كه گروه متاليكا رسما خود را شيطان پرست مى‏ داند.

 

● تأثيرپذيرى يهوديت از ساير فرهنگ ها

 در اينجا لازم است به يك نكته مهم اشاره كنم. فرايند تاريخ بشرى بسيار پيچيده و همه جانبه است. زمانى كه به نقش و جايگاه يهوديت در اين فرايند توجه مى‏ كنيم نبايد چنان در آن غرق شويم كه به مطلق گرايى برسيم. من در كتابم تلاش كرده ام كه از اين مطلق گرايى پرهيز كنم و تصويرى علمى از فرايند پيدايش كانون هاى استعمارى و نقش آن در ايران به دست بدهم. در اين فرايند يهوديت يك عامل البته مهم و مؤثر است زيرا به دلايلى كه مفصلا توضيح داده ام در بخش عمده تاريخ مسيحى، يعنى از زمان استقرار در بين النهرين در قرون اوليه ميلادى، به عنوان يك سازمان منسجم و متمركز جهان وطن عمل مى‏ كرده است. در كتاب زرسالاران يهوديان را به عنوان تنها نوع جامعه انسانى تعريف كرده ام كه از تمامى مختصات يك ملت برخوردار بود به جز اقامت در يك محدوده معين جغرافيايى و اين خلاء را با ايجاد هلاخه (شرع) و سازمان سياسى خاص خود پر كرده اند. علت دوام و بقا اين جامعه در طول تاريخ طولانى فوق همين دو عامل بوده است و جهانوطنى بودن اين جامعه به آن مختصاتى عطا مى‏ كرده كه تا دوران اخير در ساير جوامع يافت نمى‏ شد. در دنياى گذشته، كه جوامع انسانى به شدت در چارچوب هاى جغرافيايى محصور بودند، تنها يك جامعه وجود داشت كه چند زبانه بود، چند فرهنگى بود. همزمان در كانون هاى تمدنى مختلف زندگى مى‏ كرد و شاخه هاى آن در سراسر جهان با هم ارتباط منظم داشتند و از هم حمايت مى‏ كردند و از يك مركزيت واحد تبعيت مى‏ نمودند. اين قوم، يهوديان بودند و اين ويژگى به آن ها قدرت انعطاف و امكانات مادى و سياسى و فرهنگى فوق العاده اى مى‏ بخشيد. مركزيت جامعه جهانوطنى يهود از اقتدار سياسى و قضايى مشابه اقتدار يك دولت بر اتباع خود برخوردار بود و در بعضى جوامع اين اختيارات قضايى از طرف دولت هاى ميزبان به رسميت شناخته مى‏ شد.

معهذا، يهوديان در طول تاريخ از محيطهاى پيرامون خود تأثيرات فراوان گرفته اند. يعنى در آن مقاطع تاريخى كه يك تمدن به اوج خود رسيده، بر يهوديان نيز به شدت تأثير گذاشته است.

آبراهام گيگر و دكتر لئوپولد زونر، كه بنيانگذاران تحقيقات جديد علمى در يهوديت هستند، هر دو در آثارشان نشان داده اند كه دين و فرهنگ يهود محصول شرايط اجتماعى و متحول با تحولات اجتماعى و فرهنگى بوده است. دكتر زونز كتابى دارد درباره مواعظ يهودى و نشان مى‏ دهد كه يهوديان در طول تاريخ طبق شرايط زمانه آيين هاى خود را تغيير داده اند و كتابى‏  دارد درباره نام هاى يهودى و نشان مى‏ دهد كه يهوديان هميشه اسامى رايج در فرهنگ هاى‏  غالب زمان خود را جذب كرده اند. در دوران برترى فرهنگ اسلامى اسامى اسلامى در ميان يهوديان رواج يافت، در اسپانيا و پرتغال مسيحى اسامى اسپانيايى و پرتغالى و امروزه در اروپاى‏  جديد، اسامى اروپايى.

پيدايش تمدن اسلامى سبب يك تحول بسيار بزرگ در وضع يهوديان جهان شد و اين تأثير چنان عميق بود كه تا قرن چهاردهم ميلادى بسيارى از متون يهوديان به زبان عربى نوشته مى‏ شد نه عبرى. مثلا، يهودا هالوى، متفكر بزرگ يهودى قرن دوازدهم ميلادى، مهم ترين اثر خود به نام خزرى يا كتاب الحجه و الدليل فى نصرالدين الذليل را به عربى نوشته است. يا رساله يوسف بن وقار يهودى، از رهبران فرقه كابالا در قرن چهاردهم ميلادى، به نام المقاله الجمع بين الفلسفه و الشريعه، به عربى است نه عبرى. اين تأثير را در تصوف يهودى (كابالا) و در رواج گسترده اسامى اسلامى در ميان يهوديان مى‏ توان ديد.

تأثير بزرگ ديگر اسلام بر يهوديت پيدايش مذاهب قرائى است كه در قرن دوّم هجرى/هشتم ميلادى در بغداد ايجاد شد. همانطور كه عرض كردم، در آن زمان بغداد مركز يهوديان جهان بود. مذهب قرائى به وسيله عنان بن داوود تأسيس شد كه به خاندان هاى سران يهودى تعلق داشت.

قرائيون منكر تلمود و روايات شفاهى حاخام ها بودند و تنها منبع معتبر دينى خود را تورات مى‏ دانستند. عنان بن داوود از ابوحنيفه متأثر بود و برخى از نظريات خود را از اسلام گرفته است.

بعدا، مأمون عباسى مذهب قرائى را در كنار يهوديت حاخامى و تلمودى به رسميت شناخت. از اين زمان مبارزه سختى ميان قرائيون و يهوديان شروع شد و يهوديت حاخامى به شدت عليه قرائيون توطئه مى‏ كرد و در راه انهدام آن ها مى‏ كوشيد. در دورانى ايران مركز اصلى فعاليت قرائيون به شمار مى‏ رفت و در رأس اين مذهب فردى به نام بنيامين بن موسى نهاوندى قرار داشت. سپس، مذهب قرائى در عربستان و آسياى صغير رواج يافت و كار آن ها در سرزمين هاى‏  اسلامى و مسيحى شبه جزيره ايبرى هم بالا گرفت. در اندلس، يهودا هالوى و ابراهيم بن داوود رساله هاى معروف خود، خزرى و سفر قباله، را براى مقابله نظرى با قرائيون تدوين كردند. در كاستيل سران يهودى حكمرانان مسيحى را ترغيب كردند تا قرائيون را از اين سرزمين اخراج كنند و يوسف فريزوئل و تودروس ابولافى، وزراى قدرتمند يهودى شاهان مسيحى كاستيل، با بى‏ رحمى به سركوب قرائيون دست زدند. قرائيون به مصر پناه بردند و براى مدتى كار آن ها در اين سرزمين بالا گرفت. لذا، ابن ميمون، حاخام و فيلسوف نامدار يهودى، براى مبارزه با آن ها از اندلس به مصر مهاجرت كرد. سرانجام، به علت فشارهاى شديد حاخام هاى يهودى، پيروان اين مذهب به كريمه و ليتوانى پناه بردند و در سال 1863 شهروند روسيه شدند.

اوج گيرى تمدن مسيحى در شبه جزيره ايبرى نيز بر يهوديت تأثير فراوان نهاد و علاوه بر رواج نام هاى اسپانيايى و پرتغالى در ميان يهوديان سبب پيدايش موجى از گروش به مسيحيت در ميان آن ها شد. اين يهوديانى كه مسيحى مى‏ شدند با مارانوها فرق مى‏ كنند. آن ها در واقع و از سر صدق مسيحى مى‏ شدند در حالى كه مارانوها در خفا همچنان يهودى بودند. در منابع يهودى هم ميان اين دو گروه تفاوت قائل شده اند. مثلا، در دايرة المعارف يهود مارانوها در ذيل مدخل هايى‏  چون«مارانو»و«يهودى مخفى»معرفى شده اند ولى اين يهوديان واقعا مسيحى شده در ذيل مدخل«مرتدين». از معروف ترين اين مرتدين يهودى اسپانيا، يعنى يهوديانى كه واقعا مسيحى‏  شدند، بايد به آبنر برغشى و آلفونسو كارتاژنا اشاره كرد. آلفونسو در دستگاه كليسا مقام بالايى‏  يافت و در اواخر عمر اسقف شهر مهم برغش (بورگس) بود. جالب است بدانيم كه اسقف آلفونسو از مخالفان سرسخت ايجاد انگيزيسيون بود و با انتشار رساله هايى با آن مخالفت كرد ولى راه به جايى نبرد.

پيدايش تمدن جديد غرب در اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم نيز بر يهوديت تأثير عميق بر جاى نهاد و در ميان يهوديان بحرانى ايجاد كرد كه كم از بحران دوران پيدايش و گسترش مذهب قرائى نبود. اولين كسى كه اين موج را شروع كرد اسپينوزاى يهودى در نيمه قرن هفدهم بود كه در آثارش به شدت به اليگارشى يهودى حمله كرد. كار او به جايى رسيد كه از سوى‏  حاخام هاى آمستردام به اتهام ارتداد به مرگ محكوم شد ولى اسپينوزا توبه كرد و جان خود را نجات داد. از اين دوران است كه اولا، از درون جوامع بسته يهودى به تدريج افراد مستقل يهودى، يهوديانى كه پيوندهاى فردى و انسانى خويش را بر پيوندهاى قبيله اى-نژادى ترجيح مى‏ دادند، سر بر آوردند. دوم، اين فرآيند مكانيسم رهبرى جوامع يهودى را پيچيده تر كرد و زرسالاران يهودى را به سوى ابداع شيوه هاى جديد براى تداوم سلطه خود سوق داد. معهذا، اين فرآيند هيچ گاه به فروپاشى كامل نظام سنتى جوامع يهودى نينجاميد و تنها بخشى از يهوديان را به«شهروندان»فارغ از سلطه«دولت»غير رسمى يهود تبديل كرد در حاليكه بخش ديگر همچنان در چارچوب ساختار متمركز و پنهان سنتى خود باقى ماندند. از اين دوران است كه به تدريج شاهد شكايت برخى از يهوديان فرودست و فقير از ثروتمندان و رهبران جوامع خويش به دادگاه هاى كشورهاى محل استقرارشان در اروپا هستيم. بعد از اسپينوزا، بيشترين نقش را در اين موج استحاله فرهنگى در جامعه اروپايى موسس مندلسون، فيلسوف معروف يهودى قرن هيجدهم، داشت. اين موج در قرن نوزدهم به«جنبش هاسكالا»يا«روشنفكرى يهودى»معروف شد و«ماسكيليم ها»يا روشنگران يهودى اين نغمه جديد را ساز كردند كه يهوديت فقط يك دين است نه يك دولت يا ملت و آن ها شهروندان آزاد دولت هاى متبوع خود هستند. شعار اصلاح طلبان يهودى اين بود: «در خيابان انسان باش و در خانه يهودى»در نيمه اول قرن نوزدهم روابط اين روشنگران با اليگارشى يهودى بسيار تشنج آميز بود. براى مثال، در سال 1818 تعدادى از اين روشنگران يهودى در شهر هامبورگ موارد مربوط به ظهور مسيح و بازگشت به صهيون را از ادعيه يهوديان حذف كردند. اين اقدام با مخالفت شديد اكثريت جامعه يهودى‏  هامبورگ مواجه شد در حدى كه براى مدتى مراسم نيايش در كنيسه ها تحريم بود اين روشنفكران مستقل و اصطلاح طلب يهودى بعدها هسته اصلى يهوديان مخالف صهيونيسم را در كشورهاى غربى تشكيل دادند. سوسياليست هاى يهودى چون فرديناند لاسال و رزا لوكزامبورگ نيز در تداوم همين جنبش پيدا شدند. يكى ديگر از اين يهوديان معترض ياكوب برافمن است كه در 34 سالگى مسيحى شد و در سال 1860 كتاب دو جلدى مفصلى مشتمل بر اسناد درونى سازمان يهوديان روسيه (كاهال) منتشر كرد. اين اثر به كتاب كاهال معروف است و يكى از منابع مهم محققين براى آشنايى با ساختارهاى سرى جوامع يهودى در قرن نوزدهم و آداب و سنن آن ها به شمار مى‏ روند. اين كتاب، برخلاف پروتكل هاى بزرگان يهود، كه محققين عموما آن را جعلى مى‏ دانند، كاملا معتبر است و دايرة المعارف يهود نيز صحت اسناد مندرج در كتاب برافمن را تأييد مى‏ كند. برافمن در مقدمه اين كتاب مى‏ نويسد جوامع يهودى با حفظ ساختارهاى سرى درونى خويش، از طريق استقرار در سرزمين هاى مختلف، «دولتى در درون دولت»تشكيل مى‏ دهند با هدف استثمار سكنه آن سرزمين ها و سلطه بر آنان.

در مقابل«جنبش هاسكالا»با حمايت اليگارشى يهودى، جنبش ناسيوناليسم يهود سر بركشيد. مثلا، پرز اسمولنسكين در مقاله ها و كتاب هايش به مندلسون و«حلقه برلين»و به تمام كسانى كه يهوديت را صرفا يك دين مى‏ دانستند و«عنصر ملى»آن را انكار مى‏ كردند، سخت حمله مى‏ كرد. به اعتقاد اسمولنسكين، يهوديان يك ملت اند و خصايص ملى به طور عمده در فرهنگ آن ها تبلور يافته كه عمده ترين آن زبان عبرى و آرمان هاى مسيحايى است؛ و كسانى كه«روح ملى يهوديت»را انكار مى‏ كنند به مردم خود خيانت مى‏ كنند. در رأس اين جنبش خاندان روچيلد و مجموعه مقتدرى كه آن را«زرسالاران يهودى»مى‏ نامم، قرار داشت. اين اليگارشى بر پايه ميراث قوم يهود، شكل جديد از جهان وطنى يهودى را، در آميزش با آريستوكراسى‏  مستعمراتى دنياى غرب سازمان داد كه با ماجراى مرموز«پوگروم ها»جان گرفت و صهيونيسم جديد را آفريد. آنها ابتدا در سال 1860 سازمان«آليانس اسرائيلى»را در پاريس تأسيس كردند و در دهه 1870 سازمان هاى متعددى ايجاد نمودند و به كمك ثروت انبوه و نفوذ سياسى فراوان خود، ساختار سياسى متمركز و جهان وطن يهوديان را به شكل جديدى تداوم بخشيدند. اين تحولى است كه تاريخنگارى رسمى يهود از آن به عنوان«تجديد حيات ملى يهوديان»ياد مى‏ كند. شاخص اين«ناسيوناليسم يهود»احياى آرمان«بازگشت به صهيون»بود كه سازمان «آليانس اسرائيلى»و نشرياتى چون هاشه هار، به سردبيرى اسمولنسكين، و انديشمندانى چون موسس هس ترويج مى‏ كردند. مؤسس مونت فيوره، باجناق ناتان ماير روچيلد (زرسالار بزرگ يهودى و بنيانگذار بنياد روچيلد انگلستان) ، در اين تجديد سازمان يهوديان نقش بسيار مهمى‏  داشت.

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت چهارم

● اسطوره«دياسپورا»يا آوارگى‏

سومين اسطوره تاريخى كه انديشه و روانشناسى و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد، اسطوره دياسپورا است. يعنى مدعى‏ اند كه در سال 70 ميلادى رومى‏ ها معبد سليمان را به آتش كشيدند و يهوديان را از اورشليم و ايالت يهوديه بيرون كردند و به اين ترتيب دورانى‏  طولانى آغاز شد كه آن را«دياسپورا» (دوران تبعيد، پراكندگى و آوارگى) مى‏ نماند كه تا به امروز ادامه دارد. اين اسطوره نيز فاقد هرگونه پايه واقعى است و يك افسانه به كلى جعلى است. در كتاب زرسالاران درباره اين اسطوره نيز به طور مفصل بحث كرده ام و نشان داده ام كه دوران دياسپورا در واقع دوران تكوين و پيدايش يهوديت جديد است يعنى يهوديتى كه در زير رهبرى اليگارشى‏  حاخامى و بر اساس فقه تلمودى به عنوان يك سازمان جهانوطنى عمل مى‏ كند. برخى محققين معتبر يهودى، مثل الن ميلر حاخام آمريكايى، همين نظر را دارند و پيدايش پديده اى به نام«قوم يهود»را از اواخر قرن اوّل ميلادى و در پيوند با ظهور حاخاميم و فقه حاخامى مى‏ دانند كه بعدا در تلمود مدوّن شد.

پديده اى كه در كتاب زرسالاران آن را انقلاب مسيحيت ناميده ام، تأثيرات عظيمى بر سرنوشت جهان و از جمله يهوديت داشت. در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام اشرافيت يهود و روحانيون يهودى، كه به دو گروه صدوقيون (كاهنان) و فريسيون تقسيم مى‏ شدند، پيوند نزديكى‏  با كانون هاى حاكم بر امپراتورى روم داشتند. از سال 63 پيش از ميلاد و سلطه امپراتورى روم بر سرزمين يهوديه، در ميان اشراف يهودى يك گروه به شدت رومى‏ گرا ايجاد شد كه حتى نام هاى‏  رومى بر خود مى‏ گذاشتند. آن ها به دليل پيوند با جوليوس سزار به قدرت رسيدند و بعدها در جنگ هاى ايران اشكانى با روم خدمات اطلاعاتى و نظامى فراوانى به رومى‏ ها كردند و به اين ترتيب به يكى از كانون هاى مقتدر سياسى در روم تبديل شدند. مقتدرترين اين اشراف يهودى‏  رومى گرا هيرود است كه از طرف امپراتورى روم به عنوان شاه يهوديه منصوب شد. در زمان ظهور عيسى مسيح عليه السلام سه پسر هيرود بر سرزمين يهوديه حكومت مى‏ كردند. مردمى كه به مسيح گرويدند بيگانه نبودند بلكه همان مردم منطقه بودند كه از تبار قبايل بنى اسرائيل به شمار مى‏ رفتند و قبل از ظهور مسيح شاهد موجى گسترده از گرايش به يكتا پرستى موسوى و عصيان عليه روحانيون يهودى در ميان آن ها هستيم. بايد اضافه كنم كه همين مردم بودند كه بعدها به اسلام گرويدند. آزمايش هاى ژنتيكى كه اخيرا بر روى يهوديان و مسلمانان فلسطين مشتركا به وسيله دانشگاه عبرى اورشليم و يونيورسيتى كالج لندن انجام شده، ثابت مى‏ كند كه هر دو گروه خويشاوند هستند. به عبارت ديگر، بسيارى از مسلمانان كنونى فلسطين از نظر نژادى عرب نيستند بلكه ادامه همان قبايل بنى اسرائيل هستند.

خاندان سلطنتى هيرود و اشراف و روحانيون يهودى (هم صدوقيون و هم فريسيون) با قساوت شديد به سركوب مسيحيان اوليه دست زدند در حدى كه شدت عمل آن ها با اعتراض‏ دولت روم مواجه شد. چنان كه مى‏ دانيم، طبق روايت مسيحيان، عيسى مسيح عليه السلام با توطئه اشراف و كاهنان يهودى مصلوب شد و مدتى بعد برادر او به نام يعقوب به دست يك كاهن عالى رتبه يهودى به قتل رسيد. يعنى، عيسى ابتدا در شوراى عالى سنهدرين، كه مهم ترين مجمع داورى يهوديان است، محاكمه و به مرگ از طريق مصلوب شدن محكوم شد و سپس روحانيون يهودى با اصرار حكم مرگ او را از پانتيوس پيليت، فراماندار رومى منطقه، گرفتند.

برخى محققين معتقدند كه يهودا اسخريوطى در ميان حواريون عيسى مسيح عليه السلام يك شخصيت نمادين است به معنى يهودى كريه. يعنى او نمادى است از يهوديانى كه با مسيحيت مقابله خونين كردند. چنان كه گفتم، يهوديان تا اواخر قرن نوزدهم ميلادى در اروپا خود را يهودى‏  نمى‏ خواندند بلكه عبرانى يا اسرائيلى مى‏ ناميدند زيرا اين نام در ميان مردم اروپا به شدت منفور بود. ولى از اواخر قرن نوزدهم يهوديان اروپا با تعمد عجيبى شروع كردند به استفاده از نام يهودى.

33 سال پس از ماجراى مصلوب كردن عيسى مسيح عليه السلام موجى از انقلاب سراسر سرزمين كنونى فلسطين را فراگرفت و اين موج در سال هاى 66 تا 73 ميلادى بار ديگر شعله ور شد. در جريان اين انقلاب، در سال 70 ميلادى شهر بيت المقدس به تصرف مردم درآمد و اشراف و روحانيون يهودى به تشكيل ارتش هاى خصوصى دست زدند و در كنار لژيون رومى به قتل عام مردم پرداختند. گروهى از مردم به معبد سليمان پناه بردند و در جريان جنگ آن ها با مهاجمين رومى و متحدين يهودى ايشان معبد سليمان تصادفا به آتش كشيده شد. اين گزارشى است كه فلاويوس جوزفوس، مورخ سرشناس يهودى، در تاريخ خود به نام جنگ هاى يهوديان به دست داده است. كتاب جوزفوس يكى از مهم ترين منابع تاريخ آن عصر است و متن كامل آن بر روى‏  اينترنت موجود است و كسانى كه علاقمند باشند مى‏ توانند مراجعه كنند. يك دليل مهم بر اين كه خود سران يهودى در تخريب و سوختن معبد سليمان نقش داشتند اين است كه در جريان اين جنگ هاى خيابانى شمعون بن جماليل، رئيس شوراى سنهدرين، به همراه ايشمائيل (اسماعيل) بن اليشا، حاخام بزرگ ديگر يهودى، به دست مردم كشته شدند.

آتش سوزى فوق و تخريب معبد سليمان آغاز دياسپورا نيست. يعنى در سال 70 ميلادى‏  اشراف و روحانيون يهودى از سرزمين يهوديه مهاجرت نكردند. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه تا حدود سه قرن و نيم پس از ماجراى تخريب معبد سليمان مركز يهوديان همچنان در فلسطين بود و آن ها به تدريج و براى كسب و كار و تجارت به بين النهرين مهاجرت كردند. در سال 193 ميلادى يهودا ناسى رياست يهوديان را به دست گرفت و حدود 50 سال با قدرت فراوان بر ايشان حكومت كرد. اين يهودا ناسى شخصيت بسيار مهمى است و در واقع بنيانگذار يهوديت جديد به شمار مى‏ رود. او با خاندان رومى سوروس رابطه نزديك داشت و يكى از رجال سياسى‏  مقتدر و از ثروتمندان بزرگ امپراتورى روم به شمار مى‏ رفت. و همو بود كه با تدوين اولين مجموعه فقهى يهودى به نام ميشنا بنيان يهوديت جديد را ريخت. ادامه كار بر روى ميشنا به تدوين تلمود انجاميد. حتى در نيمه دوّم قرن چهارم ميلادى ژوليان، امپراتور وقت روم، چنان رابطه نزديكى با اشراف يهودى داشت كه در ميان مسيحيان به«ژوليان مرتد»معروف شد.

سرانجام، در اوايل قرن پنجم ميلادى اليگارشى يهودى شوراى سنهدرين و مركز فعاليت خود را به طور كامل در بين النهرين قرار داد و اين اقدام كاملا ارادى و طبيعى و به خاطر منافع مالى و تجارى و سياسى بود. يعنى در طول اين چهار قرن هيچ گاه مسئله اى به نام اخراج اجبارى‏  يهوديان از بيت المقدس و سرزمين فلسطين وجود نداشت.

عجيب است كه در اين دوران طولانى يهوديان هيچ تلاشى براى بازسازى معبد سليمان نكردند. در حالى كه مثلا در دوران اقتدار يهودا ناسى مى‏ توانستند اين كار را بكنند. و عجيب است كه در دوران بيزانسى هم نه مسيحيان و نه يهوديان به بازسازى اين معبد دست نزدند و تنها بعدها، پس از فتح بيت المقدس به وسيله سپاه مسلمانان در زمان خليفه عمر در ربيع الثانى سال 16 هجرى/637 ميلادى بود كه مسلمانان در جوار محل معبد، مسجد الاقصى (قدس شريف) را ساختند و در اواخر قرن هفتم ميلادى عبدالملك مروان، خليفه اموى، اين بنا را كامل كرد.

مورخين در اين ترديد ندارند كه مسلمانان بدون خونريزى و تخريب وارد بيت المقدس شدند. در اين زمان محل معبد سليمان تلى از خاك بود.

جالب است بدانيم كه عمر در جريان لشگركشى به سوريه قصد فتح منطقه فلسطين را نداشت ولى يهوديان شام و فلسطين او را به اين كار ترغيب كردند و به او در تصرف شهرهاى‏  منطقه يارى رسانيدند. در جريان فتح بيت المقدس يا قبل از آن يكى از حاخام هاى سرشناس يمن معروف به كعب الاحبار اسلام آورد و به يكى از مشاوران عمر و سپس عثمان بدل شد. بعدها، كعب الاحبار و كعب الاحبارها تأثيرات بسيار مخربى بر اسلام بر جاى نهادند. كعب الاحبار در اواخر عمر از مدينه به شام رفت و در دربار معاويه مقيم شد و در سال 35 هجرى در دمشق فوت كرد.

طبق روايت طبرى و ابن اعثم كوفى، عمر دستور داد در محل عبادتگاهى كه در جنب محل معبد سليمان بود مسجد بسازند و سپس به ديدن محل معبد رفت. ديد كه محل معبد به تلى از خاك تبديل شده. با قباى خود مقدارى از خاك را برداشت و مردم را ترغيب كرد كه همين كار را بكنند و رومى‏ ها و مردم بيت المقدس را شماتت كرد كه خانه خدا را به خاكدان تبديل كرده اند.

سپس، تا آنجايى كه مقدور بود بقاياى بناى معبد را از زير خاك خارج كردند. حالا يهودى‏ هاى‏  افراطى ادعا مى‏ كنند كه معبد سليمان در زيربناى كنونى مسجد الاقصى واقع است و مى‏ خواهند با تخريب مكانى كه يهوديان و مسيحيان حدود شش قرن به آن بى‏ اعتنا بودند و مسلمانان طى‏  1400 سال احترام و تقدس آن را حفظ كردند معبد سوم را بر پا كنند. (معبد اوّل گويا در جريان لشگركشى بخت النصر تخريب شد و معبد دوّم در سال 70 ميلادى. ) نكته مهمى را نيز بايد عرض كنم: در كاوش هاى باستان شناسى در محل كنونى‏  مسجد الاقصى هيچ اثرى از معبد سليمان متعلق به قبل از سال 520 پيش از ميلاد به دست نيامده است. به عبارت ديگر، قديمى‏ ترين بقاياى معبد سليمان متعلق به دوران داريوش اوّل هخامنشى است. بخش عمده بقاياى اين معبد، از جمله ديوار معروف به«ديوار براق»، «ديوار قديمى»يا«ديوار گريه» (حايط المبكى) ، متعلق به زمان هيرود، شاه يهود، است كه در حوالى سال 37 پيش از ميلاد ساخته شده و بنايى كه يهوديان آن را«برج داوود»مى‏ خوانند بسيار جديدتر از زمان داوود است و در قرن دوّم پيش از ميلاد و در زمان دولت حشمونى ساخته شده است.

به عبارت ديگر، داده هاى باستان شناسى به هيچ وجه ثابت نمى‏ كند كه در قرن دهم پيش از ميلاد و در زمان سليمان در اين مكان معبدى احداث شده باشد آن هم با آن عظمت و شكوهى كه در عهد عتيق توصيف شده است.

يهوديان از قرن دوّم ميلادى در حواشى رودهاى دجله و فرات قلعه هاى يهودى نشين ايجاد كرده بودند كه مهم ترين آن ها نهر دعا و سورا و فم البداه بود. اين قلعه ها يا شهرها هم مراكز تجارى‏  و مالى يهوديان بود و هم مراكز علمى آن ها و نتيجه فعاليت حوزه هاى علميه مستقر در همين مراكز بود كه در قرن پنجم ميلادى به تدوين تلمود انجاميد. بعد از اين كه شهر بغداد ايجاد شد و اين شهر به مركز سياسى و اقتصادى دنياى متمدن آن زمان تبديل شد، يهوديان نيز قلعه هاى‏  فوق را تخليه كردند و مركز خود را به اين شهر منتقل نمودند. از اين پس بغداد به مركز يهوديان جهان و محل استقرار رهبران يهودى تبديل شد كه بر جوامع يهودى سراسر جهان نظارت داشتند. مثلا، مكاتباتى از سعديه گائون، حاخام بزرگ يهوديان بغداد در قرن دهم ميلادى، در دست است كه نشان مى‏ دهد او به رؤساى جوامع يهودى اندلس و آلمان امر و نهى مى‏ كرد. يا شموئيل نقيد، وزير مقتدر يهودى دولت اسلامى غرناطه (اندلس) در قرن يازدهم ميلادى، خود را تابع حزقيا بن داوود، رئيس يهوديان جهان كه ساكن بغداد بود، مى‏ دانست.

 

● اسطوره انكيزيسيون

 چهارمين اسطوره تاريخى، كشتار يهوديان شبه جزيره ايبرى به وسيله انكيزيسيون يا دستگاه تفتيش عقايد كليسا است كه به مهاجرت انبوه آن ها از شبه جزيره ايبرى در اواخر قرن پانزدهم و نيمه اوّل قرن شانزدهم ميلادى و پراكنده شدن ايشان در ساير نقاط جهان انجاميد. در جريان تحقيق خود متوجه شدم كه اين ماجرا نيز تحريف آشكار تاريخ و دروغى بسيار بزرگ است.

در كتاب زرسالاران به طور مشروح و مستند نشان داده ام كه اليگارشى يهودى از شروع موج جنگ هاى صليبى عليه دولت هاى مسلمان شبه جزيره ايبرى به عنوان شريك حكام مسيحى‏  شمال اسپانيا عمل مى‏ كرد و از اين غارتگرى‏ ها سهم و سود مى‏ برد. و آن ها از همان زمان، بدون اين كه اجبارى در كار باشد، صرفا براى دستيابى به مقامات عالى حكومتى و مناصب دولتى و مالى و انباشت ثروت بيشتر به ظاهر مسيحى مى‏ شدند. اين موج مسيحى شدن ظاهرى موجب پيدايش گروه كثيرى از يهوديان مخفى شد كه به مارانوها موسوم اند. اين مارانوها خاندان هاى‏  گسترده اى را ايجاد كردند كه از قرن شانزدهم نقش بسيار بزرگى در تحريكات استعمارى ايفا كردند و تا به امروز پا بر جا مى‏ باشند. خاندان مندس يك نمونه مهم است كه در مجلدات مختلف كتاب زرسالاران درباره آن به طور مشروح توضيح داده ام. اين خاندان در قرن شانزدهم نقش بسيار بزرگى در اقتصاد اروپا و عثمانى داشت و در ايجاد جنگ هاى ايران و عثمانى بسيار مؤثر بود.

خاندان ملامد نمونه جالبى است كه اين تسلسل و پيوستگى عجيب را نشان مى‏ دهد. اولين فرد شناخته شده اين خاندان مه ير ملامد است كه داماد آبراهام سنيور بود. آبراهام سنيور حاخام يهوديان كاستيل و مشاور و كارگزار مالى ايزابل، ملكه كاستيل، بود. او همان كسى است كه هزينه لشگركشى به غرناطه و انهدام آخرين دولت اسلامى اندلس را تأمين كرد و سپس به همراه ساير يهوديان دربار ايزابل هزينه سفر كريستف كلمب را فراهم آورد. بعد از مرگ آبراهام سنيور، ملامد جانشين او و منشى ملكه ايزابل شد. سنيور و ملامد طى مراسم باشكوهى با حضور ايزابل و شوهرش فرديناند مسيحى شدند و نام خانوادگى كورونل را بر خود نهادند. در قرون بعد اعضاى‏  خاندان ملامد در بسيارى از نقاط جهان از جمله در ايران پراكنده شدند. در قرن هيجدهم سليمان تاو ملامد حاخام يهوديان مشهد بود. در نيمه اوّل قرن بيستم حاخام رهاميم ملامد رئيس يهوديان شيراز بود و بعد از او پسرش به نام عزرا ملامد يكى از حاخام هاى بزرگ دولت اسرائيل شد. ليوملامد از تجار و صرافان بزرگ شيكاگو بود. برنارد ملامد از نويسندگان سرشناس آمريكايى است كه به علت نگارش مطالب جنسى و غير اخلاقى شهرت فراوان دارد. امروزه زلمان ملامد و رهاميم ملامد كوهن از حاخام هاى سرشناس اسرائيل هستند و جالب تر اين كه ليونيد ملامد از گردانندگان صنايع اتمى روسيه است! تاريخنگارى يهود و تاريخنگارى رسمى غرب ادعا مى‏ كند كه دستگاه انكيزيسيون در شبه جزيره ايبرى براى مقابله با اين مارانوها و براى ممانعت از سلطه يهوديان مخفى بر جوامع مسيحى ايجاد شد. در كتاب زرسالاران ثابت كرده ام كه برعكس اين يهوديان به ظاهر مسيحى‏  (مارانوها) بودند كه با تحريكات خود كليساى رم را به ايجاد دستگاه انكيزيسيون واداشتند. طرّاح و معمار فكرى انكيزيسيون يك كشيش يهودى الاصل به نام آلفونسو اسپينا بود كه با همدستى‏  آلفونسو اوروپزا، رئيس طريقت سن جروم كه او هم يهودى الاصل بود، فعاليت شديدى را عليه مسلمانان شهر مادريد شروع كرد. (در آن زمان اكثر سكنه مادريد مسلمان بودند. ) و بالاخره در اثر فعاليت اين دو نفر و ساير يهوديان مقتدرى كه دربار ايزابل و فرديناند را در كنترل كامل خود داشتند، پاپ سيكستوس چهارم در نوامبر 1478 ميلادى مجوز تأسيس محكمه تفتيش عقايد را صادر كرد. هدف ريشه كن كردن كامل اسلام از شبه جزيره ايبرى بود. جالب تر اين است كه سيكستوس چهارم از جمله پاپ هايى است كه با يهوديان رابطه حسنه داشت. پس از صدور فرمان پاپ، در سال 1486 آلفونسو دلا كاوالريا، از خاندان يهودى لاوى (لوى) و وزير مقتدر فرديناند، محكمه تفتيش عقايد را در بارسلونا برپا كرد. از آن پس، انكيزيسيون يك نهاد رسمى‏  كليسايى تلقى مى‏ شد كه مشروعيت خود را از پاپ مى‏ گرفت و بدنامى آن نيز به نام كليساى رم تمام مى‏ شد ولى در عمل در خدمت اهداف غارتگرانه بود. توماس توركويه مدا، دادستان كل انكيزيسيون در سراسر اسپانيا و ديه گودزا، دادستان بعدى، هر دو يهودى الاصل بودند. بعدا كاردينال فرانسيسكو خيمنس دادستان كل انكيزيسيون شد. او قبلا اسقف طليطله بود و بعد از فتح غرناطه اسلامى به عنوان حكمران اين شهر منصوب شد و كتاب سوزان و كشتار بزرگى به راه انداخت. در قرن شانزدهم ميلادى اعضاى خاندان خيمنس از شركاى خاندان مارانوى مندس در تجارت جهانى ادويه بودند و امروزه اعضاى اين خاندان در انگلستان حضور دارند و به عنوان يهودى شناخته مى‏ شوند.

بنابراين، داستان مهاجرت يهوديان اسپانيا و پرتغال در اواخر سده پانزدهم و سده شانزدهم ميلادى نيز از جنس مهاجرت داوطلبانه آن ها از بيت المقدس در قرون اوليه مسيحى است كه بعدها افسانه ها ساختند و آن را تبعيد اجبارى وانمود كردند. در واقع اين يك موج داوطلبانه و براى مشاركت فعال در تكاپوهاى استعمارى و تجارى قرن شانزدهم بود. منابع معتبر تعداد اين مهاجرين را يك صد هزار نفر مى‏ دانند كه نيمى به سرزمين هاى اسلامى، به ويژه عثمانى و شمال آفريقا، و نيمى به سرزمين هاى اروپايى رفتند. اين مهاجرت يكجا نبود و در يك فاصله يكصد ساله صورت گرفت. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه انتساب اين مهاجرت به دستگاه تفتيش عقايد و«ستم دينى»كاملا بى‏ پايه است؛ زيرا كمى بعد اين يهوديان را در صفوف شكارچيان برده در غرب آفريقا و تجار برده در شمال آفريقا، «پلانتوكرات»هاى جزاير هند غربى و بنيانگذاران ايالات متحده آمريكا، غارتگران هند و خاور دور، پايگاه هاى بومى اليگارشى مستعمراتى اروپا در سرزمين هاى اسلامى، و صرافان و تجار آمستردام و آنتورپ و لندن مى‏ يابيم و در پيوند با حكمرانان مسيحى اروپاى غربى. جابجايى جمعيتى كانون هاى يهودى از نيمه دوّم سده پانزدهم تا پايان سده هجدهم زيرساخت اقتدار مالى يهوديان در سده نوزدهم و شالوده هاى‏  نقش مهم آنان را در پيدايش نظام جديد سرمايه دارى فراهم آورد. مورخين دانشگاه عبرى‏  اورشليم اين جابجايى جمعيتى را«تداركى براى صعود نقش يهوديان در تكاپوى اقتصادى عصر جديد»مى‏ دانند. در واقع چنين است. اگر كانون هاى بسته و منسجم يهودى در مراكز اصلى‏  تجارت جهانى سده هاى شانزدهم و هفدهم مستقر نمى‏ شد و اگر با حفظ پيوندهاى ميان خود يك شبكه بين المللى كارا و منسجم را پديد نمى‏ ساخت، يهوديان هيچگاه نمى‏ توانستند به جايگاه امروزين دست يابند.

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت پنجم

 ● اسطوره پوگروم ها

 پنجمين اسطوره اى كه فرهنگ و روانشناسى سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد اسطوره پوگروم ها است. پوگروم واژه روسى است به معنى حمله و كشتار گروهى به وسيله گروه ديگر. از سال 1881 ميلادى در روسيه و شرق اروپا حوادث مرموزى شروع شد كه راز آن تاكنون روشن نشده است. گروهى از درون جنگل ها، بخصوص در سرزمين اوكرائين، به يهوديان حمله مى‏ كردند، آن ها را مى‏ كشتند و سپس ناپديد مى‏ شدند و تلاش دولت روسيه براى كشف عاملين اين جنايت ها نيز به جايى نرسيد. برخى از مورخين يهودى معاصر اين قتل ها را به گروه هاى انقلابى نارودنيك‏ منسوب مى‏ كنند كه درست نيست. استناد آنها تنها به يك اعلاميه از سازمان«نارودنايا وليا» (اراده خلق) است كه در آن دهقانان روسيه را به قيام عليه«استثمارگران يهودى و تزار اشراف» فراخوانده بود. به هر حال، بلافاصله تبليغات بسيار گسترده اى در رسانه هاى اروپاى غربى و آمريكا درباره اين كشتارها شروع شد و شاخ و برگ هاى فراوانى به آن داده شد و موجى از همدردى عمومى به سود«مظلوميت يهوديان»ايجاد كرد. اين موجب چنان قوى بود كه حتى‏  نويسنده آزاده اى چون ويكتور هوگو را فريب داد و او طى عريضه اى به دولت روسيه خواستار «عدالت و شفقت»در حق يهوديان شد. در تبليغات آن زمان و در تاريخنگارى كنونى يهود وانمود مى‏ شود كه اين كشتارها را اعمال حكومت تزارى انجام مى‏ دادند. سندى براى اثبات اين ادعا وجود ندارد و قراين نيز چيز ديگرى را نشان مى‏ دهد. يك اصل روشن است، و مورخين دانشگاه عبرى اورشليم نيز تأييد مى‏ كنند، كه اين حوادث را يك كانون مركزى و سازمان يافته و پنهان هدايت مى‏ كرده است. قبلا حكومت نيكلاى اول را در روسيه سراغ داريم كه با اليگارشى يهودى‏  ميانه اى نداشت ولى چنين حوادثى در آن زمان اتفاق نيفتاد. برعكس، اين قتل ها درست در زمانى اتفاق افتاد كه سرمايه داران بزرگ يهودى، مانند خانواده هاى گوينزبرگ و پولياكف، طى‏  دهه 1870 نفوذ فراوانى در روسيه پيدا كرده بودند. اين حوادث زمانى رخ داد كه بدهى دولت روسيه به خاندان يهودى روچيلد به مبلغ 69 ميليون پوند استرلينگ رسيده بود. اين مبلغ در قرن نوزدهم بسيار هنگفت بود و برابر با ميلياردها پوند امروز است. به هر حال، هم اصل ماجراى‏  «پوگروم ها»بسيار مرموز است و هم درباره ابعاد آن بسيار اغراق شده و مى‏ شود. تعداد اين «پوگروم ها»زياد نبود و اصلا اهميتى نداشت كه به خاطر آن ميليون ها نفر يهودى از زندگى در منطقه اى كه دويست-سيصد سال در آن حضور داشتند، چشم بپوشند و راهى سرزمين هاى‏  جديد شوند. قطعا، پوگروم ها نمى‏ توانست علت مهاجرتى چنين وسيع باشد. بى‏ شك، در پشت اين حادثه سازمان مخفى نيرومندى قرار داشت كه طبق يك برنامه دقيق و با اهداف معين، يهوديان شرق اروپا را به سوى مهاجرت به غرب هدايت مى‏ كرد.

در اين دوران بيش از چهار ميليون نفر يهودى در روسيه و شرق اروپا سكونت داشتند. توجه كنيم كه اين يهوديان سكنه بومى نبودند بلكه به طور عمده در قرن شانزدهم به اروپاى شرقى و به خصوص به لهستان مهاجرت كرده بودند و اين مهاجرت بخشى از پروژه ايجاد شبكه بين المللى‏  را تشكيل مى‏ داد كه با مهاجرت از شبه جزيره ايبرى شكل گرفت. آن ها در زمانى به اين منطقه رفتند كه شرق اروپا اهميت فراوان داشت و انبار آذوقه اروپا محسوب مى‏ شد. اين يهوديان مباشرين املاك اشراف لهستان و اوكرائين شدند و شريان حيات اقتصادى منطقه را به دست گرفتند و تا آنجا قدرت يافتند كه در اواخر قرن نوزدهم مالك حدود يك ميليون و چهارصد هزار هكتار از اراضى مرغوب كشاورزى شرق اروپا بودند. آنها صرافان منطقه نيز بودند و شبكه وسيعى‏  از ميخانه ها و ميهمان خانه ها را در تملك داشتند. تاريخ و ادبيات شرق اروپا سرشار است از وقايع و داستان هايى درباره فجايع و ستم مباشرين و صرافان يهودى عليه مردم اين مناطق. عجيب اينجاست كه«پوگروم ها»و موج مهاجرت بعد از آن، درست در زمانى اتفاق افتاد كه تحولات اقتصادى شرق اروپا به سود يهوديان نبود. شورش هاى اشراف لهستان عليه روسيه سبب شده بود كه بسيارى از آن ها بگريزند و املاك‏شان مصادره يا مخروبه شود و مباشرين يهودى‏  جايگاه سابق را در كشاورزى منطقه از دست بدهند. دولت روسيه محدوديت هاى شديد در راه فعاليت ميخانه دارها و فروش مشروبات الكلى وضع كرده بود. آزادى سرف ها، يعنى تبديل دهقانان از برده به رعيت نسبتا آزاد، سبب شده بود كه يك قشر جديد مرفه در ميان دهقانان ايجاد شود كه در فعاليت هاى پولى و تجارى شاغل شدند و صرافان يهودى را از روستاها بيرون راندند. تمام اين عوامل سبب شده بود كه يهوديان از نظر اقتصادى به ركود برسند و امكانات گذشته را براى تكاثر ثروت نداشته باشند. لذا، آن ها به دنبال بهانه اى بودند كه شرق اروپا را تخليه كنند و به سرزمين هاى از نظر اقتصادى شكوفا، به خصوص ايالات متحده آمريكا، بروند. طبعا اين مهاجرت انبوه ميليونى در شرايط عادى امكان نداشت و براى تحقق آن به همدلى افكار عمومى و دولت هاى غرب اروپا و ايالات متحده آمريكا نياز بود وگرنه اين انتقال عظيم جمعيتى واكنش شديد مردم بومى را بر مى‏ انگيخت. بنابراين، بايد فضاى تبليغاتى مناسبى ايجاد مى‏ شد تا دولت هاى اروپاى غربى و آمريكا و مردم اين كشورها مهاجرت عظيم فوق را بپذيرند. «پوگروم ها» و تبليغات و مظلوم نمايى‏ هاى بعد از آن بهانه لازم براى اين مهاجرت بود.

بلافاصله پس از اين حوادث و زمينه سازى‏ هاى سياسى و تبليغاتى، زرسالاران بزرگ يهودى، مانند بارون هرش و روچيلدها، مذاكره با مقامات روسيه را آغاز كردند. بارون هرش با دولت روسيه به توافق رسيد كه ظرف 25 سال ترتيب مهاجرت چهار ميليون يهودى را بدهد و بر اساس اين توافق با سرمايه دو ميليون پوند سازمانى ايجاد شد به نام«اتحاديه مستعمراتى يهود»يا«ايكا». فهرست مؤسسين اين سازمان نشان مى‏ دهد كه رهبرى موج فوق به دست چه كسانى بوده است. مؤسسين«ايكا»، علاوه بر بارون هرش، اعضاى برخى از بزرگترين خاندان هاى زرسالار يهودى‏  معاصر هستند؛ يعنى خانواده هاى روچيلد، كوهن، گلد اسميت، كاسل، موكاتا و ريناش. بعد از مرگ بارون هرش، بارون ادموند روچيلد متولى اين سازمان شد. سپس بارون هرش با دولت آمريكا به مذاكره پرداخت. اين مذاكره دو سال طول كشيد و پس از بذل و بخشش هاى فراوان سرانجام دولت آمريكا تسليم شد و«بنياد خيريه بارون دوهرش»، با هدف اسكان يهوديان مهاجر در آمريكا، در اين كشور آغاز به كار كرد. به اين ترتيب، اولين گروه مهاجرين يهودى راهى آمريكا و كانادا شدند. در ميان نخستين نسل مهاجرين يهودى فوق بنيانگذاران صنعت سينماى آمريكا و هاليوود قرار داشتند: لويى ماير، برادران شنك، شموئل گلب فيش (ساموئل گلدوين بعدى) ، لوئيز زلنيك، برادران وارنر، سام اشپيگل، ال جانسون، اسرائيل بالين (ايروينگ برلين) و غيره.

چنين بود كه بر بستر جوسازى‏ هايى كه به بهانه«پوگروم ها»صورت گرفت، جنبش جديد صهيونيستى پديد شد. سازمان هايى مانند«هيبت زيون» (عشق صهيون) ، «بنى زيون» (اولاد صهيون) «اهوت زيون» (برادران صهيون) و غيره ايجاد شدند. اين جنبش در مجموع به«هووى‏  زيون» (عاشقان صهيون) معروف است. در اين فضا بود كه رساله هاى متعددى درباره تأسيس دولت يهود در فلسطين منتشر شد. ناتان برنبائوم اصطلاح«صهيونيسم»را درست كرد و تئوريسين هاى سياسى مانند دكتر لئون پينسكر به فعاليت پرداختند. اين دكتر پينسكر در سال 1882 رساله اى منتشر كرد به نام«خودرهايى». او در اين رساله گفت كه«يهودآزارى»در «يهود ترسى» (جودا فوبيا) ريشه دارد كه يهودى را موجودى ماوراء انسان، چيزى مانند غول، مى‏ بيند. براى اين كه اين«جودافوبيا»از بين برود بايد يهوديان كشور خاص خود را داشته باشند و به آنجا مهاجرت كنند. روح و جوهره اين رساله«اقتدار دولت يهود»است. مثلا پينسكر مى‏ گويد: «قدرت از آن كسانى است كه اعمال قدرت مى‏ كنند. »برنبائوم نيز رساله«نوزايى ملى در يهود»را نوشت و خواستار تشكيل كنگره جهانى يهوديان شد. و سرانجام اين موج به هرتزل و كنگره صهيونيستى انجاميد.

نتيجه اين موج، مهاجرت وسيع يهوديان از شرق اروپا بود. از سال 1881 (شروع پوگروم ها) تا سال 1914 ميلادى بيش از دو و نيم ميليون نفر يهودى از شرق اروپا مهاجرت كردند. در اين مهاجرت«صهيون»بهانه اى بيش نبود و اين مهاجرت ها به طور عمده به ايالات متحده آمريكا صورت گرفت نه به فلسطين. در واقع، هدف از ايجاد اين مهاجرت تاريخى و سرنوشت ساز، اشغال كامل كشور ايالات متحده آمريكا از درون بود. توجه كنيم كه از 2/5 ميليون نفر يهودى مهاجر، حدود دو ميليون نفرشان به ايالات متحده آمريكا رفتند، 350 هزار نفرشان به اروپاى غربى، تعدادى به آرژانتين و ساير كشورها و تعداد بسيار كمى به فلسطين. اين بى‏ توجهى به سرزمين فلسطين را در گذشته، مثلا در موج بزرگ مهاجرت يهوديان شبه جزيره ايبرى در قرن شانزدهم، نيز مى‏ توان ديد كه درست مانند جريان اخير بر اساس«تئورى مظلوميت و آوارگى»و به بهانه دروغين انكيزيسيون صورت گرفت. در آن زمان نيز در حاليكه انبوه يهوديان مهاجر در كانون هاى‏  اصلى تجارى حوزه مديترانه و غرب اروپا مستقر شدند، از سواحل لبنان و شمال آفريقا تا اسلامبول و ازمير و سالونيك تا بنادر هلند، آلمان، ايتاليا، فرانسه، بلژيك و خيل كثيرى از آن ها به لهستان و شرق اروپا رفتند، تنها گروه بسيار ناچيزى به فلسطين رفتند كه به طور عمده حاخام هاى سالخورده يهودى بودند. در موج اخير نيز همين گرايش مشاهده مى‏ شود. اين امر نشان مى‏ دهد كه هدف، چنگ اندازى بر«فرصت هاى بكر اقتصادى»بود و«آرمانگرايى دينى» تنها پوششى بود براى اهداف ديگر. البته با موج اخير«مسئله فلسطين»بر خلاف گذشته اهميت جدى يافته بود و به اين دليل«آرمان صهيون»تابعى از چنگ اندازى استعمارى بر منطقه استراتژيك خاورميانه و شمال آفريقا نيز به شمار مى‏ رفت. با كشف نفت اين منطقه از اهميت فوق العاده برخوردار شد و به تبع آن«آرمان ارض موعود»، يا صهيونيسم، نيز جدى‏ تر شد.

 

● اسطوره هالوكاست و اشغال ايالات متحده آمريكا

توجه كنيم كه تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان در آمريكاى شمالى از نظر جمعيت بسيار اندك‏ بودند و لذا اليگارشى يهودى به حضور يك جمعيت انبوه يهودى نياز داشت تا بتواند اقتدار سياسى خود را تثبيت و تكميل كند. نتيجه اين بود كه در آستانه جنگ دوم جهانى، شهر نيويورك با 1/5 ميليون سكنه يهودى به بزرگترين و متراكم ترين مركز يهوديان جهان تبديل شد و در ساختار جهانى يهوديان همان مقامى را يافت كه بندر آمستردام در قرن هفدهم از آن برخوردار بود. در اين زمان در شيكاگو 350 هزار نفر، در فيلادلفيا 175 هزار نفر و در لندن 150 هزار نفر يهودى استقرار يافته بودند.

حضور اين جمعيت انبوه و بسيار ثروتمند به سرعت چهره فرهنگى و اجتماعى جامعه آمريكا را تغيير داد. يهوديان به همراه خود حرفه هاى سنتى خويش را نيز از روسيه و شرق اروپا به «دنياى جديد»منتقل كردند از جمله ايجاد شبكه گسترده تجارت مشروبات الكلى. يهوديان مهاجر اروپاى شرقى بنيانگذاران تجارت وسيع مشروبات الكلى در آمريكا هستند و اين تجارت چنان اوجى گرفت و حيات اجتماعى و فرهنگى جامعه آمريكا را به خطر انداخت كه در سال 1933 دولت آمريكا فروش مشروبات الكلى را ممنوع كرد. يك نمونه معروف، ساموئل برونفمن يهودى است كه در كانادا سكونت داشت و بزرگترين توليد كننده مشروبات الكلى و مواد مخدر براى بازار ايالات متحده آمريكا به شمار مى‏ رفت. او براى توزيع كالاهاى خود شبكه مخوفى در آمريكا ايجاد كرد كه آرنولد روتشتين يهودى آن را اداره مى‏ كرد و بعدا مه ير لانسكى يهودى‏  رياست اين شبكه را به دست گرفت. كمپانى برونفمن، كه«سيگرام»نام دارد، هنوز نيز فعال است و فروش ساليانه آن فقط از طريق مشروبات الكلى بيش از يك ميليارد دلار است. خانواده برونفمن مالك كمپانى نفتى تگزاس-پاسيفيك نيز هستند كه از بزرگترين كمپانى‏ هاى نفتى ايالات متحده است. مجتمع مطبوعاتى«دوپونت»كانادا نيز متعلق به برونفمن ها است. بنابراين سازمانى كه به نام«مافياى آمريكا»معروف شده، برخلاف تبليغات هاليوود كه فقط گانگسترهاى‏  ايتاليايى را نمايش مى‏ دهد، از بدو تأسيس ابزار اليگارشى يهودى بوده و هست. در تاريخنگارى‏  آمريكا، روتشتين را به عنوان«بنيانگذار تبهكارى سازمان يافته»در اين كشور معرفى مى‏ كنند.

گانگسترهاى معروفى مانند واكسى گوردون، جك دياموند، فرانك كوستلو، مه ير لانسكى، لكى‏  لوچيانو، بنجامين زيگل، جانى توريو و غيره نوچه ها و دست پرورده هاى روتشتين بودند و او در مطبوعات آمريكا به«سلطان دنياى پنهان»شهرت داشت. از مه ير لانسكى، شاگرد و جانشين روتشتين، كه پانزده سال پيش درگذشت، نيز به عنوان رهبر«شبكه جرم و جنايت سازمان يافته» در آمريكا ياد مى‏ شود. او شبكه بسيار وسيعى از قمارخانه ها و فاحشه خانه ها را در كوباى قبل از كاسترو، باهاماس و ايالات متحده در اختيار داشت. او در تمامى عمليات جنايى قابل تصور، از سرقت مسلحانه و فروش مواد مخدر و قمار و فحشاى سازمان يافته تا سرقت كودكان و باجگيرى‏  و تجاوز به عنف و غيره و غيره، دست داشت و به قتل بسيارى از سران باندهاى خودسر و مستقل تبهكار در نيويورك و نيوجرسى دست زد. جالب است بدانيد كه در سال 1970 دولت آمريكا براى دستگيرى لانسكى اقدام كرد. لانسكى به اسرائيل فرار كرد و پس از دو سال جنگ حقوقى با دولت آمريكا سرانجام به اين كشور بازگشت، محاكمه و تبرئه شد. يكى ديگر از رهبران مافياى‏  آمريكا، ويليام ساموئل رزنبرگ معروف به«بيلى رز»است كه او نيز مانند لانسكى و لوچيانو و زيگل و غيره، يهودى بود. بيلى رز از وابستگان برنارد باروخ يهودى، رئيس كميته صنايع جنگى دولت آمريكا بود و تمام كارهايش را در مشاوره با باروخ انجام مى‏ داد. بيلى روز از سال 1924 شبكه بسيار گسترده اى از فاحشه خانه ها و كلوپ هاى شبانه (نايت كلاب) تأسيس كرد. وى در دهه هاى‏  1930 و 1940 به نمايش«شو»نيز اشتغال داشت. يكى از«شو»هاى او فقط طى يك هفته يكصد هزار دلار آن زمان فروش كرد. بيلى رز از اين طريق به يكى از ميلياردهاى آمريكا بدل شد. او، در كنار لردساسون و برونفمن هاى كانادا و ديگران، يكى از رهبران اصلى سنديكاى جهانى تجارت مواد مخدر بود. بيلى رز در سوئيس بانكى تأسيس كرد به نام«بانك بين المللى اعتبارى»و از اين طريق پول هاى حاصل از فروش مواد مخدر را جابجا مى‏ كرد و عمليات مالى خود را سامان مى‏ داد. اين آقاى بيلى رز در سال 1965 سفرى به اسرائيل كرد و كلكسيون مجسمه هاى فلزى‏  خود را، كه بيش از يك ميليون دلار ارزش داشت، به اين دولت اهداء نمود و به بن گوريون، نخست وزير وقت اسرائيل گفت: «اين مجسمه ها را ذوب كنيد و براى جنگ با اعراب با آن فشنگ بسازيد! » ششمين اسطوره سازنده صهيونيسم، يعنى هالوكاست، موج مهاجرت فوق را تكميل كرد.

اين موج مهاجرت كه با جنگ دوم جهانى تكميل شد واقعا به معناى اشغال كشور آمريكا بود. در همه عرصه هاى مهم جامعه آمريكا همين وضع ايجاد شد. مثلا، هاليوود بر بنياد همين موج و به وسيله يهوديان ايجاد شد. تمامى كمپانى‏ هاى اصلى توليد فيلم هاليوود مانند پارامونت، متروگلدوين ماير، يونايتد آرتيست، فوكس قرن بيستم، برادران وارنر و غيره و غيره، كه بزرگترين تأثيرات را در شكل گيرى معاصر جهان داشته اند، به وسيله يهوديان ايجاد شدند و به يهوديان تعلق دارند. امروزه اين نهاد مهم فرهنگى چنان عظمتى دارد كه براى توليد هر فيلم سينمايى‏  به طور متوسط 26 ميليون دلار هزينه مى‏ كند و ميانگين مخارج تبليغاتى آن براى عرضه هر فيلم به بازار 12 ميليون دلار است يعنى به طور متوسط براى هر فيلم 38 ميليون دلار هزينه مى‏ كند.

بسيارى از كارگردان هاى برجسته هاليوود نيز يهودى‏ اند و از نسل همان يهوديان مهاجر. مثلا پدر سام اشپيگل، از دوستان تئودور هرتزل بود و خود او مدتى به علت عضويت در شبكه مافياى‏  روتشتين زندانى شد. اشپيگل توليد كننده فيلم هاى معروفى مثل«پل رودخانه كواى»و«لورنس عربستان»و«ملكه آفريقايى»است. ياساموئل گلدوين، يكى از دو بنيانگذار كمپانى متروگلدوين ماير، از خويشاوندان مه ير لانسكى تبهكار بود. اين هاليوود بود كه بسيارى از ايستارهاى اخلاقى‏  را در آمريكا و دنياى جديد دگرگون كرد. مثلا، اولين فيلم تاريخ سينما، كه در آن حريم اخلاق سنتى مسيحى شكسته شد، «ماه آبى است»نام دارد كه در سال 1953 ساخته شد. در اين فيلم براى اولين بار واژه هايى مانند: «آبستن»و«باكره»به كار رفت. از زمان توليد اين فيلم فقط 45 سال مى‏ گذرد. اين فيلم را با فيلم هاى جديد مقايسه كنيد و ببينيد در اين دوره كوتاه چه تغيير عظيم و حيرت انگيزى در نظام اخلاقى غرب و دنياى پس از هاليوود رخ داده است. كارگردان اين فيلم يك يهودى به نام اتوپرمينگر است و كمپانى سازنده اش يونايتد آرتيست. اين آقاى پرمينگر سه سال بعد فيلم«مردى با دست هاى طلايى»را عرضه كرد و در اين فيلم يك«تابو»ى اخلاقى ديگر را شكست و براى اولين بار به نمايش اعتياد به هرويين پرداخت. او در فيلم بعدى‏ اش، كه در سال 1959 يعنى 39 سال پيش عرضه شد، براى اولين بار صحنه تجاوز جنسى را به نمايش گذاشت.

فيلم بعدى او«اكسودوس»است كه روايتى صهيونيستى و به شدت ناجوانمردانه از تأسيس دولت اسرائيل را ارائه مى‏ دهد. در رسانه هاى راديويى و تلويزيونى نيز همين وضع حكمفرماست. تقريبا تمامى شبكه هاى راديويى و تلويزيونى آمريكا را يهوديان تأسيس كردند و مالكيت آن را به ايشان تعلق دارد؛ از«راديو آمريكا»تا«تلويزيون كلمبيا» (سى. بى. اس) . كمپانى‏ هاى مهم خبرى نيز همين وضع را دارند. روپرت مردوخ، كه به«سلطان رسانه ها»شهرت دارد، نامى كاملا آشناست.

در واقع، در طول تاريخ بشرى هيچگاه سرزمينى مستعدتر از آمريكاى شمالى براى شكوفايى و بروز تمامى استعدادهاى نهفته اليگارشى يهودى وجود نداشته است. در واقع مى‏ توانيم بگوييم كه يهودى‏ ها به دليل روحيه مادى و فرهنگ خاصى كه داشتند، براى اين كه ثروت بيشترى به دست بياورند وارد حوزه هاى از نظر اخلاقى ممنوعه مى‏ شدند و طبعا با آدم هاى ديگرى كه اين طور فكر مى‏ كردند يك جور منافع مشترك و ارتباط پيدا مى‏ كردند.

بله، همانطور كه عرض كردم، اصولا در فرهنگ اروپايى تا اواخر قرن نوزدهم واژه«يهودى» همين معنا را داشت و به همين دليل يهودى‏ ها اصرار داشتند كه خود را با اين نام نخوانند. واژه «يهودى»برابر بود با رباخوار و صراف. حتى ماركس، كه مى‏ دانيم يهودى‏ الاصل است، در نوشته هايش واژه«يهودى»را به شكل منفى به كار مى‏ برد. ولى بعدها آثار او را دستكارى كردند و مثلا هر جا كه نوشته بود«يهوديان بازار»تبديل كردند به«گرگان بازار». ببينيد، حتى ديزرائيلى‏  نخست وزير يهودى الاصل انگليس، همنام فاميلش اسرائيلى است. ديزرائيلى يعنى اسرائيلى.

يك d هم به اول آن اضافه كرده اند تا نشان بدهند كه ريشه خانواده ديزرائيلى در فرانسه است كه اين طور نيست. منشأ ديزرائيلى به يهوديان اسپانيا و پرتغال مى‏ رسد كه بعدا به عثمانى و ايتاليا مهاجرت كردند. يك انگليسى به نام گرنويل موراى كتابى دارد كه در سال 1885 در لندن منتشر شده و در آن در قالب طنز تيپ هاى اجتماعى زمان خودش را معرفى كرده است. او در اين كتاب نشان مى‏ دهد كه ديزرائيلى چگونه به قدرت رسيد. گرنويل موراى در اين كتاب از ديزرائيلى‏  با نام«آقاى بن جودا» (يهودى زاده) و«لرد اسپار كلمور» (اسپار كلمور يعنى تحفه شرق) نام برده و مى‏ نويسد: حزب تورى‏ [محافظه كار]آقاى بن جودا را به رياست خود برگزيد زيرا او آنان را مجبور كرد تا چنين كنند. انگيزه آنان علاقه نبود وحشت بود. دشمنان زير ضربه هاى سخت بودند و كسى نبود كه يك بار به آقاى بن جودا بخندد و بار ديگر جرئت كند آن را تكرار نمايد. آقاى بن جودا يك يهودى ايتاليايى بود كه در انگلستان بزرگ شد و نخستين آموزش هايى كه فراگرفت در صرافى‏ هاى دوبلين بود. او صعودش را در سياست بريتانيا مديون چند خاندان بزرگى بود كه در واقع بر بريتانيا حكومت مى‏ كنند. او مجيز آنان و معشوقه هاشان را گفت و آنگاه كه جاى پاى محكمى يافت آنان را تهديد به افشاى اسرارشان كرد. يك دوك عاليجاه در نامه به پسر كوچكش از«سلطه افسونگرانه»اى سخن مى‏ گويد كه«آقاى بن جودا»بر اين پسر داشت و يك لرد جوان در نامه اى به پدرش مى‏ نويسد: «من اجازه دادم تا به بازيچه اى در دست آقاى‏  بن جودا بدل شوم و اكنون او بر من سوار است. »

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت دوم

● تجديد نظرطلبان، مكتب تاريخ واقعى و اسطوره هالوكاست

 به نظر شما در اين تاريخنگارى رسمى مطالبى كه درباره يهوديان عنوان مى‏ شود با واقعيت هاى تاريخى و تحقيقات جدّى منطبق نيست؟ همين طور است. يك نمونه معروف مسئله هالوكاست است يعنى ادعاى قتل عام شش ميليون يهودى در دوران جنگ دوّم جهانى. رژه گارودى كتابى دارد به نام اسطوره هاى بنيانگذار صهيونيسم كه به وسيله مرحوم مجيد شريف به فارسى ترجمه شده و در ايران بازتاب وسيع داشته است. رژه گارودى در اين كتاب نشان مى‏ دهد كه«اسطوره هالوكاست»بى‏ پايه است. بايد عرض كنم كه رژه گارودى مهم ترين كسى نيست كه در اين زمينه نظر داده است. شهرت كتاب او بيشتر به خاطر شهرت فردى گارودى به عنوان يك متفكر سياسى جنجالى و صاحب نام است در حالى كه كار او متكى بر تحقيقات مورخينى است كه در زمينه تاريخ جنگ دوّم جهانى مرجعيت و اعتبار علمى دارند.

در سال هاى اخير علاقه مردم غرب به پديده هالوكاست افزايش يافته است و تحقيقات نشان مى‏ دهد كه حجم مطالب منتشر شده در رابطه با هالوكاست در دهه 1990 ده برابر دهه هاى‏  1940 و 1950 ميلادى است. اين موج علاقه به كشف حقايق تاريخى و مقابله با تبليغات هاليوودى و ژورناليستى و تاريخنگارى رسمى به ايجاد يك مكتب جديد تاريخنگارى انجاميده كه به«تجديد نظر طلبى» (رويزيونيسم) يا«تاريخ واقعى»معروف است.

معمولا از پل رازينيه فرانسوى به عنوان بنيانگذار اين مكتب ياد مى‏ كنند. رازينيه در زمان جنگ دوم جهانى از اعضاى جنبش مقاومت فرانسه بود كه به وسيله گشتاپو دستگير شد و به اردوگاه بوخنوالد اعزام گرديد و تا پايان جنگ در اردوگاه هاى مختلف نازى زندانى بود. پس از جنگ، وى عالى‏ ترين نشان مقاومت را از دولت فرانسه دريافت كرد و سپس به عرصه تحقيقات تاريخى روى آورد، در زمينه جنگ دوم جهانى به تحقيق و انتشار كتاب پرداخت و از جمله به ترسيم وضع اسفناك اردوگاه هاى جنگى نازى دست زد. ولى او به تدريج در جريان تحقيقش به نظراتى رسيد كه تصوير رسمى را كاملا نفى مى‏ كرد. رازينيه اعلام كرد كه اولا، افسانه اتاق هاى گاز براى كشتار زندانيان-اعم از يهودى و غير يهودى-مطلقا صحت ندارد. ثانيا، در دوران جنگ هيچ سياستى از سوى آلمان براى كشتار جمعى يهوديان اروپا وجود نداشته است. ثالثا، يهوديان كشته شده در دوران جنگ بين 900 هزار تا 1/5 ميليون نفر هستند نه 6 ميليون نفر و اين افراد مانند ديگران در جريان جنگ يا در اثر بيمارى‏ هاى مسرى، به ويژه تيفوس، از بين رفتند. امروزه دو مورخ صاحب نام به عنوان مهم ترين هواداران مكتب تاريخنگارى واقعى شناخته مى‏ شوند: اولى، ديويد ايروينگ انگليسى است. ايروينگ مورخ بسيار معتبرى است در حدى كه برخى‏  نشريات سرشناس انگليسى نوشته اند هيچ كس نمى‏ تواند درباره جنگ دوم جهانى كار كند و پروفسور ايروينگ را ناديده بگيرد. او اولين كسى است كه خاطرات 75000 صفحه اى گوبلز را به دست آورد و روى آن كار كرد. اين خاطرات به مدت 50 سال براى مورخين ناشناخته بود و در آرشيوهاى سرى ارتش سرخ شوروى نگهدارى مى‏ شد. ايروينگ پس از يك كار شش ساله بر روى اسناد سرى شوروى سابق اولين بيوگرافى كاملا مستند هيتلر را منتشر كرد با نام جنگ هيتلر كه جنجال فراوان به پا نمود و كار وى را به دادگاه كشانيد. ايروينگ در كتاب جنگ هيتلر مدعى است كه اصولا در دوران جنگ هيچ نوعى از كشتار يهوديان (هالوكاست) در كار نبوده است. ايروينگ نشان داد كه مهم ترين اسناد جنگ دوم همه به طور مرموزى مفقود شده اند.

بسيارى از يادداشت هاى روزانه سران آلمان و ايتاليا كه تا مدتى پيش در آرشيوهاى شوروى‏  سابق و آلمان و ساير كشورهاى اروپايى موجود بود، به سرقت رفته و پنهان يا معدوم شده است. او از جمله اشاره مى‏ كند به يادداشت هاى روزانه موسولينى كه زمانى موجود بود و اكنون نيست.

ايروينگ معتقد است كه اولا، در آشويتس و ساير اردوگاه هاى نازى اتاق گاز وجود نداشته است.

ثانيا، هيتلر هيچ اطلاعى از وجود اتاق هاى مرگ و برنامه سازمان يافته براى كشتار يهوديان نداشته است. (ايروينگ براى كسى كه بتواند ثابت كند هيتلر از هالوكاست مطلع بوده جايزه اى به مبلغ 1000 پوند تعيين كرده است. ) ثالثا، يك توطئه جهانى وجود دارد كه به مورخين اجازه تحقيق بى‏ طرفانه و بركنار از پيشداورى در زمينه هالوكاست را نمى‏ دهد. رابعا، رقم شش ميليون كشته يهودى در جنگ دوم صحت ندارد و تعداد مقتولين يهودى كمتر از يك ميليون نفر است كه در اثر بيمارى يا در جريان جنگ، مانند ديگران، كشته شده اند نه در اثر طرح سازمان يافته امحاء جمعى. دومين مورخ سرشناس هوادار مكتب تاريخنگارى واقعى، رابرت فوريسون فرانسوى است. پروفسور فوريسون و خانواده اش، نيز مانند رازينيه، در زمان جنگ از آلمانى‏ ها آزار فراوان ديده بودند. او مؤلف كتاب هاى متعددى است و ثابت مى‏ كند كه اتاق گاز و سياست امحاء جمعى يهوديان صحت ندارد. فرد صاحب نام ديگر در اين عرصه فرد لوختر آمريكايى‏  است. لوختر مورخ نيست بلكه مهندس متخصص ساختمان زندان است. او براى تحقيق به لهستان رفت و در بازگشت گزارش 196 صفحه اى خود را منتشر كرد كه به گزارش لوختر معروف است. او در اين گزارش وجود اتاق هاى گاز را منكر شد. او ثابت كرد كه اتاق هاى گاز در آشويتس و ساير اردوگاه هاى لهستان پس از جنگ دوم جهانى با هدف جلب توريسم به وسيله حكومت كمونيستى لهستان احداث شده است. در اين زمينه افراد سرشناس ديگرى نيز كار كرده اند: گرمار رودلف مؤلف كتابى در انكار اتاق هاى گاز آشويتس است. ارنست زوندل كانادايى كتابى‏  نوشته با عنوان«آيا واقعا شش ميليون نفر كشته شده اند؟ »ديويد هوگان كتابى دارد با عنوان «افسانه شش ميليون نفر». دكتر بروزات تحقيقى دارد درباره اتاق هاى گاز در داخائو و اثبات مى‏ كند كه نه در داخائو، نه در بوخنوالد و نه در ساير اردوگاه هاى آلمانى اتاق گاز براى كشتار يهوديان و ساير زندانيان وجود نداشته است. و بالاخره رژه گارودى، عضو جنبش مقاومت فرانسه در زمان جنگ دوم است كه او نيز، بر اساس تحقيقات محققين پيشگفته نشان مى‏ دهد كه هالوكاست صحت ندارد و يك افسانه ساختگى است.

 

● زرسالاران يهودى، آريايى گرايى و ظهور نازيسم

 يك نظر هم وجود دارد كه اصولا هيتلر را ثروتمندان يهودى‏  به قدرت رسانيدند و نازيسم با پول و سرمايه آن ها علم شد براى‏  تحقق اهدافى خاص. بله. من در جلدهاى بعدى كتابم به اين مسئله هم خواهم پرداخت و نقش زرسالاران يهودى‏  و بانكداران نيويورك و لندن و سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) را در پيدايش نازيسم و صعود آدولف هيتلر در آلمان بيان خواهم كرد. اين بحث مفصلى است و من تنها به آن اشاره كوتاهى مى‏ كنم: موج آريايى گرايى كه به پيدايش ناسيونال سوسياليسم و نازيسم در آلمان انجاميد، بر بنياد مكتب آريايى گرايى قرن نوزدهم شكل گرفت كه با دستگاه استعمارى بريتانيا و اليگارشى پارسى‏  هند پيوند نزديك داشت. مهم ترين فرقه مروج آريايى گرايى در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم فرقه تئوسوفى بود كه يك سازمان شبه ماسونى به نام انجمن جهانى تئوسوفى ايجاد كرده و در هندوستان بسيار فعال بود. در رأس اين سازمان گروهى ناشناخته به نام«استادان غيبى» جاى داشتند و محل اجتماع آن ها«لژ سفيد»ناميده مى‏ شد. اين سازمان با پارسيان هند رابطه نزديك داشت و از اين طريق بر تجددگرايان ايرانى تأثير فراوان بر جاى نهاد. شيخ ابراهيم زنجانى، از رهبران تجددگرايى دوران مشروطه، رمان منتشر نشده اى دارد در چهار جلد به نام شراره استبداد كه قهرمان اصلى آن يكى از اين«استادان غيبى»است كه فعاليت هاى يك محفل مخفى را در جريان انقلاب مشروطه ايران هدايت مى‏ كند. در اين رمان، اعضاى اين سازمان يكى‏  خود شيخ ابراهيم زنجانى است و ديگرى سيد حسن تقى زاده. و استاد غيبى فوق هم كسى‏  نيست جز اردشير ريپورتر. در كتاب زرسالاران نقش تئوسوفيسم را در انديشه سياسى دوران مشروطه به طور مشروح بيان خواهم كرد.

طبق نظر تئوسوفيست ها، نژادى به نام«آريايى»وجود دارد كه در طول تاريخ رسالت تمدن سازى را به دست داشته است و تمامى تمدن هاى بزرگ ساخته اين قوم است. ارپاييان نيز آريايى هستند و در دوران جديد اين رسالت تمدن سازى به آن ها محول شده است. سازمان تئوسوفى را يك سرهنگ آمريكايى به نام كلنل الكوت و يك زن روس به نام مادام بلاواتسكى‏  تأسيس كردند كه با كانون هاى استعمارى رابطه نزديك داشتند. كلنل الكوت نماينده تجارى‏  راترفور هايس، رئيس جمهور وقت آمريكا، در هند بود. بعدا يك زن انگليسى به نام آنى بزانت رهبرى تئوسوفيست ها را به دست گرفت. خانم بزانت از«نژاد بزرگ آريايى»سخن مى‏ گفت و تمدن هاى بشرى را به پنج تمدن اصلى تقسيم مى‏ كرد و همه را به آريايى‏ ها منتسب مى‏ نمود: هند، بين النهرين، ايران، روم و تمدن جديد اروپايى. آنى بزانت به صراحت مى‏ گفت كه اين تمدن پنجم آريايى، يعنى تمدن جديد اروپايى، رسالت سرورى بر جهان و استقرار يك امپراتورى‏  جهانى را به عهده دارد.

اين موج آريايى گرايانه را در سال هاى پس از جنگ جهانى اوّل اعضاى خاندان چمبرلين دامن مى‏ زدند كه اجداد آن ها از قرن شانزدهم از مديران اصلى كمپانى‏ هاى تجارى انگليس بودند. هيتلر از درون اين موج آريايى گرايى به وجود آمد و جالب است بدانيم كه در جوانى با فردى‏  به نام والتر اشتين رابطه نزديك داشت. والتر اشتين، مقارن با دوران جوانى هيتلر و اقامت او در وين، يك فراماسون فعال مدعى ارتباط با موجودات ماوراء طبيعى در وين بود و سازمان ماسونى‏  پنهانى را بنيان نهاده و به ترويج عقايد آريايى گرايانه و تئوسوفيستى اشتغال داشت. هيتلر جوان به سازمان ماسونى اشتين پيوست و از نظر فكرى به شدت از آن تأثير گرفت. والتر اشتين بعدها، با نام«دكتر اشتين»، كتاب هاى متعددى درباره«رازورى آريايى»نوشت و نوعى آيين شيطان پرستانه را تبليغ مى‏ كرد. در سال هاى جنگ دوّم جهانى، دكتر اشتين در انگلستان اقامت داشت و مشاور شخصى سر وينستون چرچيل و عضو سرويس اطلاعاتى بريتانيا بود.

فرقه مشكوك ديگرى كه در پيدايش نازيسم آلمان تأثير داشت و به طور مستقيم با تئوسوفيسم مرتبط بود، «انجمن تول»است كه در سال 1912 تأسيس شد و مركز آن در مونيخ قرار داشت. بنيانگذار اين سازمان فردى است كه با عنوان اشرافى«كنت هنريش فن سباتندروف» شهرت داشت و نام اصلى‏ اش رودلف گلوير بود. او در اوايل قرن نوزدهم در استانبول اقامت داشت و تاجرى ثروتمند بود. گلوير پس از بازگشت به آلمان، انديشه«تول»، يعنى سرزمين خود به افسانه اى آريايى‏ هاى باستان، را از كتاب آموزه سرى مادام بلاواتسكى وام گرفت، سازمان خود به نام«انجمن تول»را برپا كرد و هدف خويش را سرورى«نژاد برتر»اعلام داشت. وى به جذب اعضاى خانواده هاى اشرافى و ثروتمند و كارخانه داران آلمانى به اين انجمن پرداخت و با اوجگيرى جنبش انقلابى در آلمان، و به ويژه قيام كارگران باواريا، يك شبكه تروريستى به رياست فردى به نام ديتريش اكارت ايجاد كرد. طى سال هاى 1923-1919 اين سازمان به 300 فقره عمليات تروريستى دست زد. مورخين، «انجمن تول»را قدرتمندترين سازمان پنهانى آلمان در دوران صعود فاشيسم مى‏ دانند. يكى از اعضاى اين انجمن رودلف هس بود. زمانى كه هيتلر از طرف ضد اطلاعات ارتش آلمان مأمور شد تا به«حزب كارگرى»آلمان بپيوندد، چهل نفر از اعضاى‏  «انجمن تول»، با هدايت ديتريش اكارت، براى حمايت از او به عضويت اين حزب در آمدند.

نقش سازمان اطلاعاتى بريتانيا (اينتليجنس سرويس) و شبكه پنهان زرسالاران يهودى در صعود نازيسم در آلمان را از طريق عمليات مرموز ايگناس تربيش لينكلن نيز مى‏ توان پيگيرى‏  كرد. تربيش لينكلن به يك خانواده ثروتمند يهودى ساكن مجارستان تعلق داشت و به عنوان يكى از توطئه گران بزرگ و مرموز نيمه اول قرن بيستم شهرت فراوان دارد. او در سال 1903 به انگلستان مهاجرت كرد، در سال 1910 نماينده مجلس عوام شد و زندگى مجللى در پيش گرفت.

در سال هاى بعد، به همراه سيدنى رايلى يهودى، مأمور اطلاعاتى نامدار انگليس، در دسيسه هاى‏  نفتى-سياسى مرموز آن دوران به سود اليگارشى يهودى و مجتمع نفتى رويال داچ شل نقش فعال داشت. در آستانه جنگ اول جهانى، تربيش لينكلن به عنوان نماينده اينتليجنس سرويس بريتانيا با سازمان اطلاعاتى آلمان وارد ارتباط شد. حداقل از اوايل سال 1919 به طور كامل در آلمان مستقر شد و در عمليات خرابكارانه و توطئه هاى گروه هاى افراطى فاشيستى نقش فعالى‏  به دست گرفت. در اين دوران، او يكى از عوامل اصلى پس پرده در سازمان دهى و تحركات گروه هاى اوباش موسوم به«لشكر آزاد»بود كه از درون آن حزب نازى زائيده شد. يكى از اقدامات اين گروه، شكنجه و قتل فجيع رزا لوكزامبورگ و كارل ليبكنخت، از رهبران انقلابى آلمان، و ترور و قتل والتر راتنو، وزير خارجه آلمان است كه سياست هاى وى مطلوب كانون صهيونيستى حاكم بر بريتانيا نبود. توجه كنيم كه هم رزا لوكزامبورگ و هم والتر راتنو يهودى بودند. پدر والتر راتنو بنيانگذار كمپانى معروف AEG است. در همين زمان بود كه فعاليت سياسى هيتلر آغاز شد و وى‏  به عنوان مأمور مخفى سازمان ضد اطلاعات ارتش آلمان، و در رابطه با برخى رهبران افراطى‏  نظامى چون ژنرال لودندروف، گروه كوچك خود را تأسيس كرد، همان گروهى كه بعدا به«حزب ناسيونال سوسياليست كارگرى آلمان» (نازى) بدل شد. در نوامبر 1923 ژنرال لودندروف و هيتلر كودتاى نافرجامى را ترتيب دادند كه به«كودتاى مونيخ»معروف است. امروزه مورخين مى‏ دانند كه يكى از گردانندگان طرح هاى متعدد كودتايى ژنرال لودندروف و هيتلر همين آقاى‏  تربيش لينكلن بوده است. تربيش لينكلن بعدها در بندر شانگهاى مستقر شد، نام چينى‏  «چائو كنگ»را بر خود نهاد، سر خود را تراشيد و 12 ستاره كوچك بر پوست جمجمه اش داغ زد، به عنوان راهب بودائى صومعه اى به راه انداخت و گروهى مريد وفادار در پيرامون خويش گرد آورد.

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت سوم

● اسطوره ده سبط گمشده بنى‏ اسرائيل

شما در كتاب زرسالاران علاوه بر هالوكاست درباره اسطوره هاى‏  ديگرى كه يهوديان رواج داده اند نيز بحث كرده ايد.

همينطور است، تجديدنظر طلبان و پيروان مكتب تاريخ واقعى در غرب توجه شان تنها به يك اسطوره سازنده صهيونيسم معطوف است و آن اسطوره هالوكاست است. من در جلد اول كتاب زرسالاران بخش مفصلى را به تاريخ تكوين يهوديت و انديشه سياسى يهود اختصاص‏ داده ام و در تحقيق خود به شش اسطوره تاريخى رسيده ام و معتقدم كه مجموع اين شش اسطوره است كه انديشه سياسى صهيونيسم را مى‏ سازد. نشان داده ام كه هر شش اسطوره فوق از بيخ و بن جعلى است. بنابراين، جعلياتى مثل هالوكاست در انديشه سياسى يهود ريشه تاريخى‏  كهن دارد و فرهنگ و روانشناسى قومى خاصى را مى‏ سازد كه روح و جوهر آن ادعاى مظلوميت و آوارگى تاريخى است.

در بررسى تاريخ يهوديت به اين نتيجه رسيدم كه بايد ميان دو مفهوم بنى اسرائيل و يهوديت به طور جدّى تفاوت قائل شويم. اين تفاوت در گذشته هم در فرهنگ اسلامى و هم در فرهنگ اروپايى وجود داشته است. در متون ما هميشه ميان بنى اسرائيل و يهود تفاوت قائل شده اند و در دوران جديد ايرانيان واژه كليمى را به كار مى‏ بردند كه به معنى پيروان موسى كليم الله عليه السلام است و شامل تمامى بنى اسرائيل مى‏ شود نه يك قبيله خاص آن. در اروپا هم تا اواخر قرن نوزدهم يهوديان با نام اسرائيلى يا عبرانى شناخته مى‏ شدند و حتى زمانى كه در سال 1860 سازمان خود را در پاريس تأسيس كردند نام آن را«آليانس اسرائيلى»گذاشتند نه آليانس يهود. ولى از دهه هاى 1880 و 1890 ميلادى خود يهوديان اروپا تعمدا شروع كردند به استفاده از واژه يهود. براى همين است كه هرتزل كتاب معروف خود را، كه در سال 1895 نوشت، دولت يهود ناميد نه دولت اسرائيل.

توجه كنيم كه بنى اسرائيل به مجموع 12 سبط (فرزندان يعقوب) يا 12 قبيله اى اطلاق مى‏ شود كه يك قوم واحد را مى‏ ساختند. اين قبايل دوازده گانه عبارت بودند از: روبن، شمعون، لاوى، يهودا، يساكار، زبولون، دان، نفتالى، جاد، اشير، يوسف و بنيامين. بعد از مرگ يوسف قبيله او ميان دو پسرش تقسيم شد و دو قبيله مناسه و افرائيم به وجود آمد. مناسه و افرائيم قدرتمندترين و ثروتمندترين قبايل بنى اسرائيل بودند و به علت علاقه يعقوب به پسر محبوبش، يوسف، بهترين اراضى بنى اسرائيل را در تملك داشتند. قبيله يهودا پست ترين و نامرغوب ترين اراضى را در تملك داشت و به اين دليل برخى زبان شناسان نام«يهودا»را به معنى صاحب زمين پست و نامرغوب مى‏ دانند. در سال 928 پيش از ميلاد قوم بنى اسرائيل به دو دولت تقسيم شد كه با هم اختلاف و تعارض داشتند: يكى دولت مستقر در اراضى شمالى بود كه ده قبيله بنى اسرائيل به رهبرى سبط افرائيم و خاندان يوسف تأسيس كردند و ديگرى دولتى بود كه به وسيله قبايل يهودا و بنيامين ايجاد شد و رهبرى آن با سبط يهودا بود. از اين پس تاريخ بنى اسرائيل را اختلاف و رقابت و جنگ ميان اين دو دولت، و به تعبيرى ميان دو خاندان يوسف و يهودا، رقم مى‏ زند. دولت اسباط ده گانه شمالى دولت افرائيم خوانده مى‏ شد و پايتخت آن در شهر سامريه بود و دولت دو سبط جنوبى يهوديه نام داشت و پايتخت آن در بيت المقدس (اورشليم) بود. موجوديت دولت افرائيم يا سامريه 208 سال ادامه يافت. كشفيات باستان شناسى ثابت مى‏ كند كه دولت افرائيم بسيار مهم تر از دولت يهوديه بود و به دليل همسايگى با دولت آرامى‏  دمشق و دولت هاى كنعانى (فنيقى) صور و صيدا موقعيت سياسى و تجارى برجسته اى داشت ولى دولت يهود اهميتى نداشت. كهن ترين كتيبه اى كه به دست آمده و نام شاهى از بنى اسرائيل در آن درج شده، لوح استوانه اى شلمنصر سوم، پادشاه آشور، است. جالب است بدانيم كه اين قديمى‏ ترين كتيبه اى است كه نام شاهى از عرب نيز در آن يافت شده است. اين كتيبه نشان مى‏ دهد كه دوازده حكمران دولت هاى شرق مديترانه، به رهبرى بن حدد (شاه آرامى دمشق) ، اتحاديه اى عليه امپراتورى توسعه طلب آشور ايجاد كرده بودند. يكى از آن ها اخاب اسرائيلى است و ديگرى جندب عرب. در اين كتيبه نامى از دولت و شاه يهود در ميان نيست و اين نشان مى‏ دهد كه در آن زمان دولت يهوديه اهميتى نداشت.

با شروع توسعه طلبى امپراتورى آشور به سمت غرب، دولت يهود رويه اى خائنانه عليه دولت قبايل ده گانه شمالى بنى اسرائيل و دولت آرامى دمشق در پيش گرفت، خود را به آشور نزديك‏ كرد و سرانجام آشور را به حمله به دولت هاى دمشق و افرائيم تحريك نمود. ابتدا، در سال 732 پيش از ميلاد، دمشق به تصرف آشورى‏ ها درآمد و مردم آن به اسارت درآمدند و سپس، در سال 720 پيش از ميلاد، در زمان سلطنت سارگون دوّم در آشور، به حيات دولت افرائيم پايان داده شد. به اين ترتيب، با توطئه سران قبيله يهودا، ده قبيله بنى اسرائيل سرنوشتى شوم يافتند.

بخشى از سكنه دولت افرائيم و شهر سامريه، كه كتيبه هاى آشورى شمار آن ها را 27290 نفر ذكر كرده، به عنوان اسير به بخش هاى شرقى دولت آشور انتقال داده شدند. من در جلد اوّل كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين رقم نمى‏ تواند شامل تمامى اتباع دولت افرائيم باشد بلكه بخش بزرگ ترى از آن ها به عنوان اسير و برده در زير يوغ و سلطه دولت يهود قرار گرفتند. بعدها هم در متون عهد عتيق و هم در فقه تلمودى با مفاهيم«غلام عبرانى»و«كنيز عبرانيه»مواجه مى‏ شويم.

منظور همان اعضاى ساير قبايل بنى اسرائيل است كه به اسارت يهوديان درآمده اند. مثلا در جايى از عهد عتيق مى‏ خوانيم كه در زمان محاصره بيت المقدس به وسيله بخت النصر، شاه يهود براى جلب حمايت مردم شهر فرمانى صادر مى‏ كند و دستور آزادى غلامان و كنيزان عبرانى را مى‏ دهد. يعنى تا اين زمان هنوز گروهى از اعضاى قبائل ده گانه شمالى بنى اسرائيل در مقام اسراى يهوديان جاى داشتند. اين خلاصه ماجراى تهاجم آشور به سرزمين ده قبيله شمالى بنى اسرائيل است طبق مدارك‏ معتبر تاريخى. ولى بعدها، و به نظر من در اواخر قرن دوّم ميلادى، اين ماجرا به كلى تحريف مى‏ شود و يهوديان با جعل تاريخ آن را به اسطوره«ده سبط گمشده بنى اسرائيل»تبديل مى‏ كنند.

يعنى سرنوشت شوم و مظلوميت قبايل ده گانه بنى اسرائيل را، كه يهوديان در ايجاد آن نقش اصلى داشتند، به سود خود مصادره مى‏ كنند و مدعى مى‏ شوند كه در جريان حمله آشور تمامى ده قبيله شمالى به اعماق امپراتورى آشور انتقال داده شده و به اين ترتيب گم شدند. بر اين اساس، نوعى ايدئولوژى مسيحايى (هزاره گرا) شكل مى‏ گيرد. طبق اين اسطوره در جريان حمله آشور اسباط ده گانه در جهان آواره شدند و در نقاطى ناشناخته سكنى گزيدند و پايان دوران طولانى‏  آوارگى«اسباط ده گانه»و پديدار شدن ايشان سرآغاز ظهور«مسيح» (از تبار داوود) و استقرار دولت جهانى يهود است.

اين اولين اسطوره اى است كه انديشه و فرهنگ سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد. در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه هم در دوران جنگ هاى صليبى و هم در قرون شانزدهم و هفدهم ميلادى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل به عنوان يك انگيزه مذهبى قوى براى‏  تحريك مردم مسيحى اروپا به جنگ با عثمانى و يا به تشديد تحريكات استعمارى در قاره آمريكا استفاده سياسى فراوان شد. يكى از معروف ترين نمونه ها، ماجراى ظهور ديويد روبنى در اوايل قرن شانزدهم است كه هدف از آن تحريك احساسات دينى مردم ساده مسيحى و ايجاد يك‏ جنگ صليبى جديد عليه عثمانى بود. در زمانى كه سلطان سليمان خان عثمانى (سليمان قانونى) تهاجم بزرگ خود را به غرب اروپا را آغاز كرده و قلمرو دولت عثمانى را به نزديكى شهر وين رسانيده بود، يك يهودى به نام ديويد روبنى وارد بندر ونيز مى‏ شود و ادعا مى‏ كند فرمانده كل ارتش قبايل گمشده بنى اسرائيل است كه در منطقه خيبر عربستان حكومت مى‏ كنند و اين دولت تاكنون ناشناخته بوده است! سران يهوديان و نيز ميهماندار و مبلغ اين سفير نظامى‏  مى‏ شوند و او را نزد پاپ كلمنت هفتم مى‏ برند. جالب اينجاست كه پاپ هم ادعاى ديويد روبنى را مى‏ پذيرد و با او پيمانى امضا مى‏ كند دال بر اتحاد جهان مسيحيت با دولت بنى اسرائيل عليه مسلمانان. اين كلمنت هفتم از خانواده زرسالار و صراف مديچى فلورانس است و پاپ بدنام و دسيسه گرى است. خلاصه، روبنى حدود يك سال با شكوه تمام در دربار پاپ مقيم مى‏ شود و به كمك اعضاى خانواده يهودى آبرابانل به شهرهاى ايتاليا سفر مى‏ كند و غوغا و شور دينى عجيبى‏  ايجاد مى‏ كند زيرا طبق اعتقادات دينى يهوديان و مسيحيان پيدا شدن اسباط گمشده بنى اسرائيل مقدمه ظهور مسيح است. اين ماجرا به شكلى كاملا روشن يك سناريوى اطلاعاتى‏  است كه با همدستى زرسالاران يهودى و پاپ و دربارهاى پرتغال و اتريش طراحى و اجرا شد ولى‏  در تاريخنگارى رسمى غرب و در تاريخنگارى يهود تمايل دارند كه آن را يك ماجراى مرموز و غير قابل توضيح جلوه دهند.

در قرن هفدهم هم اين استفاده سياسى از اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل ادامه مى‏ يابد.

در اين زمان بخش مهمى از فعاليت چاپخانه هاى بندر آمستردام، كه به مركز يهوديان جهان تبديل شده و نقشى مشابه نيويورك امروز داشت، به اشاعه آرمان ظهور قريب الوقوع مسيح و افسانه ده سبط گمشده بنى اسرائيل اختصاص داشت. مثلا، اسحاق لاپيرر، متفكر سياسى‏  يهودى الاصل فرانسه كه يكى از مروجين اوليه صهيونيسم در اروپاى قرن هفدهم بود، چنين تبليغ مى‏ كرد كه بايد به جستجوى«اسباط گمشده»پرداخت و قوم بنى اسرائيل را گرد آورد.

سپس، بايد مسيحيان و يهوديان متحد شوند و به كمك پادشاه فرانسه سرزمين«صهيون»را تسخير كنند. احياء دولت صهيون در فلسطين راه«پيروزى نهايى مسيحيان»را بر مسلمانان هموار خواهد كرد و امپراتورى جهانى پديد خواهد ساخت كه مركز آن در اورشليم است.

در قرن هفدهم، اسطوره اسباط گمشده و مسيحاگرايى يهودى از زمان انقلاب پوريتانى و پيدايش فرقه هاى دينى جديد در انگلستان تأثير بزرگى بر جاى نهاد. در ترويج اين موج يك‏ انديشمند يهودى ساكن آمستردام به نام مناسه بن اسرائيل تأثير فراوان داشت و او بود كه اسطوره اسباط گمشده بنى اسرائيل را به يك ابزار دينى قوى در جهت فعاليت كمپانى‏ هاى‏  ماوراء بحار هلندى-انگليسى و ايجاد كلنى در آمريكاى شمالى تبديل كرد. مناسه در سال 1650 رساله اى به لاتين در آمستردام منتشر كرد به نام اميد اسرائيل؛ اسباط ده گانه بنى اسرائيل در آمريكا. اين رساله را مؤسس وال، از نويسندگان معروف عصر كرومول، به انگليسى ترجمه كرد و دكتر جان دورى، دوست مناسه، آن را در لندن منتشر نمود. اين رساله مهم و جنجالى مناسه به مسئله حضور«اسباط گمشده بنى اسرائيل»در«دنياى جديد» (قاره آمريكا) اختصاص دارد. در اين كتاب، گزارش هاى يك مارانوى پرتغالى به نام آنتونى مونتزينوس به چاپ رسيده كه نام واقعى او هارون لوى است. مونتزينوس گويا در جريان گشت و گذار خود در آمريكاى جنوبى در سال هاى 1642-1641، تصادفا در اكوادور به قبيله اى بر مى‏ خورد كه مناسك دينى يهوديان را به جاى مى‏ آورند. او در كاوش بيشتر در مى‏ يابد كه اينان اعضاى قبايل روبن و لوى، از اسباط ده گانه«گمشده»، هستند. مونتزينوس در سال 1650، در جريان سفر برزيل، فوت كرد ولى سران يهودى آمستردام بر صحت گزارش او گواهى مى‏ دادند. مناسه اين ماجرا را با نقل قول هايى از عهد عتيق درآميخت كه در آن پايان پراكندگى بنى اسرائيل سرآغاز اعاده سلطنت مسيح عنوان شده بود. طبق اين نظريه، تا بقاياى اسباط بنى اسرائيل يافت نمى‏ شدند مسيح ظهور نمى‏ كرد. كتاب مناسه به پرتغالى و زبان هاى ديگر نيز منتشر شد، در محافل فرهنگى اروپا انعكاس گسترده يافت و نويسندگان انگليسى چون توماس توروگود و سر حمون لسترنج كتاب هايى درباره آن در لندن منتشر كردند. هدف از اين جعليات و تبليغات از يك طرف تحريك انگيزه هاى دينى مردم ساده مسيحى‏  بود براى مهاجرت به قاره آمريكا و از طرف ديگر تشويق قدرتمندان و ثروتمندان غربى به مشاركت بيشتر در غارت قاره آمريكا. بر پايه همين موج بود كه كمپانى‏ هايى مستعمراتى مانند كمپانى پليموت و كمپانى خليج ماساچوست تأسيس شد و مستعمرات شرق آمريكايى شمالى‏  موسوم به نيوانگلند پديد آمد.

 

● اسطوره تبعيد يهوديان به بابل

 دومين اسطوره اى كه انديشه سياسى يهوديت جديد را شكل مى‏ دهد اسطوره تبعيد بابل است. ببينيم واقعيت تاريخى چه بود؟ حدود يك قرن و نيم بعد از انهدام دولت افرائيم، اتحاديه اى از ايرانيان و كلدانيان عليه آشور شكل گرفت و به حيات اين امپراتورى پايان داد. به اين ترتيب جغرافياى سياسى منطقه شكل جديدى يافت. در شرق منطقه اتحاد قدرتمند ايران و دولت كلدانى بابل (بين النهرين) قرار داشت و در غرب، مصر و بقاياى دولت آشور و متحدين آن ها. ازدواج معروف بخت النصر، پادشاه بابل، با امتيس، دختر هووخشتر، پادشاه ماد، به همين دليل بود. در اين زمان، در ادامه همان پيوندى كه از زمان انهدام دولت قبايل ده گانه بنى اسرائيل ميان قبيله يهودا و امپراتورى آشور شكل گرفته بود، دولت كوچك يهود متحد مصر و آشورى‏ ها به شمار مى‏ رفت و در زمان بخت النصر شاه يهود منصوب و دست نشانده فرعون مصر بود. به تدريج، اتحاديه ايران و بابل قدرت گرفت و مصر را شكست داد و از اين پس دولت يهود به جاى مصر خراجگزار دولت بابل شد.

سه سال بعد، مجددا مصرى‏ ها اتحاديه اى عليه بابل و ايران تشكيل دادند و دولت هاى كوچك‏ فلسطينى و كنعانى منطقه و دولت يهود را به اين اتحاد وارد كردند.

در همين جا بايد توضيح بدهم كه فلسطينى‏ هاى باستان هيچ ربطى به مردم كنونى فلسطين ندارند. اين نام را يهوديان و استعمارگران انگليسى در زمان جنگ جهانى اوّل بر روى مردم اين منطقه گذاشتند تا به اين ترتيب اسطوره هاى دينى را زنده كنند و تعارض منطقه را مانند دوران باستان تعارض ميان بنى اسرائيل و فلسطينى‏ ها جلوه دهند. در دوران عثمانى، منطقه كنونى‏  فلسطين جزء استان سوريه به مركزيت دمشق بود و كل منطقه سوريه خوانده مى‏ شد.

بعد از تشكيل اين اتحاديه به رهبرى مصر، در سال 598 پيش از ميلاد ارتش مشترك بابل و ايران به منطقه شرق مديترانه لشگر كشيد و شاهان و رجال هودار مصر در دولت هاى فوق را به بابل انتقال داد و هواداران خود را از ميان بزرگان بومى اين دولت ها به قدرت رسانيد. يكى از اين تبعيديان يهوياكين شاه جوان دولت يهود بود به همراه مادرش، به نام نحوشطا، كه زن قدرتمندى‏  بود. ورود بخت النصر به اورشليم به آرامى و بدون خونريزى انجام شد و در عهد عتيق سخنى از قتل و غارت و كشتار در ميان نيست. بخت النصر خاندان سلطنتى يهود را بر كنار نكرد بلكه عموى‏  شاه يهود، به نام صدقيا را به عنوان نايب السلطنه در اورشليم منصوب كرد. اين ماجرا دستمايه تبليغات فراوان يهوديان شده كه به اسطوره آوارگى و تبعيد در بابل تبديل گرديده است. امروزه، اكتشافات باستان شناسى و كشف آرشيوهاى بابل باستان آشكار ساخته كه اين«تبعيديان»، بر خلاف سده ها تبليغات يهوديان، «اسير»نبودند. يهوياكين، مادرش و بزرگان يهودى، به سان شاهان و بزرگان دولت هاى صور و غزه و اشقلون و اشدود، در بابل زندگى شاهانه داشتند. صدقيا، در اورشليم، تنها نايب السلطنه به شمار مى‏ رفت و بخت النصر همچنان يهوياكين را به عنوان«شاه يهود»به رسميت مى‏ شناخت و محترم مى‏ داشت. املاك پهناور يهوياكين و بزرگان و كاهنان يهودى در سرزمين يهود محفوظ بود و به وسيله كارگزاران شان اداره مى‏ شد. اشراف تبعيدى‏  يهود در بابل بطور منظم و آشكار با اورشليم رابطه داشتند و اوامر يهوياكين در دولت يهود مطاع بود. زندگى مجلل شاه يهود در بابل و در مقام شامخ او در دربار بخت النصر چنان است كه برخى از محققين حتى معتقدند كه او را به تبعيد نبردند بلكه خودش براى گريز از بحران هاى‏  سرزمين اش داوطلبانه در تحت حمايت پادشاه بابل مى‏ زيست.

مدتى بعد، مجددا مصر قدرت گرفت و سياست تهاجمى عليه بابل و ايران را شروع كرد و باز دولت هاى كوچك سواحل شرقى مديترانه با اين سياست همگام شدند. در نتيجه، در سال 587 پيش از ميلاد بار ديگر بخت النصر به سوى غرب لشگر كشيد و در جريان جنگ با مصر در تابستان سال 586 پيش از ميلاد اورشليم را اشغال كرد.

توجه كنيم كه در اين لشگركشى اولا دولت هاى ايران و بابل متحد بودند و در قشون بخت النصر، داماد پادشاه ماد، ايرانى‏ ها حضور داشتند. در عهد عتيق به صراحت از«سواران پارسى»و«سرداران كلدانى»نام برده شده كه در حمله به اورشليم شركت داشتند. ثانيا، لشگركشى بخت النصر همزمان بود با شورش سكنه شهر اورشليم عليه خاندان سلطنتى يهود و همين مردم بودند كه، به تصريح عهد عتيق، فرستاده هايى نزد بخت النصر اعزام كردند و خواستار لشگركشى او به اورشليم و ساقط كردن حكمرانان وقت شدند. در كتاب زرسالاران در اين باره بحث كرده ام و نشان داده ام كه سقوط اورشليم پيامد بحران اجتماعى عميقى بود كه قبل از سومين لشگركشى بخت النصر به منطقه سبب ظهور پيامبرى به نام ارمياء شد. در متون دينى و تاريخى موسوم به عهد عتيق، ارمياء نبى، پيامبرى محترم و بزرگ است. «كتاب ارمياء نبى»از بهترين و زيباترين و مهم ترين بخش هاى عهد عتيق است و خواندن آن را جدا توصيه مى‏ كنم. در آن زمان شاه و خانواده سلطنتى يهود به سنن يكتا پرستى موسوى وفادار نبودند و فسادى‏  گسترده ايشان را فرا گرفته بود. مثلا، ارمياء، كه به قبيله بنيامين تعلق داشت، خطاب به حكمرانان يهود و سران قبيله يهودا مى‏ گويد: اى يهودا، در هر شهرى يك خدا به پا كرده اى و به تعداد خيابان هاى اورشليم محراب براى انجام كارهاى شرم آور و حتى براى پرستش بت بعل. او به اين دليل يهودا را«قبيله شرير»مى‏ خواند. ارمياء نبى به شدت هوادار بابل و بخت النصر بود و مخالف اتحاد سران يهود با فرعون مصر. جالب تر اينجاست كه ارمياء نبى، بخت النصر را به عنوان فرستاده خدا معرفى مى‏ كرد كه مأموريت او منهدم كردن بت پرستى در مصر است و به صراحت مردم را به تابعيت از بخت النصر و دولت بابل دعوت مى‏ كرد.

به هر حال، در زمان محاصره اورشليم ارمياء مورد آزار اشراف و كاهنان يهودى قرار گرفت و در چاهى زندانى شد و نزديك بود به قتل برسد. ولى با سقوط شهر بلافاصله بخت النصر يكى از سرداران خود را براى نجات او فرستاد. بخت النصر ارمياء را مورد احترام فراوان قرار داد و حتى‏  خواست كه او را با خود به بابل ببرد ولى ارمياء نپذيرفت و ترجيح داد در ميان مردم خود بماند.

خاندان سلطنتى يهود در بابل به زندگى خود ادامه دادند و پس از مرگ بخت النصر وضع آن ها حتى بهتر از گذشته شد. پس از مرگ بخت النصر سه پادشاه در بابل به قدرت رسيدند تا سرانجام نوبت به فردى از قبايل آرامى به نام نبونيدوس رسيد كه مى‏ خواست دينى بجز دين مردم بابل را بر آن ها تحميل كند. در اين زمان به علت اختلاف ميان مادها و پارس ها نفوذ ايران در بابل به حداقل رسيده و به جاى آن نفوذ مصر افزايش يافته بود. سرانجام نبونيدوس با مصر عليه ايران متحد شد ولى در بهار سال 539 پيش از ميلاد ايرانيان به فرماندهى كورش هخامنشى به بابل لشگر كشيدند و بدون هيچ درگيرى جدّى نبونيدوس را، كه منفور مردم بابل بود، خلع كردند.

كتيبه هاى بابلى از كورش به عنوان«ناجى بابل»ياد مى‏ كند زيرا نبونيدوس به دليل ستمگرى و غارت اموال مردم حتى مورد نفرت خدايان خويش قرار گرفته بود.

در اينجا بايد اضافه كنم كه مورخين يهودى تصويرى بسيار تحريف شده از كورش ساخته اند و كوشيده اند تا ميان اشراف يهود و كورش نوعى پيوند نزديك ايجاد كنند. توجه كنيم كه نه تنها در كتيبه استوانه اى كورش به مناسبت فتح بابل، كه در سال 1879 ميلادى به وسيله هرمز رسام كشف شد و هم اكنون در موزه بريتانيا است، بلكه در تمامى سنگ نبشته هاى ايران آن عصر نامى‏  از يهوديان نيست و در منابع يونانى هم هيچ اشاره اى به رابطه كورش با يهوديان نشده است. اين نكته اى است كه بن گوريون رئيس جمهور پيشين اسرائيل نيز در يكى از مقالاتش به آن توجه كرده است.

در واقع، در زمان فتح بابل، خاندان سلطنتى و اشراف يهودى اسير و برده نبودند كه كورش آن ها را نجات دهد. آن ها، چنان كه گفتم، زندگى پر تجمل و راحتى داشتند و در دوران نبونيدوس مى‏ توانستند به اورشليم بازگردند ولى اين كار را نكردند. البته كورش هم اجازه داد كه آن ها به بيت المقدس بازگردند ولى آن ها چنين نكردند. تنها يكى از شاهزادگان يهودى به نام زروبابل (زاده بابل) در رأس گروهى از اشراف و كاهنان براى بازسازى معبد سليمان سفرى بسيار پرتجمل به اورشليم كرد ولى اين گروه بعد از مدت كوتاهى به بابل بازگشتند. مدارك تاريخى ثابت مى‏ كند كه خاندان سلطنتى يهود ترجيح دادند به جاى بازگشت به سرزمين خود در شهرهاى‏  بزرگ و دربار ايران ساكن شوند و به همين دليل در دوران هخامنشى در ميان ايرانيان مستحيل شدند و نسل آن ها كاملا منقرض شد. ادعاى سران بعدى يهوديان كه خود را از نسل خاندان داوود و شاهان يهود مى‏ خوانند صحت ندارد و در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اين جعل در اواخر قرن دوّم و اوايل قرن سوم ميلادى به وسيله يهودا ناسى صورت گرفت.

در دوران هخامنشيان به مدت دو قرن سرزمين سوريه و فلسطين جزء ايران است و اشراف يهودى در دربار ايران حضور دارند. گفتم كه يهوديان تصويرى تحريف شده از كورش كبير به دست مى‏ دهند. بررسى دقيق در عهد عتيق نشان مى‏ دهد كه مأموريت زروبابل براى بازسازى‏  معبد سليمان با مخالفت مردم شهر، كه مخالف اعاده حاكميت اشراف و كاهنان يهودى بودند، مواجه شد و به همين دليل كورش دستور متوقف كردن آن را صادر كرد. بنابراين، كورش علاقه خاصى به اشراف و كاهنان يهودى نداشت و نظر مردم اورشليم و ايالت يهود را بر خواست خانواده سلطنتى و اشراف يهودى ترجيح داد و به همين دليل بازسازى معبد سليمان را متوقف كرد.

بازسازى معبد تنها در سال دوّم سلطنت داريوش اوّل از سر گرفته شد.

اقتدار اشرافيت يهود در ايران نه از زمان كورش كبير و داريوش اوّل بلكه از زمانى شروع شد كه يك زن دسيسه گر يهودى به نام استر با راهنمايى پسر عمويش به نام مردخاى از طريق مكر و حيله و طبق نقشه قبلى همخوابه خشايارشا شد، خود را در مقام ملكه ايران جاى داد و كمى بعد به قتل عام فجيع هامان وزير و بزرگان ايرانى دست زد كه مخالف نفوذ يهوديان بودند. داستان اين دسيسه عجيب و كشتار خونين در«كتاب استر»به يادگار مانده و اولين و بزرگ ترين اسطوره تاريخى در زمينه دسيسه گرى سياسى و اطلاعاتى و نفوذ است. در«كتاب استر»با قساومت و توحش عجيبى از كشتار بزرگان ايران به دستور استر و مردخاى ياد مى‏ شود. طبق مندرجات اين كتاب، يهوديان 75 هزار نفر از بزرگان ايرانى را در گروه هاى بزرگ 500 و 300 نفره در سراسر ايران به دار كشيدند و پس از هر كشتار به جشن و شادمانى پرداختند. از جمله اين مقتولين ده پسر هامان وزير است كه در شهر شوش به دار آويخته شدند. آرامگاه استر و مردخاى در ايران است و در طول قرون اخير بارها به وسيله اليگارشى يهودى بازسازى و ترميم شده است. بعد از اين كودتاى خونين اشراف يهودى در ايران قدرت فراوانى به دست مى‏ آورند و در دوران سلطنت اردشير اوّل، پسر خشايارشا، كاهنى به نام عزراى كاتب را از سوى خود به عنوان حاكم دينى ايالت يهود منصوب مى‏ نمايند ولى خود در پايتخت و شهرهاى بزرگ ايران باقى مى‏ مانند و به تدريج در مردم اين سرزمين مستحيل مى‏ شوند. چرا؟ چون به قول تلمود، چون شهر شوش را ديدند به خود گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل بهتر است و هنگامى كه به شوشتر رسيدند گفتند اينجا از سرزمين اسرائيل دو چندان بهتر است! در كتاب زرسالاران نشان داده ام كه اسطوره استر بعدها سرمشق اليگارشى يهودى شد و بارها در تاريخ تكرار گرديد. از همين طريق بود كه زرسالاران يهودى نفوذى فوق العاده در عثمانى كسب كردند يعنى زنى به نام نور بانو سلطان را به همسرى سليم، پسر هرزه سلطان سليمان خان، درآوردند و بعد از طريق دسيسه ساير شاهزادگان عثمانى را به قتل رسانيدند و سليم دوّم را سلطان كردند. نوربانو سلطان يهوديه مادر سلطان مراد سوم است. اين كانون مسئول جنگ هاى ايران و عثمانى از زمان سليم دوّم است. در اروپاى جديد يكى از معروف ترين نمونه ها، وارد كردن زنى زيبا به نام اوژنى به خوابگاه ناپلئون سوم است كه ملكه فرانسه شد و موقعيتى بى‏ رقيب براى خانواده روچيلد كسب كرد. در حرمسراى آقا محمدخان قاجار و فتحعلى شاه قاجار هم زنى يهوديه به نام مريم خانم را مى‏ شناسيم كه در كنار حاجى ابراهيم خان اعتمادالدوله (صدر اعظم يهودى تبار و نياى خاندان قوام شيرازى) نقش مهمى در دسيسه هاى‏  سياسى آن زمان ايفا نمود. (آقا محمدخان خواجه بود ولى حرمسرا داشت. ) از اين نمونه ها فراوان است.

--------------------------------------------------------------------------------

1 . يكى از آخرين نمونه ها در اين زمينه كتاب«تدارك جنگ بزرگ»نوشته خانم گريس هال سل آمريكايى است درباره مسيحيان صهيونيست كه حدود 70 ميليون پروتستان در آمريكا هستند و رونالد ريگان هم يكى از اعضاء آنها بوده است. اين كتاب توسط خسرو اسدى به فارسى ترجمه و در سال 1377 منتشر شده است. (پژوهه صهيونيت).

متن کامل کتاب استاد عبدالله شهبازی-قسمت اول

بسم الله الرحمن الرحيم

عنوان كتاب:  بنيان‏هاى تاريخى انديشه سياسى يهود/ نام نويسنده: عبدالله شهبازي / انتشارات:  باشگاه انديشه / تاريخ انتشار: ويراست اول- زمستان 1384

عبد الله شهبازى در عرصه تحقيقات تاريخى چهره شناخته شده اى است. او با كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى 1 چنان  قدرتمندانه پا به ميدان تحقيقات تاريخى گذارد. كه به جرأت مى‏ توان گفت در دوران اخير نظيرى ندارد. اين كتاب در پى‏  كشف ماهيت«غرب»است يعنى پنج قرن اخير در اروپا-و مخصوصا انگليس- و روسيه و آمريكا؛ و از همه زواياى تاريخى و سياسى و فكرى و اقتصادى؛ و در برخى از مسائل در طول تاريخ. در مورد ايران هم در موارد مختلف. مسائل متعدّدى كنكاش و بررسى و بسيارى از نقاط مبهم و ناگفته، مورد دقت قرار گرفته است و به كشف عرصه هايى توفيق يافته است كه اساس انديشه و نگاه معمول و رايج را از بن و بنياد تغيير مى‏ دهد. داعيه هاى بزرگ و شگفت آور كتاب زرسالاران يهودى و پارسى، در عين حال به طور كامل با اسناد و مدارك محكم و مورد قبول همگان و بر اساس شيوه هاى‏  كاملا علمى و متقن اثبات شده است.

چكيده: عبدالله شهبازى در عرصه تحقيقات تاريخى چهره شناخته شده اى است. او با كتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوى 1 چنان قدرتمندانه پا به ميدان تحقيقات تاريخى گذارد. كه به جرأت مى‏ توان گفت در دوران اخير نظيرى ندارد. اين كتاب در پى‏  كشف ماهيت«غرب»است يعنى پنج قرن اخير در اروپا-و مخصوصا انگليس- و روسيه و آمريكا؛ و از همه زواياى تاريخى و سياسى و فكرى و اقتصادى؛ و در برخى از مسائل در طول تاريخ. در مورد ايران هم در موارد مختلف. مسائل متعدّدى كنكاش و بررسى و بسيارى از نقاط مبهم و ناگفته، مورد دقت قرار گرفته است و به كشف عرصه هايى توفيق يافته است كه اساس انديشه و نگاه معمول و رايج را از بن و بنياد تغيير مى‏ دهد. داعيه هاى بزرگ و شگفت آور كتاب زرسالاران يهودى و پارسى، در عين حال به طور كامل با اسناد و مدارك محكم و مورد قبول همگان و بر اساس شيوه هاى‏  كاملا علمى و متقن اثبات شده است.

فهرست مطالب

● اليگارشى پارسى و ايران

● زرسالاران يهودى و تمدن جديد غرب

● تجديد نظرطلبان، مكتب تاريخ واقعى و اسطوره هالوكاست

● زرسالاران يهودى، آريايى گرايى و ظهور نازيسم

● اسطوره ده سبط گمشده بنى‏ اسرائيل

● اسطوره تبعيد يهوديان به بابل

● اسطوره«دياسپورا»يا آوارگى‏

● اسطوره انكيزيسيون

● اسطوره پوگروم ها

● اسطوره هالوكاست و اشغال ايالات متحده آمريكا

● لاويان و فرقه هاى شيطانى‏

● تأثيرپذيرى يهوديت از ساير فرهنگ ها

● پيشداورى‏ هاى نظرى در تاريخ نگارى جديد ايران

● مكتب آريايى و تئورى چراگاه

● استبداد شرقى‏

● همپيوندى تاريخى ايرانيان و اعراب پيش از اسلام

● كانون هاى استعمارى و تهاجم فرهنگى در قرن نوزدهم

● پي نوشت

  اليگارشى پارسى و ايران

پارسيان يك طايفه كوچك زرتشتى ساكن غرب شبه قاره هند هستند. در درون اين طايفه، كه در جريان سفر خود به بمبئى آن ها را از نزديك ديده ام و اكثرشان مردم متوسط و زحمتكشى‏  هستند، يك اقليت بسيار ثروتمند وجود دارد كه از قرن هيجدهم به طور عمده در شهر بمبئى‏  مستقر بودند و در دستگاه استعمارى بريتانيا بسيار قدرت داشتند. آن ها همه كاره شهر بمبئى‏  بودند. توجه كنيم كه در دوران استعمارى، بمبئى از نظر اهميت سياسى و اقتصادى و ميزان جمعيت، دومين شهر امپراتورى بريتانيا بود. اولى لندن بود و دومى بمبئى. در قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، بمبئى پايتخت امپراتورى بريتانيا در منطقه اى بزرگ به شمار مى‏ رفت كه از سمت شرق، دولت هاى محلى مركز و غرب شبه قاره هند را در بر مى‏ گرفت و از سمت غرب به مصر و حبشه و سودان و قاره آفريقا مى‏ رسيد. در اين دوران، سرزمين هاى ايران و بين النهرين (عراق كنونى) و شبه جزيره عربستان و افغانستان و آسياى ميانه در حوزه مسئوليت و نظارت حكومت بمبئى بود.

در بمبئى، قدرت اصلى در دست گروهى منسجم از ثروتمندان پارسى بود و بسيارى از مأموران سياسى و اطلاعاتى حكومت هند بريتانيا در ساير مناطق، يا منتخب آن ها بودند و يا در رابطه نزديك با آن ها قرار داشتند. مثلا، اين پارسيان، مثل اعضاى خانواده هاى پتيت و خراس و عدن والا، نه تنها با عمان رابطه فعال تجارى داشتند بلكه بعضى از آن ها از طرف حكومت هند بريتانيا به عنوان مشاور امام مسقط عمل مى‏ كردند. سر هر مزجى عدن والا در اوايل قرن نوزدهم شخصيت بسيار متنفذى بود و همو بود كه پس از تأسيس رسمى سلطنت پهلوى (آذر 1304 ش. ) ، در مرداد 1305 در رأس يك هيئت بزرگ پارسى براى تبريك به رضا شاه به ايران آمد. اين سفر به ابتكار اردشير ريپورتر صورت گرفته بود. در زنگبار هم وضع همين گونه بود و يك‏ پارسى به نام بهمن جى مانكجى داروخان والا به عنوان مشاور سلطان زنگبار در اين كشور مستقر بود و همه كاره سلطان به شمار مى‏ رفت و بعد از او دكتر فرامرز جى پستان جى در اين مقام قرار گرفت كه در عين حال استاد لژ فراماسونرى زنگبار هم بود. در دولت هاى شبه قاره هند كه به ظاهر مستقل بودند ولى به طور غير رسمى در تحت نظارت حكومت هند بريتانيا قرار داشتند، باز اين پارسيان به عنوان نمايندگان رسمى و غير رسمى بريتانيا فعال بودند. مثلا در حيدر آباد دكن يكى‏  از اين پارسيان به نام داراب جى چنوى، همه كاره نظام (حاكم) حيدر آباد بود و اعضاى خاندان ويكاجى تمام امور ماليه اين دولت را در كنترل خود داشتند و به كمك بانك‏هاى خصوصى‏  انگليس، حكومت حيدر آباد را به شدت بدهكار خود كرده بودند. در دولت هاى پونا و بارودا هم همين سيستم وجود داشت.

بخش عمده ثروت اين اليگارشى پارسى از طريق تجارت ترياك قرن نوزدهم به دست آمده است و در اين دوران، آن ها شركاى مهم تجارت ترياك انگليسى‏ ها و آمريكايى‏ ها و يهودى‏ ها در شرق بودند. تجارت ترياك مهم ترين يا يكى از مهم ترين شاخه هاى اقتصاد جهانى در قرن نوزدهم بود و همين تجارت باعث شد كه دو جنگ بزرگ ميان قدرت هاى متحد اروپايى و چين، كه قربانى اصلى اين تجارت بود، رخ دهد كه به«جنگ هاى ترياك»معروف است.

اين اليگارشى پارسى بر اساس يك افسانه منظوم به نام قصه سنجان خود را از تبار اشراف و موبدان ساسانى مى‏ داند كه گويا در زمان حمله اعراب به ايران براى حفظ عقايد و دين خود به غرب هند فرار كردند و كتاب هاى دينى خود را هم به هند بردند. سران اين طايفه از اوايل قرن هيجدهم ميلادى نه تنها با ايران ارتباطات گسترده داشتند بلكه در سرنوشت ايران نيز بسيار مؤثر بودند. در حمله خونين و شوم محمود افغان به ايران و اشغال اصفهان و انهدام دولت صفوى، اين طايفه نقش جدّى داشت و فردى به نام نصر الله گبر نفر دوّم قشون افاغنه و سپهسالار محمود افغان بود. مى‏ دانيم كه حمله محمود افغان به ايران مهم ترين حادثه اى است كه سرنوشت تاريخى ايران را دگرگون كرد. در دوران جديد، اردشير ريپورتر و پسرش، شاپور، نه تنها نمايندگان اينتليجنس سرويس بريتانيا در ايران بودند بلكه نماينده اين اليگارشى پارسى هم به شمار مى‏ رفتند. مثلا، اردشير ريپورتر در تهران نماينده كمپانى تاتا بود كه به اليگارشى پارسى‏  تعلق دارد و حتى امروز هم بزرگ ترين كمپانى هندوستان به شمار مى‏ رود.

از زمان حضور جدّى استعمار بريتانيا در ايران تا جنگ دوّم جهانى، اين بمبئى بود كه جايگاه اصلى را در عمليات سياسى و اطلاعاتى و نظامى و اقتصادى بريتانيا در ايران داشت نه لندن. اين اشتباه بزرگى است كه مورخين ما مرتكب مى‏ شدند و در بررسى نقش استعمار بريتانيا در ايران توجه خود را به لندن متوجه مى‏ كردند. تا زمانى كه من كار خود را شروع كردم تقريبا هيچ كس به نقش حكومت هند بريتانيا در تحولات ايران توجه جدّى نكرده بود. من نشان دادم كه كودتاى‏  1299 طرح حكومت هند بريتانيا، به رياست لرد ريدينگ، و سازمان اطلاعاتى آن در ايران، به رياست اردشير ريپورتر بود كه وزارت خارجه انگليس، به رياست لرد كرزن، با آن مخالف بود و مى‏ خواست طرح خاص خود، قرارداد 1919، را تحقق بخشد. البته طرح كودتا در ايران از حمايت يك لابى بسيار مقتدر در دولت لندن برخوردار بود كه هسته اصلى آن را شخص لويد جرج (نخست وزير) و وينستون چرچيل (وزير جنگ و بعد وزير مستعمرات) و سر فيليپ ساسون (منشى مخصوص لويد جرج) و ادوين مونتاگ (وزير امور هندوستان) و سر هربرت ساموئل و ساير اعضاى لابى مقتدر صهيونيستى در دولت وقت انگليس تشكيل مى‏ دادند.

وقتى كه مسئله نقش بزرگ اليگارشى پارسى در تحولات تاريخ ايران برايم مسجل شد، طبعا اين سئوال پيش آمد كه اين نقش چرا ناشناخته مانده و تاكنون هيچ كس به آن توجه نكرده است؟ در اين بررسى متوجه شدم كه تعمدا در طول اين دوران طولانى، نقش اليگارشى پارسى‏  در ايران نانشناخته مانده و مسكوت گذارده شده است. به اين ترتيب، تصميم گرفتم نتايج تحقيقات خود را درباره نقش اليگارشى پارسى در تاريخ ايران منتشر كنم. اين تحقيق در واقع خلاء بزرگى را در تاريخنگارى معاصر ايران پر مى‏ كرد و يكى از عوامل مهم مؤثر در تحولات ايران را معرفى مى‏ كرد كه تاكنون كاملا مورد غفلت قرار گرفته بود.

زمانى كه كار بر روى اليگارشى پارسى را دنبال مى‏ كردم، به تدريج به پيوندهاى عجيب آن با اليگارشى يهودى رسيدم و متوجه شدم كه چنان اشتراكى ميان اين دو كانون وجود دارد كه اصلا نمى‏ توان آن ها را از هم تفكيك كرد. مثلا اگر سر جمشيد جى جى جى بهاى پارسى از بزرگ ترين تجار ترياك جهان در قرن نوزدهم بود، خانواده ساسون، كه سران يهوديان بغدادى بودند، نيز همين جايگاه را داشتند و متحدا و در شراكت با پارسيان عمل مى‏ كردند. در طول قرن نوزدهم، كشت و صادرات ترياك ايران نيز در انحصار شبكه اى بود از كارگزاران ساسون ها و سران طايفه پارسى. در كودتاى 1299 و استقرار سلطنت پهلوى در ايران نيز اليگارشى پارسى و زرسالاران يهودى مشتركا عمل كردند. لرد ريدينگ، نايب السلطنه هند از زمان كودتا تا خلع رسمى قاجاريه (1304-1299 ش. ) سر روفوس اسحاق نام دارد و اولين يهودى است كه نايب السلطنه هند شد.  لويد جرج و چرچيل (نخست وزير و وزير جنگ انگليس در زمان كودتا) هر دو هم از نظر خانوادگى‏  و هم شخصا با يهوديان ثروتمند انگليس پيوندهاى بسيار نزديك داشتند. ادوين مونتاگ (وزير امور هند در دولت وقت بريتانيا) و هربرت ساموئل به خانواده يهودى ساموئل تعلق داشتند و در زمان جنگ اوّل جهانى نقش بزرگى در استقرار يهوديان در فلسطين ايفا كردند. اين دو نفر پسر عموهاى سر ماركوس ساموئل، بنيانگذار كمپانى رويال داچ شل، بودند كه به عنوان بزرگ ترين و دسيسه گرترين غول نفتى قرن بيستم شناخته مى‏ شود. مقارن با كودتاى 1299 در ايران، سر هربرت ساموئل از سوى دولت لويد جرج به عنوان اولين كميسر عالى بريتانيا در فلسطين منصوب شد و به تعبير دايرة المعارف يهود«اولين يهودى بود كه پس از 2000 سال بر سرزمين اسرائيل حكومت كرد. »به اين ترتيب، تصوير جديدى از استراتژى كانون هاى‏  استعمارى غرب در دوران جنگ اوّل جهانى و بعد از آن در منطقه خاورميانه به دست آمد. يك‏ بعد اصلى اين استراتژى را استقرار سلطنت پهلوى در ايران تشكيل مى‏ داد و بعد اصلى ديگر را استقرار حاكميت يهوديان بر فلسطين.

در بررسى بيشتر، به نقش يهوديان در شكل دهى به طايفه پارسى رسيدم. مى‏ دانيم كه پرتغال اولين قدرت غربى است كه در قرن شانزدهم يك امپراتورى مستعمراتى در شرق ايجاد كرد و همين ميراث بود كه در قرن هفدهم به هلندى‏ ها و در قرن هيجدهم به انگليسى‏ ها رسيد. متوجه شدم كه سران طايفه پارسى از قرن شانزدهم در غرب هند به عنوان كارگزاران محلى و بومى پرتغالى‏ ها بركشيده شدند و به تدريج در قرون بعد در پيوند با ساير استعمارگران اروپايى به قدرت و ثروت فراوان رسيدند. و متوجه شدم كه در ايجاد و توسعه امپراتورى مستعمراتى پرتغال و اسپانيا، يهوديان جايگاه مهمى داشتند و بعدها همين نقش را در امپراتورى‏ هاى مستعمراتى‏  هلند و بريتانيا ايفا كردند. پديده ديگرى كه در اين زمان با آن آشنا شدم«مارانوها»يا يهوديان مخفى هستند. اين ها گروهى از يهوديان بودند كه به ظاهر مسيحى مى‏ شدند ولى در باطن همچنان يهودى بودند. مارانوها يك پديده بسيار مهم در تاريخ اروپاى جديد هستند. بعضى از آن ها وزراى مقتدر پادشاهان اسپانيا و پرتغال بودند و بعضى در مقامات عالى كليسا جاى داشتند و تعدادى از آن ها حتى به مقام كاردينالى رسيدند. كريستف كلمب با پول و سرمايه همين مارانوها به قاره آمريكا سفر كرد و خود او نيز مارانو بود. در كتاب زرسالاران مفصلا درباره اين پديده بحث كرده ام و اين فرضيه جدّى را مطرح كرده ام كه جان كابوت، بنيانگذار سفرهاى‏  اكتشافى-مستعمراتى انگلستان، و پسرش سباستيان كابوت نيز بايد مارانو باشند.

به هر حال، اين يهوديان-مارانوها در بازسازى فرهنگى طايفه پارسى بسيار مؤثر بودند و روحيات و روانشناسى و فرهنگ خودشان را در ميان ايشان اشاعه دادند. به عبارت ديگر، نوسازى‏  طايفه پارسى به شكل امروزى آن در پيوند با يهوديان صورت گرفت و اسطوره آوارگى پارسيان، كه در افسانه كاملا موهوم و بى‏ پايه معروف به قصه سنجان انعكاس يافته، در دوران پيوند پارسيان با پرتغالى‏ ها جعل شد. اين اسطوره آوارگى و روانشناسى مولود آن، شباهتى عجيب به فرهنگ يهوديان دارد و تأثير يهوديان بر فرهنگ و خلقيات پارسيان تا بدان حد بزرگ است كه برخى محققين هندى و غربى از پارسيان به عنوان«يهوديان هند»ياد مى‏ كنند. به عبارت ديگر، طايفه پارسى در هند از نظر فرهنگى يك فرقه كاملا بازسازى و نوسازى شده است. ادعاى ايرانى‏  تبار بودن آن ها هم به كلى جعلى است. چنانچه تحقيقات مردم شناسى جسمانى نشان مى‏ دهد پارسيان به يقين از مردم بومى شبه قاره هند و از نژاد دراويدى هستند. چهره ظاهرى آن ها هم به روشنى اين مسئله را نشان مى‏ دهد. آن ها تا قبل از پيوند با اروپاييان و يهوديان، حتى خود را زرتشتى نمى‏ دانستند و هيچ متن دينى زرتشتى در اختيار نداشتند. همه اين تحولات و آشنايى‏  آن ها با اوستا و متون زرتشتى به كمك اروپاييان و يهوديان و از طريق متونى ايجاد شد كه از ايران برده شد و در اختيار آن ها نهاده شد.

● زرسالاران يهودى و تمدن جديد غرب

 به اين ترتيب، توجه من معطوف شد به نقش يهود در ايجاد و گسترش موج بزرگ سياسى و اقتصادى و فرهنگى بزرگى كه در غرب شكل گرفت و استعمار اروپايى و سرانجام تمدن جديد غربى را به ارمغان آورد. متوجه شدم كه در يهوديان نيز وضعى مشابه با پارسيان وجود دارد يعنى‏  جوامع يهودى در اوايل هزاره اوّل مسيحى و مهاجرت تدريجى آن ها از سرزمين كنونى فلسطين به بين النهرين از يك سازمان متمركز و بسيار منسجم و بسته برخوردار بوده اند كه رهبرى آن با خاندان هاى يهودى معين بوده است. اين خاندان ها همه خود را از نسل حضرت داود عليه السلام مى‏ دانند. در اينجا بايد اين توضيح را عرض كنم كه ما مسلمانان، داوود عليه السلام را پيامبر مى‏ دانيم ولى‏  يهوديان او را پادشاه و نماد قدرت و شوكت دولت يهود مى‏ دانند. بنابراين، از نظر يهوديان، اعضاى اين خاندان ها، شاهزادگان داوودى هستند و از ميان آن هاست كه رؤساى جامعه جهان وطنى يهود بيرون مى‏ آمد. اين رؤسا«رش گلوتا»نام داشتند كه من«شاه داوودى»را به عنوان معادل آن انتخاب كرده ام. اين رؤساى جوامع يهودى طى قرن ها، اقتدار فوق العاده اى بر اتباع خود داشتند و در هر كشورى كه مستقر مى‏ شدند سازمان سياسى خود را به شكل مخفى‏  حفظ مى‏ كردند و به عنوان«دولت در دولت»عمل مى‏ نمودند يعنى بر اتباع يهودى خود سلطه كامل سياسى و قضايى داشتند. به اين ترتيب، تصويرى از يك سازمان مخفى جهان وطنى بسيار منسجم و فرقه گونه به دست آمد كه حدود يك هزار سال قدمت تاريخى دارد و در اين دوران همشيه شاخه هاى آن در مهمترين مراكز اقتصادى و سياسى جهان پراكنده بوده است. البته اين تصوير به آن معنا نيست كه براى يهوديان، به عنوان انسان، هيچ نوع استقلال فردى قائل نباشيم.

برعكس، من در تحقيق خود به موارد قابل اعتنايى توجه كرده ام كه يهوديان عليه اين ساختار شورش كرده اند و اصولا در برخى مقاطع تاريخى، اين ساختار به شدت از فرهنگ هاى غير يهودى‏  (به طور عمده از مسيحيت و اسلام) تأثير گرفته و گاه متلاشى شده است. پيدايش فرقه قرائى در دوران شكوفايى تمدن اسلامى در بغداد، پيدايش موج مرتدين در اسپانياى مسيحى، روشنفگران يهودى اواخر قرن هيجدهم و اوايل قرن بيستم در اروپا، مهم ترين اين تحولات در دوران ساختار بسته يهوديت هستند. بنابراين، من در كتاب خود به يهوديان مستقلى مانند اسپينوزا و اعضاى خانواده سرشناس يهودى مندلسون و اميل پرر و والتر راتنو و غيره توجه جدّى كرده ام كه بعضى از آنها افراد مثبتى بودند و حتى عليه ساختار بسته حاكم بر جوامع يهودى زمان خود مبارزات شديدى كردند.

پيوند عميق اين اليگارشى يهودى با حكمرانان بزرگ و كوچك اروپا در تعيين سرنوشت جهان امروز بسيار مؤثر بود. اين پيوند از دوران جنگ هاى صليبى شكل گرفت كه ثروتمندان و صرافان و دسيسه گرايان بزرگ يهودى، كه معمولا حاخام هاى بزرگ يهودى نيز بودند، به عنوان واسطه و كارگزار مالى و اطلاعاتى فرقه هاى صليبى، به ويژه فرقه شهسواران معبد، عمل مى‏ كردند. در كتاب خود به طور مستند نقش اين يهوديان را در تحريك ايلخانان مغول ايران عليه دولت هاى اسلامى مصر و سوريه و به سود صليبى‏ ها نشان داده ام. اوج اقتدار اين يهوديان در دستگاه ايلخانان ايران در اواخر قرن سيزدهم ميلادى و در دوران حكومت ارغون خان مغول است كه سعد الدوله يهودى وزير و همه كاره اش بود. كمى بعد، در دوران سلطنت غازان خان يك‏ طبيب يهودى ساكن همدان در دستگاه ايلخانان قدرت يافت و به وزارت رسيد كه او را با نام خواجه رشيد الدين فضل الله همدانى مى‏ شناسيم. در جريان تحقيق، تصوير بسيار مثبتى كه در تاريخنگارى ايران از رشيد الدين فضل الله ساخته شده فرو ريخت و او را دسيسه گرى مشابه سعد الدوله يافتم و متوجه شدم كه بسيارى از نكات مثبتى كه به وى نسبت داده مى‏ شود جعليات صرف و از بيخ و بن دروغ است. مباحث مربوط به نقش يهوديان در دوران ايلخانان ايران از بهترين قسمت هاى كار تحقيقى‏ ام است كه در جلد دوّم زرسالاران منعكس شده است.

اين فرقه هاى صليبى، كه در جريان جنگ هاى صليبى شكل گرفتند و از ساختار نظامى-دينى برخوردار بودند، بعد از پايان جنگ هاى صليبى فعاليت خود را ادامه دادند و نقش بزرگى در پيدايش غرب جديد ايفا كردند. بعد از اين كه مسلمانان به حكومت صليبى‏ ها در منطقه كنونى فلسطين به طور كامل پايان دادند و آن ها را از آخرين سنگرشان، قلعه عكا، بيرون كردند، آن ها فعاليت خود را ادامه دادند. يكى از فرقه هاى بزرگ صليبى، به نام شهسواران توتونى‏  (آلمانى) ، جنگ صليبى را براى مسيحى كردن اجبارى قبايل اسلاو در شمال و شرق اروپا ادامه داد كه به تأسيس دولت پروس انجاميد. يعنى استاد اعظم فرقه شهسواران توتونى پس از قلع و قمع و امحاء كامل قبايل اسلاو بروسى به عنوان اولين حاكم مسيحى سرزمين بروسى‏ ها (پروس بعدى) منصوب شد و بعدها جانشينان او شاه پروس شدند. دولت پروس به تدريج ساير سرزمين هاى آلمانى نشين را تصرف كرد و سرانجام در سال 1871 موجوديت دولت واحد آلمان را اعلام نمود.

بعد از تصرف سرزمين بروسى‏ ها، توسعه طلبى فرقه شهسواران توتونى به سمت شرق ادامه يافت و سران فرقه فوق مى‏ خواستند همان بلايى را كه بر سر بروسى‏ ها آوردند و نسل آنها را كاملا از بين بردند، بر سر روس ها بياورند ولى به دليل پيوند روس ها با مسلمانان موفق نشدند. در آن زمان، حاكم نشين هاى كوچك روس تابع دولت بزرگ و مقتدر مسلمانى بودند كه قلمرو آن تقريبا منطبق با دولت فعلى روسيه است. اين دولت«خانات قبچاق»يا«اردوى زرين»نام داشت و بسيارى از كارگزاران آن ايرانى بودند. روس ها با دولت مركزى قبچاق رابطه بسيار حسنه داشتند و همين حمايت خانات قبچاق بود كه سبب شد روس ها به رهبرى الكساندر نوسكى در جنگى‏  بزرگ، تهاجم شهسواران توتونى را دفع كنند و به آن ها شكستى سخت وارد نمايند. به اين علت است كه آلكساندر نوسكى به عنوان قهرمان ملى روس ها و قديس كليساى ارتدكس شناخته مى‏ شود. بنابراين، به جرأت مى‏ توان گفت كه روس ها موجوديت خود را به عنوان يك ملت مديون پيوند با شرق اسلامى هستند و اگر حمايت مسلمانان از ايشان نبود به احتمال زياد مانند بروسى‏ ها از صحنه تاريخ حذف مى‏ شدند. سرگى آيزنشتين، فيلمساز معروف روس، داستان زندگى آلكساندر نوسكى را ساخته است. ولى متأسفانه روس هاى كنونى زياد تمايل ندارند اين پيوند ميان آلكساندر نوسكى و خانات قبچاق را چنان كه در واقع بوده بيان كنند.

فرقه مهم صليبى ديگر كه نقش بزرگى در تاريخ جديد اروپا و جهان ايفا كرد، فرقه شهسواران معبد است. سران اين فرقه پيوند بسيار نزديك با سران جوامع يهودى داشتند و به دليل اين پيوند، سازمان خود را به يك صرافى و تجارتخانه بزرگ تبديل كردند و كارشان به فساد كشيده شد. اين فرقه بسيار مهم و مورد حمايت پاپ تا بدان حد فاسد و غير قابل تحمل شد كه در اوايل قرن چهاردهم ميلادى دو پادشاه خوشنام اروپا، يعنى فيليپ چهارم فرانسه و ادوارد اول انگلستان، به انحلال آن دست زدند و ژاك دموله، استاد اعظم فرقه، در فرانسه اعدام شد. به دليل پيوندهاى تاريخى عميق و عجيبى كه ميان فرقه شهسواران معبد و زرسالاران يهودى برقرار شده بود، امروزه در طريقت هاى فراماسونرى، ژاك دموله مورد احترام فراوان است و از او به عنوان«شهيد»و «قديس»ياد مى‏ شود. همزمان با انحلال و قلع و قمع فرقه شهسواران معبد، دولت هاى فرانسه و انگلستان، صرافان و رباخواران يهودى مستقر در كشورهاى خود را نيز اخراج كردند. بقاياى فرقه شهسواران معبد به پرتغال گريختند و نام خود را به فرقه شهسواران مسيح تغيير دادند و فعاليت خود را در اين سرزمين تداوم بخشيدند. از اين دوران است كه در شبه جزيره ايبرى جنگ صليبى‏  در جبهه اى جديد اوج مى‏ گيرد و آن عليه مسلمانان اندلس است. در اين موج خشن و خونين ضد اسلامى، كه سرانجام در سال 1492به سقوط دولت غرناطه به عنوان آخرين دولت مسلمان اندلس انجاميد، هم اعضاى فرقه شهسواران مسيح و هم زرسالاران يهودى نقش بسيار مؤثر داشتند.

در كتب تاريخى، مطالب فراوانى درباره«هنرى دريانورد»به عنوان بنيانگذار اكتشافات دريايى غرب خوانده ايم. ظاهر قضيه، كه به ما القاء مى‏ شود، اين است كه گويا اين شاهزاده پرتغالى به دريانوردى و دانش جغرافيا و اكتشافات بسيار علاقمند بود و به دليل علاقه و سرمايه گذارى او اولين سفرهاى دريايى اكتشافى اروپاييان آغاز شد كه بعدها به تأسيس امپراتورى‏ هاى استعمارى غربى در سراسر جهان انجاميد. ولى تنها با كار تخصصى و سخت مى‏ توان فهميد كه اين«هنرى دريانورد»اصلا دريانورد نبوده و هيچگاه به سفرها و اكتشافات دريايى نرفته (اين لقبى است كه بعدها مورخين انگليسى به او دادند) ، در زندگى فردى شخص‏ بسيار هرزه و آلوده اى بوده، و مهمتر از همه اين كه وى در بخش مهمى از قرن پانزدهم ميلادى به مدت چهل سال در مقام استاد اعظمى فرقه شهسواران مسيح جاى داشته است. به عبارت ديگر، هنرى دريانورد مهم ترين استاد اعظم فرقه شهسواران معبد پس از اعدام ژاك دموله است و با پول اعضاى ثروتمند اين فرقه، نه دولت پرتغال، است كه او دربار خود را به مركز فعاليت ماجراجويان دريايى تبديل كرد و به بهانه جهاد صليبى براى مسيحى كردن«كفار»تهاجم دريايى‏  به سرزمين هاى اسلامى شمال آفريقا را طراحى نمود. اين فعاليت پس از فتح غرناطه (1492) و پايان دادن به حضور اسلام در غرب اروپا، با سفرهاى كريسفت كلمب و واسكو داگاما ادامه يافت.

كلمب قاره آمريكا را كشف كرد و گاما اولين امپراتورى استعمارى غرب جديد در مشرق زمين را تأسيس نمود. تمامى اين اقدامات به بهانه تداوم جنگ صليبى براى مسيحى كردن«كفار» (يعنى‏  مسلمانان) و با پول و سرمايه زرسالاران يهودى و فرقه هاى صليبى، به ويژه شهسواران مسيح (كه همان فرقه شهسواران معبد است) ، انجام مى‏ شد. مى‏ دانيم پرچم پرتغالى‏ ها در لشكركشى‏ هاى‏  دريايى‏ شان به آفريقا و شرق، پرچم سفيدى است كه بر آن نقش صليب سرخ درج شده است. اين همان پرچم شهسواران معبد در زمان جنگ هاى صليبى در شرق مديترانه است.

دو نمونه شهسواران توتونى و شهسواران معبد كه عرض كردم، نشان مى‏ دهد كه آرمان ها و فرقه هاى صليبى چه نقش بزرگى در ايجاد غرب جديد داشته اند. متأسفانه، ما به تبعيت از تاريخنگارى رسمى غرب، عادت كرده ايم كه هميشه درباره نقش«رنسانس»و«روشنگرى»ء «انقلاب صنعتى»و غيره و غيره در پيدايش تمدن جديد غرب سخن بگوئيم. يعنى همان طور كه مكتب خاصى در تاريخنگارى جديد غرب به ما القاء كرده است، پيدايش تمدن جديد غرب را يك فرآيند فرهنگى مى‏ دانيم كه در آن عصنصر عقلانيت و دانش و شكوفايى فرهنگ و دانش و هنر نقش اصلى را داشت. همه واقعيت اين نيست و نقش تعصبات دينى، كه حتى تا قرن نوزدهم در قالب اموزه هاى صليبى تجلى مى‏ يافت، در پيدايش غرب جديد بسيار عظيم بوده است و در واقع نقش تعيين كننده داشته است. اين نكته اى است كه ما از آن غافليم. در اين فرآيند زرسالاران يهودى به عنوان واسطه ميان اروپاى غربى و سرزمين هاى اسلامى نقش بسيار مهمى داشتند كه به نظر من تعمدا تمامى ابعاد ان را معرفى نمى‏ كنند.

يعنى در واقع مى‏ شود گفت كه تاريخنگارى غرب يك نگاه خاص و جهت دار را القاء مى‏ كند؟ ببنيد، من از كل تاريخنگارى غرب صحبت نمى‏ كنم بلكه اصطلاح تاريخنگارى رسمى غرب را به كار مى‏ برم. اصولا بر تاريخنگارى جديد دنياى غرب يك مكتب خاص غلبه دارد كه آن را تاريخنگارى رسمى غرب ناميده ام. يعنى ان نوع نگاه به تاريخ كه مورد تأييد و حمايت كانون هاى‏  حاكمه و قدرتمند دنياى غرب است و در مدارس و دانشگاه ها هم تدريس مى‏ شود و بخش مهمى‏  از تاريخنگارى آكادميك را شرح مى‏ دهد. ولى اين همه تاريخنگارى غرب نيست. تحقيقاتى كه اين مكتب رسمى را كاملا بى‏ اعتبار مى‏ كند فراوان است و خوشبختانه دنياى پژوهشى غرب را اين نظر بسيار غنى است. ولى ما عادت كرده ايم كه هميشه روايت هاى رسمى و درسى را بياموزيم و اين مايه تأسف فراوان است.

توهین سبک مغزان چیزی از ارزش استادمصباح  نزد خدا و بندگان صالحش نمی کاهد...

باز هم مدعیان بی شعور و پرمدعا و دروغگوی اصلاحاتی به علامه مصباح یزدی توهین و بی ادبی کردند. البته که از کوزه همان ترلود که درون اوست، اما خدای را شاکرم که عقلا و اندیشمندان ما قدر این بزرگوار را می دانند. قطعا یکی از بزرگترین گناهان ایه الله مصباح طرفداری از دکتر احمدی نژاد در انتخابات نهم می باشد و دیگر گناهش تبیین اسلام ناب و تاسیس موسسه امام خمینی (ره) در قم و تربیت شاگردان اسلام شناس و شجاع می باشد... در این رابطه می توانید به کتاب گرانسنگ مصباح دوستان  مراجعه بفرمائید. برخی واکنش ها نسبت به این اسائه ادب را در ذیل می آورم و متن دوست بزرگوارم حسن ابراهیم زاده را به همراه یادداشت روز کیهان۲۰/۳/۸۷ در زیر می اورم:

بیانیه انجمن وبلاگ نويسان فرزندان روح الله را در اینجا بخوانید..../ همچنین بخوانید درهمین زمینه: حجت‌الاسلام رحيميان/بودجه ويژه امام براي مؤسسه آيت‌الله مصباح/ امام به آقاي مصباح اطمينان کامل داشت  همچنین: واکنش سخنگوی جامعه روحانیت به هتاکی محتشمی/ حمله به آیت‌الله مصباح بخاطر افشای لیبرال‌ها مسبوق به سابقه است  همچنین: نه امام(ره) را شناختند نه مصباح را /عبدالله چيني‌چيان همچنین:مصباح؛ فرياد همه شهيدان خمينى /نوشته دوست بزرگوارم حسن ابراهیمی همچنین: اعتراض جامعه اسلامی دانشجويان به هتاكي عليه آيت الله مصباح  همچنین: آقای محتشمی پور، جهت يادآوري   همچنین: در پاسخ به هتاكي محتشمي پوررحيميان: امام به آيت الله مصباح اطمينان كامل داشت  همچنین: خجالت نكشيد ! توبه كنيد ! (يادداشت روز کیهان) همچنین: نماينده ولي فقيه در سپاه پاسداران: آيت‌الله مصباح از نزديك‌ترين مجاهدان به انديشه امام هستند (مربوط به بلوای مرگ توسلی) همچنین: نقد اظهارات حجت‏السلام والمسلمین محتشمی‏پور  همچنین:بيانيه دانشجويي 5 دانشگاه در حمايت از علامه مصباح  همچنین: بد نگویید به مهتاب اگر تب دارید  همچنین: مگر او با شما چه کرده است که این چنین برش می تازید؟!  همچنین:حجه الاسلام حسینی بوشهری نایب رئیس جامعه مدرسین: آیت‌الله مصباح هستی خود را وقف دین و انقلاب کرده است   همچنین: انتقاد دبيركل موتلفه از سخنان محتشمي عليه علامه مصباح  همچنین: آقای محتشمی شما چرا؟  همچنین: صبر علامه و فحاشی منتقدین  همچنین: اگر می توانيد ضلالت مصباح را روشن كنيد  همچنین:از شیخ فضل الله نوری تا مصباح یزدی(يادداشت سایت مرکز اسناد)   همچنین:اعتراض طلاب قم در پي اهانت به آيت الله مصباح   همچنین: دومین تجمع اعتراض‌آميز طلاب در حمايت از آيت‌الله علامه مصباح  همچنین: نگاهی گذرا به زندگی با برکت آیت الله مصباح یزدی  همچنین: وظيفه دادگاه ويژه روحانيت در قبال هتك حرمت استاد /وبلاگ مصباح دین همچنین: ای کاش همه صبر و ادب علامه را داشتند همچنین: آقای محتشمی پور شما چه کرده اید؟ همچنین: فقر ایدئولوژیک جریان اصلاح طلبی همچنین: حمايت ويژه سازمان نامشروع مجاهدين انقلاب(!) از هتاكي محتشمي   

مصباح؛ فرياد همه شهيدان خمينى /حسن ابراهیم زاده

نُضج‏گيرى نهضت اسلامى ايران در 15 خرداد 42 به رهبرى امام خمينى (ره) مصادف با نضج‏گيرى حركت‏هاى موازى، شكل‏گيرى جريان فكرى سياسى و چهره سازى از سوى سرويس‏هاى امنيتى داخلى و خارجى براى خارج كردن اين نهضت از مسير اصلى آن بود.اين سرويس‏ها به خوبى به اين نكته دست يازيده بودند كه خيزشى با اين ماهيت و با اين گستردگى توان بر هم زدن معادلات سياسى اجتماعى ايران را خواهد داشت اما اين سرويس‏ها هرگز باور نمى‏كردند در صورت پيروزى نهضت اسلامى در ايران و حاكميت تفكر امام با پشتوانه مردمى، اين نهضت دو بلوك غرب و شرق را به چالشى جدى بكشاند و به عنوان يكى از داعيه‏داران سياست و فرهنگ در جهان در صدد تكيه زدن بر سكوى نخست گفتمان جهانى برآيد.سرويس‏هاى امنيتى كه از همان آغاز با چنين چهره‏ها و حركت‏هايى به ميدان آمده بودند هرگز نتوانستند حركت پويا و طوفنده مردم خدا محور را از مسير اصلى خود خارج سازند اما به مقتضاى هر مقطع از نهضت، فرد و فكر جديدى را در برابر امام و پس از آن رهبرى وارد عرصه سياست و فرهنگ كردند در اين ميان نكته قابل تأمل و قابل بررسى در شناخت و شناساندن چهره‏ها و جريان‏هاى موازى و حركت‏هاى منافقانه آنان چه در حوزه نظر و چه در عرصه عمل اين بوده و هست كه به موازات روند رو به رشد نهضت و پشت سرگذراندن مراحل بس دشوار و پيچيده؛ بر پيچيدگى چهره‏ها جريان‏هاى فكرى سياسى و خطوط موازى افزوده شده و اين عناصر با پيچيدگى خاص به خود ظهور و نمود پيدا كردند به گونه‏اى كه درست در مقطع زمانى كه انقلاب با غلبه بر گروهك‏هاى چپ و راست، پيروزى در هشت سال دفاع مقدس، بيدارى جهان اسلامى و فلسطين و فروپاشى بلوك شرق به مرز جهانى شدن رسيده بود و به رقيب بلامنازع ليبرال دمكراسى تبديل گرديد، چهره‏هايى بدلى، انشعابى و منفعل از درون نهضت به عنوان آخرين برگ‏هاى تعبيه شده در دفتر اصيل نهضت سر بر آوردند و با حمايت‏هاى آشكار و پنهان سياستمداران غربى و رسانه‏هاى جهانى به چهره‏اى جهانى تبديل شدند تا شيپور عقب‏نشينى در مقابل غرب و باورهاى غربى را به صدا درآورند آن هم به نام امام و خط امام و...!

 تاريخ پرفراز و نشيب انقلاب بيانگر اين واقعيت است كه در هر مقطع زمانى كه جريان‏هاى فكرى فرهنگى، سياسى و اجتماعى كه در دورن نهضت و چه در مقابل نهضت قد علم كردند؛ شهيدى از شهيدستان هميشه جاويد تشيع در برابر خطر نفوذ و گسترش آنان اعلام خطر مى‏كردند، شهيدانى كه سرانجام خود قربانى افشاى اين حركت‏هاى پنهان و منافقانه شدند؛ شهيدانى كه امروز به عنوان سمبل مبارزه و نماد حركت اصيل انقلاب در آن عرصه و در آن مقطع تاريخى شناخته مى‏شوند؛

 شايد هيچ كس باور نمى‏كرد كه همه جريان‏هاى فكرى و سياسى و... كه شهيدان انقلاب در برهه‏اى از زمان در برابر آن ايستادگى كردند، پس از خرداد 76 بار ديگر در برابر اسلام و خط اصيل انقلاب و رهبرى قد علم كنند و با زدن نقاب نفاق بر چهره در صدد خارج كردن نظام اسلامى از مسير اصلى برآيند و شايد هم هيچكس باور نمى‏كرد در اين مقطع حساس و »جنگ احزاب« منافقان مردى به يارى اسلام، انقلاب و رهبرى برخيزد كه با همه جريان‏هاى سياسى اجتماعى آشنا و فريادگر فرياد همه شهيدانى باشد كه به خاطر اسلام و انقلاب از همه هستى خود گذشتند. مردى كه به يقين ذخيره الهى براى اسلام و انقلاب براى گذشتن از مرحله‏اى بود كه دشمنان پيروزى خود را قطعى و دوستان مظلومانه و غريبانه به دفاع پراكنده و غير سازمان يافته مى‏پرداختند. 

الف) موضع‏گيرى شهيد محمد منتظرى: شهيد محمد منتظرى كه به خاطر رويارويى صريح با جريانى نفوذى در ساختار نظام اسلامى در مقطعى از زمان، انگ »ديوانه« بودن را به جان خريد و در برابر سازشكارى انقلابى نماهاى وابسته به جبهه ملى و ليبرال‏هاى متمايل به آمريكا در نطق‏هاى پيش از دستور خود در مجلس خواستار محاكمه آنان به جرم خيانت در دادگاه‏هاى انقلاب شد و سرانجام در اين راه شربت شهادت نوشيد، درست يك سال قبل از پيروزى انقلاب اسلامى نسبت به شكل‏گيرى خط موازى وابسته و انقلابى نماهايى كه با چراغ سبز آمريكا و حركت‏هاى ايزايى چون دفاع از حقوق بشر و آزادى در صدد تبديل هسته‏هاى مبارزاتى به مؤسسات حق‏خواهى!! آن هم در چهارچوبه معادلات ترسيم و تعريف شده از سوى غرب برآمده هشدار داده و خطر آنان را براى مبارزان نهضت اسلامى كه بر آن بود تا با قاطعيت تمام ضمن نفى جهان كفر و شرك، كار رژيم را تمام كنند فرياد ادامه مبارزه را سر داد، شهيد محمد منتظرى همواره مراقبت اين خط موازى سازشكار بود، اما ناباورانه شاهد بود كه اين خط موازى در يك مقطع كوتاه در ابتداء انقلاب بر كرسى قدرت در قوه مجريه تكيه زده است، خطى كه پس از دوم خرداد نيز به شكلى ناباورانه چنان راه را براى ترويج تفكر تخذيرى و منفعلانه خود باز ديد كه برخى از سران آنان دچار ذوق زدگى شوند؛ خطى كه به تعبير شهيد محمد منتظرى براى گرفتن چند آوانس سياسى از شاه در قبال خيانت به اسلام و انقلاب حاضر به هر دريوزگى بوده و هست، خطى كه پس از دوم خرداد نقش دلال دريوزگى‏هاى برخى به اصطلاح دولتمردان ايرانى را با آمريكا بازى كرد تا شايد براى باقى ماندن در قدرت دريوزگى خود را در برابر آمريكا به اتمام برساند. شهيد محمد منتظرى اين خط احيا شده در پس از دوم خرداد را نامه‏اى به علماى در تبعيد نهضت اسلامى در قبل از انقلاب به تاريخ 27 بهمن 1356 چنين به تصوير مى‏كشد: ...هم اكنون دو خط سياسى در ايران جريان دارد:

1. خط انقلابى كه خط جنبش اسلامى است و امام خمينى سمبل آن را تشكيل مى‏دهد.

 2. خط سياسى اعتدالى. خواسته‏ها و شعارهاى اين خط متفاوت است خط اول، حملات خود را به طرف مراكز اصلى توطئه‏ها و جنايت‏ها يعنى شاه و رژيم او و اربابان آمريكائيش متوجه ساخته و خط دوم گويى در سال‏هاى 39 - 1340 به سر مى‏برند! و شعارهايى در چهارچوب قانون اساسى مطرح مى‏كنند. در صورتى كه در شرايط كنونى، بدترين سوء استفاده‏ها از اين شعار خواهد شد و مستقيم و غير مستقيم، پايه‏هاى لرزان حكومت شاه را استحكام مى‏بخشد. خط دوم قصور مى‏كند كه به برخى اهدافش كه عمده است خواهد رسيد و حال آنكه خط اول، بزرگ‏ترين ارزشى كه در شرايط كنونى برايش متصور مى‏باشد، استفاده از آن به منظور پيشبرد جنبش اسلامى است.   معتقدلين سياسى، كه برخى‏شان پس از 15 سال سكوت مى‏خواهند سيل شهدا و زندانيان در بند و آوارگان و كسانى كه دچار انواع محروميت‏ها شدند را ميراث‏بر باشند چه خوب بود كه حتى در رابطه با مصالح خودشان مسائل مطروح را عميق‏تر بررسى مى‏كردند.غارتگران خارجى كه در رابطه با مصالح خود تصميم مى‏گيرند، هيچگاه دلشان براى حقوق بشر و سلب آزادى‏هاى فردى و اجتماعى و... نسوخته است، همين فداكارى‏ها و شهادت‏ها و مبارزات انقلابى گذشته و وحشتى كه در اين رابطه براى آنان پديد آمده موجب اين تحولات و تغيير شرايط سياسى است. آنان تا خطر را لمس نكنند به فكر حقوق بشر! نمى‏افتند.

 آمريكائيها اينطور تصور مى‏كنند كه برخى از آزادى‏هاى نيم بند داده شود، برخى از شخصيت‏هاى برخوردار از وجاهت ملى دستشان در حكومت بند شود، برخى از مردم و مبارزين هم تخذير شده به خط سياسى اينگونه‏اى كشيده شده، همگى از حالت مبارزاتى به حالت مؤسساتى تبديل گردند و آنگاه سياسيون دست بند شده، به منظور حفاظت از مصالح سياسى كه شرايط جديدشان در ذهنشان مى‏سازد به جان نيروهاى انقلابى تسليم نشده مى‏افتند و آنان هم به جان سياسيون. فاصله‏اى عميق ميان نيروهاى انقلابى و سياسيون به قدرت رسيده پديد مى‏آيد دستجات سياسى ضد و نقيض در صحنه سياست درست مى‏شود و هر تيپى به رقابت با ديگرى مى‏پردازد... آنگاه آيا چند نفر سياسى كه حمايت و تأييد نيروى انقلابى و مردمى را از دست بدهند، يا رأى مقاوت در مقابل خواسته‏هاى بى‏حد و حصر آمريكائيها خواهند داشت؟ و آيا جز سقوط و يا تسليم راه ديگرى در پيش است؟(1)...خط اول قابل انعطاف و حاضر به دريوزگى به خاطر چند آوانس سياسى بى‏محتوا نيست و در اين رابطه چه زيان‏هايى كه كردند...نسل جوان و نيروهاى انقلابى و توده‏هاى مسلمان عملاً طرفدار خط اول هستند و بديهى است كه هر چه بيشتر نيروهاى خود را بسيج نموده، محتواى خط اول را افزونتر سازيم.(2)

 ب) موضع‏گيرى شهيد دكتر حسن آيت: شهيد دكتر حسن آيت كه در دوره نخست مجلس شوراى اسلامى در برابر ليبرال‏هاى خود فروخته چنان برمى‏افروخت كه حتى از سوى برخى از نيروهاى خودى خوشبين مورد شماتت قرار مى‏گرفت و رويارويى او را نوعى حركت افراطى قلمداد مى‏كردند كه موجب خشنودى دشمن مى‏گردد، شجاعانه در برابر جريانى ايستاد كه از منظر او جريانى بدلى در برابر جريان اصلى خط امام است، جريانى كه در حوزه انديشه به گونه‏اى فكر و عمل مى‏كند كه راه را براى كرم‏ها و حشرات الارضى باز كرده است و اسلام را به گونه‏اى تفسير و تحليل مى‏كند كه حتى بايد ارتشبد نصيرى هم به عرصه قدرت باز گردد و به او مقام استاندارى عطا كرد...؟! تفكرى كه پس از دوم خرداد بار ديگر در سايه‏سار عناصر بدلى، حشرات موذى و منافق را به عرصه سياست و فرهنگ و اقتصاد باز گرداند، شهيد دكتر حسن آيت در نود و هشتمين جلسه علنى مجلس شوراى اسلامى به تاريخ 29 دى ماه 1359 در ميان اعتراض نمايندگان خود فروخته ليبرال و خود فروخته و خودى‏هاى خوشبين و خوش‏باور چنين فرياد زد... ...عصر حاضر، عصر برنامه‏ريزى است، يكى از برنامه‏ريزى‏هاى مهمى كه استعمارگران انجام مى‏دهند، برنامه‏ريزى‏هايى است كه به منظور تسلط بر ساير ملل انجام مى‏دهند، اين برنامه‏ريزى‏ها و دسائيس انواع مختلف دارد.

دسائيس سياسى، دسائيس تبليغاتى، دسائيس تخريبى و دسائيس اقتصادى از انواع اين دسائس است. ساختن خطوط و مهره‏هاى بدلى در مقابل خطوط اصلى، بدلى به دو معنى : يك معنى به معناى تقلبى در مقابل اصلى، مثل الماس و طلاى بدلى در مقابل الماس و طلاى اصلى. و ديگرى به معناى يدكى و جانشين بدلى از نوع تقلبى؛ مى‏دانيم كه شخصيت‏هايى مثل شاه سابق يا شاه حسين پادشاه مراكش مهره‏هاى شناخته شده استعمار هستند، استعمار چون پيش‏بينى مى‏كند كه اين قبيل مهره‏ها را ممكن است زمانى مردم عليه آنها قيام كنند مهره‏هاى انقلابى نما، ملى‏گراى دو آتشه، ماركسيست‏تر از ماركس و نظاير آن‏ها را در مقابل آنان درست مى‏كند تا وقتى كه اين مهره‏هاى اصلى فرسوده و بلا استفاده شوند.     آن مهره‏هاى بدلى را جانشين آنان بسازد از اين خطوط در انقلاب اخير ايران به وجود آورند مى‏بينم كه سال‏هاى 55 ، 56 و 57 كه آمريكا صلاح ديده بود كه با نقاب آزادى خواهى و مدافع حقوق بشر چهره كريه خود را بپوشاند احزابى همچون، جبهه ملى، جبهه دمكراتيك ملى، خلقيون و جنبشيون در انواع مختلفش به ميدان آمدند و اعلاميه‏هاى چند صفحه‏اى نوشتند و بيانيه‏هايى در دفاع از حقوق بشر امضا نمودند؛ و اشخاصى همچون شاپور بختيار، نزيه، مقدم مراغه‏اى، متين دفترى به ميدان آمدند تا در مقابل خط اصلى امام خط بدلى به وجود بياورند، ولى همان طورى كه ديديم شكست خوردند ولى هنوز دست از توطئه‏ها برنداشتند و با روى كار آمدن ريگان كه آمريكا مجدداً قيافه كريه و بى‏نقاب خود را نشان دهد، بوى كباب به مشام بعضى‏ها خورده است و همچون كرم‏ها و حشرات الارض كه حرارت اتفاقى زمستان باعث مى‏شود كه از زير زمين بيرون آيند، از سوراخ‏هاى خود بيرون آمدند و صريحاً دم از مقابله و مقاومت با دولت مى‏زنند. آن بازارى معلوم الحال كه سوابق ضد دينى و ضد روحانيتش به زمان ملى شدن نفت مى‏رسد صريحاً دم از مقاومت با دولت مى‏زند. آن آقاى ديگر جزوه‏اى منتشر مى‏كند كه اسلام را طورى معرفى مى‏كند كه اگر بخواهيم مطابق آن جزوه رفتار كنيم بايد ارتشبد نصيرى، آزمون و شگنجه گران معدوم ساواك را به جاى اعدام كردن، وزارت و مدير كلى و استاندارى بدهيم. زيرا اين شخص به ادعاى ناروا مدعى است كه پيامبر چنين مى‏كرده است. اكنون اينان مشغول تدارك توطئه وسيعى براى واژگون ساختن جمهورى اسلامى هستند، ولى من از اينجا به آنها اعلام مى‏كنم كه بوى كبابى كه به مشامشان خورده است بوى كباب نيست خر داغ مى‏كنند (خنده نمايندگان) و حرارتى كه از لطف ارباب شامل حالشان شده است، آن حرارت را صولت سهمگين انقلاب اسلامى ايران درپى است كه آنها را مانند آن كرمها كه سرماى شديد زمستان خشكشان خواهد كرد... به هر صورت انقلاب به راه خودش ادامه مى‏دهد و كسانى كه از انقلاب جدا مى‏شوند جز رسوايى و خذلان نصيبى نخواهند داشت.(3)

 ج) موضع‏گيرى شهيد مطهرى:  شهيد مرتضى مطهرى از نظريه‏پردازان نهضت اسلامى مردم ايران كه شخصيت معنوى، علمى و سياسى‏اش بر كسى پوشيده نيست و جريان‏هاى التقاطى حضور او را در نهضت برنتافتند و با نوشاندن شربت شهادت به وى يكى از ضربات جبران‏ناپذير بر پيكر مهندسى فكرى نظام زدند با پيروزى انقلاب اسلامى نسبت به خطر شكل‏گيرى جريانى كه با تلفيق اسلام با مكاتب الحادى و التقاطى شرق و غرب هشدار دادند، جريانى كه در جستجوى راه سومى براى برون رفت از بحران فكرى خود و فرار از بن‏بست فراروى خود بود و به خاطر عدم درك صحيح از مبانى اسلام و فاصله گرفتن از منابع اصلى، برداشت‏هاى خود را به عنوان برداشتى ناب و ضد تحجر و... عرضه مى‏كردند، برداشت‏هايى كه پس از دوم خرداد با حمايت‏ها معنوى و مالى متوليان فرهنگى دولت اصلاحات ترويج و مناديان و مروجان آن به عنوان نخبگان و فرهيختگان به جامعه معرفى شدند، تفكرى كه به تعبير شهيد مطهرى در كتاب پيرامون انقلاب اسلامى استقلال مكتبى را با مخاطره روبرو مى‏سازد شهيد مطهرى در اين خصوص مى‏نويسند:

 در سال‏هاى اخير، بدبختانه گروه سومى هم پيدا شده‏اند كه به يك مكتب التقاطى معتقد شده‏اند، اين‏ها قسمتى از اصول كمونيستم را با بعضى از مبانى اگزيستانسياليسم تركيب كرده‏اند و بعد حاصل را با مفاهيم ارزش‏ها و اصطلاحات خاص فرهنگ اسلامى آميخته‏اند، آن وقت مى‏گويند مكتب اصيل و ناب اسلام اين است و جز اين نيست، من در اينجا هشدار مى‏دهم، ما با گرايش به مكتب‏هاى بيگانه استقلال مكتبى خودمان را از دست مى‏دهيم.(4)مطهرى اين شهيد مبارزه با جريان‏هاى انحرافى و التقاطى و دستجات منحرف سياسى؛ آنانى را كه به هر نحو با مطلق كردن مردم و كار و تلاش براى مردم را اصل قرار داده غير توحيدى و غير اسلامى مى‏خوانند. جريانى كه پس از دوم خرداد با تمام ابعاد خود را نمايان ساخت و مناديان آن به گونه‏اى در محافل داخلى و خارجى ظاهر، و در عمل و سخن بروز دادند كه گويى اصل فقط »مردم« و كار براى مردم است و عصر خداگويى و خدامحورى و كار براى خدا به پايان رسيده است. شهيد مطهرى چنين تفكرى را با چنين مؤلفه‏هايى را نوعى شرك و بت‏پرستى برمى‏خوانند و مى‏نويسد: واقعيت تكاملى انسان و واقعيت تكاملى جهان، واقعيت »به سوى اويى« است؛ هر چه رو به آن سو ندارد، باطل و بر ضد مسير تكاملى خلقت است. از نظر اسلام همچنان كه كار خود را بايد براى خدا كرد، كار خلق را نيز بايد براى خدا كرد. 

اينكه گفته مى‏شود، كار براى خدا يعنى كار براى خلق، راه خدا و خلق يكى است، و براى خدا يعنى براى خلق وگرنه كار براى خدا منهاى خلق آخوندبازى و صوفى‏گرى است؛ سخن نادرستى است. از نظر اسلام راه، راه خداست و بس، و مقصد خداست نه چيز ديگر، اما راه خدا از ميان خلق مى‏گذرد. كار براى خود كردن نفس‏پرستى است، كار براى خلق كردن بت‏پرستى است، كار براى خلق كردن شرك و دوگانه پرستى است. كار خود و كار خلق براى خدا كردن توحيد و خداپرستى است، در روش توحيدى اسلامى كارها بايد به نام خدا آغاز شود آغاز كردن كار به نام خلق بت‏پرستى است و به نام خدا و خلق شرك و بت‏پرستى است و تنها به نام خدا توحيد و يگانه پرستى است.(5) 

د) موضع‏گيرى شهيد سيدمحمدباقر صدر:  شهيد سيدمحمد باقرصدر كه با پيروزى انقلاب انگيزه خود در برپايى درس تفسير قرآن را كمك به انقلاب اسلامى به تحليل مى‏گذارند و با جمله جاودان خود كه »در خمينى ذوب شويد همانگونه كه او در سلام شده است«، سرانجام با ترجيح دادن شهادت بر ظاهر شدن در جلو دوربين و نفى حركت امام جاودانه تاريخ اسلام و انقلاب شد اين شهيد بزرگ در نوشتارى تحت عنوان »اسلام دينى جاويد و رو به تكامل است« انديشه التقاطى كه به نام پروتستانتيزم و نوگرايى در صدد تغيير مسلمات مكتب اسلام برآمده و مكتب اسلام را، مكتبى ژله‏اى، منفعل و دنباله روى معرفى مى‏كند را فاجعه‏اى بزرگ مى‏خوانند، فاجعه‏اى كه پس از دوم خرداد 86 به گونه‏اى دهشتناك خود را با كمك حمايت‏هاى همه جانبه متوليان فرهنگى نمايان ساخت، فاجعه‏اى كه از منظر شهيد صدر تنها از دست كسانى برمى‏آيد كه مصداق دروغ بستن به خداوند هستند.   شهيد محمدباقر صدر در خصوص ويژگى‏هاى اين جريان مى‏نويسد: در اينجا به نوع تفكرى برمى‏خوريم كه در اطراف تطور و تحول اسلام و چگونگى آن در بين بسيارى از مسلمين عصر حاضر رايج گشته اينها فكر مى‏كنند كه احكام اسلام بايد با تغييرات زمان تغيير پذيرد و دنباله‏رو جريان زندگى انسان‏ها باشد و چون اسلام به زغم اينان آن طور كه بر پيامبر نازل گشته صلاحيت ندارد وضع زندگى موجود انسان را توجيه كند! به ناچار براى تطبيق دين با زندگى بر مسلمانان واجب است كه اسلام را به رنگ تازه‏اى درآورند. تا با وضع موجود عصر منطبق گردد! خلاصه آنكه (به زعم اينها) اسلام را بايد با وضع زمان تطبيق كرد نه زندگى را با قوانين عمومى در اسلام!

 انگيزه اين فاجعه فكرى: انگيزه اين توهم افكار مسمومى است كه به وسيله دشمنان اسلام در ميان مسلمين پاشيده مى‏شود تا بدين وسيله وانمود كنند كه اسلام دين زنده و اساسى و پابرجاست؟ بديهى است چنين توهم غلط هرگز با اسلام در هيچ حالتى تناسب ندارد چه آنكه اسلام قانونى نيست كه جمعى گرد هم آمده و با افكار محدود و عقل‏هاى ناقص خود آن را وضع كرده باشند و تحت تأثير شرايط و ظروف خاص و عواملى موروث و يا محيط فقر يا ثروت يا حب و بغض‏ها و امثال آن از حالات انسان واقع شده باشند.اگر اسلام مولود چنين شرايطى بود، مى‏بايست تعديل مى‏شد و رنگ‏هاى تازه‏اى به خود مى‏گرفت و نواقص آن رفع مى‏گشت! بديهى است كه اسلام چنين نيست و نمى‏توان آن را با مكتب‏هاى بشرى قياس گرفت و آن را مانند نظام‏هاى محدود مولود فكر بشر ديد.اسلام قانون وضعى نيست كه محدود به زمان و مكان خاص باشد نه ساخته فكر بشر، تا افق‏ها و هدف‏هاى آن در مرز خاص محدود گردد. بلكه نظامى است آسمانى و از جانب خدايى آمده كه آفريننده بشر و دانا به مصالح و مفاسد زندگى است اسلام مشتمل دستوراتى است كه اگر انسان به كار بندد، در شعاع آن همه ادوار و حالات زندگى او چه در اين جهان و چه در جهان ديگر سامان مى‏پذيرد. و همواره تحقيق و تجربه انسان‏ها و حتى آنها كه از اسلام فاصله دارند، يكى پس از ديگرى دلايل و شواهدى ارائه مى‏دهد كه كار بشر جز با اسلام و راه‏ها و نظامات آن سامان خواهد گرفت. 

اسلام، نظام حاكم: حال كه اسلام چنين امتيازى دارد، آيا سخن از تعديل و تغيير اسلام گفتن صحيح است؟ آيا اين سخنان جز از سوء تفاهم يا بد انديشى سرچشمه مى‏گيرد؟ و اگر بنا باشد اسلام را با شكل‏هاى سياسى و اجتماعى و اقتصادى موجود عصر منطبق نماييم، آيا از اسلام چه مى‏ماند! در اين صورت اسلام از واقعيت زندگى جدا ساخته و آن را با استنباط شخصى ارزيابى نموده و در نتيجه همان نظام غربى است كه به نام اسلام ناميده‏ايم! و اين كارى است كه دشمنان اسلام و فريب خوردگانشان به نام مسلمان خواهانند.  اسلام، نيازى به تعديل و تصرف و تحويل و تحول ندارد. و اين انسان است كه بايد - اگر خواهان زندگى سعادتمندانه و شرافتمندانه است - زندگى فردى و خانوادگى و اجتماعى و جهانى خود را با اسلام تطبيق دهد، تا به سامان و نظام برسد، زيرا اسلام نيامده تنها بهتر زيستن را براى بشر بياورد، بلكه آمده تا زندگى را مهذب و پاك نمايد، و در جهت‏گيرى به سوى هدف‏هايى كه پروردگار براى انسان اراده نموده، به حركت آورد.

 خلاصه: كسانى كه اصرار به تغيير قوانين اسلام در عصر ما دارند مانندهايشان در عصر رسالت و اعصار بعد از آن وجود داشته‏اند. اين‏ها همانهايى هستند كه كتاب خدا را تحريف مى‏كنند تا از بهره‏هاى ناچيز مادى اين جهان كامياب شوند و خداى بزرگ در وصف حال اينها فرموده : »گروهى هستند (از اهل كتاب) كه كتاب خدا را تحريف مى‏كنند تا سخنان بدعت‏آميز را به صورت كلام خدايى جلوه دهند! در حالى كه آن سخن از خدا نيست، و از جانب او نيامده آنها دانسته به خدا دروغ مى‏بندند.«(6)

 ح) موضع‏گيرى شهيد سيدمحمد حسين بهشتى: نضج‏گيرى جريان سومى در پيكره انقلاب با شاخصه‏هاى خاصى مى‏رفت در فضاى مه‏آلود غوغاسالارى ناسره به سره و انقلابى نما به انقلابى به مردم و جامعه معرفى شود. آنچه بهشتى وراء شعارهاى فريبنده و عام پسند اين جريان سوم در پشت سر بنى‏صدر و فريب خوردگان وى به نظاره مى‏نشست، خط خيانتى بود كه به موازات حركت طوفنده نيروهاى انقلابى در حوزه‏هاى گوناگون سياسى، اجتماعى، فرهنگى، حركت مى‏كرد. خطى كه به انقلاب و اسلام و در هنگام و هنگامه رويارويى اسلام و غرب دست نيروهاى غربى و فرهنگ آنان را به گرمى مى‏فشرد؛ خطى كه پس از دوم خرداد بار ديگر ظهور كرد و با حركت‏هاى و موضع‏گيرى‏هاى خود ثابت كرد كه هنوز زنده است.شهيد بهشتى شاخصه‏هاى اين جريان سوم را در نامه‏اى به حضرت امام چنين تبيين مى‏كند.

  بسم الله الرحمن الرحيم  /تهران /جمعه 22 / 12 / 59  /استاد و رهبر بزرگوار السلام عليكم و رحمت الله و بركاته

 سنگينى وظيفه فرزندتان را بر آن داشت كه اين نامه را به حضورتان بنويسد و حقايقى را به عرضتان برساند.دوگانگى موجود ميان مديران كشور بيش از آن كه جنبه شخصى داشته باشد به اختلاف دو بينش مربوط مى‏شود. يك بينش معتقد و ملتزم به فقاهت و اجتهاد، اجتهادى كه در عين زنده بودن و پويا بودن، بايد سخت ملتزم به وحى و تعبد در برابر كتاب و سنت باشد، بينش ديگر در  پى‏انديشه‏ها و برداشت‏هاى بينا بين، كه نه بكلى از وحى بريده است و نه آنچنان كه بايد و شايد در برابر آن متعبد و پاى‏بند و گفته‏ها و نوشته‏ها و كرده‏ها بر اين موضوع بنيابين گواه.

 بينش اول در برابر بيگانگان و هجوم تبليغاتى و سياسى و اقتصادى و نظامى آنها سخت به توكل بر خدا و اعتماد به نفس و تكيه بر توان اسلامى و پرهيز از گرفتار شدن در دام داورى‏ها يادلسوزى‏هاى بيگانگان معتقد و ملتزم. بينش ديگر، هر چند دلش همين را مى‏خواهد و زبانش همين را مى‏گويد و قلمش همين را مى‏نويسد، اما چون همه مختصات لازم براى پيمودن اين راه دشوار را ندارد در عمل لرزان و لغزان.

 بينش اول به نظام و شيوه‏يى براى زندگى امت ما معتقد است كه در عين گشودن راه به سوى همه نوع پيشرفت و ترقى، مانع حل شدن مسلمان‏ها در دستاوردهاى شرق يا غرب باشد و آنان را بر فرهنگ و نظام ارزش اصيل و مستقل اسلام استوار دارد.بينش ديگر با حفظ نام اسلام و بخشى از ارزش‏هاى آن، جامعه را به راهى مى‏كشاند كه خود بخود درها را به روى ارزش‏هاى بيگانه از اسلام و بلكه ضد اسلام مى‏گشايد.

بينش اول روى شرايطى در گزينش مسؤولان تكيه مى‏كند كه جامعه را به سوى امامت متقين و گسترش اين امامت بر همه سطوح راه مى‏برد. بينش ديگر بيشتر روى شرايطى تكيه مى‏كند كه خود بخود راه را براى نفوذ بى‏مبالات‏ها يا كم مبالات‏ها در همه سطوح مديريت امت اسلامى و حاكم شدن آنها بر سرنوشت انقلاب هموار مى‏سازد. شايد براى شما شنيدن اين خبر تلخ و دشوار باشد كه بسيارى از كسان كه در طول سال‏هاى اخير در راه حاكم شدن اسلام اصيل بر جامعه ما كوشيده و رنج‏ها برده‏اند و در طول اين سال‏ها به مقتضاى طبيعت و ماهيت نظام ادارى رژيم شاهى، در همه سازمان‏هاى لشكرى و كشورى همواره در اقليت بوده و زير فشار اكثريت غرب‏گرا يا شرق‏گراى حاكم بر اين سازمان‏ها به سر برده‏اند، هم اكنون در جمهورى اسلامى هم كه امام در رأس آن است و تنى چند از فرزندان امام نيز بخشى از مسئوليت‏ها را بر عهده دارند و مردم عزيز ما نيز در صحنه‏ها حضور دارند، دوباره تحت فشار همان اكثريت قرار گرفته‏اند ولى اين بار زير حمايت همه جانبه رئيس جمهورى و فرمانده نيروهاى مسلح با كمال تأثير و تأسف، اين اقليت مؤمن كه اگر حمايتش كنند مى‏رود كه اكثريت شود، امروز ذلت و خذلان مؤمنان را در جمهورى اسلامى با پوست و گوشت و استخوان لمس مى‏كنند كه با چماق ارتجاع مى‏كوبندشان و با كارشكنى‏هاى رنگارنگ سد راه حركت اسلامى و اصلاحى آنها مى‏شوند با استظهار به ستون پنجم دشمن كه در همه اين سازمان‏ها جا خوش كرده‏اند و با اطمينان به حمايت گروهى از مسئولان امروز و ديروز.بهشتى در اين نامه بلند خود، پس از اشاره به مؤلفه‏ها و حوادث ديگر مربوط به اين جريان سوم در خاتمه آن خون دل خود و ديگر ياران امام را چنين بر خامه مى‏آورد:

  امام عزيز یه خدا سوگند كه تحمل اين وضع براى اين فرزندتان بسى دشوار است كه چهره افسرده اين‏ها را ببينم و نداى يا للمسليمن آنها را بشنوم و تنها پاسخ اين باشد كه صبر كنيد. من هم صبر مى‏كنم و فى العين قذى و فى الحلق شجى. اين روزها مكرر با خود مى‏انديشم كه‏اى كاش زير بار اين مسئوليت سنگين كه با تأكيد بر عهده‏ام نهاديد نبودم، تا مى‏توانستم به كمك آنها لااقل فريادى برآورم، زيرا فرياد از يك طبقه زيبنده است اما از يك مسئول انتظار اقدام مى‏رود، نه فرياد، و اگر اقدام كنم با اين شائبه جگر سوز روبرو مى‏شوم كه دفاع از مظلومان نيست، جنگ قدرت است ميان سران از روى هواها. با استفاده از حمايت‏هاى مكرر پشما اينك همه نهادها كوبيده مى‏شوند، مجلس، دولت، دستگاه قضايى و نهادهاى انقلاب و هر چند در كوبيدن اين‏ها موفق نشده‏اند ولى نه خطرشان را مى‏توان ناديده گرفت. نه ضررشان، كه همه را از خدمت گسترده‏تر به مردم محروم و ايثارگرمان باز مى‏دارند.(8)

 شهيد بهشتى از ويژگى‏هاى اين جريان را سازش پذيرى با دشمن مى‏داند، سازش پذيرى كه بعد از دوم خرداد به چنان مرزى از شرم آورى رسيد كه امروز بسيارى منكر دوم خردادى بودن مى‏شوند.اين نظريه‏پرداز انقلاب و شهيد دشنه سازشكاران در تاريخ 19 / 11 / 1358 در جمع پرشكوه مردم اصفهان چنين فرياد مى‏زند.سياسى كار كسى است كه مى‏آيد در گود سياست، اگر ديد هوا پس است بعد مى‏رود با دشمن به گفتگو مى‏نشيند بلكه يك آوانس بدهد، يك آوانس بگيرد، اين نوع فعالان سياسى از نظر امام و خط امام مطرود، مردود و حتى ملعون هستند، براى خط امام (نه خط سازش) مبارز، مبارزه‏اش هر قدر ميخواهد باشد، در جه مبارزاتش هر قدر مى‏خواهد باشد اما اصالت داشته باشد. معامله گر نباشد، اهل داد و ستد سياسى مطلقاً نباشد. بنابر اين ويژگى نه اش را هم به خاطر بسپاريم كه »خط امام، طرد خط سازش است(9)

 مصباح فرياد همه شهيدان خمينى: در مقطعى كه سوت و كف و هلهله كوفى صفتان با اشاره پنهانى دين به دنيا فروشان مى‏رفت تجربه تلخ چشيدن جام زهر امام تكرار شود.در مقطعى كه پرتاب كنندگان تير تهمت و افترا به مطهرى‏ها و بهشتى‏ها، جريان‏هاى موازى، مهره‏هاى بدلى، دينداران ژله‏اى و... در »احزاب«ى ديگر گرد آمده بودند تا با ايجاد رعب و وحشت پرچم تسليم شدن در برابر مكتب ليبرال دمكراسى را به اهتزاز درآورند و تمام دستاوردهاى خمينى و شهيدان خمينى را در جلو پاى كارتل‏ها و تراست‏هاى بين المللى ذبح كنند و...پير فرزانه‏اى گام به ميدان نهاد كه از حنجره‏اش فرياد همه شهيدان خمينى به گوش مى‏رسيد، پيرى كه يكه و تنها سينه خود را در مقابل همه جريان‏هاى فكرى، سياسى و فرهنگى كه مى‏رفتند تا به ساحت مقدس »حسينيه امام« اهانت كنند سپر كرد، پيرى كه بوى جوانى، بوى عطر شهادت، بوى گلاب دسته‏هاى سينه زنى بوى ولايت مدارى، بوى انتظار از پرچم فداكارى و مجاهدتش به مشام مى‏رسد.پيرى كه سخنرانى‏ها، موضع‏گيرى‏ها، هدايت‏هاى فكرى و معنوى، آرايش صف روكردگان به قبله غرب را در هم شكست و به تنهايى درچند سنگر سياست و فرهنگ و... جنگيد، پرده از چهره نقاب نفاق و نفاق نويين برداشت، ايستاد اما هرگز طوفان تهمت و افترا او را خم نكرد و چنان بذرى در نهاد جوانان غيور و ولايت مدار كاشت كه جوانه‏هايشان نه تنها در برابر طوفان‏هاى سهمگين ليبرال دمكراسى سر خم نكردند بلكه اگر سر از تن آنان هم جدا شود هرگز پشت به رهبرى نخواهند كرد، درود بر او كه فرياد همه شهيدان خمينى، و بهشتى و مطهرى خامنه‏اى است.

 پاورقى‏ها:

  1 . يادنامه شهيد محمد منتظرى ، ص 220 و 226

  2 . همان ، ص 227 .

  3 . درس‏هايى از تاريخ سياسى ايران ، استاد شهيد سيدحسن آيت ، صص 81 - 82 .

  4 . پيرامون انقلاب اسلامى ، شهيد مرتضى مطهرى ، ص 162 .

  5 . مقدمه‏اى بر جهان بينى اسلامى، جهان‏بينى توحيدى ، مجموعه آثار استاد ، ص 135 .

  6 . ويژه‏نامه ، روزنامه جمهورى اسلامى ، 19 فروردين 1361 .

  7 . روزنامه كيهان ، چهارشنبه 8 شهريور 1379 ، ص 7 .

  8 . همان .

 9 . جاودانه تاريخ ، گفتارها ، شماره 3 ، ص 0 178

انتخابات، باید درسی به عناصر سست ایمان و ترسو باشد!

انتخابات را برای غربگرایان و وطن فروشان نمی خواهم....

درباره انتخابات، به وضوح با غربگرایان افراطی و دوم خردادی ها و کارگزارنی ها و طرفداران هاشمی و خاتمی و کروبی موافق نیستم. حال چه اسمشان در لیست اصولگراها باشد یا نباشد. قطعا نیاز به افراد متعهدی داریم که تخصص های لازم را دارند و در راه اسلام و انقلاب تلاش و کوشش می کنند. این مطلب خواندنی است: تبیینی بر نماینده مطلوب مجلس از منظر امام(ره) در آدرس: http://www.armankhahi.blogfa.com/post-132.aspx

همین چندی پیش بود که مجیدمجیدی هنرمند عالیمقام کشورمان در جواب گستاخی عبدالکریم سروش به پیامبر اسلام خروشید و از حق عزیز خدا دفاع کرد. در مقابل هم  برخی دوم خردادی های بی دین (مثلزیدابادی) باز هم از سروش به اسم ازادی دفاع کردند! یادم امد به ایامی که خاتمی حاکم بود که چطور از دین ستیزان به بهانه ازادی بیان دفاع می کردند و چه اهانت هایی که به مقدسات و عقلیات مسلم بشری نشد! به همین جهت اصلا به همیاران اصلاح طلب و کارگزاران و خاتمی و هاشمی و کروبی رای نمی دهم. مثل روز  روشن است که اینها پساز به قدرت رسیدن باز هم با بیگانه ارتباط می گیرند و به مقدسات توهین می کنند و برای حزب خود می اندوزند. داستان دیدار  محرمانه رضا خاتمی علیه برنامه هسته ای دکتر احمدی نژاد با سفیر آلمان گویای همین است. 

برای مطالعه بیشتر:

همه چیز درباره ملاقات ننگین خاتمی با آلمانی های بیگانه

بيانيه مهم انتخاباتي چهره‌هاي شاخص اصولگرا

دليل لغو سخنراني حسينيان در دانشگاه تهران

احمدي‌نژاد محبوب‌تر شده است

AFP: اصولگراها مجلس را در دست مي‌گيرند

نقد عالمانه آيت الله جعفر سبحاني بر سخنان سروش

نقد دكتر عبدالله نصري بر سخنان سروش

نقد استاد بهاءالدين خرمشاهي بر سخنان سروش

مجيدي: اگر روشنفكران سكوت نمي‌كردند، امروز جسارت به پيامبر و قرآن نمي‌رسيد

فرياد هنرمند جهاني در سكوت مدعيان ديانت

تقدير آيت‏الله سبحاني از مجيدي

تغییر موضع سروش در واكنش به نقد آيت‌الله سبحاني

تبیینی بر نماینده مطلوب مجلس از منظر امام(ره)

جنایت کاران صهیونیست در انتظار ما هم هستند/از فلسطین حمایت میکنیم.

برخی از جنایات صهیونیستها در فاصله بین سال 1956 تا سال 1994

   * جنایت در خان یونس : آغاز در سوم نوامبر 1956
  خان یونس شهری در منطقه غزه در فلسطین است. صهیونیستها در سوم نوامبر سال 1956 در منطقه ی شرقی شهر به کشتار فجیعی دست زدند که طی آن بیش از 500 نفر به شهادت رسیدند.
  فردای همان روز یعنی چهارم نوامبر نیز در منطقه ی فیایضه و القراره دست به کشتار زدند. در منطقه جنوبی شهر نیز اشغالگرانِ صهیونیست ، تعدادی از جوانان فلسطینی را به صف کردند و آنها را به رگبار بستند که بیش از20 جوان طی این جنایت قربانی شدند. همچنین در بخش غربی شهر 30 نفر به قتل رسیدند. در پنجم نوامبر ( روز سوم ) کشتارها در منطقه المواصي و تل ریدان و ساحل خان یونس ادامه یافت و پس از آن نیز تا هفتم مارس 1957 میلادی کشتارها بصورت پراکنده در خان یونس ادامه یافت.

   *جنایت در اردوگاه آوارگان خان یونس : سوم نوامبر 1956
  همچنین در سوم نوامبر سال 1956 ارتش صهیونیستی به اردوگاه آوارگان خان یونس در نوار غزه حمله کرده ، جنایات فجیعی مرتکب شد که در این جنایت250 غیر نظامی قربانی شدند.

   *جنایت دیگر در اردوگاه خان یونس : دوازده نوامبر 1956
  پس از گذشت نه روز از کشتار نخستِ اردوگاه خان یونس یعنی در دوازده نوامبر 1956 مجدداً ارتش صهیونیستی در همان اردوگاه به جنایتی دیگر دست زد که طی آن 275 تن از آوارگانِ غیر نظامی فلسطینی و 100 نفر نیز از ساکنان اردوگاه قربانی شدند.

   *جنایت درالسموع : 13 نوامبر 1966
  السموع روستایی است واقع در 14 کیلومتری جنوب الخلیل که در سال 1961 جمعیت آن 3103 نفر بود. در 13 نوامبر سال 1966 نیروهای صهیونیست به روستای السموع و روستای مجاور آن که رافات نام دارد حمله کردند. آنها در این حمله از تانکهای آمریکایی معروف به باتُن و نیز هشتاد زره پوش و دوازده هواپیما استفاده کرده ، به مدت چهار ساعت منطقه را زیر آتش گرفتند که به شهادت 18 نفر و زخمی شدن 134 غیرنظامی انجامید. همچنین اشغالگران 140 خانه و یک درمانگاه و یک مدرسه را ویران نموده به مسجد السموع آسیب رساندند.

   *جنایت در قدس : 5 ژوئن سال 1967
  در پنجم ژوئن 1967 به مدت دو روز متوالی نیروهای صهیونیست شهر قدس را از زمین و هوا مورد گلوله باران قرار دادند که در نتیجه ی آن 300 غیر نظامی به شهادت رسیدند. در جریان این حمله بسیاری از خانواده ها به کلی از بین رفتند بگونه ای که حتی یکنفر از آنها زنده نماند و بسیاری از غیر نظامی ها در کوچه و خیابان در حال فرار مورد اصابت قرار گرفتند همچنین بسیاری از ساختمانهای مسکونی و تجاری بکلی ویران شد و به بسیاری از کلیساهای مسیحیان قدس و مساجد مسلمانان آسیب وارد شد که از جمله آنها می توان از "مسجد الأقصی" و "مأذنه باب الأسباط" و کلیسای"قدیسه حنه" و کلیسای"کلیة شمیدت" یاد کرد. همچنین درمانگاه اوغستا ویکتوریا در حالیکه مملو از مجروحان بود مورد حمله واقع شد. سپس سربازان صهیونیست به غارت ساختمانهای مسکونی و تجاری و مدارس شهر پرداختند.

   *جنایت در اردوگاه رفح : 1 ژوئن 1967
  در اول ماه ژوئن 1967 سربازان صهیونیست به اردوگاه رفح مربوط به آوارگان فلسطینی وارد شدند و 23 مرد را گلوله باران کردند سپس جنازه ها را چند روز در خیابان رها کردند تا جوّ رعب در اردوگاه باقی بماند و بعد از چند روز همه را در یک گور دستجمعی دفن کردند.

   *جنایت الکرامه : ژوئیه 1967
  در ژوئیه 1967 صهیونیستها اردوگاه آوارگان فلسطینی در روستای الکرامه در اردن را بمباران کردند که در نتیجه ی آن 14 غیر نظامی از جمله 3 کودک به شهادت رسیده ، 28 نفر زخمی شدند.

   *جنایت دیگر در الکرامه : در 9 فوریه 1968
  در نهم فوریه سال 1968 صهیونیستها اردوگاه آوارگان فلسطینی در الکرامه را بار دیگر بمباران هوایی کردند و کارمندانِ سازمان آنروا را به قتل رساندند و خانه های کوچک آوارگان و مدرسه پسرانه ی اردوگاه را ویران کردند. در جریان این حمله 14 نفر شهید و 50 نفر زخمی شدند.

   *جنایت فجیع در صبرا و شتیلا : 16 سپتامبر 1982
  صبرا و شتیلا دو اردوگاه از مجموع دوازده اردوگاه آوارگان فلسطینی در لبنان هستند که صهیونیستها در 16 / 9 / 1982 جنایتی را در این دو اردوگاه مرتکب شده اند که از فجیع ترین جنایاتشان علیه مسلمانان فلسطین به شمار می رود. این جنایت سه روز به طول انجامید. اگر چه مجریان این جنایت از نیروهای کتائب بودند ولی طراحان آن فرماندهان صهیونیست بودند که در رأس آنها می توان از آرییل شارون -که در آن زمان وزیر دفاع اسراییل بود– و رفائیل اتان – که در آن زمان فرمانده ستاد بود– یاد کرد. در اوج جنگ صهیونیستها و کتائب با فلسطینی ها و جنبش ملی لبنان ، 12هزار تن از نیروهای کتائب به اردوگاه صبرا و شتیلا حمله ور شدند وتعداد زیادی از ساکنان این دو اردوگاه از جمله زنان و کودکان را سر بریدند. آمارهایی که توسط منابع مختلف در مورد تعداد ذبح شدگان و نیز کسانی که با گلوله کشته شدند ذکر می شود یکسان نیست : برخی از منابع تعداد کشته ها را 3000 الی 3500 کودک و زن و پیر و جوان فلسطینی اعلام کرده اند اما منابع فلسطینی تعداد قربانیان را 12000 نفر ذکر می کنند. البته باید توجه کرد که صلیب سرخ در آمارِ خود ، افراد مجهول الهویه را محاسبه نکرده است. جانیان با ساطور و تبر و مسلسل به خانه های آوارگان فلسطینی حمله کردند و خانه به خانه آنها را به قتل می رساندند بگونه ای که تا آوارگان فلسطینی به خود بیایند سرشان از تنشان جدا شده بود. از طرف دیگر بولدوزرها به خراب کردن کوخها بر سر صاحبانشان پرداختند. در مرحله بعد جنایتکاران برای تسریع در کار ، سلاح گرم را به کار گرفتند. از شب قبل اسراییلی ها اردوگاه را به محاصره درآورده بودند و در طول شب گلوله های توپ منوّر شلیک می کردند تا نیروهای کتائب در نور آن بتوانند به آسانی به کشتار بپردازند. در این جنایت همچنین 150 تانک صهیونیست و 100 زره پوش ، اردوگاه را به محاصره درآورده بودند. شارون در آن روز به عاملان این جنایت چنین گفت : " بخاطر این شاهکار به شما تبریک می گویم". خبرگزاری فرانسه اعلام کرد :" در این فاجعه بیش از به شما 2000 نفر مفقود الاثر شده اند." این مفقود الاثرها همان کسانی هستند که به زور سوار کامیون و به مکان نامعلومی برده می شدند. روزنامه نیویورک تایمز نوشت :" محافل سیاسی آمریکایی نگران هستند که مبادا این افراد نیز برای ذبح شدن به جنوب برده شده باشند."
  اعتقاد عمومی اینست که یک چهارم قربانیان این حادثه از لبنانی ها بوده اند ولی بقیه فلسطینی بودند.

   *جنایت اردوگاه عین الحلوة : 16 مه 1983
  اردوگاه عین الحلوة نیز یکی دیگر از اردوگاههای آوارگان فلسطینی در لبنان است که نزدیک شهر صیدا واقع است.
  اردوگاه عین الحلوة در 16 مه 1983 شاهد جنایاتی بود که مجدداً کشتار صبرا و شتیلا را به خاطر همگان آورد : صهیونیستها با 1500 سرباز و 150 دستگاه ماشین جنگی به اردوگاه حمله ور شدند و از نیمه شب تا ساعت پنج صبح به گلوله باران اردوگاه ادامه دادند. این جنایت به تخریب خانه ها و مغازه ها وکشته و زخمی شدن 15 نفر از جمله زنان و کودکان انجامید.

   *جنایت در دانشگاه اسلامی الخلیل : 26 ژوئیه 1983
  در26 ژوئیه 1983 جمعی از صهیونیستهای شهرک نشین با پشتیبانی نیروهای ارتش صهیونیستی وارد حریم دانشگاه اسلامی الخلیل شدند و بی هدف به شلیک گلوله و پرتاب نارنجک به اطراف پرداختند که به شهادت 3 دانشجو و زخمی شدن 22 منجر شد.

  *جنایت عیون قارة : 20 مه 1990
  در 20 مه 1990 یکی از سربازان صهیونیست بر عده ای از کارگران فلسطینی که صبح هنگام در عیون قارة (مکانی نزدیک تل آویو) جمع شده بودند آتش گشود که در اثر آن 7 نفر از کارگران به شهادت رسیدند.

   *جنایت در مسجد الأقصی : 8 اوت 1990
  این جنایت با آمادگی و برنامه ریزی قبلی و برای رسیدن به اهداف خاصی از سوی دستگاههای رسمی صهیونیستی انجام شد به اینصورت که در 8 اوت 1990 تعدادی از نیروهای ارتش با همراهی جاسوسان و نیز گروههای مسلّح متشکل از شهرک نشین های صهیونیست ، حرم شریف مسجد الأقصی را محاصره کرده ، وارد صحن حرم شدند. طبق برنامه قبلی در هنگام نماز ظهر تعدادی از تندرو های صهیونیست که از اعضای سازمان صهیونیستی موسوم به" أمناء جبل هیکل" بودند سعی کردند سنگ بنای باصطلاح " هیکل " را در صحن حرم نصب کنند که با مقاومتِ مسلمانانِ نمازگزار مواجه شدند و کار به درگیری بین نمازگزاران و اعضای سازمان مذکور کشیده شد. نیروهای ارتش و پلیس صهیونیست طبق برنامه قبلی مداخله کرده ، مردم را به رگبار بستند که در اثر آن 21 تن از نمازگزاران در حرم به شهادت رسیدند و بیش از 800 نفر زخمی و 250 نفر نیز توسط پلیس بازداشت شدند.
   برخی از مسؤولان صهیونیست که در این جنایت دخالت داشتند عبارتند از : اسحاق شامير نخست وزير وقت رژيم صهيونيستي، اسحاق رابين وزیر جنگ وقت رژیم صهيونیستي ، آرييه بيبي فرمانده پلیس صهیونیستی قدس و غرشونسلامون رهبر سازمان تروریستیِ" أمناء جبل هیکل" .

   *جنایت در حرم ابراهیمی : 25 فوریه 1994
  این جنایت توسط یکی از صهیونیستهای شهرک نشین و با همراهی تعدادی دیگر از شهرک نشینها و پشتیبانی نیروهای مسلح صهیونیست انجام شد و یکی از فجیع ترین جنایات صهیونیستهاست که نشان می دهد آنان برای هیچ مکان مقدسی حرمت قایل نیستند. این شهرک نشینِ صهیونیست که گولد اشتاین نام داشت در حرم ابراهیمی در الخلیل در ماه مبارک رمضان در حالیکه نمازگزاران در سجود نماز صبح بودند آنان را با نارنجک و گلوله به رگبار بست که در نتیجه ی آن 24 نفر از نمازگزاران شهید و صدها تن زخمی شدند. اگرچه سرانجام جمعیت خشمگین مردم توانستند این شهرک نشینِ جانی را به سزای عملش برسانند ولی این جنایت یک عمل فردی نبود بلکه از حمایت و پشتیبانی نیروهای اشغالگر بهره مند بود. مردم خشمگین با پلیس درگیر شدند وپلیس در این درگیری صدها نفر را به شهادت رساند. سربازان صهیونیست بلافاصله دروازه های حرم را بستند تا نمازگزاران نتوانند از حرم خارج شوند و مردم بیرون نیز نتوانند برای نجات مجروحان به داخل راه پیدا کنند. پلیس نمازگزارانی را که پا به فرار گذاشته بودند به رگبار می بست. حتی در مراسم تشییع و تدفین شهدا نیز بر مردم آتش گشودند و عده ای از مردم را به شهادت رساندند. بنابراین در حرم ابراهیمی سه جنایت همزمان انجام شد : یکی در داخل حرم توسط یک صهیونیست شهرک نشین و دیگری در صحن حرم ابراهیمی در توسط نیروهای پلیس صهیونیست و سومی در هنگام تشییع وتدفین پیکر شهدا.
این جنایت زمانی انجام شد که اسحاق رابین مقام نخست وزیری و ایهود باراک ریاست ستاد ارتش اسراییل را بر عهده داشتند.
   آنچه در این مقاله فهرست وار ذکر شد تنها بخشی از جنایات صهیونیستها در فاصله سال 1956 تا 1994 میلادی بود و واقعیت ها دردناک تر از اینهاست. 
  منبع : www.wa3ad.org   تلخیص و ترجمه : ا. ملکی

تمام مطالب این متن نیمه استدلالی مستند به فتاوای علمای اعلام می باشد.

   ادله مختلف مراجع معظم تقلیدوعلما مبنی برحرمت بدعتهایی نظیر قمه زنی درعزاداری

1. اساسا اعمالی چون قمه زنی و زنجیرهای تیغ دار و ... بدعت است (هر كارى كه اساسى در دين نداشته باشد ولى به عنوان دين وانمود شود بدعت است) و دليل عقلي و نقلي ندارد و از ائمه روايتي که توصيه به ان باشد نرسيده است و از منابع فقهيه چه لبيه و چه لفظيه بالخصوص يا به اطلاق دليلي بر جواز قمه زني نداريم چه رسد به رحجحان ان. در صورتي که درباره گربه کردن تاييدات و تاکيدات لفظي فراواني داريم. پس مشروعيت اين عمل به اثبات نرسيده است. در عمل هيچکدام از ائمه نه گانه بعد از سيدالشهدا(ع) هم تاييدي ندارد، نهايتا تاريخش به صفويه يا قاجاريه مي رسد. در صورتي که در مورد گريه تاييدات عملي از آنها از صدر اسلام داريم. هر عبادت يا مستحبي فقط از ناحيه دين مباح و پذيرفتني است و گرنه بدعت و حرام تلقي مي‌شود. (آيات عظام مشکيني، جوادي املي، صالحي مازندراني، کريمي، شبستري، يزدي، علامه عسکري، سيد محسن امين عاملي، مطهري)

2. اين عمل خرافي است و در بين مسيحيان و ارتدوکس هاي قفقاز معمول بوده است. مال شيعه نيست.  و هميشه بنا به نقل تاريخي در هند و ايران و عراق سفارت خانه هاي بيگانه مانند سفارت انگليس به هئيت هاي قمه زني کمک هاي مالي فراواني مي کرده اند. (ايه الله مطهري، اراکي، اميني، مشکيني)

3. اگر فقاي عضام گاهي در فتاوا به شرط عدم ضرر به نفس تجويز نموده اند، قطع نظر از عنوان هاي ديگر مثل عنوان وهن به مذهب بوده است. اگر عناويني چون وهن  تشيع و به هم زدن وحدت مسلمين و  حرمت ذاتي و اشمئزاز برخي از اين بدعت ها و خرافي بودن و حمايت بيگانگان را هم اضافه کنيم، فتوا متفاوت خواهد شد. کما اينکه حضرات اراکي و تبريزي که بنا بر برخي نقل هاي ضعيف قبلا حکم به تاييد داشتند امروزه در اخرين فتاوايشان حکم به حرمت اين اعمال را داده اند. و بسياري از علماي بزرگوار هم پس از حکم ولي فقيه شيعيان حکم به حرمت را علنا بيان کردند. هر عملي که در توليد شور حسيني نقش داشته باشد عمل مباح است و ثواب دارد ولي امروز قمه زدن صورت ديگري پيدا کرده و دشمنان از آن به عنوان دليل مستند حاکم بودن نظام خشونت در ايران و اينکه اسلام دين خشونت است، استفاده مي کنند. (آيات عظام احمدي ميانجي، علم الهدي)

4. دشمنان زيادتر از قبل و توسط اينترنت و شبکه هاي بسيار متعدد خود اين را دستاويزي عليه تشيع قرار مي دهند. اين عمل مسلما باعث وهن و تمسخر شيعه مي شود. با استناد به فرموده امام سجاد (ع)، هر عمل مباحي هم  که موجب وهن اسلام بشود حرام است و امروزه قمه زدن سند افرادي مثل پاپ مي باشد تا خشونت را به اسلام و شخص پيامبر نسبت دهند. ما تأثير زمان و مكان را در احكام قبول نداريم، ولى در موضوعات احکام قبول داريم كه زمان و مكان باعث تغيير موضوع مى‏شود. موضوع‏شناسى، كارشناسى و تخصص مى‏خواهد و هر كسى قابليت تشخيص موضوع را ندارد. كسى مى‏تواند موضوع شناسي كند كه از آمار و ارقام آگاهى داشته باشد و ترفندهاى دشمن و سياست‏هاى نامرئى و مرموز دشمن را تشخيص دهد كه آيا اين حرفهايى كه الآن مى‏زنند و شيعه را متهم به خرافى گرى مى‏كنند، خود اين يك فن يا سياست است براى اين كه جلو عزادارى را بگيرند يا نه؟ اين نياز به كارشناسى دقيقى دارد.  (آيات عظام امام خميني، خامنه اي، مکارم شيرازي، تبريزي، اميني، نوري همداني، فاضل لنکراني، شبستري، بهجت، محفوظي، علم الهدي، سيد محسن امين عاملي، محمدحسين فضل الله، مطهري)

5. اين اعمال اضرار به نفس و آسيب به بدن است و و در موارد متعددي مرگ و خون ريزي هاي شديد بر اثر قمه زني و زنجيرهاي تيغ دار و ... داشته ايم و بيماري هايي که از طريق خون منتقل مي شوند، پس از قمه زني هاي علني و جمعي امکان انتقال سريع مي يابند. اين مخالف سيره مسلمانان است. (آيات عظام مکارم، مشکيني، خامنه اي، موسوي اردبيلي،  جوادي املي، سيد محسن عاملي، محمدحسين فضل الله)

6. اين عمل موجب اشمئزاز عقلا و اکثر مردم است که با رويه اسلامي سازگار نيست. لازم است در رابطه با مسايل سوگوارى و عزادارى سالار شهيدان حضرت ابى عبدالله الحسين (عليه السلام)به گونه اى عمل شود كه موجب گرايش بيشتر و علاقمندى شديدتر به آن حضرت و هدف مقدس وى گردد. اينکه كسى با كارد تيز يا شمشير يا قمه بزرگ به جان خودش بيافتد و به سر خودش بكوبد، حالت حزن و عزاداري نيست، بلکه يك حالت وحشت و ترس است؛ خصوصاً براى بچه‏ها و افراذي كه تحمل ديدن اين صحنه را ندارند و خارجي ها. صحنه، صحنه‏اى نيست كه ايجاد حزن كند، بلكه احساس خشونت و توحش در بعضى‏ها به وجود مى‏آيد. (آيات عظام نوري همداني،  فاضل لنکراني، بهجت)

7. شيوه علماي سلف و کنوني شيعه، تبعيت از حکم ولي فقيه زمانه بوده است. زماني که ولي فقيه حکمي داد بر همه علما و مقلدين تبعيت از آن واجب است. خصوصا که حکمي بازتاب شديد بيروني و جهاني داشته باشد. به علاوه که امور مذکور در بين عرف مردم به عنوان عزاداري مرسوم نيست.(آيات عظام  اراکي، مظاهري، مشکيني، يزدي، خرازي، مهدي حسيني روحاني، اميني، راستي، احمدي ميانجي، محمدي گيلاني، استادي، شبستري، علم الهدي، سبحاني، محفوظي) به فرموده شيخ انصاري: اگر فقها احكام يكديگر را نقض كنند آن دسته از مصالح نظام اجتماعي كه به دست حاكمان سر و سامان مي گيرد مختل مي شود... در هر حال از مجموع آنچه گذشت روشن مي شود كه اگر فقيهي حكم قولي و فعلي الزام آوري را در اموري كه مربوط به حاكم است، بيان كند جايز نيست ديگر فقها براي حكم او مزاحمت ايجاد كنند. به عنوان مثال اگر مال يتيم را از كسي بگيرد يا كسي را براي گرفتن آن مامور كند ياكسي را ناظر بر آن قرار دهد كسي حق ندارد حكم او را نقض كند; زيرا نظر او مانند نظر امام است و از اين رو قابل نقض نيست. خصوصا که فقيهي به عنوان ولي فقيه از طرف 83 خبره کشف شده باشد و قلوب مردم متمايل به او باشد.

8. امور مذکور در بين عرف مردم به عنوان عزاداري مرسوم نيست و حکم به استحباب و مشروعيت آنها بدون وجه است. بلكه به علّت عدم قابليت پذيرش و نداشتن هيچگونه توجيه قابل فهم، نتيجه سوء بر آن مترتب خواهد شد. عنوان جزع هم بر اين عمل صدق نمي کند. (آيات عظام خامنه اي، اميني، سيد محسن امين عاملي، تبريزي)

9- برخي از اين امور خرافي و بدعت اميز  ذاتا محرم است. ( آيات عظام مشکيني، يزدي)

10. عزاداري آن حضرت عمل سياسي است پس بايد ازمخلوط شدن کارهايي که جنبه سياسي آن را مخدوش و يا عنوان خرافيت و وهن اسلام مي بخشد اجتناب نمود. حتي اگر شخص قمه زن قصد  صدمه خوردن اسلام را نداشته باشد، باز بدعت و حرام است.(آيات عظام مشکيني، احمدي ميانجي، نوري همداني، فاضل لنکراني، شبستري، علم الهدي)

11. اين عمل امروزه باعث تشديد انشقاق بين مسلمانان (سني- شيعه/ شيعه - شيعه) شده است، در حالي که تلاش براي وحدت اسلام و اعتلاي تشيع واجب است. (آيات عظام راستي، نوري همداني،)منبع: وبلاگ صهیون پژوه  دراینجا فتاوای حدود شصت تن ازمراجع وعلمای طرازاول درحرمت قمه زنی را ببینید.

ایا اگر این علما امروز هم بودند در مقابل این نسبت ها و احکام منتسبه سکوت می کردند؟

 
تقريبا اکثريت علماي معاصر قمه زني را حرام مي دانند. برخي مراجع بزرگوار هم ادله مختلفي در تاييد حرمت آن آورده اند با دلايل مختلف فقهي(حدود ده دليل). اما متاسفانه برخي وبلاگها فتوايي را از ايه الله نائيني در تاريخ ۵ ربيع الاول۱۳۴۵.ه.ق آورده اند و تائيدات برخي علماي ان روزگار را هم بيان کرده اند. قسمتي از فتوا مربوط به قمه زني است که عين ان را مي اورم و نکات بسيار مهمي را در نقد اين نقل (به فرض مستند بودن نقل) مي اورم:

«.... دوم : هيچ اشکالي نيست در جايز بودن سينه زدن يا با دست به صورت زدن حتي اگر به حدي برسد که سينه و صورت سرخ و سياه شود ، بلکه اقوي جواز زنجير زدن است بر شانه و پشت به حدي که به بيرون آمدن کمي خون منجر گردد بنا بر اقوي و اما بيرون آمدن خون از پيشاني در اثر شمشير و قمه زدن درصورتي که از ضرر آن محفوظ باشد جايز است، بيرون آمدن خون بدون صدمه رسيدن به استخوان پيشاني که عادتا هم زيان نميرساند و مانند اينها چنانکه اشخاص عارف به آن قمه ميزنند و طوري هم ميزنند که صدمه به استخوان سر نميرساند اگر در حال قمه زدن مطمئن بود که قمه زدن بر حسب عادت برايش ضرر ندارد و لکن بعد از زدن به قدري خون بيرون آمد که مضر بود کشف از حرمت آن نمي کند مانند کسي که وضو بگيرد يا غسل مي کند و گمان دارد استعمال آب برايش ضرر ندارد و سپس روشن مي شود که برايش ضرر داشته لکن احوط و سزاوار است که کساني که عارف به زدن شمشير و قمه نيستند خودداري کنند خصوصا جواناني که دلهايشان پر از عشق و محبت امام حسين عليه السلام است و از محبت آن حضرت بي اختيار مي گردند و در موقع قمه و شمشير زدن توجه ندارند که ممکن است پس از آن زيان ببيند ، خدا ثابت بدارد ايشان را به قول ثابت در دنيا و در آخرت....»

۱- خود حضرت ايشان در حکمشان به وضوح  نوشته اند: "درصورتي که از ضرر آن محفوظ باشد جايز است"  همچنين فرموده اند : "لکن احوط و سزاوار است که کساني که عارف به زدن شمشير و قمه نيستند خودداري کنند خصوصا جواناني که دلهايشان پر از عشق و محبت امام حسين عليه السلام است و از محبت آن حضرت بي اختيار مي گردند و در موقع قمه و شمشير زدن توجه ندارند که ممکن است پس از آن زيان ببيند "  يعني ايشان هم مانند بقيه قائلين به جواز اين عمل مناط را عدم اضرار به نفس با صراحت و وضوح مي دانند.

۲- همانطور که تاريخش مشخص است اين حکم مربوط به سال ۱۳۴۵ه.ق مي باشد و اکنون در سال ۱۴۲۸ ه.ق. مي باشيم و امروزه هيچ کس مقلد ايه الله ناييني نيست چرا که مرجع فوت شده قابل تقليد نيست. علماي امروز مرجع تقليد مردم هستند و حکم اجتهادي علماي امروز ملاک عمل مقلدين است.

۳- در شرايط امروز که ولي فقيه شيعه با چند مناط مختلف حکم به حرمت داده اند (هم امام حکم به حرمت داده بودند هم  ايه الله خامنه اي) حتي اگر مرجعي اجتهادش برخلاف باشد بايد از حکم ولي فقيه تبعيت کند. اين مطلب هم حکم مراجع تقليد است.

۴- برخي از افرادي که اسمشان در اين ليست است نظر ديگري دارند!  يا اين مطلب دروغ است يا اينکه حکم اين بزرگواران در اثر تحولات زمانه و تبليغات شديد دشمنان عليه شيعه به بهانه قمه زني عوض شده است. بزرگواراني چون آيه الله اراکي و ايه الله تبريزي . آيه الله اراکي در سال ۱۴۱۵ ه.ق (۱۳۷۳ه.ش)فرمودند که:" دستور ولي امر مسلمين٬ [آيه الله خامنه اي] مبني بر جلوگيري از اعمال خرافي در عزاداري محرم لازم الاتباع است."  آيه الله تبريزي هم در استفتاءات خود سوال ۲۰۰۳ و ۲۰۱۲ و ۲۰۱۴ فرموده اند که: "عزاداري خامس ال عبا از مهم ترين شعائر ديني و رمز بقاي تشيع مي باشد ولي بر عزاداران عزيز لازم است از کارهايي که موجب وهن مذهب و سوء استفاده دشمنان  اسلام و اهل البيت(ع) مي شود٬ اجتناب کنند. البته متاسفانه در سايت ها و وبلاگ هاي طرفداران  افراطي قمه زني فتواي نيمه کاره اي را به ايشان منسوب کرده اند که آخرين نظر ايشان نبود (که کامل ترين نظر هر مرجعي اخرين نظرش مي باشد)

5- متاسفانه در برخي از سايت ها و وبلاگ هاي خوش اب و رنگ افراطي براي تحت تاثير قرار دادن مخاطبان  نظر يک مرجع را با چند فاصله بين نظرات ديگران تکرار کرده اند، عجيب است که در نقل فتاوا هم شگرد رواني به کار بسته اند تا به زور به مخاطب غافل قالب کنند که قمه زني خوب است!؟ تازه بگذريم که اساسا نظر بقرخي مراجع مذکور اين که نوشته اند نيست.

 

6- نظر برخي مراجع بسيار جالب است که در شرايط فعلي قمه زني را حرام خواهد دانست. مثلا فتواي منقول از ايه الله بهجت چنين است:" با مراعات تقيه لازمه جايز است در صورتي که مضر به نفس نباشد" يعني ايشان هم بحث شرايط زماني را در نظر داشته اند هم بحث اضرار به نفس را. به کلمه جواز در فتوا بايد دقت کرد. ايشان در سايتشان هم دارند: در جواب سوال1830: حكمش به عنوان اوّلى عدم ضرر رساندن به خود يا ديگرى است، به حدّى كه حرام باشد؛ پس اگر مضرّ نباشد و مفسده‏اى هم بر آن مترتب نباشد فى نفسه اشكال ندارد." در اين فتواي جديدتر ايشان يک بحث ديگر را هم اضافه کرده اند که عدم اضرار به ديگري علاوه بر عدم اضرار به خود مي باشد. البته با وضوح بيشتري ايشان اضافه کرده اند که مفسده اي هم بر آن مترتب نباشد. آيا واقعا امروزه که انواع و اقسام دشمنان شيعه اعم از کمونيست ها و شيطان پرستان و صهيونيست ها و مسيحيان افراطي و وهابي ها و ملي گرايان به بهانه قمه زني عده قليلي از شيعه ، همه شيعيان جهان را تشنه خون (blood thirsty) و تروريست و وحشي تر از حيوانات و بي تمدن خطاب مي کنند، باز هم وضع مثل سال 1345 ه.ق. يعني حدود 83 سال پيش است؟ ايا اين عمل قمه زنان و تيغ زنان ياري رساندن به دشمنان و بهانه درست کردن براي انها نيست؟!

7- ملاک ها و ادله علمايي که قمه زدن را حرام مي دانند، فقط اضرار به نفس و اسيب رساندن به بدن نيست؛ بلکه چندين دليل ديگر هم  هست، از جمله اينکه : اين عمل بدعت است، در قول ائمه و فعل انها هيچ تاييدي بر آن يافت نمي شود، موجب وهن شيعه شده است، موجب اشمئزاز عقلا مي شود، عرفا از نظر عقلا عزاداري محسوب نمي شود، باعث تشديد اختلاف بين مسلمين و تضعيف اقليت شيعه در جهان مي شود، خرافي است و از مسيحيان قفقاز و ايتاليا امده است؛ مال شيعه نيست و در زمان صفويه يا قاجاريه توسط افراطيون باب شده است، سفارت خانه هاي انگليس و ساير بيگانگان در عراق و هند اسلامي و ايران به هيئت قمه زن کمک مي کردند تا حتي در سفارت انگليس قمه بزنند و بهانه به دست دشمن بدهند، و بالاخره فتاواي برخي قدما بر حليت قطع نظر از عنوان هاي ديگر بوده است که با دخالت اين عناوين قطعا فتواي انان هم حرمت اين قبيل اعمال مي شود. خصوصا که اکنون با حکم ولي فقيه عادل شيعه (هم امام و هم آيه الله خامنه اي) بر تمام مراجع و مقلدين انها تبعيت از حکم ايشان واجب است.

8-  . اگر عزاداري ها به گونه اي باشد كه اگر ديگران ببينند مذهب شيعه را متهم به خشونت، توحش و خرافه گرى كنند، وهن مذهب است. موضوع‏شناسى نياز به كارشناسى دارد.تشخيص وهن نسبت به مذهب در بسيارى از موضوعات، پيچيده است. درباره اين كه انجام دادن كاري الآن وهن مذهب است يا نه، هر كس شايستگى تشخيص ندارد. دو نكته بايد در اين رابطه ملاحظه شود: نكته اول نقش زمان و مكان است. ممكن است قمه زني در بعضى از مكان ها يا در بعضى از زمان‏ها موجب وهن مذهب نشود؛ ولى در زمان ما كه حتى در بعضى از جايگاه‏هاى خلوت هم اين مراسم قمه زنى برگزار مى‏شود و فيلم ويدئويى آن در اختيار دشمن قرار مي گيرد، موجب وهن مذهب مي شود. نكته دوم اين است كه كسى مى‏تواند اين موضوع را تشخيص دهد و كارشناسى كند كه با مسايل زمان و مكان آشنا باشد و فكر باز و اطلاعات خوبى در اين زمينه داشته باشد و واقعاً بداند كه اين فيلم‏ها و تصاويرى كه در اختيار دشمن قرار گرفته است چه اثرات منفي خواهد گذاشت. اين دو نكته بسيار مهم است. در اين دو نكته بسيارى از سؤالات هم پاسخ داده مى‏شود. از تأثير مكان و زمان نبايد غافل باشيم. اگر پنجاه سال قبل مرجع تقليدى قمه زنى را جايز شمرده، دليل نمى‏شود كه الآن نيز جايز باشد. ما تأثير زمان و مكان را در احكام قبول نداريم، ولى در موضوعات قبول داريم كه زمان و مكان باعث تغيير موضوع مى‏شود. حدّ عزاداري را شرع و عقلا تعيين مي‌كنند. اگر عزاداري به شيوه‌هايي اجرا شود كه شور را بر شعور غالب سازد و به نوعي موجب انحراف از فلسفة عزاداري گردد، مشروع و مورد قبول نيست. اگر قالب‌هاي عزاداري به گونه‌اي باشد كه عقلاي جامعه آن را قبيح و موجب وهن آموزه‌هاي ديني بدانند قطعاً جايز نيست. شكل و صورت عزاداري بايد به گونه‌اي باشد كه بتواند هسته و محتواي اصلي پيام عاشورا را به مردم ابلاغ كند و باور انسانها را نسبت به آنها تقويت كند؛ ولي اگر اين عمل به صورتي درآيد كه نه تنها باطن را نشان ندهد بلكه باعث گردد كه اصل مسئله خدشه‌دار شود، مورد تأييد دين نخواهد بود.

در پايان اميدواريم که برخي به شيطنت پايان دهند و  مردم را سردر گم نکنند که فتواي مراجع و ولي فقيه زنده کنوني بر حرمت قمه زني و برخي ديگر از اعمال بدعت اميز و خرافي مي باشد. منبع:وبلاگ عاشورا

مقاله ای علمی در باره حرام بودن قمه زنی و نقد ادله مخالفین

 مبارزه با بدعت ها و خرافات درعزاداری، پاسداشت خون سیدالشهداست.

سال گذشته مطالب زيادي درباره بدعت هاي عزاداري و سوء استفاده دشمنان از اين بدعت هايي که هيچ ربطي به اسلام ندارد مطالب زيادي نوشتم. امسال هم به لطف خدا مطالب جديدم را مي آورم. اميد که سيدالشهداء اين ناچيز را در رد بدعت ها و خرافات بپذيرند و عزاداري سالم و معرفت جويانه اي را در پيش رو داشته باشيم. ابتدا کتاب بسيار خوبي که بيش از پنجاه فتوا از علماي صد سال پيش تا کنون را در حرام بودن قمه زني آورده است و. تحليل هاي بسيار خوبي در ان به چشم مي خورد و حرف هاي مخالفان حرمت را به خوبي و عالمانه نقد کرده است معرفي مي کنم و سپس متن کامل مقاله بسيار خوبي که يکي از دوستان بزرگوار که طلبه دلسوز و استاد داشگاه فهميده اي مي باشند را براي شما در ادامه مطلب مي گذارم. اميد که با مطالعه دقيق ان از دام هايي که شيادان براي تخريب اسلام از درون ريخته اند بيشتر آشنا شويم.  

کتاب «قمه زني-سنت يا بدعت» اثر صلبه ارجمند و فاضل آقاي مهدي مسائلي نشر گلبن - آدرس انتشارات: اصفهان- چهار باغ عباسي- ابتداي خيابان شيخ بهايي- مجتمع تجاري جم-طبقه سوم- شماره ۳۰۳- تلفن: ۰۳۱۱۲۲۲۹۹۰۰  اما مقاله اي که قول داده بودم از جناب آقاي محمدتقى اكبرنژاد مي باشد که ايشان هم نويسنده فاضل کتاب ارزشمند «از شور تا شعور حسيني-قمه زني حقيقت يا افسانه» مي باشند که آدرس کامل انتشاراتي آن چنين است: نشر صفحه نگار قم-خصفائيه- کوچه ممتاز-کوچه فروردين-پ۱۲ تلفن ۰۲۵۱۷۷۴۵۹۰۱و ۰۲۵۱۷۲۵۳۳۴۰ البته کتاب آقاي مسائلي تخصصي تر به بحث قمه زني پرداخته است و کتاب آقاي اکبرنژاد بسياري از موضوعات و فتاواي عموميات عزاداري را هم در خود دارد.  

 

قمه زنى و اعمال نامتعارف در عزادارى نوشته محمدتقی اکبرنژاد

چکيده: يكى از مسائل مهمى كه امروزه در عرصه فقه اجتماعى مورد توجه قرار گرفته است،سؤال از حركت هاى نامتعارف در عزادارى حضرت سيد الشهداء(ع) است. باور بسيارى بر آن است كه هر عملى كه به قصد عزادارى صورت گيرد، شرعيت لازم را دارد و عزادارى امام حسين(ع) از همه حرمت ها استثناء مى باشد. از اين رو، طبق اين باور قمه زنى و برخى اعمال نامتعارف مانند لطمه زدن به صورت فى حد نفسه وماوراى شرايط موجود جامعه حلال است. به عبارتى حكم اوليه آن حليت است و اگربرخى از مراجع آن را تحريم كرده اند، صرفا به جهت شرايط خاص سياسى دنياى اسلام است.

در اين مقاله تلاش شده است، تا حكم اوليه قمه زنى با دقت بيشرى مورد بررسى قرارگيرد و ادله موافقين و مخالفين نقد شود. نويسنده با دسته بندى روايات به سه بخش كوشيده است تا ثابت كند كه اين عمل وجه شرعى ندارد و به شبهات موجود در اين باره پاسخ داده است.در ادامه بحث و بعد از اثبات حرمت اوليه اين اعمال به بررسى حكم ثانويه آنهاپرداخته و با پاسخ به سؤالات و شبهات مخالفين، حرمت آنها را از اين جهت نيز ثابت كرده است....متن کامل را در ادامه مطلب ببينيد:

ادامه نوشته

افشاي دروغ پردازان خرافي!


اخيرا در برخي وبلاگ ها و سايت ها  به حضرت آيه الله تبريزى  نسبتي کذب داد ه اند و عده اي از آن سوء استفاده کرده اند:    به اينجا مراجعه کنيد:(1)       براي وضوح مطلب به سايت اين مرجع بزرگوار مراجعه کردم و  دو استفتاء ديدم که عينا مي آورم: 

1850) آيا قمه زنى در عزادارى سالار شهيدان به صورت مخفيانه و دور از چشم ديگران اشكال دارد؟ حكم مسأله بالا در مورد نارضايتى پدر و مادر چه مى باشد؟
بسمه تعالى؛ عزادارى حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) بهر صورتى كه عنوان جزع بر آن منطبق شود از مستحبات است و مطلوبيت شرعى دارد و قمه زدن فى نفسه مانعى ندارد، و اميد است خداوند متعال به تمام كسانى كه در راه امام حسين(عليه السلام)تلاش مى كنند ثواب آخروى عنايت فرمايد و آنان را موفق كند، والله العالم.

185۱) در زمان حاضر قمه زدن براى امام حسين (عليه السلام)يا به عشق امام حسين(عليه السلام)چه حكمى دارد؟
بسمه تعالى؛ عزادارى حضرت سيد الشهداء (عليه السلام) و ساير معصومين (عليهم السلام) به هر صورتى كه عنوان جزع بر آن منطبق باشد مطلوبيت 1
شرعى دارد، قمه زنى فى نفسه مانعى ندارد، و لكن دخول آن در جزع محل بحث مى باشد، والله العالم.

با توجه به انتهاي فتواي دوم اين بزرگوار ايشان قمه زني را جزع نمي دانند و لذا جايز بودن قمه زني از نظر ايشان محل بحث مي باشد. متاسفم که بدعت آوران و مروجان خرافات حتي به مراجع هم دروغ مي بندند و فتاواي ايشان را کامل نمي آورند و فقط آنچه را که به نفعشان است را مي آورند.علاوه بر اينکه ساير فتاواي اين بزرگوار را که ببينيم بيشتر به عمق دروغ اين بدعت افکنان پي مي بريم:

حضرت آيه الله تبريزى: عزادارى خامس آل عبا از مهم‏ترين شعائر دينى و رمز بقاى تشيع مى‏باشد؛ ولى بر عزاداران عزيز لازم است از كارهايى كه موجب وهن مذهب و سوء استفاده دشمنان اسلام و اهل بيت(ع) مى‏شود، اجتناب كنند. منبع: .تبريزى، استفتاءات، س 2003 و 2012 و 2014

 1843) آيا تشبه به اهل بيت در نمايش و تعزيه و غير آن جايز مى باشد؟
بسمه تعالى؛ اگر كسى باشد كه شؤون را مراعات كند به نحوى كه وهن بر ائمه معصومين (عليهم السلام) نباشد، مثل اينكه خودش را بعنوان معصوم (عليه السلام)نشان ندهد و فقط كلام معصوم (عليه السلام)را از پشت پرده بيان كند مانعى ندارد، والله العالم.

1832) اين افرادى كه در مجالس سوگوارى ائمه اطهار (عليهم السلام) بسيار سينه مى زنند و بدن خود را سُرخ مى كنند و از حالت خود خارج مى شوند، آيا كار درستى انجام مى دهند؟
بسمه تعالى؛ مانعى ندارد و داخل عنوان جزع است و جزع بر ائمه سلام الله عليهم مستحب است، والله العالم. 

1847) در مورد ايفاى نقش زنان توسط افراد مذكر (با وجود نقاب و مشخص نبودن چهره فرد) در مراسم شبيه خوانى سيد الشهدا (عليه السلام) نظرتان را مرقوم فرمائيد.
بسمه تعالى؛ چنانچه وهن بر معصومين و اهل بيت صلوات عليهم اجمعين بوده باشد اشكال دارد، والله العالم.

1849) مراسم شبيه خوانى و تعزيه خوانى اهل بيت (عليهم السلام) و امام حسين (عليه السلام)چه حكمى دارد؟
بسمه تعالى؛ چنانچه مشتمل بر امر خلاف واقع ـ كه مخالفت آن با واقع محرز است ـ نبوده و وهن به اهل بيت (عليهم السلام)نباشد مانعى ندارد، والله العالم.

1846) از اول محرم الحرام تا روز عاشورا بنام عزادارى در كنار خيابانها و كوچه ها روزى چند ساعت زنان در مقابل مردان بدون پرده مى نشينند و مردان لباس زن مى پوشند و خودشان را شبيه حضرت زينب و سكينه (عليهما السلام) قرار مى دهند و با طبل و چنگ و نِى مشغول مى شوند و بعضى فسادهاى اخلاقى هم توليد مى شود و در بعضى جاها باعث تعطيلى مساجد مى شود چه حكمى دارد؟
بسمه تعالى؛ تعزيه خوانى كه مشتمل بر حرام نباشد اشكالى ندارد ولى واجب است كه مواظبت كنند جورى باشد كه منشأ سوء استفاده افراد لا ابالى نگردد، والله العالم.  منبع: سايت ايشان و  ذيل عناوين شبيه خواني و عزاداري با همين شماره استفتائي که آمده است.

دقت کنيد که ايشان هر عملي را که عنوان جزع بر آن صدق نکند جايز نمي دانند. همچنين ايشان هم مثل ساير مراجع وهن به اهل البيت را جايز نمي دانند. باز انتهاي فتواي اخري که از اين مرجع نقل کردم را مي آورم:واجب است كه مواظبت كنند جورى باشد كه منشأ سوءاستفاده افراد لاابالى نگردد....به راستي که ويل للمکذبين    منبع: وبلاگ عاشورا

متن كامل مستندهري پاتر شبكه2 و اشاراتي به صهيونيستي بودن اثر

بالاخره پس از چند سال صدا وسيما نقدي ناقص بر هري پاتر پخش كرد... در تعجب بودم كه چرا در اين نقد كه هوشمندانه بود به يهودي-صهيونيستي بودن اين فيلم اشاره نكرد!!!!  در صورتي كه سمبل ها و نمادها و اساطير صهيونيستي از سرو روي فيلم هري پاتر مي بارد.اميد كه اين نمونه باز هم تكرار شود و بچه هاي متعهد قلم برگيرند و ابروي منافقاني كه نام منتقد روي خود گذارده اند را بر باد دهند... آناني كه مبلغ و مداح غرب و هاليوود هستند نه منتقد و تحليل گر... در هر صورت به جد از صدا وسيما و شبكه دوم سيما كمال تشكر را داريم... متن كامل اين نقد را از سایت شبکه دوم صدا وسیما آورده ام.   در پايان هم خيلي خلاصه نمونه اي از مستندات صهيونيستي بودن فيلم را آورده ام.

 متن كامل مستند هري پاتر از شبكه دوم را در ادامه مطلب ببینید:

مطلب مختصري درباره يهودي-صهيونيستی بودن فيلم ويهودي بودن ستاره آن اززبان خودش

نكته اول: نماد شير غران (lion rampant) كه در انتهاي قسمت اول به عنوان نماد گروه هري پاتر (گري فيندور) به كار مي رود و در سالن مدرسه هاگوارتز به اهتزاز در مي آيد به نشانه پيروزي گروه هري پاتر بر گروه مالفوي كه نمادشان مار است(نماد شيطان در تورات). دقيقا نماد يهودي قبيله يهودا در كتاب مقدس يهوديان تورات مي باشد كه مي دانيم قبيله يهودا ماده گراترين قبيله بني اسراييل بود كه با از ميدان به در كردن ساير قبايل رهبري يهود را به دست گرفت و تا كنون همينان برمسند رهبري يهود بين الملل هستند و خانواده روچيلد هم از همين نماد استفاده مي كنند. ر.ك:زرسالاران يهودي و پارسي استعمار بريتانيا و ايران جلد اول بخش تكوين و پيدايش قوم يهود و بخش اليگارشي حاخامي و يهوديت جديد و همچنين ر.ك: دايره المعارف جوداييكا ذيل كلمه   Heraldry یا کلمه coat of arms

نكته دوم: ارتباط جادو و كابالائيسم(تصوف يهودي-صهيونيستي) و سينماي هاليوود در فيلم هري پاتر هويداست. ر.ك:زرسالاران يهودي و پارسي استعمار بريتانيا و ايران جلد دوم بخش دسيسه هاي سياسي و فرقه هاي اسرار آميز صص 243 تا 358  و همچنين:  می توانید در این آدرس درباره ارتباط کابالیسم و هری پاتر مقاله خوبی ببینید:

www.harrypotterforseekers.com/articles/jewishaffinity.php?PHPSESSID=2ea1cd6747157143dfc7b410dc96ccbb#topie

عنوان این مقاله چنین است:

 Blessed are you for Creating Harry: Jewish Affinity for Harry Potter -By Cia Sautter, Ph.D

نكته سوم: شركت سازنده فيلم همان شركت معروف صهيونيستي - يهودي برادران وارنر است كه از ابتدا تا كنون يهودي بوده است و سازنده فيلم هاي ضد اسلامي و صهيونيستي چون فيلم 300 و فيلم ماتريكس مي باشد.

نكته چهارم: جالب است كه وبلاگي به عنوان Harry Potter and Torah blog  در اينترنت در اين زمينه مطالبي مي نويسد. در اين آدرس نمونه نوشته هاي انرا ببينيد: http://harrypottertorah.blogspot.com/2007/01/moses-egyptian-and-killing-curse.html

نكته پنجم: درباره يهودي-صهيونيستي بودن داستان و عناصر فيلم هري پاتر ادله زيادي دارم  كه انشاء الله در اينده خواهم آورد اما بد نيست نظر حاخام جك آبرامويچ در اين زمينه را ببينيد: مقاله هري پاتر يهودي است!  از حاخام جک ابراموويچ!؟ جالب است! http://naghdefilm.parsiblog.com/-212915.htm

منبع اصلي مقاله:http://www.ou.org/ncsy/projects/5764/oct31-64/harry_potter_is_jewish.htm    

 البته به زبان انگليسي مطالب زيادي در اين باره يافته ام كه اگر خواستيد استفاده كنيد به اين ادرسها مراجعه بفرماييد:*فروش اينترنتي كتاب هري پاتر و تورات! http://www.amazon.com/Harry-Potter-Torah-Dov-Krulwich/dp/1847532373

نكته ششم: فعالان مطبوعاتي و مطلعان مي دانند كه در غرب خصوصا آمريكا و انگليس موسسات شهرت آور براي افراد فعالند و نمي گذارند كه هر كسي در حد بازيگر نقش اول اين فيلم معروف شود . در كنار اين نكته بايد گفت كه در بين يهوديان اگر مادر يهودي باشد يهوديت فرد بيش از آن است که پدر يهودي باشد. مادر دانيل(دانيال) جاکوب(يعقوب) رادکليف يهودي است و پدرش هم پروتستان (فرقه اي از مسيحيان که از کاتوليکها يهوديزه ترهستند) مي باشد. اين متن زندگي نامه اوست که از دايره المعارف اينترنتي انسرز دات کام برداشته ام: اين ادرس:http://www.answers.com/daniel+jacob+radcliffe?cat=entertainment

Daniel Jacob Radcliffe was born in Fulham, London, the only child of Alan Radcliffe, a literary agent, and Marcia Gresham 

(born "Marcia Gresham Jacobson")[3][4], a casting agent who was involved in several films for the BBC. Radcliffe"s mother is Jewish and grew up in Westcliff-on-Sea, Essex;[4] his father is a Protestant who grew up in Northern Ireland.[5] He has two dogs, Binka and Nugget. Radcliffe first expressed a desire to act at the age of five. In December 1999, he made his acting debut in the BBC"s televised version of the Dickens novel David Copperfield, portraying the title character as a young boy.

به علاوه در اين ادرس مي توانيد فيلم مصاحبه با دانبل جاكوب رادكليف را در اين آدرس http://www.jewtastic.com/posts/4449 : ببينيد كه خودش در آن با صداي خود مي گويد: ::مامان من از خون(نژاد) يهودي است و بابام پروتستان:: “My mum was of Jewish blood and my dad was protestant” 

نكته هفتم: تاكيد بر خون و نژاد در اين فيلم و خون اصيل و خون غير اصيل ما را بر آن مي دارد كه نژادپرستي يهودي در آن متبلور است...

نكته هشتم: همانطور که در فیلم اشاره دارد مدرسه هاگوارتز زیر نظر وزارت جادوگری انگلیس کار می کند و از لحاظ فهم زمینه تاریخی و اشاره های مکانی در تحلیل فیلم این مطلب بسیار مهم و قابل تامل است. از طرفی می دانیم که از اوایل رنسانس بود که انگلیس شد مامن یهود دنیاطلب و از همان روزها بود که انگلیس به روباه پیر لقب گرفت. خصوصا که رئیس مدرسه هاگوارتز منصوب و مورد حمایت وزارت جادوگری انگلیس است  در حالی که کارگردان و نویسنده می توانستند اشاره ای مکانی به انگلیس نداشته باشند.

نکته نهم: بحث منجی گرایی و مسیحاگرایی یهودی-کابالیستی-صهیونیستی در این فیلم موج می زند. به علاوه که اسطوره یهودی داوود کوچولو به کمک این احیای پادشاهی داوودی یهودی در آخرالزمان در فیلم می اید که باید بطور مفصل در فرصتی مناسب تر به آن پرداخت.

نکته دهم:نفوذ بيش از نود درصدي صهيونيست ها و يهوديان در هاليوود جاي شكي باقي نمي گذارد كه اين اثر در راستاي منافع آنان بوده كه چنين اجازه شهرت آن را داده اند در اين ليست مي توانيد بسياري از  يهوديان و صهيونيست هاي عرصه هنر و سينما را بيابيد:

     .1 Actors
1.2 Comedians          1.3 Dance
1.4 Film directors              1.5 Magicians
1.6 Models            Theater     1.7 Musicians
1.8 Producers, screenwriters and creators (film and television)
1.9 Professional Wrestlers                1.10 TV and radio presenters 

 همچنين: List of Jewish American actors in television

منبع: http://www.answers.com/topic/list-of-jewish-american-actors-in-television

و همچنين: اين ليست مهم را(بيش از ششصد نفر) داشته باشيد...از اين آدرس:http://www.answers.com/topic/list-of-jewish-actors-and-actresses

همچنین لیست سایت جیو واچ را هم در این آدرس ببینید: http://naghdefilm.parsiblog.com/Archive29768.htm

 منبع: وبلاگ سينما ساحل نجات صهيون/ نقد و تحليل محتوايي فيلم هاي سينمايي

ادامه نوشته

ریشه های صهیونیستی-تاریخی سازمان منحله برنامه و بودجه

ناکارآمدي نظام برنامه‌ريزي دولتي در ايران:
ريشه‌هاي تاريخي و بنيان‌هاي نظري آن

سخنراني مهم  استاد عبدالله شهبازی در نهاد رياست‌جمهوري/26 تير 1386

از ساعت 2:30 تا 5:30 بعد از ظهر روز سه‌شنبه 26 تير 1386 ميزگردي با عنوان «بازانديشي نظام مديريت و برنامه‌ريزي ايران» در نهاد رياست‌جمهوري برگزار شد. هدف از اين ميزگرد بررسي تاريخ و عملکرد سازمان برنامه و بودجه سابق (سازمان مديريت و برنامه‌ريزي بعدي) و تلاش اخير دکتر محمود احمدي‌نژاد، رئيس‌جمهور، در بازسازي اين سازمان بود. در ميزگرد فوق، علاوه بر من، آقايان سيد مرتضي نبوي (عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام) و حجت‌الاسلام و المسلمين سيد محمد مهدي ميرباقري (رئيس فرهنگستان علوم اسلامي) سخن گفته و به پرسش‌ها پاسخ دادند. دبير ميزگرد آقاي محمد مهدي شيرمحمدي، سردبير سابق روزنامه سياست روز، بود.

من در سخنان خود به بررسي سازمان برنامه سابق به‌طور اخص و نظام برنامه‌ريزي ايران به‌طور اعم در سه بُعد سياسي، نظري و اجرايي پرداختم. در بعد سياسي، کانون‌هاي قدرت مؤثر در شکل‌گيري و عملکرد سازمان برنامه را اجمالاً معرفي کردم. در بعد نظري، اتاتيسم (دولت‌گرايي)، و پيامدهاي آن که تمرکز در همه عرصه‌ها را مي‌طلبيد، مثلاً در عرصه شهرگرايي به ايجاد قطب‌هاي انبوه و متراکم جمعيتي (کلان‌شهرهاي بي‌‌ساختار و بي‌ريخت) مي‌انجاميد، و توسعه‌گرايي سودايي (مبتني بر اهداف بلند، واهي، دست نيافتني، پرخرج، و نامنطبق با نيازهاي بومي) را دو شاخص اصلي تفکر برنامه‌ريزي در ايران خواندم. در بعد اجرايي نيز فساد و ناکارآمدي ديوان‌سالاري از يکسو و برنامه‌ريزي کلان بدون ابتنا بر شناخت و پژوهش خُرد، يعني فقدان پژوهش و برنامه‌ريزي مبتني بر آن در مقياس‌ مناطق کوچک و عدم تدوين استراتژي توسعه و شاخص‌هاي کلان و خُرد آن، از سوي ديگر را دو عامل اصلي ناکارآمدي نظام برنامه‌ريزي ايران، و به تبع آن سازمان برنامه و بودجه سابق، معرفي کردم. درباره اقدامات اخير دکتر احمدي‌نژاد هر گونه تغييرات صوري، از جمله در اسم و عنوان سازمان يا جايگاه آن، را بي‌حاصل خوانده و.. ادامه مطلب را حتماببینید.........

ادامه نوشته