رفیق خوب دیروزها... غریبه ی امروزها
از عصری این اهنگ رفیق خوب محسن چاووشی جان رو روی پلی مکرر گذاشتم...
و خب کیه که منو بشناسه و بدونه گالن گالن گریه نکردم؟!
والله که دنیا وفا ندارد؛ ای نور هر دو دیده :)
از عصری این اهنگ رفیق خوب محسن چاووشی جان رو روی پلی مکرر گذاشتم...
و خب کیه که منو بشناسه و بدونه گالن گالن گریه نکردم؟!
والله که دنیا وفا ندارد؛ ای نور هر دو دیده :)
دو ماه بعد از بابابزرگ،
نوبت مامانبزرگ شد!
اینبار من رسیدم بالای سرش
بدو بدو پابرهنه کل کوچه رو دویدم
ولی دیر رسیدم!
احیاء کردمش
با دستای خودم قلب عزیزشو ماساژ دادم
ولی فایده نداشت
با دستای خودم نبضشو گرفتم
ولی نبض نداشت!
رفت! جلوی چشمام رفت..
من؟ من با دو چشم خویشتن دیدم که جانم میرود :)
آدمی که مادر دومم بود و از بچگی تو دستاش بزرگ شده بودم به همین سادگی رفت.
و خوش اقبال بودم که صبحش با تلفن غیرمنتظره بابا تونسته بودم باهاش حرف بزنم :)
باهاش بخندم!
ولی مامانبزرگ...
تو که جای خوبی رفتی..
پیش آدمای خوبی رفتی ...
ولی حالا من شبا وقتی بترسم کیو بیدار کنم از خواب که ناراحت نشه و مهربونتر دستامو بگیره؟
کی پز منو به همه فامیل بده دیگه؟
کی بگه رمزینا خانوم؟! کجایی؟ بااون لحن خوشگل و خوشمزه صرفا برای اینکه مطمئن بشه تو خونه تنها نیست و خیالش راحت شه!
کی حرص کارکردن بیش از حد منو مامانو بخوره اخه؟
دلم برات تنگ میشه قربونت برم...
9 ماه گذشت اما به خوابم نیومدی برعکس بابابزرگ!
فرق داری میزاری باز بین منو داداش؟ :))
خدافظ مامان دومم (قلب)
پ.ن: حالا کفه ی اون دنیا سنگین تر شده و خوبه که دیگه نرس غریب موندن اونور ندارم :)
پ.ن: نوشتم... حتی بعداز این 9ماه! چون تراپیستم گفت تو خالی نشدی از دردت و رنج شده برات...چون گفت بگو بنویس...یزار رها شی!
میشم ینی؟
بابابزرگم رفت...
و این دوتا کلمه پشتش یه حجم بزرگی از دلتنگی و حسرته
و وقتی می نویسم بابابزرگ پشتش یه حجم عظیمی از مهربونی بی منته...
اگر خدا مهربونترین مهربونا باشه
بابابزرگ جانم ،تو بازوی خدا بودی تو محبت![]()
و وقتی میگم دلم تنگه
یاد اون روزایی میفتم که باهم مامانبزرگو اذیت میکردیم به شوخی و میخندیدیم
یاد روزایی که بخاطر یه پا درد سادش زنگ میزدی و کلی گریه میکردی از نگرانی
یاد روزایی که باهم از باغ برمیگشتیم و تو نمیزاشتی هیچ کدوم از وسایل سنگینو من بردارم
یاد روزی که من باهمه قهر بودمو نهار نمیخوردمو تو که مثلا بزرگ خاندانمون بودی ظرفتو برداشتی و غذای منم اوردی تو اتاقم تا باهم بخوریم
یاد هربار برگشتنمون از خونتون و اون کاسه آب و نگاه نگران و بغض آلودت پشت سرمون...
یاد اون گردوهای تازه ای که از باغ میوردی و یواشکی تو ماه رمضون میدونستی من روزه نیستم اما گشنم و میریختی تو دستم
یاد اون نصفه شبی که مامان حالش خیلی بد بود و تا صبح براش حوله داغ کردی و بالاسرش دعا خوندی تا خوب شد
یاد اون شبای اخری که خونتون بودیم و باید حتما واسمون کباب میخریدی
یاد اون جعبه های گیلاسی که حواست بود بین همه بچه هات برای ما که دوریم جمع کنی و کنار بزاری تا یه وقت بی سهم نمونیم
یاد اون خاطراتی که از جوونیات و عاشق مادرجون شدن تعریف میکردی
یاد روزایی که میرسیدیم و تو هنوز نشسته بودیم چایی رو ریخته بودی واسمون
که آخ من قربون اون چایی های خوشمزت برم
که کاش یبار دیگه طعمشو بچشم
یاد روزایی که باغ همه دورهم جمع بودیم و تو خوشحالترین بودی عزیزدلم
یاد صبحای زود بلندشدنت و بلندشدنم و لبخندت که میگفتی چرا بیدار شدی باباجون؟!
یاد چشمای پراز اشکت وقتی روضه امام حسین(ع) خونده میشد
یاد قلب رئوفت و گریه هات وقتی اون دختر بی مادرو تو تلویزیون دیده بودی
یاد ساعت اول عید که همه وایمیسادیم تو قرآن بدست بیای و همه اول باتو روبوسی کنیم و سالمونو تحویل کنیم
که ای کاش پارسال اومده بودم
کاش کرونا نبود
یاد اینکه اومدی خونه جدیدمون و برای کادویی که از نظر خودت کم بود کلی ابراز شرمندگی کردی و گریه کردی و ماهم پا به پات گریه که چرا انقدر خوبی
یبار کم بود که بیای خونه جدیدمون بابابزرگ جآنم
هنوز باید میومدی
هنوز باید خیلی چیزا نشونت میدادم عزیز قلب من
کجا رفتی بااون قلب مهربونت؟!
که کاش هیچ وقت نمی ایستاد
که کاش من
دکتررمزینایی که گفتی بهم
روز اخری بودم و همه تلاشمو میکردم برای احیاءش
که اگه قرار باشه من دکتر باشم و قلب تو بایسته
پس
لعنت به همه علم دنیا...
دلم تنگته و حسرت اینکه ای کاش یکبار
فقط یکبار دیگه میشد ببینمت
ببوسمت
و به آغوش بگیرمت
نای زندگی کردنمو گرفته!
دلم تنگته و خدا میدونه تو دل دخترات چی میگذره
بابابزرگ مهربون من
رفتنت درد بزرگیه که آب دریاهارم گریه کنم بازهم آروم نمیشم...
ازین به بعد ما
همه
هرکس که از خون توئه
تکه های پراکنده ی یک دردیم
که تا مرگ
ادامه داره♥
نوه ی خیلی خیلی دلتنگ و پراز حسرتت
رمزینا
سه هفته مانده به چهلم
هرچیزی میخوای بدونیو از چشم آدما بفهم...
پارسال اون چشما رو وقتی تو عکس نگاه میکردم پر از شوق و شور و محبت و توجه بود
امسال همون چشما تو همون عکس پراز سردی و غریبگیه!
خودمم تعجب کردم ازین همه تاثیر
خانم دکتر : با اینکه چهرت مث دخترای ۱۴ ۱۵ سالس ولی زودتر ازدواج کن.
من : 
خ.د: ازین همکلاسی هم دانشگاهیات یه خوبشو انتخاب کن بره.
ایضا من:
خ.د: جدی میگما
من: قسمت نیست گویا
(ازین خنده مجبوریا که واسه خالی نبودن عریضه اس تحویل میدم)
خ.د: قسمت نیس نداریم. عین پیرزنا نباش
من و مغزم در مکالمه با هم:
مغزم: خودش الان داره مث پیرزنا میگه ازدواج کن اونوقت تو میگی قسمت نیس میگه پیرزنی 
من: بقرعان.
قلبم: خو نمیتونه بهش بگه که اونایی ک منو میخوان من نمیخوامشون و اونی که من میخوامش منو نمیخواد که 
مغزم:
من: 
پ.ن: ینی خ دکتر توقع داره من برم به یکی از پسرا بگم بیا منو بگیر؟ اونم چی همکلاسی های خوب؟؟؟؟ این اصن وجود نداره ک
پ.ن ۲:حس این پسرا رو داشتم که ی مشکلی دارن بهشون میگن زن بگیر آدم شی
پ.ن۳:کاش مهرت به دلم نمی نشست...
ایندفعه طرف ازین گیرا بود
هزاربار بهش گفتم گل من ما بدرد هم نمیخوریم.. به هزار و یک دلیل...
اونم اصرار ک تو اصن هنوز یک صدم واقعیمو ندیدی..
تو این مدتی که قرار شده بود صحبت کنیم؛ شصت و پنج بار خدافظی کردیم و آرزوی خوب کردیم برای هم ولی هربار باز سلام کرد...
اخرش دیگه بهش گفتم من یکی دیگه رو دوست دارم باباجون
برو پی زندگیت!
بعد گفت عه خوب شد گفتی پس!
عاقا ما داشتیم سجاده پهن میکردیم نماز شکر بخونیم که نوتیفش اومد !!
نوشته بود : برو بهش بگو دوسش داری ۶ ماه بعد میام تواین شیش ماه گریه هاتو کردی تموم شده رفته!!!
ینی تو ذهنش ماجرا رو تراژدیم چیده بود...
دیگه نشستم براش توضیح دادم یکم بعد گفت:
"تو از منم عاشقتری...
هربار میام فکر کنم بدبخت عالمم خدا یکیو میزاره سرراهم که نشونم بده بدبخت تر از منم هست"


فهمیدین چی شد؟!
درس عبرتم شدیم واس آقا 
خدایا شکرت.
مردم چشونه واقعا؟!
پ.ن: حالا نمیخواد دلسوزی کنین براش
ازون خودشیفته ها بود با شعار زیرلبی این جمله که دوس دختر قبلیم گف تو ارزوی هر دختری هستی!
ینی دختره واسه پیچوندنش جمله کلیشه ای تر ازین پیدا نکرده 
ترخدا با دوس دختر پسراتون میخواید تموم کنید؛طرفو وارد فاز خودشیفتگی نکنید عاقا
هنوز همه چیز برام تازس!
زخمی که صله نبسته... و کاش این زخم از خودت بود نه نبودنت.. مهربون من :)
هنوز برام یه یادآوری کوچیک ،یه اشاره کافیه تا نفهمم کی اشکام جاری شد...
بیخیال همه اینا مگه نه؟!
چی قشنگ تر از این که اقلا باهم غریبه نموندیم :)
که خاطره داریم برای مرور کردن و لبخند زدن( که ای کاش توام یادش بیفتی!)
که ازم یادگاری داری ( که ای کاش جلوی چشمت گذاشته باشیش) که ازت یادگاری دارم و جلوی چشمم گذاشتم :)
که قلبم ازت فقط حسای خوب داره...
خداروشکر که آشنای هم شدیم که اگه یه وقت چشم تو چشم شدیم میتونیم سلام کنیم و لبخند بزنیم :)
خداروشکر که شجاع بودم ... که قدم برداشتم :)
زیباترین دست نیافتنی من
مهربانترینی که دوستم نداشتی اونطور که من دوستت داشتم
نبودن تو
از بودن خیلی ها
قشنگ تره :)
مرسی که یه برهه از زندگیم که سخت ترین و بی معنی ترین بود رو با بودنت زیبا کردی صاحب زیباترین چشمای دنیای من :) 
قهرم باهات خدا!
ازون قهر واقعیا...
چون نخواستی واسم. از همه لحاظ.
خوب شد الان دیگه نه؟! الان خوشحال باش یه مزاحم از سرت وا شد :)
یکی کمتر هی ازت میخواد. یکی کمتر هی درددل میکنه باهات. یکی کمتر هی دست ب دعا میشه برات...
منو دوست داشتی ولی قبلنا! میدونم دیگه دوستم نداری. با پوست و گوشت و استخونم فهمیدمش.
از همه بیشتر ازین دوتا عدس امیدی که ته دلمه متنفرم.
آخه گفتی بندم نباید ازم ناامید شه...
زهرا میگه قانون جذبو بکار ببر رمزینا!
میگم نگو که توام اعتقاد داری؟ ![]()
میگه هم اعتقاد دارم هم نتیجه گرفتم.
حالا وادارم کرده حتی بدون اعتقادم بکار ببرمش! فعلا که زورش چربیده و دارم شروع میکنم...
نمیدونم چی میشه ولی بهتراز بیکاریه! فعلا که سرگرمم میکنه و همینم خوبه!
ولی اگه جواب داد به هرکی ببینم خواهم گفت که اونم به کار ببره . قول![]()
این وسط حالا ، حضرت حافظ جان چه میکنه!!! ![]()
دارم "صبوری" میکنما!
به معنای واقعی کلمه... دارم با گوشت و خونم صبوری می کنم.
خب آره یه صبوری کلی هست که هممون الان داریم تجربش می کنیم که بهش میگن صبوری کرونایی![]()
این صبوریایی که الان باهاش عجینم میشه "صبوری دوست نداشته شدن!" ، "صبوری ندیده گرفته شدن توسط اونی که بیشتر از همه میخوای ببینتت"! ![]()
خیلییی کلیشه ایه ولی فهمیدم که آدم بعضی وقتا به یه جایی میرسه که اشکش نمیاد واقعا!
بعد فقط باید بشینی لبخند بزنی ... به دردآت ![]()
خب!
اوضاع اونطوری که میخواستم پیش نرفت _گندش بزنن _ وحتی بدترم پیش رفت.
ینی حتی توی فکرمم نمیتونستم همچین جو خیط و مزخرفیو تصور کنم! جو بین دوتا آدم که تصور میکردن از هم خوششون میاد ( و چه جوک بیمزه ای !!!) ![]()
عالی شد! تو این روزای کرونایی مزخرف تنها چیزی که کم داشتم یه شکست عشقی یطرفه درست درمون بود که فراهم شد :)) ( تسبیح در دست ذکر الحمدلله می گوید)
ولی خب قرار نیست در ف ا ک ی ن گ ترین روزای ممکن خودت بشینی به حالت گند بیشتری بزنی که مگه نه؟!
از یه جایی ب بعد ، وقتی خوب و درست درمون عرزدنات تموم شد انقد که همه سلولای بدنت اسمز شدن و نا نداشتی دیگه ، باید پاشی ی تکونی به اون نشیمنگاهت بدی.
حالا نه اونی که تو ذهن شما متجلی شد ![]()
یکم آرومترش مثلا :)
باید پاشی اون رژ قرمزتو بزنی باز ( کلیشه ای ام خودتونین
)... کتابای روانشناسی شخمی رو از اول شخم بزنی و هی ادای خل وچلای بدون دردو دربیاری جلوی بقیه!
حیف این زندگی که آدم بخواد واسه دوست نداشته شدن از طرف کسی که دوست داشتنی ترین لعنتی روی زمین بوده ، یه لحظه ام غصه بخوره. مگه نه؟! (فین دوم را محکم تر میکند!
)
خلاصه مینویسم تا اگه زنده موندم یادم بمونه تو چه حال و روز ب چ خ ی داشتم روزامو سپری میکردم!
بعضی وقتا هم باید قبول کنی که تموم شد!
که دیگه همه چی تموم شد...
چاره ای هم نیست. قبول نکنی چه کنی ؟
باید کنار بیای. باید بپذیریش و زندگی رو از همونجایی که ول کردیش، ادامه بدی!
باید قوی باشی... باید !
نه اینکه فراموش کنی ها! نه! اتفاقا اگر یادت بمونه و باهاش زندگی کنی ، قوی ای.
کی توی دنیا از دختری که داره با دوست نداشته شدن کنار میاد ، قوی تره؟! :)
پ.ن: چنان نماند و چنین نیزهم نخواهد ماند...
مث یه امید به روزای بهتر
همونی که وسط خستگیا و سختیا با فکرش دلمو روشن میکرد.
برام مث یه آینده بودی
ازخودم
مث یه تکامل
که بهت اطمینان "تونستن" میداد
برام آفتاب پهن شده ی کف حیاط بودی
وقتی گرگ و میش زمستون ازخواب بیدار میشدم!
لبخند بودی
واسه وقتایی که خسته ترین بودم.
نمیدونم منظورمو رسوندم یا نه..
شاید نزدیک نبودی ولی برام خیلی چیزا بودی!
و خودتم نمیدونی و نخواهی دونست!
و چقدر بد که آدما ارزشی که واسه بقیه دارنو نمیفهمن.
کاش می شد زودتر تبریک بگم
و جزو اولین ها باشم که براتون آرزوی خوشبختی میکنم
ولی حیف که بعضی وقتا فقط باید صبر کرد
تا بقیه بفهمن
تاگوش به گوش بپیچه و برسه بهت
که کسی نگه از کجا؟ نگه چجوری ؟چرا؟
اما مطمئنم
برخلاف الان که حس میکنم یه چیز قلمبه تنگ گلوم نشسته..
اون روز که برسه
همه ی چیزایی که بودی رو تو چشام نشونت میدم
(یا اقلا تلاش میکنم نشونت بدم)
وازته دل واستون آرزوی خوشبختی میکنم

ولی دیدم اینجوری الکی پای خدا رو وسط میکشم!
من شاید اونقدی تو دنیا زندگی نکرده باشم که خیلی از چیزا رو بفهمم
اما انقدی زندگی کردم که دورویی و مکر و حیله رو بفهمم...
انقدی زندگی کرذم که بفهمم کی صادقانه داره باهات راه میاد و کی منفعتانه!
که کی همیشه باهات نداره و کی وقت تنهاییاش!
ولی اینقد زندگی نکردم که بفهمم یه آدم عوض شدنی نیست..
که شاید خوب باشه ، همراه باشه ،شنوای حرفات باشه ولی
وقتی پای خودشو منفعت خودش وسطه تو هیچی نیستی!
اینکه یکی شاید رفیق باشه ولی توی ساعات و لحظات خیلی خاصی هست!
نمیدونستم که ذات آدما عوض شدنی نیست...
واینکه این چیزا رو سر مسخره ترین اتفاقای ممکن زندگیت بفهمی ، درد آورتره!
کاش بعضی آدما معرفت نداشتن ولی صداقت و یه رنگی داشتن!
همین.
+ بعضی وقتا فقط نوشتن اینجا منو خالی میکنه
++ وقتی یه آدمی از روی ناچاری ازتون راهنمایی و کمک ومشورت میخواد،انسانیت داشته باشید! همه چی اسمش زرنگی نیست...
+++ 21سال از خدا عمر گرفتیم ، هنوز یه واقعیشو پیدا نکردیم که نکردیم...
الکی فقط اسمشونه!
+مث همیشه حسبناالله!
(مرسی که هردفعه بهم نشون میدی دارم اشتباهی در خونه ی کیو میزنم)
انگار حالا نوبت من شده بود
درد شدیدی که تموم نمیشد
قدرت راه رفتنمم گرفته بود
توتمام مدتی که گریه میکردم و
اشکای حلقه زده توچشم مامانمو
غصه های بابامو میدیدم
فقط به یه چی فکر میکردم
که چرا؟
اما ساعت 3صبح که توماشین توراه بیمارستان بودم و
پشت هم بیمارستانای شهرو زیرپامیزاشتیم
هی فکرم تو فان مع العسر یسری بود و
تودلم به خدا میگفتم
منو امتحان نکن خدایا!
دیدی اخرش کم آوردم و چیا بهت گفتم؟!
اصن یه درصدم به این فکرنکردم که چرااین درد اومده سراغم؟
شاید میخواسی یه چیزخطرناکتریو بااین درد نشونم بدی!
دیدی تمام مدتی که توتختای بیمارستانای مختلف خوابیدم وپاشدم
همش دلم ازت گلایه کرد؟
من جنبه ی امتحان ندارم خدایا
ازونام که میگن آمنا و فکرمیکنن هم لایفتنون!
خوب شد شرمندت شدم؟!
البته به نظرخودم حرفایی که بهت زدم فقط ازرو دلگیری بود
مث دلگیری دوتادوست صمیمی ازهم
ولی مامان بهم میگف کفر نگو!
الان خیلی میترسم
یااینکه خونم.رو تختم نشستم.دردم باقرصایی که میخورم خیلی بهتره ویه جای دردناک کم ازش مونده
دلم شورمیزنه!
پ ن: تمام مدتی که اون دکتر بی تجربه رودیدم همش تودلم میگف یه همچین دکتری نباید بشی دختر.نباید مریضاتو با تشخیصای ناآگاهانت بترسونی.نباید آپاندیسیت و عفونت صفاق وپارگی تخمدانو بادیدن 4تا علائم مشترک به مریضت نسبت بدی
(دکترایی که صرفا باخوندن میان بالا)
پ.ن 2: اتند اورژانس به مامانم که کنارم وایساده بود گف: ایشون چند ماهه حاملن؟و به من اشاره کرد
حالا گیرم من اروم اروم وسخت راه میرفتم.به جثه وریخت من نگاه نمیکنی تو؟
پ.ن3:حالا بی ربط وسط این گیرودار ، یه جمله خوندم که قشنگ بود.میگفت:
من حس میکردم خاصم.تااون موقع که برخورد تورو با بقیه دیدم!
خیلی درد توشه
فانٌَ مع العسرِ یسری
انٌَ مع العسر یسری
تادلم آروم شه!
تا به خودم یادآوری کنم هربار که میدونم میدونی!
بعد میگردم دنبال یسراهایی که برام گذاشتی ...
ازهرگوشه کناری میگردم دنبالش!
نمیخوام کم بیارم
شک میکنم تو انتخاب یسری ها!
بعد هی باخودم توجنگم که ینی اینم یه یسری بود؟
به خودم بگیرم ینی؟
ولی امون از وقتی که نخوای به خودت بگیری
نه اینکه ناامیدشده باشما..
نه خداجون.
ولی نمیدونم اینبارم طاقت شکستو دارم یانه!
واسه همینم چشای دلمو میبندم و
یه یسری بزرگو به خودم نمیگیرم.
ولی تو حتما حواست هست.مگه نه؟!
نذار یادم بره که هستی
بزار این ذکر فانٌَ مع العسر یسری رو هی رولبم مزه مزه کنم
نزارمغلوب این روزا بشم
این روزای سخــــــــــــــــــــــت طولانی!
مهربون خدام![]()
این روزا حواست به من، به ما، بیشترباشه ![]()
+ انقد دوست دارم نوع نگاهتو بهم،توشرایط مختلف ببینم.
++ برای شفای همه ی مریضا دعاکنیم.
+++آخه یه آدم ،انقد همه چی تموم؟؟
میتونم درست وحسابی تصورت کنم
بااینکه فقط شنیدم وخودم ندیدم
داری راه میری کنارش تو حالتی که
لبخندمیزنی
یه دستت تو جیب شلوارته
سربه زیری
و برای خاطر جمعی ازاینکه کنارت بهترین حسَا رو داشته باشه
خوشبوترین عطرتو زدی...
هرروز دارم مطمئن ترمیشم ازاینکه
اون
خوشبخت ترین دختر،حوالی منه لااقل!
+ خوبم!سِر طوری... :)
++ دیگه مث قبل نیستم.
+++ خدایا... یه لحظه...(دست تکون میدم واست)...(برمیگردی و نگام میکنی)...خیلی مخلصیما!

++++ بیشترین چیزی که تواین قضیه ناراحتم میکنه اینه که خدا اونوبیشترازمن دوسش داشت.(حسودطور)

+++++ آهنگ جان وبلاگ.
وکل کائنات اونروز دست به دست هم دادن تا حالتو خوب کنن
می خندی
زیاد
عصبانی نمیشی
میبینیش
می بینتت 
رابطه های جدید شکل میگیرن(جدای از اون دیدارها)
همه مهربونن باهات
همه چی خوبه
عالی
توپ
ولی میشه یه روزصبحیم باشه
که ازشروعش مشخص باشه چقدر میتونه نابودگرباشه
که ناراحتی
زورکی میخندی
نارو میخوری
زشت شدی
میبینیش
نمیخوادببیندت 
می بینیش
خودشو میگیره
(جدای ازونیکه نمیخواد ببیندت)
امتحان داری
بدن درد
حالت تهوع
خوابت میاد
زیاد
بیرون رفتنت بادوستات بهم میخوره
حوصله ی دانشگاهو نداری
سریال محبوبت به جاهای غمگینش میرسه
و و و....
این نیزبگذرد.
+ هیچ جمله ای برای انتهاش نداشتم.
++ ناراحت وعصبانی!
+++ چراهیشکی خودش نیست؟
++++ خدایا...شکرت!
فارغ از سردردش
فهمیدم
حجم ریشه دواندن تو در من
قدر دوبار
نماز را اشتباه خواندن و ازسر گرفتن
و
ناگهان در خیابان واماندن و مبهوت ازاینکه اینجا چه کار دارم
بود.
همین قدر ریشه دوانده بودی و
چقدر بزرگت کرده بودم!
+7ماه
++ خودم باخودم خیلی حال میکنم وقتی دارم یه چیزو ترک میکنم!
+++ آدمایـ _ لاشی
++++ تمام؟(ترکی)
+کمباینینگ آف هِیت عند لاو عند کرایینگ 
#پوستر.سفید.کیرالیک عشک