از شکر خنده‌ات آتش به جهان افتاده است

این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟

نیست در جاذبهٔ عشق مرا کوتاهی

پلّهٔ ناز تو بسیار گران افتاده است

گرچه از ناز مقیم است به یک جا دایم

همه جا سایهٔ آن سرو روان افتاده است

نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش

عرق از بس که به رویت نگران افتاده است

فیضِ خورشیدِ جهانتاب ز بس عام شده است

ذرّه از هستی ناقص به گمان افتاده است

طاق ابروی تو در حلقهٔ آهو چشمان

سست عهدست ولی سخت‌کمان افتاده است

درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری

گرچه شکّر لب من مور میان افتاده است

با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد

هر که را آتش روی تو به جان افتاده است

غنچه منشین، گره خاطر ایّام مشو

دو سه روزی که هوا بال‌فشان افتاده است

غفلت پیریَم از عهد جوانی پیش است

خواب ایام بهارم به خزان افتاده است

از لبش جای سخن عِقد* گهر می‌ریزد

هر که صائب چو صدف پاک‌دهان افتاده است

عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود

نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود

من و جام می و دل نقش تو در باده ناب
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود


تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من
آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود

من جدا از تو نبودم بخدا در همه عمر
قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود

کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
به فدای تو مگه این دل دیوانه نبود

گل های کاغذی

دلامون سیاه شدن برای هم تنگ نمیشن

مثل آسمونیه زلال و یک رنگ نمیشن

اون که گفت مهربونی تا دنیا دنیاست میمونه

راست میگفت گمون میکرد دلامون از سنگ نمیشن

دل تو امروزیه قصه ی دوست داشتنو باور نداره

دل من قدیمیه عاشق عشقیه که آخر نداره

روزگاری آدما مثل فرشته پاک بودن

دلا اون روزا برا همدیگه هلاک بودن
قصه ی داش آکول و بخون بخون تا بدونی

عاشقای قدیمی عاشق سینه چاک بودن

قصه ی دوست دارم رو تو میگی پوشالیه

دل من اما از این ناباوری ها خالیه

تو داری غریبه میشی با منو نمیدونی

که میون غربت غم ها دلم چه حالیه

دل تو امروزیه گلای کاغذی میخواد

دل من قدیمیه این گلا رو میده به باد

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم

در خرابات مغان نور خدا می‌بینم
این عجب بین که چه نوری ز کجا می‌بینم

جلوه بر من مفروش ای ملک الحاج که تو
خانه می‌بینی و من خانه خدا می‌بینم

خواهم از زلف بتان نافه گشایی کردن
فکر دور است همانا که خطا می‌بینم

سوز دل اشک روان آه سحر ناله شب
این همه از نظر لطف شما می‌بینم

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال
با که گویم که در این پرده چه‌ها می‌بینم

کس ندیده‌ست ز مشک ختن و نافه چین
آن چه من هر سحر از باد صبا می‌بینم

دوستان عیب نظربازی حافظ مکنید
که من او را ز محبان شما می‌بینم

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

تازمانی که رسیدن به تو امڪان دارد
زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

زندگی درد قشنگیست،بجز شب هایش
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند؟
کار خیر است گر این شهر مسلمان دارد

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی،بدنم جان دارد!

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی
من به تو،او به نماز خودش ایمان دارد

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سریست که با موی پریشان دارد

من از آن روز که در بند توام فهمیدم
زندگے درد قشنگیست که جریان دارد

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را.....

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دل‌خون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین‌کرده عقب می‌ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب، بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با این‌که مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس‌زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را:

منم آن شیخ سیه‌روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

کاظم بهمنی

دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمی‌بینم

دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمی‌بینم

دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمی‌آید

دمم با جان برآید چون که یک همدم نمی‌بینم

مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده

ولیکن با که گویم راز چون محرم نمی‌بینم

قناعت می‌کنم با درد چون درمان نمی‌یابم

تحمل می‌کنم با زخم چون مرهم نمی‌بینم

خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه

که من تا آشنا گشتم دل خرم نمی‌بینم

نم چشم آبروی من ببرد از بس که می‌گریم

چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمی‌بینم

کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد

به امید دمی با دوست وان دم هم نمی‌بینم

امشب از لطف به دلداری ما آمده ای

خوش قدم باش که بسیار بجا آمده ای

چه عجب یاد حریفان پریشان کردی

لطف کردی که به یاد دل ما آمده ای

تو که در خواب هم از آمدنت بود دریغ

در شگفتم که به ناگاه، چرا آمده‌ای

سر مهر آمدی از سر مگر ای ترک ختا

یا خطا کردی و ره را به خطا آمده‌ای

گفته بودی شبی از حالت من می پرسی

شاید اندر پی وعده به وفا آمده‌ای

کاخ شه را به پشیزی نخرد کلبه ی ما

تا تو ای شاه به دیدار گدا آمده‌ای

شب و وصل و گله از دوست!دلا یاوه مگو

بخت بد باز تو امشب به صدا آمده‌ای؟

امشب ای باد، چو آن زلف چه خوشبو شده‌ای!

تو هم از کوچه ی معشوقه ی ما آمده‌ای؟

سر به پای تو فشانم که صفا آوردی

تا به دلداری این بی سر و پا آمده‌ای

معینی_کرمانشاهی

بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!

بوسه ات مرحله ی پر هیجــانـی دارد!
چشم و ابروت عجب تیر و کمانی دارد!

نکند  وارث  لبـــخند  مونالیزایــی!
که لبت مثل لبش، راز نهانی دارد؟

هُرم آغوش تو یعنی که خدا هم با تو
گاه گاهی هوس خوشگذرانــی دارد

کاش تکلیف مرا چشم تو روشن بکند!
کــه خریدار تـــو بودن چه زبانـــی دارد؟

با دوتا بوسه بیا امر به معروف کنیم!
لذتی  بیشتر  از چشم چرانی دارد

بعد آشوب بزرگــی کـــه لبت برپا کرد
چشم تو فتنه ی یک جنگ جهانی دارد!

بوسه ات ولولــه انداخته در اندامم
حتم دارم، لبت اکسیر جوانی دارد!

وحشی بافقی

چها با جان خود دور از رخ جانان خود کردم

مگر دشمن کند اینها که من با جان خود کردم

طبیبم گفت درمانی ندارد درد مهجوری

غلط می‌گفت خود را کشتم و درمان خود کردم

مگو وقتی دل سد پاره‌ای بودت کجا بردی

کجا بردم ز راه دیده در دامان خود کردم

ز سر بگذشت آب دیده‌اش از سر گذشت من

به هر کس شرح آب دیدهٔ گریان خود کردم

ز حرف گرم وحشی آتشی در سینه افکندم

باو اظهار سوز سینهٔ سوزان خود کردم

 

❣یکی از زیباترین شعر های فریدون مشیری

دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟

پیر فرزانه مرا بانگ برآورد

که این حرف نکوست ،
دل که تنگ است برو خانه دوست...
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست...
دل که تنگ است برو خانه دوست...
خانه اش خانه توست...
باز گفتم:
خانه دوست کجاست؟
گفت پیدایش کن
برو آنجاکه پر از مهر و صفاست
گفتمش در پاسخ:
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم ،
یادشان در دل من ،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا ياد تو انداخت ، رفيق!
تو دلت سبز ،
لبت سرخ ،
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ ،
تنت گرم ،
دعايت با من!
روزهايت پى هم خوش باشد.

سلامش میکنم


سلامش می‌کنم، او چهره پنهان می‌کند هر شب..
دلم را مثل گیسویش؛ پریشان می‌کند هر شب..

رخش مانند مه زیبا، لبش مست و هوس‌آلود..
دو چشمم را ؛ولی از غصه گریان می‌کند هر شب..

غزل گفتم برای او، برای چشم زیبایش..
پس از خواندن؛ ولی لعنت به شیطان می‌کند هر شب..

چرا با من سرِ؛ کین دارد این زیبای افسونگر!
مرا پس می‌زند، قصد خیابان می‌کند هر شب..

خیابانهای شهرم را ؛به شوقش جستجو کردم..
ز بی‌مهری دلم؛ را مثل زندان می‌کند هر شب..

دل نامرد من: دست از سرِ من برنمی‌دارد..
شروع هرگز نکردم، یاد پایان می‌کنم هر شب..

دلِ گیسو؛سپیدِ پیر، چروکین صورتِ غمگین..
چو طفلی پرشرر؛ یاد دبستان می‌کند هر شب..

کنارم نیست او گاهی، به یادش شعر می‌گویم..
مه من خویش، رادر شعر، مهمان می‌کند هر شب..   🥀🥀🥀

من خراب نگه نرگس شهلای توام

من خراب نگه نرگس شهلای توام

بی خود از باده جام و می مینای توام

تو به تحریک فلک فتنه دوران منی

من به تصدیق نظر محو تماشای توام

می توان یافتن از بی سر و سامانی من

که سراسیمه گیسوی سمن سای توام

اهل معنی همه از حالت من حیرانند

بس که حیرت زده صورت زیبای توام

تلخ و شیرین جهان در نظرم یکسان است

بس که شوریده دل از لعل شکرخای توام

مرد میدان بلای دو جهان دانی کیست

من که افتاده بالای دلارای توام

سر مویی به خود از شوق نپرداخته ام

تا گرفتار سر زلف چلیپای توام

بس که سودای تو از هر سر مویم سر زد

مو به مو با خبر از عالم سودای توام

زیر شمشیر تو امروز فروغی می گفت

فارغ از کشمکش شورش فردای توام

چه کردی

تو با قلب ویرانه ى من چه کردی؟!

ببین عشق دیوانه من چه کردی

در ابریشم عادت آسوده بودم

تو با حال پروانه ى من چه کردی؟!

ننوشیده از جام چشم تو مستم

خمار است میخانه ى من چه کردی؟!

مگر لایق تکیه دادن نبودم؟

تو با حسرت شانه ى من چه کردی؟!

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی

سفر کرده! باخانه ى من چه کردی؟!

جهانِ من از گریه ات خیس باران

تو با سقف کاشانه ى من چه کردی؟!

دکلمه بختیاری

تو مَیر خَوَر ندوری که به سِینه دل نَمنده
 
تو مَیَر خَوَر ندوری کد بُلندو پَل کَمنده
 
تو مَیَر خَوَر ندوری خِجِل ایکُنه بهار
 
اوسُکه دِرا به صحرا اوسُکه چِه گُل اِخنده
 
تو مَیَر خَوَر ندوری به یَه تالِ می ومِرزِنگ
 
لُو زونومَه اِیدوزِ دل و دَستو پامه اِبنده
 
تو مَیَر خَوَر ندوری مِنه ای وِلات پُر غم
 
غم مو چی بید بیکس به دل مو ریشه بسه
 
چونو تشنه آرزوسوم که بوینومس دواره
 
که چه میشه او نَخرده جیره مو خال اِبنده
 
تو مَیَر خَوَر ندوری مِنه مَرغزار مُنگشت
 
که درخت زند یمه بنیر و ریشه کنده
 
تو مَیَر خَوَر ندوری گُلومه قَسم بِدادُم
 
که نربغیر مو دِل وَ کَس دیه بونده

نیخمت

نیخمت رو که دلم سیره ز هاشق بیدن

مو چه دیدم ز تو غیرا شو رو غم دیدن

غیرزق وستمه وا دین یه مینا سوزی

که ز او نیرسه بم غیر طنا اشنیدن

من خو دست ابرم سیت و ز خو بل اگرم

عاجز آبیمه ز ای باد به خو کبنیدن

چه ابید ار مو ریال لچک سوهرت بوم

اسو کارم دیه بی تیگ تون بوسیدن

غم دیری، غم پیری و فقیری وایک

هر چه می، شه به سرم بی همنه تینیدن

به تیا خوم گوده بیدم دیه سیلت نکنن

چه کنم با تیلم ، گوش به حرفم نیدن

شاعر تو را دید و غم خود باز یادش رفت

شعر کبوتر با کبوتر باز .... یادش رفت

پرواز گیسوی رهایت را کبوتر دید

شرمنده شد از کار خود ، پرواز یادش رفت

چشمان تو مانند دریایی جدا از هم

موسی تو را وقتی که دید اعجاز یادش رفت

عطر تنت خوش بو تر از باغ ارم ... حافظ

با عطر تو مجنون شد و شیراز یادش رفت

حتی بنان از دوریت دلتنگ و محزون است

بغضی گلویش را گرفت .... آواز یادش رفت

دیدار یار غایب

دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد

ابری که در بیابان بر تشنه‌ای ببارد

ای بوی آشنایی دانستم از کجایی

پیغام وصل جانان پیوند روح دارد

سودای عشق پختن عقلم نمی‌پسندد

فرمان عقل بردن عشقم نمی‌گذارد

باشد که خود به رحمت یاد آورند ما را

ور نه کدام قاصد پیغام ما گزارد

هم عارفان عاشق دانند حال مسکین

گر عارفی بنالد یا عاشقی بزارد

زهرم چو نوشدارو از دست یار شیرین

بر دل خوشست نوشم بی او نمی‌گوارد

پایی که برنیارد روزی به سنگ عشقی

گوییم جان ندارد یا دل نمی‌سپارد

مشغول عشق جانان گر عاشقیست صادق

در روز تیرباران باید که سر نخارد

بی‌حاصلست یارا اوقات زندگانی

الا دمی که یاری با همدمی برآرد

دانی چرا نشیند سعدی به کنج خلوت

کز دست خوبرویان بیرون شدن نیارد

گفتم که روی خوبت از من چرا نهانست 

گفتم که روی خوبت از من چرا نهانست 
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیانست 
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت 
گفتا نشان چه پرسی آن کوی بی نشانست 
گفتم مرا غم تو خوشتر زشادمانی 
گفتا که در ره ما غم نیز شادمانیست 
گفتم که سوخت جانم از آتش نهانم 
گفت آنکه سوخت او را کی ناله یا فغانست 
گفتم فراق تا کی گفتا که تا توهستی 
گفتم نفس همین است گفتا سخن همانست 
گفتم که حاجتی هست گفتا بخواه از ما 
گفتم غمم بیفزا گفتا که رایگانست
گفتم زفیض بپذیر این نیم جان که دارد
گفتا نگاه دارش غمخانهٔ تو جانست 

مستي ما مستي از هر جـام نیست 

مستي ما مستي از هر جـام نیست 
مست گشتن کار هر بـد نـام نیست 

ما ز جـام دوست، مستي مي کنیم
خویش را فـارغ ز هستي مي کنیم

مي، پلیـــدی را ز سر بیـرون کند
عشق را در جـام دل، افزون کند

چون که ما مستیم و از هستي تهي
کي شود هستي، به مستي منتهي؟

مست، یعني: عاشقي بي قید و بند
فـــارغ از بود و نبود و چون و چند؟

چون و چند از ابلهـــي آید میـــان
در طریق عاشقي کي مي‌تـــوان؟

مست بود و فکـــر هستي داشتن
کـــوه غـــم را از میان ، برداشتن

کــي بُــوَد کـــار حساب و هندسه؟
کــي چنین درسي بود در مدرسه؟

عاشقي را خود جهــان دیگــریست
منطق عاشق همــان پیغمــبریست

عشق بر عاشق دهـــد ، دستور را
عقـــل، کي فهمـد چنین منظور را

تا نگـــردی عاشق از این ماجـــرا
کـــي تواني کرد درک نکته هـــا؟

فهـم عاقل را به عاشق، راه نیست
هرچه گویم باز میگویي که چیست؟

بایـــد اول ، تـــرک هشیاری کني
عشق را در خویشتن جاری کني

هر زمان گشتي تو مست جام عشق
خویش را انــداختـــي در دام عشق

آن زمان شاید بدانـــي عشق چیست
چون کني درک یکـــي را از دویست

سید محمد رضا شمس

تست صداقت

یک گروه محقق یک سری لاشه مرغ را داخل یک توری گذاشته بودند و چند گودال به فاصله های 10-20 متر از هم حفر کرده بودند.

بعد از مدتی یک روباه آمد و کمی بو کشید و یک مقدار این لاشه ی مرغ ها را جابه جا کرد و رفت.

کارشناس تیم رو به دوربین کرد و گفت:

این الان می رود و بقیه ی گله و دوستانش را می آورد.

و با استفاده از یک روبات جرثقیل، توری را جابه جا کردند و آوردن در گودال دوم و مخفی اش کردند و با مایعی خاص اسپری کردند تا اثر بو را از بین بردند.

تقریبا نیم ساعت بعد همان روباه و 7-8 تا روباه دیگر آمدند سر گودال اول و هرچه گشتند مرغ ها را پیدا نکردند. هر چه زمین را بو کردند، فایده نداشت و آن 7-8 تا رفتند و این روباه اولی دوباره شروع به گشتن کرد.

جالب این بود که مدام با سرعت می گشت و بعد سرش را بالا می آورد و به دوستانش که داشتند دور می شدند، نگاه می کرد و دوباره بو می کشید.

محققان با استفاده از سیم کمی روی گودال دوم را باز کردند تا حدی که روباه مرغ ها را دید. این دفعه خیلی جالب بود، روباه یکی از مرغ ها را با دندان گرفت و با خودش برد.

این تیم کارشناس آمدند و دوباره همان کار را تکرار کردند و توری را به گودال سوم بردند و بوی مرغ ها را با اسپری پاک کردند.

روباه ها وقتی دوباره رسیدند، هرچه گودال ها را گشتند و هرچه زمین را بو کشیدند، چیزی نبود و دوباره رفتند.

دوربین روباه اول را نشان داد که این بار دیگر جست و جو نکرد و رفت داخل گودال دوم دراز کشید و به حالت خوابیده ماند.

چند دقیقه ای صبر کردند و دیدند خبری نیست، نزدیکش رفتند و چک کردند، دیدند کاملا مرده!

جالب این بود که لاشه روباه رابه مرکز دامپزشکی بردند و کلی آزمایش کردند؛ دیدند دقیقا عکس ها و آزمایش ها نشان می دهد این حیوان بر اثر یک شوک عصبی سکته کرده و مرده.

روباه که نماد مکر و حیله گری در حیوانات است، وقتی احساس می کند صداقتش بین دوستانش از بین رفته، سکته می زند و می میرد، از خجالت می میرد.

چقد زیادند کسانی که می آیند روزی هزاران دروغ به زبان می آورند، جالب این که حتی وقتی دروغ هایشان آشکار می شود، راست راست راه میروند و اصلا و ابدا هم خم به ابرو نمی آورند و اسفناک تر این که بازهم تکرار، تکرار و تکرار...

چقد زشت است که انسان به جایی برسد که حیوانات از او در کرامت اخلاقی پیشی بگیرند!!

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود

چشم نازش از قشنگی بی نیازش کرده بود
هم نشینِ غنـچه هـای نیمه بازش کـرده بود

در میان کـوچه ها از مرد و زن دل می ربود
پنجه های باغبان از بس که نازش کرده بود

مـن همـان آواره ی شهرم کــه بختم را سیاه
در شب یلـــــدا از آن زلـف درازش کـرده بود

بغض نی داند که از عشقش نخفتم لحظه ای
سینه ام را خانه ی سوز و گدازش کرده بود

می شـدم در زیـر باران شاهـد رنگیـن کـمان
آسمـــان را آبی از چــادر نمـازش کــرده بود

شهـره ی شهـر غـزل در دلبـری همتـا نداشت
شورِ مستی بین شعـرم یکه تازش کرده بود

گـر زمـانی در غــزل پوشیـده گفتـم از عسل
عاشقان را بی خبر از رمز و رازش کرده بود

عالم هستی

ن در به در خویشم حیران معمایم
عمری است که مجنونم چندی است که رسوایم
رخساره چو از مستی پر شور و شرر باشد
آیینه نمی گوید آنقدر که زیبایم 
ای ساقی دیوانه پر کن دو سه پیمانه 
هیها کن و هیها کن من باز همی آیم
در عالم سر مستی اسرار همه هستی
در خلوت اشعارم در معنی آوایم

چشم که بر تو می‌کُنم چشم حسود می‌کَنم

چشم که بر تو می‌کُنم چشم حسود می‌کَنم
شکر خدا که باز شد دیدۀ بخت روشنم
هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنم
باورم این نمی‌شود با تو نشسته کاین منم
دامن خیمه برفکن دشمن و دوست گو ببین
کاین همه لطف می‌کند دوست به رغم دشمنم
عالِم شهر گو مرا وعظ مگو که نشنوم
پیر محله گو مرا توبه مده که بشکنم
گر بزنی به خنجرم کز پی او دگر مرو
نعرۀ شوق می‌زنم تا رمقی است در تنم
این نه نصیحتی بود کز غم دوست توبه کن
سخت سیه دلی بود آن که ز دوست برکنم
گر همه عمر بشکنم عهد تو پس درست شد
کاین همه ذکر دوستی لاف دروغ می‌زنم
پیشم از این سلامتی بود و دلی و دانشی
عشق تو آتشی بزد پاک بسوخت خرمنم
شهری اگر به قصد من جمع شوند و متفق
با همه تیغ برکشم وز تو سپر بیفکنم
چند فشانی آستین بر من و روزگار من
دست رها نمی‌کند مهر ِ گرفته دامنم
گر به مراد من روی ور نروی تو حاکمی
من به خلاف رای تو گر نفسی زنم زنم
این همه نیش می‌خورد سعدی و پیش می‌رود
خون برود در این میان گر تو تویی و من منم

چشم که بر تو می‌کُنم چشم حسود می‌کَنم

چشم که بر تو می‌کُنم چشم حسود می‌کَنم
شکر خدا که باز شد دیدۀ بخت روشنم
هرگزم این گمان نبد با تو که دوستی کنم
باورم این نمی‌شود با تو نشسته کاین منم
دامن خیمه برفکن دشمن و دوست گو ببین
کاین همه لطف می‌کند دوست به رغم دشمنم
عالِم شهر گو مرا وعظ مگو که نشنوم
پیر محله گو مرا توبه مده که بشکنم
گر بزنی به خنجرم کز پی او دگر مرو
نعرۀ شوق می‌زنم تا رمقی است در تنم
این نه نصیحتی بود کز غم دوست توبه کن
سخت سیه دلی بود آن که ز دوست برکنم
گر همه عمر بشکنم عهد تو پس درست شد
کاین همه ذکر دوستی لاف دروغ می‌زنم
پیشم از این سلامتی بود و دلی و دانشی
عشق تو آتشی بزد پاک بسوخت خرمنم
شهری اگر به قصد من جمع شوند و متفق
با همه تیغ برکشم وز تو سپر بیفکنم
چند فشانی آستین بر من و روزگار من
دست رها نمی‌کند مهر ِ گرفته دامنم
گر به مراد من روی ور نروی تو حاکمی
من به خلاف رای تو گر نفسی زنم زنم
این همه نیش می‌خورد سعدی و پیش می‌رود
خون برود در این میان گر تو تویی و من منم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم
بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم
به وقت صبح قیامت که سر ز خاک برآرم
به گفت و گوی تو خیزم به جست و جوی تو باشم
به مجمعی که درآیند شاهدان دو عالم
نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم
به خوابگاه عدم گر هزار سال بخسبم
ز خواب عاقبت آگه به بوی موی تو باشم
حدیث روضه نگویم گل بهشت نبویم
جمال حور نجویم دوان به سوی تو باشم
می بهشت ننوشم ز دست ساقی رضوان
مرا به باده چه حاجت که مست روی تو باشم
هزار بادیه سهل است با وجود تو رفتن
و گر خلاف کنم سعدیا به سوی تو باشم

فریدون فرخزاد

چه زیبا گفت فریدون فرخزاد

گر تن بدهی ،دل ندهی ،کار خراب است...
چون خوردن نوشابه که در جام شراب است...

گر دل بدهی ،تن ندهی باز خراب است...
این بار نه جام است و نه نوشابه، سراب است...

اینجا به تو از عشق و وفا هیچ نگویند...
چون دغدغه ی مردم این شهر حجاب است...

تن را بدهی ،دل ندهی فرق ندارد...
یک آیه بخوانند، گناه تو ثواب است...

ای کاش که دلقک شده بودم نه که شاعر...
در کشور من ارزش انسان به نقاب است..

خدا

آن سوی دلتنگی ها همیشه خدایی است که داشتنش جبران تمام نداشتنی هاست...

خدا همانی است که ما میخواهیم کاش ما هم همانی باشیم که خدا میخواهد...

نیما یوشیج

کاش تا دل میگرفت و میشکست
دوست می آمد کنارش مینشست!
کاش میشد روی هر رنگین کمان
مینوشتم مهربان با من بمان!!!!!
کاش میشد قلب ها آباد بود
کینه و غم ها به دست باد بود
کاش میشد دل فراموشی نداشت
نم نم باران هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاش های زندگی
تا شود در پشت قاب بندگی

کاش میشد کاش ها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش میشد آسمان غمیگین نبود
رد پای کینه ها رنگین نبود ...
کاش میشد زندگی تکرار داشت
لااقل تکرار را یکبار داشت...
ساعتم برعکس
میچرخیدو من....
برتنم میشد گشاد این
پیرهن....
آن دبستان، کودکی، سرمشق
آب...
پای مادر هم برایم جای خواب....
خود برون میکردم از دلواپسی...
دل نمیدادم به دست هرکسی...
عمر هستی، خوب و بد
بسیار نیست....
حیف هرگز قابل تکرار نیست !!!!