از شکر خندهات آتش به جهان افتاده است
این چه شورست که در عالم جان افتاده است؟
نیست در جاذبهٔ عشق مرا کوتاهی
پلّهٔ ناز تو بسیار گران افتاده است
گرچه از ناز مقیم است به یک جا دایم
همه جا سایهٔ آن سرو روان افتاده است
نیست ممکن که چکیدن نرود از یادش
عرق از بس که به رویت نگران افتاده است
فیضِ خورشیدِ جهانتاب ز بس عام شده است
ذرّه از هستی ناقص به گمان افتاده است
طاق ابروی تو در حلقهٔ آهو چشمان
سست عهدست ولی سختکمان افتاده است
درنیاید به بغل خرمنش از بسیاری
گرچه شکّر لب من مور میان افتاده است
با لب تشنه ز کوثر به تغافل گذرد
هر که را آتش روی تو به جان افتاده است
غنچه منشین، گره خاطر ایّام مشو
دو سه روزی که هوا بالفشان افتاده است
غفلت پیریَم از عهد جوانی پیش است
خواب ایام بهارم به خزان افتاده است
از لبش جای سخن عِقد* گهر میریزد
هر که صائب چو صدف پاکدهان افتاده است
با سلام من امین هستم37سالمه .لیسانس مدیریت صنعتی,پرسپولیسی دوآتیشه هستم