*باز باران...*



باز باران با ترانه میخورد بربام خانه


خانه ام کو؟


خانه ات کو؟


ان دل دیوانه ات کو؟


روز های کودکی کو؟


فصل خوب سادگی کو؟


یادت اید روز باران، گردش یک روز دیرین


پس چه شد دیگر کجا رفت؟خاطرات خوب و رنگین!


ازپس ان کوی بن بست، در دل تو ارزو هست؟


کودک خوشحال دیروز، غرق در غم های امروز


یاد باران


باز باران


میخورد بر بام خانه


بی ترانه


بی بهانه


شایدم گم کرده خانه!



*قابل توجه بعضیا...*


سلاممممممم ب همه!این اپ فقط واس رفع سوء تفاهمات بعضیاست!من نه عاشقم ونه

شکست عشقی خوردم،پس بهتره قبل از هر حرفی خوب فکر کنید بعد نظر بدید!میسی...تا

اپ بعدی بابای:)

*یه عذر خواهی از داداشا و آبجیای بامعرفت*

اولا سلاممممممم ب دوستای گل و بامعرفت خودم که هر دفعه ک اومدم با نظراشون خوشحالم

کردن. فقط میتونم ازشون ب خاطر

معرفتشون تشکر کنم....مرسییییییییییییی!:)))))))

دوما یه عذرخواهی ب همه اونایی که به وبم سرزدن و اپ جدیدی ندیدن

بدهکارم......معذرتتتتتتتتتتتتتتتت!

سوما اگه اپ جدیدم کمی کسری داش ب بزرگیه خودتون ببخشین!:)

اپ جدیدم پایین این پستمه، نظر یادتون نره هااااا...تا بعد بدرود



*یه لقمه عاشقی...!*


عادت......!

چه طعم تلخی دارد

وقتی آن راباعشق اشتباه میگیری...........!




حوا که باشی بعضی ها هوا برشان میدارد که ادم اند...!





نه صدایش را نازک میکرد و نه دستانش را آردی...

از کجا باید می فهمیدم که گرگ است؟!





من از مرگ ماهی ها میترسم...

وگرنه تاحالا صد بار درددل خود را به دریا گفته بودم!






خوش به حالت ادم خودت بودیو حوایت...کسی نبود که حوایت را هوایی کند!





هر چقدر هم عطرت را عوض کنی، بازهم تنت بوی کثیف خیانت را می دهد!

عزیز لعنتی ام...






درخت ارزوی تبر را می کند وقتی دلتنگ پرندگانی می شود که اورا به تیر چراغ برق ترجیح می دهند...!





خواستم چشمهایش را از پشت بگیرم......

دیدم طاقت اسمهایی که میگوید را ندارم!





رد پایت را که میگیرم،از تو دور تر میشوم....

شاید کفش هایت را برعکس پوشیده ای!!!!!!!!





بهم میگفت: دوستت دارم...

از کجا میدانستم که به یاد دیگری میاندازمش!



*باورت بشود یا نه...!*


باورت بشود يا نه...


روزي ميرسد كه دلت براي هيچ كس به اندازه من تنگ نخواهد شد!


براي نگاه كردنم...


اذيت كردنم...


خنديدنم...


براي تمامي لحظاتي كه در كنارم داشتي!


روزي خواهد رسيد،


كه در حسرت تكرار دوباره من خواهي بود...


ميدانم روزي ديگر نيستم!!


و هيچ كس تكرار من نخواهد شد....


* این عاشقانه های حسودی من!!! *





حســــادتٍ زنانــــه ام بسیـــــار دور اندیــش اســت !

خیــــالِ زنـــی دیگـــر

ســـر به روی سینــــه ی تـــو

انگشتــــــانٍ ظـــــریفـــش بـــه مــوهای سینه ات مـــوج میدهــد

و تـــو دلـــت غنـــج میــــرود!

میتــــرسم
...

میترســم کســـی بــوی تنـــت را بگیـــرد !

نغمـــــه دلـــت را بشنـــــود

و تــــــو، خـــو بگیــــری بــه مانــدنــــش!!!

چــــه احســـاس ِ خــط خطـــی و مبــهمیــــست ...

ایــــن عاشقـــــانـــه های ِحســـــودی مـــن!!!

* دائم گفتی... *


دائم گفتی خیالت تخت من وفادارم...!


و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازی تو با دیگری.





*روزگاری خواهد رسید...*


روزگاری خواهد رسید....

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ،

به یاد من ستاره ها را خواهی شمرد تا آرام شوی

دلت هوایم را خواهد کرد

به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را

به یاد خواهی آورد خنده هایم را

به یاد خواهی آورد اشک هایم را

به یاد خواهی آورد حرف هایم را

مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی: دلتنگت شده ام!!!



*باز باران ...*


باز باران اما این بار بی ترانه,

گریه های بی بهانه,

می خورد بر سقف قلبم,

یادم آرد روی ماهت,

باورت شاید نباشد که دلم تنگ است برایت!


*نه..نه...!*


نه...نه.... گریه نمی کنم!

چیزی رفته در چشمم...

.

.

.

به گمانم یک خاطره است!


*ممنوع...!*


زین شاخه به آن شاخه پریدن ممنوع

در ذهن به جز تو آفریدن ممنوع

غیر از تو ورود دیگران در قلبم

عمرا، ابدا، هیچ، اکیدا ممنوع!


*کودک*


کودکی اندیشید که خدا چه میخورد، چه میپوشد و در کجا منزل دارد؟

ندایی آمد که: او غم بندگانش را میخورد، گناهانشان را میپوشد و در قلب شکسته آنان ساکن

است!


*این جوریشو دیگه ندیده بودیم که دیدیم!!!*

پیرزنی برای گفتن تسلیت به مجلس ختمی رفت. در آن خانه بیماری خوابیده بود. پیرزن هنگام رفتن رو

کرد به صاحبخانه وگفت: چون راه من دور است و دوباره امدن برایم سخت است، بابت این یکی هم

تسلیت!!!



*تسلیت*

سلام.

وای چقدر وحشتناک!!!!! خیلی خبر بدی بود.... واقعا حالم گرفته شد


من این حادثه بد رو به همه ی مردم آذربایجان تسلیت عرض میکنم.


*خدا به بازماندگان صبر بده و رفتگان رو بیامرزه*



*طرح تشویق یک نویسنده تازه کار*

این روزها، روزهای بشکن زدن ناشران است. چرا که از همه جهت حمایت می شوند و کار بعضی

هایشان به جایی رسیده که به نویسنده سفارش می دهند که چی بنویس و چی ننویس!!! گفتگوی

زیر بین یک نویسنده و یک ناشر رد و بدل شده است. این آقای نویسنده اولین رمانش را که

مدتهای زیادی روی آن کار کرده پیش این ناشر اورده تا برایش چاپ کند.

نویسنده: سلام عرض می کنم.

ناشر: سلام. فرمایش؟

نویسنده: یک رمان نوشته ام، اورده ام تا در صورت امکان چاپش کنید.

ناشر: رمانت را بده ببینم.

نویسنده: بفرمایید. اسمش روزهای آشنایی است.

ناشر نگاهش به گوشه میزش خیره می مونه: هیس حرف نزن.

نویسنده با تعجب: بله، چی فرمودید؟

ناشر: گفتم یک دقیقه ساکت باش.

نویسنده با تعجب زیاد لال میشه، ناشر رمان نویسنده رو بلند می کنه و محکم می کوبد روی

مگسی که گوشه میز نشسته.

نویسنده: ا....قربان.... مراقب باشید.

ناشر: نترس، من حالم خوب است.

نویسنده: نه قربان، منظورم اینه که مواظب رمانم باشید.

ناشر: ای بابا....باهاش مار که نکشتم، یک مگس کوچک کشتم، عجب مگس سمجی بود. خب

گفتی اسم رمانت چیه؟

نویسنده: *روزهای اشنایی*

ناشر: اه... چه اسم پرتی. بهتره اسمشو عوض کنی.

نویسنده:مثلا چی بزارم؟

ناشر: من چه میدونم. بزار کلیدر!

نویسنده: ولی قربان کلیدر که اسم رمان معروف فارسیه!!!

ناشر: خب، به خاطر همین میگم بزار کلیدر دیگه. فروشش میره بالا .

نویسنده: اما اینکه نمیشه. ممکنه نویسنده کلیدر اعتراض کنه.

ناشر: خب اعتراض کنه. مگه چی میشه، فوقش بهش میگیم اشتباه شده، تو چاپ دوم هم اسم

کتاب رو عوض میکنیم و میزاریم بینوایان.

نویسنده: اما قربان....؟

ناشر: دیگه اما نداره. خب داستانش چیه؟

نویسنده: درباره دو تا پسر جوان که بعد از سالها دوری به هم میرسن و....

ناشر: این خیلی بده!!! بهتره به جای دو تا پسر جوان، یک پسرو یک دختر جوان باشن. اینطوری

فروشش بیشتره.

نویسنده: اخه .....

ناشر: دیگه بحث نکن. همین که گفتم. خب ادامه داستانو بگو.

نویسنده: بعد این دو نفر تصمیم میگیرن که برن دنیا رو بگردن.

ناشر: اه...اه....اخه این هم شد داستان؟؟؟ بهتره این دو نفر از خونه فرار کنن. اینطوری هیجان

انگیزتره. خب بعد چی میشه؟

نویسنده: هیچی قربان. بقیه اش رو شما بگین.

ناشر: داستانو تو نوشتی بعد از من میخوای که اونو تعریف کنم؟

نویسنده: اخه شما که....

ناشر: هیس....حرف نزن، یک مگس دیگه اومد...فک کنم داداش اون مگسه باشه.

ناشر رمانو بلند میکنه و محکم میکوبه روی میز، مگس قبل از فرود اومدن رمان فرار میکنه.

ناشر: اه...این دیگه چه رمانیه؟ اصلا کارایی نداره، ما نمی تونیم اونو چاپش کنیم. و رمان پاره

پوره رو به دست نویسنده میده.



*گفتگوی عاشقانه و رویایی حسنی با نویسنده اش*


فرض کنید یک نویسنده بازاری نویس اجاره خانه اش عقب افتاده و ناچار مشغول نوشتن یا

سرودن مطلبی راجع به سوژه معروف نگونبخت، حسن است.بعد فرض کنید این حسنی یکدفعه از

لای دست نوشته های آن اقای بازاری نویس بیرون می پرد. بقیه اش را دیگر فرض نکنید، این

پایین را بخوانید:





*برای خواندن ادامه داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید*

ادامه نوشته

*عشق*


عشق فراموش کردن نیست ،بخشیدن است

گوش کردن نیست ، درک کردن است

دیدن نیست ، احساس کردن است

جا زدن و کنار کشیدن نیست صبر کردن و ادامه دادن است

حتی تنها  . . .


ادامه نوشته

عشق یعنی هر چه بینی عکس یار!


عشق یعنی مستی و دیوانگی               عشق یعنی با جهان بیگانگی


عشق یعنی شب نخفتن تا سحر            عشق یعنی سجده ها با چشم تر                              

عشق یعنی سر به دار اویختن               عشق یعنی اشک حسرت ریختن                                  

عشق یعنی در جهان رسوا شدن             عشق یعنی مست و بی پروا شد


عشق یعنی سوختن یا ساختن                عشق یعنی زندگی را باختن                                   

عشق یعنی دیده بر در دوختن                عشق یعنی بر فراقش سو                                             

عشق  یعنی انتظار و انتظار                 عشق یعنی هر چه بینی عکس یار                                   

عشق یعنی لحظه های التهاب                عشق یعنی لحظه های ناب ناب                                    

عشق یعنی سوز نی اه شبان                 عشق یعنی معنی رنگین کمان                                   


دوست

کسی بی خبر امد

مرا دست خودم داد

کسی مثل خودم غم

کسی مثل خودم شاد

کسی مثل پرستو

در اندیشه پرواز

کسی بسته و ازاد

اسیر قفسی باز

کسی شادی کسی غم

کسی خنده و ماتم

کسی ساده کسی صاف

کسی در هم و بر هم

کسی پر ز ترانه

کسی مثل خودم لال

کسی مثل تو ای دوست

مرا یک شبه رویاند

کسی مستی ای اورد

برای دل من خواند

من از خواب پریدم

شدم یک غزل زرد

و یک شاعر غمگین

مرا زمزمه می کرد

     


سلام دوستان گلم. راستش یه مدت سرم شلوغ بود نتونستم بیام معذرت. راستی لطفا ادرس وبلاگتونو تو قسمت نظرات درست بنویسید ممنون میشم.