این روزها، روزهای بشکن زدن ناشران است. چرا که از همه جهت حمایت می شوند و کار بعضی
هایشان به جایی رسیده که به نویسنده سفارش می دهند که چی بنویس و چی ننویس!!! گفتگوی
زیر بین یک نویسنده و یک ناشر رد و بدل شده است. این آقای نویسنده اولین رمانش را که
مدتهای زیادی روی آن کار کرده پیش این ناشر اورده تا برایش چاپ کند.
نویسنده: سلام عرض می کنم.
ناشر: سلام. فرمایش؟
نویسنده: یک رمان نوشته ام، اورده ام تا در صورت امکان چاپش کنید.
ناشر: رمانت را بده ببینم.
نویسنده: بفرمایید. اسمش روزهای آشنایی است.
ناشر نگاهش به گوشه میزش خیره می مونه: هیس حرف نزن.
نویسنده با تعجب: بله، چی فرمودید؟
ناشر: گفتم یک دقیقه ساکت باش.
نویسنده با تعجب زیاد لال میشه، ناشر رمان نویسنده رو بلند می کنه و محکم می کوبد روی
مگسی که گوشه میز نشسته.
نویسنده: ا....قربان.... مراقب باشید.
ناشر: نترس، من حالم خوب است.
نویسنده: نه قربان، منظورم اینه که مواظب رمانم باشید.
ناشر: ای بابا....باهاش مار که نکشتم، یک مگس کوچک کشتم، عجب مگس سمجی بود. خب
گفتی اسم رمانت چیه؟
نویسنده: *روزهای اشنایی*
ناشر: اه... چه اسم پرتی. بهتره اسمشو عوض کنی.
نویسنده:مثلا چی بزارم؟
ناشر: من چه میدونم. بزار کلیدر!
نویسنده: ولی قربان کلیدر که اسم رمان معروف فارسیه!!!
ناشر: خب، به خاطر همین میگم بزار کلیدر دیگه. فروشش میره بالا .
نویسنده: اما اینکه نمیشه. ممکنه نویسنده کلیدر اعتراض کنه.
ناشر: خب اعتراض کنه. مگه چی میشه، فوقش بهش میگیم اشتباه شده، تو چاپ دوم هم اسم
کتاب رو عوض میکنیم و میزاریم بینوایان.
نویسنده: اما قربان....؟
ناشر: دیگه اما نداره. خب داستانش چیه؟
نویسنده: درباره دو تا پسر جوان که بعد از سالها دوری به هم میرسن و....
ناشر: این خیلی بده!!! بهتره به جای دو تا پسر جوان، یک پسرو یک دختر جوان باشن. اینطوری
فروشش بیشتره.
نویسنده: اخه .....
ناشر: دیگه بحث نکن. همین که گفتم. خب ادامه داستانو بگو.
نویسنده: بعد این دو نفر تصمیم میگیرن که برن دنیا رو بگردن.
ناشر: اه...اه....اخه این هم شد داستان؟؟؟ بهتره این دو نفر از خونه فرار کنن. اینطوری هیجان
انگیزتره. خب بعد چی میشه؟
نویسنده: هیچی قربان. بقیه اش رو شما بگین.
ناشر: داستانو تو نوشتی بعد از من میخوای که اونو تعریف کنم؟
نویسنده: اخه شما که....
ناشر: هیس....حرف نزن، یک مگس دیگه اومد...فک کنم داداش اون مگسه باشه.
ناشر رمانو بلند میکنه و محکم میکوبه روی میز، مگس قبل از فرود اومدن رمان فرار میکنه.
ناشر: اه...این دیگه چه رمانیه؟ اصلا کارایی نداره، ما نمی تونیم اونو چاپش کنیم. و رمان پاره
پوره رو به دست نویسنده میده.