ﺍﺳﺘﺎﺩﯼ ﺍﺯ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﺧﻮﺩ ﭘﺮﺳﯿﺪ : ﺑﻨﻈﺮ ﺷﻤﺎ ﭼﻪ ﭼﯿﺰ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺭﺍ ﺯﯾﺒﺎ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ؟
ﻫﺮﯾﮏ ﺟﻮﺍﺑﯽ ﺩﺍﺩﻧﺪ، ﯾﮑﯽ ﮔﻔﺖ: ﭼﺸﻤﺎﻧﯽ ﺩﺭﺷﺖ.ﺩﻭﻣﯽ ﮔﻔﺖ: ﻗﺪﯼ ﺑﻠﻨﺪ.ﺩﯾﮕﺮﯼ ﮔﻔﺖ : ﭘﻮﺳﺖ ﺷﻔﺎﻑ ﻭ ﺳﻔﯿﺪ …!
ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺍﺳﺘﺎﺩ ﺩﻭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺍﺯ ﮐﯿﻔﺶ ﺩﺭ ﺁﻭﺭﺩ . ﯾﮑﯽ ﺍﺯ لیوانها ﻫﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻟﻮﮐﺲ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻮﺩ ﻭ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ،ﺳﭙﺲ ﺩﺭ ﻫﺮ ﯾﮏ ﺍﺯ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﭼﯿﺰﯼ ﺭﯾﺨﺖ .
ﺭﻭ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩﺍﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺭﻧﮕﯿﻦ ﻭ ﺯﯾﺒﺎ ﺯﻫﺮ ﺭﯾﺨﺘﻢ ﻭ ﺩﺭ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺁﺑﯽ ﮔﻮﺍﺭﺍ، ﺷﻤﺎ ﮐﺪﺍﻡ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ؟
ﻫﻤﮕﯽ ﺑﻪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﮔﻔﺘﻨﺪ : ﻟﯿﻮﺍﻥ ﺳﻔﺎﻟﯽ ﺭﺍ !

ﺍﺳﺘﺎﺩ ﮔﻔﺖ: ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯿﺪ؟ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺣﻘﯿﻘﺖ ِ ﺩﺭﻭﻥ ﻟﯿﻮﺍﻥ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺷﻨﺎﺧﺘﯿﺪ، ﻇﺎﻫﺮ ﺑﺮﺍﯾﺘﺎﻥ ﺑﯽ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﺷﺪ . 


شکاکی یک زن

مرد تازه به خانه رسیده بود و هنوز پیراهن از تن خارج نکرده بود
که با صدای جیغ و کوبیده شدن کت و شلوارش به صورت اش هاج و واج همسرش را نگاه میکرد که با گریه میگفت :
این چیه ؟ ها نا مرد ! این چیه ؟ یه تار موی بلوند بلند ! روی کت تو بود !
من همیشه میدونستم که تو یه زن مو بلند بلوند رو به من ترجیح میدی !!
به هر قائله اون روز گذشت و روز بعد …….

مرد تازه به خانه رسیده بود و هنوز پیراهن از تن خارج نکرده بود
که با صدای جیغ و کوبیده شدن کت و شلوارش به صورت اش هاج و واج همسرش را نگاه میکرد که با گریه میگفت :
این چیه ؟ ها نا مرد ! این چیه ؟ یه تار موی مشکی بلند ! روی کت تو بود !
من همیشه میدونستم که تو یه زن مو بلند و مشکی رو به من ترجیح میدی !!
آن روز هم …. به هر قائله اون روز گذشت و روز بعد …….

مرد پیش از بازگشت به خانه ، به خشکشویی محل رفت با پرداخت انعام اضافه دستور داد کت ش را به خوبی پرس بزنند و حتی بخار بدهند و مجدد برس بزنند و به او اطمینان دهند که حتی یک سبیل مرد هم روی کت او نیست !! و سپس عازم خانه شد ….

مرد تازه به خانه رسیده بود و به آرامی و اطمینان با لبخند پیروزمندانه پیراهن از تن خارج میکرد
که با صدای جیغ و کوبیده شدن کت و شلوارش به صورت اش هاج و واج همسرش را نگاه میکرد که با گریه میگفت :
بی صفت پست ! هرزه نامرد ! این یعنی چی ؟! من هیچوقت فکرش رو هم نمیکردم که تو یه زن کچل رو به من ترجیح بدی …

 

" هیجوقت بخاطر هیچکس دست از ارزشهایت نکش....چون زمانی که آن فرد از تو دست میکشد تو میمانی و یک"من"بی ارزش

 


  " نه ترسی دارم برای نابودی اش و نه غمگینم در نبود حضورش ، او همیشه به من لبخند می زند مرا عاشقانه دوست دارد . آی مردم بشنوید : که من تنها خدا برایم کافی است ... " 

هر زنی زیباست

 

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه می کنی؟

مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت : نمی دانم عزیزم ، نمی دانم!

پسرک نزد پدرش رفت و گفت چرا مامان همیشه گریه می کند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش می رسید

این بود : همه ی زن ها گریه می کنند  بی هیچ دلیلی!!

پسرک از اینکه زنها خپلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.

یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند ، از خدا پرسید: خدایا چرا زنها این همه گریه می کنند؟

خدا جواب د اد : من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام . به شانه های او قدرتی دادم  تا بتواند

سنگینی زمین را تحمل کند،

به بدنش قدرتی داده ام تا بتواند درد زایمان را تحمل کند؛ به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار

بکشند، او به کار ادامه دهد.

به او احساسی داده ام تا با تمام وجود به فرزندانش عشق بورزد ، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند،

به او قلبی  داده ام تا همسرش را دوست بدارد ،و از خطا های او بگذرد و همواره در کنار او باشد، و به او اشکی  داده ام

تا هرهنگام که خواست ، فرو بریزد

این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام تا هرگاه نیاز داشت ، بتواند از آن استفاده کند

زیبایی یک زن در لباسش،موهایش و یا اندام او نیست،بلکه زیبایی او

را باید در چشم هایش جستجو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست


یاد من باشد فردا دم صبح     جور دیگر باشم

بد نگویم به هوا،  آب ، زمین

    مهربان باشم،  با مردم شهر

    و فراموش کنم،  هر چه گذشت

    خانه ی دل،  بتکانم ازغم

    و به دستمالی از جنس گذشت ،

    بزدایم دیگر،تار کدورت، از دل

    مشت را باز کنم، تا که دستی گردد

    و به لبخندی خوش

    دست در دست زمان بگذارم

     

    یاد من باشد فردا دم صبح

    به نسیم از سر صدق، سلامی بدهم

    و به انگشت نخی خواهم بست

    تا فراموش، نگردد فردا

    زندگی شیرین است، زندگی باید کرد

    گرچه دیر است ولی

    کاسه ای آب به پشت سر لبخند بریزم ،شاید

    به سلامت ز سفر برگردد

    بذر امید بکارم، در دل

    لحظه را در یابم

    من به بازار محبت بروم فردا صبح

    مهربانی  خودم، عرضه کنم

    یک بغل عشق از آنجا بخرم

     

    یاد من باشد فردا حتما

    به سلامی، دل همسایه ی خود شاد کنم

    بگذرم از سر تقصیر رفیق ، بنشینم دم در

    چشم بر کوچه بدوزم با شوق

    تا که شاید برسد همسفری ، ببرد این دل مارا با خود

    و بدانم دیگر قهر هم چیز بدیست

     

    یاد من باشد فردا حتما

    باور این را بکنم، که دگر فرصت نیست

    و بدانم که اگر دیر کنم ،مهلتی نیست مرا

    و بدانم که شبی خواهم رفت

    و شبی هست، که نیست، پس از آن فردایی

     

    یاد من باشد

    باز اگر فردا، غفلت کردم

    آخرین لحظه ی از فردا شب ،

    من به خود باز بگویم

    این را

    مهربان باشم با مردم شهر

    و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

     

ﺗﻮﺻﯿﻪ ﻫﺎی ﯾﮏ ﻓﯿﻠﺴﻮف ﺷﯿﺮازی

* * ﻣﺪرﺳﻪ رﻓﺘﻦ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ ﭼﻮن اﮔﻪ ﺑﺎﻫﻮش ﺑﺎﺷﯽ ﻣﻌﻠﻢ وﻗﺖ ﺗﻮ رو ﺗﻠﻒ ﻣﯿﮑﻨﻪ، اﮔﻪ ﺧﻨﮓ ﺑﺎﺷﯽ ﺗﻮ وﻗﺖ ﻣﻌﻠﻤﻮ!

* *  دﻧﺒﺎل ﭘﻮل دوﯾﺪن ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن اﮔﻪ ﺑﻬﺶ ﻧﺮﺳﯽ از ﺑﻘﯿﻪ ﺑﺪت ﻣﯿﺎد اﮔﻪ ﺑﻬﺶﺑﺮﺳﯽ ﺑﻘﯿﻪ از ﺗﻮ!!

* * ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪن ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﯾﺎ ﺗﻮ دل اوﻧﻮ ﻣﯿﺸﮑﻨﯽ ﯾﺎ اون دل ﺗﻮرو ﯾﺎ دﻧﯿﺎ دل ﻫﺮدوﺗﻮﻧﻮ!!

* * ازدواج ﮐﺮدن ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﻗﺒﻞ از 30 ﺳﺎﻟﮕﯽ زوده ﺑﻌﺪ از 30 ﺳﺎﻟﮕﯽ دﯾﺮ!

* * ﺑﭽﻪ دار ﺷﺪن ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﯾﺎ ﺧﻮب از آب در ﻣﯿﺎد ﮐﻪ از دﺳﺖ ﺑﻘﯿﻪ ﺑﻪ ﻋﺬاﺑﻪ ﯾﺎ ﺑﺪ از آب در ﻣﯿﺎد ﮐﻪ ﺑﻘﯿﻪ از دﺳﺘﺶ ﺑﻪ ﻋﺬاﺑﻦ!!

* * ﭘﯿﮏ ﻧﯿﮏ رﻓﺘﻦ ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﯾﺎ ﺑﺪ ﻣﯿﮕﺬره ﮐﻪ از ﻫﻤﻮن اول ﺣﺮص ﻣﯿﺨﻮری ﯾﺎ ﺧﻮش ﻣﯿﮕﺬره ﮐﻪﻣﻮﻗﻊ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻏﺼﻪ ﻣﯿﺨﻮری!!

* * رﻓﺎﻗﺖ ﺑﺎ دﯾﮕﺮان ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﯾﺎ از ﺗﻮ ﺑﻬﺘﺮن ﮐﻪﻧﻤﯿﺨﻮان دﻧﺒﺎﻟﺸﻮن ﺑﺎﺷﯽ ﯾﺎ ازﺷﻮن ﺑﻬﺘﺮی ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺨﻮای دﻧﺒﺎﻟﺖ ﺑﺎﺷﻦ!

* * دﻧﺒﺎل ﺷﻬﺮت رﻓﺘﻦ ﺑﯿﻔﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﺗﺎ ﻣﺸﻬﻮر ﻧﺸﺪی ﺑﺎﯾﺪ زﯾﺮ ﭘﺎی ﺑﻘﯿﻪ رو ﺧﺎﻟﯽ ﮐﻨﯽ وﻟﯽ وﻗﺘﯽﺷﺪی ﺑﻘﯿﻪ زﯾﺮ ﭘﺎی ﺗﻮ رو ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯿﮑﻨﻦ!

* * اﻧﻘﻼب ﮐﺮدن ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﯾﺎ ﺷﮑﺴﺖ ﻣﯿﺨﻮری و دﺷﻤﻦ اﻋﺪاﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﯾﺎ ﭘﯿﺮوز ﻣﯿﺸﯽ و دوﺳﺖ اﻋﺪاﻣﺖ ﻣﯿﮑﻨﻪ!!

* * اﯾﻤﯿﻞﻓﺮﺳﺘﺎدن ﺑﯽ ﻓﺎﯾﺪه اﺳﺖ، ﭼﻮن ﯾﺎ ﻣﻄﻠﺒﺘﻮ ﺑﻪ اﺳﻢ ﺧﻮدﺷﻮن ﻣﯿﻔﺮﺳﺘﻦ و ﺣﺮص ﻣﯿﺨﻮری ﯾﺎﻣﻄﻠﺒﺘﻮ ﻧخونده پاکش می کنن که می فهمی و ﺣﺮص ﻣﯿﺨﻮری

 

چرا می گوییم «الهی 120 سال زنده باشی»

 

آیا می دانید چرا وقتی به هم می رسیم ، می گوییم الهی 120 سال زنده باشی ؟ برای چه نمی گوییم 100 یا 150 سال یا...

در ایران و در زمان ماقبل هجوم اعراب به ایران ، سال کبیسه را به این صورت محاسبه می کردند که به جای اینکه هر 4 سال یک روز اضافه کنند (که البته اضافه هم می کردند) هر 120 سال یک ماه را جشن می گرفتند و در کل ایران این جشن برپا بود (تقویم فعلی که به «تقویم جلالی» نامیده می شود حاصل زحمات خیام و سایر دانشمندان قرن پنجم هجری است)

برای این که بعضی ها ممکن بود یک بار این جشن را ببینند و عمرشان جواب نمی داد تا این جشن ها را دوباره ببینند و بعضی ها هم اصلا این جشن را نمی دیدند، دیدن این جشن را به عنوان بزرگترین آرزو برای یکدیگر خواستار بودند و هر کسی برای طرف مقابل آرزو می کرد تا آنقدر زنده باشد که این جشن باشکوه را ببیند و این، به صورت یک تعارف و سنتی بی نهایت زیبا درآمد که وقتی به هم می رسیدند بگویند 120 سال زنده باشی.

 

 

دوست خوبم «الهی 120 سال زنده باشی»

 

 

آلزایمر



چمدانش را بسته بودیم

 

با خانه سالمندان هم، هماهنگ شده بود

 

یک ساک هم داشت با یک قرآن کوچک،

 

کمی نان روغنی، آبنات قیچی و کشمش

 

چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی

 

گفت: مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم

 

یک گوشه هم که نشستم

 

نمیشه بمونم، دلم واسه نوه هام تنگ میشه !

 

گفتم: مادر من، دیر میشه ، چادرتون هم آماده ست، منتظرند

 

گفت: کیا منتظرند ؟ اونا که اصلا منو نمیشناسند ! و ادامه داد:

 

آخه اونجا مادرجون، آدم دق میکنه ها، من که اینجا به کسی کار ندارم

 

اصلا، اوم، دیگه حرف نمی زنم. خوبه ؟ حالا میشه بمونم ؟

 

گفتم: آخه مادر من، شما داری آلزایمر می گیری

 

همه چیزو فراموش می کنی

 

گفت: مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول

 

تو چی ؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترکم؟!

 

خجالت کشیدم، حقیقت داشت، همه کودکی و جوانی ام

 

و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم .

 

اون بخشی از هویت و ریشه و هستی ام بود،

 

و راست می گفت، من همه را فراموش کرده ام .

 

زنگ زدم به خانه سالمندان، که نمی رویم

 

توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده

 

و نگاه مهربانش را نداشتم، ساکش را باز کردم

 

قرآن و نان روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره در خانه بودند

 

آبنات قیچی را برداشت

 

گفت: بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی

 

دست های چروکیدشو بوسیدم و گفتم:

 

مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن

 

اشکش را با گوشه رو سری اش پاک کرد و گفت:

 

چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمی یاد

 

یعنی شاید فراموش میکنم ! گفتی چی گرفتم ؟ آل چی ...

 

جل الخالق، چه اسمهایی می زارن این دکترا، روی درد های مردم

 

طاقت نگاه بزرگوار و اشک های نجیب و موی سپیدش را نداشتم

 

در حالیکه با دست های لرزانش، موهای دخترم را شانه میکرد

 

زیر لب میگفت:

 

من که ندارم ولی گاهی چه نعمتیه این آلزایمر!!

 

 



 

بنده خدا فقط سلام کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

 

دختری از کوچه باغی میگذشت
یک پسر در راه ناگه سبز گشت
در پی اش افتاد و گفتا او سلام
بعد از ان دیگر نگفت او یک کلام
دختر اما ناگهان و بی درنگ
سوی او برگشت مانند پلنگ
گفت با او بچه پروی خفن
می دهی زحمت به بانویی چو من؟
من که نامم هست آزیتای صدر
من که زیبایم مثال ماه بدر
من که در نبش خیابان بهار
میکنم در شرکت رایانه کار
دختری چون من که خیلی خانمه
بیشت و شش ساله _مجرد_دیپلمه
دختری که خانه اش در شهرک است
کوی پنجم_نبش کوچه_نمره شصت
در چه مورد با تو گردد هم کلام
با تو من حرفی ندارم والسلام!!!

 

 

 

 

مدیونید اگه فکر کنید دختره قصد ازدواج داره!!!!!!!!!!!!