فریاد نزن ساعت جامانده ی من
صدای نیامدن کسی از جنس نور داد زدنی نیست
دلی باید داشت قد دلتنگیهای خدا و نگاهی به دوری بی نهایت
وقتی برای بارها غبار زمان را از چهره ی ساعتم پاک میکنم اندوهی فراوان که سالهاست با دلم آشناست میتکانتم..
رد ثانیه ها را که میگیرم جز آیه های ظهور به هیچ نمیرسم..
تو در متن زمان گم نشدی که بخواهم سراغت را از ثانیه ها و دقایق بگیرم..
آقای من..
برای چندمین بار میخوابم و هر بار با نگرانی از خواب میپرم که مبادا ثانیه های ساعتم خوابشان برده باشد و دعای سحرگاهم در عالم خواب مدفون..
هر سحرگاه با نرگسهایی که برای پیشبازت چیده ام فرج مبخوانم که بیایی..
آقای من..
کی دستهای سالخورده ی دعایم به آسمان میرسد و کی میشود برای امدنت اسپند شادی دود کنم..؟
چشمهایم دیگر سوی ندیدنت را ندارد
از بس ندیدم و گریستمت کور شدم آقا
بس است دوری بیا دستهایمان را بگیر و این کورهای عاشق را از چاله های مصیبت و معصیت برهان.




دعوتت می کنم