تیک تاک تیک تاک...
فریاد نزن ساعت جامانده ی من
صدای نیامدن کسی از جنس نور داد زدنی نیست
دلی باید داشت قد دلتنگیهای خدا و نگاهی به دوری بی نهایت
وقتی برای بارها غبار زمان را از چهره ی ساعتم پاک میکنم اندوهی فراوان که سالهاست با دلم آشناست میتکانتم..
رد ثانیه ها را که میگیرم جز آیه های ظهور به هیچ نمیرسم..
تو در متن زمان گم نشدی که بخواهم سراغت را از ثانیه ها و دقایق بگیرم..
آقای من..
برای چندمین بار میخوابم و هر بار با نگرانی از خواب میپرم که مبادا ثانیه های ساعتم خوابشان برده باشد و دعای سحرگاهم در عالم خواب مدفون..
هر سحرگاه با نرگسهایی که برای پیشبازت چیده ام فرج مبخوانم که بیایی..
آقای من..
کی دستهای سالخورده ی دعایم به آسمان میرسد و کی میشود برای امدنت اسپند شادی دود کنم..؟
چشمهایم دیگر سوی ندیدنت را ندارد
از بس ندیدم و گریستمت کور شدم آقا
بس است دوری بیا دستهایمان را بگیر و این کورهای عاشق را از چاله های مصیبت و معصیت برهان.

آرزوهای مرده

پشت پنجره در کلاسی رو به آرزوهای مرده ایستاده ام بیرون غوغایست ازنزاع باد و آدمیان خسته انگار آسمان با درختان کاج هم لج کرده سیلی باد بر صورت خواب آلودشان خبر از اعتصاب آرامش میدهد ایستاده لرزش شاخه ها را حس میکنم سردی پنجره ها لمس شدنیست از نگاه عابران میشود فهمید امروز روز خوبی نیست به دور ترین نقطه که مینگرم خش خش برگی جا مانده از تاراج پاییز آزارم می دهد فرصتی برای تقلا نیست باید از فاصله و میله ها تنها گذشت میله ی پنجره ها یادآور یک شکست ناباوارانه است شیشه را باید شکست و نسیم آسمان را سردتر احساس کرد که فردایمان خالی از سردی و درد نیست.

باور نکردنیست

با هر تپش با هر نفس با هر قدم که دور میشوم از خودم
تکرار میشود لحظه های تلخ من...
نیست جایی برای رفتن
غریبم
بی سرزمینم..
آواره در فصل دلخوشی های متضادم
من جانشین آخرین تحقیر در زمینم
باور نکردنیست
هیچ کجا جای من نیست
من بغض کرده و غمگینم..
پس آرامگاه و آرامش من کو...؟؟؟؟؟

مرگ را میخانم..

پیاده در دوری مکان
آواره در دیری زمان
بی پناه در مصیبت های داغدار
منم
من در آشفتگی های روزهای خیره به من
من تصویری سوخته در غبار آیینه ام
بی کسی های نگاهم در چشم های این اتاق دلشکسته نقش بسته..
با قدمهای همیشه در گذر
تا کجای کوچه ها را میشود پرسه زد؟؟
بی دلخوشی بی امید
آواره ی شبهای پر از تردید
دلواپس مرگ های ناگهان
خیره یه چشمهای خیس آسمان
منم...
تا رهایی تکرار میشود قصه های بی هدف رفتن من
تا ناکجا
تا همان پایان تلخ تا شروع آرزوی دیگران
سرد میشود داغهای نقش بسته بر افکار من
شاید بعد مردن این جسم خسته" این روح وتن ...

(نمیدونی چقدر حالم پر از بدی و دلشور ه های لعنتیه
مرگ را میخانم..
در این گمشدگی هایم

این چهار پست تقدیمی ازپاییززده بوده است.

اتفاقی نیست

یک راه
یک نفر
یک دنیا حرفهای پنهان لای زبان
اینها اتفاقی نیست
راهروها
کلاسها
حتی کوچه های اطراف بوی تورا میدهند
اینها هم اتفاقی نیست..
من در درجستجوی تو به عشق ایمان اورده ام
من تورا دلیل پیدایش این زمان و این مکان که هر دو در یک خیابان قدم
میگذاریم "میدانم..
من تورا گمشده ی تقدیر خودم میدانم..
اما...
دستهایت را برایم نگه ندار که شاید وقتی بهتر ازامروز لمسم کنی..
شاید فردا من در عزای عشق باشم و تو در جشن عاشقی..
شاید احساسمان در این سرمای بیرون درون طاقت نیاورد..
امروز را دیگر بی من فردا نکن که
من تیکه بر دیوار نگاه تو دارم هنوز ..
.....

(یادگاری واسه یه عاشق )
گاهی باید نوشت تا دستهایت در هیاهوی کلمات نلرزد ...
جایی برای نوشتن نداشتم یه جورایی آواره شدیم در بلگفا
اینجا نوشتم واست...

پایان یک خیابانم..

من پایان یک خیابانم..
جایی که تو در آن قدم میزنی و احساس مرا با قدمهایت نیست میکنی
انگار گوشهایت به صدایم عادت نداشتند
انگار نمیشنیدند
من ناله ی برگهای پاییز بودم
من در صدای کوبیدن باران به پنجره ی اتاقت حضور داشتم
من دعای تحویل سال را برایت بلند خواندم
اما تو نشنیدی..
فصلها چقدر بی مقدار اند وقتی تو فقط به تقویمت نگاه میکنی
و هیچ نمیشنوی....

دوستت دارم

آه این روزها چقدر دلم هوایم را دارد
چقدر چشمهایم بی منت نگاهم میکنند
انگار دیگر از خیسی گونه ها خبری نیست
انگار کابوسها راه خوابهایم را گم کرده اند
قلبم گواهی میدهد تو در فاصله ها برایم امن یجیب میخوانی
باورم شده تو هنوز راه دلم را از یاد نبردی...
پس عاشقانه فریاد میزنم دوستت دارم که
میدانم هنوز لایق دوست داشتنی...

نقاش

 گفتمش نقاش رانقشی بکش از زنگی

                  با قلم نقش حبابی برلب دریا کشید 

گفتمش تصویری از لیلی و مجنون را بکش

                 عکس حیدر را در کنار حضرت زهرا کشید 

   گفتمش بر روی کاغذ عشق را تصویر کن

        در بیابان بلا  تصویری از سقا کشید 

  

غریبه

 کسی مثل من

غربت را لمس نکرد

من در شهری

          که خود ساختم

                          غریبه شدم

خشت های این شهر را 

            به تنهایی روی هم چیدم

و تمام شب 

           آواز ققنوس را

         در این کوچه ها  فریاد کردم

حق با تو بود

آنقدر

شهر را تاریک ساخته ام

که کوچه هایش مرا نمی شناسند

 

باید دفتری دیگر بردارم

                 شهری تازه بسازم ...    

خاطرات تنهایی. . .

 
امروز از همیشه تنهاترم

صدای عقربه های ساعت همدم لحظه های تنهاییم می شود

و من در میان این ثانیه ها سر در گم به فکر فرو می روم

هنوز هم در انتهای ذهن شلوغم به بن بست خاطرات می رسم

ذهن من پر از خاطرات باران خورده است

بوی نم خورده خاطراتم فضای اتاق را پر می کند

حالا من ماندم و خاطرات تنهایی

روز میلاد من

 تقویم با من حرف بزن ..

امروز چه روزیست..؟

 من نگران و خسته ام

تقدیر امروز من چیست...؟ 

 حس عجیبی دارم ,انگار قرار است چیزی که قرار نیست. اتفاق بیفتد...

 هر چه می گردم هیچ چیز تازه ای نمیبینم..

امروز هم من همانم ..

آسمان همان است و غصه هایم همان..

شاید ثانیه هایم در دیروز جامانده اند که من اینگونه نگرانم...؟؟

نه...

امروز چقدر آسمان آبی تر است ...وزمان مهربانتر میرود...

گل سرخ بوی عجیبی میدهد...

حس میکنم غصه ها فرسنگها دور از من اند...

انگار تقویم هم در فکر آشتی با من است...

نه امروز مثل هر روز نیست...امروز روز دیگریست...

 آه...

آنفدر غرق در تیک زدن روزها بودم که فراموش کردم امروز را نباید ساده تیک زد...

انگار امروز روز میلاد من است...

تنها من...

به فردا نخواهم رسید...

تقدیم به او که دیگر کنارم نیست اما حس بودنش به من شوق زیستن می دهد

 

 من زندگی ام تنها در انتزاع است که معنی پیدا کرده

به فردا نخواهم رسید...امشب آخرین شب...؟!

 من امشب چشم هایم را باز نگه خواهم داشت 

من از سردی دستانت ...تهی می شوم،تمام می شوم،می روم

                            اما...توهنوزمی خندی...؟! 

چقدر ثانیه ها نامردند گفته بودند که بر می گردند...

 برنگشتند و پس از رفتنشان...

بی جهت عقربه ها می گردند...

آه این ثانیه های نامرد چه بلایی به سرم آوردند

نه به چشمم افقی بخشیدند نه ز بغضم گره ای وا کردند؟

از چه رو سبز بنامم به دروغ ...لحظه هایی که یکایک دردند؟

لحظه ها فاصله های سردند...آه بگذار ز پیشم بروند...

                                                                 «لحظه هایی که یکایک دردند»

***برگرفته از دفترشادی ها

*** ناز دردانه ام اگر آمدی بی خبر نرو

 

نقاب. . .

به صورتت نقاب نزن همدم لحظه های من

می دونم که  اشکهای قشنگ تو پشت نقاب سیل غمه

می دونم که غصه ها توی دلت اندازه یه عالمه

نمی خوام پشت نقاب خنده هات گریه کنی

نمی خوام فقط واسه شادی من خنده کنی

 

عیدانه ماهی

و باز هم عید آمدو...

عیدانه ی ماهی قرمز کوچک حوض

تنگ آبیست که در کنج اتاق خاک تنهایی گرفته...

 

پ.ن: فریاد زیر آب ماهی در تیک تاک ساعت ها محو شد..

پ .ن:سال ماهی ها هم با تک سین سکوت نو میشود.

*** پیشاپیش عیدتان مبارک.

استاد

و اما استاد..

او تنهاست ..و با تنهایی خیابان غریبه نیست"درخت ها او را میشناسند

صدای ایش موسیقی تنهایی اوست..

استادی پر از خالیها ی زندگی "پر از پرسه های بی کسی"خسته از نارفیقی رفیقان تنهایی..

میشنوم زیر لب میخواند:دلم گرفته ای دوست...

استاد کجای کاری دوستانت در حاشیه دوستی مانده اند و تو نقش وفا از دار قالی رفاقشان می خواهی؟؟؟ 

استاد از سیاهی روزگار مشکی پوش شاکیست"و از بی وفایی باغبان دلتنگ...

نمیدانم استاد شاید دنیا در قاب عینک جوری دیگریست که هنوز هم باور داری زندگی زیباست..

اما آنچه من میبینم جز سیاهی نیست و بس...

                                                                                                                (تقدیم به انکه استاد خوانیمش)

                   

پ.ن: (ای پست به سفارش باغبان باغ بارون زده نوشته شد) .

پاورقی:استاد شاید وقتش شده باشد که بپذیری دنیا به تو هم وفا نکرده..

گفت:

آغاز دوست داشتن است

                                 گر چه پایان راه ناپیداست

من دگر به پایان نیندیشم

                                که همین آغاز زیباست..

و نوشت:تقدیم به تنها بهانه زنده بودنم.

 

پاورقی: افسوس که او نمیدانست بهانه زنده بودنش الفبای دوست داشتن را هرگز نیاموخته.

پ.ن: او رفت و حرفهایش در حصار کارت پستالی عاشقانه باقی ماند.

** امیدوارم غبار زمان روی خاطرات نمناکی که از من در صندوقچه ذهنش پنهان کرده بنشیند و فراموششان کند.

  در تیک تاک لحظه های رو به فوت سال پیرو فرتوت "سنگینی نفسها ی  پیر مردی خمیده دل

  تمامی شادی وجودم رو به یکیاره سردو بی روح کرد..

  نمیدانم چرا اما حس پوچ روزهای متولد نشده"سرگردانی من در پی ثانیه ها" 

  و آوار شدن لحظه های تلخ بر سر نفس هایم" وجودم رو به صلابه یاس کشید.

  پیرمرد آه بکش...

  چه حاصل  از گذر سالها...؟

  وقتی فردای خودم رو در امروز تو دیدم..

 

پ.ن: داستان جدال لحظه ها برای رفتن به ابدیت با مرگ پیرمرد به پایان رسید.

*** ب ی د ل ی ل میگریم.

 

انتها

اين همه به آسمان نگاه كرديم و ندانستيم
ماه نقطه آخر خط است
و اين هواي كوچك
دل شوره هايمان را جا نميدهد ديگر...

نميدانم به جاي كدامين واژه سكوت را جايگزين كرده ام و به جاي كدامين غصه تمام رنجها و دردها را در كوله بارم ذخيره كرده ام و با خود مي برم، به هواي كدامين نگاه و كدامين ديدار چشمهايم را بسته ام و در جاده اي بي سر و ته زندگي قدم مي گذارم تنها، در اين تنهايي عميقي كه به اندازه همه تنهايي خدا عميق است كه حتي دستهاي فرشته هاي خدا هم به آن نميرسد...!

اين جا و آن جا
حالا تمام آن روزها روي دستمان مانده
و هيچ كس آن خيابان را تا انتها نرفت
 
به غم بنگر که چون درون ديده ام قطره قطره آب ميشود از ياد بوي عطر شقايق.....آن همدرد من...افسوس که هر روز بويش کمتر و کمتر خواهد شد تا آخر ميدانم!بويي نميماند تا با آن خاطره آم زنده کنم....خاطره هايي خوب از همدردي پرازدرد. به انتهاي راه رسيده ام..دعا کنيد که شايد راهي باشدومن ندانم...گرچه ميدانم نيست!....سنگ صبورم سنگ است گوش ميدهد به درد وجودم اماحيف که درکي از گفته هايم ندارد....پاکدلي نبود که در تنهايي خود مرا راه دهد...گريه آسان بکند...درک کند درد مرا...درد من سخت است بدتر از آنچه تصور بکنيد...در اين سن اين چنين دردي عجيب است....شايد همه اين درد را دارند و فقط من دردم را با کاغذ و خودکارم قسمت ميکنم...هيچ کس نفهميد مرا...انتظاري نيست از شما...و در آخر...باز من ماندم و خلوتي سرد...خاطراتي از گذشته ي دور...وآرزوي ..... ودردي که خاموش نشد.

آیینه

 

آیینه (4)

بعضی از آدما مثل شیشه چه بزرگ باشه چه کوچیک اونقدرشفافندکه از هر طرف نگاهشون کنی یه دریچه اند که همه دنیا ازشون پیداست.بعضیها مثل آیینه کوچیک باشه یه بزرگ فقط انعکاس چیزی اند که روبه رو شونه بعضیها مثل یه رود خونه اندکوچیک یا بزرگ به اندازه زلالی قطره هاشون از آسمون سهم می برن .

یه جا یه جمله قشنگ شنیدم که می گه:فرقی نمی کنه گودال آب کوچیکی باشی یا یه دریایبی کران زلال که باشی آسمان در توست.

زمستان

 و اما...

 در شهر هر شب تبلیغ "هر شب تنهایی" ست

 کسی برای دیدن پا پیش نمی گذارد

 چرا که کابوس شبانه ی این مردم دلمرده همین تنهایست

  کسی از اشک مصنوعی بازیگران دیگر نمی گرید

 که برای گریستن همین تنهایی شان کافیست...

 

   پاورقی : همیشه برای گریستن نیازی به دلیل نیست"گاهی هم میشود بی دلیل گریست.

   پیوست: اینجا نمی شود به کسی نزدیک شد" آدمها ا زدور دوست داشتنی ترند.(مونا)

   حرف آخر:  ب ی د ل ی ل میگر یم .

خانه دوست کجاست؟

من دلم می خواهد

خانه ای داشته باشم پر دوست

کنج هر دیوارش

دوست هایم بنشینند آرام

گل بگو گل بشنو

هر کسی می خواهد

وارد خانه پر عشق و صفایم گردد

یک سبد بوی گل سرخ

به من هدیه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوی دل هاست

شرط آن داشتن

یک دل بی رنگ و ریاست

روی آن با قلم سبز بهار

می نویسم ای یار

خانه ما اینجاست

تا که سهراب نپرسد دگر

خانه دوست کجاست؟

برداشت آزاد

مسیر ۸ ساعته در جاده محاصره شده ام میان افکار مختلف که به نوبت اجازه ی ورود و خروج

از مغزم را می گیرند

/اول فکر میکنم به حرف دیروزش که گفت: چطور میتوانی غم و غصه ی عالم را در دلت جای دهی

و دم نزنی؟! این حفظ ظاهرت را به من هم یاد میدهی؟! دوست داشتم بگویم سعی کن

هیچوقت این را یاد نگیری چون عذاب است و خود درگیری!! امابه یک لبخند تصنّعی

 قناعت میکنم به جای جواب....!!!

/فکر میکنم که گاهی خوب بودن هم خوب نیست،معتمد بودن خوب نیست، مهربانی خوب نیست

فلانی!! عروسک خیمه شب بازی نشوی یک وقت!سعی کن زیاد هم خوب نباشی

بعضی ها لیاقت این همه خوبی را  ندارند... گنجایشش را ندارند!

/بله... راست میگویند که درد مردم از دانستن است...گاهی لازم است هیچ ندانی و نفهمی....

این دنیا احتیاجی به آدم فهمیده ندارد....!!!

/ پس ... چشمانم را میبندم...سعی میکنم گوشها و مغزم را هم ببندم...تا نبینم ، نشنوم

 ونفهمم.... این گونه بودن هم عالمی دارد!!!

مادر فرشته زیبای محبت و عشق----نقاشی زیبایی از مادری که  نوزادی را در آغوش پر محبت خودش دارد و دختر کوچکش که در کنار اوست
- از آثار هنرمند نقاش استاد ایمان ملکی

خوشبختی

خوشبختي ما در سه جمله است

 تجربه از ديروز

                 استفاده از امروز     

                                          اميد به فردا...

ولي ما با سه جمله ديگر زندگي مان را تباه مي کنيم

 حسرت ديروز

                 اتلاف امروز     

                              ترس از فردا . 

نیایش

خداوندا !!
به من آرامش ده
  تا بپذیـرم آن چه را که نمیتــوانم تغییر دهم
دلیری ده
  تا تغییر دهم آنچه را که میتوانم تغیر دهم
بینش ده
  تا تفاوت این دو را درک کنم
مرا فهم ده
  تا متوقع نباشم ، دنیا و مردم آن مطابق میل من رفتار کنند ...


(جبران خلیل جبران )

مشهد

                                           هر چند حال و روز  زمین و زمان بد است

یک تکه از بهشت در آغوش مشهد است
 

حتی اگر به آخر  خط هم رسیده ای
 

آنجا برای عشق شروعی مجدد است

حرف ها

 

حرف اول:

بعضی ادم ها خواننده ی زندگیت می شوند.بعد می دانی که جریان چیست؟خواننده ها صدای اصلیشان با چیزی که تو می شنوی فرق می کند،اساسی.انوقت است که مدام باید منتظر باشی-درحد ذوق مُردگی- که صدای اصلیشان را بشنوی.مدام می گردی در هر کلمه ای که تلفظ می کنند،بولدش می کنی برای خودت،در ذهنت که بعدتر ها بروی بگردیش،شاید نشانه ای از صدای اصلیشان پیدا کردی.اول عرق ریزان روح می شوند این ادم ها.

حیاط خلوت:

بعضی تر های دیگر هم هستند که فقط حرف می زند و می مَکند اکسیژن اطرافت را،مایعش هم می کنند گاهی.بعد تو مجبوری صبر نکنی که بگردی صداشان را هرجا.این جور ادم ها منتظرت نمی گذارند.بلدشان نشده چقدر تقاضا،چقدر عرضه.شاید برای همین بازار براشان کساد می شوند،عین لزوم بودنشان. 

حرف اخر:

ادمهای این اخر هم که چسبیده اند ته ته ته جدول،انگار خفقان گرفته باشند.رو به مرگ باشند.دهنشان را باز نمی کنند اکسیژن بگیرند.باید پیداشان کنی.از ته چاه بکشیشان بالا.بدون اینکه خودشان/ادم های اطراف،بفهمد/بفهمند.

I am

I'm a bitch cause I don't let you push me around
I'm dumb cause sometimes Iam wrong
I'm ugly cause I don't look like a model
I'm annoying cause I like to talk
I'm a loser cause I aint friends with your group
I'm weird cause I aint like you
I'm naive cause I am younger then you
I'm conceited cause I like who I am
I'm rude cause my manners aren't perfect
Don't tell me who I am cause I already know

مادر گوهری فراموش ناشدنی --- نقاشی زیبا از مادر و پسر کوچکش که در آغوش مادری مهربان شاد است و مهر مادری را با تمام وجود دریافت می کند - این اثر بدیع و زیبا کار هنرمند خوب و پر افتخار ایرانی شهراد ملک فاضلی است - تقدیم به همه مادران خوب ایرانی 

نایافته

گفتي كه:

             -چوخورشيد ،زنم سوي تو پر.

چون ماه،شبي مي كشم از پنجره سر!

اندوه كه خورشيد شدي،

                                   تنگ غروب!

افسوس، كه مهتاب شدي

                                   وقت سحر!

 

فريدون مشيري

 

لیاقت

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی

اگر تهدیدت کردند بدان در برابرت ناتوانند

اگر روزی خیانت دیدی بدان ارزشت بالاست

واگر روزی ترکت کردن بدان با تو بودن لیاقت می خواهد