شاید برای آخرین بار....
نمیدونم از کجا شروع کنم ولی میدونم قراره آخرش برسم به اینکه دیگه نمیخوام دست کسی بهم برسه یعنی نمیخوام کسی که نمیدونه میخواد چیکار کنه بیاد طرفم....
تقریبا ۱هفته اس دارم به حرفاشو کاراش فکر میکنم.....
از حرفای جدیدی که بهم زده خیلی شکستم...
چیزایی که خودش لایقش بودو ب من نسبت داد...
گفت دوست ندارم دختری مثه تو به خالم کادو بده...
خدایا من....
منو میبینی؟
اینجام.... جایی نرفتم ... تغییر نکردم.... همونم..... منم مریم.... ی عمره منو میشناسی حواست بهم هست... حالا چی شده که بنده ات دله منو میشکنه ولی حرفی نمیزنی... کاری نمیکنی....
نمیخوام دعوا کنم باهاش...
دفاع کردن برابره با دعوا کردن...
خیلی وقتها باید بگذری تا ثابت کنی وجود داری!!!!
بیخیال از امشب گوشیمو خاموش میکنم تنها جایی که میخوام بهش سر بزنم و همچنان برام مایه آرامشه همین نته...
آخه دوستای خوبی دارم اینجا البته دوستای واقعی خوبی دارم که هرازگاهی باید سراغی از اونا هم بگیرم...
ولی دیگه گذشتم...
ازش گذشتم بذار فک کنه من بد عالمم...
من افتضاحم....
اون خوب باشه بین همه ی ادمای بد اون خوب بمونه...
منم خدایی دارم دیگه... الان ب فریادم نرسه ۲روزه دیگه ک میاد سراغم...
چه شبایی که ب خاطرش تا صبح اشک ریختم...
بگذریم...
همتونو دوست دارم...
سارا جون اجی اگه آمدی و خوندی دعام کن...
زهره خانم منو یادت نره ها....
محدثه کپلی عشق من دلم برات تنگ شده...
و همه ی دوستای گلم برام دعا کنین...
دعا کنین این تغییراتو تحمل کنم...
اینجا در قلب من حد و مرزی