تصویری ازتخت جمشید
نگاهی به تاریخ خوزستان
همان طوری که ذکر شدخوزستان تاریخی بس دراز دارد و تاریخ آن چندهزار سال بیشتراز تاریخ ایران است. نخستین ساکنان خوزستان عیلامی ها بودند که یکی از کهن ترین تمدن های بشری را در این سرزمین بنا نهادند. آنها از نژادسامی1 بوده و نخستین حکومت خویش را شش هزار سال پیش در سرزمینی وسیع تاسیس کردند. این سرزمین شامل بخش هایی از شرق عراق تا رود دجله2 و بخش هایی از غرب،جنوب غربی و جنوب ایران بوده. مرکز حکومت عیلامی ها ، ایالتی از عیلام بود که شهر شوش در آن قرار داشت.معبد چغازنبیل که در سال1250 قبل از میلاد توسط «اونتاش گال» پادشاه عیلامی ساخته شد از جمله آثار تاریخی به جای مانده از عیلامی ها است. درسال641پیش از میلاد آشوربانی پال پادشاه آشور به شوش حمله کرد و پس از به خاک و خون کشیدن آن شهر و قتل مردم به حکومت و اقتدار عیلامی ها پایان داد. از این پس قلمرو عیلامی ها ،جزئی از امپراطوری بزرگ آشوری شد.
در دوره هخامنشیان با فتح بابل توسط کوروش به سال 853پیش از میلاد،عیلام نیز همانند تمامی سرزمین های تحت سلطه بابل،جزءقلمرو هخامنشیان شد.3 با وجود این نخستین ایالتی که بر ضد داریوش هخامنشی قیام کرد،عیلام بود ولی این قیام با قتل آترنیا از خاندان سلطنتی سرکوب شد. 4به موجب بند شش ستون اول کتیبه بیستون،سرزمین عیلام،یکی از 23کشور تحت فرمان داریوش بود.5
پس از حمله اسکندر مقدونی به سال 334 پیش از میلاد و انقراض سلسله هخامشنیان،عیلام جزء متصرفات اسکندر شد.6 با مرگ اسکندر و روی کار آمدن جانشنیان او،آنتوخوس سوم در سال187قوم به قصد تاراج معبد«بل» به شوش یورش برد، اما با مقاومت سرسختانه مردم روبه رو شد وجان خود را در این حمله از دست داد.7 آنتیوخوس نتوانست شوش را به قلمرو سلوکیان منضم کند و این سرزمین همچنان مستقل باقی ماند.8
با روی کار آمدن اشکانی ها و تسلط آنها بر سرزمین تحت سیطره سلوکی ها،خوزستان نیز جزء قلمرو حکومتی اشکانیان شد و این ناحیه تا آخر دوره ی اشکانی به صورت یکی از دولت های دست نشانده ی پارت ها از استقلال داخلی برخوردار بود.9 درسال 224 میلادی نبرد سرنوشت ساز اردشیر بابکان پادشاه ساسانی با اردوان اشکانی در دشت هرزدجان(رامهرمز کنونی) در این خطه روی داد و منجر به انقراض سلسله ی اشکانیان شد.10در همین نبرد طایفه ای از بنی تمیم که به آنها«بنوالعم» می گفتند و نیای آنها مره بن مالک بن حنظله بوده و در این سرزمین رحل اقامت داشتند،اردشیر بابکان را علیه اردوان اشکانی یاری کردند.11
اما به رغم یاری مردم اهواز به اردشیر بابکان در غلبه بر سلسله اشکانی،اعقاب اردشیر و به ویژه شاپور دوم (310م-379) حق مطلب را ادا نکرده و با جنگ و خونریزی فشار توانفرسایی را به این مردم وارد کردند.12 ظلم و بیداد شاهان ساسانی وفساد دربار و تبعیض موجود در جامعه اشرافی سبب شد اا به هنگام ظهور اسلام، مردم اهواز13 با آغوش باز به پیشواز آن رفته وسپاه اسلام را یاری کنند.
درسال 18ق.عتبه بن غزوان14 که از طرف خلیفه عمر به عنوان والی بصره منصوب شده بود، اعراب اهواز را به سوی خود جلب کرد و با یاری آنها،هرمزان فرمانده سپاه ساسانی را شکست داد.15 درسال 19ق.پس از فتح شوشتر،سپاه اسلام رو سوی شوش گذاشت و آن شهر را محاصره کرد ، در این محل عرب های اهواز به سپاه اسلام پیوستند.16 پس از آن درسال 21ق. عرب های باصری که در اهواز مستقر بودند تحت فرمانده نعمان بن مقرن مزنی17 سردار عرب در امتداد کرخه حرکت کردند و ارتش ایران را در نهاوند شکست دادند. 18
از مهمترین حوادث این دوره شورش مردم اهواز به سال 38ق. است. که توسط معقل بن قیس سردار اسلام سرکوب شد.19درزمان خلافت عثمان یعنی از سال 29 تا35ق. عبیدالله بن معمر حاکم اهواز شد که از جانب عبدالله بن عامر بن کریز بن ربیعه بن عبدشمس پسر دایی عثمان والی بصره به این سمت منصوب شده بود.20 پس از آن در زمان خلافت حضرت علی (ع) زیاد بن ابیه حاکم اهواز شد.21
درسال 67ق. اهواز کانون جنبش«ازارقه» به رهبری نافع بن ازرق بود.ازارقه سرکوب شدند.22 در دوره امویان و پس از آن در عهد بنی عباس ،همانند دوران صدر اسلام اهواز تابع بصره بود، به نحوی که همواره والی بصره، حاکم اهواز را بر می گزید.23
پس از آن در قرن سوم هجری و از سال 249ق.اهواز مرکز جنبش زنگیان شد و علی بن محمد بن عیسی بن زید ملقب به صاحب الزنج که خود را از علویان و از سلاله ی حضرت علی (ع) معرفی می کرد رهبری جنبش بردگان و سیاه پوستان را علیه جور وستم حکام به دست گرفت و در اندک زمانی افراد بسیاری گرد او جمع شدند.24 کانون و مرکز قیام صاحب الزنج منطقه اهواز بود، او درسال 256ق.پس از فتح بصره رو سوی شهر ابله از نواحی بصره گذاشت و با تصرف آن شهر به عبادان(احتملا آبادان کنونی) آمد و آنجا را زیر سلطه خود درآورد.25زنگیان تا سال276ق. به طور متناوب بر اهواز حکم فرمایی کردند در این سال با شکست آنها از سپاه خلیفه ی عباسی و قتل صاحب الزنج جنبش آنها سرکوب شد.26
مقارن با این تحولات یعقوب لیث صفاری ، سیستان را از طاهریان وابستگان خلیفه عباسی باز ستاند و با تسخیر خراسان و فارس رو سوی بغداد گذاشت. او در سال 262ق. در محلی به نام دیر العاقول از سپاه خلیفه شکست خورد. پس از این شکست او در صدد تسخیر سوق الهوار(اهواز فعلی) برآمد، اما از یاران صاحب الزنج به سرکردگی علی بن ابان مهلبی شکست خورد و هیچگاه نتوانست به اهواز دست یابد.27بلاخره یعقوب لیث صفاری در سال265ق. در محلی به نام جندی شاپور در اطراف دزفول درگذشت و همان جا به خاک سپرده شد.
پس از سرکوبی قیام زنگیان به سال 276ق.و خاتمه بخشیدن به سیطره آنها بر اهواز، خوزستان کماکان جزء قلمرو خلیفه عباسی باقی ماند. پنجاه سال بعد با ظهور آل بویه وگسترش قلمرو آنها تا حدود بغداد،اهواز و شهرهای آن نیز به قلمرو آنان افزوده شد.28 پس از فروپاشی آل بویه،خوزستان همانند سایر مناطق جزئی از حوزه خلافت بود و تا حمله ی مغول وضع بر همین منوال باقی ماند.29
با سقوط بغداد به دست هلاکوخان مغول و پایان خلافت بنی عباس در سال656 خوزستان نیز تحت حاکمیت مغولان در آمد. پس از آن بازماندگان و نوادگان هلاکو-ایلخانان- به طور متناوب بربخش هاایی از خوزستان تسلط یافتند.30 این وضع تا حمله تیمور لنگ به سال795ق.ادامه داشت. از آن پس جانشینان تیمور بر خوزستان حکمفرمایی کردند.
باید توجه داشت که پس از ویرانی شهر اهواز در قرن پنجم هجری و از بین رفتن آثار حیات در آن، و با توجه به رونق شهر شوشتر،خوزستان مرکزی و جنوبی مورد توجه حاکمان و غازیان نبود و آنها توجه و یا به تعبیری طمع چندان نسبت بدان نداشتند، از این رو شوشتر و آن نواحی اهواز کمتر مورد تعرض قرار گرفت. به همین دلیل به هنگام یورش تیمور به خوزستان، او رو بیست و پنج ربیع الثانی سال765ق.(مارس1393میلادی) پس از فتح شوشتر ، از مسیر رامهرمز و بهبهان عازم شیراز شد و هیچگاه به اهواز و آن نواحی نیامد.31
پس از آن در آستانه سال845ق.شاهرخ میرزا پسر تیمور لنگ بر ایران و ترکستان حکومت کرد، او خود درهرات بر تخت شاهی نشسته بود، عراق عجم وآذربایجان را به جهانشاه قراقویونلو سپرده و فارس و خوزستان را به نوه ی خود عبدالله سلطان بخشیده بود. عبدالله سلطان نیز در شیراز اقامت می کرد و خوزستان را به شیخ ابوالخیر جزری سپرده بود. این یکی نیز در شوشتر نشیمن گرفته،حویزه و آن پیرامون را به پسر خویش شیخ جلال داده بود.32 در چنین اوضاع و احوالی سیّدمحمد بن فلاح معروف به مشعشع در حویزه ظهور کرد و پس از شکست سپاه تیموری ،حکومت مشعشعیان را در آن خطه بنا نهاد.
پانصد سال تاریخ خوزستان،عبدالنبی قیم،ص83تا89
1-سامی ها فرزند سام بن نوح اند وشامل عرب ها،فنیقی ها،آرامی ها،آشوری ها،عیلامی ها،عبرانی و غیره هستند 2- جهانگیر قائم مقامی،498
3-نصرت الله مشکوتی«تاریخ نظامی ایران،جنگ هایدوران ماد و هخامنشی ص138
4-همان ص 182
5-داندمایف«ایران در دوران نخستین پادشاهان هخامنشی»ص343
6- نصرت الله مشکوتی همان ص406 7-پیرنیا«تاریخ ایران باستان»جلدسوم ص2115
8-آلفرد فن گوتشمید«تاریخ ایران و ممالک همجوار آن اززمان اسکندرتاانقراض اشکانیان»ص7
9-محمدجوادمشکور«تاریخ سیاسی و اجتماعی اشکانیان ص142
10-کریستین سن«ایران درزمان ساسانیان»ص107 11-تاریخ طبری جلدچهارم ص208
12-شاپور بسیار سنگدل و بی رحم بود،اودرشکنجه وآزار مردم وسوراخ کردن کتف آنها ،انچنان پیش رفت که اورا شاپورذوالاکتاف نامیدند.درفارسنامه ابن بلخی آمده است که شاپور بنی حنظله رادر بیابانهای میان اهواز و بصره بنشاند.این بنی حنظله همان هایی هستند که پیش از این اردشیر بابکان رادرجنگ یاری کرده بودند.«فارس نامه ابن بلخی» ص97
13-در آن دوره«تمامیت خوزستان را اهواز می خواندند» حمدالله مستوفی،نزهه القلوب ص115
14-عتبه بن غزوان،ازصحابه پیامبر و هفتمین کسی که اسلام آورد،درهمه جنگ ها دررکاب حضرت رسول(ص)بود،خلیفه عمر اورا والی سرزمین بصره کرد،هموشهر بصره را بنا نهاد.المنجد فی الاعلام ص115 15-حسن تقی زاده«ازپرویزتاچنگز»ص196
16-جمیل قوزانلو«تاریخ نظامی ایران»ص314
17-نعمان بن مقرن مزنی ازصحابه پیامبر و هم رزم حضرت محمد(ص)در فتح مکه بود. المنجد فی الاعلامص711 18بارون دوید،همان،ص423
19-ابن اثیر«اخبار ایران»ص328 20-تاریخ طبری جلدپنجم ص2111
21-ابن اثر،همان ص341 22-راوندی«تاریخ اجتماعی ایران»جلد دوم ص117
23-نه تنها خوزستان بلکه فارس تابع بصره بود وشخص برگزیده توسط والی بصره،حاکم خوزستان و فارس بود. 24-تاریخ طبری جلد14،ص6307
25-ن.و.پیگلوسکایا«تاریخ ایران دردوران باستان تاپایان سد هجدهم میلادی» ص209
26-غیاث الدین خواندمیر«حبیب السیر» جلددوم ص281
27-پروین ترکمنی آذروصالح پرگاری«تاریخ تحولات سیاسی اجتماعی اقتصادی وفرهنگی ایران دردوره صفویان و علویان»ص37-45
28-ابوعبدالله محمدبن احمدمقدسی«احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم»جلددوم ص615-610
29-جهانگیرقائم مقامی«تحولات تاریخی وارضی واداری خوزستان»ص161
30-حسین قلی ستوده«تاریخ آل مظفر»جلددوم ص107
31-شریف الدی علی یزدی تریخ نگار امیرتیمور.به نقل از بارون دوید.همان ص454
28-ابوعبدالله محمدبن احمدمقدسی«احسن التقاسیم فی معرفه الاقالیم»جلددوم ص615-610
29-جهانگیرقائم مقامی«تحولات تاریخی وارضی واداری خوزستان»ص161
30-حسین قلی ستوده«تاریخ آل مظفر»جلددوم ص107
31-شریف الدی علی یزدی تریخ نگار امیرتیمور.به نقل از بارون دوید.همان ص454
32-احمدکسروی،همان ص 18 http://eilam.persianblog.ir/
درباره خوزستان
سرزمینی که امروز آن را خوزستان مینامیم، تاریخی بس دراز دارد و تاریخ آن چندهزار سال بیشتر از تاریخ ایران است.1 در حفاری های اخیر در تپه چغامیش، واقع در چهل کیلومتری شوش،مدارک و شواهدی بدست آمده که نشان می دهد حتی در هزاره نهم پیش از میلاد مسیح نیز کشاورزان در این منطقه فعالیت داشته اند. 2
این سرزمین در طول تاریخ و در طی دوره های مختلف به نام های گوناگون نامیده شده، علاوه بر این .وسعت آن در دوره های مختاف یکسان نبوده است. براساس کاوش ها و بررسی های باستان شناسی،اولین ساکنان این سرزمین،عیلامی ها بودند که یکی از قدیمی ترین تمدن های بشری را در این منطقه بنا نهاده اند.. به استناد پژوهش های« کلمان هور» و «لوئی دلاپرت» سومری ها به پیروی از بومیان،مردم این سرزمین را حالتام و یا حاتام می نامیدند و کشور حالتام را را حالتامی می خواندند.3
اکدیها که همسایة نزدیک عیلامیها و همانند آنها از نژاد سامی بودهاند، کلمة حالتامی را بنا بر قواعد زبان خود عِلامتو (تلفظ عین از حلق) تلفظ میکردند که به همان معنی سرزمین حالتامها میباشد. این واژه در تورات به صورت «علام» ثبت شده و امروزه به صورت واژة «عیلام» به ما رسیده است.4
پس از آن در قرن سیزدهم پیش از میلاد در سنگ نبشته های عیلامی و بومی نام ایشان سوسونکا ذکر شده که به معنی انشان و شوش است .5 درآن دوره این نام بر یکی از ممالک تابع امپراطوری عیلام اطلاق می شده و هیچ گاهبه معنی کل عیلام نبود،زیرادر همان زمان بابلی ها و آشوری ها آنجا را همچنان علام می گفتند.6
حتی هخامنشیان که قرن ها پس ازآن در صحنه تاریخ ظاهر شدند این سرزمین را کماکان عیلام می خواندند.. در ترجمه متن عیلامی بند شانزدهم نبشته ها ، برحسب قرائت ژول اپ یر ، داریوش نیز آن را به همین نام خوانده است.7
حمله آشور بانیپال به عیلام و فروپاشی ح آن در سال 641پیش از میلاد سبب گردید تا نام شوش که پیش از این مرکز عیلام بوده، در کنار نام عیلام در کتب و منابع مختلف مطرح شود. پس از آن و به ویژه در دوره سلوکیان پس از حمله اسکندر مورخان یونانی و رومی مانند هرودوت و گزنفون وموسی خورنی و استرابون این منطقه را که به مراتب کوچکتر از عیلام بود8به نام های سوزیان،سوزیانا،سوزیس،الیمایس و الیمااین می خواندند.9 که در حقیقت تلفظ یونانی و یا رومی شوش بود.
هخامشنیان چون با سرزمین اواژ یا اوژ که بخشی از کوه کیلویه ی امروزی را شامل می شد همسایه بودند و با ناحیه مزبور آشنایی بیشتری داشتند، عیلام را روی هم رفته «اوژ» می خواندند.10
پس از آن واژه پارسی اوژ در دوره ساسانیان و در زبان پهلوی به صورت «هوج» دآمده و مردم غرب کهکیلویه ی امروزی و شرق ایذه را به این نام خواندند و سرزمین آنها را هوجستان گفته اند. به اعتقاد جهانگیر قائم مقامی واژه ی «اوژ» دوره هخامنشی در دوره ساسانی «هوج» شده و پس از آن«هوج» به «خوج» تبدیل گردیده و سرزمین محل سکونت این مردم را خوجستان گفته اند.11
اما در همان زمان کتب و منابع معتبر،همه این منطقه را اهواز گفته اند ، به عنوان مثال محمدبن جریرطبری به هنگام ذکر جنگ های اردشیر بابکان با اشکانیان از این سرزمین به نام اهواز یاد کرده است.12 همو در جای دیگر از اهواز به عنوان منطقه ای بزرگ مشمل بر هفتاد شهر و روستا به مرکزیت سوق الاهواز نام برده است.13 بنا به نوشته طبری پیش از اسلام نیز این ناحیه را به نام اهواز می خواندند.14 نویسندگان و مورخان پس از طبری مانند گردیزی،بیهقی و نویسنده یا نویسندگان تاریخ سیستان15 و همچنین ناصرخسرو16 این منطقه را به همین نام می شناختند و در کتب خود آن را اهواز خوانده اند.
بنا به نوشته جهانگیر قائم مقامی درآن دوره ها در کتابهای تاریخی همه جا این منطقه را اهواز می خوانده اند.17 حمدالله مستوفی نویسنده ی نزهه القلوب خاطرنشان می سازد که از زمان اردشیربابکان(چهارصدسالپیش از ظهور اسلام) تمامی این منطقه را به نام اهواز می خواندند.18
پس از آن به قرن چهارم هجری می رسم.در این دوره نویسنده کتاب«حدودالعالم من المشرق الی المغرب»(تالیف سال372ق)برای نخستین بار نام خوزستان19 را درکتاب خود آورد.20 اما تاریخ نگاران همچنان نام اهواز رابه کار می بردند،گردیزیمولف زین الاخبار21(حدود432ق.) و پس از آن خواجه ابولفضل بیهقی22(آخرقرن5ق.)و همچنین ناصرخسرو این منطقه را اهواز خوانده اند.
درباره وجه تسمیه خوزستان معتبرترین سخن این است که«خوزیان همان صورت تحول یافته ای از واژه ی خوجستان و یا هوجستان دوره ساسانی است».23 بنابر این اظهار نظر ریشه و منشا این واژه همان واژه«اواژ» یا «اوژ» هخامنشی است که پس از چندین بار تغییر و تحول در دوره ساسانی ،نهایتا خوزیان شده است. همین خوزیان بعدها و پس از چندقرن به خوزستان تبدیل ده و مولف ناشناخته ی حدودالعالم ن المشرق الی المغرب درسال372ق برای اولین بار در کتاب خویش آن را ذکر کرده است. پس از او ابن بلخی نیز در کتاب خویش پس از ذکر نام اهواز ،نام خوزستان را آورده است.24
پس از آن به دوره مشعشعیان یعنی اسل 845 هجری قمری می رسیم، در این دوره بخش عرب نشین را عربستان نامیدند. اولین بار این نام در کتاب مجالس المومنین تالیف قاضی نورالله مرعشی شوشتری درباب نهم ذکر شد. قاضی کتاب مذبور را در سال 993ق.ۀغاز و درسال1010ق.آن را به پایان رساند.از این به بعد در کتب تاریخی نامی از اهواز نیست و نام عربستان جایگزین آن شد.
مرکز عربستان،بزرگترین شهر آن منطقه یعنی حویزه25 بود. نادرشاه افشار درسال1150.دزفول و شوتر را جزء عربستان کرد26 و آن شهر را حاکم نشین سراسر خوزستان گردانید ، از این تاریخ به بعد سراسر آن سرزمین عربستان خوانده شد.27
واژه عربستان،واژه ای فارسی است و از ترکیب عرب + ستان تشکیل یافته و از آنجا که در زبان فارسی«ستان» پسوند مکان و به معنی محل استقرار قومی یا مردمی است28 این نام برای تمایز بخش عرب نشین خوزستان از بخش غیرعرب نشین آن در آن دوره انتخاب شده بود29 مانندکردستان ، بلوچشتان ، لرستان، که هرکدام به معنی استقرار کردها و یا محل استقرار بلوچ ها و یا محل استقرار لرهاست.
همان طوری که ذکر شد از دوره نادرشاه(1150ق.) به بعد سراسر این منطقه را عربستان می خواندند. با وجود این ،برخی مورخان هر دو اسم را در کتب خویش ذکر کرده اند،میرزا صادق نامی تاریخ نگار زندیه در شرح حرکت کریم خان زند به این دیار، نام خوزستان و عربستان را پشت سرهم آورده است.30 مولف فارس نامه ی ناصری ضمن ذکر نام هر دو پس از نام عربستان ، کلمه عجم را به آن افزوده است.31
به هرحال در دوره قاجار نام عربستان در احکام و فرامین دولتی وارد شده و همه جا از کلمه عربستان استفاده می شد، چنان که شاهزاده حشمت الدوله حکمران خوزستان و لرستان در سال1293ق. درنامه ای به شیوخ قبیله بنی ساله به تاریخ ربیع الاول 1293ق.خودرا حاکم ایالت عربستان و لرستان می نامد.23 در زمان مظفرالدین شاه نه تنها در کتب تاریخی مانند افضل التواریخ مظفری . منتخب التواریخ مظفری بلکه حتی در روزنامه های این عهد و در روزنامه های دولتی دیگر به ندرت به نام خوزستان برمی خوریم و همه جا کلمه عربستان بر سراسر خوزستان اطلاق می شد.33
تاریخ نگاران و پژوهشگران خارجی نیز به تبع مورخان و روزنامه های آن دوره ،این منطقه را عربستان نامیده اند. سرپرسی سایکس34،لرد کرزن35،کلمان هور36، نیبور،لایارد،لوریمر،دیولافوا،هنری فیلد و دیگران همین نام را در کتاب خود ذکر کرده اند. بر همین اساس حاج عبدالغفار نجم الملک که در سال1299ق. برای برآورد سد اهواز از سوی ناصرالدین شاه به این خطه مامور شد،سفرنامه ی خود را به نام «سفرنامه عربستان» به رشته تحریر در آورد.
پس ازآن و در دوره ی قدرت شیوخ آلبوکاسب و به ویژه در عهد شیخ خزعل این نام همچنان به کل خوزستان اطلاق می شد، اما باید توجه داشت که خوزستان یا عربستان آن دوره کمی کوچکتر از خوزستان فعلی است. درآن دوره شهرستان های بختیاری نشین شامل ایذه،مسجدسلیمان وبخش های اطراف آنها و همچنین شهرستان بهبهان جزء خوزستان نبودند.
تا سال 1303 هجری شمسی(1342قمری) وضع بر همین منوال بود، در این سال پس از خاتمه دادن به حکومت شیخ خزعل،حکومت مرکزی،نام عربستان را به کلی از فرمان ها و مکاتبات دولتی حذف کرد و طی ابلاغیه ای خطاب به مردم خوزستان که در حقیقت فرمان ابطال نام«عربستان» و جایگزینی نام«خوزستان» بود نام عربستان را به طور کلی ممنوع کرد.37
پانصد سال تاریخ خوزستان،عبدالنبی قیم ص77تا83
1-احمدکسروی،زندگانی من ص205 2-عزت الله نگهبان،همان ص13
3-par celement hurat et louhs dlaprte…….michel1943
4-جهانگیر قائم مقامی ،تطورات نام سرزمین خوزستان ص172 5-همان ص173 6-همان
7- جهانگیر قائم مقامی،مردم و زبان مادی ها ،کتاب ژول اپ یر ص159
8-سرزمین عیلام شامل بخشی از عراق تا رود دجله،استان های لرستان،ایلام،خوزستان،کهکیلویه و بویراحمد،فارس،کرمان و بوشهر و حتی سیسیتان بوده و از شمال تا حدود اصفهان می رسید. «گیرشمن،ایران از اغاز تا اسلام ص 27
9- جهانگیر قائم مقامی خوزستان،تطورات نام این منطقه و وجوه تسمیه آن»ص293
10- جهانگیر قائم مقامی ،تطورات نام سرزمین خوزستان ص174 11-همان ص179
12 -تاریخ طبری جلددوم ص583 13-همان ذیل عنوان«خبرگشادن اهواز»
14تاریخچه اهواز،پانصدسال تاریخ خوزستان ص453
15- جهانگیر قائم مقامی همان ص179 16-سفرنامه ناصرخسروص115 17-همان ص176
18-حمدالله مستوفی،نزهه القلوب ص131 19- جهانگیر قائم مقامی مجله یغما ش8سال سوم.
20-حدودالعلم من المشرق الی المغرب ص136 21-تاریخ گردیزی ص128 22-تاریخ بیهقی ص293
23- جهانگیر قائم مقامی همان ص179 24-فارس نامه ابن بلخی ص60
25جان.ر.پری«کریم خان زند(تاریخ ایران بین سالهای 1471-1779) ص49
26-احمدکسروی ،تاریخ پانصدساله خوزستان ص108 27- همان ص257
28-فرهنگ معاصرفارسی امروز ص 739 29- جهانگیر قائم مقامی، همان ص180
30-تاریخ گیتی گشا در تاریخ زندیه،میرزامحمدصادق نامی ص130
31-حسنی فسایی،فارس نامه ی ناصری جلددوم ص996 32- جهانگیر قائم مقامی، همان ص182
33- جهانگیر قائم مقامی، همان 34-سفرنامه سایکس ص282
35-جرج ناتیل کرزن،ایران و قضیه ایران ص389 36- جهانگیر قائم مقامی،یغما همان منبع
37- جهانگیر قائم مقامی، همان ص183
برگرفته ازسایت زیگورات http://eilam.persianblog.ir/
نام خرمشهر
در
محلی که رود کارون به شط العرب می پیوندد، یعنی در نزدیکی خرمشهر کنونی،
شهر کهن تری به نام؛ بیان؛ وجود داشته است که تا سده چهارم هـ. قـ نیز
آثاری از آن بر جای مانده بود. این شهر پیش از اسلام؛ بارما؛ نامیده می شده
است و به گفته؛ ابوزید بلخی؛ در زمان خلافت عمر تبدیل به؛ بیان؛ شده است
پس از ویرانی شهر بیان؛ در نزدیک ویرانه های آن – یعنی در جایی که با جدا
شدن کانال؛ عضدی؛ در بهمنشیر ؛ قسمت شمال شرقی آبادان پدید آمده باشد و
اکنون نیز به نام؛ محرزی؛ معروف است و جزو حومه خرمشهر محسوب می شود شهر
کوچکی به نام محرزه یا محرزی بنا گردید که پس از شهر بیان ، سالیان متمادی
بندرگاه کشتی های بازرگانی و پایگاه داد و ستد و مبادله کالا بود . خرمشهر
از دیدگاه تاریخ نگاران ، بازمانده شهر بیان و محرزه یا محرزی و آخرین
مولود پیوستگاه کارون و شط العرب است . عیلامیان ؛ در محلی که کارون به
خلیج فارس می ریخت ، شهری به نام ناژیتو بنا کرده بودند که دروازه کارون را
پاسداری کند . پس از آن هخامنشیان در محل مصب کارون آبادی دیگری به نام
آگنیس بنا نهادند . پس از ناژیتو و آگنیس نوبت پاسداری این شهر مهم که با
گذشت زمان به مرور تا محل خرمشهر کنونی پیش آمده بود ، به شهر بیان و محرزه
رسید .
در هر حال ، روزگار شهرهای ناژیتو ، اگنیس ، بیان و محرزی یکی
پس از دیگری به سر رسید و چنانکه گفته شد ، سرزمین بارما بعدها به نامهای
محرزی و محمره به خود گرفت سرانجام عروس شهرهای خوزستان خرمشهر جایگزین
آنجا گردید . در سال ۱۳۱۴ هـ . ش ـ فرهنگستان ایران نام این شهر را ، از
محمره به خرمشهر تبدیل کرد .
پیشینه تاریخی
خرمشهر
در اوایل سده ۱۳ هـ ق شهر کوچکی بود . در این ایام به دلیل امنیتی که شیخ
های بنی کعب در این حدود برقرار کرده بودند ، به سرعت رو به آبادی نهاد و
بندر مهمی شد . در سال ۱۲۳۵ هـ ق حصاری به دور آن کشیدند .
خرمشهر در
نیمه اول سده ۱۳ هـ ق رو به آبادی و پیشرفت نهاد و در سالهای پیش از ۱۲۵۴
هـ ق که عثمانیها به آن هجوم آوردند ، به صورت یک بندر آزاد درآمد .
تهاجم عثمانیان
همزمان
با لشکر کشی محمد شاه قاجار به هرات ، در ۲۳ رجب ۱۲۵۴ هـ ق، علیرضا پاشا
سردار عثمانی، با سپاهی بزرگ به خرمشهر حمله کرد. در این تاخت و تاز خرمشهر
ویران شد و سپاهیان عثمانی مردم را کشتند، خانه ها را سوزاندند و ویران
کردند . به گفته ؛ ابراهیم دهگان ؛ این لشکرکشی نابهنگام از سیاست خارجی
دول باختری ( اروپا ) سرچشمه گرفته و دست سرنشینان قصر ؛ باکینگهام ؛ در آن
دخالت داشته است.
با ادامه تجاوز عثمانیها به مرزهای ایران ، امیر کبیر
با استفاده از جوانان غیور عشایر، گارد مرزی نیرومندی در خرمشهر پدید آورد
و فرماندهی آنرا به محمد خان، پسر حاج جابر خان سپرد. حاج جابر خان، حاکم
خرمشهر در چهارم رجب ۱۲۶۶ هـ ق پرچم ایران را بر فراز خرمشهر برافراشت و به
پاداش این کاراز سوی امیر کبیر به لقب ؛خانی ؛ مفتخر شد.
اختلافهای
مرزی ایران و عثمانی چندین بار نمایندگان دو طرف را به گفتگو کشاند . ولی
تا سال ۱۳۱۶ هـ . ق ـ که سرانجام انگلیسیها پس از بیرون راندن عثمانیها از
بین النهرین خود سرپرستی آن را بر عهده گرفتند و قرارداد سال ۱۳۱۶ هـ ق را
برگردن مردم شریف ایران گذاشتند.
در سال ۱۲۷۳ هـ . ق نیروهای انگلستان،
به فرماندهی ژنرال ؛ اوترام؛ به خرمشهر حمله کرده و نیروهای ایران را شکست
دادند و آن جا را تصرف نمودند.
در سال ۱۲۷۴ یا ۱۲۹۷ هـ . ق ؛ خانلرمیرزا
؛ سرپرستی عشایر ؛ باوی ؛ را به حاج جابر خان سپرد . حاج جابرخان پس از ۳۰
سال حکمرانی ، در سال ۱۲۹۸ هـ ق در خرمشهر درگذشت و پسرش ؛ شیخ مزعل ؛ به
جای وی گماشته شد . پس از کشته شدن ؛ شیخ مزعل ؛ به دست برادرش ؛ شیخ خزعل ؛
به حکمرانی خرمشهر رسید ابتدا در خرمشهر و بعدها حکومت اهواز نیز به وی
رسید
شیخ خزعل در جریان جمهوریت که توسط انگلستان و به کارگردانى رضاخان
به راه افتاد جانب احمدشاه را گرفت و با بختیارى ها متحد شد. اما از آنجا
که سیاست امپراتورى بریتانیاى کبیر حفظ رضاخان بود. شیخ خزعل اجباراً از در
اطاعت درآمد و به تهران آورده شد و در پایتخت تحت نظر بود. شیخ خزعل سال
ها در تهران به صورت یک تبعیدى زندگى کرد و در این مدت در مراسم و سلام ها
شرکت مى کرد و چند بار هم تلاش کرد که به بهانه معالجه به اروپا برود اما
شاه که نسبت به او سوءظن داشت موافقت ننمود تا اینکه در سال ۱۳۱۵ نوبت او
رسید و به مأمورین مخفى شهربانى دستور قتل وى داده شد.
پس از تسلیم او ، رضاخان ، سرتیپ فضل الله زاهدی را به حکومت خوزستان گمارد و تمام خوزستان به دست حکومت مرکزی افتاد.
خوزستان
از دو قرن قبل به دلیل اهمیت فوق العاده سوق الجیشی، مورد تاخت و تاز
استعمارگران قرار گرفته و تا کنون چندین بار به اشغال قوای بیگانه درآمده
است. امپراطوری عثمانی در سال ۱۸۵۷ میلادی، انگیسیها در سال ۱۸۸۳ میلادی و
ارتش متجاوز عراق در سال ۱۳۵۹ هـ ش، خرمشهر را اشغال کردند.
خرمشهر این
شهر آباد و خرم و زیبا، در سال ۱۳۵۹ هـ ش مورد تاخت و تاز سربازان بعثی
عراق قرار گرفت و سرانجام پس ار ۳۴ روز مقاومت دلیرانه رزمندگان اسلام و
مردم دلاور و شهید پرور خرمشهر، روز چهارم آبان سال ۱۳۵۹ هـ ش به اشغال
سربازان ارتش بعث عراق درآمد و به مدت ۲۰ ماه در اشغال آنان بود.
ساعت
۲۲:۴۵ دقیقه یکشنبه، نوزدهم اردیبهشت ماه ۱۳۶۱ هـ ش، با آغاز عملیات بیت
المقدس، با رمز؛ یا علی ابن ابیطالب؛ ( ع ) حمله رزمندگان اسلام برای
محاصره خرمشر و با هدف آزاد سازی آن آغاز شد و رزمندگان سلحشور ایران با
نزدیک شدن به شهر و تصرف ناحیه مرزی شلمچه، خود را برای حمله نهایی آماده
ساختند.
سپاه پیروز ایران اسلامی، بر خلاف انتظار و پیش بینی های
تحلیلگران نظامی غرب و شرق و مستشاران نظامی خارجی بغداد، با عبور رود
کارون وارد خرمشهر نشد و یا جبهه شمالی شهر را انتخاب نکرد. ایران
دشوارترین کار، یعنی ورود از غرب و جاده شلمچه به شهر را سازمان داد و دفاع
عراق در شهری که به خاطر اشغالش ۳۵ روز تمام با تجهیزات و قوا جنگیده و در
طول جنگ در آن، بیش از هفت هزار کشته داده بود، تنها چند ساعت به درازا
کشید و خرمشهر پس ار ۵۷۵ روز جدایی و تحمل سنگین اشغالگران در سوم خرداد
۱۳۶۱ به میهن اسلامی بازگشت.
http://khoramcity.persianblog.ir/page/khoramshahr2منبع
مطابق آخرین تغییرات کتاب درسی تهیه و تنظیم: فردین محرابی کالی ،رقیه بابازاده طلوتی
سال تحصیلی:93-92 منبع : سایت دبیرخانه تاریخ
لینک سوالات جهت دانلود بصورت Pdf
جهت مشاهده سئوالات به ادامه مطلب مراجعه کنید.
1-دلایل توجه انسان به حوادث و وقایع تاریخی را مشخص کنید؟
2-چرا مطالعه وتحقیق در باره گذشته(تاریخ) کار ساده ای به حساب نمی آید؟
3-روش مشاهده در تاریخ چه تفاوتی با سایر علوم دارد؟
4- چرا درتاریخ روش مشاهده بصورت غیر مستقیم است؟
5-چرا تجربه تاریخی را تجربه ی عقلی گو یند؟
6- تفاوت روش مشاهده در تاریخ و علوم تجربی را مشخص کنید؟
7-چرا پدیده های تاریخی از نوع تجربه های تکرا نا پذیر است؟
8-در علوم انسانی به چه مسائلی توجه می شود؟
9-چر ا تاریخ را شعبه ای از علوم انسانی میتوان به حساب آورد؟
10-به چه دلایلی نتایج مطالعه دو فرد در یک موضوع تاریخی نمی تواند یکسان باشد؟
11- منابع مطالعاتی تاریخ به چند دسته تقسیم می شوند نام برده توضیح دهید.
12- تاریخ از چه نظر برای جامعه بشری اهمیت دارد؟
13-نقال و قفصه گو به چه کسانی گفته می شد؟
14-مهمترین نتیجه توجه به تاریخ در گذشته چه بود؟ج: سنت گرایی
15-مهمترین عوامل حفظ و توجه انسان به تاریخ چه بود؟
16- پس از اختراع خط چه کسانی به نوشتن و شرح رخداد ها پرداختند و علاوه بر نوشتن رخداد ها چه وظایفی رابر عهد داشتند؟
17- تاریخ در لغت به چه معنا است؟
18- تاریخ در مفهو م گسترده به چه دانشی اطلاق می شود؟
19- به چه دلایلی کار مورخان برای جامعه بشری اهمیت دارد؟
20- مهمترین صفات مور خان را ذکر کنید؟
21- مراحل کار مورخ در نگارش یک اثرتاریخی را به ترتیب ذکر کنید؟(مراحل انجام پژوهش تاریخی)

در رضای خالقم ماندم یا امامی یا قریب
نیک و بد آشفته ام یا حبیبی یا مجیب
خویشتن راگم کرده ام درین آشفته روزگار
ضامنی خواهم به پیش دوست بی قرارم بیقرار
میلاد ثامن الحجج امام رضا (ع) مبارک باد

آمار کامل و جامعی از قربانیان خاموش کورهء آدم سوزی آبادان . نثار ارواح پاکشان فاتحه ای قرائت کنیم…
منبع : وبلاگ مرد آبادانی
روایت کرمیت روزولت از کودتای 28 مرداد 1332
مظفر شاهدي
shahedi@iichs.org
دوران نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران از مقاطع تاريخي پر ارج و البته به يادماني کشورمان به شمار ميرود؛ نهضتي که اساساً به منظور استيفاي حقوق از دست رفته ملت ايران از کشور استعماري بريتانيا آغاز شد و با ملي شدن نهايي صنعت نفت ايران به اوج خود رسيد. اما مجموعه علل و عوامل تلخي که عمدتاً از مداخلات و تجاوزکاريهاي کشورهاي انگلستان و آمريکا نشأت ميگرفت و توطئههاي پيدا و پنهان عوامل داخلي استبداد و استعمار خارجي بر آن دامن ميزد موجبات زودهنگام پايان دوران شيرين نهضت ملي شدن صنعت نفت ايران را فراهم آورد. در اين ميان البته بروز اختلاف ميان رهبران نهضت (که به ويژه پس از آغاز نخستوزيري دکتر مصدق روندي تدريجي ولي مداوم را پيموده بود) بيش از پيش دشمنان خارجي و داخلي نهضت را به ائتلاف شومي که در سر ميپرورانيدند نزديکتر ساخت و نهايتاً پس از ماهها توطئه کشورهاي انگليس و آمريکا و عوامل داخلي آنان، آن «کودتاي سياه» در 28 مرداد 1332 بار ديگر اميد مردم کشور را به يأس تبديل کرد و طليعه ساليان طولاني تباهي و فساد در عرصه کشور شد. کرميت روزولت از طراحان اصلي کودتاي 28 مرداد و مجري و کارگردان مشترک دو کشور آمريکا و انگليس در جريان وقوع اين کودتاي سياه بعدها طي خاطرات خود به نقش دو کشور انگليس و آمريکا در وقوع کودتاي 28 مرداد 1332 چنين اشاره کرد:

محمد مصدق فرزند ميرزاهدايتالله وزير دفتر در سال 1261ش در تهران متولد شد. نسبت او از سوي مادرش نجمالسلطنه به فتحعلي شاه ميرسيد. پس از پايان تحصيلات مرسوم زمان به دربار ناصري راه يافت و با فوت پدر از سوي ناصرالدين شاه ملقب به « مصدقالسلطنه» شد. در زمان مظفرالدين شاه مستوفي خراسان شد اما با تأسيس مدرسه علوم سياسي در تهران، او که به فراگيري علم علاقه بيشتري داشت شغل دولتي را رها کرد و به تهران آمد تا به اين مدرسه راه يابد.
پس از چندي با مشروطهخواهان همآوا شد. پس از پيروزي انقلاب مشروطه کانديداي نمايندگي نخستين دوره مجلس شوراي ملي بود اما کمي ِ سن باعث رد اعتبارنامهاش شد.
مصدق بار ديگر براي ادامه تحصيل راهي اروپا شد اما بيماري مانع تحصيل شد و به تهران بازگشت تا اينکه مجدداَ به همراه خانواده خود به اروپا رفت و موفق به اخذ مدرک دکترا در رشته حقوق شد. پس از بازگشت به موطن مدتي در مدرسه علوم سياسي تدريس کرد و از پذيرش مشاغل دولتي سرباز زد. او که از مخالفان وثوقالدوله بود در زمان صدارت وي تهران را ترک کرد و به اروپا رفت و زماني که مسئله انعقاد قرارداد 1919 مطرح شد مصدق در نشريات خارجي مقالات متعددي بر ضد اين قرارداد منتشر کرد.
با سقوط وثوقالدوله و روي کار آمدن مشيرالدوله، دکتر مصدق به ايران بازگشت و مدتي نيز استاندار فارس بود. اما وقتي نوبت به صدارت سيدضياءالدين طباطبايي رسيد، مصدق به اعتراض از استانداري فارس استعفا کرد و احمدشاه نيز استعفاي وي را پذيرفت.
دکتر مصدق پس از برکناري سيدضياء در 1300، يک سال حکومت آذربايجان را عهدهدار بود که به خوبي نيز از عهده آن برآمد و پس از آن در دولت ميرزاحسن خان مشيرالدوله به وزارت خارجه منصوب شد. اما دولت مشيرالدوله ديري نپاييد و حال نوبت صدارت سردارسپه بود. مصدق در اين دولت سمتي نداشت و خود را براي انتخابات دوره پنجم مجلس شوراي ملي کانديدا کرد و به مجلس راه يافت. مجلس پنجم، همان مجلسي بود که نمايندگان آن رأي به انحلال سلطنت قاجار دادند اما وکلايي چون دکتر مصدق، سيدحسن مدرس و چند نماينده ديگر با اين طرح مخالفت کردند. دکتر مصدق در نطقي با ادله قانوني مخالفت خود را با واگذاري سلطنت به رضاخان چنين شرح داد و ديکتاتوري رضاخان را پيش بيني کرد:
در مملکت مشروطه رئيسالوزراء مهم است نه پادشاه. پادشاه فقط ميتواند به واسطه رأي اعتماد مجلس يک رئيسالوزرايي را به کار بگمارد. خوب اگر ما قايل شويم که آقاي رئيسالوزراء پادشاه بشوند آن وقت در کارهاي مملکت هم دخالت ميکنند و همين آثاري که امروز از ايشان ترشح ميکند در زمان سلطنت هم ترشح خواهد کرد. شاه هستند، رئيسالوزراء هستند، فرمانده کل قوا هستند.
دکتر مصدق در دوره ششم نيز نماينده مجلس بود و به همراه سيدحسن مدرس با طرحهاي رضاشاه مخالفت خود را ادامه داد و پس از پايان اين دوره مجلس از سياست کناره گرفت و گاه در احمدآباد و گاه در اروپا بود. اما شهرباني رضاخان مصدق را بي نصيب نگذاشت و در 1319 دستگير و به بيرجند و احمدآباد تبعيد شد. يک سال بعد، در شهريور 1320 پس از سقوط رضاخان، مصدق نيز آزاد شد و اين بار به نمايندگي دوره 14 برگزيده شد. از اقدامات وي در اين مجلس مخالفت با تصويب اعتبارنامه سيدضياءالدين طباطبايي و برشمردن خيانتهاي وي، مخالفت با واگذاري امتياز نفت شمال به شوروي و ارائه طرح منع نخستوزير، وزير و اشخاص ديگر براي مذاکره درخصوص امتياز نفت با نمايندگان کشورها يا شرکتهاي خارجي بود که اين طرح وي همان روز ارائه به تصويب رسيد و عملاَ دولت را در واگذاري امتياز نفت فلج کرد. از مخالفان اين طرح نمايندگان تودهاي مجلس چون ايرج اسکندري، رضا رادمنش و... بودند. مصدق در انتخابات دوره پانزدهم متوجه دخالت دولت قوام در انتخابات شد و به همراه همفکران خود 4 روز در دربار متحصن شد. اما اين تحصن نتيجهاي نداشت و قوامالسلطنه بر اريکه قدرت تکيه زد.
در انتخابات دوره شانزدهم، مصدق به همراه ديگر همفکران خود بار ديگر براي کسب آزادي انتخابات در دربار متحصن شدند و اين بار نتيجه اين تحصن تشکيل حزبي به نام ” جبهه ملي“ و ابطال انتخابات تهران بود. دکتر مصدق در مجلس شانزدهم عضو کميسيون مخصوص نفت بود و براي ملي شدن صنعت نفت به همراه ديگر نمايندگان جبهه ملي تلاش ميکرد.
در 1329 سپهبد حاج علي رزمآرا نخستوزير شد و نمايندگان جبهه ملي به شدت با وي مخالفت کردند چرا که او از مخالفان سرسخت ملي شدن صنعت نفت بود. ترور او راه را براي پيشبرد مقاصد مليون باز کرد و در 29 اسفند 1329، مجلس صنعت نفت را ملي اعلام کرد.
دولت علاء که پس از رزمآرا روي کار آمده بود توان صدارت در آن اوضاع بحراني را نداشت و به همين خاطر، نخستوزيري به دکتر مصدق واگذار شد و او در ارديبهشت 1330 دولت خود را بدون اطلاع قبلي اعضاي جبهه ملي معرفي کرد و اين خود موجب کدورت اعضاي جبهه ملي شد.
از اولويتهاي دولت دکتر مصدق ملي شدن صنعت نفت و قطع دست استعمار انگلستان از اين صنعت بود و او موفق شد به رغم مشکلات فراواني که بر سر راهش بود اين طرح را اجرا کند و شيرهاي نفت را بر روي انگلستان بست. دکتر مصدق در خرداد 1331 براي حضور در دادگاه لاهه که انگلستان شکايت خود را در مخالفت با ملي شدن نفت ايران به آن ارجاع داده بود راهي هلند شد. مصدق پس از بازگشت دولت جديد خود را به شاه معرفي کرد. در اين دولت پست وزارت جنگ را نيز خود برعهده گرفته بود که با مخالفت شاه مواجه شد. شاه چندان تمايلي نداشت که کل قدرت را به وي واگذار کند. نتيجه اين بحث و جدل، استعفا و خانهنشيني مصدق بود. اما رهبر روحاني نهضت ملي شدن نفت آيتالله کاشاني اين بار زمام امور را در دست گرفت و قيام 30 تير حاصل فراخوان وي بود. مصدق تنها 4 روز از نخستوزيري برکنار شد و قوامالسلطنه که چندان رقيب مناسبي براي او نبود دولتش در 30 تير 1331 سقوط کرد. همزمان با اين پيروزي، ديوان لاهه نيز رأي خود را به نفع ايران صادر کرد و عدم صلاحيت خود را در رسيدگي به شکايت دولت انگلستان اعلام نمود.
دکتر مصدق از روز 31 تير 1331 تا 28 مرداد 1332 بار ديگر بر مسند نخستوزيري تکيه زد اما توطئههاي مخالفان داخلي و خارجي و اختلافي که بين او و آيتالله کاشاني به وجود آمد، درها را براي رخنه نفوذ دشمنان بزرگي چون امريکا و انگلستان باز کرد و همدستي اين دو استعمارگر به کودتاي 28 مرداد و سقوط دولت وي انجاميد. دکتر مصدق پس از کودتا محاکمه و به احمدآباد تبعيد شد و در اسفند 1345 در بيمارستان نجميه تهران درگذشت.
http://iichs.org/index.asp
همچو رود روان باش ، چو آب در یک جا ماند می گندد
دل را از شرارعشق سوزاند علی(ع)
یک عمر غریب شهر خود ماند علی(ع)
وقتی که شکافت فرق او در محراب
گفتند مگر میخواند نماز علی(ع)

شب قدر شب سلام است،
شبی که خداوند ملائک و روح را اذن فرود آمدن میدهد
پس با احیاءو پاس داشتن آن نصیبی از این رحمت ببریم
طاعات و عبادات قبول
رمضان ماه میهمانی خدا مبارک

کی شود در ندبه های جمعه پیدایت کنم؟
گوشه ای تنها نشینم تا تماشایت کنم
مینویسم روی هر گل نام زیبای تو را
تا که شاید،این شب جمعه ملاقاتت کنم
بی قرارم (مهدیا) از بهر دیدار رخت
تا به کی از مادرت زهرا تمنایت کنم
جشن میلاد امام زمان (عج) بر همگان مبارک.
حضور هو شمندانه و همراه باشعور و عزم انقلابی ملّت بزرگ ایران به همه ثابت کرد که ما هستیم و خواهیم ماند.


| نگارش و چاپ خودآموز كتاب هاي درسي تاريخ | |
![]() |
منبع گروه آموزشی تاریخ دفتر تالیف و برنامه ریزی کتب درسی وزارت آموزش و پرورش |
نکات سئوالی درس 1 تاریخ معاصر ایران