دل هر کس دل نیست..
دوستی..همچون سروی سرسبز..
چارفصلش..همه آراستگی ست...
من چه می دانستم..
دل هر کس .. دل نیست...
"حمید مصدق"
دوستی..همچون سروی سرسبز..
چارفصلش..همه آراستگی ست...
من چه می دانستم..
دل هر کس .. دل نیست...
"حمید مصدق"
خواب پریشانیست
و من
با ساده لوحی
انتظاری بی سبب
زین خواب بی تعبیر دارم...
دنیا اگه تنهام گذاشت، تو منو انتخاب کن
دلت از آرزوی من، انگار بی خبر نبود
حتی تو تصمیمای من،چشمات بی اثر نبود
خواستم بهت چیزی نگم، تا با چشام خواهش کنم
درارو بستم روت، تا احساس آرامش کنم
باور نمی کنم ولی، انگار غرور من شکست
اگه دلت میخواد بری، اصرار من بی فایدست
هر کاری می کنه دلم، تا بغضمو پنهون کنه
چی میتونه فکر تو رو، از سر من بیرون کنه
یا داغ رو دلم بزار، یا که از عشقت کم نکنتمام تو سهم منه، به کم قانعم نکن
هر چی فکر کردم چه آرزویی کنم
به هیچ نتیجه ای نرسیدم.
آخه راستشو بخوای
تو دلم گفتم
این همه مدت که آرزو کردم
به کدومش رسیدم که حالا دفعه دومم باشه...
براهمین به خدا گفتم
خدایا
کاش حداقل یک آدم خوبه مهربون پیدا بشه
که
رسیدن به منو آرزو کنه
منم سریع برم بهش برسم
اونم کلّی از دیدنم خوشحال بشه
از اینکه آرزوش برآورده شده
خداروشکر کنه...
:-))
قیصر : «احترامت واجبه خاندایی! اما حرف از مردونگی نزن كه هیچ خوشم نمیآد … كی واسه من قد یه نخود مردونگی رو كرد تا من واسش یه خروار رو كنم؟ … این دنیا همیشه واسه من كلك بوده و نامردی … به هر كی گفتم نوكرتم خنجر كوبید تو این جیگرم … دیدم فرمون كه می تونست یه محلی رو جابجا كنه … وقتی زجرش می دادن می رفت عرق می خورد و عربده می كشید دیوارا تكون می خوردن و هرچی نامرده عینهو موش تو سوراخ راهآبها قایم می شدن، چی شد؟ …. رفت زیارت و گذاشت كنار … مثل یه مرد شروع كرد كاسبی كردن و پول حلال خوردن … اما مگه گذاشتن … این نظام روزگاره … یعنی این روزگاره خاندایی … نزنی، می زننت … حالا داش فرمون كجاست ؟ … اون فاطی كه تو این دنیا آزارش به یه مورچه هم نرسیده بود كجاست؟ … همه دل خوشیش تو این دنیا ما بودیم و همه سرگرمیش اون رادیو .. الهی نور به قبرشون بباره … چقدر شبای ماه رمضون من و داش فرمون راه می افتادیم و میرفتیم، هر چی اون كاسبی كرده بود برای فقیر فقرا، سحری میخرید و پول افطاریشونو میداد … حالا چی شد؟ … سه تا بیمعرفت … سه تا از خدا بی خبر، مفت مفت اونا فرستادند زیر خاك … منم این كار و می كنم … منم میفرستمشون زیر خاك … تازه این اولیش بود … تو نمره … رو پاهام افتاده بود … نمیدونی چه التماسی میكرد، ننه … چشاش داشت از كاسه در میاومد خاندایی … میفهمی … چشاش داشت از كاسه در میاومد … اونارم وادار به التماس میكنم … حساب یك یك شونو می رسم … بدتون نیاد .. شما دیگه برا خودتون عمرتونو كردید … منم دو تا گیر كوچیك دارم … یكی اینكه به این ننه مشهدی قول دارم ببرمش مشهد زیارت … یكیم یه جوری مهرم و از دل اعظم بیارم بیرون .. فقط همین و همین … خیال میكنی چی میشه خاندایی … كسی از مردن ما ناراحت میشه؟ … نه ننه … سه دفعه كه آفتاب بیفته سر اون دیفال و سه دفعه كه اذون مغرب و بگن همه یادشون می ره كه ما چی بودیم و واسه چی مردیم … همینطور كه ما یادمون رفته … دیگه تو این دوره زمونه كسی حوصله داستان گوش كردنو نداره.»
قیصر : «من به دشمن خودم هم کلک نمیزنم چه برسه به تو!»
قیصر: «اَه خاندایی، تو آدمو مایوس میکنی. اگه قرار روزگاره
که آدم پیر بشه دلش کوچیک بشه، ای خدا منو هیچ وقت پیر نکن چون حوصلشو
ندارم.»
خاندایی: «تو چی میدونی! آدم هر چی پیرتر میشه به خدا
نزدیکتر میشه. تو هنوز جوونی، داغی. از اون خون کیف میکنی. اما من نه!
تو، تو یه بچهای.»
قیصر: «من بچهام، آره. من خیلیام بچهام. واسه اینه که هر کی تو گوشم بزنه میزنم تو گوشش. اما تو چی؟ تو دلت میخواد تو گوشت که بزنن بگی من پهلوونم. پهلوون هم باید افتاده باشه. تو گوشش که میزنن سرشو بندازه پایین از دیفار رد شه.»
دلم خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی گرفته...
بهم بگو چی کار کنم؟!!!
یعنی همچین وقتایی باید چی کار کرد!!؟
همانند پرنده ای
که
به دانه های روی تله خیره شده
و به این فکر می کند که چه کند؟
گرسنه و آزاد
یا
سیر و اسیر...
پسرم!
یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان را دیدی!
از این پس همه چیز جهان تکراری است جزء مهربانی ...
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
خواهم شدن به میکده گریان و دادخواه
کز دست غم خلاص من آن جا مگر شود
از هر کرانه تیر دعا کردهام روان
باشد کز آن میانه یکی کارگر شود
ای جان حدیث ما بر دلدار بازگو
لیکن چنان مگو که صبا را خبر شود
از کیمیای مهر تو زر گشت روی من
آری به یمن لطف شما خاک زر شود
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یا رب مباد آن که گدا معتبر شود
بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی
مقبول طبع مردم صاحب نظر شود
این سرکشی که کنگره کاخ وصل راست
سرها بر آستانه او خاک در شود
حافظ چو نافه سر زلفش به دست توست
دم درکش ار نه باد صبا را خبر شود