رویا
همه ادما تو زندگیشون یه یواشکی دارن...
تو هم یواشکی من هستی
رویا
تا ببینه تو چی دوست داری تا همونو ازت بگیره...
حسرت
می خورید یا می برید؟
من پاسخ دادم:
میخورم!
چه میدانستم لذتها را می برند و حسرت هارا میخورند...!!!
رویا
شب
اسیر ظلمتم...
ای ماه پس کجا ماندی؟
من به اعتبار تو فانوسی نیاوردم.
شب
دیرگاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نسیت در این تاریکی
درو دیوار بهم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقشی وهمی است ز بندی رسته
نفس ادم ها
سر بسر افسرده است
روزگاری است در این گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده
دست جادویی شب در به روی من و غم میبندد
میکنم هرچه تلاش او به من میخندد
راز
اواره شدن حکایت سختی نیست
از اشک های پاک خود فهمیدم
خندیدن همیشه راز خوشبختی نیست
حقیقت
گوشت خودشو میکند میداد به جوجه هاش میخوردن.
زمستان تمام شد وکلاغ مرد!
اما بچه ها که نجات پیدا کرده بودن گفتند:اخش خوب شد مرد!
راحت شدیم از این غذای تکراری...
من اومدم....
سلاااااااااااااام..من اووومدم..یه مدتی نتونستم بیام انگاری بدجور خاک گرفته وبم
مرسی از همه ی اونایی که این مدت بهم سر میزدن..
دریاب مرا,دریا
اي بر سر بالينم، افسانه سرا دریا
افسانه عمري تو، باري به سرآ دریا .
***
اي اشك شبانگاهت، آئينه صد اندوه،
وي ناله شبگيرت، آهنگ عزا دریا .
***
با كوكبه خورشيد، در پاي تو مي ميرم
بردار به بالينم ، دستي به دعا دریا !
***
امواج تو، نعشم را افكنده درين ساحل،
درياب مرا، دريا؛ درياب مرا، دریا .
***
ز آن گمشدگان آخر با من سخني سر كن،
تا همچو شفق بارم خون از مژه ها دریا.
***
چون من همه آشوبي، در فتنه اين توفان،
اي هستي ما يكسر آشوب و بلا دریا !
***
با زمزمه باران در پيش تو مي گريم،
چون چنگ هزار آوا پر شور و نوادریا!
***
تنهائي و تاريكي آغاز كدورت هاست،
خوش وقت سحر خيزان و آن صبح و صفا دریا .
***
بردار و ببر دريا، اين پيكر بي جان را
بر سينه گردابي بسپار و بيا دریا
***
تو، مادر بي خوابي. من كودك بي آرام
لالائي خود سر كن از بهر خدا دریا .
***
دور از خس وخاكم كن، موجي زن و پاكم كن
وين قصه مگو با كس، كي بود و كجا ؟ دریا !
(فریدون مشیری)