سلامی به گرمای وجود هر با مرامی!

خدایا دوستانی دارم که در اعماق قلبم جای دارند آنان شایسته محبت اند پس ای خدای من بر صفای آنان بیافزای ...!

به سلامتی همه اونایی که ما نبودیم اما به یادمون بودن بعد از یک سال دوباره برگشتیم فروغ مشغول درس خوندن واسه کنکور و من با اجازتون در حال تحصیل در دانشگاه مهندسی برق گرایش کنترل هستم.

دلم واسه این وبلاگ خیلی تنگ شده بود و همینطور همه ی شما دوستای گلم! کاش دوباره باشین همتون از این به بعد شاید نتونم مرتب بیام مثل قبل ولی قول میدم هر از گاهی سر بزنم!

شماها چه تغییرایی کردین؟




هوراااااااا....

ارباب خودم سامبلی علیکم...

Normal 0 false false false EN-US X-NONE AR-SA MicrosoftInternetExplorer4

 

ارباب خودم سرتو بالا کن....

ارباب خودم بزبزقندی...

ارباب خودم چرا نمیخندی؟!...

هوراااااااااااااااااااا....

سال نو پیشاپیش مبارک!

ما آمدیم!

خوش آمدیم!

خیلی وقت بود نیومده بودما!

خب خوبین؟خوشین؟سلامتین؟

من که عالیم!

تو این مدت که نبودم کلی اتفاقای باحال و خوب افتاد!

جاتون خالی ازطرف مدرسه رفتیم مشهد!

خییییییییییییییییییییییییییلی خوب بود و خوش گذشت!

واقعا عشق کردیم!

واسه همه تون هم دعاکردم!

الانم که دم عید هست و شور و هیجان عید از یه طرف...

نبود درس و مدرسه و امتحان هم از یه طرف دیگه!

خلاصه که دنیا به کام است!

هوراااااااااااااااااااااا....

خب سال نو پیشاپیش مبارکتون باشه!

مارو هم سر سفره دعاکنید!

ایشالا که سال 90 سال خوب و پراز موفقیت باشه واسه همه تون!

دوستتون دارم!

تا سال بعد...................

خدافییییییییییییییییییییییییییییییظ

سلام دوست من...

دلتنگتانیم...

تا حالا دلن واسه کسی که فراموشش کردی تنگ شده؟؟!؟!؟!؟!؟!؟1؟

خیلی حس افتضاحیه!!!!!

نه؟!؟؟!؟!؟!؟!؟!؟

خب دیگه چیکار میشه کرد!

از شما چه خبر؟

اوضاع روبراهه؟!؟!؟!؟!؟

امشب خواهرم از تهران میاد!!!!!!!!!!!هورااااااااااااااااااااا

نمیدونم چرا امسال اصلا حال و هوای عید نداریم !!!!!!!!!!!!

خداکنه سال خوبی باشه 90!!!!!!!

حداقل اون آرامشی که 89 ازمون گرفت رو بهمون پس بده!!!!!

راستی من همچنان منتظر آرزوهای قشنگتون هستم.............!!!!

دوستون دارم بوس بوس!!!!!!!!!!!

                                                   نگفتی آرزوی تو چی هست...؟


به نام خدای من...

دلتنگتان بودیم!!!!!

حالتن که خوبه؟بدون ما خوش گذشته که انشا الله!!!

خب سال جدید هم که در پیش هست و ایشالا که سال خوبی رو پشت سر گذاشته بوده باشین!!!

من که آرزو دارم سال 1389 زود تر تموم شه!!الحق که سال شومی بود!!!!

خب میخواین همتون آرزوهای تحویل سالتون رو بنویسین؟؟!!؟!؟!؟!

منتظر آرزوهای قشنگتون هستم....!!!!!

آرزوهاتون رو بنویسین و آرزوهای بقیه رو هم بخونین!!!



و اما از خودم  شروع میکنم:

                                           آرزویم:


آرزو میکنم سال جدید را به گونه ای آغاز کنم که هرگز به سال گذشته نیاندیشم...!!


و شما...........


سلام ...

سلام بچه ها خوبین؟

چه خبر؟دماغاتون چاقه؟

ما هم خوبیم!هم من هم فروغ!

هردومون گرفتاره درس و امتحانیم!

واسمون دعا کنید....

دلمون کلی واسه همتون تنگ شده.... من فردا امتحان جبر دارم فروغم زیست داره!2تا درس اختصاصی!!!!!

دیگه امیدوارم شما ها هم همتون خوبه خوب باشین و آسمون آرزوهاتون پر ستاره!

بوس بوس ...

...

سلاااااااااااااااااااااااام

بعد از کلی وقت!

و باز هم من آمده ام.وای وای من آمده ام...

خب بذارین اول یه حال و الوالی بکنم باهاتون.

خوبین؟خوشین؟سلامتین؟دماغتون چاقه؟

منم ای...بد نیستم!

ماه محرم رو به همتون تسلیت میگم.عذاداری هاتون قبول!

بگم از مدرسه براتون:

من و زهرا رو ازهم جدامون کردن.الان حدود دوماهی میشه.

تو این مدت هم همش گریه بوده و اعصاب خوردی!

چشممون زدن!

هی....

بیخیال!

ما فردا نذری داریم.

این چندروزه هم دوروبرمون کلی شلوغه!کلی مهمون از اقسا نقاط جهان!!!!!داریم!

روزای همه تون آفتابی و خوش!

فعلا بای بای!

بعد از کلی‌ وقت...

سلااااااام!

حال و احوال؟؟

خوبین؟

خییییییییییییییییییییییییییلی وقت نیومدم نتو!

اول از همه از دوستانی که ازم خبر گرفتن ممنون که به یادم بودن.

و بگم براتون از مدرسه.

خب خدا رو شکر امسال هم با زهرا با هم تو یه کلاسیم.

و اینکه هنوز به اون صورت گندی بالا نیاوردیم.

موفق باشین همتون.

مواظب خودتون هم باشین.

بووووووس.

خداحافظ دوس جونام.

قصهٔ شیرین و فرهاد...

میخوام بگم قصهٔ شیرین و فرهادو من...

که چه جوری شدن عاشق و دلدار هم!

همه فکر می‌کنیم عاشقیم،ای وای من!

ولی‌ کور خوندیم،دنیای من!

روزی روزگاری فرهاد من،عاشق شیرین شد،ای وای من...

دست بر قضا شیرین من،جایی‌ اسیر شد،ای وای من...

از عشق بی‌خبر،شیرین من...

وای وای وای فرهاد من...

وای وای وای شیرینه من...

شیرین تو دست پادشاه...

فرهاد اسیر یک نگاه...

شیرین تو دست پادشاه...

فرهاد...حالا دیگه فرهاد واسهٔ شیرین من...

راهی‌ نداره جز کندن کوه غم...

حالا دیگه تیشه شد همراه من...

آخه شیرین رو میخواد فرهاد من...

روزی روزگاری از کوه غم،پیر مخوفی رفت پیش فرهاد من

پیر مخوف گفت به فرهاد من

شیرین تو مرده ‌ای وای من...

از حسادتش بود اون پیر زن!

وای وای وای فرهاد من...

وای وای وای شیرین من...

حالا دیگه تیشهٔ همراه من،شده دیگه قاتل فرهاد من...


فروغی نوشت:

عاشق این آهنگ شادمهرم،خیلی‌ خیلی‌ قشنگ خونده!

سیلوووووووووووم به همگی‌!

وای که چقدر دلم واسه همتون تنگیده بود!

جاتون خالی‌ باز رفته بودم تهران!

این دفعه دیگه رفته بودم واسه خرید مدرسه اینکارا!

واسه همین خیلی‌ نتونستم آتیش بسوزونم!

البته همچین بچه آرومی‌ هم نبودما!

یه سری اتفاقا هم افتاد که حالا میگم براتون!

یواش یواش!

وای دوسیها اصلا باورم نمی‌شه که ۸روز دیگه باید برم مدرسه باز!

اصلا حالو حوصله درسو مدرسه اینجور چیزا رو ندارم!

دیروز عصر رفتم عکس ۳*۴ گرفتم واسه مدرسه!

وای که متنفرم از عکسهای مدرسییم!

آخه اصلا حجاب بهم نمیاد!

عصر هم کوییز دارم!

هیچیم هنوز نخوندم!

فعلا دوس جونیم!

بووووووووس!

کاش می ماندی و من تنها نبودم...!

سالها ميگذرد از شب تلخ وداع

از همان شب كه تو رفتي و به چشمان پر از حسرت من خنديدي

تو نميدانستي

تو نمي فهميدي

كه چه رنجي دارد با دل سوخته اي سر كردن

رفتي و از دل من روشنايي ها رفت

ليك بعد از ان شب

هر شبم را شمعي روشني مي بخشيد

بر غمم مي افزود

جاي خالي تو را ميديدم

مي كشيدم آهي از سر حسرت و مي خنديدم

به وفاي دل تو

و به خوش باوري اين دل بيچاره خود

ناگهان ياد تو مي افتادم

باز مي لرزيدم

گريه سر مي دادم

خواب مي ديدم من كه تو بر ميگردي

تا سر انجام شبي سرد و بلند

اشك چشمان سياهم خشكيد

آتش عشق تو خا كستر شد

ياد تو در دل من پرپر شد

اندكي بعد گذشت

اينك اين من...تنها...دستهايم سرد است

قدرتم نيست دگر...تا كه شعري گويم

گر چه تنها هستم

نه به دنبال توام

نه تو را مي جويم

حال مي فهمم من...چه عبث بود آن خواب

كاش مي دانستم عشق تو مي گذرد

تو چه آسان گفتي دوستت دارم را

و چه آسان رفتي...

كاش مي فهميدي وسعت حرفت را

آه...افسوس چه سود

قصه اي بود و نبود ...

Hi Everybody!

امروز من و فروغ هر دوتامون کلاس داریم!

ولی خب از اونجایی که مهمونی خونه دایی من و عموی فروغ دعوتیم و دختر دایی بنده هم(فروغ) استاد پیچوندن هستن،

تصمیم گرفتیم همه رو بپیچونیم و کلاس نریم تا به مهمونی برسیم!

تازه امروز quiz هم داریم!ولی خب دیگه استاد مجبوره بخاطر ما دوتا یه روز دیگه بگیره!

وای امروز تا 2بعد از ظهر خواب بودم!خیلی چسبید!

نمیدونم چرا امسال اصلا دلم نمیخواد مدرسه ها شروع بشن!

وای که 20 روزه دیگه باید بریم مدرسه!

راستی 17 روزه دیگه تولدمه!

کاش زود تر ماه رمضون تموم بشه! 5کیلو کم کردم!

                                                                                       بوس بوس! (سها)

سلام چطورین؟

سلام!

بالاخره منم اومدم تا کمی با هم گپ بزنیم خوبین؟

من سها هستم! پست های (من و اون) که یادتون هست؟

الان که دارم مینویسم با منا تموم کردیم! حالم زیاد خوش نیست دیشبم تا صبح بیدار بودم!

دیروز منا بم زنگ زد و گفت که دیگه نمیخواد اسمم رو بیاره! میدونی واسه چی؟

واسه گناه نکرده!

میدونی چی دعا کردم؟

دعا کردم که خدا ازش نگذره!

با وجود اینکه خیلس دوسش دارم اما قلب من رو بد جوری شکست!

هر چی من میاد با امید به زندگیم ادامه بدم همش یکی از راه میرسه که حال ما رو بگیره !

قربونش برم خدا همیشه یکی تو آستینش واسه ما داره!

خلاصه که محتاجیم به دعا!

دلم واسه همتون تنگ شده بود!

                                              بوس بوس!

سلاااااااام!

به این میگن عشق،حال،صفا!

آخه خدا من چقدر خوش بختو خر شانسم؟!

حدس میزنین چی‌؟

نه جون من چی‌ فکر می‌کنین؟؟

بگم؟

بگم؟

باشه بابا الان میگم!

معلمم زنگید!

همین الان!

الآن الان!

گفت کلاست لغو شد!

آقا منم هم چین خودمو پشت تلفن مظلوم و او ناراحت زدم:ا آخه چرا؟؟یعنی‌ امتحان هم لغو شد؟؟من دیروز همش داشتم میخوندم!بد شد چقدر!

عشق می‌کنم وقتی‌ اینجوری سر معلما منت میزارم!

یووووووهوووووووووو!

من ازدااااااام!

هوراااااااا!


فروغی نوشت

شانسو حل کردین؟؟؟

حالا هی‌ بیاین بگین بچه بشین درستو بخون!

حال کردین؟؟؟

...

سیلوووووم.

من باز اومدم!

یه فیلم خوشگل دیدم به اسم dear john.

پیشنهاد می‌کنم ببینین شما هم!

خییییییییییییییییییلی خوشمله!

اصلا فکر نکنید من فردا امتحان ندارما!!!!!!!!

امتحان دارم،ولی‌ خوب آنقدر به فکر شما هستم که گفتم اول بهتون این فیلمو معرفی‌ کنم بد برم سر درسم،جون خودم راس میگم!


فروغی نوشت:

راسته راستش حوصله درس خوندن ندارم!آخه چرا معلما انقده زبون نفهمن؟!

هان؟چرا آخه؟؟

...

سیلوووووم دوسی‌های خودم!

خوبین؟

خوشین؟

ما هم بد نیستیم!ملالی نیست جز دوری شما!

وای دوسی‌ها یه دوست خوب یه نرم افزار فارسی بم معرفی‌ کرد که اینگیلیش مینویسم بد خودش واسم میکندش فارسی!

انقده خوبه که نگو!

دیشبم که شب قدر بودو ما کلی‌ تحت تاثیر قرار وگرفتیم!گریه کردیم و البته کلی‌ هم خندیدیم!(بس که این یارو ضایع میخوند!)

دیگه اینکه تا سات ۵ بیدار بودیم،سحری خوردیم خوابیدیم!

سات ۱۲ هم از خواب بیدار شدیم.و هم اکنون هم در اختیار شما قرار داریم!

راستی‌ دوسی‌ها از این شکلک خوشمل‌ها نمیتونم استفاده کنم فعلا،ببخشین که انقدر نوشته‌ام بیروحه!

فردا هم امتحان شیمی‌ دارم،هیچیه هیچی‌ هم نخوندم!

فعلا دوسی ها!

نظر یادتون نره!

بوووووس!

نمیدونم چرا اینطوری شد؟؟!!!!

سلام بچه ها من چند روزی هست که کامپیوترم خرابه الانم با گوشیم آنم!

در اولین فرصت به نظراتون جواب میدم!

بوس بوس بای!

خاطه(نمیدونم چندم)

بروبچس...

من اومدــــــــــــــم!

خواهش میکنم.تشویق نکنید.خواهش میکنم!من مطعلق به همه ی شما هستم.

اینم یه خاطره دیگه...

جاتون خال خالی هفته پیش  تهران بودم(خفن خوش گذشت).رفته بودم پیش خاله هامو داییهامو ...

این دوهفته بیشتر خونه مامان بزرگم اینا بودیم.مانبزرگمم خونشون تو یکی از شهرکای خیــــــــــــــــــــــلی بزرگ تهرانه.خیلــــــــــــــی بزرگ!

باور کن تو این دوهفته کل شهرک منو شناختن.کلـــــــــــــــش!

همه پسرای شهرک میخواستن gfهاشونو ول کنن بامن دوست شم(اینجاش دیگه یکم چاخان زدم!همه پسرا نه.بیشترشون)ولی خب منم که اصولا اصلا محل سگ!به پسرا نمیذارم!

بس که آتیش سوزوندم این چندروزه!

جاتون بسییییییییییییییییییار خال خالی!

یه شب با چندتا از دوستام داشتیم تو شهرک میچرخیدیم.رسیدیم به یه گله پسر!(پسرا لیاقتشونه باهاشون اینجور صحبت بشه!)که درحال والیبال بازی کردن بودن.

ما هم اینا رو که دیدیم عشقمون کشید بازی کنیم.

من رفتم بهشون گفتم توپتون رو بدین میخوایم بازی کنیم ما.

اینا هم که از خدا خواسته توپشون رو دودستی!تقدیم من نمودند!

آقا جاتون خال خالی!

یک بازیه توپی کردیم که نگو!

بعدازاینکه بازیمون تمومید.من داشتم همینجوری با توپه روپایی میزدم یه هو ضرب پام عمیق شد و...

توپه رفت بالا...

بالا...

بالاتر...

بالاتر...

از دیوار شهرک گذشت...

رفت افتاد تو اتوبان پشت شهرک!!!!

سرمو  برگردوندم دیدم پسرا دارن هجوم میارن طرفم!

منم پا پس نکشیدم.

آقا همشون ریختن سرم:چرا توپمونو شوت کردی؟  ما توپمون رو میخوایم!  برو توپمونو بیار!  و...

منم کم نیاوردم.گفتم:شوت کردم که کردم!فدا یه تار موم!اصلا خوب کاری کردم!دم به دیقه تو شهرکین داری بازی میکنین و با اون صدای انکرالاصواتتون عربده میکشین!آسایشو از مردم گرفتین و...

اینا هم که جرات نمیکردن بخوان چیزی به من بگن!

یکیشون که از بقیشون بزرگتر بود با قر و فر و عشوه مثل دخترا اومد جلو گفت ما توپمونو میخوایم.این حرفا هم حالیمون نمیشه!

منم رفتم تو سینش مثل خودش یه قر اومدم گفتم ببین من اصلا از این قروفرایی که میای خوشم نمیاد!برو بچه بگو بزرگترت بیاد!

همه حتی دوستای خودشم خندشون گرفت.

ولی خودم یک اخمی کرده بودم که نگووووووووووو!خودمم کف کرده بودم!

یکی از دوستام دراومد گفت خب حالا مگه چیه پولشو بهتون میدیم!

یهو یکی از پسرا دراومد یه فحش خیلی زشت بش داد!

منم اخم کردم رفتم محکم با مشت کوبوندم تو سینه پسره گفتم:هوووووووووووووووووووووووو!بفهم چی از اون دهن کثیفت میاد بیرون!دست من اختیارش دست خودش نیس!یهو دیدی همچی زدم تو دهنت که تا آخرعمرت لکنت زبون گرفتی!

پسرا هم دستشو برد بالا که مثلا منو بزنه که دوستاش کشیدنش عقب!

منم بلند داد زدم گفتم ولش کنین ببینم چه غلطی میخواد بکنه کثافت!از مادر زاده نشده کسی که بخواد دست رو من بلند کنه!

دیگه دوستای منم از این ور منو کشیدن عقب!

منم رفتم از تو خونه 12000تومن آوردم رفتم پرت کردم تو سینش.

گفتم بیا.اینم پولش!برو باش یکی دیگه بخر یه وقت مامانجونت دعوات نکنه که چرا توپتو گم کردی!

بعدشم رفتم.

همینجوری با بچه ها نشسته بودیم که دیدم همشون 10-15تایی اومدن پیشمو وایسادن عذرخواهی کردن که شما ببخشید و شما اینجا مهمونیند و قابل شما رو نداره و ما چاکر شما هم هستیم و...

خلاصه پوله رو بم پس دادن.

منم پارش کردم ریختم جلوشون گفتم من پولی که به گدا بدم دیگه از ش پس نمیگیرم!

بعدشم با بچه ها پاشدیم رفتیم!

کلی اون شب حال کردم با خودم!Happy Dance 

نظر یادتون نرهــــــــه! 

 

...

سلام دوسی ها

خوبین؟

خوشین؟

دماغتون چاقه؟

چه خبرا؟

این روزا اصلا حال و حوصله آپ کردن ندارم نمیدونم چرااااااااا!

راستی نماز روزه هاتون قبول.مارو که دعا میکنید؟؟؟

وای عجیب حالم بهم میخوره از برنامه های ماه رمضون امسال!

مخصوصا برنامه ی ماه عسل که آقای جوهرچی با حضورشون گندزدن توش!

آخه من نمیدونم واقعا چه فکری کردن که اینو آوردن؟؟؟

اصلا فکر کردن؟؟؟

اصلا بلدن فکر کنن؟؟؟

اینا که یه بار محسن افشانی رو آوردن و دیدن که چقدر همه مخالف بودن و آخرکار هم مجبور شدن عوضش کنن دیگه چرا دوباره...؟

بیخیال بابا!اصلا چرا من این همه خون خودمو کثیف کنم!؟

من گرسنمهههههههههههههههههههههه!

التماس دعا!

دوچرخه ای که هرگز خریده نشد!!!

یه روز یه پسره به باباش میگه : بابا من دوچرخه میخوام!

باباش بش میگه : پسرم اگه کلاس اول ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

پسره می ره کلاس اول ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلش 20 میشه!

بعد میره به باباش میگه : بابا من کلاس اول ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

باباش بش میگه : نه پسرم حالا اگه کلاس دوم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

پسره می ره کلاس دوم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلش 20 میشه!

بعد میره به باباش میگه : بابا من کلاس دوم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

باباش بش میگه : نه پسرم حالا اگه کلاس سوم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

پسره می ره کلاس سوم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلش 20 میشه!

بعد میره به باباش میگه : بابا من کلاس سوم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

باباش بش میگه : نه پسرم حالا اگه کلاس چهارم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

پسره می ره کلاس چهارم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلش 20 میشه!

بعد میره به باباش میگه : بابا من کلاس چهارم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

باباش بش میگه : نه پسرم حالا اگه کلاس پنجم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

پسره می ره کلاس پنجم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلش 20 میشه!

بعد میره به باباش میگه : بابا من کلاس پنجم ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

باباش بش میگه : نه پسرم حالا اگه کلاس اول راهنمایی ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

پسره می ره کلاس اول راهنمایی ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلش 20 میشه!

بعد میره به باباش میگه : بابا من کلاس اول راهنمایی ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

باباش بش میگه : نه پسرم حالا اگه کلاس دوم راهنمایی ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلت 20 بشه واست دوچرخه میخرم!

خلاصه این پسر میره دوم راهنمایی!

بعد میره سوم راهنمایی!

بعد....

تا این که میرسه به پیش دانشگاهی میره با هزار امید و آرزو به باباش میگه:

بابا من پیش دانشگاهی ثلث اول ثلث دوم ثلث سوم معدلم 20 شده واسم دوچرخه میخری؟

بابا یه نگاه به قد بچش میکنه بعد بش میگه:

از این قد و سنت خجالت بکش تو دیگه بزرگ شدی و من واست دوچرخه نمیخرم!

.

.

.

واسه کمک به این پسر ستم دیده لطفا به شماره حساب زیر هزینه ای ناچیز واریز کنید!

(*******)

...

 

هیچ گاه نفهمیدم هرسال روز تولدم یک سال به عمرم اضافه میشود یا  یک سال از عمرم کم میشود!

شما چی فکر میکنید؟؟؟

تولدم مبارک...

تولد تولد تولدم مبارک...

بیام شمع ها رو فوت کنم که صدسال زنده باشم!

هوراااااااااااااااااااااااااااا!

تولدم مبارک شد!

یه سال دیگه بزرگتر شدم!

هورااااااااااااااااااااااااااا!

کدوم یکیشون رو نجات میدی؟؟؟؟

فرض کن دونفر لب پرتگاهن.

یکیشون تورو دوست داره ولی تو دوستش نداری.

اون یکی تورو دوست نداره ولی تو دوستش داری.

کدوم یکیشون رو نجات میدی؟؟؟

 

جواب بدین و جوابای جالب بقیه رو هم بخونید.

Are you mine?

are you mine?He asked me

yes I`m yours.I told.Do whatever you love with me

Whatever?He asked

yes. I told

and... He left me alone and went 

دو دریچه،              دو نگاه،              دو پنجره

دو رفیق،               دو هم نشین،         دو حنجره

دو مسافر،             دو مسیر زندگی،     دو عزیز،دو همدم همیشگی

باهم از غروب و سایه رد شدیم

قصه ی عاشقی رو بلد شدیم.

فکر میکردیم آخر قصه اینه

جز خدا هیشکی مارو نمیبینه!

دو غریبه،          دوتا قلب دربه در

دوتا دلواپس این چشمای تر

دوتا اسم،           دو خاطره،        دو نقطه چین!

دوتا دور افتاده ی تنهانشین!

عاقبت جداشدن دستای ما

گم شدیم تو غربت غریبه ها

آخر اون همه لبخند و سرود،

چشم پرحسادت زمونه بود!

دوغریبه...

دوتا قلب دربه در...

دوتا دلواپس این چشمای تر...

دوتا اسم...

دو خاطره...

دو نقطه چین...

دوتا دور افتاده ی تنهانشین...

راستی...

راستیییییییییییییییییییییی یادم رفت بگم!

ماه رمضونتون مبارک!

نماز روزه هاتون قبول درگاه حق!

سر نمازاتون.موقع افطار ما رو هم از دعاهاتون بی نصیب نذارین!

التماس دعا!

من اومدمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم...

سلاممممممممممممممممممممم!

من اومدمممممممممممممممممم!

وای که چقدر دلم واسه همه تون تنگیده بود!

شرمنده تو رو خدا بی خبر رفتم.

آخه رفتنم خیلی یه هویی شد!

جاتون خالی مسافرت بودم!

حالا ایشالا خاطراتش رو واستون میذارم!

Forough

روزی روزگاری...!

  روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام
احساسها در كنار هم به خوبی و خوشی زندگی می كردند خوشبختی. پولداری. عشق.
دانائی. صبر.غم. ترس.......هر كدام به روش خویش می زیستند .تا اینكه یك روز
دانائی به همه گفت: هر چه زودتر این جزیره را ترك كنید زیرا به زودی آب این
جزیره را خواهد گرفت اگر بمانید غرق می شوید. تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای
خود را از انبارهای خانه های خود بیرون آوردند وتعمیرش كردند. همه چیز از یك
طوفان بزرگ شروع شدوهوا به قدری خراب شد كه همه به سرعت سوار قایقها شدندوپارو
زنان جزیره را ترك كردند. در این میان عشق هم سوار قایقش بود اما به هنگام دور
شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد كه همگی به كنار جزیره آمده بودند و وحشت
را نگه داشته بودندو نمی گذاشتند كه او سوار بر قایقش شود. عشق به سرعت برگشت و
قایقش را به همه حیوانات و وحشت زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر
جائی برای عشق نماند.!!!!!!!!! قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره هر
لحظه بیشتر به زیر آب میرفت و عشق تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی
ترسید زیرا ترس جزیره را ترك كرده بود. فریاد زد و از همه احساسها كمك خواست.
اول كسی جوابش را نداد. در همان نزدیكی قایق ثروتمندی را دید و گفت:ثروتمندی
عزیز به من كمك كن. ثروتمندی گفت: متاسفم قایقم پر از پول و شمش و طلاست و جائی
برای تو نیست. عشق رو به (غرور) كرد وگفت: مرا نجات می دهی؟ غرور پاسخ داد:
هرگز تو خیسی و مرا خیس میكنی. عشق رو به غم كرد و گفت: ای دوست عزیز مرا نجات
بده اما غم گفت: متاسفم دوست خوبم من به قدری غمگینم كه یارای كمك به تو را
ندارم بلكه خودم احتیاج به كمك دارم. در این حین خوشگذرانی وبیكاری از كنار عشق
گذشتند ولی عشق هرگز از آنها كمك نخواست. از دور شهوت را دید و به او گفت: آیا
به من كمك میكنی؟ شهوت پاسخ داد البته كه نه!!!!! سالها منتظر این لحظه بودم كه
تو بمیری یادت هست همیشه مرا تحقیر می كردی همه می گفتند تو از من برتری ، از
مرگت خوشحال خواهم شد عشق كه نمی توانست نا امید باشد رو به سوی خداوند كردو
گفت :خدایا مرا نجات بده ناگهان صدائی از دور به گوشش رسید كه فریاد می زد
نگران نباش تو را نجات خواهم داد. عشق به قدری آب خورده بود كه نتوانست خود را
روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن خود را در قایق دانائی یافت
آفتاب در آسمان پدیدارمی شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از
زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند عشق
برخواست به دانائی سلام كرد واز او تشكر كرد دانائی پاسخ سلامش را داد وگفت: من
شجاعتش را نداشتم كه به نجات تو بیایم شجاعت هم كه قایقش از من دور بود نمی
توانست برای نجات تو بیاید تعجب می كنم تو بدون من و شجاعت چطور به نجات
حیوانات و وحشت رفتی؟ همیشه میدانستم درون تو نیروئی هست كه در هیچ كدام از ما
نیست. تو لایق فرماندهی تمام احساسها هستی. عشق تشكر كرد و گفت: باید بقیه را
هم پیدا كنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم كه چه كسی
مرا نجات داد؟؟ دانائی گفت كه او زمان بود. عشق با تعجب گفت: زمان؟؟!!!!!
دانائی لبخندی زد وپاسخ داد: بله چون این فقط زمان است كه می تواند بزرگی و
ارزش عشق را درك كند ..

چقدر عجیبه!

چقدر عجیبه که تا وقتی گریه نکنی کسی نوازشت نمیکنه!

چقدر عجیبه تا وقتی که مریض نشی کسی واست گل نمیاره!

چقدر عجیبه تا وقتی فریاد نکنی کسی به طرفت نمیاد!

چقدر عجیبه که بی بهانه کسی هیچ وقت واست هدیه نمیخره!

چقدر عجیبه که تا وقتی بزرگ نباشی کسی به قصه ات گوش نمیده!

چقدر عجیبه تا وقتی بچه نباشی کسی واست قصه نمییگه!

چقدر عجیبه تا وقتی قصد رفتن نکنی کسی به دیدنت نمیاد!

چقدر عجیبه تا وقتی که نمردی کسی تو رو نمی بخشه!

روزگار عجیبی است نه؟

به نظر شما چطور؟



عشق مادر!

وقتی 1 ساله بودی ،او به تو غذا می داد و تو را حمام میکرد.

و تو با گریه کردن تمام شب از او تشکر کردی.

 

وقتی 2 ساله بودی،به تو آموخت که راه بروی.

و وقتی که تو را صدا میزد با فرار کردن از او تشکر کردی.

 

وقتی 3 ساله بودی ، با عشق برایت غذا درست می کرد.

و تو با چپ کردن غذایت روی زمین از او تشکر کردی.

 

وقتی 4 ساله بودی برایت مداد رنگی خرید.

و تو با رنگ کردن میز غذا خوری از او تشکر کردی.

 

وقتی 5 ساله بودی، در روزهای تعطیل تو را لباس نو می پوشاند.

و تو در تشکر از او در اولین قدم ها زمین می خوردی.

 

وقتی 6 ساله بودی تو را به مدرسه میبرد.

و تو برای تشکر جیغ زنان میگفتی:"من مدرسه نمیروم".

 

وقتی 7 ساله بودی برایت توپ بیس بال خرید.

و تو برای تشکر با توپ شیشه پنجره همسایه کناری را شکستی.

         

وقتی 8 ساله بودی برایت بستنی خرید.

و تو با ریختن ان بر روی لباسهایت از او تشکر کردی.

 

وقتی 9 ساله بودی تو را به کلاس پیاو فرستاد.

و تو در تشکر حتی به خودت زحمت ندادی تمرین کنی.

 

وقتی 10 ساله بودی ،تمام روز  تو را با ماشین از کلاس فوتبال به کلاس شنا و به جشن تولد یکی پس از دیگری میبرد.

برای تشکر از ماشین بیرون پریدی و پشت سرت را نگاه نکردی.

 

وقتی 11 ساله بودی، تو و دوستانت را به سینما برد.

و تو در تشکر از او تقاضا کردی در یک ردیف دیگر بنشیند.

 

وقتی 12 ساله بودی، به تو هشدار داد که بعضی از فیلم های تلویزیون را نگاه نکنی.

و تو در تشکر منتظر شدی او از خانه بیرون برود.

 

وقتی 13 ساله بودی،در مورد مدل موی سرت به تو پیشنهاد داد .

و تو در تشکر به او گفتی که چقدر بی سلیقه است.

 

وقتی 14 ساله بودی برای یک اردوی تابستانی یک ماهه  به تو پول داد.

 و تو در تشکر از او ، فراموش کردی برایش حتی یک نامه بنویسی.

 

وقتی 15 ساله بودی، او از سر کار به خانه آمد و دنبال تو گشت تا تو را بغل کند.

و تو در تشکر به اتاقت رفتی و در را فقل کردی.

 

وقتی 16 ساله بودی، او به تو یاد داد چگونه با ماشینش رانندگی کنی.

و تو در تشکر هر فرصتی را گیر می آوردی و ماشینش را میبردی.

 

وقتی 17 ساله بودی،او منتظر یک تلفن مهم بود.

 و تو در تشکر از او تمام شب پشت تلفن بودی.

 

وقتی 18 ساله بودی ، او به خاطر خوشحالی از فارغ التحصیل شدن تو از دبیرستان گریه کرد.

و تو در تشکر از او تمام شب را تا صبح را با دوستانت سپری کردی.

 

وقتی 19 ساله بودی، او مخارج دانشگاه تو را پرداخت کرد. او تو وسایلت را با ماشین به محوطه دانشگاه برد.

و تو در تشکر بیرون خوابگاه از او خداحافظی کردی تا داخل نیاید و تو جلو دوستانت خجالت نکشی.

 

وقتی 20 ساله بودی از تو پرسید که آیا کسی را دیده ای؟

و تو در تشکر به او گفتی :"به تو ربطی نداره"

 

وقتی 21 ساله بودی، او شغل خاصی را برای آینده به تو پیشنهاد داد.

و تو در تشکر گفتی :"من نمی خاهم مثل شما باشم"

 

وقتی 22 ساله بودی هنگام فارغ التحصیل شدن از دانشگاه تو را بغل کرد.

و تو در تشکر از او تقاضا کردی که آیا میتواند مخارج سفر تو به اروپا را بپردازد.

 

وقتی 23 ساله بودی او برای اتاقت مبلمان خرید .

و تو در تشکر به دوستانت گفتی که آن مبلمان زشت است.

 

وقتی 24 ساله بودی او نامزد تو را دید و درباره نقشه هایتان برای آینده سوال کرد.

و تو در تشکر غرولند کنان گفتی:"مادر،لطفا"

 

وقتی 21 ساله بودی او برای جشن ازدواجتان به شما کمک کرد و گریه کرد و گفت که جقدر شما را دوست دارد.

و تو در تشکر خانه ات را به نقاط دور کشور بردی.

 

وقتی 30 ساله بودی تلفن کرد و در مورد بچه دار شدن تان شما را نصیحت کرد.

و تو در تشکر به او گفتی:"حالا همه چیز فرق کرده است"

 

وقتی 40 ساله بودی،او تلفن زد تا جشن تولد یکی از اقوام را یاد آوری کند.

و شما در تشکر به او گفتی که ا لان خیلی سرم شلوغ است.

 

وقتی 50 ساله بودی ،او بیمار در رختخواب افتاده بود و به تو نیاز داشت که از او مراقبت کنی.

و تو در تشکر از او در مورد زحمتی که والدین برای بچه هایشان درست می کنند صحبت می کردی.

 

و سپس یک روز در آرامش مرد و همه آن کارهایی که هرگز انجام نداده بودی مانند  طوفان به  قلبت فرود آمد!

چقدر سخته...

چقدر سخته تو چشمای کسی که همه ی عشقت رو ازت دزدیده و به جاش یه زخم همیشگی رو قلبت بهت هدیه داده زل بزنی و به جای اینکه لبریز از کینه و نفرت باشی حس کنی بازم دوستش داری چقدر سخته دلت بخواد بازم  سرت رو به دیواری تکیه بدی که یک بار زیر آوار غرورش همه ی وجودت له شد.چقدر سخته توی خیالت ساعت ها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی پشتت بهشه ،دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه،هنوزم دوستش داری.چقدر سخته گل آرزوهات رو توی باغ دیگه ای ببینی و هزار بار خوددت رو بشکنی و اون وقت آروم ،آروم زیر لب بگی: «گل من باغچه نو مبارک»