|
دلتنگی های ماه و خورشید | ||
|
دوستان عزیزتر از جونم میتونید نوشته های منو از طریق کانال تلگرام
هم دنبال کنید ... telegram.me/aigincherik [ سه شنبه بیست و دوم دی ۱۳۹۴ ] [ 2:54 ] [ آیگین ]
روزهای سخت تو زندگیم کم نبوده و البته از این بابت که باعث شدن بشم اینی که الان
هستم خوشحالم.این روزام میگذره اما این وسط مسطا یادم میمونه کیا هوامو داشتن... لبِ کلام رفیقی رو که با دو تا دقیقه حرف زدن حالتو زیر و رو میکنه باید طلا گرفت. اصلا خدا بعضیا رو ساخته که که وقتی اخلاقت سگی میشه به دادت برسن و اینقد بهت آرامش بدن که خودت از خودت بپرسی اگه این آدمِ من چیم؟ کاش از این رفیقا هزارتا داشتم [ سه شنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۵ ] [ 19:35 ] [ آیگین ]
شبی که از فشار سردرگمی به قهوه رو بیاری ,وای به حالت اون شب
که قراره قد هزار شب طول بکشه [ دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵ ] [ 21:21 ] [ آیگین ]
چه لحظه های متناقضی رو این روزا تجربه میکنم...
آخراین ماجرا ها اگه همچنان عقلم سرجاش مونده بود باید سجده ی شکر به جا بیارم! [ دوشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۵ ] [ 20:41 ] [ آیگین ]
آبستن کینه و نفرتی هستم که سالهای مدید مشمئز کننده ای از همبستر شدنش سرباز زدم.این روزها اما آنقدر پرم از تهی بودنها که جانی برای تقابل نمانده؛از تو چه پنهان دیگر از تجاوزهای بی امانش بیزار نیستم؛ از هم آغوشی اش غرق لذت هم میشوم! هراس دارم از منی که چند صباح دیگر از من زاده خواهد شد...
[ جمعه بیست و سوم مهر ۱۳۹۵ ] [ 15:20 ] [ آیگین ]
+ دستات چرا یخ کرده؟
_میترسم... +از چی؟؟؟؟؟ _ بمیرم و دلتنگت شم .بمیرم و یادت بره منِ مرده هم هنوز عاشقتم... از اینکه یه روز بارونی یه غریبه که عطرش شبیه عطرِ منه کنارت رد شه... دلتنگم شی و نباشم بغلت کنم و دست بکشم به موهات و بگم تا منو داری غصه ی هیچی رو نخور... .... امروز دلتنگت شدم... بدون اینکه اون غریبه کنارم رد شه... نبودی بغلم کنی دست رو موهام بکشی بگی تا منو داری... تا تورو داشتم! غصه که هیچی دنیام حریفم نبود... امروزم دلتنگت بودم اما حسرت گرفتن همون دستای یخ بدجوری به دلم موند... راستی اونجا هم غریبه ای پیدا میشه که عطرش شبیه عطرِ من باشه؟؟؟؟
[ دوشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۵ ] [ 9:42 ] [ آیگین ]
چند روز پیش تو یه مرکز خرید ،یکی از دوستای قدیمیم رو دیدم.بعدِ کلی احوال پرسی و گرفتن
شماره و آدرس جدید، طیِ یک عملیات انتحاری دستشو از پشت برد زیرِ روسریم ،دست کشید رو موهام و بعدش یه جیغِ خفه... جوری با بغض نگام کرد و پرسید چرا موهاتو کوتاه کردی که یه لحظه احساس کردم موها دستم امانت بوده و حالا باید جوابگوی خیانت در امانت باشم خب تا اینجای قضیه هم قابل هضم بود،بالاخره خانمها روی مو تعصب خاصی دارن و ناراحتیشون رو نمیتونن پنهان کنن... اون شب گذشت...امروز این دوست عزیزم مسیج داده بدون هیچ مقدمه و سلامی : چرااا موهاتو کردی چرا؟؟؟؟ من جای تو غصه ام شده ! و من از ظهر تا به این فکر میکنم این خانم خیلی تو زندگیش سرخوش و بی دغدغه اس یا کوتاه کردن موهای ِ من معضل بزرگیِ؟؟؟؟ [ جمعه شانزدهم مهر ۱۳۹۵ ] [ 19:16 ] [ آیگین ]
مثل همیشه قسمت خانم ها پُرِ پُر بود.قسمت آقایون هم فقط یه جای خالی داشت کنار یه آقایِ چهل پنجاه ساله... زن مردد بود روی اون صندلی بشینه ؛ خسته به نظر می رسید و چند کیسه ی بزرگ همراش بود.مطمئنش کردم نشستن کنار اون آقا بهتر از سرِ پا بودنِ... تو صورتش عمیق شدم بیشتر از پنجاه سال نداشت اما رد پای ِ سالهای سیاه رو میشد تو چهره اش پیدا کرد. با یه لبخند مهربون جواب داد : " دخترم من به عمرِ سرِپام،اینم رو همش، حوصله چپ چپ نگاه کردن مردم رو ندارم"... گفتم مادر جان شما اگه شب از پا درد خوابت نبره هیچکدوم از این آدمهایی که چپ چپ نگات میکنن به دادت نمیرسن؛اهمیت نده ... انگار دنبال دو تا گوش بود برا درد و دل؛ خیلی ساده و خودمونی قصه شو گفت. خدمتکار خونه ی یکی از رؤسای بانک بود.ظاهراً ده سالی میشد تو خونه اش کار میکرد،از بچه هاش گفت،از چهارتا پسر و دوتا دخترش، از اینکه بیست سال پیش یتیم شدن به آب و آتش زده تا بزرگ شن و به نون و نوایی برسن و حالا همشون ازدواج کردن و رفتن... از بی غیرتی پسراش و بی مهری دختراش بدجوری دلشکسته بود. تو همین سن و سال هم زیبا بود،میشد حدس زد جوونتر که بوده چقدر خاطرخواه داشته ؛حتی با همین شش تا بچه! چشمم به مچ دستش افتاد که یه زخم عمیق و تازه ،پوست چروکیده اش رو شکافته بود... دلم ریش شد، بی اراده پرسیدم این زخم برای چیه؟گفت در حین کار بخار آب سوزوندتش! گفتم باید پانسمان شه خیلی عمیقِ! با بغض جواب داد دختر گلم این زخمُ دوا کنم سوزِ دل سوختمو چه کنم؟ خیلی خوش شانس بودم عینک دودی نمیذاشت زن دو دوی اشکِ تو چشامو ببینه؛ گیریم که دلِ پری داشت و کسی رو جز یه غریبه که همش ده دقیقه میشد میشناختش برای درد و دل نداشت، اما هنوز غرور داشت.سرش بالا بود و با غرور میگفت جوونیشو پای بچه هاش ریخته تا با نونِ حلال بزرگ شن... خواستم دستشو بگیرم و بگم خدا بزرگه ،درست میشه! اما نمیدونم چرا نگرفتم؟شاید ترسیدم بدبختی هاش واگیر داشته باشه... فقط یه لبخند زدم و هیچی نگفتم.احساس کردم اینقدر دلشکسته و رنجورِ که دلداریِ من دردی رو دوا نمی کنه.لابد اگر چیزی میگفتم پیش خودش فکر می کرد آدم سیر چه خبر داره از گرسنه؟ کیسه هاشو که جمع و جور کرد فهمیدم میخواد پیاده شه؛دنبالِ یه حرف بودم لحظه آخری با گفتنش از غصه هاش کم کنم،پیدا نکردم! فقط گفتم دعا میکنم آرامش لحظه لحظه ی زندگیتو پر کنه،خدا بزرگه درست میشه... با همون لبخندِ مهربون و زیبا جواب داد عاقبت بخیربشی دختر گلم و پیاده شد...نگاهمو بدرقه اش کردم اما غرق این فکر بودم عدالت خدا قرار نیست شامل این زن بشه؟ [ پنجشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۵ ] [ 19:20 ] [ آیگین ]
به آغوش کشیدن ها و هم خوابگی های هوسناک را، در یک ترازو گذاردن
بی انصافیست... فرق است میان بی بهانه در آغوش کشیدن و هزار بهانه برای هم آغوش شدن... [ سه شنبه سیزدهم مهر ۱۳۹۵ ] [ 20:34 ] [ آیگین ]
یه زمانی هم بود که مسیج موبایل ها فعال نبود،باید میرفتی مخابرات درخواست میدادی تا فعالش کنن! اون موقع ها خیلی مهم نبود اگه هزینه ها بیشتر میشد اما به جای اس ام اس دادن، تماس بگیرن و صدای هم رو بشنون.یه کم گذشت، مخابرات به فکر سود بیشتر افتاد ! گفت شما بیا موبایل بخر ما خودمون مسیج رو هم فعال میکنیم برات! این تازه اول مجازی شدن ها بود...کم کم آدما ، هم مادی شدن هم بی احساس... دیگه حوصله دور هم جمع شدنها رو نداشتن؛ چند وقتی یکبار مسیج میدادن به هم که همچین عریضشون خالی هم نباشه... کمتر از 20 سال یاد گرفتیم قید آداب و سنتهامون رو بزنیم و بدتر از اون آدما و رابطه ها رو نادید بگیریم! به بدترین وجه ممکن عادت کردیم نبینیم ،نشنویم و بسنده کنیم به دنیای سرد و مسخره ی مجازی. و حالا فاجعه ی این روزا؛ دلتنگ میشی، تماس میگیری هماهنگ کنید یه جایی ببینید هم رو؛ جواب نمیده... مسیج میدی و سراغشو میگیری و سه ثانیه بعد بدون هیچ سلام و علیکی فقط یه چیز در جوابت میگه: " بیا تلگرام" پشیمون میشی از دلتنگیت، از اینکه بهش فکر کردی و دلگیر از اینکه نمیفهمند قشنگترین استیکرها جای نیم ساعت کنار هم بودن رو نمیگیره... راستی چی شد که این همه از هم فاصله گرفتیم؟؟؟ مخابرات آدما رو از هم دور کرد یا ما اینقدر بی فرهنگ بودیم که جای استفاده صحیح، از این ابزار تیشه درست کردیم زدیم به ریشه ی زندگی و رابطه هامون؟ [ دوشنبه دوازدهم مهر ۱۳۹۵ ] [ 9:36 ] [ آیگین ]
کلافه ام ! خیلی هم ناجور... از همون شباییِ که نمیدونم چه مرگم شده
تا بتونم به فکر درمونش باشم! منم و یه عالمه کار عقب افتاده که نمیدونم از کجا شروع کنم؟ این موقع ها دراز میکشم و خیره میشم به سقف یه جوری که انگار قرارِ از تو سقف وحی نازل شه... امروز یه پیشنهاد کار جدید داشتم! اما چه فایده؟ لابد اینم میشه یه قصه ی نصف و نیمه که اینقدر کشش میدم تا طرف پشیمون شه... به این کارهای نیمه که فکر میکنم عذاب وجدان میگیرم :/ نیاز به یه رفرش شدن اساسی دارم ! چه جوری؟؟؟ فعلا نمیدونم [ جمعه نهم مهر ۱۳۹۵ ] [ 23:52 ] [ آیگین ]
گاهی دورادور سراغشو میگرفتم و میدونستم حالش با یار خوووبه... از این رفاقت همین خوب بودن ها مارا بس ... یه مدت اما بیخبر بودم ازش، درگیر پیچ در پیچهای زندگیم.امروز که آرشیو عکسای قدیمی رو زیر و رو میکردم چشمم خورد به این عکسِ بچگیاش که هر وقت میدیمش دلم قنج میرفت.گفتم بی معرفتم ؟ درست ، اما ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازه اس سراغشو گرفتم که البته به این زودی ها انتظار نداشم خبری بشه که شد ... تو ماشینش نشسته بود منتظر بود ماشینو گل بزنن، امشب داره داماد میشه و من بی خبر بودم چون بی معرفتم؛ شایدم نیستم و زیادی تو هزارتوی زندگیم گم و گور شدم... اینم نتیجه ی رفتن و حاجی حاجی مکه و دوری از رفقای قدیمی! رفیق جان آرزو میکنم تا آخرین لحظه ی باهم بودنتون، عشق و خوشبختی به رگهای دو نفره ی همیشگیتون تزریق شه ... عشقتون مانا ؛ پیوندتون نا گسستنی... [ پنجشنبه هشتم مهر ۱۳۹۵ ] [ 13:35 ] [ آیگین ]
دیشب باکلی ذوق و شوق نشستم این جعبه رو درست کردم .وقتی مشغول درست کردنش بودم حسِ خوبی داشتم.خودمو و احساسمو دوست داشتم. مدام فکرای قشنگ جلو چشمم رژه می رفتن آخرشم به خل بازی های خودم خندیدم راستی نگفتم واسه چی درستش کردم یه جمله ی معروف هست که میگن : " بنویس تا اتفاق بیفتد " منم گفتم باشههههه... بسم الله... مینویسم تا اتفاق بیفتدددد آرزوهامو مینویسم از اون ریز ریزا تا اون درشتاش... درهم... همه رو میندازم این تو... یه روز که خیلی دور نیست همشونو بغل میکنم و سفت می چسبم، به همین برکت قسم! اصلا بذار بگن دیوونه اس چه اهمیتی داره؟ هنوز هیچ آرزویی تو این جعبه ی جادویی نیست اما احتمالا اولیش اینِ که مسافر راه دورو به زودی ببینم ... به امید برآورده شدنش.
[ چهارشنبه هفتم مهر ۱۳۹۵ ] [ 15:22 ] [ آیگین ]
نمی خوام تلخ بنویسم
اما تلخم... خیلی تلخ... نمیدونم باید یقه ی کی رو چسبید؟؟؟ خودمو؟ یا این دنیای عجیب و آدمای عجیبتر از خودشو؟ حس میکنم یه تیکه از وجودم یه جای دور جامونده ! گاهی به خودم که فکر میکنم یه جورایی دلم میسوزه، من آدمِ خوبی نیستم اما هیچوقت برای کسی بد نخواستم؛ پس این همه بدبینی این همه بد گمانی ... چرااااا؟؟؟؟؟ این همه نفرت؟ این همه؟؟؟؟؟ واقعا چرا؟ چطور میشه کسیو که تا حالا بهش بد نکردی این همه ازت تنفر داشته باشه و خدا خدا کنه زودتر گورتو گم کنی ؟؟؟ تموم دیشب به این فکر میکردم وقتی داری میری و کسی جلوتو نمیگیره دیگه جایی برای تردید نمی مونه.باید رفت برای همیشه ... حتی وقتی یه تیکه از وجودت یه جای دور جامونده...
[ سه شنبه ششم مهر ۱۳۹۵ ] [ 10:44 ] [ آیگین ]
کم کم دارم یاد می گیرم دلتنگ کسی نباشم
نمیدونم میتونم با نه؟ اما بعد از گذشت سه دهه از زندگیم وقتشِ یه تکونی به خودم بدم! لابد یه جای کار می لنگه که آش نخورده دهنم می سوزه... باید یاد بگیرم شبا خودم خودمومحکم بغل کنم و واسه خودم لالایی بخونم ... آسمون که به زمین نمیاد فوقِ فوقش میشهبغضِ شبونه که اونم چیزِ جدیدی نیست! فوقش میشه حسرت یه آغوشِ امن که اونم تازگی نداره همه ی اینا می ارزه به اینکه قضاوتت نکنن، می ارزه به اینکه بی حرمتت نکنن و متهمت نکنن به تنوع طلبی ... اما می دونی در آغوش گرفته شدن حسی داره که الان بعد از گذشت سه دهه از زندگیم تردید دارم بتونم ازش بگذرم! [ دوشنبه پنجم مهر ۱۳۹۵ ] [ 19:4 ] [ آیگین ]
حرف؟؟؟؟؟؟ یه عالمه دارم... از کدومش بگم ؟؟؟
همیشه برای داشتن آرامش سعی کردم از هر چیزی که سر سوزنی آرامش رو ازم میگیره دوری کنم .برای همینم هست یه گوشی ساده دستم گرفتم تا مثل خیلی ها افسار زندگیم دست به اصطلاح تکنولوژی روز نیوفته... که از زندگی و رابطه هایی که مجازی نیستن لذت ببرم. اما یه موضوع ِ مهم رو فراموش کردم بعضی اوقات حتی آدمهای واقعی که از بودنشون در زندگیت خوشحالی ، میتونن کاری کنن جای لذت و عذاب عوض شه... اونوقت خیلی چیزا هستن که زیر سوال میره ، امااااا مهمترین درسی که میگیری اینه : " هیچ وقت به هیچ کس بیش از اون حدی که باید بها نده " تفِ سر بالاس، صاف برمیگرده می افته رو صورتت ... خلاصه اش اینکه همیشه فقط خودت باش و خدای خودت و انتظار هر رفتار یا حرفی رو از هر کسی داشته باش حتی اونی که فکر میکنی محرمِ!!! [ یکشنبه چهارم مهر ۱۳۹۵ ] [ 16:30 ] [ آیگین ]
گفت خیلی وقته ازت بی خبرم ، از خودت بگو ! تو این سالها زندگیت خوب بود؟
تو آینه خودمو میبینم و یه چین عمیق رو پیشونیم ... دیگه بهش عادت کردم نمیگم این کی افتاد رو پیشونیم؟ چرا افتاد ؟ حتی به فکر بوتاکس هم نیستم، میخوام این نشونه بمونه تا زمانی که یاد گرفتم به دنیا و آدماش امیدی نیست.. به همونهایی که اینقدر با کارهاشون سورپرایزم کردن که صورتم ازشدت غافلگیریها کش اومد، از غصه جمع و شد این چینِ عمیق! اگه به نظرت اینا خوب بودن پس این سالها خیلی خوب بودم.اما الان... میدونی؟ تو زندگی از یه جایی به بعد حسی برای تقلا نمی مونه،رویاهات جلو چشمت جون میدن و تو فقط یه گوشه می ایستی و بی صدا زل میزنی به نفس نفس زدنهای آخرشون ... انگار این تو نبودی که به دنیا اوردیشون ، لحظه لحظه عمرتو پاشون ریختی و حالا این روزگار لعنتی داره سلاخیشون میکنه ، درست جلوی چشمات... بغض میکنی و کرور کرور سکوت رو فریاد میرنی و هنوز امید داری بعد از این پلک زدن از این خواب تلخِ آشفته بپری که نمی پری... از یه جایی یه بعد تو زندگی محکومی به اعدام رویاهات به جرم دیر جنبیدن و کشتن فرصتهایی که فقط یکبار به دنیا میان ... راستش تو این سالها جلادِ خوبی شدم دیگه وقت اعدام با دیدن تقلای آرزوهام دستام نمی لرزه... [ یکشنبه بیست و هشتم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 11:44 ] [ آیگین ]
بعضی وقتها فکر میکنم اگه یه دهه شصتی نبودم هنوز همین افکار و تمایلات رو داشتم؟
مثل اینکه هنوز یه گوشی ساده دستم بگیرم به جای چت های تلگرامی مستقیما به شماره ی طرف مقابل مسیج بدم، یا اصلا دلم که براش تنگ میشه و در دسترسم نیس به فلان بهونه زنگ بزنم صداشو بشنوم.هنوز مثل قدیما میگم دختر باید زبر و زرنگ باشه، بتونه گلیمشو از آب بکشه بیرون،دختر باید خانمممم باشه ، شرم و حیا داشته باشه ، بدونه معنی صمیمیت این نیس که میتونه هرجور رفتاری دلش خواست داشته باشه. هنوز میگم دختر باید موهاش بلند باشه .لوند باشه عطر تنش دل ببره و صداش مخملی باشه... اصلا بلد باشه ناز کنه. بلد باشه به هر نیازی تن نده. بلد باشه خودشو به پول نفروشه... بلد باشه از هیچی همه چی بسازه بلد باشه وقتی باید، از تموم احساسش مایه بذاره .بلد باشه برای یه نفر، با همه ی خوبی و بدیهاش دنیا باشه .بلد باشه طوری تو قلب عشقش بشینه که اگه یه روز نبود بهترین عطرهای فرانسوی هم نتونه جای عطر تن و موهاشو بگیره.بلد باشه وقتی عشقش از دنیا بریده بی هیچ حرفی فقط بغلش کنه و با صدای نفسهاش لالایی شباش بشه... اصلا بلد باشه زیر بارون با عشقش راه بره و از کنارش بودن لذت ببره بدون اینکه به پورشه ای که کنارش رد میشه و خیسِ خیسشون میکنه فکر کنه و حسرت نداشتنشو بخوره... دهه شصتی ها خوب میدونن چی میگم... کاش هنوز همون قدیما بود..
[ جمعه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 2:33 ] [ آیگین ]
یکی دو روزِ مهمون داریم.از نوع تازه عروسش؛ خب مثل همیشه که حتی با شنیدن صدای بوق بوق ماشین عروس ذوق زده میشم و نشناخته کلی براشون دعا میکنم، برای این تازه عروس که اتفاقا خیلی هم عزیزِ بهترینهارو آرزو کردم. گذشته از این حرفا با اینکه خودم هنوز تجربه ی زندگی متأهلی رو نداشتم وقتی زندگی ِ یه شخص مشرف به ازدواج رو از نزدیک موشکافی میکنم اصلا دلم نمیخواد جای اون فرد باشم. قبل از همه با اون تعهد کاغذی مشکل دارم. بعضیا میگن محکم کاریِ! اما به نظر من که شده یه حربه برای روز مبادا... جهیزیه ی فلان و فلان و خونه فلان جا و ماشین چند صد میلیونی بماند... اصلا گیریم همه چی مهیا، تشریفات یه هفته قبل عروسی و شب عروسی و یه هفته بعد شب عروسی رو کجای دلم بذارم؟؟؟؟ جالب اینجاس که شب عروسی با اون همه دغدغه و تشریفات به عروس و داماد که خوش نمیگذره آخه میدونی؟یه شبه نکنه همه چی خوب نباشه!!!! به خانواده ی عروس داماد هم که خوش نمیگذره؛چرا؟ نکنه چیزی کم و کسر باشه ، مردم چی میگن؟؟؟؟!! مهمون ها هم میریزن و میپاشن و کلی خوش خوشانشونِ آخرشب هم تو راه ِ خونه کلی ایرادهای من دراوردی میگیرن و در نهایت بهشون خوش نگذشته !!! یکی بیاد واسه من توضیح بده با این همه برو بیا و خرج و بریز و بیاش به کی خوش گذشته پس؟؟؟؟؟؟ اصلا ولش کننننن !خوش به حال خودم که حتی نمیدونم عظدواج رو چه جوری باید نوشت :))))) [ پنجشنبه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 1:7 ] [ آیگین ]
تنهایی یعنی تو جمع باشی و خبری بدی رو بهت بدن که حتی فکرشم به راحتی اشکتو در بیاره اما هیچ کس رو نداشته باشی که دلداریت بده و آرومت کنه...
تنهایی یعنی بغض خفه ات کنه اما شونه ای نباشه که سرتو بذاری روش بباری ... تنهایی یعنی هیچکی نباشه بغلت کنه و بگه غصه نخور درستش میکنیم... [ سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 22:36 ] [ آیگین ]
اصولا آدم مذهبی و مومنی نیستم اما یه سری اعتقادات و خط قرمزها با من عجین شدن. مثلا معتقدم آدمهایی که رابطه ی خوبی با خدای خودشون دارن همون نفر 1001 هستن که میشه بهشون اعتماد کرد ، تکیه کرد و مطمئن بود اگه تموم دنیا دشمنت بشه همون یه نفر با تمام وجودش پشتته و هواتو داره. [ سه شنبه بیست و سوم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 15:55 ] [ آیگین ]
هر شب همین موقع ها یه شب بخیر مسخره ! یخِ یخ مثل دستام وقتی بهش فکر میکنم! _ احمق من دوست دارم [ دوشنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 4:44 ] [ آیگین ]
همیشه باید کسی را داشته باشی که برایش خودت باشی؛ بی هیچ نقابی... از آرزوهایت، از رویاهای بکرت، از لحظه هایی برایش بگویی که جز خودِ او هیچ کس نمی فهمدشان ! و اگر آن یک نفر را داری از خوش اقبالترین های این کره ی خاکی هستی؛ قدرش را بدان و به خاطر بسپار زندگی آنقدر حریص است که فقط یکبار این فرصت را به تو میدهد و اگر آن را از دست دادی برای همیشه افسوسش را خواهی خورد...
آیگین [ جمعه نوزدهم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 21:56 ] [ آیگین ]
امشب از اون شبایی ِ که بی حوصله کلافه ام ! نه حس نوشتن هست نه حس فیلم دیدن...
چقدر دلم میخواست الان گوشه ی یه کافه ی دنج نشسته بودمو به کوری خوندنهای های دختر و پسری که میز کناری بودن نگاه میکردم ... از من دیگه گذشت ...مرد... اما هنوزم دو نفرو که میبینم واسه هم دلبری میکنن ته دلم قنج میره و دعا میکنم عشقشون عشق باشه؛ نه از این عشق های دوزاری هاااا،نه ! از این عشقها که وقتی دختره میگه یه دنیا غم تو دلمِ پسره میگه تا منو داری غمت نباشه... از اینا که بعد شنیدن این حرف دختره دلش قرص میشه و حس میکنه خوشبخترینه.... راستی هنوز هست از این عشقها؟؟؟ کاش باشه... [ سه شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 22:56 ] [ آیگین ]
داشتم به این فکر میکردم درسته بیشتر نوشته هام عاشقانه اس اما منی که این همه شیفته ی فیلم و سینما هستم چرا گاهی از بهترین فیلمهایی که دیدم نمی نویسم؟ این شد که تصمیم گرفتم حالا به بعد فیلمهایی رو که دوست دارم معرفی کنم تا دوستان علاقه مند دیگه هم ببینند و استفاده کنند. من فیلم زیاد میبینم ؛ گاهی با عشق شروع میکنم به دیدن ، بعضی وقتا هم از رو کنجکاوی میبینم، بدترازهمه وقتاییِ که ازسراجبار میبینم که مثلا با شیوه های فیلمسازی کارگردانهای مختلف آشناشم. قبل از اینکه اسم فیلمی رو ببرم یادآوری می کنم که این نظرات و نقدها همه برداشت های شخصی و ممکنِ حتی بر خلاف نظرات منتقدین بنام سینما باشه؛ در هر حال من از دریچه ی نگاه خودم قضایا را میبینم و اگر بخوام منصف باشم ،احساسات و گاهی تعصبات شخصی من نسبت به برخی از کارگردانها یا بازیگران خاص در این قضاوتها بی تأثیر نیست... بگذریم ! دو سه سالی هست وقتی از من میپرسن بهترین فیلمی که دیدی چی بوده میگم " بست آفر" نه اینکه قبل ازاون فیلمهای تأثیر گذار از بهترین کارگردانها ندیده باشم که اتفاقا زیاد هم دیدم، اما این فیلم جوری تو ذهنم نقش بسته که تا الان در صدر جدولم قرار داره،به چند دلیل: 1.اول اینکه کارگردانش " جوزپه تورناتوره " هست که من از قدیم عاشق کارهای این مرد بودم و هستم .کارگردانی که با " سینما پارادیزو" شناخته شد که ای کاش حداقل شناخت فیلم دوستها و هنری ها دراین حد نمی موند و کارهای دیگه اش هم که هر کدوم به تنهایی میتونه شاهکار باشه دنبال میشد.فیلمهایی که در ایران بعضیهاشو حتی نمیشه پیدا کرد که این خودش جای تأسف داره ! این کارگردان نابغه ی ایتالیایی تبار که نگارش فیلم نامه ی فیلمهاشو خودش انجام میده در ایران مظلوم واقع شده که امیدوارم نسل نو و نکته بین سینمای نوین از این به بعد به این کارگردان و کارهاش توجه بیشتری نشون بدن.
2. سینمای ایتالیا رو کلا دوست دارن که البته این علاقه بی تأثیرازشیفتگی من به خود ایتالیا نیست و معتقدم که سینمای این کشور که بیشتر سازنده ی فیلمهای هنری ِ تا تجاری به سرعت رو به پیشرفت هست و به زودی میتونه در شاخه ی هنری هم رتبه ی سینمای هالیوود قرار بگیره.
3.برخلاف بسیاری از کارهای تورناتوره که از لحاظ زمان بندی، نسبتاً طولانی هستند ، در این فیلم در کمترین زمان ممکن داستان روطوری پیش میبره که مخاطب "خیال میکنه" کل ماجرا رو خونده و پایان رو حدس زده!!! درواقع میشه گفت تورناتوره استاد حقه و کلک زدن در سینماست ؛هر لحظه مخاطب با بازی جدیدی روبرو میشه و به این نتیجه میرسه که با وجود تمام اطلاعاتی که از شخصیتها و فضای فیلم داره بار دیگر باید به فکر پیش بینی نتیجه ای جدید باشه که صد البته غیر قابل پیش بینی بودن از خصیصه های برجسته ی فیلمهای تورناتوره و یکی ار ده ها عامل جذابیت فیلمهاش هست.
4.حقه های فیلم برداری، لوکیشن ها و دکوپاژ خاصی که در تمامی کارهای تورناتوره به چشم میخوره ، انتخاب بازیگرانی که به درستی در جای خودشون قرار گرفتن و بازی " جفری راش " بزرگ از جاذبه های دیگه ی این فیلم هست.
5. خب ! تا اینجا حرف از خود فیلم و کارگردانش بود حالا میرسیم به بحث هیجان انگیزه موسیقی... موزیک این فیلم کاری از استاد تکرار نشدنی " اینو موریکونه " هست که همکاری همیشگیش با تورناتوره باعث تولد شاهکارهای بی نظیری شده و یکی از دلایل ماندگاری فیلمهای تورناتوره هست.
6. در نهایت دیالوگهای دلنشین و متحول کننده که ویژگی مشترک تمام فیلمهای تورناتوره هست ؛ گویای تسلط این کارگردان /فیلم نامه نویس ، برادبیات است که اثرگذاری فیلمهاش رو چندین برابر میکنه.
دوستان عزیز فیلم دوست من ، اگه تا الان این فیلم رو ندیدین ، بیشتر از این فرصت رو از دست ندید.
آیگین
[ دوشنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 3:40 ] [ آیگین ]
رسما به پاییز سلام عرض میکنم! هوا از خنکی گذشته سرد شده دیگه !
[ پنجشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 0:31 ] [ آیگین ]
آسمون شهر ما ستاره بارونِ امشب؛اما اون میگه چشم به آسمون که میندازه خونِ... کلافه اس! میگه برف که میباره دلم میگیره ، کاش فردا خورشید باهامون آشتی کنه، نمی خوام حالا که قراره بیای برف رو بهونه کنی واسه کم بودنهات؛ من اما عاشق برفم... با ذوق از قشنگیاش میگم و اینکه دیگه نمیذارم هیچی بینمون فاصله بندازه... نگفتم شبونه راه افتادم تا صبح جای خورشید تو چشای منتظرش بتابم. دنیا دنیا رویا براش بافتم تا دلش آروم بگیره و بخوابه... حالا من موندم و دل سرد شب و جاده ای که انگار ته نداره! میخوام با برف اینقدر خاطره براش بسازم که وقتی میباره دلش نگیره ...بخنده... از اون خندهایی که آیینه ی دلش میشه... از طرز خنده هاش میفهمم چی تو دلش میگذره ... شوق دیدن همین لحظه های ناب امشب راهیم کرد.خیلی نمونده برسم به دیار یار! دونه های برف فردا جای قاصدک پیک خوش خبر میشن... تموم فکر و حواسمو شش دنگ زدم به نامش،اونقدر که تابلو " پیچ خطرناک " رو رد میکنم نمی بینمش ... چند ثانیه بعد ماشین به پرواز در میاد... ولی پرواز رو خوب یاد نگرفته و تو دل سیاهی محو میشه... نمیدونم این جاده منو نخواست که پس زد یا دنیا به فرداهایی که در پیش بود حسودیش شد... مطمئنم دیگه هروقت برف که بباره، اون خون میباره... آیگین
[ دوشنبه یکم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 3:28 ] [ آیگین ]
کم کم داشت به دهه ی چهارم زندگیش نزدیک می شد اما هنوز اینقدر جذاب بود که در چشم به زدنی هر دختری رو اسیر خودش میکرد.ازاون دسته مردهایی که خدا در خلقت و زندگیشون سنگ تمام گذاشته بود.از وقتی یادم میاد هر جا قدم می گذاشت هم جنسهام تو هر سنی براش سر و دست می شکستند ...طوری که انگار تنها مرد زمینِ و هر لحظه ممکنه دیگه نباشه ... و من هیچ وقت نفهمیدم چرا؟! آخه عادتم بود؛ چیزی رو که هم دوست داشتن من نمیخواستم! همیشه یه کلکسیون رنگارنگ از دخترهای سانتی مانتال دورش بودن که به نظرم بیشتر شبیه عروسکهای چینی با آرایش های تند و مصنوعی می اومدن تا خاتون های جذاب قصه های مادربزرگ و من فارغ از خرید آخرین مدها و برندها و مانیکور هر روز ناخن هام و عملهایی که حتی تلفظ اسمشون برام سخت بود روز و شبم در خیالات شیرین و دنیایی میگذشت که خودم ساخته بودم و برای دیده شدن نیازی نبود به بوم نقاشی تبدیل بشم. حرف زدنش طوری بود که حتم داشتم فلسفه رو از روش کپی کردن! گاهی هم از دخترهایی میگفت که حاضرند برای داشتنش چه کارها که نکنند؛ هر بار که از کسی تعریف می کرد وسوسه میشدم تا من هم تلاش کنم ... اما بین اون همه زرق و برق تقریبا شانسی نداشتم.روزها گذشت و حرفهای ما دیکه گهگاه نبود.بیشتر درد و دل بود؛ اون میگفت و من می شنیدم.شدم سنگ صبورِ لالی که تا ازش نمیخواست به خودش اجازه ی اظهارنظر نمیداد.تو همین درد و دلها بیشتر شناختمش. حالا اینقدر می دونستم که بر خلاف ظاهرش بی درد نیست.اینکه میتونست درد رو بفهمه یه حس غریبی رو در من زنده کرد که با نهیب من در نطفه مرد... تا روزی که شنیدم داره از ایران میره... بغض و عصبانیت و حسی روکه نمیدونم اسمش چی بود یکجا به من هجوم آوردن...حداقل این حق رو داشتم که از خودش بشنوم... بغضمو قورت دادمو گفتم بی خیال ... کاری که همیشه میکردم ؛ اما اینبار جواب نداد.دلم آروم نمی گرفت.شده بودم انبار تی ان تی و منتظر یه جرقه... مدام به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم اما نمیدونستم چرا؟؟؟ هر روز و هر لحظه منتظر بودم و به خودم می گفتم یه خداحافظی خشک و خالی که می کنننننه! و یه لحظه بعد تصویر دلبرهایی جلو چشمم بود که...بلاخره خودمو قانع کردم قید خداحافظی رو بزنم تا وقتی که تماس گرفت و گفت فردا راهیه... اصرار داشت برای بدرقه اش حتما باشم،می گفت شاید دیگه هیچوقت همدیگرو نبینیم.تماس قطع شده بود و من مسخ شده ،خیره به روبرو... احتمالا چند ساعتی گذشته بود ...صدای جیرجیرکها به یادم اورد بعد از ساعتها کلنجار رفتن با افکار گنگ و ناقص خواب بهترین گزینه است. صبح هم رسید و لحظه ها برای رسیدن به ساعت موعود از هم سبقت می گرفتند.وقتی به خودم اومدم که جلوی آینه ایستاده بودم.نه پاهام پای رفتن بود نه دلم جرأت خداحافظی داشت...مثل لحظه ی شنیدن مرگ عزیز...مردد برای باور کردن این کابوس... راستی من کی عاشقش شده بودم؟ خودمو درست شبیه همون عروسک چینی ها بزک کردم و رژ قرمز پر رنگی رو با حرص و ولع روی لبام کشیدم.میخواستم این سرخی طلایه داره دلی باشه که خون بود... و ساعتی بعد در ازدحام آن همه آدمی که برای بدرقه اش اومده بودن خودم رو قایم میکردم.مطمئن بودم منو نمی بینه.من اما سراپا چشم شده بودم تا تصویرش برای همیشه توی تک تک سلول های وجودم حک شه... هیچ حسی نداشتم ، نه تمنایی نه بغضی! پاهام منو به جایی دور از این ازدحام می کشیدند .هرجایی جز آن فرودگاه لعنتی... آخرین نگاه... نفسی عمیق... بی هیچ حرفی ...مثل همیشه بی صدا... عزمم جزمِ رفتن بود که صدایی درست مثل شلیک گلوله ، در آخرین ثانیه های امید بخش فرار میخکوبم کرد... _ نخواه مثل دیگران شی اونها نمیتونن مثل تو ساده به دل بشینن... و این تازه اول ماجرا بود... آیگین
[ دوشنبه یکم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 3:19 ] [ آیگین ]
برای فرار از هجوم افکار مسخره تصمیم گرفتم یه دستی به سر و گوش کتابخونه بکشم که چشمم به " مسخ کافکا " می افته... همین که صفحه ی اولش رو باز میکنم روحم مثل پرنده ای که تازه از قفس آزاد شده پر می کشه میره به اون سالها... از بچگی عاشق رنگ و قلم مو بودم... روزی که تونستم روی بوم دنیای جدیدی رو ببینم شش سالم بود.دایی همایون همیشه می گفت این دختر یه روز باعث افتخار این خانواده میشه، اما من سر از حرفاش در نمی اوردم؛ تنها چیزی رو که با اون سن کم درک میکردم این بود که زندگی یعنی رنگ ... یعنی طرح و نقش... از یه جایی به بعد تو زندگی زمان مثل برق میگذره؛ حالا من دانشجوی رتبه اول دانشگاه هنر یه سر و گردن از همه ی هم دوره ای هام بالاتر بودم و وقتی رد می شدم پچ پچهای پشت سرم مطمئنم میکرد دارم واسه خودم کسی میشم.روز تولدم بچه ها منو حسابی غافلگیر کردن.می دونستم ایده ی " لاله" بهترین دوستم بوده ؛ همیشه استاد سورپرایز کردن بود ... اما بین او همه توجه و تبریک که خیلی هاش فقط بوی حسادت و دورنگی میداد کسی بود که تبریکش به دلم نشست.یه تبریک ساده و یه هدیه ی ساده تر از تبریکش... "مسخ کافکا"... یکسالی میشه بعد از کلی جنگ اعصاب به اصرار اون تصمیم گرفتیم مدتی دور از هم زندگی کنیم شاید "فاصله" زندگی مشترکمون رو نجات بده. این کتاب شوراون روزها رو دوباره تو رگهام تزریق می کنه و حس میکنم چقدر تمنای بودنش در وجودم موج میزنه... بی هوا مثل برق زده ها تقویم رو نگاه میکنم و نفس راحتی میکشم که هنوز دیر نشده... یکساعت بعد خودمو با یه دسته گل زنبق سفید و بنفش جلوی در خونمون میبینم.سلیقمون مشترک بود اون زنبق سفید دوست داشت و من بنفش... حس عجیبی دارم... تند تند نفس عمیق می کشم تا به خودم مسلط شم.خدا خدا میکنم نباشه تا وقتی اومد من اولین کسی باشم که برق شادی رو توعمق چشم اون یکی میبینه...آروم کلید رو توی در میچرخونم وبا سکوت خونه خیالم راحت میشه که بخت یارمه... چند لحظه بعد یه صدای آشنا و ظریف از تو اتاق خوابم میشنوم که دلبرانه میگه : بهم میاد؟؟؟ و در جوابش یه صدای آشناتر عامرانه میگه : " لاله چقدر با این لباس شبیه اون میشی " ... لاله همیشه استاد سورپرایز کردن بود... آیگین [ دوشنبه یکم شهریور ۱۳۹۵ ] [ 3:14 ] [ آیگین ]
گل شمعدونی گل سرسختیه ؛ تو سخت ترین شرایط محکم به زندگیش ادامه می ده و زیبایی هاش رو به رخ می کشه ،حتی وقتی چند وقت می گذره و فراموش می کنیم یه دستی به سر و روش بکشیم... آب از آب تکون نمیخوره...برگهاش همیشه سبزِسبز،گلهاش قرمزِقرمز...یه روز صبح بیدار میشی و از کنار شمعدونیت که رد میشی می بینی مرده !!! غصه میخوری و با خودت میگی چطور یه شبه ممکنه؟! واقعیت اینه که چندین و چند شب بوده و شمعدونی از ریشه شروع کرد به مردن... چند صباحی هم امید داشت دوباره دیده بشه قرص و محکم ادامه داد...امیدش که مرد خودش هم مرد...یه شبه !وقتی زنی رو دوست داری برای گفتن دوست داشتنش دو دو تا چهارتا نکن، دوست داشتن حساب کتاب نداره.دنبال فرصت نباش،فرصت رو بساز...همیشه خیلی زود دیر میشه... احساس زن همون گل شمعدونیه ؛وقتی نادیده گرفته میشه به امید روزهای بهتر صبوری میکنه اما اگه نا امیدش کردی احساسش از عمق وجودش می میره...بی هوای بی هوا... نذاربکشه به شب آخر که امید داره بار و بندیلشو جمع می کنه واسه همیشه بره ...امید زن که رفت فاتحه ی داشتنش رو بخون ، چون اونم همراه امیدش میره... امان از روزی که احساس زن بمیره... [ سه شنبه بیست و نهم تیر ۱۳۹۵ ] [ 21:49 ] [ آیگین ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||