
اين وبلاگ را درختي بدان
روييده در کوير اينترنت
که هر از چند گاهي چکاوکاني ...بر شاخه هايش مي نشينند
و براي دقايقي خداوند را آواز مي کنند
بي اعتنا به جغدي پير که به اصطلاح خود را
متولي درخت مي داند!!!!!!!!!!!!

اين وبلاگ را درختي بدان
روييده در کوير اينترنت
که هر از چند گاهي چکاوکاني ...بر شاخه هايش مي نشينند
و براي دقايقي خداوند را آواز مي کنند
بي اعتنا به جغدي پير که به اصطلاح خود را
متولي درخت مي داند!!!!!!!!!!!!
سقوط از طبقه ي سوم همانقدر درد آور است كه سقوط از طبقه ی صدم ! اگر قرار است سقوط كنم، بگذار از جايي بلند باشد. نه پَست
پائولو کوئلیو
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------


شــــــــک نکــــن ...!
" آینــــده ای " خواهـــم ساخت که ,
" گذشتــــه ام " جلویــــش زانـُــــــو بزنــــد ...!
قـــرار نیـــســــت مــــن هــــم دلِ کس دیـــگری را بســــوزانم ...!
برعـــــکــــس کســــی را که وارد زندگیــــم میشــــود ,
آنـــقـــدر خوشبــ♥ـخت می کنــــم کـــــه ,
به هـــر روزی که جــای " او " نیـستـی به خودت " لعنـــت " بفـــرستـی...!
خــُـدایــا !
حـَـقـَـم رو
مــیــخــوامــ




عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی. اما دوست داشتن پیوندی خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال .
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز هنگام با او اوج می گیرد.عشق ، در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار رابطه دارد . چنانچه شوپنهاور می گوید:
شما بیست سال سن بر سن معشوقتان بیفزائید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید .
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج وجذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را بگونه ای دیگر می بیند .
عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت .
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است . اگر دوری بطول
انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد . و تنها با بیم
و امید و اضطراب و دیدار وپرهیززنده و نیرومند می ماند،
اما دوست داشتن با این حالات نا آشنا است ، دنیایش دنیای دیگری است .
عشق جوششی یکجانبه است . به معشوق نمی اندیشد که کیست یک خود جوششی ذاتی است ، و از ین رو همیشه اشتباه می کند و در انتخاب بسختی می لغزد و یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه نا همانند ، عشقی جرقه می زند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو رو شنایی آن ، چهره یکدیگر را می توانند دید و در اینجا است که گاه ، پس جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره هم می نگرند ، احساس می کنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و نا آشنا یی پس از عشق درد کوچکی نیست .
اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور
سبز می شود و رشد می کند و ازین رو است که همواره پس از آشنایی پدید می آید
، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر می
خوانند ، و پس از آشنا شدن است که خودمانی می شوند .
دو روح ، نه دو نفر
، که ممکن است دو نفر با هم در عین رو در بایستی ها احساس خودمانی بودن
کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم
می گریزد و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و
رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس می شود و از این منزل است که ناگهان ،
خودبخود ،دو همسفر به چشم می بینند که به پهندشت بی کرانه مهربانی رسیده
اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و
افقهای روشن و پاک و صمیمی ایمان در برابرشان باز می شود و نسیمی نرم و
لطیف همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش
بر زمین شده و زمزمه درد آلود نیایش مناره تنها و غریب آنرا بلرزه می آورد
.
دوست داشتن هر لحظه پیام الهام های تازه آسمانهای دیگر و سرزمین های
دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ،
به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ هر لحظه ، بر سر و روی این دو
میزند .
عشق ، جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی فهمیدن و اندیشیدن نیست .
اما
دوست داشتن ، در اوج معراجش ، از سر حد عقل فراتر می رود و فهمیدن و
اندیشیدن را نیز از زمین می کند و با خود به قله بلند اشراق می برد
بگذار سپیده سر زند
چه باک که من بمیرم و شبنم فروخشکد
و شبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد.
و راه کهکشان بسته شود ...
بگذار سپیده سر زند و پروانه به سوی آفتاب پر کشد.
نزدیک تر به خدا
من باید فرود آیم
نباید بنشینم
سال هاست ازآن لحظه که پر براندامم رویید
واز آشیان از بام خانه پرواز کردم
همچنان می پرم . هرگز ننشسته ام
و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها
و بامهای کوتاه خانه ها بر نگرداندم
چشم به زمین ندوختم
پروازی رو به آسمان
در راه افلاک
و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین
و هر لحظه نزدیک تر به خدا !


خدایش تنهاییم عالمی داره/
می خوام بنویسم/ اما از کجا شروع کنم
با نام مرگ عشق شروع میکنم
شب سیاه ، همانسان که مرگ هست
قلب امید دربدر و مات من شکست
سرگشته و برهنه و بی خانمان چو باد
آن شب ، رمید قلب من از سینه و فتاد
زارو علیل و کور
بر روی قطعه سنگ سفیدی که آن طرف
بر بیکران نور
افتاده بود ساکت و خاموش ، روی گور
گوری کج و عبوس و تک افتاده و نزار
در سایه ی سکوت رزی ، پیر و سوگوار
بی تاب و ناتوان و پریشان و بی قرار
بر سر زدم ، گریستم ، از دست روزگار
گفتم که ای تو را به خدا سایبان پیر
با من بگو ، بگو که خفته در این گور مرگبار ؟
کز درد تلخ مرگ وی این قلب اشکبار
خود را در این شب تنها و تار کشت ؟
(ک.ا.ر.و)

دکتر علی شریعتی

من تا ابد کنار تو می ماندم
من تا ابد ترانه ی عشقم را
در آفتاب عشق تو می خواندم

بار دگر نگاه پریشانم
برگشت لال و خسته به سوی تو
می خواستم که با تو سخن گوید
اما خموش ماند به روی تو

آنگه ستارگان سپید اشک
سوسو زدند در شبِ مژگانم
دیدم که دستهای تو چون ابری
آمد به سوی صورتِ حیرانم

آن شب من از لبان تو نوشیدم
آوازهای شاد طبیعت را
آن شب به کام عشق من افشاندی
ز آن بوسه، قطره ی ابدیت را
..فروغ فرخ زاد.

۲۹خرداد سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی است. به همین مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان این کشور آثار و اندیشه های او همچون استاد شهید مرتضی مطهری مورد
نقد و بازخوانی مستمر قرار می گیرد. بی شک او و استاد مطهری دو اندیشمند و
دو متفکر تأثیرگذار در جامعه ایرانی بوده و هستند که اندیشه های آنان مقدمات نظری انقلاب اسلامی ایران را فراهم کرد. مجموعه آثار شریعتی که تاکنون بالغ بر ۳۷ اثر رسیده است شامل آثار
مختلفی چون، تاریخ، دین، جامعه شناسی، سیاست، عرفان، هنر و … است. در این
میان او اهتمام ویژه ای به معرفی الگوهای خاص دینی دارد. شخصیتهایی چون
ابوذر، علی(ع)، حسین(ع)، اقبال لاهوری و… کسانی هستند که در تاریخ اندیشه
او به تدریج مشاهده می شوند. از منظر او معرفی الگوهای بزرگ در واقع نشان
دادن توانمندیها و بستر مساعد تمدنی است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد.
او می گوید:
« این یک افتخار بزرگی است که هنوز علی رغم همه علل و عوامل سیاسی و استعماری و ارتجاعی و
مادی که مانع رشد و پیشرفت شخصیتها و نبوغ ها در جامعه اسلامی هست، اسلام
چون گذشته، قدرت سازندگی انسان و پرورش دهندگی نبوغ را در خود حفظ کرده.»
(مقدمه « ما و اقبال » / ص ۱۱)
۱۳۱۲
♦ تولد ۳ آذر ماه
۱۳۱۹
♦ ورود به دبستان «ابن یمین»
۱۳۲۵
♦ ورود به دبیرستان «فردوسی مشهد»
۱۳۲۷
♦ عضویت در کانون نشر حقایق اسلامی
۱۳۲۹
♦ ورود به دانش سرای مقدماتی مشهد
۱۳۳۱
♦ اشتغال در اداره ی فرهنگ به عنوان آموزگار
♦ شرکت در تظاهرات خیابانی علیه حکومت موقت قوام السلطنه و دستگیری کوتاه
♦ اتمام دوره دانش سرا. بنیانگذاری انجمن اسلامی دانش آموزان
۱۳۳۲
♦ عضویت در نهضت مقاومت ملی
۱۳۳۳
♦ گرفتن دیپلم کامل ادبی
۱۳۳۵
♦ ورود به دانشکده ادبیات مشهد و ترجمه کتاب ابوذر غفاری
۱۳۳۶
♦ دستگیری به همراه ۱۶ نفر از اعضاء نهضت مقاومت
۱۳۳۷
♦ فارقالتحصیلی از دانشکده ادبیات با رتبه اول
۱۳۳۸
♦ اعزام به فرانسه با بورس دولتی
۱۳۴۰
♦ همکاری با کنفدراسیون دانشجویان ایرانی، جبهه ملی، نشریه ایران آزاد
۱۳۴۲
♦ اتمام تحصیلات و اخذ مدرک دکترا در رشته تاریخ و گذراندن کلاسهای جامعهشناسی
۱۳۴۳
♦ بازگشت به ایران و دستگیری در مرز
۱۳۴۵
♦ استادیاری تاریخ در دانشگاه مشهد
۱۳۴۷
♦ آغاز سخنرانیها در حسینیه ارشاد
۱۳۵۱
♦ تعطیلی حسینیه ارشاد و ممنوعیت سخنرانی
۱۳۵۲
♦ دستگیری و ۱۸ ماه زندان انفرادی
۱۳۵۴
♦ خانه نشینی و آغاز زندگی سخت در تهران و مشهد
۱۳۵۶
♦ هجرت به اروپا و شهادت.
مطالب بیشتر و کامل تر در مورد دکتر شریعتی در ادامه مطلب

زندگی سه جمله است:
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
و امید به فردا
و افسوس که ما زندگی را بر سه جمله دیگر بنا کردیم:
حسرت دیروز
اتلاف امروز
و ترس از فردا.........
ساده می گویم عزیزم دل بریدن ساده نیست
چشمهای مهربانت را ندیدن ساده نیست
از زمان رفتنت خورشید را گم کرده ام
ناله های ابر را هر شب شنیدن ساده نیست
***********************
خسته شدم می خواهم در آغوش گرمت آرام گیرم.خسته شدم بس که از سرما لرزیدم…
بس که این کوره راه ترس آور زندگی را هراسان پیمودم زخم پاهایم به من میخندد…
خسته شدم بس که تنها دویدم…
اشک گونه هایم را پاک کن و بر پیشانیم بوسه بزن…
می خواهم با تو گریه کنم …
خسته شدم بس که…
تنها گریه کردم…
می خواهم دستهایم را به گردنت بیاویزم و شانه هایت را ببوسم…
خسته شدم بس که تنها ایستادم
از جدایها شکایت می کند
نشنو از نی نی حصیری بی نواست
بشنو از دل دل حریم کبریاست.
گر مانده بودی
تورا تا به عرش خدا میرساندم ...
اگر مانده بودی تورا تا دل قصه ها میکشاندم...؟