بیستم دی بود امتحاناتم تموم شد امروزم بیستم بهمنه!تقریبا یه ماهی میشه که دارم با فراغ بال استراحت میکنم. دوهفته ای هست که کلاسام شروع شده گذاشتم هفته ی بعد کرکره ی دانشگاهو از شنبه تا چهارشنبه بدم بالا.
کارایی که تو این یه ماه استراحت مطلق انجام دادم:
- اول از همه پنج شنبه ی همون هفته که امتحانام تموم شد(22دی) با داداشی و خواهرم و دوماد پاشدیم رفتیم جمهوری راسته ی آلات لهو و لعب فروشا.یه گیتار گرفتم از ته یکی از کوچه های پرت جمهوری که توش فروشگاهی آلیک نام واقع شده بود.ازونجاییم که گردنم نمیخوابید برم کلاس موسیقی یه پک آموزش گرفتم و هر از چندی میشینم تمرین میکنم و همش به این فک می کنم کی میتونم آهنگ "داغ یک عشق قدیمو اومدی تازه کردی.." رو بزنم؟!
- چند روزی از داستان بالا نگذشته بود که با خواهرم و دوماد و مامان و بابا,یه ماشینه زدیم سمت کویر!رفتیم به شهر یکی از بهترین دوستام(خیابونی ِگل),خیلی سفر خاطره انگیزی بود هنوزم یاد هر روزش میفتم کلی حس زندگی بهم دست میده!ایشالا تو پست بعدی میشینم سفرنامشو با چند تا عکس از 800 تایی که من و دوماد با هم گرفتیم میزارم!البته اگه حوصلتون سر نره:)
-بعد از بازگشت از "یزد و توابع" یه چند روزی استراحت مطلق بودیم و داشتیم خودمونو با خوردنیای خوشمزش سرگرم میکردیم که مشاهده کردیم هنوز نمره هامون ثبت آموزش نشده و خیلی از دروسی که این ترم برداشتیم معتبر نشده این شد که با چاچارا(رفقام) رفتیم به سمت یونیکده و دعوا دعوا دعوا سر دو رقم نمره!
-یه حالیم که این وسطا ازمون گرفته شد پر شدن تمامی کاروانای مکه بود!یعنی تمام کاروانایی که مدینه اول بودن تو آن واحد پر شدن و اون روزی که ثبت نام از ساعت 8 شروع میشد ,بابام ساعت 11 رفته بود دفاتر کاروانای حج همه زده بودن تکمیل ظرفیت,حتما قسمت نبود و این سفر خاطره انگیز خانوادگی موکول شد به ارذیبهشت و بلکن گرمای طاقت فرسای تابستون بعد امتحانات.
-خواستیم یه سفر بریم عتبات که خوردیم به سرما و ناآرومی های شدیدش,پس به همراه خواهرمون تصمیم گرفتیم یا بریم هند یا مالزی یا دبی.چند روزم افتادیم دنبال تور اما نمیدونم مامانم چطور مخ خواهرمو زد که نمیذارم ته تغاریم با تو و شوورت تنها بیاد مگه اینکه داداشیم بیاد,داداشیم که دستمونو گذاشت تو پوست گردو با پروژه و فارغ التحصیلی و این چیزا تا اینکه خوردیم به شروع ترم و در آخر اینکه قضیه سفر مالیده شد.
-تو این وسطا هم یکم هنرمند شدیم مثلتن و یه چندتایی نقاشی با گواش کشیدیم و دلمونو خوش کردیم که از هر بند بند ِ انگشتمون هنر میچکه!
-شنبه ی این هفته هم مامان یه مهمونی با ظرفیت باز گرفت طوری که حتی نمیدونستیم باید میزبان چند نفر مهمون باشیم! ازونجاییم که مامانم خیلی دل گندست تمام کارا و خریداشو گذاشته بود روز آخر و تازه ساعت 4 عصر جمعه پا شد با برادرم رفت خرید و من موندم با یه خونه نا مرتب و درهم برهم!در عرض 5 ساعت کل خونه رو طوری چیدم که دیگه کمرم صاف نمی شد! روز مهمونیم که به خودمون اومدیم دیدیم دقیقا 100 نفر خونه رو محاصره کردن و کل پذیرایی از این همه افتاد رو دوش من و خواهرم و یه خانومه که برای کمک اومده بود.وقتی خلاصه مهمونی تموم شد و مهمونا رفتن خط و نشونی برای مادرم کشیدم که فکر نکنم دیگه هوس مهمونی با ظرفیت آزاد کنه!
- از یکشنبه تا الانم دارم فقط استراحت میکنم طوریکه 4-5 صبح میخوابم 1-2 بعد از ظهر پا میشم یه نماز میخونم و میوه میخورم و تو اینترنت مچرخم و میشه 5 عصر دوباره رو کاناپه جلو تلویزیون میخوابم 10 پا میشم نماز میخونم باز یکم میوه میخورم و باز تو اینترنت میچرخم تا وقت خوابم شه...غصم گرفته چطور این عادتو برای رفتن به دانشگاه ترک کنم؟:(