داستان جدیدم نصفه کاره ست ... به محض اینکه باقیش رو بنویسم پست میکنم ....
انتظار ( قسمت اول )
روزهای دیگر که کافه بیش از حد شلوغ بود کمی خسته ام کرده بود ، گویا ناشکری کرده بودم چون امروز برخلاف چندروز گذشته کافه خلوت شده بود.از صبح تا ظهر فقط یک مشتری داشتم آن هم به شدت عجله داشت و فقط چند دقیقه در کافه بود . هوای بیرون بییش از حد گرم شده است . وقتی از پنجره بیرون را نگاه میکنم میتوانم گرما را در فاصله کمی از خیابان ببینم . مثل امواج آب به نظر میرسند و احتمالا نمونه ی کوچکی از سراب باشد . خدارا شکر کردم که در این گرما مجبور نیستم در خیابان های آلوده باشم و دنبال کاری بروم. در کافه ی زیبا و خنک خودم نشسته ام و کتاب مورد علاقه ام را میخوانم . برای لحظه ای از صمیم قلب خوشحال شدم و از خدا تشکر کردم بخاطر این که موضوع غم انگیزی وجود ندارد تا روزهایم را تلف کند و خوب میدانستم که این لطف خداوند است وگرنه نیش های روزگار هرلحظه در کمین اند.
وقتی کوچکتر بودم از خواندن کتابهای اجتماعی و موضوعات تلخ بیشتر لذت میبردم و گمان میکردم در جوانی قرار است یکی از این افراد گوشه گیر شوم که حتی دیدن کتابهایشان در قفسه باعث دل تنگی آدم میشود چه برسد به خواندن آن کتابها و دمخور شدن با آن آدمهای متفاوت !اما این روزها تمایلاتم در انتخاب کتاب به شدت عوض شده است و تنها دوست دارم لحظه هایم را با خواندن داستان های عاطفی پر کنم . داستان هایی که ابراز احساسات ، پرورش و اصلاح احساسات را به انسان می آموزند . در چند کتاب اخیر آموختم که اگر در ازدواج دچار اشتباه شوی و درست شب ازدواجت متوجه شوی که از همسرت نفرت داری ، چطور بر احساساتت احاطه پیدا کنی و با صبوری و درایت زندگی ات را از تباهی نجات بدهی . آموختم که چطور زود قضاوت نکنم و نگذارم افکاری که معلوم نیست از کجا روئیده اند ، روزهای خوش زندگی ام را تحت الشعاع قرار دهند .
مشغول خواندن بودم که درب کافه باز شد و مرد قد بلندی وارد شد . چهره اش برایم آشنا به نظر می آمد اما هرچه فکر کردم نتوانستم به یاد آورم که ممکن است کجا او را دیده باشم . شاید شبیه یکی از بازیگران سریال های خارجی که دیده ام بود . چون چشم های روشن و موهای طلایی داشت که بیشتر در مردان غربی دیده میشود . لبخند نامفهومی بر لب داشت که اصلا برایم خوشایند واقع نشد . به سمت میز شماره 4 که او آنجا نشسته بود رفتم و پرسیدم که چه چیزی میل دارد . برایم توضیح داد که فقط برای رهایی از گرما به کافه آمده و ترجیح میدهد فعلا کمی نفس تازه کند و سپس تصمیم بگیرد چه چیزی را برای خوردن بیشتر دوست میدارد .
برگشتم سر جایم و این بار برای شکست سکوت دستگاه پخش را روشن کردم تا صدای موسیقی در فضا پخش شود . داشتم ایمیل های جدیدم را میخواندم و بعضی از آنها باعث میشد با صدای بلند بخندم . برای یک لحظه از خودم خجالت کشیدم که اینقدر سبک سرانه رفتار کردم و آرامش مشتری ام را به هم زدم . اما وقتی به سمتش نگاه کردم متوجه شدم که اصلا حواسش به من نیست . از جایش بلند شده بود و پشت پنجره ایستاده بود . دستهایش را در جیبش گذاشته بود و بیرون را نگاه میکرد . رفتارش کمی عجیب بود و نمی دانستم که قصدش چیست . همین لحظه چندتا پسر جوان وارد کافه شدند و حسابی سر و صدا به راه انداختن . خیلی خوشحال و با انرژی بودند و و با ورودشان فضای کافه را هم شاد کردند. انواع مختلف خوردنی ها و نوشیدنی ها را شفارش دادند و من حسابی مشغول آماده کردن سفارش ها شدم .
به کل حضور آن مرد را از یاد برده بودم و با شنیدن صحبتهایی که بین پسرها رد و بدل میشد حسابی میخندیدم . واقعا که بعضی ها انرژی مثبت را به اطرفیان خود هدیه میدهند و دیگران باید از این بابت مدیون آنها باشند .
وقتی سفارش ها را برایشان بردم برایم توضیح دادند که یکی از آنها ساز دهنی میزند و اگر مشکلی نباشد دستگاه پخش را خاموش کنم تا او برایمان بنوازد . از صمیم قلب درخواست آنها را پذیرفتم و باعث خوشحالی ام شد . بعد از روز کسل کننده ای داشتم چنین مشتری هایی واقعا انسان را به شوق می آورد . وقتی میخواستم دستگاه را خاموش کنم یاد آن مرد افتادم و با خودم گفتم به دور از ادب است که تنها به خاطر اینکه ما چند نفر دلمان میخواهد نواختن سازدهنی را بشنویم آن مرد را هم مجبور به پذیرفتن کنیم . تصمیم گرفتم تا قبل از اینکه شروع کنند از او هم نظری بپرسم و به او نشان دهم که آرامش مشتری هایم از همه چیز برایم مهم تر است . اما وقتی که به سمت میزش برگشتم متوجه شدم که آنجا نیست . نگاهم را چرخاندم و فکرکردم شاید هنوز هم پشت پنجره ایستاده باشد اما آنجا هم نبود .
از طرفی تعجب کردم که بدون سفارش دادن چیزی و هیچ تشکری کافه را ترک کرده است چرا که به ظاهرش نمی آمد انسان بی نزاکتی باشد . از طرفی هم خوشحال شدم که حالا با وجدان راحت میتوانیم به صدای ساز دهنی گوش دهیم .
پ.ن : دوستان عزیزم اگه جایی غلط املایی بود ببخشید ... تند تایپ کردم تا از ذهنم نره ....
نامه 2

نمیدانستم چرا باید نامه را آنجا بگذارد ، با خودم فکر کردم حتما فراموش کرده آن را ببرد و بدنبالش خواهد آمد . روز پرکاری داشتم و خسته شده بودم تصمیم گرفتم کافه را زودتر تعطیل کنم . نامه را داخل کشوی میزم انداختم و مشغول جمع و جور کردن کافه شدم . صدای باز شدن در آمد و متوجه شدم کسی داخل شد . مرد جوانی بود که او هم میز کنار پنجره را انتخاب کرد و آنجا نشست . به سراغش رفتم تا سفارشش را بپرسم و برایش آماده کنم . اما با لبخندی گفت فعلا منتظر کسی هستم . در چشمانش شادی خاصی میدیدم و خوشحال شدم که مشتری ام غمی در دل ندارد .
روی صندلی ام نشستم و مشغول خواندن رمان جدیدی که دانلود کرده بودم شدم . نمیدانم چقدر گذشت اما فهمیدم که از فرط خستگی حتی کششٍ هیجان انگیز داستان هم نمیتواند چشمانم را باز نگه دارد . آن مرد هنوز همانجا نشسته بود . تصمیم گرفتم برایش توضیح دهم که وقت تعطیل کردن کافه شده و بگویم از این بابت چقدر متاسفم و کاش بتواند روز دیگر با کسی که منتظرش بود دوباره به کافه ی من سر بزنند و مایه ی خوشحالی ام باشند . در همین فکرها بودم که خودش نزدیک شد . این بار به جای آن شادیِ دل انگیز میشد نگرانی و اضطراب را در چشمانش دید . نمیدانم چرا اما دلم برایش گرفت . چطور به همین سادگی احساسات انسانها از چشمانشان پیدا میشود!! مکثی کرد و بعد پرسید کسی برای من پیغامی نگذاشته ؟ خواستم چواب منفی بدهم و میدانستم که برایش ناراحت کننده خواهد بود ، اما ناگهان به یاد نامه ی آن خانوم افتادم . با خودم گفتم شاید نامه برای همین مردی باشد که دلش را حتی به پیغامی ناچیز خوش کرده است . نامش را پرسیدم و مطمئن شدم که نامه برای خودش است .
لبخندی زدم و نامه را از کشو بیرون آوردم . آن را رویِ بار گذاشتم، توقع داشتم از دیدن نامه خوشحال شود اما با نگرانی نگاهی به آن انداخت و گویی دارد ماری را از لانه اش بیرون میکشد با نهایت اضطراب نامه را برداشت . نمیدانم چه چیزی در آن نوشته شده بود که اینگونه منقلبش کرد . گویی دیگر توان ایستادن نداشت و دنبال تکیه گاهی میگشت تا به او کمک کند روی پایش بایستد و نگذارد لرزش اندام مردانه اش در دید دیگران قرار گیرد ! به بار تکیه داد و همچنان خیره نگاهش را به نامه دوخته بود . نمیدانستم چه کار باید بکنم . دلم میخواست از او بپرسم چه اتفاقی افتاده تا با گفتن دردش کمی آسوده تر شود اما این کار صحیح نبود . چند دقیقه دیگر هم به نامه خیره شد و دست آخر بی آنکه چیزی بگوید از کافه خارج شد . تا وقتی از کافه خارج شود نگاهش میکردم . گویی کوله بار سنگینی بر روی دوشش داشت که آنچنان خمیده و سنگین قدم برمیداشت .
نمیدانستم خواندن نامه کار درستی بود یا نه ، اما هرچه بود آن را خواندم :
" امشب ساعت 21 پرواز دارم ... امیدوارم بتوانی من را ببخشی
برای همیشه خدانگهدار
دوست دار تو ... پروانه "
ناخودآگاه نگاهم را به ساعت دوختم . دلم میخواست هنوز زمان باقی بود و میتوانستم خودم برای مانع شدن از رفتنش کاری میکردم اما دیگر چاره ای نبود . ساعت از 22 هم گذشته بود . در دلم آروز میکردم پروازش تاخیر داشته باشد تا سامان بتواند پیدایش کند و مانع رفتنش شود . برای یک بار هم که شد این تاخیرهای لعنتی میتوانست دل کسی را شاد کند .
نامه را در کشو انداختم و چراغها را خاموش کردم . تمام راه تا رسیدن به خانه فکرم مشغول این ماجرا بود . دلم میسوخت ، نه برای سامان که اینقدر تنها و شکسته شد آنهم تنها در کمتر از یکی دو ساعت ،بلکه برای پروانه که اینقدر جسورانه خودش را از چنین عشق زیبایی محروم میکرد . و بازهم یادمافتادم که کسی از درون زندگی دیگران خبر ندارد ... نمیخواستم پروانه را بدون هیچ دادگاهی محکوم کنم . بی شک دلیلی برای کارش داشت . بازی زندگی همیشه انسانها را به سمت خواسته هایشان نمیبرد . و این موضوع هرچقدر هم تلخ باشد حقیقت است .
تبریک برای پیروزی دکتر روحانی
نامه

بعدازظهرهای گرم تابستان همیشه کار و کاسبی من را رونق میبخشد ... گرمای گاها آزار دهنده ی آفتاب نیمروز مشتری ها را به سمت گوشه دنج و خنک سوق میدهد و چه بهتر که نوشیدنی دلپذیری هم وجود داشته باشد تا مرهم عطش و تشنگی شان شود . امروز هم مثل تمام روزهای تابستانی ، کافه حسابی شلوغ شده بود . گاهی که از تنهایی انجام دادن تمام کارها خسته میشوم با خودم میگویم کسی را برای کمک استخدام کنم اما مگر میشود ؟ مگر بقیه آدمها عزیزترین چیز زندگیشان را با کسی قسمت میکنند که من کافه ام را با کسی شریک شوم!! حسود هستم ، دلم میخواهد هرکس نام " کافه 90 " را میشنود یاد من بیافتد و نه هیج کس دیگر ، با این افکار دوباره تمام خستگی ها از تنم میرود و به کار ادامه میدهم . در هیاهوی شلوغی کافه متوجه خانمی شدم که پشت میز ِکنار پنجره نشسته بود . برخلاف بقیه میزها که خیلی سریع با آدمهای مختلف پر و خالی میشد ، اون خانوم مدت طولانی آنجا نشسته و به بیرون خیره شده بود . با خودم گفتم حتما منتظر آمدن کسی هست . آنقدر سرم شلوغ بود که حواسم پرت ِ کارهایم شد و آن خانوم را از یاد بردم .
مدتی گذشت و کافه از آن تب و تاب افتاد و خلوت شد . پشت بار نشستم تا کمی رفع خستگی کنم که متوجه شدم آن خانوم هنوز هم همانجا نشسته و با چشمهای قرمز شده اش به بیرون نگاه میکند . از نگاهش معلوم بود که فقط جسمش آنجاست و افکارش هزار ها کیلومتر دورتر ...
حسی بهم میگفت امروز در دخلم اشتباهی رخ داده ! شروع کردم به حساب کردن و بازهم حسم به من درست گفته بود . هیچ چیز بدتر از این نیست که آخر وقت پول اضافه بیاد . اضافی داشتم و اصلا نمیتوانستم حدس بزنم کجا اشتباه کردم.همیشه ترجیح میدهم کسری داشته باشم تا اضافه ! چون پیدا کردن اشتباه و بعد پس دادن به صاحبش خیلی سخت و ناراحت کننده ست . دلم نمیخواست مشتری هایم را با چنین اشتباهاتی ناراحت کنم . در همین فکرها بود که دیدم کسی در کافه نیست و همه رفته اند . آن خانوم هم رفته بود ، وقتی رفتم تا میزش را مرتب کنم ، دیدم علاوه بر پول یک پاکت نامه هم آنجا هست . دنبال نوشته ای روی پاکت گشتم و بالاخره چیزی پیدا کردم ...
ادامه دارد ...
پ.ن : دوستان لطفا توی نظراتتون آدرس وبلاگتون رو بنویسید . مخصوصا دوستای همیشگی ... ممنووون
مکث
امتحان :|
و خدای من چقدر بزرگ است و چه اندازه مهربان که وقتی صدایش میکنی بی درنگ اجابتت میکند ... به داشتن چنین خدایی میبالم...
آن روزها وقتی که بچه بودم ... پیرزن همسایه همیشه روی سکوی جلوی در می نشست و مردم در حال تردد از کوچه را تماشا میکرد و همیشه مرا صدا میکرد و می بوسید ... مهربان بود و تنها ! همیشه برایم میگفت قبل امتحانت یه حمد و 7تا قل هو الله بخون خدا کمکت میکنه ...
و من امروز بعد از سالها وقتی فشار استرس امتحان تمام امیدهایم را ناامید کرده بود به یادم آمد که رمز عبور یه حمد و 7تا قل هو الله بود .. و این همان مهربانی و لطفی ست که خدای من به من هدیه میکند و چقدر لبریز میشوم از آرامش وقتی که به یادم می آید خدای من از تمام قدرتها قوی تر و از تمام دستها بالاتر است...

پ.ن : هنوز 10 دقیقه از امتحان نگذشته بود که همه برگه هاشون رو سفید (!) تحویل دادن و 4 نفر باقی موندیم...دعا کنید ما الکی وقت هدر نداده باشیم
15 شدم اااا
نوازش
میشه نوازشم کنی وقتی گرفته حالم ؟
میشه ببندی بالمو آخه شکسته بالم ؟
میفهمی چی میگم بهت میبینی خستگی مو
میشه بزارم پیش تو چند روز زندگی مو ؟
میشه بشینی پیشم و یه شعر برام بخونی؟
امشب یه کم تنها شدم میشه پیشم بمونی ؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پری

یه شب مهتاب ماه میاد توو خواب
منو میبره کوچه به کوچه
باغ انگوری باغ آلوچه
دره به دره صحرا به صحرا
اونجا که شبا پشت بیشه ها
یه پری میاد ترسون و لرزون
پاشو میزار توو آب چشمه
شونه میکنه موی پریشون
یه شب مهتاب ماه میاد توو خواب...
منو میبره ته اون دره
اونجا که شبا یکه و تنها
تک درخت بید
شاد و پر امید
میکنه به ناز
دستشو دراز
که یه ستاره
بچکه مثه
یه چیکه بارون
بجای میوش سره یه شاخش باشه آویزون
کافه چی بودنم عالمی داره
باید خودت را تمام لحظه های مشتری ها هماهنگ کنی ، گاهی پیرمردی تنها به کافه ات می آید و تو باید بدانی دلش میخواهد در فضای کافه ات خاطرات جوانی اش را زنده و کنی و برایش شیرین باشی...گاهی گروهی از جوانها می آیند و دلشان میخواهد فضا را برای جشن تولدی که دارند چنان پر شور کنی که دیسکو های اروپایی هم آنچنان هیجان ندارند...گاهی زوج های به کافه ات می آیند که هنوز از هم خجالت میکشند و دلشان میخواهد حداقل کافه چی با خوش رویی و خوش زبانی یخ بینشان را آب کند...گاهی جوانهای تنهایی می آیند که هیچ چیز را نمی توانی از ظاهرشان بخوانی!در فکر هستند و چشمهایشان مضطرب ...
گاهی خانواده ها می آیند و بچه ها چنان برای خوردن سفارش ها عجله دارند که تو را به خنده می اندازند و مادر یا پدرشان آرام پشت دستشان میزنند و تشر میزنند که : " بچه الان فکر میکنن تا حالا از اینا نخوردی...خوبه همش برات میخرما " !!!!! دلم میخواهد برایشان توضیح دهم که هیچ کس همچین فکر ظالمانه ای درباره ی هیجان کودکانه ی آنها ندارد...کاش ما هم جای آنها بودیم و با همچین چیزهای کوچکی اینقدر به هیجان می آمدیم...
کاش مردم برای چند دقیقه هم که شده وقتی به کافه می آیند ، خودشان باشند.نقابها را از چهره هایشان بردارند و بازیگر نقش اصلی خود باشند . تا کی باید مثل دیگران رفتار کنیم !؟ قوانین نانوشته تمام زندگی ما را زیر و رو کرده و هیچ کس شهامت زیر پا گذاشتنشان را ندارد.دلیلی ندارد حتما کیک را با چنگال بخوری و از دستت استفاده نکنی ! وقتی با این کار معذب میشی ... دلیلی نداره اسم همه قهوه ها و دسرها و ... را بلد باشی و از بلد نبودن آنها خجالت بکشی ! همین فشارهای کوچک زندگی را سخت میکند...
دلم تنگه
دلم گاهی تنگ میشود برای روزهای قشنگم که نمیدانستم روزی خاطره ی آنها تنها دلخوشیه روزگارم میشوند و من میشوم یکی از همان آدمهایی که دلشان میخواهد در گذشته ی شیرینشان زندگی کنند.
دلم گاهی تنگ میشود برای حماقتهای زیبایی که کردم و نمیدانستم آنها کوچکترین تلخی های زندگیم هستند !
دلم گاهی تنگ میشود برای روزهایی که نمیدانستم خودشناسی چیست ، اما خودم را میشناختم...این روزها میدانم خودشناسی چیست و چقدر برایم لازم است اما از همیشه بیشتر با خودم غریبه شده ام.
دلم همیشه تنگ میشود برای دغدغه هایی که جایی در ذهنم نداشتند و فقط میگذشتند.اما این روزها تمام گوشه های ذهنم را پر کرده اند و هم همه به پا میکنند.گیجم میکنند ، عصبیم میکنند و مرا تلخ میکنند.
دلم تنگ است برای تو ... تویی که با تمام " تو " ها فرق داشتی و هنوزهم فرق داری...
دلم تنگ میشود برای " شقایقم " ... برای " سهراب " ... برای " هشت کتاب " که شبها بغلش میکردم تا هوابم ببرد...راستی هشت کتابم کجاس ؟!؟!!؟! ( یه روزایی تنها آرزوم داشتنه اشعار سهراب بود ... چقدر خوشحال شدم وقتی خریدمش ، چقدر ساده ذوق میکردم و شاد میشدم ! )
کافه چی که دلش تنگ میشود ، کافه اش بی صفا میشود...قهوه هایش تلختر میشوند و کیک هایش میسوزند.مشتری هایش خسته میشوند و ترکش میکنند...خودش میماند و هیچ کس ! هیچ کس ، همه کس است.کافه چی دلتنگ شده ...
مامان مهدی خان ! چی کار کردی وبلاگت اینقدر سنگین شده هرکار میکنم باز نمیشهههههههه درستش کن ببینممممممممممم