درخت که می شوم

تو بی نهایت پاییزی

کشتی که می شوم

تو بی نهایت طوفانها...

تفنگت را بردار و راحت حرفت را بزن...

.....

خدا را می شناسم از شما بهتر؛ شما را از خدا بهتر...

نام انسان بر شما سنگینی میکند!

حرامتان....

آقای من تو نگاه نکن چشمانت را ببند

کجای دنیای ما دیدن دارد؟

نگاه نکن که هر روز از انسانیت و شعور فاصله می گیریم

و با کوری و فساد و پلیدی دست برادری می دهیم!

دنیای ماست دیگر"به لجن کشیده شده است"

تو به دل نگیر....

شاید این خوک صفتان بر عقل های خود زنجیر زده اند...

اشهد ان هیچکداممان غیرت نداریم!

اشهد ان انگار هر روز آوای تکراری گوشمان را وادار به کری کرده است...

این خوک صفتان خواهر خود را از غریبه ها جدا نمی دانند

چه انتظار بزرگی از آن ها داری:

انسانیت؟!

اشهد ان برای ما زمینیان خدا،ایمان،شعور و انسانیت رنگ باخته است...

اشهد ان بر زبان های لالمان

ولی تو به دل نگیر این پلیدی ها را!

تحمل کن به آتش کشیدن کلام خدا را

ـ شعله ای که بی شک شعور خود را در آن سوزاندند ـ

تحمل کن بزرگ پنداشتن خود و حقیر پنداشتن ساحت مقدست را

تحمل کن پیام دار حق

تحمل کن...

شاید خودمان را به خواب زده ایم و فراموش کرده ایم که خاتم معرفت ، پیام آور انسانیت و نماد مهربانی و مردی اینچنین نبود که این دو پایان چهارپا صفت تصور می کنند...

بوی تعفن کلامشان و نقش کثیفشان بر این دنیا جایی برای نفس کشیدن نگذاشته است...

والا پیام دار :

اشهد ان بر تمام لطف و صبرت بر گناهمان

اشهد ان محمدً رسول الله  

 

س.امیری

 

وهم

نميدانم این جماعت نشئه ي نشئه اند

 يا من خمار خمار...


اعتياد من به آرزوي نفس نكشيدن

در ميان دوپايان چهارپا صفت است........

خوشبخت ترین

 

طرح اندام تو انگیزه معماری هاست

دلت آیینه ایوان طلاکاری هاست

باید از دور به لبخند تو قانع باشم

اخم تو عاقبت تلخ طمع کاری هاست

جای هر دفتر شعری که در آن نامت نیست

توی تاریک ترین گوشه ی انباری هاست

نفس باد صبا مشک فشان هم بشود

باز بوی خوش تو رونق عطاری هاست

با تو خوشبخت ترین مرد جهان خواهم شد

گرچه این خواسته ی قلبی بسیاری هاست

گاه آرامم و گاهی نگران ، دنیایم -

شرح آشفته ای از مستی و هوشیاری هاست

نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید

دل من عاشق این گونه گرفتاری هاست

رضا نیکوکار

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

f
 

هوای گریه

هوای گریه دارم

 و خوب می دانم باد از جانب جناب سلسله جبال اخم های تو وزیدن گرفته است

و بارشم حتمی است

 ، چراکه هواشناسان همه بر این عقیده اند که وزش باد از این سمت باران زاست .

 چه شرافتمندانه است هوای گریه

، چه ناگزیر است دلم از این هوا ، مگر چتر لبخندت را بگشایی و بگذاری زیر چترت آسمان خودم باشم .

هوای گریه با من....

----------------------------------

 

کوچ

پاسخ چلچله ها را تو بگو....

 

بی توقع

دیگر یاد گرفته ام چگونه خودم را هزار دفعه از اول بشمارم

 

و همیشه یک نفر کم بیاورم تا

 

وقتی به خیابان می روم ول نکنم دستان کودکی ام را

 

تا هر چه قدر دلم می خواهد گم شوم .

 

دیگر یاد گرفته ام از تو بی توقع باشم.....

 

احسان کرمی

 

 

 

 

 

 

 

دیازپام

در این جنگ و آشوب

 

 همچون کودکی پیر زیر پای افکار خود لگدمال

شده ام

هجوم افکار به قلب و احساسم اجازه ی خود نمایی نمی دهد

 

دیازپام به دادم برس

 

در این جنگ تفنگ ها به سمت انسانیت،شرف و صداقت

 آماده ی شلیک اند

  هر کس دارد به نحوی نیزه اش را در این جنازه ی پوسیده با بغض تمام فرو می کند؛

 

تا شاید روحی همقدم با آنان از این جنازه حلول کند و

 

تف بیاندازد بر هرچه صداقت

 

 و درود بر هرچه ریاکاری و فریب است

 

دیازپام به دادم برس

 

بوی عفونت عشق تمام ریه هایمان را پر کرده است

 

چشم هم نه توان دیدن این همه ریا را دارد و نه توان آرامش خواب را...

 

دیازپام به دادم برس

 

نه به ادامه ی مسیر ایمان داریم نه به جایی که هستیم

 

 عشق...

 

نه خدا را می شناسیم و نه احساس خدا بر دلهایمان  حاکمیت می کند!

 

دیازپام به دادم برس

 

نه توان فریاد داریم نه بغض سنگین سکوت امانمان می دهد

 

فریاد از این همه فکر و آشوب،هوار از این همه بغض

 

دیازپام به دادم برس

 

در این ویرانه نمی دانی به کدام رؤیای دروغین تکیه کنی

 

هرچه بغض خود را فرو بری آرامتری

 

آری فرو می برم

 

 و آماده ی ترک چنین سرزمین نفرین شده ای می شوم

 

چه جنون آور است این بیداری

 

دیازپام به دادم برس

 

دیازپام به دادم برس...... 

 

س.امیری

 

 

نترس

 این بار تو بگو دوستت دارم

 

نترس؛

 

من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید....

سکوت

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه ی اول

که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبایی و زشتی

به روی یکدگر , ویرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که در همسایه ی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم

نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم

بر لب پیمانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون مستانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

نه طاعت می پذیرفتم

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده

پاره پاره در کف زاهد نمایان

سبحه ی صد دانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان

هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو

آواره و دیوانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را , پروانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

به عرش کبریایی با همه صبر خدایی

تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد

گردش این چرخ را

وارونه بی صبرانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم

که می دیدم مشوش عارف و عامی , زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش

به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری

در این دنیای پر افسانه می کردم .

عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب

تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد !

وگرنه من به جای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازشی

با جاهل و فرزانه می کردم

رحیم معینی کرمانشاهی

جنون

یا کودکان شهر بی خبرند از جنون ما


      یا این جنون هنوز سزاوار سنگ نیست ....

 

مو’من

ببین تمام من شدی
 
اوج صدای من شدی
 
بت منی شکستمت
 
 وقتی خدای من شدی
 
ببین به یک نگاه تو
 
تمام من خراب شد
 
چه کردی با سراب من
 
که قطره قطره آب شد
 
به ماه بوسه می زنم
 
به کوه تکیه می کنم
 
به من نگاه کن ببین
 
به عشق تو چه می کنم
  
منو به دست من بکش
 
به نام من گناه کن
 
اگر من اشتباهتم
 
همیشه اشتباه کن
 
نگو به من گناه تو
 
به پای من حساب نیست
 
که از تو آرزوی من
 
 به جز همین عذاب نیست
 
هنوز می پرستمت
 
هنوز ماه من تویی
 
هنوز مومنم ببین
 
 تنها گناه من تویی
 
به ماه بوسه می زنم
 
به کوه تکیه می کنم
 
به من نگاه کن ببین
 
به عشق تو چه می کنم.....

مهمان آتش


راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است

 در پيله ابريشمش پروانه مرده است

 در تُنگ، ديگر شور دريا غوطه‌ور نيست

 آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است

يك عمر زير پا لگد كردند او را

اكنون كه مي‌گيرند روي شانه، مرده است

 گنجشكها! از شانه‌هايم برنخيزيد

روزي درختي زير اين ويرانه مرده است

ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش

 آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است 

     فاضل نظری

افسانه

بس كن اين افسانه هاي پوچ را

 

گم كن اين ويرانه هاي كوچ را

 

از عشق مگو ...

 

عشق ديگر چه به ما ؟...

 

دست بردار گلم

 

ناله گر مي شنوي

 

عشق نيست

 

دست در گوش ببر

 

وهم پندار گلم ...

 

من به اين قافله ديگر دل نسپارم 

 

راه ديگر در پي دارم

 

راه خود در دل هر مرده دلي باز كنند

 

بنشينند به سرپنجه ي مرگ

 

وسكوت شب هجران تو آغاز كنند

 

به خيالت شب هجران تو پايان دارد ؟...

 

كشته ي عشق و به هر در زده اي جان دارد ؟...

 

نه ! به اين قافله ديگر

 

دل سپردن ننگ است ..

 

بنگر دور ببين

 

روي آن مرده ي عشق

 

زير آن سنگ سيه

 

دو صد من خاك و

 

يك كروري سنگ است ...

 

به كه من دل بندم ؟

 

به چه من دل بندم ؟

 

به تو اي سنگ  ، تو اي ننگ ، تو اي فاحشه ي بد كردار ؟...

 

برو شيپور بزن ، داد بزن

 

آري آن مرد ديگر مرد

 

كوله باري كه در اين دهر بر او سنگين بود

 

با همه سختي راه ...

 

برداشت و با خود برد ...

 

سينه اش چاك كني

 

بجز از عشق تو در آن شرري نيست كه نيست

 

دست بر در زده از شوق ...

 

پاي وارد شده از......! نه ازاينها خبري نيست كه نيست ...

 

برو شيپور بزن ، داد بزن

 

ـ آري آن مرد مرد ـ

 

س. اميري

م.اميد

تو چه داني كه پس هر نگه ساده من

 
چه جنوني ، چه نيازي ، چه غمي است؟


يا نگاه تو كه پر عصمت و ناز،


بر من افتد؛ چه عذاب و ستمي است.



دردم اين نيست ولي ،


دردم اينست كه من بي تو دگر

 
از جهان دورم و بي خويشتنم


پوپكم ! آهوَكم !


تا جنون فاصله اي نيست از اينجا كه منم....

 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

                                              

                                                                م.امید

زنده یاد....

دل ساده برگرد ...

 و در ازای یک حبه کشک سیاه شور گنجشک ها را از دور و بر

شلتوک ها کیش کن

که قند شهر دروغی بیش نبوده است......

 

.....

معلم پای تخته داد می زد


صورتش از خشم گلگون بود


و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود


ولی ‌آخر كلاسی ها


لواشك بین خود تقسیم می كردند


وان یكی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد


برای آنكه بی خود های و هو می كرد و با آن شور بی

پایان

 
تساوی های جبری رانشان می داد


خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاریك


غمگین بود


تساوی را چنین بنوشت


یك با یك برابر هست

 
از میان جمع شاگردان یكی برخاست

 
همیشه یك نفر باید به پا خیزد

 
به آرامی سخن سر داد


تساوی اشتباهی فاحش و محض است

 
معلم


مات بر جا ماند

 
و او پرسید

 
گر یك فرد انسان واحد یك بود آیا باز


یك با یك برابر بود


سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت


معلم خشمگین فریاد زد

 
آری برابر بود


و او با پوزخندی گفت

 
اگر یك فرد انسان واحد یك بود

 
آن كه زور و زر به دامن داشت بالا بود


وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت

 
پایین بود

 
اگر یك فرد انسان واحد یك بود


آن كه صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

 
بالا بود

 
وان سیه چرده كه می نالید


پایین بود

 
اگریك فرد انسان واحد یك بود

 
این تساوی زیر و رو می شد

 
حال می پرسم یك اگر با یك برابر بود


نان و مال مفت خواران


از كجا آماده می گردید

 
یا چه كس دیوار چین ها را بنا می كرد ؟


یك اگر با یك برابر بود


پس كه پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟


یا كه زیر ض
ربت شلاق له می گشت ؟

یك اگر با یك برابر بود

 
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد ؟

معلم ناله آسا گفت

 
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید

 
یك با یك برابر نیست.....

 خسرو گلسرخی

                                

نفرین...

نمی خواهم بمانی پست بی قابل

نمی خواهم بمانی شور بی حاصل؛

اصلاً هرچه تو می گویی

شیدای عاشق،نغمه ی کامل ؛

فقط دست بردار دیگر مرده صاحب این دل

و سکوتی بر لبانش نقش بسته

پای او در گل...

بی حیایی کن

تکیه بر دنیای واهی کن

جنایت در حضور لایتناهی کن

اصلاً هرچه خواهی کن؛

فقط با من نگو، از من نگو

دهان دل به خوبی قفل خورده ست

اگر من این دهان را وا کنم :

می بینی که این دل هنوز هم نمرده ست؛

زنده است اما ساکت و سرد است

در میان جمع می گوید و می خندد

ولی همین دل را شماها با لبانی سرد گفتید:

که او مرده ست و طرد است

مگر این دل

دل بیچاره ی من گو چه کرده ست؟

که همیشه در میان این جماعت کرکسان پست

وارث بی نهایت مرگ و دردست؛

دلم غمگین و زردست

دلم چون گور سرد است

خدایا شاکی ام من

بگو این دل چه کرده ست؟

  بگو این دل چه کرده ست.....

س. امیری

 

بلم

صبر کن باد غرورم متعلق به تو نیست،،،

 

صبر کن موج وجودم همراه توست...

 

صبر کن عشق سکوتم را به تاراج برده ای...

 

سالها غرور نوازشگر روح بزرگی بود که به خود اجازه باز کردن لب نمی

 

 داد.او از خود قول گرفته بود که به هیچ موجودی اجازه ی دست درازی به

 

عالم او،عالم پاک او را ندهد...

 

پارو می زد و نسیم دریا برایش لالایی می خواند؛هر چند گاهی نیزارهای در

 

 مسیر او لنگر می انداختند ،ولی او سعی می کرد هیچ از خوشبختی خود

 

 را تحلیل رفته نداند.

 

داشت کم کم قایقش سرود دوستی را برایش سر می داد و او را در ذهن

 

 خود به داشتن مأمنی پاک نوید می داد.

 

او هم پای می کوبید واز تنها سفر کردن و دادن ضمام خود و قایق

 

 خوشبختش به باد لذت می برد.

 

تمام وجود او غرق در آواز بود و خوشبختی او دردریا و دل سپردن به ادامه

 

 مسیر تعبیر می شد.

 

هر وقت به دریا می رفت چشمانش را به ضریح موج های نوازشگر

 

می دوخت...

 

از دور هم به او نگاه می کردی در چشمانت موجودی سراسرامید و آرزو

 

 حلول می یافت..آری او تصمیم خود را گرفته بود..هیچ حرفی و هیچ کسی

 

 برای بازداشتن او از ادامه مسیر توان نداشت...

 

او در ذهن خود ساحل زیبایی را تصور می کرد که تنها استقبال کننده اش

 

 خود او بود و او از این همه امید لذت می برد.چرا که هیچکس را لایق

 

 استقبال خود نمی دید.

 

اگر خودش را بعد از این سفر طولانی می دید.انگار دنیا را برای او به سند در

 

 می آورند..ولی وای..

 

او را چه شد؟.....شاید از وضع خود و این همه رویا به تنگ آمده بود.

 

آخر در همین ابتدای مسیر؟....چطور امکان دارد...

 

او داشت با باد و موج و قایق سر جنگ می آورد.دنبال وسیله ای می گشت

 

 که او را آزار دهد.گریه اش را دربیاورد.دیگر سرود باد برایش کر کننده بود و

 

نوازش و لالایی نسیم مرگ تدریجی او را حکم می کرد.قایقش سوزان بود.

 

او می خواست خود را به دریا گره بزند.چه شده بود؟... خود او هم

 

نمی دانست...

 

ولی احساس می کرد ریشه هایش را به قایق لعنتی اش دوخته بود.

 

سکوت که می کرد احساس تلخی جنون آور را در گلویش احساس می کرد

 

 و تنهایی که همدم او بود برایش به سرسامی دهشت بار مبدل شده بود...

 

می خواست فریاد بزند ولی  کجا چادر زده بود فریاد گم شده اش...

 

دیگر وجودی هم از خود به چشمان گود شده اش خود نمایی نمی کرد....

 

و در آخر بود که باز هم این جملات را زمزمه کرد...

 

صبر کن باد لعنتی آخرغرور من که متعلق به تو نیست..قایق پست رهایم

 

کن...

 

صبر کن عشق.سکوتم را تو به تاراج برده ای..سکوتم را به من برگردان...

 

و در آخر چوبهای قایقی به روی آب بود و او نبود...

س.امیری

 

 

رویای واهی

نمی دانم مثل دیوانه ها شده ام ...

 

هر چند وقت یکبار ایراد می گیرم که بنویسم ...

 

نه ! دیوانه ها که نمی نویسند ....

 

 کاش مثل دیوانه ها بودم فقط در ذهن می نوشتم ،که موجب عذاب دیگران

 

هم نشوم...

 

چه دنیایی ست ...!

 

هرچه زمان بیشتر ارابه رانی می کند

 

آدم تنهاتر می شود .

 

شاید همه ی تنهایی های ما ریشه در خودمان دارد ؛

 

ریشه دربی فکری و کوچ  اززمین به رویا...

 

به دنبال وسیله ای برای وابسگی می گردیم ؛ و در آن وابستگی

 

 باز هم مسبب همه ی وابستگی ها یعنی «خودمان » دنبال جایی

 

می گردیم

 

 که در آن دلتنگ شویم و خود را شکست خورده ثبت کنیم ...

 

به قول همیشگی خودم

 

"جهانی را که می توان با مختصر شستنی دوباره استفاده کرد چرا به بهانه

 ی کثیفی  دور بیندازیم ..."

 

دیگران همه در شرایطی خود را  غمگین و تنها می بینند ،

 

پس مثل دیگران بودن  می تواند تبدیل به رفتارمان شود ....

 

مگر در هوایی که غم و تنهایی و بدبختی استشمام می شود باید خودمان

 

هم ماسک تنهایی و غمگین بودن را بر چهره بزنیم ؟!...

 

ما متأسفانه عادت کرده ایم که

 

شادیهایمان را اتفاقی ولی غمهایمان را پیش بینی شده می پنداریم ؛

 

از این روست که به رفیق نیمه راه (به قول خودمان ) اعتماد نمی کنیم

 

و با کسی که همیشه پیش ماست پایه رفاقت می ریزیم...

 

باز هم وابستگی !

 

ما زمانی که به درد دل نیاز داریم،

 

 بهانه می گیریم که از زندگی عقبیم و

 

 وقت برای کارهای متفرقه زیاد است و زمانی که باید زندگی کنیم،

 

 می نشینیم وعمر خود را زنده به گور می کنیم...

 

به وجود خود و یا خدا اعتقادی نداریم !

 

جز زمانی که با مانعی برخورد می کنیم وآن گاه هم وجود این دو را

 

 با بد و بیراه گفتن به خود  و خدای خود به اثبات می رسانیم....

 

دنبال کسی ویا شعری و یا داستان زندگی کسی می گردیم

 

 که به قول خودمان دردهایمان را یادآور می شود؛

 

در صورتی که اگر به زندگی همان  خواننده و یا نویسنده برگردیم

 

می فهمیم عوالم ما اصلآ پیوند پذیر نیستند ....

 

پس در خودت زندگی کن...

 

خودت زیبایی را خلق می کنی...

 

منتظر اهداء زیبایی و خوشبختی نباش....

 

س.امیری

تنبیه !

 

با دو پایت مختاری به اجبار به دوزخ سقوط کنی!!

 

فقط...

 

 

و قنوتت را به سوی ازرائیل روانه کن...

 

 

شاید از خواب بیدار شود و به کربانگ قنوتت پاسخی دهد...

 

 

هوم!!

گاری چی سالهاست دارد به پیشنهاد کادیلاک سوار فکر می کند..

 

چه دنیایی!!

 

لذت می برم ..

 

 

از چه؟!

 

 از این همه توبه را خورد کردنهایم……

 

 

.از در قفس زندانی کردن تضادهایم....

 

 

مگر می شود؟!

 

از چیز های که هر چه اصرار می کنم چشمانم آنرا باور 

 

نمیکنند!..

 

چشمانم هم شاید دروغگو شده اند.با چشم هایی گود افتاده به من....!

 

آری

 

به من..التماس شاید کرد که!

 

غرورم را می فروشم حراج!

 

 

 ولی شاید نمی دانست و روح درهم تکیده اش

 

حتی بویی هم نبرده بود که باز هم پس از سالها

 

 در چنین روزی تضاد در برابر تضاد قد برافراشته است...

 

 

من هم به او زل زدم و هیچ نگفته و

 

 یا شاید اگر می فهمید با سکوتم بسیارگفتم...

 

پس چشمانم را می بندم و اگر صدایی شنیدم گوشم

 

 را به تنبیه به شنیدن حقایق وامی دارم تا بار دیگر با دنیا و بچه هایش

 

خیال بازی را از سر به در کند....

 

سجاد امیری

سکوت...

شور و شادی ، شوق با من بودنت شیدا چه شد؟

بی تو ای مجنون نباشم نازنین لیلا چه شد؟

من برای تو بجز رسوا نبودم ماه من باشد قبول

کاش می گفتی تو در نزد خودت تکلیف آن رسوا چه شد؟

من فقط سهم تو بودم تو به ظاهر سهم من

خوب من با من بگو آن ها چه شد...، این ها چه شد...؟

من به دریا دل زدم با صد هزاران شور و شوق

معنی بخشیدن دل ها به دریاها چه شد؟

با هزار امید در دل غنچه ها گل می شدند

آه ای قاتل بگو پژمردن گل ها چه شد؟

با تو تا رؤیای زیبای تبسم رفتم و ...

آوخ ای کابوس من لبخند آن لب ها چه شد؟

تو مرا هر روز و هر شب خواب می دیدی ولی

تو نگفتی آخرین تعبیر آن رؤیا چه شد؟

تو فقط از حکم این دنیای زیبا دم زدی

و نپرسیدی گلم تاوان آن دنیا چه شد؟

دل به هم دادن در آن دنیای زیبا یادت ست؟

آخر ای دلدار من تکلیف آن دل ها چه شد؟

منتظر می مانم  ماندن در این برزخ عذابم می دهد

تا زمانی که نفهمم من جواب آن معماها چه شد؟

س.امیری

تنها مرا رها کن

رو سر بنه به بالین

تنها مرا رها کن...

ترک من خراب شبگرد مبتلا کن

ماییم و موج سودا

شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا ،

خواهی برو جفا کن....

دوره گرد

دوره گرد گشته ام وگذشته می فروشم

حراج.....

خدایا ....

تمام خنده های تلخ امروزم را می دهم؛

یکی از آن گریه های شیرین کودکی ام را پس بده....

نیا بارن....

نیا باران....

زمین جای قشنگی نیست !

من از جنس زمینم ،خوب می دانم

که گل در عقد زنبور ستِِ؛

                            ولی پروانه را هم دوست می دارد.......

                                                           ناشناس

ـ زنده به گور ـ

زمین جای من و تو نیست ای دل

بگو آخر دلیل  بغض تو از چیست ای دل؟

به قول تو نکردم؟

به پای تو نمردم؟

گناه من مگر چیست؟

دلم! تنها دلیلم...

تو ای بهانه گیرم...

تنم ویران درد است،

در آغوشت بگیرم...

دلم !....حرفی بزن، فحشی بده، تقصیر من چیست؟

بجز تنهایی و درد دگر تدبیر من نیست

خدایا شاهدم باش

در این تنها شدن ها ، دلم درگیر من نیست...

 

به من کم کردی ای دل؟...

نگفتم عشق و من بیگانه هستیم؟

تو گفتی ما در این ویرانه هستیم..

نگفتم کار من تاب وتوان نیست؟

تو گفتی معنی تاب و توان چیست...

نگفتم بس کن این افسانه ها را؟

تو گفتی قصه ی دیوانه ها را...

تو بس ساز خودت را می زدی دل؛

دگر بس کن دل دیوانه ای دل..

پس از این قصه ی دل را شنیدن،

برای من ، من بیچاره ننگ است؛

دگر از من کسی عشقی نبیند،

که این" سجاد "سنگ است!...

اگر هم چشم تو دید ،

بدان از روی رنگ است ...

سزای تو، تو ای پامال مردم

در این ویرانه مردن...

اگر هم زنده ماندی،

دگر بین من و تو، بدان آشوب و جنگ است ...

دگر از من کسی عشقی نبیند،

که این "سجاد" سنگ است؛

اگرهم چشم تو دید ،

بدان از روی رنگ است....

انسان نقطه ایست میان دو بی نهایت .....

بی نهایت لجن

و بی نهایت فرشته......

دکتر شریعتی

 

پاییز عجیب

شاخه با ریشه ی خود حس غریبی دارد

        باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

             غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

                    باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

                        خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

                              شاید از جای دگر مزرعه شیبی دارد

                                  سیب هر سال در این فصل شکوفا می شد

                                                 باغبان کرده فراموش که سیبی دارد....

                                                                شعر از حسن میرزایی