Year 2

دو سال پیش درست این موقعها بود که برا اولین بار خاطره اولم رو نوشتم...                                      چقد زود ۲ سال شد...

Love Hidden

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بودو اون منو «داداشی» صدا می کرد. به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودمو آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت :«متشکرم» و گونه من رو بوسید.میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم … علتش رو نمیدونم.تلفن زنگ زد خودش بود گریه می کرد دوست پسرش قلبش رو شکسته بود.از من خواست که برم پیشش نمیخواست تنها باشه من هم اینکار رو کردم.وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه.بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه،به من نگاه کرد و گفت : «متشکرم» و گونه من رو بوسید.میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشممن عاشقشم اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومدگفت : قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد»من با کسی قرار نداشتم ترم گذشته ما به هم قول داده بودیمکه اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم،درست مثل یه «خواهر و برادر» ما هم با هم به جشن رفتیم.جشن به پایان رسید من پشت سر اون، کنار در خروجی، ایستاده بودم،تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود.آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم،به من گفت :«متشکرم، شب خیلی خوبی داشتیم»، و گونه منو بوسید.میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.یه روز گذشت، سپس یک هفته، یک سال…قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ‌التحصیلی فرا رسید،من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره.میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون به من توجهی نمی‌کرد و من اینو میدونستم،قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی،با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت وآروم گفت: «تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم» و گونه منو بوسید .میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش، توی کلیسا، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه،من دیدم که «بله» رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد با مرد دیگه ای ازدواج کرد.من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم،اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت: «تو اومدی؟ متشکرم»میخوام بهش بگم، میخوام که بدونه، من نمی خوام فقط «داداشی» باشم.من عاشقشم. اما… من خیلی خجالتی هستم… علتش رو نمیدونم.سالهای خیلی زیادی گذشت.به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده،فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه،دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود:«تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه.اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم.من میخواستم بهش بگم، میخواستم که بدونه که نمی‌خوام فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم اما… من خجالتی ام… نمیدونم…همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.ای کاش این کار رو کرده بودم…. با خودم فکر می‌کردم و گریه!اگه همدیگرو دوست دارید، به هم بگید، خجالت نکشید،عشق رو از هم دریغ نکنید، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید،منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه...

تهران پاییز 1347

Rain

اگر باران ببارد چترم را به کناری خواهم انداخت و تا تح دنیا خواهم دوید...

Shout

دلتنگم و تنها به من يك پنجره اندازه فريادم بدهيد...

Knot

به مشکل بزرگی بر خوردم...

نمیدونم چی میشه...

مقصر خودمم...

دعا کنید برام...

Though

گرچه رفتی اما نگاهت را به خاطر می سپارم چشم های بی نگاهت را به خاطر می سپارم  گرچه می دانم که من هم بی وفا بودم اما بعد از این درد و آهت را به خاطر می سپارم...


Year 1390

تا دقایقی دیگر آغاز سال 1390

سال 1389 هم با خاطرات خوب و بدش تمام شد...

Happy Year 1390

Tomorrow Morning

دوباره این خودکار آبی رنگم را در دست میگیرم تا برگهای این دفتر سفیدم را پر از ناگفته هایم کنم...

فردا صبح میخوام برم دندونم رو بکشم دیگه خسته شدم از این مطب دندانپزشکی...


Barf Bahman Mah Tehran

سوز سردي می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم.جوراب به پا نداشتم و نوك انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم . چند کلاغ و گشنجشک لابه لاي برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روي برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نماي ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم...

Term 2

ترم دوم هم با تمام خاطرات خوب و بدش تمام شد...
دوشنبه شروع اولين امتحانم ۲۰/۱۰/۱۳۸۹