Year 2
دو سال پیش درست این موقعها بود که برا اولین بار خاطره اولم رو نوشتم... چقد زود ۲ سال شد...
+ نوشته شده در جمعه یکم مهر ۱۳۹۰ ساعت ۱:۴۷ ب.ظ توسط خاطرات
|
تهران پاییز 1347
نمیدونم چی میشه...
مقصر خودمم...
دعا کنید برام...
سال 1389 هم با خاطرات خوب و بدش تمام شد...
Happy Year 1390
فردا صبح میخوام برم دندونم رو بکشم دیگه خسته شدم از این مطب
دندانپزشکی...
سوز سردي می وزید و برف همه جا را سفید پوش کرده بود. شنلی که به دوش داشتم را سخت به دور خود جمع کردم.جوراب به پا نداشتم و نوك انگشتانم مورمور می شد. پنجه پاهایم را در دمپائی پلاستیکی که به پا داشتم جمع کردم. و به اولین نیمکتی که رسیدم برف ها را کنار زدم و نشستم . چند کلاغ و گشنجشک لابه لاي برف ها در حال پیدا کردن دانه بودند بیسکوئیتی که داخل جیبم داشتم را از جیب خارج کردم و میان مشتم خرد کردم و ریختم روي برف ها، مدتی نگذشت که تمام گنجشک ها دور بیسکویتیت ها حلقه زدند . نگاهی به نماي ساختمان بیمارستان انداختم و به پنجره اتاقم خیره شدم...