درودی از پس غبار دوری !

سلام بر تمامی منتظران و دوستان !

از این که مدتی بسیار نبوده ام ، شرمسارم ، لیک گرفتاری است و خیلی چیزهای دگر !

خداوند مارا ببخشد و بیامرزد ، ان شا الله !

معرفی ارسال بعدی : دانشگاه

درود بر اصدقا !

همانطور که می دانید و می دانیم ، نتایج پایانی کارزار کنکور اعلام گردید !

شما را نوید می دهیم به یک ارسالیه بسیار گرم ( کمی خنکتر از داغ ! ) من باب دانشگاه و مسایل متصل به آن !

اندکی شکیبایی پیشه کنید تا خدمتگزار شما باشیم !

فعلا بدرود !

هلول ماه رمضان

درود بر کلهم اجمعین اصدقا وفادار ما که در این غیبت چندین روزه ، همچنان به هواخواهی ما مانده اند !

جز شرمندگی کلام دیگری نتوان بر زبان جاری نمود ، اما چه کنیم که نگارنده سطور از پررویی کم ندارد !

حتما قاریان متن با خود می پندارند که : حال آمده ای که چه ؟؟!!

قرض از مزاحمت این بود که در این ماه برکت ، هر گاه بر سر خوان رحمت ایزدی می نشستیم ، احساس کمبود چیزی بر سر سفره ما را قلقلک داده و موجبات عضاب ما را فراهم می نمود .

پس از مکاشفات و مجاهدات فراوان بدین نتیجه رسیدیم که عنصر مجهول و نایاب بر سر سفره های افطار و حتی سحر ، چیزی نیست جز ندای ربنای استادنا ، محمدرضا خان شجریان ، که درود بی پایان ایزد بر او و خاندان نیک سرشتش باد ، که به دلیل فعالیت های ممنوعه ی انتخاباتی و بعضا فعالیات 30یا30 ، آثار ایشان ممنوع الپخش (!) گشته اند .

لیک همانطور که میدانید خداوند روزی بندگانش را به هر صورت به دست ایشان خواهد رسانید ، ما نیز از این قائده مستثنا نبوده و توانستیم نوای مذکور را به چنگ آوریم .

حال میخواهیم تا این ندای سماوی را در دسترس شما قرار دهیم بلکه کمی از بار گناه غیبت دراز المدت ما کم کرده و اسباب بخشش ما ، نزد یاران فراهم شود .

و این هم پیونگاهی برای دریافت ندای ربنا ! - محل بارگیری

تا حضور دیگر بدرود !

***

در ضمن ، برای آن دسته از دوستان کنجکاو عارضیم که ، نتیجه ی کارزار کنکورمان به حمدالله بد نشده و کورسوی امیدی برای قبولی در رشته ی چای دم کنی ، گرایش آبدارخانه باقی است !

تبریک سال نو پس با تاخیر فراوان و خداحافظی احتمالی !

درود بر تمام اصدقا !

این طور که معلوم است ريا، قسمت نمی شود تا ارسالیه ی موعود را بالا گذاری کنیم .

در این هنگام که مشغول نویسندگی هستیم ، حالی بس عجیب سراسر وجودمان را فرا گرفته است !

از یک سو شادی عید نوروز در پوستمان جا نمی شود و از سویی دیگر ناراحتی و غمی در وجودمان رخنه کرده که به علت ارسال احتمالی آخرین ارسالیه مان است و برهان آن چیزی نیست جز موجودی بد کردار به نام کنکور ( لعن الله عنه ) !

عیدی ما را پزیرفته و برای پیروزی مان در نبرد پشت کنکوری ها دعا بفرمایید !



تا روزی نامعلوم ، بدرود !

عریضه ای دیگر !

درود بر همه ی اصحاب !

همانطور که هویداست ، چندی است نظرگاهمان مبدل به کارزار مجادله ی قاریان کتیبه ی مان گشته است . آمده ایم تا اعلام داریم که ما در این نبرد نه سر آغاز پیاز هستیم و نه منتها الیه آن و تنها چیزی که گفتنش از ما بر می آید این است که به مناظره ی فرهنگی خود بپردازید لیک از بی فرهنگی بپرهیزید و ما را به دعوایتان دخول ندهید .

نیت اصلی ما البته چیزی دیگر است .

از آن جا که عریضه ی قبلی نویسنده فی الموضوع پیش زمینه در مورد ارسالیه ی بعدی ، مورد استقبال عموم قرار گرفت ، آمده ایم تا به شما درون مایه ی خاطره ی بعدی مان را ابلاغ کنیم .

مقدمات را کافی می بینیم و اعلام می داریم که نوشته بعدی ما ان شاء الله در مورد « شب زنده داری » خواهد بود . از همین مسند به جمیع افراد کم سن تر از 6 ماه و مسن تر از 600 سال و بیماران روحی و روانی و قلبی و قبلی و بعدی و ... پیشنهاد می کنیم تا مطلب بعدی ما را قرائت ننمایند . در صورت بروز این فعل از جانب ایشان ، مسئولیت عواقب ناشی از آن بر عهده ی خواننده می باشد .

روده درازی مان را با لطف خود ببخشید .

بدرود !

نهمین ارسال !

درود !

   در یکی از ایام بارد (=سرد) سال مشغول گشت زنی در شراع (=خیابانها) بلاد خود بودیم که رایحه ای دلنواز ما را به خود جلب کرد . با کمی کاوش ملاحظه کردیم که این بوی مطبوع از جانب نانوایی مستقر در خیابان ساطع می گردد . بوی پیراشکی شکلاتی ذهنمان را محصور و مجذوب خود کرده بود و نیت داشتیم تا خوراکی از آن به همراه شیر کاکائویی پر چرب برای خود مهیا سازیم که به ناگاه به یاد رژیم خود افتادیم .

   در این محل لازم میبینیم تا نکاتی را مذکور شویم .رژیم بر دو نوع می باشد ، نوع اول آن (که حکومت نیز نام دارد) دلالت بر چگونگی اداره یک کشور یا مملکت دارد که به علت خطرناکی آن ، حتی به سیم خاردارهای آن نیز نزدیک نمی شویم . نوع دوم رژیم مربوط است به چگونگی خوردن اغذیه ، که خود نیز بر دو نوع است : رژیم مثبت ( که طی آن فرد لاغر اندام تبدیل به فرد فربه می گردد و ساده ترین آن انتخاب روش جارو برقی است . به این نوع رژیم ، رژیم چاقی نیز می گویند ) و رژیم منفی ( که رویه ای عکس رژیم مثبت دارد و در متون تاریخی آن را رژیم لاغری نیز ذکر کرده اند ) و مطلوب ما نیز همین رژیم منفی می باشد ( البته خود این رژیم های منفی و مثبت ، دارای زیر مجموعه هایی هستند که به آن ها نخواهیم پرداخت )

   به یاد داریم که هنگامه ی کودکی ( یعنی حدود سن 9 سال ) والده ی مکرمه ی محترمه ی ما مدام ما را می فرمود : « ای پسره ی سرتق ! یکم کمتر ورجه وورجه کن بلکه یکم گوشت به تنت ببنده ! » یا دیگر فعلی که از ایشان سر می زد ، فرو کردن قاشق های غذا به حلقوم ما به همراه چاشنی زور بود . حتی در خاطرمان داریم که ما را نزد اطبای تغذیه نیز می بردند . فی الکل همه چیز گواه از لاغری ما میداد .

   این روایات ادامه داشت تا آنکه بنده به مرکز شهید سلطانی کرج پای نهادیم و از این زمان به بعد بود که ولگردیهای کوچه ای مان به علت ازدیاد گرفتاریهای علمی و درسی کمتر و کمتر گشت تا دیگر از برنامه ی زندگانی مان محذوف گشته و به خاطراتمان پیوست . این اتفاق میمون یعنی ورود ما به جمع به ظاهر نوابغ مصادف گشت با علاقه مندی ما به مواد مغذی . 

   و این چنین بود که کم کم بر حجم عضلانی و بدنی ما افزون گشت و به قول یکی از اصحاب ، رشد عرضی مان آغاز شد .

   چشم خود را که باز نمودیم و خود را در مرآت ملاحظه کردیم ، پی بردیم که از دوران طفولیت تا به کنون که سنمان تقریبا دو برابر گشته ، وزنمان نیز دو برابر شده است .

   از این رو تصمیم بر این گرفتیم تا کمی در رویه ی تغذیه ی خود تجدید نظر کنیم و جوانب احتیاط را در افزایش سایزمان رعایت کنیم و رژیم بگیریم . اما چه کنیم این شکم ما گاه و ناگاه بر مغزمان فشار آورده و طلب غذا می کند .

   سخن در آنجا ساکن گشته بود که در مقابل نانوایی مشغول کلنجار با خود بودیم . از طرفی نیت ما در گرفتن رژیم و از طرفی دیگر بوی پیراشکی تازه و تصور تناول آن به همراه شیرکاکائو وجدان ما را به چالش کشانده بود . اما پس از مدتی ، تصمیم بر این گرفتیم که این دفعه را نیز بی خیال قضیه ی رژیم شویم و از فردا شروعی دوباره داشته باشیم .

   پس از خوردن آن خوراک لذیذ به یاد آن افتادیم که از هنگامی که تصمیم به کم خوری گرفته ایم ، شروع های مجدد ما از شمار مجموع انگشتان دست و پای ما نیز فراتر رفته است و هر بار به روز بعد موکول شده است .

   فی النتیجه پس از نثار چند ناسزا بر روح خود ، تصمیم بر شروعی دوباره گرفتیم به این امید که دیگر از جلوی نانوایی رد نشویم و این گونه عنان از کف در ندهیم وگرنه آش و کاسه به همین صورت خواهد ماند .

یک عریضه !

درود بر عموم دوستان !

عده ای از قربا (=نزدیکان) بر بنده خرده می گیرند که ای میر ما ، ای پیر ما ! از چه جهت دیگر بالا گزاری (UP) نمی نمایی !

خدمت ایشان و تمامی منتظران عرض مینماییم که ایها الاصدقا !

نوشتن مطلب که مانند طباخی نمی باشد که همه چیز را اندرون هم ریزیم و آن را بنگاریم !

برای خود اصولی دارد .

اندکی صبور باشید افکار ما مجتمع گشته تا یارای برون ریزی تفکرات را داشته باشیم .

اما شما را مژده میدهیم که لختی دیگز ارسالیه ای من باب رژیم (رژیم لاغری و چاقی نه رژیم شاهنشاهی و از این دست !) خواهیم داشت .

لطفا اندکی شکیبا باشید !

بدرود !

هشتمین ارسال !

   درود بر شما !

   بار دیگر طبق روز نگار قمری ، ماه محرم قدم به عرصه نهاد و یاد جان فشانی های مولانا ، امام حسین علیه السلام و یاران بی مانندش را در اذهان ما تزریق نمود تا غباری از خاطر و زنگاری از افئده ی از همه جا بی خبرمان بردارد . حلول این ماه برای حقیر ، دربردارنده ی معانی بس غنی و تامل بر انگیز است و هر چه زور به خرج می دهیم و جرعه جرعه از بحر بی کران نهضت عاشورایی می نوشیم ، احساس سیرابی ) سیراب شدن ) به ما دست نمی دهد . اما از ظاهر اهالی بلاد ما چیز دیگزی نمود می کند .

   به یاد داریم که در دهمین روز از ایام این ماه پس از بر کردن لباس تیره ( به رسم قدما در عزاداری ) تصمیم به خروج از منزل گاهمان گرفتیم ، لیک به محض ورود به شارع جامع ، گمان نمودیم که به مکانی نا آشنا قدم نهادیم . با اندک نظاره ای به یمین و یسار و نظاره بر ابنیه ی واقع در خیابان بر ما مسجل گشت که به غلط نیامده ایم اما البسه نسوان و رجال شباب موجود در خیابان گواه دیگری می داد ، به طوری که در اول نظر ما را به یاد مجالس مد و لباس (Fashion) می انداخت .

   مساله که نویسنده را بسیار خوش آمده بود این بود که هیچ 2 نفری یافت نمی شدند که پوشاک یک مدل به تن کرده باشند . از این رو کاتب سطور ، بر سلیقه مردم متوالیا احسنتم پرتاب می کرد .

(توضیح : تصویر ، معترضه می باشد !)

   مع هذه الاوصاف به دل خود بدی را راه ندادیم و در ذهن خود داشتیم که ظاهر ، دلیلی بر باطن نیست . پس از لختی پیاده روی و رسیدن به میدان مرکزی شهرمان موارد دیگری جالب نظرمان شد که ما را به یقین رسانید .

   یکی از آنها سخن یکی از علامت کشان بود که می گفت :((فلانی ، علم رو بده من ، اینجا خونه زیدمه !)) (توضیح : زید = دوست دختر)

   دیگزی عمل بده و بسان نمرات دور گو (تلفن) میان دختران و پسران جوان بود . رویت این صحنه ها ، ما را به اطمینان رساند که اتفاقی بین ما رخ نموده است که حتی مسائلی مانند انقلاب محرمی امام و پیشوای ما آن قدر بر ما بی ارزش می نماید که دست به این ط.ر اعمال دور از شان می زنیم .

   نگارنده ی این مطلب قضاوت در مورد دیگر مسایل چون مجالس سینه زنی ، گرفتن نذری و غیره را بر دوش خواننده قرار داده ، زیرا مجالی برای پردازش به دیگر موضوعات یافت نمی کند .

   نیت از نوشتن این خطوط ، زدن تلنگری به خود و دیگزان است تا بیاندیشیم که مارا چه شده است ؟!

   در انتها لازم به ذکر می دانیم که از تمامی عاشقان راستین سرور ما که حق مطلی را به خوبی درباره ی آن شهید جاوید ادا می نمایند و نمودند ، مراتب تشکرات صمیمانه ی خود را عرض نموده و اعتراف نماییم که ، امید ما به ایشان است که تحولی رخ بدهند .

هفتمین ارسال !

درود بر خالق بی همتا و بر شما بنده ی نیک خدا !

در این ارسال نیت کردیم تا یکی از دسته اول ترین خاطراتمان را بر شما عرضه داریم ، خواستاریم تا انتها قرائت کنید !

   الیوم به تاریخ شمسی رایج در مملکت رو به طرقی ایران نگاشته اند ۵ روز و ۱۰ ماه و ۱۳۸۷ روز از هجرت پیامبر خاتم گذشته است که وراجی نامه ما مشغول کتابت است .

   پس از سپری شدن ایام بسیار ، بالاخره آموزگار شیمیدان ما پیشی ها بعد از کسب سعادت انجام مناسک حج و گزراندن عبادت برتر در سرزمین وحی ، قدم به خاک میهن نهادند که از پس آن موج از سرور ، وجود ما دانشجویان را فرا گرفت . ازیرا این خلیفه ی علم شیمی در افئده ی ما محصلان ، مسندی بس والا دارند !

  از آنجا که این معلم (جناب مستدام حاج آقا خضرایی) در دارا بودن مرام و و معرفت نیز من جمله سرآمدان عرصه ی آموزگاری اند ، به ما حقیران پیشی مژده ی خوراندن وعده ی شامی در مکان تالار جهان کرج را دادند که بر شعف ما مضاف گردانید ، تا آنجا که عده ای از اطفال پیشی که به گمان می شد که دارای شعور اند پس از وصول این وعده به آنها ، از خود بی خود گشته و صدای احشام و مرغان خانگی را از خود بروز می دادند و لگدکوبان خود را به در دیوار می زدند .

   از توصیف این قضایای بس تامل بر انگیز گذر می کنیم تا مجالی برای رساندن نیت اصلی کاتب پیدا کنیم .

   نگارنده ی سطور بدان جا رسیده بود که به محفل شام دعوت گشت . فی النتیجه در بعد ازظهر دومین روز از هفته رهسپار بزم شام خوری گشتیم و شب را به پای کوبی گزراندیم . از توضیحات و توصیفات چگونگی محفل خواهیم گذشت ، زیرا سخن راندن در این باب هم گوش شنونده را کر و هم دهان گوینده را مملو از کف و هم چشم خواننده را لوچ خواهد نمود .

   اتمام جشن مصادف گشته بود با هنگامه ی لختی مانده به نیمه شب - یعنی حدود ساعت ۱۱ شب - و ما نیت به رجعت کردیم . پس سوار بر وسیله ی نقلیه ی شهری تاکسی شدیم و نیمه راه را طی نمودیم .

   از آنجا که منزل گاه حقیر در محله ای به نام فردیس از برازن - جمع برزن ! - تابع کرج است ، ناگزیریم تا این فاصله را در قالب دو مسیر طی کنیم که مسیر نخست امنیت لازمه را داراست . ولی پیمودن مسیر دوم ، که طی کردن فاصله مترو تا فردیس است ، بی شباهت به گذر از میان قبایل سرخ پوست آپاچی مستقر در صحرای تگزاس در سده ی ۱۹ میلادی نیست .

   بنده نیز با وجود آگاهی از این قضیه ، علاوه بر خواندن مقادیری از سوره های قرآن و آیات کرسی ، منتطر رسیدن یک وسیله نقلیه شدیم . از بخت ...ی ما یک اوتول پیکان از خانواده ی جوانان - که گویی در زمره ی وسایل نقلیه ی متعلقه ی خان رضای میر پنج بوده - جلوی پای ما ترمز نمودند .

   بدان سان که در آن شب ظلمانی هیچ جهنده ای به نظر بنده دیده نمی شد ، ناگزیر گشتیم تا خود را به دست سرنوشت سپرده و سوار آن خودروی لکنده ی خوفناک شویم . پس از بستن درب وسیله و استقرار در آن و از پس آن به حرکت در آمدن خودروی مذکور و گذشت مقادیری از متغیر زمان ، بنده با نگاه به مرآت منصوب در جلوی ماشین ، تازه متوجه یک فاجعه ی انسانی گشتیم ، زیرا از چهره ی مخوف شوفر آن اوتول ، تنها سلسله جبال سبیل پر پشت وی قابل رویت بود که به خوبی با گیسوان مجعد سیاه رنگ و هیکل نخراشیده اش ست شده بود . به ناگاه بنده احساس خیس شدگی در ناحیه شلوار کردیم و ملاحظه نمودیم که نا خود آگاه بر شمار اذکار و ادعیه ی اسلامی که زمزمه می کردیم افزوده شده است .

   پیش خود این تفکر را داشتیم که احتمال رسیدن حقیر به صورت تندرست و سالم به درب منزل ، از احتمال عدم کسری بودجه ی دولت خدمت گذار ! در سال ۱۳۸۸ نیز کمتر خواهد بود ، حتی چند صباحی با خود اندیشیدیم که خود را از پنجره ی این دلیجان وحشت به بیرون پرتاب کنیم ، اما با نظاره بر شیشه ی خودرو ، مشاهده نمودیم که دستگیره ای به منظور پایین آوردن شیشه وجود خارجی ندارد !

   این تفکرات در ذهن بی کارمان مشغول ایاب و ذهاب بودند و زمان به کندی خود را می گذراند ، اما به هر صورتی که بود طاقت آوردیم که یک باره خود را بر سر کوچه ی خراب شده مان ملاحظه کردیم . نتیجتا با طنینی لرزان و ملتمسانه به راننده خطاب کردیم که همین مکان ما را تخلیه کنند .

   پس از پیاده شدن از خودرو خداوند تبارک را شکر کردیم و بر خود ناسزاهایی رنگارنگ روانه کردیم و با خود عهد کردیم که دگر باره بعد از ساعت ۹ شب پای خود را بیرون از خانه نگذاریم .

 

ششمین ارسال !

درود بی کران بر تمامی بندگان پاک خالق بی همتا !

فی الساعه نیت کردیم تا در این ارسال به تمجید از هنرمندی تنی از دانش اندوزان مکتبه مان در رده پیش بپردازیم !

لیک لازم است لختی درباره یکی از اساتید مکتب خانه مان توضیح دهیم من باب التفات اجانب !

   در مدرسه ما ، دبیری اشتغال به حرفه انبیایی آموزش دارند ، نباتی نام که الحق و الانصاف در تدریس محاسبات دیفرانسیل و انتگرال ، الهه بی حرف و حدیث بوده و بدون هیچ حریفی مشغول پخته سازی اذهان دانشجویان مکتبه ی حقیر ما هستند .

   ایشان از جهات و اطرافی ، شباهت بی اندازه ای به شخصیت دوست داشتنی و ماندگار دون ویتو کورلئونه در فیلم پدر خوانده - البته از جهت صورت ظاهر نه سیرت باطن (!) - دارند و این مساله از انظار تیزبین دانش اندوزان پیشی (پیش دانشگاهی) پنهان نبوده ، لیک کس به فکر پاره سنگ خورده و بی صاحبش مجال نداده بود تا این شباهت را در قالب یک تصویر به رخ بکشد .

   تا این که در روزهای اخیر ، دانشجویی مجهول الهویه ، به خویش جرئت داده و با هنر مندی تمام این قرابت چهره را در اثری زیبا به تصویر کشید !

لازم به ذکر است که این تصویر به حضور استاد نباتی نیز نمایانده شده است و با استقبال ایشان مواجه شد که بر ما این را ثبوت نمود که ایشان از لحاظ داشتن ظرفیت نیز بی شباهت به دون مذکور نیستند !

نیت از این ارسالیه رساندن هنر ایشان به دیده دیگران است ، لطف کرده و مشاهده کنید !

پنجمین ارسال !

درود !

مقصود از ارسال این پست ، نوشتن یک شکواییه بر خلاف سرشت همیشگی مان است .

اندی است که یک عده دوست نما ، که نام خود را بروبکس سنندجی نهاده اند ، با زدن مخ ما ، به اصطلاح پاچه خواری ما را نمودند تا علاوه بر گرفتن وقت ما ، باعث شوند ما آنها را در پیوندگاهمان (لینک باکس) مزید کنیم تا در پاسخ فعل ما ، آنها نیز همچنین کنند .

لیک از جفاپیشگی این روزگار ، ما را نیز زنهاری نبود فی النتیجه آنها ما را قال گذاشته و پوزمان را کش آوردند و البته سرشت خود را بر ما نمایاندند ، همانگونه که مولانا جلال الدین می فرماید :

کاسه چینی چو صدا میکند                             خود صفت خویش ادا میکند

این پست به منظور شرمنده سازی ایشان بوده و هیچ ارزش مادی و قضایی ندارد .

فعلا !

چهارمین ارسال !

درود !
   کنون که این هذیان نامه در حال کتابت است ، بنا بر گواه روزنگار رایج در مملکت اسلامی روز بیست و ششم از ماه هشتم سال 1387 خورشیدی است .
   بهانه نگارش این به ظاهر خاطره ، ثبت یکی از اخبار نه چندان جالب و مهم از صحنه ی زندگی حقیر است .
   در بلاد کرج ، مکتب خانه ای دایر است ، شهید سلطانی نام که در زمره ی مکاتب تابع سازمانی کذایی موسوم به سمپاد (سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان !) است . در این مدرسه ، سه حجره ی پیش دانشگاهی موجود بوده که در دومین آن بنده ی ناچیز مشغول آموختن فنون شرکت در آزمون خوفناک کنکور است .
   در راستای ورزیده گردیدن در این طریق پر نشیب و فراز ، عدد کثیری از ما شهید سلطانیان در آزمونی آزمایش گونه با نام آبگینه ( نام اصلی آن مرآت است !) اسم خود را ثبت نموده ایم و تا کنون دو بار به زیر تیغ آن گردن نهاده ایم .
   اگر طالب باشید تا مرتبه ی حقیر را در این دو پیکار جویا شوید ، باید خدمت شما عارض شویم که در امتحان نخست ، در ثلث انتهایی شرکت کنندگان در پیکار مقام اول را کسب نمودیم . اما انتظار داشتیم تا در دوم بار بخت ما را یاری کرده و درجه ی والاتری عایدمان گردد ، لیک بر خلاف پیش بینی های واصله به مخ بنده در یک خبر غافلگیر کننده مشاهده نمودیم که سه عدد بر رتبه ی پیشینمان مضاف گردیده و متعاغب آن اندوهی بر خاطر مشوش نویسنده اضافه شد .
   اما پس از حصول این نتایج ، نگارنده سطور نیت به این کرده است تا پوز خصم (رغبای احتمالی !) را بر خاک میدان مالانده ، تا سربلندی حاصل از آن از اندوه این ثمرات اسف بار بکاهد .
   در منتهای این نبشته ، عذر خواهی بنده را به علت درازی روده مان پذیرا باشید !
   فعلا !

سومین ارسال !

   کنون برای شروع خاطره نویسی ، قصد کرده ایم تا دومین خاطره خودمان که در مکتبه خاطراتمان نگاشته شده را ، محظ خالی نبودن عریضه ، در سایت بالا گذاری (معادل پارسی آپلود !) کنیم .

   لازم به تذکر میبینیم که عنوان کنیم این مثلا خاطره را بدون کاستی می خواهیم بنگاریم پس کمی دندان خود را روی جگر گرامیتان بفشارید و تا به انتها ما را همراهی نمایید :

->

 به گواه تقویم جلالی کامله که توسط حکیم عمر خیام نگاشته شده است ، امروز روز سوم خرداد ماه سال 1387 هجری خورشیدی است .

 کنون که از مشغولیت خواندن علم فیزیک فارغ شده ایم  ، مغز به ظاهر آکبندمان مجالی برای تفکر به ما ارزانی داده تا تراوشاتمان را در غالب خاطره برون بریزیم . البته از خدای تبارک که پنهان نیست ، از شما چه پنهان که ما ذاتا اهل نگارش تاریخچه زندگیمان نیستیم و نبودیم ، اما از آنجا که در مقابل قلقلک خاطرمان بی طاقت شدیم مجبور شدیم تا سه چند خطی با قلم ناقصمان بر صحنه بنویسیم .

 اگر این چند صفحه ی قبلی را خاطره به حساب آوریم ، این مکتوبه دومین خط نگاشته شده در این دفتر است . البته لازم به یادآوری خودمان است که اولی با زور سمبه ی معلم مان – منظور نویسنده جناب مستدام یاسین زاده ی معلم باشی ، دبیر ادبیات اول راهنمایی اش است – بوده است وگر نه ما را چه به این ژانگولرها !

 این دومین باب که در شرف کتابت است ، پس از 6 سال دوری از کارزار نویسندگی نگاشته می شود که صد البته مایه تعجب نویسنده ی معلوم الحالش است ، ازیرا وی از اوان نوجوانی علاقه نا مانوسی به نویسندگی و حزلیات و هجویات و وراجیات مکتوب داشته و در صف ( کلاس ) خود کباده ی فرهنگ و ادب می کشیده ، لکن این مدرسه ی نامراد مجال هرگونه هنر نمایی را از وی گرفته و مشغولیات زندگی نیز بار دیگزی بر دوش وی مضاف نمود تا به حد کافی بهانه برای عدم نوشتنش گیر آورده باشد .

 اما کنون که دست به قلم شده است ، من باب کل کل با همشیره ی ضعیفه ی نه ساله اش است که مایه بسی آبروریزی است که در زمانه ای که بندگان نه ساله خدا به خاطره نویسی اشتغال دارند ، چرا حقیر دست به کار نشود !

 ساعت با چشمکی زمان یک بعدازظهر را می نمایاند تا به ما یادآوری کرده باشد که چرت و پرت نویسی ما از پیمانه گذشته است .

 علی کل حال خواستیم اندامی نشان داده باشیم تا شروعی برای بازگشتمان به میادین باشد . فعلا بدرود !

<-

آری چنین بود دومین خاطره ی ما ، امیدواریم سر دردتان زیاد نباشد .

تابعد !

یک پیشنهاد !

دگر بار خدمت دوستان درود می فرستیم !
حال نیت کرده ایم تا به رسم برادر مهرشاد (جایی برای اظهار فضل !) وبگاهی را به حضور تمامی برادران و خواهران پیشی (پیش دانشگاهی!) معرفی کنیم ، سود مند ، من باب جزوات درس باستانی فیزیک .
این وبگاه را به شما پیش نهاد می کنیم ، به این امید که حقیر را نیز دعایی فرمایید !
خلاصه چند سالی فیزیک
فعلا !

به نام او ...

با نام خالق این وراجی نامه را شروع می کنم !

الیوم بنا بر گواه تقویم خورشیدی ، مصادف گشته با روز ۱۸ از ماه آبان که بنا برمحاسباتی از هجرت نبی خاتم ۱۳۸۷ سال شمسی گذشته است .

این اول روده درازی اینترنتی ماست که در حال نگارش است .

امید است آخرین آن نباشد !

فعلا !