روياي رنگين ...



گر چه با يادش ، همه شب ،

      تا سحر گاهان نيلي فام ،

                             بيدارم ؛

گاهگاهي نيز ،

            وقتي چشم بر هم مي گذارم ،

    خواب هاي روشني دارم

    عين هشياري

     آنچنان روشن كه من در خواب

       دم به دم با خويش مي گويم كه

        بيداري ست ، بيداري ست ، بيداري



اينك اما ، در سحر گاهي چنين از روشني سرشار

        پيش چشم اين همه بيدار

         آيا خواب مي بينم ؟

اين منم ، همراه او ؟

بازو به بازو

           مست مست از عشق ، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور

      از اين سوي دريا ، رفته تا دروازه خورشيد ؟


اي زمان ، اي آسمان ، اي كوه ، اي دريا !

     خواب يا بيدار

                     جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !


 

پس از توفان ...



            پس از توفان
 
         پس از تندر

    پس از باران

 سرشك سبز برگ از شاخه هاي جنگل خاموش مي افتاد

 

           نه بيد ز باد

     نه برگ از برگ مي جنبيد

شكاف ابرها راهي به نور ماه مي دادند

دوباره راه را بر ماه مي بستند


  و من همچون نسيمي از فراز شاخه ها پرواز مي كردم

        تو را مي خواستم اي خوب ، اي خوبي

    به ديدار تو من مي آمدم با شوق

 با شادي

 

تو را مي بينم اي گيسو پريشان در غبار ياد

       تو با من مهربانتر از مني

     با من

تو با من مهرباني مي كني چون مهر

   مهري مهربان با من

 
 
         پس از توفان
 
      پس از تندر

  پس از باران

گل آرامش آوازي

   به رنگ چشمهاي روشنت دارد

    نسيمي كز فراز باغ مي آيد

چه خوش بوي تنت دارد

 

من اينك در خيال خويش خواب خوب مي بينم

             تو مي آئي و از باغ تنت صد بوسه مي چينم ...


بیا در بسترم امشب ...


  ز عشق آتشین تـو به سـوز دیگرم امشب

 به رویائی که می بینم که تابی بـرسـرم امشب

 چو قرص ماه آتشپاره افتی در برم امشب

 به دستان تو می بخشم تن عصیانگرم امشب


 بیا در بسترم امشب

 

 برای حس گـرمایت به حسرتگاه تنهایم

 به بستر بی تو می سوزم ، به آتشگاه بیجایم

 چو شاخ عشق تر روئيده این حرص زیبایم

 که داغ بوسه هایت گل زند بر پیکرم امشب


 بیا در بسترم امشب

 

 به روی شانه هایت ریز ، عـطـر تـازه ی مـویم

 به دور گردنت پیچد دو دستم تا به بازویم

 به تنگ سینه ات بفشار جسم داغ و خوشبویم

 به شعرم بهر آغوشت خودم عریان ترم امشب


 بیا در بسترم امشب

 

فرار از خود نمایم در برو ودوش تو می گردم

ز هر سو در تو می پیچم ، عسل نوش تو می گردم

به شور وشوق سرمستی هم آغوش تو می گردم

 دوتا پیکر یکی گردد ، تو را در خود برم امشب

 بیا در بسترم امشب


بیا مرا بتراش ...



بیا مــرا بــتــراش ای تـنـم به دستانت


به بت سرای دلت در شبان رویائی


بیا مرا بتراش تا سحـر مرا بتراش

به لمس و بوسه و ناز و نیاز و زیبائی


 

بیا مـرا بتراش از حریر و ابـریشم

به بسـتر شب تنهائی سوز عریانـت


به شـوق پـنجه کشیدن ز پای تا به سرم

چـو نور وسوسه ی شمع ذوق چشمانت


 

ز بوسه ریز لبانت ببـار گــل به تنم

شـراب تشنگی عشق در گلـویم ریز


بـبـر دلـم بـه ســر بـال های مـژگـانت

به جـذبه های نگاهت ز خود فرویم ریز


 

بکش مرا به خم و پیچ های آغوشت

 به کوره ی نفــسـت آتشم کن ، آبم کن


میان عشق قـوی پنجه ی دو بازویت

 بگیرم و بـفشار ، بشکن و خرابم کن





"البته اين شعر از زبون يه زن قشنگه"

مامان و بابا ...




- مامان
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من شیر می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من جیش دارم
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من سوپ خرچنگ می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من ازون لباس خلبانیا می خوام
- باشه
- مامان
- بعله؟
- من بوس می خوام
- قربونت بشم
- مامان
- جونم ؟
- من شوکولات آناناسی می خوام
- باشه
- مامان
- بعله ؟
- من دوست می خوام
- خب
- مامان
- بعله ؟
- من یه خط موبایل می خوام با گوشی سونی
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من یه مهمونی باحال می خوام
- باشه عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- من زن می خوام
- باشه عزیز دلم
- مامان
- بعله ؟
- من دیگه زن نمی خوام
- اوا ... باشه
- مامان
-  بعله ؟
- من کوفته تبریزی می خوام
- چشم
- مامان
- بعله ؟
- من بغل می خوام
- بیا عزیزم
- مامان
- بعله ؟
- مامان
- بعله
- مامان
- جونم ؟
- مامان حالت خوبه
- آره
- مامان ؟
- چی می خوای عزیزم
- تو رو می خوام .. خیلی

**********



- بابا
- بعله ؟
- من می خوام به دنیا بیام
- به من چه بچه ... به مامانت بگو
- بابا
- هان؟
- من شیر می خوام

- لا اله الا الله

- بابا
- ....
- من جیش دارم
- پوففف

- بابا
- چته ؟
- من ازون ماشین کوکی های قرمز می خوام
- آروم بگیر بچه
- بابا
- اههههه
- من پول می خوام
- چی ؟؟؟؟ !!!
- بابا
- اوهوم ؟
- منو می بری پارک ؟
- من ماشینمو نمی برم تو پارک ، تو رو ببرم ؟
- بابا
- هان ؟
- من زن می خوام
- ای بچه پررو ... برو دهنت بو شیر می ده هنوز
- بابا
- درد
- من زن نمی خوام
- به درک
- بابا
- بلا
- تقصیر تو بود که من به دنیا اومدم یا مامان
- تقصیر عمه ات
- بابا
- زهرمار
- من یه اتاق شخصی می خوام
- بشین بچه
- بابا
- مرض
- منو دوس داری
- ها ؟
- بابا
- ...
- بابا
- خررر پفففف
- بابا
- خفه
- بابا
- دیگه چته ؟
- من مامانمو می خوام

- از اول همینو بگو ... جونت در بیاد

- ببخشید

- برو ديگه ...


راننده بي خاصيت !...



راننده کامیونی وارد رستوران شد . دقایقی پس از این که او شروع به غذا خوردن کرد ، سه جوان موتورسیکلت سوار هم به رستوران آمدند و یک راست به سراغ میز راننده کامیون رفتند .

بعد از چند دقیقه پچ پچ کردن ، اولی سیگارش را در استکان چای راننده خاموش کرد . راننده به او چیزی نگفت .

دومی شیشه نوشابه را روی سر راننده خالی کرد و باز هم راننده سکوت کرد .
وقتی راننده بلند شد تا صورتحساب رستوران را پرداخت کند ، نفر سوم به او پشت پا زد و راننده محکم به زمین خورد ، ولی باز هم ساکت ماند .


دقایقی بعد از خروج راننده از رستوران یکی از جوان ها به صاحب رستوران گفت : چه آدم بی خاصیتی بود ، نه غذا خوردن بلد بود ، نه حرف زدن و نه دعوا !

رستورانچی جواب داد : از همه بدتر رانندگی هم بلد نبود ، چون وقتی داشت دنده عقب می رفت ، 3 تا موتور نازنین را له کرد و رفت !!!

بچه شتري در ...




آورده اند روزی میان یک ماده شتر و فرزندش گفت و گوئی به شرح زیر صورت گرفت :


بچه شتر : مادر جون چند تا سوال برام پیش آمده است . آیا می تونم ازت بپرسم ؟


شتر مادر : حتما عزیزم . چیزی ناراحتت کرده است ؟


بچه شتر : چرا ما کوهان داریم ؟


شتر مادر : خوب پسرم . ما حیوانات صحرا هستیم . در کوهان آب و غذا ذخیره می کنیم تا در صحرا که چیزی پیدا نمی شود بتوانیم دوام بیاوریم .


بچه شتر : چرا پاهای ما دراز و کف پای ما گرد است ؟


شتر مادر : پسرم . قاعدتا برای راه رفتن در صحرا و تندتر راه رفتن داشتن این نوع دست و پا ضروری است .


بچه شتر : چرا مژه های بلند و ضخیم داریم ؟ بعضی وقت ها مژه ها جلوی دید من را می گیرد .


شتر مادر : پسرم این مژه های بلند و ضخیم یک نوع پوشش حفاظتی است که چشم هاى ما را در مقابل باد و شن های بیابان محافظت می کنند .


بچه شتر : فهمیدم . پس کوهان برای ذخیره کردن آب است برای زمانی که ما در بیابان هستیم . پاهایمان برای راه رفتن در بیابان است و مژه هایمان هم برای محافظت چشم هایمان در برابر باد و شن های بیابان است !


شتر مادر : دقيقا همين طوره كه گفتي !


بچه شتر : فقط یک سوال دیگر دارم !


شتر مادر : بپرس عزیزم .


بچه شتر : پس ما در این باغ وحش لعنتي چه غلطی می کنیم ؟


شجاعت و ترس ...




اگر یک آدم ترسو را بالای تخته پرش استخر ببرید و از او بخواهبد بپرد خواهد گفت که نمی تواند ، چون می ترسد .

اگر یک گروه از آدمهای ترسو را در یک جلسه جمع کنید ، صورت جلسه خواهند کرد که شیرجه زدن عملی غیر ممکن است .

اگر یک شهر از آدم های ترسو داشته باشید ، آنها این موضوع را جا خواهند انداخت که شیرجه زدن اصولا عملی ناپسند و غیر اخلاقی است و هر کس این کار را بکند ، خارج از گله و منفور است .

در همین حال ، تمام این آدمها ، شب ها در تلویزیون فیلم شیرجه زدن و شنا کردن آدمهای شهر همسایه را با حسرت نگاه می کنند !!...


به چه قيمتي ؟...




روزی پسر بچه ای در خیابان سكه ای یك سنتی پیدا كرد . او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی ، خیلی ذوق زده شده . این تجربه باعث شد كه بقیه روزها هم با چشمهای باز ، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج ) !!!

 او در مدت زندگیش ، 296 سكه 1 سنتی ، 48 سكه 5 سنتی ، 19 سكه 10 سنتی ، 16 سكه 25 سنتی ، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده 1 دلاری پیدا كرد . یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت .

در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت ، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین كمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد . او هیچ گاه حركت ابرهای سفید را بر فراز آسمان ، در حالی كه از شكلی به شكل دیگر در می آمدند ، ندید .

پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزئی از خاطرات او نشد!...

قوانين مورفي ...



قانون مورفي در سال ‌١٩٤٩ در پايگاه نيروي هوايي ادوارز شکل گرفت . مورفي مهندس هوافضا بود که روي يک پروژه کار مي کرد . در يکي از سخت‌ترين آزمايش‌هاي پروژه يک تکنسين تمام سيم‌ها را برعکس وصل کرد و آزمايش خراب شد . مورفي درباره اين تکنسين گفت : اگه يه راه براي خراب کردن چيزي وجود داشته باشه او همون يه راه رو پيدا مي کنه
 !!!

و اين اولين قانون مورفي بود که در ابتدا در فرهنگ فني مهندسين رواج پيدا کرد و بعد به فرهنگ عامه راه پيدا کرد. بعداً قوانين ديگري هم بعد از کسب رتبه لازم از بنياد مورفي در زمره قوانين اصلي قرار گرفتند …

حالا برخی از قوانين اوليه مورفي :

- اگر در توده يا کپه اي به دنبال چيزي بگردي ، چيز مورد نظر حتما در ته قرار دارد !

- هيچ کاري آن طور که به نظر مي‌رسد ساده نيست
!- هر چیزی بیش از آن حدی که تصور می‌شود طول خواهد کشید !

- وقتي در ترافيک گير کرده‌اي لايني که تو در آن هستي ديرتر راه ميافتد !

- هر کاري بيش از آن چه فکرش را مي‌کني دو برابر آن چه بايد وقت مي‌برد مگر اين که آن کار ساده به نظر برسد که در آن صورت سه برابر وقت مي‌گيرد !


- اگر چیزی قابل خراب شدن نباشد ، پس حتما می‌شود !


- هر چيزي که بتواند خراب شود خراب مي شود آن هم در بدترين زمان ممکن !
نتیجه : اگر بدترین زمان خراب شدن‌ برای چیزی وجود داشته باشد ، همان زمان است که خراب می‌شود !

- اگر احتمال خراب شدن چندین چیز وجود داشته باشد ،‌ آن یک خراب می‌شود که بیش‌ترین خسارت را بزند !

- اگر پیش‌بینی می‌کنید که چهار احتمال برای خراب شدن چیزی وجود دارد و از قبل تمهیدی برای آن‌ها اندیشیده‌اید ،‌ پس حتما راه پنجمی به طور غیرمنتظره به وقوع می‌پیوندد !


- در صورتي که شانس انجام درست يک کار پنجاه پنجاه باشد احتمال غلط انجام دادن آن نود درصد است
!

- وسايل نقليه اعم از اتوبوس ، قطار ، هواپيما و ... هميشه ديرتر از موعد حرکت مي کنند مگر آن که شما دير برسيد ، در اين صورت درست سر وقت رفته اند !

- اگر به نظر مي‌رسد همه چيزها خوب پيش مي‌روند حتما چيزي را از قلم انداخته اي !

- احتمال بد پيش رفتن کارها نسبت مستقيم با اهميت آنها دارد
!

- هر وقت خودت را براي انجام دادن کاري آماده کرده اي ناچار مي شوي اول کار ديگري را انجام دهي
!- وقایع خودبه‌خود تمایل به بدترشدن دارند !

- هرگاه برنامه‌ریزی بکنی که چیزی را انجام دهی ،‌ حتما چیز دیگری به وجود می‌آید که باید قبل‌اش انجام دهی !

- هر راه‌حلی مسایل جدیدی را به وجود می‌آورد !


- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش آن !

- هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد يافت !


- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا بي عيب و درست كار خواهد كرد !


- هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا چاق كننده !


- زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را پر کند !


- هرگاه کفش نو را براي اولين بار به پا کنيد همه پايشان را روي آن خواهد گذاشت !


- زماني که مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك کنيد هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد !


- اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند باشد ،هرگز اتفاق نخواهد افتاد !


- اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد کرد !


- هرگاه چيزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد !


- احتمال آنكه طرف ناني که به آن کره ماليده شده است بروي فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش !

 

- ماشيني که روبروي شما در حرکت است هميشه سرعتش از شما کمتر است !


- هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر مي باشد !


- افرادي که مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند ، نصيحت نمي کنند !


- دود سيگار همواره به سمت افراد غير سيگاري حرکت خواهد کرد ، بدون توجه به سمت وزش باد !


- جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد !


دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند !


- هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد که علت تاخير شما پنچر شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد شد !


- هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد !

- هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام طرف نان را بايد كره بزنيد !

- هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش !

- هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار ميدهيد تا گم نشود ديگر هيچگاه نميتوانيد پيدايش كنيد !

- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسب مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما !

- در ورزش گلف بهترين ضربه ها هميشه زماني زده ميشود كه تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد و يا با فردي بازي ميكنــيد كه ميخواهيد او را با بازي خود تحت تاثير قرار دهيد !!

- هر چيزي را كه مي خواهيد ، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد نميخواهيد !


قوانين مورفی در خياطی :


- وقتی که شش دکمه احتياج داريد ٬ حداکثر پنج دکمه در قوطی دکمه ها پيدا خواهيد کرد !


- وقتی عجله داريد ٬ سوراخ سوزن بيش از اندازه کوچک است !


- معمولاً پارچه ای را که فراموش می کنيد قبل از دوختن بشوئيد تا آب برود ٬ همانی است که خيلی آب می رود !


- سوزن گم شده هميشه توسط همسر يا فرزندتان وقتی که با پای برهنه در حال راه رفتن در اتاق هستند پيدا می شود !


- اتو لباس را نمی سوزاند مگر در آخرين پرس !


- اتوی بخار شما بخار همراه با زنگ آهن را فقط روی لباسهای ابريشمی سبک تخليه می کند !



قوانین جاذبه مورفی:

- شی ء در حال سقوط همیشه جایی فرود می آید که بیشترین ضربه را بزند !

- جسم نشکن همیشه روی سطحی می افتد که آنقدر سخت باشد که بتواند جسم را بشکند یا ترکی در آن ایجاد کند !

- قطره رنگ همیشه سوراخی در روزنامه پیدا می کند تا بر فرش زیر آن بچکد (و تا زمانی که خشک نشده، دیده هم نمی شود) !!

- اشیاء قیمتی اگر سقوط کنند به مکانهای غیر قابل دسترس مثل کانال آب یا دستگاه زباله خرد کن (آن هم در حالی که روشن است) می افتند !


قوانین عاشقانه مورفی :

- همه خوب ها تصاحب شده اند !

- اگر تصاحب نشده باشند حتماً دلیلی دارد !

- هر چه شخص مذکور بهتر و مناسب تر باشد ، فاصله اش از تو بیشتر خواهد بود !

- ذهن × زیبایی × در دسترس بودن = عددی ثابت (که این عدد ثابت همیشه صفر است) !

- میزان عشق دیگرا ن نسبت به تو نسبت عکس دارد با میزان علاقه تو به آنها !

- چیزهایی که یک زن را بیش از هر چیز به مردی جذب میکند همان هائی اند که چند سال بعد بیشترین تنفر را از آنها خواهد داشت !


قوانین اتوبوسی مورفی:

 - اگر تو دیرت شده اتوبوس هم دیر می آید !

- اگر زود برسی اتوبوس دیر می آید ، اگر دیر برسی اتوبوس زود رفته است !

- اگر بلیط نداشته باشی پول خورد هم نداری ، وقتی پول خورد داری که بلیط هم داری !

- هر چه بیشتر از راننده بپرسی که کدام ایستگاه باید پیاده شوی احتمال این که درست راهنمایی ات کند کمتر خواهد شد !

- مدت زیادی منتظر اتوبوس می مانی و خبری نیست پس سیگاری روشن می کنی . به محض روشن شدن سیگار ، اتوبوس می رسد. (به عبارت ساده اگر سیگار را روشن کنی اتوبوس می رسد ) !

- اگر برای زودتر رسیدن اتوبوس سیگار را روشن کنی اتوبوس دیرتر می آید !


قوانین مادرانه مورفی :

- داستان همیشه دو رو دارد ، روئی که واقعاً اتفاق افتاده و شیوه ای که مادر به خاطر دارد !

- هیچ وقت به مادرتان نگویید کاری برای انجام دادن ندارید . او همیشه برایتان کاری پیدا خواهد کرد !

- مادر همیشه راه بهتری برای انجام کارتان پیشنهاد می کند ؛ البته بعد از اینکه کار را به سختی انجام داده باشید !

- موفقیت ها به وسیله مادرتان حاصل شده اند ، شکست ها تقصیر خودتان است !

- هر چقدر مادر بیشتر بردن چتر را به شما توصیه کرده باشد احتمال بارش بیشتر است !

- نصیحت مادرانه ای که با بی توجهی از کنار آن رد شده اید مهم ترین توصیه زندگی تان بوده است !

هر چقدر بیشتر سعی کنید چیزی را از مادرتان پنهان کنید او بیشتر به وب کم شبیه می شود !

 قوانین درسی مورفی :

- دانش آموزان جدید از مدرسه هائی می آیند که در آنها هیچ چیز یاد نمی دهند !

 - 80 % امتحانات پایان ترم بر اساس کلاسی ست که در آن غایب بوده ای .

- وقتی قبل از امتحانات نکات را مرور می کنی مهمترین شان ناخوانا ترینشان است !

 

قوانین گرافیکی مورفی :

- اگرسه طرح را به مشتری ات نشان بدهی طرحی را انتخاب می کند که انتخاب آخر توست !

- اگر دو طرح را نشان بدهی خواهان طرح سوم است ! اگر طرح سومی ارائه کنی یکی از دو طرح اول را انتخاب می کند !

- دیسک مشتری در سیستم تو خوانده نمی شود !

- اگر برای خواندن آن نرم افزار پیچیده ای روی سیستمت نصب کنی آخرین باری خواهد بود که چنین دیسکی به دستت می رسد !




قوانین نظامی مورفي :



- هرگز یک سنگر را با کسی که از تو قوی تر است تقسیم نکن
!- اگر افسر مافوق تورا می بینید ، پس دشمن هم تو را می بیند !- اگر در جبهه داری خوب پیشرفت می کنی ، حتما به سمت دام دشمن می روی !

- اگر نیاز داری که همین الآن با افسر مافوق خود صحبت کنی ، یک چرت بزن !

 

قوانین تکنولوژی :
- منطق عبارت است از یک روش سیستماتیک برای رسیدن به یک نتیجه غلط !

- تمامی اکتشافات و اختراع های بزرگ دنیا بر اثر اشتباه بجود آمده اند
!

- اگر یک برنامه کامپیوتری بدرد نخورد باید آنرا مستند کرد
!

- اگر یک برنامه کامپیوتری مفید باشد باید آنرا عوض کرد
!

- در اجرای پروژه مهم نیست چقدر منابع در اختیار دارد ، به هر حال کم است
!



قانون صف :

- اگر شما از یک صف به صف دیگری رفتید، سرعت صف قبلی بیشتر از صف فعلی خواهد شد !


قانون تلفن :

اگر شما شماره‌ای را اشتباه گرفتید ، آن شماره هیچگاه اشغال نخواهد بود !


قانون تعمیري :

- بعد از این که دست‌تان حسابی گریسی شد ، بینی شما شروع به خارش خواهد کرد !


قانون کارگاه :

- اگر چیزی از دست‌تان افتاد ، قطعاً به پرت ‌ترین گوشه ممکن خواهد خزید !


قانون معذوریت :

- اگر بهانه‌تان پیش رئیس برای دیر آمدن پنچر شدن ماشین‌تان باشد، روز بعد واقعاً به خاطر پنچر شدن ماشین‌تان ، دیرتان خواهد شد !


قانون حمام :

- وقتی که خوب زیر دوش خیس خوردید تلفن شما زنگ خواهد زد !


قانون روبرو شدن :

- احتمال روبرو شدن با یک آشنا وقتی که با کسی هستید که مایل نیستید با او دیده شوید افزایش می‌یابد !


قانون نتیجه :

- وقتی می‌خواهید به کسی ثابت کنید که یک ماشین کار نمی‌کن د، کار خواهد کرد !


قانون بیومکانیک :

- نسبت خارش هر نقطه از بدن با میزان دسترسی آن نقطه نسبت عکس دارد !


قانون تئاتر :

- کسانی که صندلی آنها از راه‌روها دورتر است دیرتر می‌آیند !


قانون قهوه :

- قبل از اولین جرعه از قهوه داغتان، رئیس‌تان از شما کاری خواهد خواست که تا سرد شدن قهوه طول خواهد کشید !



فلسفه مورفي :

- " لبخند بزن ... فردا روز بدتريه !! "


و اما سرنوشت خود آقاي مورفي :- يه شب تو يه بزرگراه سوخت ماشين آقاي مورفي تموم مي‌شه . اون شب تو بزرگراه ترافيک بوده و ماشين‌ها با سرعت مورچه مي رفتن . آقاي مورفي هم مي زنه کنار که بقيه رو با تاکسي بره . همين جوري راحت کنار بزرگراه ايستاده بوده که يهو ماشين يه توريست انگليسي که داشته خلاف جهت مي اومده مي زنه بهش و مي‌ميره . اتفاقا اون روز لباسش هم سفيد بوده  !!!

احتمالا موقع جون دادن این جمله ی معروفش روی لبش بوده که :

" اگه یه راه برای خراب کردن چیزی وجود داشته باشه او همون یه راه رو پیدا می کنه "

شاگرد تنبل ِ نابغه !...





   نام من میلدرد است ؛

میلدرد آنور Mildred Honor . قبلاً در دی‌موآن Des Moines در ایالت آیوا در مدرسهء ابتدایی معلّم موسیقی بودم .

مدّت سی سال است تدریس خصوصی پیانو به افزایش درآمدم کمک کرده است . در طول سالها دریافته‌ام که سطح توانایی موسیقی در کودکان بسیار متفاوت است . با این که شاگردان بسیار باا ستعدادی داشته‌ام ، امّا هرگز لذّت داشتن شاگرد نابغه را احساس نکرده‌ام .



یکی از این شاگردان رابی بود . رابی یازده سال داشت که مادرش (مادری بدون همسر) او را برای گرفتن اوّلین درس پیانو نزد من آورد . برای رابی توضیح دادم که ترجیح می‌دهم شاگردانم (بخصوص پسرها) از سنین پایین‌تری آموزش را شروع کنند . امّا رابی گفت که همیشه رؤیای مادرش بوده که او برایش پیانو بنواز . پس او را به شاگردی پذیرفتم .

 

 رابی درس‌های پیانو را شروع کرد و از همان ابتدا متوجّه شدم که تلاشی بیهوده است . رابی هر قدر بیشتر تلاش می‌کرد ، حس‌ّ شناخت لحن و آهنگی را که برای پیشرفت لازم بود کمتر نشان می‌داد . امّا او با پشتکار گام‌های موسیقی را مرور می‌کرد و بعضی از قطعات ابتدایی را که تمام شاگردانم باید یاد بگیرند دوره می‌کرد .

در طول ماهها او سعی کرد و تلاش نمود و من گوش کردم و قوز کردم و خودم را پس کشیدم و باز هم سعی کردم او را تشویق کنم . در انتهای هر درس هفتگی او همواره می‌گفت ، "مادرم روزی خواهد شنید که من پیانو می‌زنم ."


 امّا امیدی نمی‌رفت . او اصلاً توانایی ذاتی و فطری را نداشت . مادرش را از دور می‌دیدم و در همین حدّ می‌شناختم ؛ می‌دیدم که با اتومبیل قدیمی‌اش او را دم خانهء من پیاده می‌کند و سپس می‌آید و او را می‌برد . همیشه دستی تکان می‌داد و لبخندی می‌زد امّا هرگز داخل نمی‌آمد .

یک روز رابی نیامد و از آن پس دیگر او را ندیدم که به کلاس بیاید . خواستم زنگی به او بزنم امّا این فرض را پذیرفتم که به علّت نداشتن توانایی لازم بوده که تصمیم گرفته دیگر ادامه ندهد و کاری دیگر در پیش بگیرد . البتّه خوشحال هم بودم که دیگر نمی‌آید. وجود او تبلیغی منفی برای تدریس و تعلیم من بود .
 


چند هفته گذشت . آگهی و اعلانی دربارهء تک‌نوازی آینده به منزل همهء شاگردان فرستادم . بسیار تعجّب کردم که رابی (که اعلان را دریافت کرده بود) به من زنگ زد و پرسید ، "من هم می‌توانم در این تک‌نوازی شرکت کنم ؟" . توضیح دادم که ، " تک‌نوازی مربوط به شاگردان فعلی است و چون تو تعلیم پیانو را ترک کردی و در کلاسها شرکت نکردی عملاً واجد شرایط لازم نیستی ." او گفت ، "مادرم مریض بود و نمی‌توانست مرا به کلاس پیانو بیاورد امّا من هنوز تمرین می‌کنم . خانم آنور ، لطفاً اجازه بدین ؛ من باید در این تک‌نوازی شرکت کنم !" او خیلی اصرار داشت .


نمی‌دانم چرا به او اجازه دادم در این تک‌نوازی شرکت کند . شاید اصرار او بود یا که شاید ندایی در درون من بود که می‌گفت اشکالی ندارد و مشکلی پیش نخواهد آمد . تالار دبیرستان پر از والدین ، دوستان و منسوبین بود . برنامهء رابی را آخر از همه قرار دادم ، یعنی درست قبل از آن که خودم برخیزم و از شاگردان تشکّر کنم و قطعهء نهایی را بنوازم . در این اندیشه بودم که هر خرابکاری که رابی بکنم چون آخرین برنامه است کلّ برنامه را خراب نخواهد کرد و من با اجرای برنامهء نهایی آن را جبران خواهم کرد .

 

برنامه‌های تکنوازی به خوبی اجرا شد و هیچ مشکلی پیش نیامد . شاگردان تمرین کرده بودند و نتیجهء کارشان گویای تلاششان بود . رابی به صحنه آمد . لباسهایش چروک و موهایش ژولیده بود ، گویی به عمد آن را به هم ریخته بودند . با خود گفتم ، "چرا مادرش برای این شب مخصوص ، لباس درست و حسابی تنش نکرده یا لااقل موهایش را شانه نزده است ؟"

رابی نیمکت پیانو را عقب کشید ؛ نشست و شروع به نواختن کرد . وقتی اعلام کرد که کنسرتوی 21 موتزارت در کو ماژور را انتخاب کرده ، سخت حیرت کردم . ابداً آمادگی نداشتم آنچه را که انگشتان او به آرامی روی کلیدهای پیانو می‌نواخت بشنوم . انگشتانش به چابکی روی پرده‌های پیانو می‌رقصید . از ملایم به سوی بسیار رسا و قوی حرکت کرد ؛ از آلگرو به سبک استادانه پیش رفت .

 

 آکوردهای تعلیقی آنچنان که موتزارت می‌طلبد در نهایت شکوه اجرا می‌شد ! هرگز نشنیده بودم آهنگ موتزارت را کودکی به این سن به این زیبایی بنوازد . بعد از شش و نیم دقیقه او اوج‌گیری نهایی را به انتها رساند . تمام حاضرین بلند شدند و به شدّت با کف‌ زدن‌های ممتدّ خود او را تشویق کردند .

 
سخت متأثّر و با چشمی اشک‌ریزان به صحنه رفتم و در کمال مسرّت او را در آغوش گرفتم . گفتم : "هرگز نشنیده بودم به این زیبایی بنوازی ، رابی ! چطور این کار را کردی ؟" صدایش از میکروفون پخش شد که می‌گفت ، "می‌دانید خانم آنور ، یادتان می‌آید که گفتم مادرم مریض است ؟ خوب ، البتّه او سرطان داشت و امروز صبح مرد . او ناشنوا  بود و اصلاً نمی‌توانست بشنود . امشب اوّلین باری است که او می‌تواند بشنود که من پیانو می‌نوازم . می‌خواستم برنامه‌ای استثنایی باشد ."

 

چشمی نبود که اشکش روان نباشد و دیده‌ای نبود که پرده‌ای آن را نپوشانده باشد . مسئولین خدمات اجتماعی آمدند تا رابی را به مرکز مراقبت‌های کودکان ببرند ؛ دیدم که چشم‌های آنها نیز سرخ شده و باد کرده است ؛ با خود اندیشیدم با پذیرفتن رابی به شاگردی چقدر زندگی‌ام پربارتر شده است .


من هرگز نابغه نبوده‌ام امّا آن شب شدم. و امّا رابی ؛ او معلّم بود و من شاگرد؛ زیرا این او بود که معنای استقامت و پشتکار و عشق و باور داشتن خویشتن و شاید حتّی به کسی فرصت دادن و علّتش را ندانستن را به من یاد داد ...



" از وبلاگ دوست خوبم ودود "



مرا لحظه اي تنها مگذار ...




                 مرا لحظه ای تنها مگذار


                    مرا از زره نوازشت روئین تن کن
 

                            من به ظلمت گردن نمی نهم


    جهان را همه در پیراهن کوچک روشنت خلاصه کرده ام 

 

                          و دیگر به جانب آنان

 

                                            باز نمی گردم .

 



" احمد شاملو "

بي خيالش !...




- اگه يه بار همه  20 واحد رو توي يه ترم افتادين ، بي خيالش !


- اگه شما رو با نمره 11.99 مشروط كردن ، خوب … شده ديگه !


- اگه استاد ميخواد به جاي آقا بهتون بگه خانوم ، بگه !


- اگه يه دفعه هارد ۱۲0 گيگابايت شما هاپولي هاپو شد ، پيش مياد ديگه !


- اگه پرسپوليس قراره از پيكان ببازه ، ببازه !


- اگه سر مراسم خواستگاري ، همونجا ، عروس خانوم گفت نه ، ايشاالله خوشبخت بشه !


- اگه آمريكا يه موشك اتمي تنظيم كرده درست روي خونه شما ، مسئله اي نيست !


- اگه صبح اول مهر بجاي ساعت 6 ، ساعت 7 رفتين سر كار ، دقيقا رفتين سر كار !


- اگه كفشي كه امروز واكس زدين رو ، همه لگد ميكنن ، تعجبي نداره !


- اگه درست شب امتحان بعد از مدتها به عروسي دعوت شدين ، مباركه ، عروسي رو كه نميشه نرفت !


- اگه کار شما به جايي رسيده كه خودتون به خودتون ايميل ميزنين ، اينجوري هم يه صفايي داره !


- اگه توي انتخاب واحد به شما 13واحد بيشتر نرسيده ، حتما حكمتي توي اون بوده !


- اگه بعد از 3ساعت چت كردن يادتون اومد كه با اينترنت ساعت 500 تومن وصل شده بودين ، مهم نيست !


- اگه شمعهاي كيك تولد شما رو بقيه فوت كردن ، لبخند بزنين !


- اگه ماشينتون جلوي يه مدرسه دخترونه پنچر شد و شما پنچرگيري بلد نبودين ، خودتون رو نبازين !


- اگه در حال فرستادن قلب و بوسه با مسنجر متوجه شدين يكي پشت سرتون وايساده ، عيبي نداره بابا !


- اگه بغل دستي شما سر كلاس كه اتفاقا” كنار شما رديف اول نشسته انگشتش رو تا مچ توي دماغش فرو كرد، شش دور بپيچوند ، بعد با يه حالت دوراني بيرون آورد ، و بعد خيلي آروم زير ميز كلاس دستش رو پاك كرد …



نه ديگه ! اين يكي رو شرمنده . صبر آدميزاد هم يه حدي داره ديگه !..



بيسكوئيت ...



یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود . چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند . او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید .
او بر روی یک صندلی دسته ‌دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد ... در کنار او یک بسته بیسکوئیت بود و مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند .
وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت ، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد . او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت .
پیش خود فکر کرد : «بهتر است ناراحت نشوم . شاید اشتباه کرده باشد . » ولی این ماجرا تکرار شد . هر بار که او یک بیسکوئیت بر می‌داشت ، آن مرد هم همین کار را می‌کرد . این کار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنش نشان دهد .
وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود ، پیش خود فکر کرد : «حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد ؟ » مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش را خورد .
این دیگه خیلی پر روئی می‌خواست ! او حسابی عصبانی شده بود . در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست.
 
 آن زن کتابش را بست ، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت . وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست ، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست ، باز نشده و دست نخورده ! خیلی شرمنده شد !! از خودش بدش آمد !
یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود . آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود ، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد ...

كدوم عروس ، كدوم داماد ؟!...



شب عروسیه ، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست . میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته ، در را هم قفل کرده. داماد سراسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه . مامان بابای دختره پشت در داد میزنند : مریم ، دخترم ، در را باز کن . مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو . مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده . لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده ! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند . کنار دست مریم یه کاغذ هست ، یه کاغذی که با خون یکی شده . بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره ، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم . دارم برات نامه می نویسم . آخرین نامه ی زندگیمو . آخه اینجا آخر خط زندگیمه . کاش منو تو لباس عروسی می دیدی . مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود ؟! علی جان دارم میرم . دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم . می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم . دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم . ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم . دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی ، یادته ؟! گفتم یا تو یا مرگ ، تو هم گفتی ، یادته ؟! علی تو اینجا نیستی ، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی ؟! داماد قلبم توئی ، چرا کنارم نمیای ؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه . کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند . علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت . حالا که چشمام دارند سیاهی میرند ، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره . روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد ، یادته ؟! روزی که دلامون لرزید ، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون ، یادته ؟! نقشه های آیندمون ، یادته ؟! علی من یادمه ، یادمه چطور بزرگترهامون ، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند . یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش .

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری . یادته اون روز چقدر گریه کردم ، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه ! می گفتی که من بخندم . علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم . هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام . روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات . دارم به قولم عمل می کنم . هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ . پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم . نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ای تو دستام باشه . همین جا تمومش می کنم . واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان ! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم . دلم برات خیلی تنگ شده . می خوام ببینمت . دستم می لرزه . طرح چشمات پیشه رومه . دستمو بگیر . منم باهات میام ...

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه . سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه . آره پدر علی بود ، اونم یه نامه تو دستشه ، چشماش قرمز ه، صورتش با اشک یکی شده بود . نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود . هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.  پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود . حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده . حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت ! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند ...

دانستني هائي درباره زبان فارسي ...




◄آيا مي‌دانستيد برخي‌ها واژه‌هاي زير را که همگي فرانسوي هستند فارسي مي‌دانند؟

آسانسور، آلياژ، آمپول، املت، باسن، بتون، بليت، بيسکويت، پاکت، پالتو، پريز، پلاک، پماد، پوتين، پودر، پوره، پونز، پيک نيک، تابلو، تراس، تراخم، نمبر، تيراژ، تور، تيپ، خاويار، دکتر، دليجان، دوجين، دوش، دبپلم، ديکته، رژ، رژيم، رفوزه، رگل، رله، روبان، زيگزاگ، ژن، ساردين، سالاد، سانسور، سراميک، سرنگ، سرويس، سري، سزارين، سوس، سلول، سمينار، سودا، سوسيس، سيلو، سن، سنا، سنديکا، سيفون، سيمان، شانس، شوسه، شوفاژ، شيک، شيمي، صابون، فاميل، فر، فلاسک، فلش، فيله، فيبر، فيش، فيلسوف، فيوز، کائوچو، کابل، کادر، کادو، کارت، کارتن، کافه، کاميون، کاموا، کپسول، کت، کتلت، کراوات، کرست، کلاس، کلوب، کليشه، کمپ، کمپرس، کمپوت، کمد، کميته، کنتور، کنسرو، کنسول، کنکور، کنگره، کودتا، کوپن، کوپه، کوسن، گاراژ، گارد، گاز، گارسون، گريس، گيشه، گيومه، لاستيک، لامپ، ليسانس، ليست، ليموناد، مات، مارش، ماساژ، ماسک، مبل، مغازه، موکت، مامان، ماتيک، ماشين، مانتو، مايو، مبل، متر، مدال، مرسي، موزائيک، موزه، مين، مينياتور، نفت، نمره، واريس، وازلين، وافور، واگن، ويترين، ويرگول، هاشور، هال، هالتر، هورا و بسياري از واژه‌هاي ديگر ...



◄ آيا مي‌دانستيد که بسياري از واژه‌هاي عربي در زبان فارسي در واقع عربي نيستند و اعراب آن‌ها را به معنايي که خود مي‌دانند در نمي‌يابند ؟ اين واژه‌ها را ساختگي (جعلي) مي‌نامند و بيشترشان ساختة ترکان عثماني است. از آن زمره‌اند :

ابتدايي (عرب مي‌گويد: بدائي)، انقلاب (عرب مي‌گويد: ثوره)، تجاوز (اعتداء)، توليد (انتاج)، تمدن (مدنيه)، جامعه (مجتمع)، جمعيت (سکان)، خجالت (حيا)، دخالت (مداخله)، مثبت (وضعي)، مسري (ساري)، مصرف (استهلاک)، مذاکره (مفاوضه)، ملت (شَعَب)، ملي (قومي)، مليت (الجنسيه) و بسياري از واژه‌هاي ديگر ...


 
◄ بسياري از واژه‌هاي عربي در زبان فارسي را نيز اعراب در زبان خود به معني ديگري مي‌فهمند، از آن زمره‌اند:

رقيب (عرب مي‌فهمد: نگهبان)، شمايل (عرب مي‌فهمد: طبع‌ها)، غرور (فريفتن)، لحيم (پرگوشت)، نفر (مردم)، وجه (چهره) و بسياري از واژه‌هاي ديگر ...


◄ آيا مي‌دانستيد که ما بسياري از واژه‌هاي فارسي‌مان را به عربي و يا به فرنگي واگويي (تلفظ) مي‌کنيم؟ اين واژه‌هاي فارسي را يا اعراب از ما گرفته و عربي (معرب) کرده‌اند و دوباره به ما پس داده‌اند و يا از زبان‌هاي فرنگي، که اين واژها را به طريقي از خود ما گرفته‌اند، دوباره به ما داده‌اند و از آن زمره‌اند:

از عربي :

فارسي (که پارسي بوده است)، خندق (که کندک بوده است)، دهقان (دهگان)، سُماق (سماک)، صندل (چندل)، فيل (پيل)، شطرنج (شتررنگ)، غربال (گربال)، ياقوت (ياکند)، طاس (تاس)، طراز (تراز)، نارنجي (نارنگي)، سفيد (سپيد)، قلعه (کلات)، خنجر (خون گر)، صليب (چليپا) و بسياري از واژه‌هاي ديگر.

از روسي :

استکان: اين واژه در اصل همان (دوستگاني) فارسي است که در فارسي قديم به معناي جام شراب بزرگ و يا نوشيدن شراب از يك جام به افتخار دوست بوده است که از سدة ١۶ ميلادي از راه زبان‌ تركي وارد زبان روسي شده و به شكل استكان درآمده است و اکنون در واژه‌نامه‌هاي فارسي آن را وام‌واژه‌اي روسي مي‌دانند.

سارافون: اين واژه در اصل (سراپا) ي فارسي بوده است كه از راه زبان تركي وارد زبان روسي شده و واگويي آن عوض شده است. اکنون سارافون به نوعي جامة ملي زنانة روسي گفته مي‌شود كه بلند و بدون آستين است .

پيژامه: همان (پاي‌جامه) فارسي است که اکنون در زبان‌هاي انگليسي، آلماني، فرانسوي و روسي pyjama نوشته شده و به کار مي‌رود و آن‌ها مدعي وام دادن آن به ما هستند.


◄واژه‌هاي فراواني در زبان‌هاي عربي، ترکي، روسي، انگليسي، فرانسوي و آلماني نيز فارسي است و بسياري از فارسي زبانان آن را نمي‌دانند. از آن جمله‌اند :

کيوسک که از کوشک فارسي به معني ساختمان بلند گرفته شده است و در تقريباً همة زبان‌هاي اروپايي هست.
شغال که در روسي shakal، در فرانسوي chakal، در انگليسي jackal و در آلمانيSchakal نوشته مي‌شود.
کاروان که در روسي karavan، در فرانسوي caravane، در انگليسي caravan و در آلماني Karawane نوشته مي‌شود.
کاروانسرا که در روسي karvansarai، در فرانسوي caravanserail، در انگليسي caravanserai و در آلمانيkarawanserei نوشته مي‌شود.
پرديس به معني بهشت که در فرانسوي paradis، در انگليسي paradise و در آلماني Paradies نوشته مي‌شود.
مشک که در فرانسوي musc، در انگليسي musk و در آلماني Moschus نوشته مي‌شود.
شربت که در فرانسوي sorbet، در انگليسي sherbet و در آلماني Sorbet نوشته مي‌شود.
بخشش که در انگليسي baksheesh و در آلماني Bakschisch نوشته مي‌شود و در اين زبان‌ها معني رشوه هم مي‌دهد.
لشکر که در فرانسوي و انگليسي lascar نوشته مي‌شود و در اين زبان‌ها به معني ملوان هندي نيز هست.
خاکي به معني رنگ خاکي که در زبان‌هاي انگليسي و آلماني khaki نوشته مي‌شود.
کيميا به معني علم شيمي که در فرانسوي، در انگليسي و در آلماني نوشته مي‌شود.
ستاره که در فرانسوي astre در انگليسي star و در آلماني Stern نوشته مي‌شود. Esther نيز که نام زن در اين کشورهاست به همان معني ستاره است.
برخي ديگر از نام‌هاي زنان در اين کشور‌ها نيز فارسي است، مانند:
Roxane که از واژة فارسي رخشان به معني درخشنده است و در فارسي نيز به همين معني براي نام زنان روشنک وجود دارد.
Jasmine که از واژة فارسي ياسمن و نام گلي است.
Lila که از واژة فارسي لِيلاک به معني ياس بنفش رنگ است.
Ava که از واژة فارسي آوا به معني صدا يا آب است. مانند آوا گاردنر.

واژه‌هاي فارسي موجود در زبان‌هاي عربي، ترکي و روسي را به دليل فراواني جداگانه خواهيم آورد.


◄ آيا مي‌دانستيد که اين عادت امروز ايرانيان که در جملات نهي‌کنندة خود (ن) نفي را به جاي (م) نهي به کار مي‌برند از ديدگاه دستور زبان فارسي نادرست است؟

امروز ايرانيان هنگامي که مي‌خواهند کسي را از کاري نهي کنند، به جاي آن که مثلا بگويند: مکن! يا مگو! (يعني به جاي کاربرد م نهي) به نادرستي مي‌گويند: نکن! يا نگو! (يعني ن نفي را به جاي م نهي به کار مي‌برند).

در فارسي، درست آن است که براي نهي کردن از چيزي، از م نهي استفاده شود، يعني مثلاً بايد گفت: مترس!، ميازار!، مده!، مبادا! (نه نترس!، نيازار!، نده!، نبادا!) و تنها براي نفي کردن (يعني منفي کردن فعلي) ن نفي به کار رود، مانند: من گفتة او را باور نمي‌کنم، چند روزي است که رامين را نديده‌ام. او در اين باره چيزي نگفت.


◄ آيا مي‌دانستيد که اصل و نسب برخي از واژه‌ها و عبارات مصطلح در زبان فارسي در واژ‌ه‌ها عبارتي از يک زبان بيگانه قرار دارد و شکل دگرگون شدة آن وارد زبان عامة ما شده است؟ به نمونه‌هاي زير توجه کنيد :

هشلهف: مردم براي بيان اين نظر که واگفت (تلفظ) برخي از واژه‌ها يا عبارات از يک زبان بيگانه تا چه اندازه مي‌تواند نازيبا و نچسب باشد، جملة انگليسي I shall have (به معني من خواهم داشت) را به مسخره هشلهف خوانده‌اند تا بگويند ببينيد واگويي اين عبارت چقدر نامطبوع است! و اکنون ديگر اين واژة مسخره آميز را براي هر واژة عبارت نچسب و نامفهوم ديگر نيز (چه فارسي و چه بيگانه) به کار مي‌برند.

چُسان فُسان: از واژة روسي Cossani Fossani به معني آرايش شده و شيک پوشيده گرفته شده است.

زِ پرتي: واژة روسي Zeperti به معني زتداني است و استفاده از آن يادگار زمان قزاق‌هاي روسي در ايران است در آن دوران هرگاه سربازي به زندان مي‌افتاد ديگران مي‌گفتند يارو زپرتي شد و اين واژه کم کم اين معني را به خود گرفت که کار و بار کسي خراب شده و اوضاعش ديگر به هم ريخته است.

شِر و وِر: از واژة فرانسوي Charivari به معني همهمه، هياهو و سرو صدا گرفته شده است.

فاستوني: پارچه اي است که نخستين بار در شهر باستون Boston در امريکا بافته شده است و بوستوني مي‌گفته‌اند.

اسکناس: از واژة روسي Assignatsia که خود از واژة فرانسوي Assignat به معني برگة داراي ضمانت گرفته شده است.

فکسني: از واژة روسي Fkussni به معني بامزه گرفته شده است و به کنايه و واژگونه به معني بيخود و مزخرف به کار برده شده است.

لگوري (دگوري هم مي‌گويند): يادگار سربازخانه‌هاي ايران در دوران تصدي سوئدي‌ها است که به زبان آلماني به فاحشة کم‌بها يا فاحشة نظامي مي‌گفتند: Lagerhure.

نخاله: يادگار سربازخانه‌هاي قزاق‌هاي روسي در ايران است که به زبان روسي به آدم بي ادب و گستاخ مي‌گفتند Nakhal و مردم از آن براي اشاره به چيز اسقاط و به درد نخور هم استفاده کرده‌اند ...
 


حكايت بهلول و تمسخر ...



شخصي که مي خواست بهلول را مسخره کند به او گفت :


ديروز از دور تو را ديدم که نشسته اي ، فکر کردم الاغي است که در کوچه نشسته !

بهلول فوراً جواب داد : من هم که از دور تو را ديدم فکر کردم آدمي به طرف من مي آيد !!...


حكايت بهلول و ارث برادر ...


از بهلول پرسيدند :

وقتي برادر تو مُرد ، براي زنش چه چيزي ارث گذاشت ؟

بهلول جواب داد : چهار ماه و ده روز عدّه !...

حكايت بهلول و ذكر خير خليفه ...


روزي بهلول در ميان جماعتي گفت : هارون الرشيد ، خليفه عادل وبا انصافي است .

همه آن جمعيت از اين حرف بهلول تعجب کرده و گفتند : به چه دليل اين حرف را مي گوئي ؟

بهلول جواب داد : ديشب خدمت خليفه بودم و خودش شخصاً اين حرف را زد !...

حكايت بهلول و تنبلي ...


شخص تنبلي نزد بهلول آمده و پرسيد : مي خواهم از کوهي بلند بالا روم ، مي تواني نزديکترين راه را به من نشان دهي ؟

بهلول جواب داد : نزديکترين وآسانترين راه ، نرفتن بالاي کوه است !...

حكايت بهلول و ازدواج ...


شخصي از بهلول سئوال کرد : چرا زن نمي گيري ؟

بهلول در جواب گفت : زن پير دوست ندارم .

آن شخص گفت: زن جوان بگير !

بهلول جواب داد : زن جوان هم مرا دوست ندارد !...

حكايت بهلول و امير كوفه ...


اسحق بن محمدبن صباح امير كوفه بود . زوجه او دختري زائيد . امير از اين جهت بسيار محزون و غمگين گرديد و از غذا و آب خوردن خود داري نمود چون بهلول اين مطلب را شنيد به نزد وي آمد و گفت : اي امير اين ناله و اندوه براي چيست ؟ امير جواب داد من آرزوي اولادي ذكور داشتم متاسفانه زوجه ام دختري آورده است . بهلول جواب داد : آيا خوش داشتي كه به جاي اين دختر زيبا و تام الاعضاء و صحيح و سالم خداوند پسري ديوانه مثل من به تو عطا مي كرد ؟ امير بي اختيار خنده اش گرفت و شكر خداي را به جاي آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم براي تبريك و تهنيت به پيشگاه او بيايند ...


حكايت بهلول و وزير ...


روزي وزير خليفه به تمسخر بهلول را گفت : خليفه تو را حاكم به سك و خروس و خوك نموده است . بهلول جواب داد پس از اين ساعت قدم از فرمان من بيرون منه ، كه رعيت مني . همراهان وزير همه به خنده افتادند و وزير از جواب بهلول منفعل و خجل گرديد ...

حكايت بهلول و عطيه خليفه ...


روزي هارون الرشيد مبلغي به بهلول داد كه آن را در ميان فقرا و نيازمندان تقسيم نمايد بهلول وجه را گرفت و بعد از لحظه اي به خود خليفه رد كرد . هارون از علت آن سوال نمود . بهلول جواب داد كه من هر چه فكر كردم از خود خليفه محتاج تر و فقير تر كسي نيست . اين بود كه من وجه را به خود خليفه رد كردم . چون مي بينم مامورين و گماشتگان تو در دكان ها ايستاده و به ضرب تازيانه ماليات و باج و خراج از مردم مي گيرند و در خزانه تو مي ريزند و از اين جهت ديدم كه احتياج تو از همه بيشتر است لذا وجه را به شما بر گرداندم ...

حكايت بهلول و سوداگر ...



روزي سوداگري بغدادي از بهلول سوال نمود : من چه بخرم تا منافع زياد ببرم ؟ بهلول جواب داد : آهن و پنبه .

آن مرد رفت و مقداري آهن و پنبه خريد و انبار نمود اتفاقا" پس از چند ماهي فروخت و سود فراوان برد . باز روزي به بهلول بر خورد . اين دفعه گفت : بهلول ديوانه من چه بخرم تا منافع ببرم ؟ بهلول اين دفعه گفت پياز بخر و هندوانه .

سوداگر اين دفعه رفت و سرمايه خود را تمام پياز خريد و هندوانه انبار نمود و پس از مدت كمي تمام پياز و هندوانه هاي او پوسيد و از بين رفت و ضرر فراوان نمود . فوري به سراغ بهلول رفت و به او گفت : در اول كه از تو مشورت نموده ، گفتي آهن بخر و پنبه ، نفعي برده . ولي دفعه دوم اين چه پيشنهادي بود كردي ؟ تمام سرمايه من از بين رفت .

بهلول در جواب آن مرد گفت : روز اول كه مرا صدا زدي گفتي آقاي شيخ بهلول و چون مرا شخص عاقلي خطاب نمودي من هم از روي عقل به تو دستور دادم . ولي دفعه دوم مرا بهلول ديوانه صدا زدي ، من هم از روي ديوانگي به تو دستور دادم .

مرد از گفته دوم خجل شد و مطلب را درك نمود ...

حكايت بهلول و دزد ...


گويند روزي بهلول كفش نو پوشيده بود داخل مسجدي شد تا نماز بگذارد در آن محل مردي را ديد كه به كفش هاي او نگاه مي كند فهميد كه طمع به كفش او دارد ناچار با كفش به نماز ايستاد آن دزد گفت با كفش نماز نباشد . بهلول گفت ، اگر نماز نباشد كفش باشد !




حكايت بهلول و عبدالله مبارك ...



آورده‌اند كه روزي عبدالله مبارك به قصد بهلول به صحرا رفته بهلول را ديد كه سراپا برهنه الله‌الله گويان بود. پيش ‌رفته سلام كرد. بهلول جواب سلام بداد. عبدالله مبارك عرض كرد: يا شيخ! استدعا و التماس من آن است كه مرا پندي دهي و نصيحتي كني كه در دنيا چون بايد زيست كرد تا از معصيت دور بود كه من مردي گناهكارم و از عهده نفس سركش برنمي‌آيم. بهلول فرمود يا عبدالله من خود سرگردانم و به خود درمانده‌ام، از من چه توقع داري؟ اگر مرا عقل بودي مردم مرا ديوانه نگفتندي. سخن ديوانگان را چه اثر باشد؟ برو ديگري را طلب كن كه عاقل باشد، و خاموش شد. عبدالله باز الحاح و تضرع كرد كه يا شيخ مرا نوميد مكن كه به اميدي آمده‌ام.

چو مي‌بيني كه نابينا و چاه‌ است
اگر خاموش بنشيني گناه ‌است

بهلول گفت: اي عبدالله تو اول با من چهار شرط بكن كه از سخن ديوانه بيرون نروي. آنگاه تو را پندي گويم كه سبب رستگاري تو باشد و ديگر بر تو گناه ننويسند. عبدالله عرض كرد: آن چهار شرط كدام است؟

بهلول گفت شرط اول آن است كه وقتي گناه كني و برخلاف امر خدا نمايي روزي او را نخوري. عبدالله گفت: پس رزق كه را خورم؟ بهلول گفت: پس تو مرد عاقلي، روزي او را  خوري و خلاف حكم او كني؟ خود انصاف بده، شرط بندگي چنين باشد؟

عبدالله عرض كرد: حق فرمودي. شرط دوم كدام است؟ بهلول فرمود: شرط دوم اين است كه هرگاه خواستي معصيت كني زنهار كه در ملك او نباشي. عبدالله عرض كرد: اين از اولي مشكل‌تر است. همه‌جا ملك خداست پس كجا روم؟ بهلول فرمود: پس قبيح باشد كه رزق او خوري و در ملك او باشي و فرمان او نبري. انصاف بده، شرط بندگي اين باشد؟ و حال آن‌كه در كلام خود فرموده است: «ان علينا ايابهم ثم ان علينا حسابهم.»

پس عرض كرد: شرط سوم كدام است؟ بهلول فرمود: شرط سوم آن است كه اگر خواهي گناهي و يا خلاف امر او نمايي پنهان شوي كه او تو را نبيند. عبدالله عرض كرد اين از همه مشكل‌تر است زيرا كه حقتعالي به همه چيز دانا و در همه جا حاضر و ناظر است و به همه چيز دانا و بيناست. پس صحيح باشد كه روزي او بخوري و در ملك او باشي و در حضور او نافرماني او كني با اين حال تو دعوي بندگي مي‌كني؟ با آنكه دركتاب خود فرموده «ولا تحسبن الله غافلاً عما بعمل الظالمون» يعني گمان مبر كه حقتعالي غافل است از عملي كه ظالمان مي‌كنند.

عبدالله عرض كرد شرط چهارم كدام است بهلول فرمود: در آن وقت كه ملك‌الموت نزد تو آيد به او بگو به من مهلتي بده تا فرزندان و دوستان را وداع كنم و توشه راه آخرت بردارم، آن وقت قبض روح كن. عبدالله عرض كرد اين شرط از همه مشكل‌تر است، ملك‌الموت كي در آن وقت مهلت دهد كه نفس برآرم؟ بهلول فرمود: اي مرد عاقل تو مي‌داني كه مرگ را چاره نيست و به هيچ نوع او را از خود دور نتوان كرد و در آن دم ملك‌الموت مهلت ندهد. مبادا در عين معصيت پيك اجل در رسد و يكدم امان‌ات ندهد. چنانچه حقتعالي فرموده «فاذا جاء اجلهم لايستأخزون ساعه و لا يستقدمون» پس اي عبدالله از خواب غفلت بيدار شو و از غرور و مستي هوشيار شو و به كار آخرت دركار شو كه راه دور و دراز در پيش است و از عمر كوتاه توشه دار و كار امروز به فردا مينداز. شايد به فردا نرسي. دم را غنيمت شمار و اهمال در كار آخرت منما! امروز توشه آخرت بردار كه فردا در آنجا ندامت سودي ندهد. پس عبدالله سر برداشت و گفت: يا شيخ نصيحت تو را به جان و دل شنيدم و اين چهار شرط را قبول كردم. ديگر بفرما و مزيد كن: بهلول فرمود: در خانه اگر كس است يك حرف بس است.



حكايت بهلول و آب انگور ...


روزی یکی از دوستان بهلول گفت : ای بهلول ! من اگر انگور بخورم،  آیا حرام است ؟

بهلول گفت: نه !

پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟

بهلول گفت: نه !

پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود ؟

بهلول گفت: نگاه کن ! من مقداری آب به صورت تو می پاشم . آیا دردت می آید ؟

گفت: نه !

بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم . آیا دردت می آید؟

گفت: نه ! سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد !

مرد فریادی کشید و گفت: سرم شکست!

بهلول با تعجب گفت : چرا ؟ من که کاری نکردم ! این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی، اما من سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا را بشکنی !...

حكايت بهلول و شيخ جنيد ...



آورده‌اند كه شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او .

شیخ احوال بهلول را پرسید ، گفتند : او مردی دیوانه است . گفت : او را طلب كنید كه مرا با او كار است . پس تفحص كردند و او را در صحرایی یافتند .

شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام كرد . بهلول جواب سلام او را داده و پرسید : چه كسی (هستی) ؟ عرض كرد : منم شیخ جنید بغدادی . فرمود : توئی شیخ بغداد كه مردم را ارشاد می‌كنی ؟ عرض كرد آری ...

بهلول فرمود : طعام چگونه میخوری ؟ عرض كرد : اول « بسم‌الله » می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه كوچك برمی‌دارم ، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌كنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه كه می‌خورم « بسم‌الله » می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم ...

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود : تو می‌خواهی كه مرشد خلق باشی در صورتی كه هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت ! مریدان شیخ را گفتند : یا شیخ این مرد دیوانه است . خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید . بهلول پرسید : چه كسی هستس ؟ جواب داد شیخ بغدادی كه طعام  خوردن خود را نمی‌داند .

بهلول فرمود : آیا سخن گفتن خود را می‌دانی ؟ عرض كرد : آری ... بهلول پرسید : چگونه سخن می‌گویی؟ عرض كرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌كنم و چندان سخن نمی‌گویم كه مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌كنم. پس هر چه تعلق به آداب كلام داشت بیان كرد ...

بهلول گفت : گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی ! پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت . مریدان گفتند : یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است ؟ تو از دیوانه چه توقع داری ؟ جنید گفت : مرا با او كار است ، شما نمی‌دانید . باز به دنبال او رفت تا به او رسید .

بهلول گفت : از من چه می‌خواهی ؟ تو كه آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی ، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی ؟ عرض كرد آری . بهلول فرمود : چگونه می‌خوابی ؟ عرض كرد : چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم ، پس آنچه آداب خوابیدن كه از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان كرد ...

بهلول گفت فهمیدم كه آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی ! خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم ، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز .
 

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم ...

بدانكه اینها كه تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است كه لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریكی دل شود . جنید گفت : جزاك الله خیراً !

و در سخن گفتن باید دل پاك باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود . هر عبارت كه بگویی آن وبال تو باشد . پس سكوت و خاموشی بهتر و نیكوتر باشد .

و در خواب كردن این‌ها كه گفتی همه فرع است ؛ اصل این است كه در وقت خوابیدن در دل تو بغض و كینه و حسد بشری نباشد ...


بهلول كه بود ؟...




هارون الرشید- خلیفه عباسی، به علت حرص و طمع در مملکت داری خویش ، سعی داشت مخالفان خود را به هر وسیله و بهانه ای از سر راه خود بردارد برای همین یا آنها را می کشت و یا به زندان می فرستاد . زندانی که رهایی از آن امکان نداشت .

امام موسی کاظم (علیه السلام) دوره ی امامت خود را در زمان این ظالم می گذراندند ایشان مورد احترام و محبوب دل مومنان بودند و به طبع مخالف ظلم .

هارون الرشید، امام را یک خطر خیلی جدی برای خود می دانست . او سعی و کوشش داشت تا علمای برجسته ی اسلامی را ترغیب کند که فتوا دهند امام موسی کاظم از دین خارج شده است. بدین ترتیب زمینه ی اقدام علیه آن بزرگوار آماده گردد .

یکی از علمای آن روزگار بهلول بود و هارون الرشید از او خواست که فرمان قتل امام موسی کاظم(علیه السلام) را امضا کند .

بهلول ماجرا را به اطلاع امام رساند و چاره طلبید .

امام موسی کاظم (علیه السلام) که در زندان هارون الرشید به سر می بردند فرمودند :

خود را به دیوانگان شبیه ساز تا از این خطر رهایی یابی .

بهلول، خود را به دیوانگی زده و به شمشیر طنز و طعنه و مسخرگی، بر حکومت ظالم، حمله آورد .

نام اصلی این مرد بزرگ ((وهب بن عمرو)) می باشد . و چون گشاده رو و خندان و زیبا چهره بود ، بهلول نام می گیرد که به معنی همه ی این صفات است .

بهلول از دو ویژگی خاص برخوردار بود :

یکی دارا بودن موفقیت علمی و اجتماعی و دینی در میان مردم و خویشاوندی نزدیک با هارون الرشید .

به سبب همین دو ویژگی، او می توانست آزادانه و بی هراس به سر وقت هارون الرشید و کارگزاران او رفته و هرچه را که می خواهد ، به زبان طنز بر آنان وارد سازد. او از همین روش استفاده می کرد تا هارون الرشید را متوجه اشتباهاتش کند .

آرامگاه بهلول در بغداد قرار دارد روی سنگ قبر وی ، تاریخ ۵۰۱ قمری دیده می شود .

 واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است .